آیینه پژوهش
(١)
بازيافته هاى تاريخ الشيعه ابن ابى طيّ - جعفريان رسول
١ ص
(٢)
نگاهى به شرح فصوص الحكم - ذکاوتى قراگزلو علي رضا
٢ ص
(٣)
گزارشى از سه كتاب - اذکائى پرويز
٣ ص
(٤)
نگاهى به مجموعه رسائل استاد علامه طباطبايى - سيد علوى سيد ابراهيم
٤ ص
(٥)
نوادر احمد بن محمّد بن عيسى يا كتاب حسين بن سعيد؟ - شبيرى سيد محمدجواد
٥ ص
(٦)
دكتر اسپرنگر وفهرست اَوَده - حيدرى کاشميرى اکبر
٦ ص
(٧)
طبرسى و كتاب إعلام الور - سجادى خوراسگانى محمدباقر
٧ ص
(٨)
يك كتاب در يك مقاله - جوادى محسن
٨ ص
(٩)
ور به حق گفت ، جدل با سخن حق نكنيم پاسخ به انتقاد - خرمشاهى بهاء الدين
٩ ص
(١٠)
فلاح السائل و نجاح المسائل فى عمل اليوم والليل - مجيدى غلامحسين
١٠ ص
(١١)
معرفىهاى اجمالى -
١١ ص
(١٢)
معرفيهاى گزارشى -
١٢ ص
(١٣)
مجله هاى پـژوهشى -
١٣ ص
(١٤)
كتابشناسى توصيفى حكيم مؤسس آقا على مدرس طهرانى - کديور محسن
١٤ ص
(١٥)
معرفى مركز خراسان شناسى - سلطانى محمدعلى
١٥ ص
(١٦)
نامه ها -
١٦ ص
(١٧)
اخبار
١٧ ص

آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١ - معرفىهاى اجمالى

معرفى‌هاى اجمالى


على از زبان على يا زندگانى اميرمؤمنان على(ع). سيد جعفر شهيدى, تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامى, ١٣٧٦, ٢٠٧ص, وزيرى.
سال ها از رحلت رسول الله(ص) گذشته بود, سال هاى سخت و دردناك, سال هايى سرشار از دگرگونى ها و دگرسانى ها; و پس از آن همه على(ع) بر مسند خلافت تكيه زده بود در ميان انبوهى از كسانى زمام امور را به دست گرفته بود كه بدرستى نمى دانستند او كيست؟ و چه مى گويد, و در ربع قرن گذشته بر او چه گذشته است. يك بار اين آتشفشان خاموش زبانه كشيد و برخى از ناگفته ها را برنمود, جايگاه والاى خود را نماياند و از جمله گفت: (ينحدر عنّى السيل ولا يَرقى اليّ الطير) نهج البلاغه خطبه شقشقيه(كوه بلند را مانم كه سيلاب از ستيغ من ريزان است, و مرغ از پريدن به قلّه ام گريزان ـ شهيدى), (سيل انبوه فضيلتهاى انسانى ـ الهى از قلّه هاى روح من به سوى انسانها سرازير مى شود. ارتفاعات سر به ملكوت كشيده امتيازات من بلندتر از آن است كه پرندگان دور پرواز بتوانند هواى پريدن روى آن ارتفاعات را در سر بپرورانند ـ جعفرى) و مگر جز اين است؟! هركس بدرستى درباره آن بزرگوار انديشيد و بر فضايل عظمتهايش درنگريست, فرودستى خود را در برابر آن همه حشمت, شكوه و جلال در يافت و بر نارسايى بيان و بنانش از اينكه بتواند (نمى) از (يم) والاييهاى علوى را رقم زند, خستو گشت. بنگريد اديب, مفسّر و متكلم بلند آوازه اعتزالى زمخشرى را كه گفت (من چه بگويم درباره مردى كه فضايل او را دشمنانش از راه كينه جويى و حسد انكار كردند, و دوستانش از ترس و بيم پنهان داشتند, باز ازين ميان آن قدر فضيلتهاى وى انتشار يافت كه خاور و باختر را فرا گرفت) (داستان غدير, ص٢٨٤) شيفتگى و شيدايى درباره فضايل علوى, و حيرت و اعتراف به كوتاهى در برابر شناخت عظمتهاى مولى در مرزهاى محدود باورمندان و شيعيان هرگز نمانده است; و تماميت افقهاى دانش و منش انسانها و انسانيتها را درنورديده است. بنگريد سليمان كتانى, اديب چيره دست مسيحى را كه گفت: چهارده ستون از ستونهاى قرون با همه ساعتها و روزها و سالهايش چنان آب شد و ناپديد گشت كه حبه نمكى بر كف اقيانوسى, و هنوز يكى از حروف نام بزرگت از بين نرفته و ناپديد نگشته است (امام على مشعلى و دژى, ص١٣)
برخى از اين گونه ثناگسترى ها و شيدايى ها را بنگريد در داستان غدير, ص ٢٧٥ـ٣٠٤ و برخى از كلمات عالمان, اديبان, شارحان بزرگ و متفكران را درباره عظمت كلام مولى در مجله تراثنا, شماره ٣٤,/ص٦٠ ـ١١٠
و اكنون استاد جليل و بسياردان حضرت دكتر سيد جعفر شهيدى از پس ساليان پژوهش و درنگريستن در تاريخ اسلام و سالها همبرى با كلمات والاى مولى در نهج البلاغه و رقم زدن يكى از شكوهمندترين ترجمه هاى فارسى از آن كتاب جاودانه, چون شيدايى و شيفتگى او را به (آستانه خورشيد) مى كشد, در برابر آن همه عظمت و والايى, شكوه و ارجمندى مى نگارد:
(ماهها و مى توان گفت: سالهاست مى خواهم قلم بردارم و صفحه هايى پيرامون زندگانى اميرمؤمنان على(ع) بنگارم. هربار كه خود را آماده مى كنم, ندايى از درونم مى شنوم: آهسته باش! چه گستاخى! مى خواهى در اين ميدان پهناور درآيى و بضاعت اندك خود را بنمايى؟ نمى دانى مهتاب به گز پيمودن است و دريا را با مشت تهى نمودن. درميا! كه عرصه سيمرغ نه جولانگه تو است. از خود پوزش مى خواهم و قلم را به يك سو مى نهم. ديرى نمى گذرد كه ديگر بار شوق, عنان مى گسلاند و بى خواست من مرا مى راند, كه آخر از مورچه و ران ملخ و پيشگاه سليمان يادگير. مگر نمى دانى در آستانه بزرگان از هركس به اندازه توان او چشم مى دارند; خدايا! چه بايد كرد؟ سرانجام به خود گفتم درست است كه پرداختن به چنين كار در توان تو نيست, اما به خود منگر كه بضاعتت چيست, بنگر كه سخن درباره كيست. او دستگير ناتوانان است و ياور درماندگان. از لطف خدا و سخن شاه اوليا مدد خواه!)
بدين سان استاد سزامند چنين مى بيند كه چهره منوّر مولى را در كلمات خود آن بزرگوار بنگرد, و با شرح ديگر كلمات و سخنان على(ع) درباره خود و روزگارش و به مدد اندكى از نصوص تاريخى كه در تبيين آن كلمات به كار مى آيد, در شناخت و شناساندن مولى از خود آن امام همام مدد جويد. و بدين گونه كتابى رقم مى خورد با عنوان (على از زبان على يا زندگانى امير مؤمنان على(ع)) در ذيل بيست وهشت عنوان. كتاب چونان ديگر آثار استاد از زياده گويى به دور است, سخن به اندازه آمده است امّا سَخته و پخته. نثر كتاب بدان سان كه اندكى از آن را آورديم استوار است و يكدست و جاندار, كتاب با توضيحى درباره نياى على(ع) آغاز مى شود و با ترجمه گويا و استوار نامه بلند و جاودانه امام(ع) به مالك پايان مى يابد. استاد براى توضيح فضاى كلام علوى به ناچار گاه به تاريخ برگشته است و بدين سان سخن مولى را در بستر تاريخى آن به زيبايى تبيين كرده است, و از اين رو آگاهى هاى ارجمندى از تاريخ اسلام و روزگار جاهلى در پيش روى خواننده نهاده است. چنين است ـ به مثل ـ آنجا كه در ذيل عنوان سوّم, از فضيلت شكوهمند على(ع) در قرار گرفتن در بستر رسول الله(ص) سخن رفته است (١٧ـ١٤)و آنچه را كه در پيوند با تبيين و توضيح سخنان مولى در سقيفه و چگونگى دگرسانى ها پس از رسول الله(ص) آورده اند و….
گزارش هاى كتاب از حوادث تاريخ اسلام در پرتو كلمات مولى بسيار روشنگر و سودمند است. چهره هاى ارجمندى در صفحات كتاب با عباراتى كوتاه امّا گويا شناسانده شده, و چهره هايى نيز از پس بزرگنمايى هاى دروغين بركشيده شده و بدرستى و بدان گونه كه بوده اند, نمايانده شده اند. چنين است آنچه در ذيل عنوان دوازدهم, درباره فرياد رساى اعتراض بر حقّ كشى ها, يعنى ابوذر آمده است و آنچه درباره برخى از كسانى كه عنوان صحابه را يدك مى كشيدند, عرضه شده است.
توضيح و تبيين استاد از جريان خوارج نيز بسيار خواندنى است, و نيز آنچه درباره محتواى حكميت و مسؤوليت آنان آورده است و نيز پى آمدهاى آن و مفهوم درست شعار آنان: (لاحكم الاّ لله) و اينكه اين شعار, كى و چگونه ساخته شد (عنوان ٢٢و٢٣). عنوان بيست وشش نيز در ادامه جريان و زمينه هاى شهادت على(ع) خواندنى است و در صفحات پايانى اين بخش ماجراى (قطام) و احتمال ساختگى بودن آن و….
اميدوارم استاد را زندگى به كام و توفيق مدام و عمر دراز باشد كه از انبوه, انبوه دانش خود نسل امروز و حقيقت جويان را بهره رساند. محمّد على مهدوى راد روزنامه خاطرات عين السلطنه, به كوشش مسعود سالور و ايرج افشار, تهران, انتشارات اساطير (گنجينه خاطرات و سفرنامه هاى ايرانى), جلد اول, ١٣٧٤ (روزگار پادشاهى ناصرالدين شاه), ٩٧٣ص; جلد دوم, ١٣٧٦ (روزگار پادشاهى مظفرالدين شاه), ـ ١٧٧٤ص.
(روزنامج)نويسى در ايران پيشينه اى بس دراز دارد, كه گويا مبدأ آن وقايع نامه ها, (مگالات) (مجلاّت) و (ديفترا) (دفتر)هاى شاهى عهد هخامنشى يا (كارنامگ) و (روزنامگ)هاى عهد ساسانى باشد; امّا هيچ يك از سلسله هاى حكمروايى يا پادشاهى در ايران, به اندازه رجال عصر قاجار خاطره نويسى و سفرنامه و روزنامه نگارى نكرده اند. خود ناصرالدين شاه چندين دفتر سفرنامه و روزنامه دارد كه اگر هم به تحرير خودش نباشد, تماماً به تقرير خود اوست. اين كار, چنان كه از قراين برمى آيد, نه هرگز بر حسب سُنَن باستانى ايران و يا در ادامه آگاهانه (سيره)نويسى دوران اسلامى, بلكه صرفاً به تقليد و تأسى از روزنامه نويسى و خاطره نگاريِ اروپاييان و به خصوص سفرنامه هاى سيّاحان فرنگى به مشرق زمين و ايران زمين صورت گرفته, كه هم از اواسط سده سيزدهم (هـ ق) رجال دربار و سياست و مردان علم و ادب با چنان سبك و نوشتارى آشنايى پيدا كردند. روزنامه در عرف آن زمان (كاغذ اخبار) بود كه شامل وقايع اتفاقيه اعمّ از دولتى يا ملّتى و داخله يا خارجه مى شد; ولى سوانح ايّام و وقايع خاصّ و خاطره هاى شخصى رجال بر حسب ترتّب زمانى همانا (روزنامه محرمانه) نام داشت; و همين خاطرات و خطرات رجال و روزنامه هاى شخصى (محرمانه) عهد قاجار كه خود از رده اسناد و مدارك و منابع درجه اول تاريخنگاريِ سياسى ـ اجتماعى و فرهنگى آن عصر به شمار مى آيند; اعتبار سندى آنها از (روزنامه)هاى معدود و محدود دولتى به مراتب بيشتر است.
(عين السلطنه) دومين لقب (آجودان حضور) قهرمان ميرزا سالور (زاده ١٢٨٨ق/ ١٢٥٠ش ـ درگذشته ١٣٦٤ق/ ١٣٢٤ش) دومين فرزند ذكور شاهزاده عبدالصمد ميرزا عزّالدوله بن محمد شاه قاجار, يعنى برادرزاده ناصرالدين شاه بود كه البته طى عمر هفتاد و چند ساله خود مصدر شغل مهمى نشد. سواد ادبى مناسب و زبان انگليسى را به خوبى كسب كرد; و هم از يازده ـ دوازده سالگى (١٢٩٩هـ ق) كه پدرش (عزّالدوله) حكمران همدان بود, آغاز به (روزنامه)نويسى (خاطرات روزانه) كرد و اين كار را به طور منظّم با پشتكارى مؤظّفانه, جز چند فترت لابدّيِ كوتاه مدت, تا آخر عمر ادامه داد. مجموعه عظيم خاطرات وى كه به گفته استاد ايرج افشار احتمالاً ده مجلّد خواهد شد (شايد حدود ٨٠٠٠ صفحه) مالامال از اطلاعات عصرى است, هم از اخبار و وقايع كشورى, دولت و دربار و ولايات, امور ديوانى و ملكى و مدنى, هم حاوى دانستنى هايى كه در كتب و مآخذ ديگر ديده نمى شود. فايدت عمده اى كه مجلّد اول (روزنامه) عين السلطنه دارد, همانا در تطبيق مندرجات آن با (روزنامه) مشهور خاطرات اعتماد السلطنه است, كه آن كتاب بزرگ نيز به كوشش استاد ايرج افشار حدود سى سال پيش طبع و نشر شده است. البته فوايد خاص و مزاياى بى نظير روزنامه اعتماد السلطنه به لحاظ (تاريخنگارى) رسمى اصولاً به مراتب بيشتر است. اما هرچه بر سنين عمر عين السلطنه افزود مى شود, پختگى ادارى و اجتماعى و بينش او نسبت به امور و قضايا بيشتر مى گردد; معمولاً مى كوشد جوانب هر قضيه و علل و موجبات بروز و حدوث هر واقعه و حادثه اى را بيابد و بگويد, نوشته هاى دوران كمال او تا حدود جنبه تحليلى دارد [ص٩٧٧]. چنان كه مثلاً در خصوص قتل ناصرالدين شاه, عزل امين السلطان و جز اينها خواننده از پيش با علل و اسباب اقتصادى ـ اجتماعيِ وقوع حوادث سياسى مزبور كمابيش آشنايى و آگاهى پيدا مى كند, چيزى كه در روزنامه اعتماد السلطنه بدان برنمى خورد.
عين السلطنه ظاهراً خود دفترهاى خاطراتش را حسب مورد يا اقتضا به بخش هاى نابرابرى تقسيم نموده, كه بر هريك از آنها عنوان (روزنامه) نهاده; عجالةً دو مجلّد چاپ شده حاضر شامل دوازده (روزنامه) و دفترهاى سفر است, از اين قرار: ١. شكارنامه همدان (ص٢٥ـ ٣٨), ٢. همدان و الموت (ص٣٩ـ١١٦), ٣. مازندران و تهران (ص١١٧به بعد), ٤. تهران و الموت (ص١٩٧به بعد), ٥. قم و كاشان و همدان (ص٢٧٧), ٦. همدان و تهران و نهاوند (ص٣٧٣), ٧. اقامت نهاوند ـ تهران (ص٤٥٥), ٨. تهران و الموت و لاريجان (ص٥٨٧ ), ٩. تهران (ص٧٦٩), ١٠. تهران ـ قزوين (ص١١٦٥), ١١. سفرنامه فارس (ص١٣٧٥) و سفرنامه زنجان (ص١٤٨٩), ١٢. سفرنامه كرسف (ص١٥١٥), سفرنامه ابهر (ص١٥٢٩), سفرنامه همدان (ص١٥٣٩), سفرنامه ابهر (ص١٥٦٣), سفرنامه ايل دويرن (ص١٥٧٥), بازگشت به تهران (ص١٦٠١) و اقامت الموت (ص١٦٠٩). دفترهاى سفر: خراسان (ص١٦٣٩), تركستان (ص١٦٨٣) و بازگشت به مشهد و تهران (ص١٧٣٥).
اينك برخى مطالب در مطاوى كتاب كه به نظر ما جالب توجّه يا قابل ذكر است: وباى سال ١٣١٠ (ص٤٨٦); بيكارى تمام ملت جز دو نفر: نايب السلطنه و صدراعظم (ص٨٥٣); گربه ٌصدارت پيشه (ص٨٧٠) ـ كه همان (ببرى خان) معروف باشد; زيارت ضريح و زنها و رفع حجاب (ص٨٨٩ ); زنها در مسجد سپهسالار (ص٩٠٥ ); اعتراض زنان به گرانى ها (ص٩٠٦) و باز هم درباره زنها (ص٩٠٨, ٩١٧); وضع مالى دولت ايران (ص١٠٤٥); فعلگى و عملگى افراد قشون (ص١١٠٨); ترقّى عثمانى ـ تنّزل ايران (ص١٢١٩); زندگى فلاكت بار ايرانى در قياس با زندگى خوب فرنگيها (ص١٣٢٦); قواعد متين فرنگى (ص١٣٥٠); از بين رفتن وحوش و طيور بر اثر شكار در ايران (ص١٣٦٤); قيمت دُلار= يك تومان (ص١٣٦٨); چين سپر بلاى ايران (ص١٤٧٧) ـ كه نظريه بديع و درستى است; ايران كه از دست رفت (ص١٥١١); تركمنستان كه با يك (ماچ) از دست ايران رفت (ص١٦٦١ و ١٦٩١); شكست مفتضحانه (مرو) (ص١٧٠١ و ١٧٦٨); فرار رعاياى ايران به روسيه (ص١٧٣٤) و شهرهاى بى روح ايران (ص١٧٦٣).
فوايد تاريخى ـ رجالى, اجتماعى و جغرافيايى كتاب بسيار است, كه باز مى توان از جمله آنها فقرات مهم و درباره خوانين ظالم و مشهور (قراگزلو) همدان را ياد كرد; اغتشاشات و شورشهاى ولايات ايران (شيخيه همدان و مشهد), بابى كشى (ص١٦١٦) و محفل بابيان تهران و زنهاى بى حجاب (ص٧٣٩); درياى نور و كوه نور (ص١٠١٤); تخت طاووس (ص٤١٩, ٥٥٠, ٩١٣); امريكاييان در ايران (صفحات متعدد); غربزدگى ايرانيها يا فرنگى مآبى (ص٥٥١ و…); تحريم تنباكو (به تفصيل); علت گرايش مردم به روحانيان (مكرّر); قياس ايران پسمانده با ژاپن پيشرفته (ص٦٧٧ و…); اولين ذكر (مشروطه) (ص٧٣٦); ميرزاهاى تفرشى ايران و مستوفى هاى آشتيان (ص٥٦٨, ٧١١, ٨٩١, ١٣٥٤); تعزيه ها و تآترها و جشن آب پاشان (ص٧٧٧); قبر سلطان ارغون خان مغول (ص١٥٥٩); قلعه (داراب) ابهر و درب (مَزدق) همانجا (ص١٥٣٥); جايگاه تخت سليمان (ص١٥٨٦) و (ماه نشان) [ماداى] زنجان (ص١٥٩٢); (عاشق) (چگورزن) [گويا (آرشاك/ ارشك/ اشك) پارتى] مبيّن وضع قديم ايران (ص١٥٩٢); زنهاى ناصرالدين شاه (ص١٠١٧ـ١٠٢٢) و اخراج و حرّاج آنها (ص١٠٣٠); باغ خلوت (ص١١٥٩); تغيير لباس زنها (ص١٠٧٠); حاج امين الضرب (اول) و پسرش [ـ پدر (مهدوى)ها] (ص١١٠٩, ١٣٦٧); اخبار مشروطه (ص١٦٧٦ـ١٧٥٢) و جز اينها كه البته استاد افشار براى هر مطلب و نكته مهم يا قابل توجهى در هر صفحه از كتاب (عنوان موضوعى) استخراج نموده, بسيار سودمند و راهنماى بس كارآمدى است كه فعلاً (فهرست) مطالب و موضوعات مزبور به دست داده نشده, هم بمانند فهرست اَعلام كتاب قرار است پس از پايان چاپ تمام مجلّدات يكجا تهيه و طبع شود. پرويز اذكائى النّظاميّة فى مذهب الإماميّة, محمّد بن احمد خواجگى شيرازى, تصحيح و تحقيق: على اوجبى. (مركز فرهنگى نشر قبله و دفتر نشر ميراث مكتوب, چاپ اول), ١٣٧٥.
نامِ (نظاميّه), با جهانى خاطره انگيزى كه در پس و پيش دارد, معمولاً يادآور نظام الملك وزير و روزگارِ شگفتِ سلجوقيانى است كه به قول شادروان محيط (از حلب تا كاشغر ميدانِ سلطان سنجرست); ولى اين (نظاميّه) از لونِ ديگر است.
نويسنده اين كتاب, اثر خويش را از اين روى كه به امرِ سلطان نظامشاه به نگارش درآمده, (النّظاميه) نام كرده است و در نگارشِ اثر خواسته تا (اصولِ خمسه)يِ عقيدتى را با (براهينِ قاطعه و حججِ ساطعه) تبيين نمايد و به دفاع از اين بنيادهايِ باورى بپردازد.
خواجگى در آغاز مذهبِ شافعى داشته, ولى بعداً به مذهبِ اماميّه گرويده و در شمارِ متكلّمانِ اين فرقه درآمده است. وى در انديشه هايِ كلاميِ خويش سخت از دو متكلّم متقدّم شيعه, يعنى: خواجه طوسى و علاّمه حلّى ـ عليهما الرّحمة ـ, متأثّر بوده و همين تأثّر و گرايش را مى توان در نگارش (شرح الباب الحادى عشر) و (شرح فصول نصيريّه) و (تحفة الفحول فى شرح الفصول) به روشنى ديد و دانست تا چه مايه ذهن و زبان و قلمِ خواجگى پيرامونِ انديشه ها و آموزشهايِ كلامى آن دو بزرگوار مى گشته است.
خواجگى قلمِ فارسيِ گيرا و رسايى دارد و شاعرى وى ـ تا آنجا كه ديوانى شاملِ دو هزار بيت به وى نسبت داده شده ـ نمايشگرِ ذوق و حسّاسيّتِ زبانى ـ ادبيِ اوست.
وى از ايرانيانى بشمارست كه در آن روزگار رهسپارِ هند شدند و در سايه حال و هواى آسوده و يله هند, در آسايش نسبى زيستند و آثار هنرى و ادبى و علميِ فراوانى پديد آوردند.
كتاب (النظاميّة), گذشته از پيشگفتارِ مصنّف, فراگيرنده مقدّمه اى در (راههايِ معرفتِ حقّ تعالى و اسما و صفات او) و پنج باب در بنيادهاى پنجگانه باوريِ اماميّه (توحيد, عدل, نبوّت, امامت, معاد) و خاتمه اى در (تحقيق ايمان و كفر و توبه) است.
اگرچه (النّظاميّة) كتابِ كلاميِ كلانى نيست, ولى مباحثِ بالنّسبة گوناگون و متنوّعى را در دل دارد كه در بسيارى كتبِ كلامى هم حجمِ آن بدين شكل يافت نمى شوند.
از جمله طُرفه كاريهاى خواجگى, بحثِ چند صفحه اى اش در اعجاز و تحريف ناپذيريِ قرآن است كه نمودارِ آگاهى هايِ فراوان و اعتدال فكرى و كلامى خواجگى است. وى در بخشى از اين بحث تفصيل مى گويد (كه قرآن به اتّفاق امّت, محفوظ و مصون است از زيادتى; و پيش محقّقان اماميّه و اشاعره و غيرهم من الفرق, از نقصان هم محفوظ و مصون است) (ص١٣٤). او در اين زمينه به قولِ سيّد مرتضى علم الهدى ـ طاب ثراه ـ اشاره كرده و سخنِ قائلان به نقص در قرآن را رد مى كند و بخصوص بر قائلان به وجودِ سوره ولايت در اصل قرآن و حذف آن به دستِ عثمان مى تازد و بانگ برمى دارد (كه قرآن عزيز به همين ترتيب كه الان هست, در زمان حيات رسالت پناه محمّدى ـ صلى اللّه عليه و آله و سلم ـ مرتّب بوده به امر آن حضرت, و هر ساله ختم آن مى فرموده اند به اتّفاق جبرئيل ـ سلام اللّه عليه ـ و جمعى از صحابه ياد گرفته بودند به اين ترتيب;…) (ص١٣٥).
سيمايِ خواجگى در (النّظاميّه), سيمايِ متكلّمى محقّق, آگاه, غيور, منطقى و مهمتر از همه معتقد به كار و رسالتى كه بر دوش گرفته است. اين اعتقاد را آشكار و بى زنگار در اين عباراتِ او مى توان ديد: (و محقّقان متكلّمين كه رؤساى جنود سيّد المرسلين اند و به حكم صآيه إنّ الله يُحبُّ الذين يُقاتلون فى سبيله صَفّاً كأنَّهُم بُنيان مرصوصش محبوب حقّند,…) (ص١٧١نيز ر.ك: ص٧٣).
گواهِ وسعتِ آگاهى هايِ كلامى و تاريخ فرقه اى خواجگى همين بس كه اينجا و آنجا به نقدِ تطبيقيِ باورهاى فِرَق دست مى يازد و گاه با تصريح به نامِ محقّقان و متكلّمان به نقل (و نقد) سخن ايشان مى پردازد. وى اساساً در سنجش با بسيارى از متقدّمان, از لحاظِ ذكرِ اسماء و اقوالِ مؤلفان و قائلان أقاويل, پيشتر و پُركارتر است.
خواجگى در جايهاى گوناگون كتابش عبارات كوتاه و بلندى از سخن را به زبان عربى آورده, مانند: (… معلّل به غرض نيست. لأن الغرض لا يطلق إلا على ما يكون…) (ص١٢٢); (و تكليف منافى حكمت نيست و اگرچه مشقّت است, فلايكون قبيحاً. و قال بعض المحقّقين: التكليف…) (ص١٢٣). وى على الخُصوص برخى اقوال را به زبانِ عربى آورده است.
از اين روى كسى مى تواند بهره تمام و حظّ وافر از (النّظاميه) بردارد كه اندكى عربى بداند ـ و درين خِصلت كثيرى از نگارشهاى اسلامى غير عربى با (النظاميه) شريكند.
النّظاميّة فى مذهب الإماميّة را آقاى على اوجبى ـ دامت افاضاته ـ, ـ از تلامذه حضرت علاّمه حسن زاده آملى (مُدّ ظلُّه) ـ تصحيح و تحقيق كرده و در زنجيره آثار (دفتر نشر ميراث مكتوب) ـ كه خدمتى كلان و بى مانند به ميراثِ مخطوطِ ايران و اسلام پيشه كرده ـ به طبع رسانيده اند ـ جزاه الله خير الجزاء.
ناشرى كه در نشرِ (النظاميّه) با (دفتر نشر ميراث مكتوب) همكارى كرده, مركز فرهنگى نشر قبله است و براستى كتاب را پاكيزه و خواندنى عرضه نموده.
امروز كه تكاپويى حيرت انگيز و رونقى بسزا در حوزه كلام قديم و جديد مشاهده مى شود, مى سزَد كسانى چون خواجگى شيرازى به نحوى ديگر و بيشتر مورد توجّه قرار گيرند.
شايد ـ در يك بخش بنديِ ساده و آسان گيرانه ـ ادوار كلامِ شيعى را از سده چهار و پنج به اين سو, بتوان به سه دوره بخش كرد: يكى عصر شيخ مُفيد و طوسى و سيّد مرتضى; ديگر, روزگار خواجه طوسى و علاّمه حلّى ـ كه درين روزگار كلام قدرى فلسفى تر مى گردد ـ; و ديگر, عصر صفويه ـ كه كلام در اين دوره محدّثانه تر و اخبارى تر شده است.
خواجگى ـ از يك مَنظر ـ فرزندِ معنويِ دوره دوم كلام ـ بنا بر بخش بندى ياد شده ـ است و او را مى توان از شاگردان مكتب خواجه و علامه بشمار آورد.
گمان دارم اگر كلام جويان و كلام پژوهان پُرشور معاصر, نگارشهاى متكلمانه دوره دوم را كه از پخته ترين و رسيده ترين آثار كلامى شيعى اند, جدّى تر بگيرند و در كنار ميراث پربرگ و بار و مدوّن اخباريان روزگاران پسين جاى دهند, ماده كلامى غنى و توانگرى به دست خواهد آمد كه دستگير پژوهندگان در پُرسمانهاى نو و كهن خواهد بود.
متكلّمان نسل و تبار ياد شده ـ چون خواجه و علامه, و در مرتبه اى فروتر: خواجگى ـ از لحاظ منشِ متكلمانه و آيين مندى در بحث و پژوهش و طرح مباحث, امتيازات ويژه اى دارند كه هنوز زنده و به كار بردنى است.
و: (العُلى محظورة إلاّ عَلى/ مَن بَنى فَوقَ بناءِ السَّلَف).
اميد مى برم (النظاميه) مورد قبول و استقبال اهل فضل واقع شود و نگارش هاى ديگر خواجگى نيز به همّت خجسته (دفتر نشر ميراث مكتوب) احيا گردد. جويا (رضا) جهانبخش تفسير الشهرستانى المسمّى بمفاتيح الأسرار و مصابيح الأبرار, الامام محمّد بن عبدالكريم الشهرستانى, تحقيق و تعليق: الدّكتور محمّد على آذرشب, جلد اول, چاپ اول, احياء كتاب با همكارى و زير نظر دفتر نشر ميراث مكتوب ١٤١٧هـ.ق.
امام محمّد بن عبدالكريم شهرستانى (درگذشته به ٥٤٨هـ.ق.) را بيشتر به الملل و النحّل فى مقالات و مذاهب أهل العالم وى مى شناسند; اگرچه حوزه ملل و نحل براى فرانماياندنِ آگاهيهايِ گوناگونِ دينى يك دين پژوه و متكلم به اندازه كافى فراخ هست, نمى توان تمام ابعادِ شخصيّت دانشورِ شگرفى چون شهرستانى را در آن ديد و باز جست.
يكى از سودمندترين آثارِ شهرستانى براى شناختِ شهرستانى و انديشه هاى او تفسير تقريباً نويافته و نوشناخته اوست به نام مفاتيح الأسرار و مصابيح الأبرار. البته شناختِ شهرستانى ـ از چشم اندازى ـ بُعد مرجوح در استفاده از اين تفسيرست, و بُعد راجِح همانا فوايد تفسيرى و كلامى و تاريخى فراگيرى است كه مفاتيح الأسرار را در پايگاه يكى از مهمترين تفاسير جهان اسلام و جدّى ترين نگارشهاى اسلامى جاى مى دهد.
دستنوشتِ يگانه اين اثر از آنِ كتابخانه مجلس شوراى اسلامى و دربرگيرنده دو دفتر از تفسير شهرستانى است. اين دستنوشت به پايان تفسير سوره بقره مى انجامد, و گويا مُستَنسِخ, جُز همين اندازه از اين تفسير را در دست نداشته است. چنين برمى آيد كه دستنوشت اساس اين استنساخ به خطِّ مؤلّف بوده و از اين رو دستنوشتِ حاضر اهميّت بسيار مى يابد.
تفسير شهرستانى كه ستبرترين نگارش هاى وى نيز هست, شايد از دستاوردهاى علمى روزگار عُزلتِ مؤلّف در زادگاهش, شهرستان, باشد و چه بسا از همين روى در ميان همروزگارانش آوازه اى نيافته. ظاهراً قديمترين مأخذى كه تفسير شهرستانى به نام در آن ياد گرديده, بحارالأنوار علامه مجلسى ـ قدس الله روحه ـ است.
شهرستانى خود نقل مى كند كه در حداثت سن به سماع تفسير از مشايخ پرداخته و چون پرتوى از معارف اهل بيت ـ عليهم السلام ـ و اولياء ايشان بر ذهن و دل وى تابيده, به مصداق (يا أيّها الذين آمنوا اتّقوا اللّه و كونوا مع الصادقين), دلداده وار به جستجويِ (صادقين) برخاسته تا آنگاه كه بنده اى از بندگانِ صالح خدا را يافته و از وى معارفى اخذ كرده كه او را به لسان قرآن راه داده و سپس از عبارت به معنا فرستاده است.
مفاتيح الأسرار و مصابيح الأبرار آئينه همين سير و سلوك معنوى و فرهنگى شهرستانى است. شيوه او در تفسير ـ آنگونه كه خود مى گويد ـ چنين است كه قرائت و نحو و لغت و تفسير و معانى را از اصحاب آن بنابر آنچه در كتب آورده اند, بى كم و كاست, نقل مى كند; آنگاه به اسرار و اشاراتِ ابرار مى پردازد.
وى مقدّمه اى بالغ بر دوازده فصل در علم قرآن در آغاز تفسير نهاده, به نام (مفاتيح القرآن).
بديع ترين جزء تفسير شهرستانى همان است كه نامِ (اسرار) بر آن نهاده و اين اسرار بظاهر پيوندى ژرف با بهره جويى هاى وى از آن (عبد صالح) دارد.
انگيزه عمده شهرستانى در كار اين تفسير بيان آن چيزى است كه در تفسير و تأويل قرآن, از اهل بيت ـ عليهم السلام ـ مى شمارد; چرا كه او قائل به اختصاص فهم شايسته و بايسته قرآن كريم به اهل بيت ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ است و خود مى گويد مرادش از اهل قرآن و اصحاب اسرار, صديقان از خاندان پيامبر(ص) است.
بايد افزود كه تفسير شهرستانى, افزون بر موارد مصرَّحِ پيشگفته (: قرائت و نحو و… و اسرار) شامل ديگر ابحاثِ متعارف قرآنى ـ يعنى: نظم و مناسبت ميان آيات, و اسباب نزول و قصه و فقه و كلام ـ نيز مى گردد.
وى (اسرار) كتاب را با عباراتى چون (قال الذى عنده علم من الكتاب) و (قال الذين عندهم علم القرآن) و… مى آغازد تا به نحوى همواره يادآور طريق و محلّ اقتباس خويش (يعنى: به قول خودش كلمات شريفه اى از اهل البيت ـ عليهم السلام ـ و اولياء ايشان) باشد.
على الظّاهر شهرستانى در (اسرار) تنها ناقل نيست; خود مى گويد: (در خويش توان راهيابى به كلام نبوّت را يافتم و زبان رسالت را شناختم, پس, از آن به اسرار كلمات در قرآن مجيد راه يافتم, بى آنكه قرآن را به رأى خويش تفسير كنم).
(مفاتيح القرآن) ـ كه همان درآمد تفصيلى شهرستانى بر اثر باشد ـ خود استقلالاً اثرى نفيس و دربر دارنده آگاهى هاى كارامد است كه به كار امروزيان نيز مى آيد.
مفاتيح الأسرار و مصابيح الأبرار به كوشش دكتر محمّد على آذرشب تصحيح و ويرايش گرديده و دفتر يكم اين تصحيح, با پيشگفتارى درازدامن ـ كه آن هم چونان متن به زبان عربى است ـ در سلسله منشورات دفتر نشر ميراث مكتوب و زير نظر آن, از سوى انتشارات (احياء كتاب) طبع و نشر شده است.
چاپ اثر, پاكيزه, و حروف چينى چشم نواز و مناسب است. پى نوشتهاى مصحّح محترم بسيار بر ارزش و روشنى كتاب افزوده است.
اين دفتر دو بخش الحاقى نيز دارد: يكى گزارش مجلس شهرستانى در خوارزم; و ديگر ملاحظاتى درباره جداول شهرستانى در مورد توالى نزول سور قرآن. از منظر كتاب آرايى پسنديده تر آن بوده كه اين دو ملحقه, به ويژه نخستين آن, در پايان دفتر آخر جاى داده مى شد; همين حكم را دارد فهرست مآخذى كه مصحّح در كار خويش به كار برده است. جاى برخى توضيحات نسبتاً لازم نيز در حاشيه اين اثر خالى است; به ويژه با عنايت به طريقه مختارِ مصحّح در شرح و توضيح درباره نكات و اعلام. مثلاً شهرستانى مى گويد: (ثمّ تطلعت من العبارة الى المعنى فوجدته بحراً لاتفنى عجائبه و لا تنفد غرائبه…) (ص١٠٧). شايسته بود توضيح داده شود كه على الظاهر شهرستانى از فرمايش علوى ـ عليه السلام ـ متأثّر بوده: (و إنّ القرآن ظاهره أنيق و باطنه عميق, لا تفنَى عجائبُه و لا تنقضى غرائبُه…) (نهج البلاغه, خ١٨).
باز شهرستانى مى گويد: (آنستُ ناراً و وجدت على النار هدى) (ص١٠٧) كه اشارتى لطيف است به داستانِ حضرت موسى ـ على نبيّنا و آله و عليه السلام ـ در قرآن, به ويژه: (إنّى ءانستُ ناراً لعلّى ءاتيكم منها بقبسٍ أو أجِدُ على النار هُديً) (طه,١٠).
در ضمن, در صفحه عنوان متن (ص١٠١) پس از نام تفسير و نويسنده, عبارت (وفيه تفسير سورة البقرة) جاى گرفته كه چندان بجا به نظر نمى رسد. اين عبارت از صفحه عنوانِ نسخه خطّى نقل گرديده است. هرچند خوشبختانه نسخه تفسير شهرستانى از طرف بنياد دائرةالمعارف اسلامى چاپ عكسى شده, از روى اين چاپ نمى توان دانست عبارت ياد شده به خطّ اصلى است يا الحاقى. به فرض ثبوت هم ابهام و نقص محتوايى عبارت هويداست و اين اخبار به جزء اثر, بى وجه به نظر مى رسد.
سخن دراز نشود; …نشر دفتر يكم تفسير شهرستانى در نوع خود اقدام مباركى است و اميدست باقى آن هم نشر يابد ـ بمنّه و كرمه. جويا جهانبخش فيض القدير فيما يتعلق بحديث الغدير (خلاصه عبقات الأنوار درباره حديث غدير), حاج شيخ عباس قمى, چاپ دوم, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, ١٣٧٦, ٤٦٤ص, وزيرى.
مجموعه عظيم و گرانسنگ عبقات الأنوار فى إثبات إمامة الأئمة الأطهار و مؤلّف آن, شمشير آخته حق بر سر دشمنان, آيت بزرگ خدا, عالم سخت كوشِ پرسوز, مير حامد حسين هندى (١٢٤٦ـ١٣٠٦ق) مشهورتر از آن است كه در اينجا به معرفى آنها پردازيم.
دو مجلّد از اين اثر گرانبها (كه چاپ منقح و مصحح آن در ده جلد وزيرى به تصحيح و تعليق آقاى غلامرضا مولانا بروجردى نشر يافته است) به حديث غدير اختصاص يافته است.براى آگاهى بيشتر مراجعه شود به: عبقات الأنوار, حديث ثقلين, ج٦, ص١٢١٢ـ١٢١٣; يادنامه علامه امينى, ص٥٥٢ ـ ٥٥٤. علامه امينى ـ طيّب الله مثواه ـ در بحث (المؤلّفون فى حديث الغدير) از اين اثر و مؤلفش چنين ياد كرده است:
( السيّد مير حامد حسين بن السيّد محمد قلى الموسوى الهندى اللكهنوى المتوفّى ١٣٠٦ عن ٦٠ سنة. ذكر حديث الغدير و طرقه و تواتره و مفاده فى مجلّدين ضخمين فى ألف و ثمان صحائف, و هما من مجلّدات كتابه الكبير العبقات, و هذا السيّد الطاهر العظيم, كوالده المقدّس, سيف من سيوف الله المشهورة على أعدائه, وراية ظفر الحقّ و الدين, و آية الكبرى من آيات الله سبحانه, قد أتمّ به الحجّة و أوضح المحجّة, و امّا كتاب العبقات فقد فاح أريجه بين لابتى العالم, و طبّق حديثَه المشرقَ و المغرب, و قد عَرَفَ مَن وقف عليه انّه ذلك الكتاب المعجز المبين الذى لايأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه. و قد استفدنا كثيراً من علومه المودَعة فى هذا السِفر القيّم, فله و لوالده الطاهر منّا الشكر المتواصل, و من الله تعالى لهما أجزل الأ ُجور.) (الغدير, ج١, ص١٥٦ـ١٥٧).
همچنين حضرت امام خمينى ـ أعلى الله مقامه ـ به مناسبتى در وصف عبقات گويد:
(…عبقات الأنوار كه در امامت مثل آن تاكنون نوشته نشده است; مصنّف آن سيد بزرگوار و علامه روزگار مير حامد حسين هندى است كه در هر حديثى از احاديث امامت يك يا چند جلد كتاب نوشته, و هركس آن را ببيند پايه اطلاع و احاطه آن بزرگوار را مى فهمد, و نيز هركس مطالعه آن كند مطلع مى شود كه سياست سلاطين كتب امامت را طولانى نكرده است….) (كشف الأسرار, ص١٥٧.).
از آنجا كه عبقات الانوار, و از جمله مجلّد غدير آن, بسيار مفصّل و طولانى است و عملاً باعث دشواريِ استفاده و مراجعه به آن شده, محدّث ثقه و متورّع و متقى, خاتم المحدثين حاج شيخ عباس قمى ـ قدّس سرّه ـ مجلّد غدير آن را به صورتى زيبا تلخيص كرده و آن را فيض القدير فيما يتعلق بحديث الغدير ناميده است.
محدث قمى در زندگينامه خود در شمار تأليفاتش گويد:
(كتاب فيض القدير فيما يتعلّق بحديث الغدير, و آن مختصرى است از جلدين غدير عبقات الأنوار سيد محدّث عالم متكلّم محقّق و مدقّق مؤيَّد مسدّد محيى السنّة و سيف الأمّة فخر الشيعة و حامى الشريعة سيّدنا الأجلّ مولانا الميرحامد حسين الهندى ـ أسكنه الله بحبوحة جنانه, و حشّرنا تحت لوائه ـ) (الفوائد الرضوية, ص٢٢٢).
علامه امينى در بحث (المؤلّفون فى حديث الغدير) از اين اثر نيز ياد كرده و گفته است:
(الحاج الشيخ عبّاس بن محمدرضا القميّ المتوفّى فى النجف الأشرف ليلة الثلثاء٢٣ ذى الحجة ١٣٥٩, له كتاب فيض القدير فى حديث الغدير. [كذا, والصواب: … فيما يتعلّق بحديث الغدير], فيما ينوف على الثلاثمائة صحيفة, وقد جمع فيه فأوعى; وهو من نوابغ الحديث و التأليف فى القرن الحاضر, و أياديه المشكورة على الأمة لاتخفى.) (الغدير, ج١, ص١٥٧).
محدث قمى اين اثر ارزنده را در سال ١٣٢١ق در نجف اشرف به سامان رسانده و از آن تاريخ تا حدود هشتاد سال پس از آن همچنان مخطوط مانده بود تا اينكه در سال ١٤٠٥ق/ ١٣٦٤ش به همّت استاد گرامى حجةالاسلام والمسلمين استادى ـ دامت إفاضاته ـ و با همكارى آقايان شيخ رضا مختارى و سيد على مير شريفى براساس نسخه اصل تصحيح, و در سال ١٤٠٦ق/ ١٣٦٥ش نخستين بار به همت مؤسسه در راه حق منتشر شد و براى چاپ دوم در اختيار مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى قرار گرفت و به همت اين ناشر منتشر شد. سيد محمّد كاظم شمس درخت معرفت: جشن نامه استاد دكتر عبدالحسين زرين كوب, به اهتمام على اصغر محمّد خانى, تهران, انتشارات سخن, ١٣٧٦, ٦٠٦ص, وزيرى.
(اى تو تاريخ و ادب را پشتوان و پشتيار
اى به هر معنى ز استادانِ ماضى يادگار
حبّذا بر اوستادى چون تو زرّين كوبِ نثر
خوش نويس و خوش بيان و نكته ياب و نكته آر)
بى گمان نام دكتر عبدالحسين زرين كوب در ميان دانشيان روزگار ما, نامى است مانا و آشنا. نام او با پژوهش و كاوش در تاريخ و ادب و معارف اسلامى, گره خورده و همواره يادآور بررسى هاى عميق و همه جانبه است. زرين كوب يعنى تحقيق و نثر زرين كوب يعنى نثر تحقيقى.
زرين كوب از بروجرد برخاسته و خود بارها به تأثيرپذيرى از آن فضاى معنوى و فرهنگى اشاره كرده است و اين نكته ما را متوجه وام هاى كلانى مى كند كه اين شهر در روزگار ما به فرهنگِ ملّى و اسلامى داده است: بجز مرجع بزرگ شيعيان جهان, فقيه فقيد حضرت آيت الله العظمى بروجردى, كه سيطره معنوى او هنوز بر اين مرز و بوم سايه افكنده, نيز مرحوم مهرداد اَوِستا كه در ستيغ سخن, بزرگ قصيده سراى ايران بود, نام دكتر زرين كوب همچنان بر تارك پژوهشهاى تاريخى و ادبى مى درخشد و افزون بر اين رادمردان, يكى از بهترين ترجمه هاى قرآن كريم (از جناب عبدالمحمد آيتى) و شيواترين ترجمه نهج البلاغه (از استاد دكتر سيد جعفر شهيدى) را مديون فرهيختگان آن خطّه ايم.
سنّت فراهم سازى جشن نامه براى استادان گنجور و نامبر كه ديرى نيست در اين ديار, شعار گشته, اين فرصت را براى بسيارى از پژوهشيان ارادتمند فراهم آورده كه تا پيش از بسته شدن آخرين فصل كتاب عمرِ استاد, موخّره اى در سپاس و ارجگزارى نسبت به او بر آن كتاب بيافزايند. از اين نوع جشن نامه هاى فرخنده ـ كه البته كم نيستند ـ نمونه را, بايد از (جشن نامه مدرس رضوى), (جشن نامه پروين گنابادى), (آرام نامه), (پانزده گفتار درباره مجتبى مينوى), (يكى قطره باران) (جشن نامه دكتر عباس زرياب خويى)… و تازه تر (جشن نامه استاد حسن زاده آملى) و (جشن نامه نكوداشتِ علامه محمد تقى جعفرى) و… ياد كرد كه در شكل گيرى اين سنّت حسنه بى تأثير نبوده اند.
در اين ميان آقاى محمد خانى ـ كه به حقّ مخدوم فضلا و خادمِ علماست ـ با شور و شوقى وافر به اين گونه بزرگداشتها عنايت ورزيده است و با تجربه موفقى كه در (نامه شهيدى) به دست آورد (ر.ك: مجله آينه پژوهش, شماره ٣٢, ص٧٤ـ٧٦), اينك به پاسداشتِ معرفت پرورى هاى باغبان پير انديشه, (درخت معرفت) را پرورده و مشتاقان را از ميوه هاى اين درخت بهره مند ساخته است.
كتاب همچون ديگر جشن نامه ها از دو بخش تشكيل شده است. بخش نخست به مقالاتى اختصاص دارد كه درباره استاد نوشته شده و بخش دوم شامل مقالاتى است در موضوعات گوناگون كه به مناسبت اين جشن نامه به استاد تقديم شده اند. سه مقاله آغازين در بخش نخست, زندگى نامه, شمارنامه عمر و فهرست آثارِ استاد را در بر دارد كه بيشتر برگرفته از زندگى نامه خودنوشتِ استاد و به همين جهت كاملاً مستند است. در اين بخش فقدان يك كتابشناسى توصيفى و تفصيلى از آثار استاد بشدّت احساس مى شود و بسيار بايسته بود كه چنين كارى سفارش داده مى شد. همچنين از نكات بسيار قابل توجّه ـ و نيز قابل تأمّل براى پاسدارانِ حريم قلم و انديشه ـ بخشِ مربوط به (آثار گمشده ) استاد است. آيا از اين پس, در فهرست آثار نويسندگان و انديشوران, بايد جايگاه ويژه اى براى آثار گمشده در نظر گرفت؟!
در اين بخش همچنين دو مقاله خاطره آميز ((اولين ديدار) و (برگهاى زرين از دفتر زندگى زرين كوب)) از سوى همشهريان استاد عرضه شده كه از لطافت خالى نيستند. سه شعر نيز به استاد تقديم شده كه از آن ميان (مدحيّه) دكتر شميسا, نيك برجاى نشسته است. نيز چهار مقاله به بررسى انديشه و كتابهاى استاد اختصاص يافته كه از ميان آنها, مقاله (تاريخ در ترازو) از پرويز اذكائى خواندنى تر است; بويژه آنكه مى دانيم ديدگاه عمومى استاد در بررسى هاى ادبى و حتّى عرفانى خود, نگرشِ تاريخى است و خود گاه گاه به اين عنايت, اشارت داشته است:
(تاريخ هم برايم يك عشق قديم بود و همين عشق بود كه مرا به هر آنچه آثار انديشه و زحمت انسان بود, علاقه مند كرد و بر من مسلّم كرد كه در عالم همه چيز در تاريخ و با تاريخ سير مى كند و هيچ چيز حتى عرفان كه با شهود و مكاشفه ماوراء واقعيت سر و كار دارد, از قلمرو تاريخ بيرون نيست, چراكه آن احوال و مواجيد نيز كشف و تجربه كسانى است كه فعل و انفعال حوادث مربوط به تاريخ آنها را در مسير حيات خويش با آنچه انسان را به آن سوى عالم حس مى برد, مجال برخورد مى دهد.) (زرين كوب, نقش بر آب, انتشارات معين, ١٣٧٠, ص٩٧.)
در بخش دوم, تحت عنوان (مقالات ديگر), اين مقاله ها به استاد تقديم شده است:
١. بسيط الحقيقة كل الاشياء/ غلامحسين ابراهيمى دينانى ٢. بلبل ز شاخ سرو/ محمد على اسلامى ندوشن ٣. كاغذ و كتاب و نسخه در شعر اشرف/ ايرج افشار ٤. فارسى با عربى يا پارسى سره/ منوچهر اميرى ٥. دو تنديس و دو تنديسگر/ رضا انزابى نژاد ٦. چند نكته درباره ابن اعثم كوفى/ على بهراميان ٧. عالم مثالى شعر حافظ/ تقى پورنامداريان ٨. گاندى و عدم خشونت/ رامين جهانبگلو ٩. خواجوى كرمانى در بندر جرون/ سيد جعفر حميدى ١٠. صوفيان, ملامتيان و قلندران/ سيد محمد دامادى ١١. نكاتى پيرامون (حكم ادبى)/ ابراهيم ديباجى ١٢. تفسيرهاى مكتب شيخ صفى الدين اردبيلى بر اشعار عرفانى/ عليرضا ذكاوتى قراگزلو ١٣. ادبيات عاميانه جلوه گاه رازهاى زندگى/ محمدرضا راشد محصل ١٤. مفهوم فرهنگ/ عنايت الله رضا ١٥. سوگنامه زوال يك شهر/ محمد امين رياحى ١٦. ملاحظات تطبيقى اديان و اساطير در منطق الطير عطّار/ حميرا زمرّدى ١٧. مقالات نوشته شده درباره مثنويِ مولانا جلال الدين/ توفيق هـ. سبحانى ١٨. مكاتب تاريخنگارى اسلامى/ سيد صادق سجادى ١٩. الهيات صوفيه/ حسن سيد عرب ٢٠. عرفان عطار/ پوران شجيعى ٢١. نخستين تجربه هاى شعر عرفانى در زبان پارسى/ محمدرضا شفيعى كدكنى ٢٢. (ديدن)هاى حافظ/ مهين دخت صديقيان ٢٣. شعر زهد, نخستين تجربه شعر صوفيانه/ عباس كى منش ٢٤. بيمارى ماليخوليا در طب اسلامى/ مهدى محقّق ٢٥. فارسيات در متون تازى/ محمدعلى موحّد ٢٦. تتمه رساله مآخذ ابيات عربيِ مرزبان نامه/ احمد مهدوى دامغانى ٢٧. نهادهاى آموزشى سمرقند/ على مير انصارى ٢٨. حساب سرانگشتى/ سيد ابوطالب مير عابدينى.
در انتهاى اين ٢٨مقاله, ٢٨ تصوير از چهره استاد در سالهاى دور و نزديك برگزيده شده كه بسيارى از آنها براى نخستين بار آشكار مى شوند.
كتاب در مجموع, وزين و شكيل است, امّا نمى دانم چرا احساس مى كنم چندان حقّ استاد را نگزارده و درخور چنان فرزانه اى نيست. آيا شكوه علمى او موجب چنين شكوه اى است يا جاى خاليِ برخى از نويسندگان معاصر در اين جشن نامه اين احساس را دامن مى زند؟ نمى دانم!
بارى آنچه غيرقابل انكار است, اين است كه نسل كنونى در زمينه علوم انسانى همه به نوعى دست پرورده تلاش فكرى استادند, سهل است كه آيندگان نيز شاگردان غيابى اين معلّم مرجَع خواهند بود. و استاد خود چه نيك به آينده نگريسته است:
(تا اينجا شصت منزل [و اكنون بايد گفت هفتاد و پنج منزل] از اين راه دراز و ديرياز زندگى را در سختى و آسانى طى كرده ام و نمى دانم چند منزل ديگر باقى است, امّا مى دانم كه هرجا اين سير و پويه ام قطع شود, كسانى كه من از طريق بحث و درس و تعليم و تصنيف در وجود آنها صضربش شده ام, چيزى از انديشه, از احساس و از آرمان مرا نيز همراه خود به نسلهاى آينده و دنيايى كه سال به سال همراه نوروز ولادت مى يابد و تجديد مى شود و پيش مى رود, خواهند برد و به هر تقدير, روزى كه هيچ نشانى از سيماى روح و جسم من پيش نظرها نيست باز چيزى از احساس و انديشه ام اينجا و آنجا باقى است.) (نقش برآب, ص٩٩).
اوستادا شاد باش و دير زى
راستى جشنى چنين را مى سزى محمّدرضا موحّدى شريعه خرد (يادنگار كنگره نكوداشت منزلت علمى استاد علامه محمّدتقى جعفرى). زيرنظر: على اكبر رشاد, چاپ اول, تهران, پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى, ١٣٧٦, ٤٦٠ص, وزيرى.
اركان اصلى هويّت فرهنگى هر قومى را تلاشهاى خالصانه و بى چشمداشت صدها انديشورى مى سازد كه به دور از هياهوى روزمره زندگى, آثار فرهنگى و كتب علمى و فرهنگى را به وجود مى آورند و يا به تربيت و پرورش عالم و انديشور مى پردازند. تقدير و بزرگداشت از آنان, ارجگذارى و تقدير از دانش و فرهنگ است و به تعبيرى تكريم هويّت و شخصيّت فرهنگى جامعه است. برگزارى مجالس بزرگداشت و يا نشر مجموعه مقالاتِ تكريم از شخصيّتها كه اخيراً گسترش پيدا كرده و شامل حال انديشوران زنده نيز شده است, از قدمهاى مثبتى است كه ضمن تأكيد بر تداوم آن بايد از لوث شدن و بى ارج شدن آن پيشگيرى كرد. نخست آنكه براى تكريم و تقدير, بزرگانى برگزيده شوند كه بحقّ از حق تكريم و ارجگذارى برخوردار باشند و دو ديگر آنكه مشاركان در تكريم و ارائه دهندگان مقالات همّتى به خرج دهند و رنجى متحمّل شده و مقاله اى تقديم دارند كه به جاى تكريم, تنقيص نياورد. استاد علاّمه محمدتقى جعفرى بحق از معدود بزرگانى است كه جاى تقدير و تشكّر داشت. قدرت حافظه و گستره آگاهيها و اطلاعات وى در كنار تلاش بى وقفه و متنوّعش از وى شخصيّتى قابل تكريم ساخته است. كتب فراوان, پرمطلب, و متنوّع وى براى گروههاى مختلف جامعه همواره مطلبى خواندنى و سودمند دارد. استاد جعفرى, در كتب خود, بويژه, شرح نهج البلاغه و شرح و تفسير و نقد مثنوى معنوى انبوهى از مطالب گوناگون را در اختيار خواننده مى گذارد و راه را براى تحقيق و تتبع بيشتر مى گشايد. تلاش پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى در برگزارى كنگره نكوداشت منزلت علمى استاد جعفرى بواقع در راستاى توجه بيشتر اهل فرهنگ به زحمات و آثار وى بود. حاصل اين كنگره افزون بر مشاركت اهل فضل در مجلس مزبور و بهره گيرى از آن, يادنگارى بود به نام (شريعه خرد) كه در آن يك ديباچه و بيست ويك مقاله از نويسندگان حوزوى و دانشگاهى گرد آمده است. ديباچه كتاب مزبور شامل شرح حال كوتاه و بيان تلاشهاى علمى, آثار, كتب, مقالات و سخنرانيهاى استاد است. مقاله نخست به (قرآن از ديدگاه نهج البلاغه) پرداخته و در آن نظامهاى فاعلى, داخلى و غايى قرآن از نگرش نهج البلاغه بررسى شده است. (اسلام و آزادى) مقاله دوم آن است كه چندان عميق نيست. مقاله سوم (هستى شناسى عرفانى) است كه تلاش نه چندان موفّقى در تبيين چرايى عرفا از اصطلاحات عاشقانه مى كند.
(سيماى جامعيّت) از استاد حكيمى كه به عنوان مقدمه (تكاپوگر انديشه ها) نگارش يافته و در اين مجموعه مقاله چهارم است از جمله مقالاتى است كه در شأن استاد جعفرى است و به مجموعه اعتبار داده است. (اتحاد عالم و معلوم و تأثير آن در بحث عليّت) از دكتر احمدى مقاله سودمندى از اين مجموعه است. مقاله ششم با عنوان (ملاحظاتى كوتاه براى ورود به تفكر افلاطون) آمده است و مقاله هفتم بسيار سطحى به مقوله (ديانت و آزادى) پرداخته است. (علم و الهيّات) به زبانى ساده و روان به گوشه اى از مقوله تعارض علم و دين و راه حلهاى ارائه شده پرداخته است. مقاله (اصل آنتروپيك و برهان نظم) مى كوشد بر پايه اصل مزبور انسان را همچنان در نقش بنيادى اش به رغم درهم ريخته شدن نظريه زمين مركزى نگه دارد. (واپسين يادگار حلقه آزادانديشى) بر آن است استاد جعفرى را واپسين حكيم از گروه اقليّت حكماى غير رسمى بشمارد. مقاله (نبوّت و حكومت) به رابطه اين دو از نظر علمى و تاريخى مى پردازد. مقاله دوازدهم مقوله (حيات معقول در شرح نهج البلاغه) آقاى جعفرى را بررسى مى كند. مقاله (گفتارى در باب مولانا و كتاب مثنوى) به قول نويسنده اش شتابان نوشته شده است كه البته نه در شأن مولانا و نه مناسب مقام استاد جعفرى است. (حد در مثنوى) مقاله تتبّعى و سودمند است. مقاله دكتر طاهرى به (مقايسه اخلاق نيكوماك و اخلاق ناصرى) مى پردازد و حلقه هاى متوسط آن دو را نيز تبيين مى كند كه مقاله اى خواندنى و سودمند است. (نظرى بر كبريت احمر علامه شعرانى) به ترجمه شانزده بند از كتاب الكبريت الأحمر كه در عرفان نظرى توسط شيخ عبدالوهاب شعرانى متوفاى ٩٧٣هـ.ق نگاشته شده مى پردازد. (مبانى فلسفه دكارت به روش هندسى) ترجمه بخشى از كتاب اعتراضات و پاسخهاى دكارت است كه وى اين بخش را به درخواست منتقدان بر فلسفه وى, مبنى بر تبيين فلسفه خويش به روش هندسى نگاشته است و داراى پاورقيهاى سودمندى از مترجم است. (برهان وجودى يا وجوبى) مقاله ديگر اين مجموعه است. مقاله (شخصيت بارز علامه استاد محمدتقى جعفرى) شخصيت وى را با توجه به آثارش تبيين مى كند. مقاله (جهانى كه بنشسته در گوشه اى) مى كوشد عظمت استاد را تبيين كند, امّا از شيوه غير مطلوب تنقيص ديگران براى تكريم وى بهره مى گيرد و تصور نمى شود اثبات شخصيت استاد جعفرى نيازمند چنين شيوه هايى باشد. آخرين مقاله اين مجموعه مقاله اى مفى
د است به نام (تاريخ انسانى و انسان تاريخى).
اين مجموعه در عين برخوردارى از معدود مقالات سودمند, ناتوان از ارجگزارى استاد جعفرى است, و هرچند در همين حد نيز تلاش پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى قابل تقدير است, امّا نمى توان كوتاهى دست اندركاران را در گردآورى مقالات علمى و تحقيقى ناديده گرفت. به نظر مى رسد اگر به جاى بيست واندى مقاله كه تنها بهره آن بالا رفتن آمار مقالات است, ده مقاله جاندار و عميق و استخواندار نوشته و تقديم استاد مى شد, بمراتب ارزشمندتر بود. بويژه آنكه چنين كارى را مركزى به سامان رسانده است كه نام پژوهشگاه بر آن است و قطعاً بايد در كارهايش وسواس و دقّت بيشترى به خرج دهد.
در پايان خواندن مقالات سودمند يادنگار مزبور را به علاقه مندان فرهنگ و معارف اسلامى و انسانى توصيه مى كنيم. على سرولايتى فهارس تاريخ اليعقوبى,