آیینه پژوهش
(١)
بازيافته هاى تاريخ الشيعه ابن ابى طيّ - جعفريان رسول
١ ص
(٢)
نگاهى به شرح فصوص الحكم - ذکاوتى قراگزلو علي رضا
٢ ص
(٣)
گزارشى از سه كتاب - اذکائى پرويز
٣ ص
(٤)
نگاهى به مجموعه رسائل استاد علامه طباطبايى - سيد علوى سيد ابراهيم
٤ ص
(٥)
نوادر احمد بن محمّد بن عيسى يا كتاب حسين بن سعيد؟ - شبيرى سيد محمدجواد
٥ ص
(٦)
دكتر اسپرنگر وفهرست اَوَده - حيدرى کاشميرى اکبر
٦ ص
(٧)
طبرسى و كتاب إعلام الور - سجادى خوراسگانى محمدباقر
٧ ص
(٨)
يك كتاب در يك مقاله - جوادى محسن
٨ ص
(٩)
ور به حق گفت ، جدل با سخن حق نكنيم پاسخ به انتقاد - خرمشاهى بهاء الدين
٩ ص
(١٠)
فلاح السائل و نجاح المسائل فى عمل اليوم والليل - مجيدى غلامحسين
١٠ ص
(١١)
معرفىهاى اجمالى -
١١ ص
(١٢)
معرفيهاى گزارشى -
١٢ ص
(١٣)
مجله هاى پـژوهشى -
١٣ ص
(١٤)
كتابشناسى توصيفى حكيم مؤسس آقا على مدرس طهرانى - کديور محسن
١٤ ص
(١٥)
معرفى مركز خراسان شناسى - سلطانى محمدعلى
١٥ ص
(١٦)
نامه ها -
١٦ ص
(١٧)
اخبار
١٧ ص

آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - يك كتاب در يك مقاله - جوادى محسن

يك كتاب در يك مقاله
جوادى محسن

فلسفه تحليلى٣ (دلالت و ضرورت), صادق لاريجانى, قم ـ مرصاد, ٢٤٠ص,١٣٧٥, رقعى.
اين كتاب اولين اثر چاپ شده از مجموعه چند جلدِى فلسفه تحليلى است كه مؤلف محترم وعده انتشار آن را داده است.
كتاب كه نظر بر آراى فيلسوف بلند آوازه تحليلى صسول كريپكيش بويژه كتاب (تسميه و ضرورت) او دارد, در تقرير مسأله و نقد آن و نيز تطبيق با پاره اى از آراى اصوليانِ اين ديار, بسى فراتر مى رود و به صورت مكتوب مستقلى درمى آيد كه علاوه بر محاسن كتاب كريپكى, نكات سودمندى از ديگر فلاسفه تحليلى و عالمان اصول را هم داراست.
حجم نكات ذكر شده چنان زياد است (در قياس با حجم كتاب) كه ادّعاى تلخيص آن در يك مقاله گزاف مى نمايد. نگارنده با التفات به دشوارى اين كار سعى كرده است تا اهمّ مطالب كتاب را در مقاله اى (هرچند نسبتاً طولانى) بگنجاند.

١

كتاب با بحث از چگونگى دلالت اسماء خاص و به تَبَع تعريف اسم خاص شروع مى شود; با اين تعريف كه (اسم خاص لفظى است كه از شىء معيّنى حكايت مى كند) و بلافاصله اشاره مى شود كه اين تعريف شامل اوصاف معين شىء هم مى شود, زيرا مثلاً عبارت (رهبر فقيد انقلاب اسلامى) با اينكه اسم خاص نيست, اما تعريف بر آن صدق مى كند. مسأله اصلى اين است كه آيا دلالت اسماء خاص بر شىء خاص از رهگذر اوصاف معين صورت مى گيرد يا مستقل از آنهاست؟
جان استوارت ميل مى گويد: اسم خاص فاقد معناست و فقط محكيّ دارد; يعنى بدون آنكه از اوصاف شىء كمك گيرد به صورت مستقل بر خود شىء دلالت مى كند.
آنچه استوارت ميل را به اين باور سوق داده است, آن است كه تغيير در اوصاف شىء خاص, ضررى به دلالت اسم خاص بر آن نمى زند, پس دلالت مذكور مستقل از اوصاف شىء صورت مى گيرد. براى مثال جايى را كه در دهانه رود (دارت) واقع شده است و به اين جهت آن را (Dart mouth) ناميده اند, در نظر بگيريد, اگر رود دارت تغيير مسير دهد, ضررى به اسم فوق ندارد و آن اسم باز بر همانجا دلالت مى كند. شاهد ديگر بر آنكه وصف در معناى اسم خاص گنجانده نشده است, اين است كه گفتن جمله (دارتموث در دهانه رود دارت واقع نيست) اگرچه كذب است اما تناقض آميز نيست, در حالى كه اگر وصفِ (در دهانه رود دارت) به نحوى در واژه دارتموث گنجانده شده بود, بايد جمله فوق متناقض مى بود. فرگه و راسل به استقلال متوجه دشوارى هاى چندى در نظريه استوارت ميل (در تبيين دلالت اسم خاص) شدند. به اعتقاد اينها اسم خاص علامت اختصارى براى اوصاف معيّن شىء است و بدون ارتباط با اين اوصاف نمى تواند دلالت كند. اين نظريه را (تئورى توصيفى اسماء خاص) مى نامند.
فرگه تصريح دارد كه معناى اسم خاص همين اوصاف است, امّا راسل چنين صراحتى را ندارد. همچنين راسل درباره اسم خاص نظر خاصى دارد كه آن را بر دو نوع مى داند: منطقى و معمولى. اسم خاص منطقى همان اسماء اشاره اند كه به اعتقاد راسل فاقد معنايند, اما اسم خاص معمولى چنان است كه از رهگذر اوصاف بر شىء مورد نظر دلالت مى كند. و از آنجا كه اسماء اشاره در واقع اسم خاص نيستند پس مى توان ادّعا كرد كه نظر فرگه و راسل در كل اسماء خاص يكسان است.
ايراد و اشكال هايى كه فرگه و راسل را از نظريه ميل روى گردان ساخت, عبارتند از:
الف. اگر پاى اوصاف را در دلالت اسماء خاص به ميان نياوريم, لاجرم بايد اين دلالت از طريق اشاره مستقيم صورت گيرد و اين به معناى محدود كردن حيطه كاربرد اسماء خاص به محدوده مشاهده مستقيم است و البته واضح است كه خلاف واقع است. ما از اسماء خاص براى دلالت بر اشياء و اشخاصى كه از حوزه مشاهده مستقيم ما خارجند, استفاده مى كنيم.
ب. تفسير ميل از چگونگى دلالت اسماء خاص از توضيح قضاياى اتّحادى كه موضوع و محمول آن اسم خاص باشد, ناتوان است. فرض كنيد هسپروس نامى است كه مردم به ستاره شامگاهى خاصى داده اند و فسفروس نامى است كه به ستاره بامدادى خاص داده اند و بعدها معلوم شده است كه اين دو, يك ستاره بيش نيست كه شامگاه در جايى و بامداد در جاى ديگر نمايان مى شود. پس (هسپروس همان فسفروس است).
اگر تحليل ميل را بپذيريم چنين قضيه اى همانگويى است, زيرا هر دو اشاره به يك شىء خاص دارند. در حالى كه واضح است جمله فوق مفاد يك كشف علمى است و نه يك همانگويى.
اما اگر بپذيريم معناى اسم خاص عبارت از اوصاف معينى است, جمله فوق به اين صورت درمى آيد كه (ستاره اى كه شب هنگام در فلان نقطه ديده مى شود, همان است كه بامداد در جاى ديگر ديده مى شود) و البته چنين جمله اى مى تواند محصول كاوش علمى باشد و شبهه همانگويى در مورد آن جايى ندارد.
ج. نظريه ميل از توضيح قضاياى هلّيه بسيطه ناتوان است; مثلاً وقتى مى گوييم (ارسطو وجود دارد) اگر نقش ارسطو اشاره به شخص موجود خاص باشد, حمل وجود بر آن همانگوئى است و سؤال از اينكه آيا ارسطو وجود داشته است, بى معناست.
در حالى كه براساس قبول دخالت اوصاف در دلالت اسم خاص اين مشكل رفع مى شود و معناى سؤال از وجود ارسطو اين است كه آيا كسى كه يونانى و شاگرد افلاطون بوده, وجود داشته است؟
خواننده اى كه كتاب را تا اينجا بدقت مطالعه كرده ممكن است حق را به جانب فرگه و راسل بدهد اما در ادامه كه به دو اشكال كريپكى بر نظريه توصيفى فرگه و راسل پرداخته مى شود خطاى رأى مذكور نمايان مى شود.
كريپكى بر تئورى فرگه و راسل ايراد مى گيرد كه اولاً اگر اوصاف به نحوى در معناى اسم خاص دخيل باشند, از آنجا كه ما از طريق اوصاف مختلفى بر شىء واحد دلالت مى كنيم, پس بايد ملتزم شويم كه برحسب تفاوت اين اوصاف, معناى اسم خاص هم متفاوت مى شود. در حالى كه ارتكازات مربوط به زبان خلاف اين مطلب است.
البته فرگه به اين اشكال چنين پاسخ مى دهد كه تعدّد معانى اسم خاص تا وقتى همه آنها به شىء خاص واحد اشاره دارند, اشكالى ندارد. اما چنان كه گفتيم اصل قبول تعدد معانى اسم خاص خلاف ارتكاز است;
ثانياً اگر معنايِ اسم خاص عبارت از اوصاف معيّن باشد در آن صورت حمل آن وصف بر اسم خاص, قضيه را تحليلى خواهد كرد; مثلاً حمل (شاگرد افلاطون) بر ارسطو با فرض اينكه معناى ارسطو, شاگرد افلاطون است, تحليلى و همانگويى خواهد بود. كريپكى مى گويد وجدان و ارتكاز ما حاكم است كه قضايايى همچون (ارسطو شاگرد افلاطون بود) تركيبى است و نه تحليلى.
مؤلف در خاتمه فصل اوّل اشاره اى دارند به اينكه تئورى توصيفى اسماء خاص را در بادى نظر به دو صورت مى توان تفسير كرد: يكى اينكه اوصاف را مبيّن معنا بدانيم (giving-sense) به اين صورت كه معناى اسم خاص همين وصف باشد. اشكال دوم كريپكى به اعتقاد مؤلف در اين تفسير از تئورى توصيفى مطرح است.
اما تقرير دوم, وصف را جزء معناى اسم خاص نمى داند, بلكه آن را تنها وسيله اى براى اشاره به محكيّ اسم خاص مى داند و نقش تعيين محكى را به اوصاف مى دهد (Fixing-reference).
در اين تقرير اشكال كريپكى مرتفع مى شود, امّا در آن صورت جذابيّتهاى تئورى توصيفى هم از بين مى رود و تئورى مذكور به نظريه ميل برمى گردد و اشكالات آن زنده مى شود.
٢

اشكالات كريپكى بر فرگه و راسل مورد توجه عده زيادى از فيلسوفان تحليلى قرار گرفته است. دامِت و عده اى تقريرى فنّى از آن ارائه داده اند و بعد به نقد آن پرداخته اند. كريپكى به اصل تقرير اعتراض كرده و دامِت را متهم به نفهميدن اشكال او بر فرگه و راسل, كرده است.
فصل دوم كتاب بررسى اجمالى ماجراى فوق است.
بيان دامِت چنين است كه كريپكى با مقايسه دو قضيه كه هر دو محمول واحد دارند امّا در يكى موضوع اسم خاص است و در ديگرى موضوع وصف معين, مى خواهد نشان دهد اسم خاص نمى تواند با وصف معين يكى باشد بلكه نقش خاصّى در زبان دارد. براى مقايسه آنچه راهگشا است, مفهوم ابهام حيطه اى است. به اين صورت كه گزاره اى كه موضوع آن اسم خاص است بدون دچار شدن به ابهام حيطه اى مورد عمل موجّهه شدن قرار مى گيرد در حالى كه موجّهه كردن گزاره اى كه موضوع آن وصف معيّن است با ابهام حيطه اى روبرو است. دو گزاره زير را فرض كنيد:
١. سقراط زهر شوكران ننوشيد
٢. فيلسوفى كه زهر شوكران نوشيد, زهر شوكران ننوشيد
قضيه دوم براساس تحليل منطقى راسل به صورت زير نگاشته مى شود.
٣. $x (" y ((py ع DHy) « x=y)ع - DHx)
كه ترجمه آن به زبان طبيعى چنين است
تنها يك فيلسوف بود كه زهر شوكران نوشيد و هر فيلسوفى كه زهر شوكران نوشيد, او زهر شوكران ننوشيد.
جمله سوم را به لحاظ منطقى اگر بخواهيم به جهت امكان موجّهه كنيم به دو صورت درمى آيد:
٤. ـ$x ("y ((py ع DHy)« x=y)ع- DHx)
٥. $x ("y ((py ع DHy) « x=y)ـ- DHx)
ترجمه قضيه چهارم به زبان طبيعى چنين است:
بالامكان فقط يك فيلسوف بود كه زهر شوكران نوشيد و بالامكان هر فيلسوف كه زهر شوكران نوشيد, او زهر شوكران ننوشيد. اين جمله غلط و نادرست است.
اما ترجمه جمله پنجم چنين است:
فقط يك فيلسوف هست كه زهر شوكران نوشيد و هر فيلسوف كه زهر شوكران نوشيد, بالامكان ننوشيد (يعنى نوشيدنش ضرورى نبود و مى توانست ننوشد).*
اين البته جمله صحيحى است. پس مى بينيم كه جمله دوم كه بازنگاشت منطقى آن به صورت جمله سوم است در حين موجّه شدن مى تواند به دو صورت مختلف جهت گيرد.
اما جمله نخست تنها يك صورت را در حين موجّه شدن مى پذيرد و آن اينكه سقراط بالامكان زهر شوكران ننوشيد و تفاوتى نمى كند كه بگوييم: بالامكان سقراط زهر شوكران ننوشيد.
به اعتقاد دامت, كريپكى مى خواهد از تفاوت اسم خاص و وصف معين نتيجه بگيرد كه اوّلى دالِ ثابت است كه در همه عوالم ممكنه به يكسان بر شىء مورد نظر دلالت دارد, اما دومى دال غير ثابت است و از عالمى به عالم فرضى ديگر امكان تغيير دارد.
دامت پس از تقرير برهان كريپكى بر ضد فرگه و راسل, به نقد آن مى پردازد و مى گويد اين تفاوت مورد قبول است, اما تحليل آن به دو صورت ممكن است: يكى اينكه بگوييم نقش اسم خاص در زبان مغاير با وصف معين است (ادعاى كريپكى) و ديگر اينكه گفته شود اسم خاص حالت خاصى از وصف معين است; يعنى اگر وصف معين با حيطه موسّع لحاظ شود, همان اسم خاص است. و بدين ترتيب آن را از ابهام حيطه اى خارج مى كنيم.
كريپكى در پاسخ اساساً منكر آن است كه بخواهد از راهى كه دامِت بيان داشت به تمايز اسم خاص از وصف معين بپردازد. وى مى گويد او با توجه به ارتكازات زبانى مى خواهد نشان دهد كه بين شرايط صدق اسم خاص و وصف معين در دو گزاره با محمول واحد, تفاوت است; مثلاً وقتى دو گزاره زير را مقايسه مى كنيم:
الف. ارسطو مالك باغى در يونان بود.
ب. بزرگترين فيلسوف يونان, مالك باغى در يونان بود.
براى صدق جمله اوّل كافى است ارسطو واقعاً مالك باغ باشد و تفاوتى در صدق آن ايجاد نمى شود حتى اگر بدانيم ارسطو اصلاً فيلسوف نبوده است و مثلاً ناسخ و كاتبى بوده كه اين سخنان را گرد آورده است.
اما صدق جمله دوم اگرچه در عالم واقع كه ارسطو بزرگترين فيلسوف يونان بود با صدق جمله اول شرايط يكسانى دارد, اما اختلاف آنها در عالم ممكنى است كه ارسطو بزرگترين فيلسوف يونان نباشد و بلكه اصلاً فيلسوف نباشد, كه در اين صورت صدق قضيه دوم به اين است كه بزرگترين فيلسوف يونان كه مثلاً افلاطون است (و برحسب فرض ارسطو نيست), مالك باغ باشد.
پس مى بينيم ارجاع اسم خاص به وصف معين مستلزم ايجاد تفاوت در شرايط صدق اسم خاص در عوالم ممكنه مفروض است; در حالى كه اين مطلب خلاف ارتكاز زبانى ما است.
كريپكى مى گويد: تزِ دالِّ ثابت كه او براى اسماء خاص قايل است, به تمايز نقش آنها از وصف معيّن در شرايط صدق قضايا, مربوط است و برخلاف فهم دامِت ربطى به مسأله تعيين حيطه در حين انجام عملى همچون موجّه كردن قضايا, ندارد.
٣

فصل سوم كتاب به بررسى نظريه توصيفى جديد يا نظريه دسته اى cluster مى پردازد كه جان سِرل با الهام از نظريه تشابه خانوادگى ويتگنشتاين, آن را درباره نحوه دلالت اسماء خاص پرداخته است.
جان سِرل برخلاف نظريه فرگه و راسل (نظريه توصيفى كلاسيك) معتقد است كه دلالت اسم خاص بر محكيّ خود از طريق اوصاف نامعين صورت مى گيرد. مجموعه اى از اوصاف بدون تعيين مى توانند نقش واسطه در دلالت اسم خاص بر محكى را به عهده گيرند و روشن است كه اين اوصاف مى توانند متغيّر باشند. سِرل اشكالى را طرح مى كند كه ممكن است به ذهن خواننده آيد و آن اينكه اين اوصاف نامعين, خارج از دلالت اسم خاص بر محكى اند و تنها در مقام تعليم و تعلّمِ اسماء خاص مورد نيازند, از اين رو مى توان گفت نقش اوصاف بيشتر به عمل يادگيرى اسماء خاص مربوط است و نه سمانتيك و معناشناسى اسماء خاص.
وى در جواب مى گويد اگر دخالت اوصاف را در معناى اسم خاص انكار كنيم بايد ملتزم شويم در مورد لفظى همچون ارسطو اگر محكيّ آن تمام اوصاف خود را از دست دهد و يا لااقل پاره عمده اى از اوصافش را فاقد شود, باز بر كسى دلالت مى كند. اما التزام به اين مطلب خلاف وجدان است, چرا كه در چنين صورتى ترديد در اصل اينكه ارسطو بر كسى دلالت كند جوانه مى زند.
اسم خاص در نظر سِرل ذاتاً داراى معناست, اما با مجموعه اى از اوصاف به صورت (لاتعيّن) مرتبط است. حكايت كردن اسم خاص از محكيّ خود, به معناى پيشفرض گرفتن صدق مجموعه اى از اوصاف درباره محكيّ است, بدون آنكه اسم خاص بگويد كدام وصف, و چه تعدادى از اوصاف براى اين حكايت لازمند.
اسم خاص در دلالت خود اگرچه از اوصاف مدد مى گيرد, اما هيچ التزامى به وصف معيّن ندارد و همين اساس تمايز آن از اوصاف معين است. اوصاف نامعيّن كه در اسم خاص مورد استفاده است, البته به صورت انحصارى و يكتا محكى را نشان مى دهند.
كريپكى براى ارزيابى نظريه سِرل مفاد آن را به شش فقره و بند تقسيم مى كند و هر بند را جداگانه مورد بررسى قرار مى دهد. چكيده انتقادات كريپكى بر بندهاى مختلف كلام سِرل از اين قرار است:
اولاً اينكه در دلالت اسم خاص بايد اوصاف انحصارى (هرچند نامعين) در كار باشد كه به صورت يكتا محكيّ اسم خاص را بنماياند مورد قبول نيست; زيرا مثلاً مى توان با استفاده از وصف (شاعر قرن هفتم) كه وصف غير انحصارى است واژه حافظ را بر شخص مورد نظر تطبيق كرد و اين نوع از دلالت اسماء خاص امرى رايج است.
ثانياً, حتى گاهى كه پاى اوصاف انحصارى در كار است, عمل دلالت اگر به استناد آن وصف انحصارى باشد به صورت دورى و نادرست است; مثل اينكه كسى با استفاده از وصف (مبدع نظريه نسبيّت) واژه انشتاين را در محكيّ خود استعمال كند, اما اگر دقت كنيم او فهمى از نظريه نسبيّت ندارد, مگر همين كه انشتاين مبدع آن است. در اين موارد براحتى مى توان ديد كه متكلم از وصف انحصارى در تعيين محكى به صورت مستقل از خود اسم خاص, استفاده نكرده است. پس نه فقط گاهى پاى اوصاف انحصارى در دلالت اسم خاص بر محكى خود, در ميان نيست, بلكه آنجا هم كه در ميان است گاهى به صورت صحيح (مستقل از خود اسم خاص) نمى تواند انحصاراً محكى را باز نمايد.
طرفداران نظريه توصيفى مى گويند اگر پاى اوصاف انحصارى در كار نباشد, اسم خاص بى معنا مى شود.
مؤلف كتاب مى گويد اسم خاص در دلالت خود محتاج اوصاف انحصارى نيست و با اوصاف عام هم مى توان اسم خاص را در محكيّ خود استعمال كرد; بلكه اصلاً به وصف نياز نيست.
طرفداران نظريه توصيفى مى گويند شما حتى اگر به ظاهر از اوصاف انحصارى استفاده نكنيد, در واقع چنين مى كنيد; مثلاً وقتى مى گوييد (حافظ), در واقع با استفاده از وصف پنهان انحصارى (آنكه حافظ خوانده مى شود) دلالت خود را انجام مى دهيد.
كريپكى در پاسخ اينها مى گويد (خوانده شدن) يعنى مورد اشاره و دلالت قرار گرفتن و معناى اينكه دلالت اسم خاص با استفاده از وصف (خوانده شدن) يا (ناميده شدن) صورت بگيرد, آن است كه بگوييم دلالت اسم خاص بر محكى خود از طريق دلالت و تسميه صورت مى گيرد و اين دور واضح است.
كريپكى در پايان به اين مطلب مى پردازد كه شاهد عدم دخالت اوصاف در معناى اسم خاص آن است كه اگر فرضاً روزى معلوم شود سعدى نويسنده گلستان و شاعر قرن هفتم نبوده و… و معلوم شد سنايى داراى اين اوصاف بوده است, فقدان اين اوصاف نامعيّن يا معيّن ضررى به دلالت سعدى نمى زند و ثابت نمى كند كه جملات ديگر راجع به سعدى مثل آنكه او زياد به مسافرت مى رفت, اينك به سنايى مربوط است; زيرا معلوم شده است كه اين سنايى است كه بيشترين اوصاف مربوط به سعدى را دارد و نه خود سعدى.
٤

پس از ردّ نظريه توصيفى كلاسيك و جديد, نوبت به بررسى نظريه علّى يا زنجيره اى دلالت اسماء خاص مى رسد كه سول كريپكى از آن دفاع مى كند. براساس نظريه وى براى آنكه اسم خاص بتواند دلالتى بر محكيّ خود داشته باشد, لازم است كه دلالت اوّليه اى (First baptism) در كار باشد كه از طريق اشاره مستقيم يا توصيف, محكيّ خود را بنماياند. اين دلالت اوّليه در جامعه اى كه در آن تبادل كلامى و تخاطب وجود دارد, به صورت زنجيره اى به ما مى رسد كه در زمانى غير از زمان دلالت اوليه هستيم. اينك براى دلالت اسم خاص نه اشاره و نه وصف لازم است, بلكه آنچه لازم است سلسله و زنجيره اى از اخذ و اقتباس هايى است كه نيازى هم به شناسايى حلقه هاى آن نيست; يعنى من بى آنكه بدانم دلالت ارسطو بر شخص خاص را از چه كسى آموخته ام و همين طور آموزنده من بدون اينكه بداند از چه كسى آموخته است, دلالت محقّق مى شود.
با اين حساب كريپكى بشدت مخالفِ دخالت اوصاف در دلالت اسماء خاص براى ماست, امّا در اينكه موضوع له اسماء خاص چيست, نظر صريحى نمى دهد.
اگر نظر وى آن باشد كه اسم خاص موضوع براى شىء خارجى است, در آن صورت با اشكالات تئورى ميل مواجه مى شود. در كلام وى البته قرائنى هست كه او معتقد به داشتن معنا براى اسماء خاص است و نه اينكه اسم خاص براى شىء خارجى وضع شده باشد. از جمله اين قرائن تز دال ثابت است كه كريپكى بشدت از آن دفاع مى كند و اين تز با وضع اسماء خاص براى موجود خارجى ناسازگار است.
عده اى سعى دارند ضمن نفى معنا براى اسم خاص و اعتقاد به اينكه موضوع له اسماء همان موجود خارجى است, اشكالات مطرح در اين فرض را پاسخ دهند; مثلاً در مورد قضيه هليّه بسيطه (ارسطو وجود دارد) مى گويند منظور صورت ذهنى شخص ارسطوست كه محكوم به وجود خارجى است. و وقتى سوال مى شود آيا ارسطو وجود داشت, گفته مى شود آنچه قصد شده اين است كه آيا آن صورت خيالى كه ارسطو پنداشته مى شود, در خارج موجود بوده است يا نه؟
و يا در مورد اشكال قضاياى اتحادى همچون (هسپروس همان فسفروس است) مى گويند آنچه از اين جمله قصد شده است اين است كه مدلول هسپروس كه در طى زنجيره اى به ما رسيده است, آيا همان مدلولى است كه در زنجيره فسفروس به ما رسيده است.
نويسنده, اين نوع دفاع از كريپكى را نمى پسندد و معتقد است وضع براى صور خيالى اشكالات عديده اى دارد كه از جمله آنها مجازى شدن استعمال اسماء خاص در موجودات خارجى است. همچنين مشكل قضاياى اتحادى با آوردن پاى زنجيره ها حل نمى شود; زيرا اولاً سؤال در همان تسميه اوليه جاى دارد كه اتحاد اين دو براى وضع كننده هاى اوّل چگونه است؟ ثانياً اگر هسپروس را به مدلول زنجيره علّى كلمه هسپروس برگردانيم, در واقع به نوعى نظريه توصيفى رجوع كرده ايم كه كريپكى به شدت از آن گريزان است.
در واقع مدلول زنجيره شدن حيث تقييدى براى اسم خاص نيست تا مايه تعدد در اسم خاص باشد, بلكه نقش زنجيره نوعى حيث تعليلى است; يعنى علّت رسيدن دلالت اوّليه به ماست.
مؤلف از مجموع كلام كريپكى چنين برداشت مى كند كه وى احتمالاً از نوعى ذات گرايى در دلالت اسماء خاص دفاع مى كند به اين معنا كه موضوع له اسماء خاص حصّه اى از ذات است. اين حصّه مقيّد به وجود خارجى نيست همانطور كه مقيد به وجود ذهنى هم نيست. بنابراين استعمال اسم خاص در هر دو (موجود ذهنى و خارجى) حقيقت است (اين نظر, توجيه و بيانى است كه بيشتر با نظريات علماى ما سازگار است). برحسب اين نظر تفاوت اسم خاص با اسم جنس در اين است كه موضوع له اوّلى حصّه اى از ذات است و در دومى نفس ذات و ماهيت. در اين صورت اشكالات نظريه ميل, ديگر طرح نمى شود; زيرا مثلاً در قضاياى وجودى وقتى سؤال مى شود آيا ارسطو وجود داشته است, آنچه مراد است اين است كه آيا حصّه اى از ذات, در عالم واقع تحقّق داشته است؟ و نيز در قضاياى اتّحادى همچون هسپروس همان فسفروس است, آنچه اين حكم را معنادار مى سازد, پاسخ بودن آن به ترديدى است كه در اثر گذشت زمان درباره اتحاد آنها ظاهر شده است.
مؤلف در خاتمه اين فصل به تفكيك دو نوع اسم خاص مى پردازد: يكى آنهايى كه همچون حَسن و حسين از تركيب حقيقى برخوردارند و ديگرى همچون قم, تهران كه از تركيب اعتبارى برخوردارند. در اوّلى اعتقاد به اينكه موضوع له اسم خاص, حصّه خاصى از ذات است, اشكالى ايجاد نمى كند, اما مثل تهران يا قم داراى ماهيت و ذات نيست تا فردى از آن موضوع له باشد.
ناچار بايد گفت در اين موارد ذات از جهت سعه و ضيق تابع اعتبار ماست كه براساس اغراض صورت مى گيرد و تا حدّى از عرف ريشه مى گيرد مثلاً در اسامى شهرها حدّى از خانه و خيابان و مغازه داخل است, به طورى كه اگر آنها نباشند تسميه بى وجه مى شود.
٥

قضيه پيشين به آن دسته از گزاره ها گفته مى شود كه براى دانستن صدق و كذب آنها نيازى به مراجعه به عالم خارج نيست و مستقل از تجربه قابل شناسايى صدق و كذب هستند.
قضيه ضرورى گزاره اى است كه خلاف آن ممكن نباشد (با تكيه بر معناى شهودى امكان تا دور پيش نيايد). قضيه تحليلى گزاره اى است كه صدق آن صرفاً به معناى موضوع و محمول بستگى دارد.
هر قضيه تحليلى البته هم قبلى است و هم ضرورى, اما بحث در اين است كه آيا هر قضيّه قبلى هم بايد ضرورى باشد. كريپكى و البته برخى ديگر, سعى دارند نشان دهند برخى قضايا قبلى هستند ولى ضرورى نيستند و بلكه امكانى اند; امّا از آنجا كه نفى ضرورى بودن قضيه قبلى, به معناى آن تلقى شده كه پس براى صدق و كذب آن محتاج رجوع به عالم خارج و استفاده از تجربه هستيم و اين با معناى قبلى بودن ناسازگار است, در نتيجه رأى غالب آن است كه هر قضيه قبلى بايد ضرورى باشد.
كريپكى مثال نقضى مى آورد و مى گويد وضع كننده و معتبرى را فرض كنيد كه با اشاره به ميله S مى گويد (طول ميله S يك متر است); يعنى آن را واحد متر قرار مى دهد. علم او به اين گزاره قبلى است, زيرا خودش دارد وضع مى كند, اما گزاره فوق ضرورى نيست, چرا كه اين امكان هست كه طولش يك متر نباشد.
آلبرت كاسولو در نقد وى مى گويد عنوان (طول ميله S) به دو صورت قابل لحاظ است يكى مشير به حدّ خاصى از طول كه ميله S اينك نشانگر آن است و ديگرى آنكه خود ميله موضوع باشد و اشاره اى به حدّ خاصى در كار نباشد. در صورت مشير بودن, گزاره مذكور يعنى (طول ميله S يك متر است), يك حقيقت تجربى است و امكانى, زيرا مى تواند در عالم ديگرى چنين نباشد و طول ميله كمتر يا بيشتر از آن حدّ خاص شود. در صورت دوم گزاره فوق قبلى است, زيرا صدق آن برحسب تعريف است, اما ديگر امكانى نيست بلكه ضرورى است.
وى مى گويد كريپكى فرض اوّل را در نظر دارد كه معلوم شد قبلى بودن با امكانى بودن جمع نمى شود.
كاسولو فرض مى كرد كه مشير بودن فقط به حدّ خاصى از طول كه معين باشد ممكن است و بعد مى گفت فهم اينكه ميله در عالم واقع آن حدّ معين را دارد يا نه, تجربى است (فرض اوّل). اما چه اشكالى دارد كه اشاره به حدّى از طول باشد كه ميله در واقع دارد و در آن صورت علم ما به انطباق طول ميله با حدّى كه دارد, قبلى است و نه بعدى و امكانى هم هست يعنى ميله مى توانست اين طول را نداشته باشد. پس اشكال كاسولو وارد نيست.
مؤلف محترم در رّد نظريه كريپكى چنين مى گويد: (طول ميله S) دو لحاظ دارد يكى به صورت مقيّد به عالم فعلى ـ (طول ميله S در عالم فعلى) ـ كه در اين صورت حكم اسم خاص را دارد و دال ثابت است و قبلى و ضرورى هم است. يعنى در همه عوالم ممكنه حد مقيد به عالم فعلى, يك متر است.
ديگرى بدون تقييد به عالم فعلى و به صورت مطلق است كه در آن صورت ميله مى تواند در عالم ممكن ديگرى, كم يا بيش از يك متر باشد, پس ضرورى نيست. اما قبلى هم نيست, زيرا ما علم قبلى به اينكه طول ميله S به صورت مطلق يك متر باشد نداريم, بلكه علم قبلى ما فقط به اين است كه طول ميله S در عالم فعلى يك متر است.
بحث ديگرى كه در اين فصل مطرح است بررسى دو نوع ضرورت است به نامهاى ضرورت عينى (dere) و ضرورت صدقى (dedicto). در ضرورت عينى سخن در ضرورت عروض يك وصف براى موصوف است و اينكه موضوع, محمول را به نحو ضرورى پذيرا است. اما در ضرورت صدقى بحث در اين است كه قضيه اى چنان است كه صدقش ضرورى است.
گروهى از فلاسفه تحليلى همچون كواين منكر ضرورت عينى اند و ضرورت را وصف خاص قضايا مى دانند. دليلى كه كواين ذكر مى كند اين است كه ضرورى يا امكانى بودن يك چيز براى موضوع, بستگى به كيفيت اتصاف موضوع دارد و تابع آن است, پس عينى و واقعى نيست; مثلاً اگر بگوييم (عدد نه فرد است) اينجا پاى ضرورت در كار است. اما اگر همين مطلب را با عبارت (عدد سياره هاى منظومه شمسى فرد است) بيان كنيم ديگر ضرورتى در كار نيست و بلكه رابطه امكانى است. پس ضرورت و امكان به نحوه قضيه سازى ما برمى گردد و واقعيتى ندارد.
كريپكى كه به صورت حاشيه اى اين بحث را طرح مى كند, سخن كواين را خلاف ارتكاز مى داند و مى گويد لازمه آن اين است كه بگوييم اگر كسى با اسم نيكسون به شخص خاص اشاره كند و بگويد (نيكسون برنده انتخابات شد) اين قضيه امكانى باشد, اما اگر با عنوان مشير (برنده انتخابات) به همان شخص اشاره كرده و بگويد (برنده انتخابات, برنده شد) ضرورى باشد. التزام به اين مطلب خلاف ارتكاز است و چون عنوان برنده انتخابات اشاره به شخص نيكسون دارد, رابطه او و برنده شدن همواره امكانى است. قصد كريپكى از طرح بحث ضرورت, استفاده از آن در تز دالِ ثابت است. حاصل آنكه وى به ضرورت عينيِ پاره اى از اوصاف اعتقاد دارد.
الوين پلانتينجا با تفصيل بيشترى به مسأله ضرورت پرداخته است و مؤلف كتاب بخشى از سخنان او را در ادامه فصل مى آورد.
بعد از آنكه معلوم شد ضرورت عينى به معناى آن است كه نمى توان عالمى فرض كرد كه وصف مورد نظر از موضوع جدا باشد و ضرورت صدقى به معناى لزوم صدق گزاره است, سخن در چگونگى نسبت اين دو ضرورت است.
پلانتينجا از توماس آكويناس مثالى نقل مى كند تا نشان دهد كه گاهى ضرورت صدقى وجود دارد, اما ضرورت عينى نيست. به تعبير ديگر مضمون جمله به صورت ضرورى صادق است و با عالم واقع انطباق دارد, اما خود ربطِ موضوع و محمول آن كه مفاد گزاره است امكانى است.
مثال وى به مسأله ربط علم الاهى با اختيار انسان مربوط است. وى مى گويد اگر كسى علم الاهى را چنين تقرير كند كه (اگر خداوند, عالِم به انجام كار الف از جانب شخصى باشد, آن شخص ضرورتاً آن را انجام خواهد داد) تا علم الهى كذب درنيايد. اين ضرورت از نوع عينى (dere) است و البته مضمون چنين تقريرى از علم الاهى اثبات جبر است. اما اگر مسأله علم الاهى به اين صورت تقرير شود كه (اگر خدا عالم به انجام كارى باشد آن كار صورت مى گيرد) جمله اى ضرورى الصدق است (dedicto). اين البته با اختيار آدمى منافات ندارد, زيرا كيفيت انجام كار را نشان نمى دهد.
مسأله ديگرى كه پلانتينجا طرح مى كند اين است كه آيا ضرورت عينى بدون ضرورت صدقى وجود دارد يا نه؟ وى مثالى طرح مى كند تا نشان دهد گاهى ضرورت عينى بدون ضرورت صدقى وجود دارد.
مؤلف كتاب مثال پلانتينجا را نادرست مى داند و معتقد است كه ضرورت عينى از ضرورت صدقى جدا نيست, زيرا معناى ضرورت عينى آن است كه محمول از ذاتيات يا لوازم ذات موضوع باشد و در اين صورت قضيه حاكى از آن نمى تواند خلاف باشد, پس ضرورت صدق دارد.
در خاتمه اين فصل مؤلف به نكته ظريفى اشاره دارد و آن اينكه ما سخن كواين و امثال او را در تحليل ضرورت نمى پذيريم, يعنى قبول نداريم كه ضرورت به چگونگى توصيف موضوع بستگى داشته باشد, زيرا خود ذات داراى لوازم جدايى ناپذير است كه مستقل از دلالت و توصيف ما آنها را دارد.
اما حتى اگر سخن كواين را بپذيريم باز نتيجه آن انكار ضرورت عينى نيست; بلكه فقط نشان مى دهد كه ضرورت به وجه و وصف شىء مربوط است و نه به ذات آن كه اصولاً امثال كواين منكر وجود ذاتى ناديدنى براى اشياء هستند.
به عبارت ديگر كواين و ويليام نيل تنها با ذكر اين مثالها (بر فرض صحت ادعايشان) نشان مى دهند كه ضرورت مال خود ذات نيست (ذات گرايى مضيّق) بلكه مال ذات با ملاحظه وصف است (ذات گرايى موسّع). پس نبايد ضرورت عينى را انكار كنند.
٦

در اين فصل بحث دال ثابت و عوالم ممكنه مطرح است. عوالم ممكنه در تحليل كريپكى مشابه همان فرض و تقديرهاى خلاف واقعى است كه ما در منطق داريم. عالم ممكن عالمى واقعى نيست بلكه به تعبير او همان امورى است كه ما با افعال تحقّق نيافته از آنها حكايت مى كنيم; مثلاً مى گوييم (ابن سينا هفتاد ساله نشد), هفتاد سالگى براى ابن سينا يكى از عوالم ممكنه است.
عالم ممكن, عالمى با هويات خاص و متفاوت از اين عالم نيست, و فقط بيان حالات فرضى و مقدّر يك چيز است. از اين رو مسأله حفظ هويّت در طول عوالم ممكنه, مسأله واقعى نيست بلكه فرضى و معنوى است. مسأله مذكور اين است كه شخصى كه در عالم فعلى داراى اوصاف و حالاتى است, اگر در عالم ممكنى بدون اينها فرض شود, آيا باز همان شخص است كه در عالم فعلى بود.
به اعتقاد كريپكى اين مسأله به اعتبار ما برمى گردد زيرا كل عوالم ممكنه به جعل مربوط است (stipulation) و نه كشف و يافتن عالمى (discovery). اين ما هستيم كه كلينتون را در عالم ممكنى كه برنده نشده لحاظ مى كنيم و باز درباره او سخن مى گوييم و چنين چيزى ممكن است و اين همانى كلينتون در عالم ممكن مفروض با عالم فعلى كلاً در دست خود ماست.
تزِ دالِ ثابت براى تفكيك اسم خاص از اوصاف مطرح است. واژه (سعدى) در هر عالم ممكنى كه فرض شود به يكسان بر محكيِّ خود دلالت دارد, امّا وصفى مثل نويسنده گلستان ممكن است در عالم ديگرى فرض شود كه بر سعدى دلالت نكند بلكه بر شخص ديگرى دلالت كند.
كريپكى البته به اين نكته واقف است كه گاهى اوصاف هم دال ثابتند (rigid); مثلاً وصف (حاصل جمع ٥و٢) همواره بر عدد ١٢ دلالت دارد. يا اوصافى كه مقيّد به عالم فعلى باشند, مثلاً وصف (نويسنده گلستان در عالم فعلى) كه در هر عالمى بر سعدى دلالت دارد. اما مى گويد نقش اساسى و قانونى اسم خاص دال ثابت بودن است اما دال ثابت بودن اوصاف, عرضى و اتفاقى است.
اگر اسماء خاص, دالِ ثابت باشند, يكى از ثمرات آن اين است كه قضاياى اتحادى متشكل از اسماء خاص لاجرم بايد ضرورى باشند زيرا اگر مثلاً هسپروس بر ذاتى دلالت دارد كه در همه عوالم ممكنه دلالت خود را به يكسان نگه مى دارد و همينطور فسفروس. پس اگر در اين عالم حكم به اتّحاد آنها شد بايد در همه عوالم چنين باشد و اين به معناى ضرورى بودن آنهاست.
كريپكى در پاسخ اين اشكال كه ضرورى بودن قضايايى همچون (هسپروس همان فسفروس است) منافى آن است كه آنها محصول كاوش علمى اند, مى گويد چون شخص مى تواند بدون آنكه از اتحاد محكى دو اسم خبر داشته باشد, از آنها حكايت كند پس جاى براى آنكه علم و تجربه دخالت كرده و اتحاد آن دو را نشان دهد, باز است; يعنى چنين قضايايى قبلى نيستند. مؤلف در فصل بعدى به بررسى قضاياى اتحادى كه موضوع و محمول آن اسم خاص نيست و بلكه از ماهيات تئوريك همچون گرما, نور, فوتون, … است مى پردازد.
٧

اين فصل به بررسى مدلول اسماء صور نوعيه و اجناس مى پردازد. وقتى مى گوييم (آب همان H٢O است) يا (گرما حركت مولكولهاست), مدلول آب و گرما چيست؟
آيا اوصاف ذكر شده در محمول, داخل در معناى اين ماهيات تئوريك هستند يا نه؟
اگرچه عده اى مى پندارند اوصاف مذكور بايد داخل معناى ماهيات فوق باشند, اما اين رأى خطاست; زيرا ما مى توانيم بدون استفاده از اين اوصاف و تنها با اشاره به برخى از مصاديق اين ماهيات اين اسماء را وضع كنيم.
شاهد آنكه اين اوصاف خارجند اين است كه اگر روزى مثلاً معلوم شود كه طلا زرد نبوده است, و اين خطاى باصره بود كه آن را زرد نشان مى داد. در اين فرض آيا مى گوييم ديگر طلايى در كار نيست, يا اينكه طلا هست اما زرد نيست؟ و اين شاهد روشنى است بر خروج اين محمولات از معناى موضوع.
كريپكى مى گويد: برخى از اوصاف براى چنين موضوع هايى (اگرچه خارج از معناى آن هستند) اما ضرورى اند; به اين صورت كه جزء ذات يا لازمه آن هستند. اما با اين همه علم به آنها متأخّر از تجربه است.
كريپكى مى گويد گربه به لحاظ معرفت شناختى امكان داشت حيوان نباشد و لذا حيوان بودن آن متوقف بر تجربه و مشاهده عالم واقع است, اما اگر معلوم شد حيوان است, ديگر در هيچ عالمى امكان ندارد گربه باشد اما حيوان نباشد. چرا كه ماهيّت در هيچ عالمى ذات يا لوازم ذات خود را از دست نمى دهد.
پس كشفيات علمى درباره ماهيات اشياء اگرچه بعدى اند اما ضرورى اند. بايد علم مشخص كند كه وال پستاندار است يا ماهى. ولى اگر روشن شد, ديگر در هر عالمى بايد چنين باشد.
در خاتمه فصل به نظر كريپكى در اسماء عام اشاره مى رود كه معتقد است در مثل عالِم و جاهل كه مشتق اند و نيز در اسامى مصنوعات مثل صندلى و ميز و… تئورى توصيفى جالبتر است. (برخلاف اسماء خاص)
با توجه به اينگونه موارد است كه عده اى گمان كرده اند براى تبيين اسماء عام (اعم از ماهيات تئوريك اسماء مشتق و…) بايد از هر دو نظريه توصيفى و علّى استفاده كرد.
٨

دو فصل اخير كتاب به بررسى كاربردهاى بحث دلالت مى پردازد.
كريپكى با استناد به همين بحث دعاوى تحويل گرايانه اى همچون اينكه (آدمى همان بدن است), (حالت روانى خاص همان حالت مغزى خاص است) و يا به طور كلى (حالات روانى مثل درد همان حالات مادى همچون تحريك فيبرهاى C هستند), را ارزيابى مى كند.
در مثال اوّل دكارت با استناد به اينكه روح انسان مى تواند بدون بدن زنده بماند و همين طور بدن بدون روح تا حدودى به زندگى ادامه مى دهد, تغاير روح از بدن را نتيجه مى گرفت و اتحاد آدمى با بدن را ردّ مى كرد. عده اى با قبول مقدمه دكارت (بقاى روح بدون بدن) چنين مى گويند كه اگرچه در عالم ممكنى روح مى تواند بدون بدن باشد, اما در عالم فعلى با بدن است و متحد با آن و اصولاً چيزى غير از آن نيست.
مثل اينكه ابن سينا مى توانست نويسنده شفا نباشد, اما بالاخره در عالم فعلى ابن سينا با نويسنده شفا متحد است.
كريپكى معتقد است اگر بپذيريم در عالم ممكن مى شود روح بدون بدن باشد, لاجرم بايد اتحاد آدمى با بدن را انكار كنيم, زيرا اگر بگوييم شخص حسن يا على يا… در اين عالم با بدن خود متحد است, با توجه به دال ثابت بودن موضوع و محمول بايد اين اتحاد در همه عوالم باشد در حالى كه خود اينها مى پذيرند امكان جدايى روح از بدن وجود دارد. پس بايد منكر اتحاد آن دو حتى در اين عالم شوند.
در مثال دوم هم كاملاً مشابه اوّلى عمل مى كند يعنى باز هر دو دال ثابتند. زيرا يكى اسم حالت خاصى از روان است و ديگرى اسم حالت خاص مغز.
اما در مورد مثال سوم وضع فرق مى كند, زيرا موضوع و محمول از نوع اسماء عامند. كريپكى در اين مورد هم مى گويد اگر بناست اتحادى در كار باشد بايد ضرورى باشد همچون قضاياى علمى و تئوريك مثل (گرما حركت مولكولهاست).
ممكن است گفته شود چه اشكالى دارد كه بگوييم (درد همان تحريك فيبرهاى C است) و ملتزم شويم كه اين ضرورى است مثل التزام به ضرورى بودن (گرما حركت مولكولهاست).
كريپكى در پاسخ مى گويد التزام به اينكه گرما همان حركت مولكولهاست, ضرورى است و مشكلى ندارد, زيرا معناى آن اين است كه خداوند با يك خلقت كه همان حركت مولكولهاست, گرما را ايجاد مى كند.
اما درباره رابطه درد و تحريك فيبر C نمى توان اين ادّعا را داشت; زيرا درد به وجود مدركى چون انسان برمى گردد و تا او نباشد تحريك فيبر C به صورت درد دريافت نمى شود و اين به معناى امكان جدايى درد از تحريك فيبر C است و قبول اين امكان با اتحاد آنها در عالم فعلى منافات دارد. بدين ترتيب معلوم مى شود كه چگونه با استفاده از دلالت مى توان نتايج مهمى گرفت.
٩

فصل پايانى كتاب به لفظ جلاله (الله) مربوط است. عده اى همچون ميكائيل دورانت و گيچ لفظ جلاله (God) را اسم خاص نمى دانند و معتقدند علامت وحدت و تعدد (one God) يا (some God) بر سر آن مى آيد و يا اگر اسم خاص باشد, گزاره خدا موجود است (God exist) قابل تأييد يا اثبات نمى شود. در مقابل پل زيف مى گويد: (الله) اسم خاص است. مؤلف خود اين نظر را ترجيح مى دهد.
اما چگونگى دلالت اين اسم خاص بر محكيّ خود برحسب ديدگاهها در باب دلالت اسماء خاص, متفاوت است. پل زيف كه از تئورى توصيفى بهره مى گيرد, معتقد است دلالت اسم خاص بر خداوند از طريق اوصاف صورت مى گيرد, زيرا خدا از دسترس اشاره مستقيم خارج است. به تعبير پل زيف ورود اسماء خاص به واژگان رايج يا از طريق اشاره و امثال آن است (غير زبانى) و يا از طريق توصيف (زبانى) و در مورد خداوند فقط دومى امكان دارد.
هارتشورن به مناسبت لزوم آوردن اوصاف در دلالت بر خداوند, به بى همتايى اوصاف مشير به او مى پردازد و از كِركگارد نقل مى كند كه (God) اصولاً يك اسم نيست, بلكه يك برداشت و تصور (concept) است. توجّه هارتشورن به اينكه اوصاف الهى فقط يك فرد را مى رسانند برخلاف اوصاف ديگر كه على الاصول قابل تعدد افرادى هستند, حائز اهميّت براى برهان وجودى است. اما در اينجا اثرى ندارد زيرا براساس تئورى توصيفى بنا نهاده شده است كه از بن خراب است.
مؤلف در پايان مى گويد دلالت اسم جلاله براساس وضع اوليه اى است كه پيامبران و اولياء در محضر خداوند داشته اند و ديگران دلالت فوق را از آنها وام گرفته اند.پاورقي : * اينجا بالامكان نسبت سلبى را موجّهه مى كند يعنى رابطه سلبى, امكانى است و فيلسوفى كه زهر شوكران نوشيد مى توانست ننوشد.