آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٤ - نامه ها

نامه ها



در شماره ٣٢ در ضمن معرفيهاى گزارشى كتاب (كوروش و ذوالقرنين) معرفى و نكاتى درباره آن يادشده بود. مؤلف محترم بادداشتى درباره آن نكات نوشته اند, كه اينك با توضيح ناقد و توضيح دوّم مؤلف در اينجا آورده مى شود.
با سلام و تحيت, به مناسبت معرفى نوشته اى از اين جانب, با عنوان (كوروش و ذوالقرنين) در بخش گزارشهاى اجمالى آن مجله به شماره٣٢ (خرداد ـ تير ١٣٧٤), نكاتى را تذكاراً تقديم مى كنم, اميد است جهت تنوير افكار و توضيح مطالب ـ با عنايت به ماده ٢٣قانون مطبوعات ـ با خوانندگان فرزانه آن مجله پژوهشى در ميان گذاشته شوند.
معمولاً در معرفيهاى بر سبيل گزارش و اجمال, مجال نقد و اظهارنظر نيست, با وجود اين, چنين شده است و مؤلف به سه رأى منسوب گرديده كه متأسفانه هر سه خلاف واقع است.
١ـ گفته شده كه نگارنده نظر ابوالكلام آزاد و علامه طباطبايى, مبنى بر ذوالقرنين بودن كوروش را, نپذيرفته است, از آن رو كه مبتنى بر تورات محرّف است. در حالى كه چنين نيست, زيرا اصولاً سه گفتار نخست در بررسى كوروش, براى اثبات اين واقعيت است كه منابع تاريخى كهن, كوروش را داراى اوصاف ذوالقرنين (جهان گشا, موحد و پرهيزكار) معرفى نمى كنند. و طرفه آن كه در صفحه ١٨٠ كتاب, عذر علامه بزرگوار در گرايش به اين ديدگاه, عدم فرصت كافى در مراجعه به كتابهاى مأخذ تاريخ ايران باستان ذكر شده است!
٢ـ گفته شده كه نگارنده, (اسكندر مقدونى) را به ذوالقرنين منطبقتر مى داند, كه ظاهراً مراد معرّف محترم, (اسكندر ثانى) فرزند فيليپ است ـ به حكم انسباق به ذهن ـ با اين كه از ص ١٢٨ـ١٤٠ كتاب در ردّ اين نظريه پرداخته شده است.
٣ـ پيش فرض نادرست اول, دست مايه دفاع از ديدگاه حضرت علامه و ابوالكلام آزاد شده, و مرقوم نموده اند: مؤلف به خطا رفته, زيرا تحريف تورات نمى تواند اعتبار آن را به عنوان كتاب تاريخى از بين ببرد و توجه آن دو بزرگوار از همين زاويه است!
متأسفانه اين دفاع نيز ناتمام است, زيرا سخن بر سر مخدوش بودن تورات به عنوان منبع تاريخى است, فى المثل وقتى در كتاب اشعيا, بلشصّر فرزند بنونيد را پسر بخت النصر مى خواند و خبر از رخدادهايى درباره بابل مى دهد كه هيچ گاه تحقق نيافته اند و (سرپرسى سايكس) نيز مى نويسد: (هيچ قسمت تاريخى ايران مانند داستان فتح بابل تحريف نشده است) ما چگونه مى توانيم به عنوان يك سند معتبر به تورات نگاه كنيم؟! توضيح مطلب
از ديرباز در ميان مفسران درباب كانديداهاى عنوان ذوالقرنين, اختلاف نظر بوده است, ولى بيشتر مفسران وى را اسكندر مقدونى (ثانى) دانسته اند; اما از آن گاه كه (سر سيد احمدخان هندى) به ابداع ديدگاه ذوالقرنين بودن كوروش هخامنشى پرداخت, ابوالكلام آزاد نيز در كتاب تفسيرش به نام (تفسير البيان فى مقاصد القرآن) در ايضاح و تقريب آن كوشيد و پس از برگردان عربيِ بخشى ازآن تفسير به فارسى, علامه نيز در الميزان آن ديدگاه را پذيرفتند.
خيمه مدعاى ابوالكلام بر دو عمود استوار گرديده است: نخست منابع تاريخى, دوم اشاراتى از تورات در رؤياى دانيال نبى(ع) درباره قوچ دوشاخ و در حادثه بابل درباره مرغ شكارى و عقاب شرق.
ابوالكلام آزاد مى گويد: ذوالقرنين ممدوح قرآن, فردى موحد, مصلح و جهان گستر بوده و چون كوروش هخامنشى, طبق منابع تاريخى داراى اين اوصاف بوده, و كس ديگرى را تاريخ به ما معرفى نكرده, بناچار بايد اين دو, يك نفر باشند; بويژه اين كه مجسمه دشت مرغاب, كه دو شاخ بر سر دارد و بسان عقابان دو بال, با اشاراتى كه در تورات آمده منطبق است!
نگارنده در كتاب (كوروش و ذوالقرنين) گفته است: براساس منابع تاريخى كه مورد استناد ابوالكلام آزاد بوده اند, كوروش, نه تنها همه دنيا را فتح نكرده, بل شخص موحد و دادگسترى هم نبوده است. و انطباق تنديس دشت مرغاب (مجسمه ادعايى كوروش) را مورخان و محققانى مانند حسن پيرنيا (مشيرالدوله) و استاد محيط طباطبايى, كه از تاريخ شناسان و مؤلفان بنامند, نيز نپذيرفته اند و شواهد باستان شناسى هم اين انطباق را تأييد نمى كند.
بنابراين اولاً: تورات نه تنها از نظر عقيدتى بل از ديدگاه تاريخى هم مخدوش است, ثانياً: به فرض عدم تحريف با منابع تاريخى ديگر معارض است, ثالثاً: اشارات مورد ادعاى تورات با تنديس دشت مرغاب برابر نيست. گفتنى است ديدگاه مشهور مفسران مبنى بر انطباق ذوالقرنين بر اسكندر ثانى نيز پذيرفتنى نيست و ادله آن به تفصيل در كتاب يادشده آمده است و پژوهشگران را به همان حواله مى دهم. با احترام و پوزش از تصديع
سيد موسى مير مدرس در حاشيه نامه مؤلف محترم (كوروش و ذوالقرنين)
ضمن تشكر از پاسخ مؤلّف به معرّفى كتاب (كوروش و ذوالقرنين) نكات زير يادآورى مى شود:
١ـ همانگونه كه مؤلف محترم نوشته اند معرّفى گزارشى جاى نقد و اظهارنظر نيست. بواقع نيز چنين كارى نشده است. زيرا مجلّه به نقد و بررسى هر كتابى نمى پردازد. اگر بنابر نقد و بررسى كتاب يادشده بود گفتنى زياد بود ولى از آنجايى كه خوانندگان كتاب بفراست نقاط ضعف و قوّت آن را خواهند يافت, به نقد و بررسى آن پرداخته نشده است. آنچه كه در معرّفى آمده بود يك تذكارى بيش نبود.
٢ـ عبارت مؤلف در صفحه ١٧٩ در ردّ نظريه علاّمه و ابوالكلام اين است:
(بارى در اين گيرودار با نهايت تأسف, مفسّر معاصر حضرت علاّمه طباطبايى و نويسندگان محترم تفسير (نوين) و (نمونه) با وجود اعترافشان بر تحريف تورات و با اينكه ابوالكلام آزاد نيز شالوده مدّعايش را براساس تورات پى افكنده است باز حرف او را تكرار نموده است و با تعابير مختلفى تلقّى به قبول كرده است.)
و به نظر مى رسد نصّ مؤلف براى پاسخ به اعتراض وى در بند١ نامه اش كافى باشد. در معرّفى سخن از علّت نه پذيرفتن نيست تا مؤلف بفرمايند (در سه گفتار پيشين چه چيزى نوشته اند. پيداست نه پذيرفتن مطابقت عنوان ذوالقرنين به كوروش از ديد مؤلف محترم مبتنى بر مدارك ديگر است, ولى رد نظريّه ابوالكلام و علاّمه بر پايه تصريح مؤلف به علّت ابتناء نظريه يادشدگان بر تورات محرّف است. امّا اينكه علاّمه در گرفتن رأى ابوالكلام آزاد و مراجعه نكردن به منابع تاريخ باستان معذور بوده يا نه ـ كه در صفحه ١٨٠ كتاب آمده است ـ ربطى به موضوع ندارد.
٣ ـ پاسخ به تفرّس جناب مؤلف در بند٢ نامه اش از مراد معرّف به حكم انسباق به ذهن, با اينكه خود در صفحه ١٨٠ كتابش تعيين مراد كرده اند, از قبيل امورى است كه قدرى درون خوانى و كف بينى مى طلبد, چيزى كه در تخصّص دست اندركاران مجله نيست.
٤ـ سخن جدّى با مؤلف محترم در بند٣ نامه وى است و تذكّر موجود در معرّفى نيز ناظر به همين بحث بود. مؤلف محترم توجّه دارند كه در بررسى تاريخ باستان محقق نمى تواند به بهانه محرّف بودن كتابى بطور كامل از آن دست شويد. حتّى افسانه ها و قصّه هاى شفاهى هم مى تواند ابزار خوبى براى محقّق دريافتن واقعيّت تاريخى باشد. نظر مجلّه در تأكيد به (محرّف بودن تورات) دقيقاً از زاويه تاريخى است وگرنه از ديد اعتقادى نيازمند تأكيد و يا تصريح نيست. تورات بواقع يك تبارنامه است; يعنى, كتاب تاريخى با واقعيتها و افسانه هاى خاص خود در شأن بنى اسرائيل و خداوند متعال قصد تبارنويسى نداشت تا آن را كلام خدا دانست و بحث تحريف اعتقادى را مطرح ساخت. از سوى ديگر تأليف كتابى نظير تورات اين گونه نبود كه مؤلّفى در گوشه خانه اش بنشيند و از ابتكار ذهنى خود بهره گرفته كتابى ابداع كند. اين قبيل كتب برپايه روايات, منقولات, اساطير تأليف يافته است و بواقع تاريخ شفاهى است كه به آن لباس مكتوب پوشانده اند. از اين روى مى تواند در مواردى صادق و در مواردى كاذب باشد. و هنر محقّق تاريخ در بازيابى درست از نادرست از مجموعه گزاره هاى تاريخى مختلط است و اين مرز محقق تاريخ با مورّخ است وگرنه طرد يك منبع تاريخى به انگيزه ناصادق بودن در پاره اى از گزارشهايش كار چندان مشكل و قابل تقدير نيست. در يك كلام سخن اين است كه تورات محرّف از جنبه تاريخى, به عنوان يك منبع معتبر در تاريخ باستان, براى محقّق تاريخ مطرح است و شاهكار محقّق در بهره گيرى درست از منابع آميخته با نادرست, است.
*
با سپاس از ارسال پانويسِ معرّف و ناقد محترم كتاب (كوروش و ذوالقرنين), چند جمله اى را به طور ارتجال تقديم مى كنم. موجب امتنان خواهد بود اگر ـ در صورت مصلحت ـ همراه با نامه اين جانب و تعليقه آن برادر بزرگوار, به چاپ برسد و اين بنده نيز از پاسخگويى دوباره معاف گردم.
بارى, پژوهشيان سياست بر اين باورند كه پيوند وثيق و ناگسستنى اى ميان تاريخ و سياست حكمفرماست, آن سان كه فهم يكى بدون آشنايى با ديگرى بغايت دشوار است و نيز ثابت شده, كه تفسير متون دينى, بدون خواستگاه پيدايش آنان (تاريخ) غيرممكن است, ماجراى انگاره هاى ذوالقرنين نيز گواه اين مدعاست. آنچه در سرتاسر كتاب (كوروش و ذوالقرنين) تعقيب شده, عمدتاً گذر از مسير تاريخ و عرضه اين انگاره ها به آن آينه بوده است. از اين رو مطلبى كه در صفحه ١٧٧ كتاب با عنوان (سخنى با علامه طباطبايى و پيروان نظريه ابوالكلام آزاد) آمده, تكمله اى بيش نيست و از بديهيات است كه فهم كلام هر متكلمى در گرو ملاحظه تمام سخنان اوست و گويا روش معرّف و ناقد محترم كه با مطالعه صفحاتى چند از كتاب يادشده, به داورى درباره مجموع آن پرداخته اند, به تعبير خودشان مبنى بر (درون خوانى و كف بينى) سزاوارتر است; فى المثل خوانندگان از كجا بدانند مراد ايشان از اسكندر مقدونى, اسكندر اول است, در حالى كه اكثر مفسران, اسكندر ثانى را ذوالقرنين مى دانند. ايام عزت مستدام باد!
ارادتمند ميرمدرس
مطلبى كه در زير مى آيد, بخشى است جاافتاده از مقاله جناب ذكاوتى قراگزلو, در معرفيِ اجماليِ (تاريخ نگاران ايران) (مربوط به آينه پژوهش, شماره٣٣, صفحه مسلسل٣٢٧) كه بايد پس از پاراگراف بند ج, قرارگيرد.
د ـ اصلاح روش تأليفِ و تصنيف; بدين معنا كه خواجه نصير و يارانش با توجه, به ضيقِ وقت و حساسيتِ موقع, به جاى پديدآوردن آثار مفصل و مستقل براى هر علم, كتابهاى دايرةالمعارف گونه پديدآوردند كه عصاره و چكيده تحقيقات و تدقيقات گذشتگان و مسلّماتِ قوم در آن گردآمد. درةالتاج قطب شيرازى (قرن هفتم) و نفايس الفنون محمود آملى (قرن هشتم) و تعريفات جرجانى (قرن هشتم) از جمله بهترين كتابها در موضوع خود هستند.
جامع التواريخ رشيدى به عنوان مهمترين دايرةالمعارف تاريخى قرون وسطى كه به وسيله خواجه رشيد و همكارانش (دانشمندان مسلمان, يهودى, مغولى و چينى و مسيحى) نوشته شده, در همين مايه است و نشان از اصلاح روش تأليف و تصنيف دارد.
دانشمندان پيروِ مكتب خواجه نصير در نسلهاى بعد به جاى تكرار مكررات به نوشتن تعليقه ها و حاشيه هاى حاوى مطالب بكر و نويافته بر آثار قديم پرداختند (چنانكه امروز هم مى بينم ممكن است يك مقاله يا رساله كوچك بيش از يك كتاب ضخيم مطلب داشته باشد). رشيدالدين نيز مقالات مفرد و كوچكى در موضوعات مختلف دارد كه بعضى از آن به چاپ رسيده است (مانند لطائف الحقايق, شامل چهارده رساله, چاپ دانشگاه تهران, ١٣٥٥ و١٣٥٧).
)