آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١ - معرفىهاى اجمالى
معرفىهاى اجمالى
فيض قدسى, زندگينامه علاّمه محمّدباقر مجلسى, حاج ميرزا حسين نورى طبرسى, ترجمه سيد جعفر نبوى (چاپ اوّل: تهران, شركت انتشارات علمى و فرهنگى, ١٣٧٤), ٣٤٢ص, وزيرى.
محدّث بزرگ و نستوه شيعه, فقيه نامدار و مدافع خستگى ناپذير كيان تشيع, علاّمه محمدباقر مجلسى, بى گمان يكى از قلّه هاى افراشته فرهنگ اسلامى و از چهره هاى منوّر و جليل سلسله فقيهان و محدّثان شيعه است. زندگى آن بزرگوار يكسر اقدام است و تلاش و كارنامه پژوهشى و علمى آن باريكنگر ژرف بين پربرگ است و پربار.
زندگانى علاّمه مجلسى را عالمانى به قلم آورده اند و حق عظيم آن محدث جليل را گذارده اند كه سعيشان مشكور است. محدث جليل القدر, حاج ميرزا حسين نورى از جمله كسانى است كه درباره شرح حال سوانح زندگانى, و آثار علاّمه مجلسى كتابى ارجمند با عنوان (الفيض القدسى فى ترجمة العلاّمه المجلسى) كه پرداخته به ضميمه جلد اوّل بحار الأنوار در چاپ كمپانى و جلد ١٠٥, چاپ اسلاميّه نشر يافته است. آنچه اكنون مورد گفتگوست ترجمه كتاب يادشده است با عنوان (فيض قدسى). مؤلف, كتاب را در شش فصل سامان داده است. در فصل اوّل و با عنوان (نمونه اى از فضايل و مناقب علاّمه مجلسى) والاييها, ارجمنديها و شخصيّت و مكانت جليل علاّمه مجلسى را از نگاه عالمان, محققان و شرح حال نگاران گزارش كرده است. در اين بخش داوريها, ستايشها و ديدگاهها فقيهان و فرهيختگانى چون شيخ يوسف بحرانى, علاّمه سيد مهدى بحرالعلوم, سيد عبدالله جزائرى, شيخ اسدالله كاظمينى, شيخ حرّ عاملى و… درباره وى آمده است. محدث جليل, محمد بن حسن مشهور به شيخ حرّ عاملى چنين نوشته است: (مولاى جليل القدر ما, محمّد باقر فرزند محمدتقى مجلسى, دانشمندى است با فضيلت, ماهر, محقق, مدقّق, علاّمه بسيار دانا, فقيه, متكلم, محدّث بسيار موثّق, جامع نيكيها و فضيلتها, جليل القدر و عظيم الشأن ـ خداوند حياتش را طولانى گرداند (ص٦٩, امل الآمل, ج٢,٢٤٧)) گفتيم كه كارنامه علمى و پژوهشى علاّمه مجلسى بسى پربرگ است و پربار (بنگريد به: كتابشناسى مجلسى, حسين درگاهى, على اكبر تلافى ) محدث نورى فصل دوم كتاب را ويژه شمارش آثار علاّمه ساخته است. در بخش نخست اين فصل, كتابهاى عربى گزارش شده است. مؤلف اين بخش را با مجموعه عظيم و عديم النظير بحارالأنوار, آغاز كرده و چگونگى محتواى مجلدات آن را به تفصيل گزارش كرده است. (ص٨٩ ـ ١٠٥) و در بخش دوم از كتابهاى فارسى وى ياد كرده است (ص١٠٥ـ١٠٩). در پايان اين گزارش درباره كتابهايى سخن گفته است كه به علامه مجلسى منسوبند و اين انتسابها را به نقد كشيده است. (ص١٠٩ـ ١١٢). مؤلف در پايان اين فصل دو مطلب افزوده است: ١) گزارشى از آثار و تأليفاتى كه عالمان در پيوند با آثار علاّمه تدوين كرده اند. ٢) از علامه مجلسى نقل كرده است كه وى در ضمن نگارش و تدوين بحارالأنوار به كتابهايى دست يافته است كه به لحاظ نشر مجلّدات كتاب روا ندانسته از آنها بهره گيرد و بر آن بوده اس
ت كه (مستدركى) بر بحارالأنوار بپردازد و روايات آن كتابها را در مستدركها بياورد. بدين مناسبت محدث نورى كتابهايى را فهرست كرده است كه موجودند ولى روايتى از آنها در بحارالأنوار نيامده است (ص١١٤ـ١٣٥). يادآور مى شود كه (ملاذ الأخيار) از جمله آثار مهم علاّمه مجلسى در شرح (تهذيب الأخبار) شيخ طوسى است كه محدث نورى در اين كتاب از آن ياد كرده و آن را ناقص تلقّى كرده است (ص١٠٣); برخى ديگر از شرح حال نگاران و محققان نيز چنين پنداشته اند (لؤلؤة البحرين/٥٧, روضات الجنات, ج٢, ص٨١, علاّمه مجلسى بزرگمرد علم و دين/١٤١, زندگينامه علاّمه مجلسى, ج٢, ص٢١٧). كتابشناس بزرگ علاّمه تهرانى در ضمن شمارش شرحهاى تهذيب الأخبار, آن را نگاشته شده تا كتاب النكاح دانسته است (ج١٣, ص١٥٦), امّا در حرف (ميم) به تمام بودن كتاب توجه داده و به تفصيل درباره آن سخن گفته است (ج٢٢, ص١٩١).
چنانكه مى دانيم (ملاذ الأخيار) در شانزده مجلد و با تحقيق و تصحيح نشر يافته است. خوب بود مترجم محترم اين اشتباه راه يافته در (فيض القدسى) را تصحيح مى كردند. در فصل سوّم از استادان, و مشايخ اجازه علاّمه مجلسى و نيز از شاگردان وى و كسانى كه از او اجازه حديث دريافته اند, سخن رفته است. اين يادكردها همراه است با توضيحاتى سودمند درباره آن عالمان و چگونگى جايگاه علمى و فكرى آنان (ص١٣٧ـ١٧١). فصل چهارم ويژه گزارش زندگانى و وصف نياكان علاّمه و فرزندان و نوادگان مجلسى اوّل است در دو بخش. در بخش اوّل از نياكان علاّمه و نيز درباره شخصيت مجلسى اوّل سخن رفته است (١٧٥ـ ١٩٦) و در بخش دوم از فرزندان و نوادگان وى و منسوبان به خاندان مجلسى (ص١٩٧ـ٢٤٠). فصل پنجم عهده دار گزارش اجمالى از زندگانى همسران و فرزندان علامه مجلسى است (ص٢٤١ـ٢٥١). فصل ششم با تعيين زمان ولادت علاّمه مجلسى, آراء و اقوال مختلف در اين باره بررسى شده است و با ذكر تاريخ دقيق وفات وى و نيز گزارشهايى از رؤياهاى صادقه درباره آن بزرگوار نقد و بررسى برخى از گزارشها درباره وى, خاتمه يافته است.
آقاى نبوى افزون بر سخنى كوتاه درباره چگونگى ترجمه كتاب, بحثى درازدامن درباره شخصيت محدث نورى, احوال و آثار و سوانح زندگانى وى طرح كرده اند. در پانوشتها مطالب منقول را به منابع آنها ارجاع داده اند و توضيحات سودمندى درباره رجالِ يادشده در متن آورده اند. همچنين برخى مطالب مبهم متن را توضيح داده اند و بدين سان بر سودمندى كتاب افزوده اند. پايان بخش كتاب فهرست هاى فنى آن است: فهرست آيات, احاديث, اشعار, قبايل و گروهها, جايها, كتابها و اشخاص. (فيض قدسى) از آثار سودمند شرح حال نگارى و از بهترين آثارى است كه درباره زندگانى علامه مجلسى و سوانح حيات آن چهره منوّر تاريخ تشيّع به قلم آمده است.
محمّدعلى مهدوى راد
زندگى و افكار علامه اقبال لاهورى. دكتر جاويد اقبال. ترجمه دكتر شهيندخت كامران مقدم (چاپ دوم: تهران, شركت به نشر [انتشارات آستان قدس رضوى] ١٣٧٢) دو مجلّد, ٩٤٩ص. وزيرى.
اى برادر من تو را از زندگى دادم نشان
خواب را مرگ سبك دان, مرگ را خواب گران
علامه محمّد اقبال لاهورى, شاعر برجسته, فيلسوف, متفكر, مصلح اجتماعى, حقوقدان, استاد دانشگاه و در يك كلام از برجسته ترين شخصيتهاى تاريخ معاصر جهان اسلام است.
اقبال اگرچه به زمان و مكانى خاص تعلّق نداشت, امّا شعر و انديشه خود را براى آزادى مسلمانان شبه قاره هند و اتحاد ملل اسلامى به كار برد و تا آخرين لحظات حيات از هيچ گونه كوششى در راه پيشبرد اين هدفِ مقدس كوتاهى نكرد.
(فلسفه روحانى اقبال اگرچه مبتنى بر شالوده اسلامى است, خود اساس جديدى است كه در آن با اطلاع از علم و حكمت مغربى و قبول فوايد فنون جديد, فلسفه روحانى مشرق و مخصوصاً روح تصوف, مايه معرفت حقيقى شمرده شده و از افكارى چون انديشه هاى بلند و حكيمانه جلال الدين رومى پيروى شده است. تنها مزيتى كه عقايد اقبال بر عقايد بسيارى از حكماى بزرگ در تصوف اسلامى دارد, عدم اهمالِ جانب سعى دنيوى و لزوم كوشش در بهره مندى از ترقيات مادى و تمدن عصرى است كه اقبال تبليغ مى كند و با آنكه به ظواهر تمدن مغرب زمين بى اعتناست, منكر فنون علمى مغرب نيست و اخذ و اقتباس از آن را لازم مى داند.)
با آنكه نخستين گروه از مخاطبان جهانيِ اقبال, ما فارسى زبانان هستيم, متأسفانه هنوز چندان عظمت و اوجِ انديشه و آثار اين بزرگمرد [كه به تعبير مقام معظم رهبرى ـ مدظلُّه العالى ـ بايد او را به معناى حقيقيِ كلمه (ستاره بلند شرق) بناميم] در كشور ما شناخته نشده و مورد بررسى و كنكاش قرار نگرفته است. برخى از ارزنده ترين آثارى كه تاكنون از اقبال يا درباره او, در دسترس خوانندگان ايرانى قرار داشته, عبارتند از: احياى فكر دينى در اسلام, ترجمه احمد آرام; سير فلسفه در ايران, ترجمه آريانپور; كليات اشعار فارسى, به كوشش احمد سروش; ديدن دگرآموز و شنيدن دگرآموز, محمدعلى اسلامى ندوشن; سرود اقبال, فخرالدين حجازى. اسرار خودى و رموز بيخوديِ اقبال, مرحوم مشايخ فريدنى; ما و اقبال, مرحوم دكتر على شريعتى; ايران از ديدگاه اقبال, عبدالرفيع حقيقت; سرود اسلامى اقبال, سيد محمدعلى صفير; مولوى عصر, دكتر عبدالحميد عرفانى; داناى راز, دكتر احمد احمدى بيرجندى; اقبال متفكر و شاعر اسلام, محمدتقى مقتدرى; انديشه هاى اقبال لاهورى, مرحوم غلامرضا سعيدى, به كوشش و مقدمه سيد هادى خسروشاهى (اين معرفى اجمالى نيز, ريزه اى از خوانِ گسترده بر ديباچه كتاب اخير است.).
از مفصلترين كارهايى كه سالها پيش در اين زمينه عرضه شد, كتاب (جاويدان اقبال) بود كه توسط فرزندِ اقبال, يعنى دكتر جاويد اقبال به رشته تحرير درآمده است. ترجمه اين اثر به قلمِ روان دكتر شهيندخت كامران مقدم (صفيارى) نخست در چهار مجلد و توسط آكادمى اقبال در پاكستان, چاپ و منتشر گرديد و اينك پس از گذشت سالها, با حروفچينى جديد و صفحه پردازى آراسته (آن گونه كه طبع و چشم ايرانى مى پسندد) به بازار كتاب عرضه شده است.
اين كتاب در شكل جديد خود, در دو مجلّد و در قالب بيست و يك فصل فراهم آمده است. بدين ترتيب كه پس از مقدمه مترجم, پيشگفتارِ مؤلف را در باب انگيزه نگارش اين كتاب مى خوانيم و سپس فصلهاى مختلف كتاب را با اين عناوين پى مى گيريم: سلسله نسب, خانواده در سيالكوت, تولد اقبال, ابتداى كودكى و نوجوانى, كالج دولتى لاهور, تدريس و تحقيق در اروپا, در تلاش معاش, ماجراهاى زندگيِ خانوادگى, رشد فكرى, شاهكار خلاقه اقبال (اسرارِ خودى), جنگ قلمى, خانه نشينى, درگيرى هندوان و مسلمانان, كشمكش در ميدان سياست, سفر به جنوب هند, تصوّر تشكيل كشور اسلامى, كنفرانسهاى ميزگرد, افغانستان, بيمارى و واپسين روزهاى حيات.
فهرست اعلامى كه در انتهاى جلد دومِ كتاب ترتيب داده شده, كتاب ر ا امروزى تر و به خواننده در رسيدن به خواسته خود, كمك شايان كرده است.
در پايان يادآورى چند نكته ضرورى به نظر مى رسد:
نامِ فرزند اقبال, به عنوان نويسنده كتاب, در وهله نخست خواننده را به اين گمان مى كشاند كه احوال و افكارِ اقبال را از قلم نزديكترين واحياناً موثّقترين شخص خواهد خواند و طبعاً توهّم مى رود كه مطالب كتاب, كاملاً مستند باشد; درحالى كه دكتر جاويد اقبال در سيزده سالگى پدر خود را از دست داده و خود نيز معترف است كه (نمى توانم ادّعا كنم كه همعصر او هستم.) بنابراين او نيز مانند هر محقق ديگر به كمك شواهد و مدارك و قراين, اين زندگى نامه را تهيّه كرده و بالطبع ممكن است دچار لغزش و خطا نيز شده باشد. براى نمونه ر.ك: ج١, ص٧٩ (نظر نهاييِ نويسنده درباره سال تولّد اقبال, وسردرگمى و حيرتى كه خواننده بدان دچار مى گردد.)
ديگر آنكه به رغم ويرايش كتاب, آنچه طبع خواننده را بسيار مى خلد, اغلاط بسيار و فاحشِ مطبعى و گاه نگارشى است كه به كتاب راه يافته است; براى نمونه تنها چند مورد از اغلاط مهم و بخصوص مندرج در آيات شريفه را نشان مى دهيم:
ص٣٨: واطيع اولامر منكم.
ص٥٣: سير فلسفه مابعدالطبيعات در ايران; همچنين سال م؟
ص٥٩: مستشرق آلمانى, انيمرى شمل.
ص٣١٦: ليس كمثله شيئى.
ص٤٢٢: واعتصموا بحلّ الله جميعاً و….
محمّدرضا موحدى
فرهنگ تاريخى ـ سياسى ايران و خاورميانه; غلامرضا على بابائى. چاپ اوّل: تهران, مؤسسه خدمات فرهنگى رسا, ١٣٧٤. ٤ج, ٩٤٦«١٠٤٦ص, وزيرى. تصوير, سند, نقشه.
كتاب حاضر با عنوان اصلى فرهنگ تاريخى ـ سياسى ايران و خاورميانه, مشتمل است بر واژه ها و اسناد سياسى (جلد اوّل و دوم) و شرح حال رجال سياسى, احزاب و گروهها (جلد سوم) و جغرافياى طبيعى و سياسى (جلد چهارم) ايران و خاورميانه.
تنظيم كتاب مانند همه كتابهاى فرهنگ به صورت الفبايى است و در لابلاى كتاب تصاوير و اسناد و نقشه هاى متعدّدى آورده شده است. منابع كتاب در پايان آمده و در ديباچه, باختصار از چگونگى تهيه كتاب سخن رفته است.
جلد اوّل و دوم كتاب دربر دارنده واژه ها و اسناد سياسى ايران و خاورميانه است. در آغاز (واژگان انقلاب اسلامى ايران) آمده كه مشتمل بر بيست و چهار مدخل يا واژه است. برخى از واژه هاى اين بخش عبارتند از: اشغال لانه جاسوسى, انقلاب اسلامى ايران, بست و بست نشينى, خبرگان رهبرى, سپاه پاسداران انقلاب اسلامى, شوراى سلطنت, مجلس خبرگان, مجلس شوراى اسلامى. با تأملى در اين واژگان پيداست كه بسيارى واژه ها و اصطلاحاتى وجود دارد كه در اين بخش نيامده است; مثلاً با اينكه از (جهاد سازندگى) سخن رفته, امّا مدخل (كميته امداد امام خمينى) از قلم افتاده و از آن سخن نرفته است. يا با اينكه از (قيام ١٥خرداد ١٣٤٢) سخن گفته است, امّا مدخل (دهه فجر) ـ كه برگرفته از قرآن نيز هست ـ به قلم نيامده و از آن سخن گفته نشده است. مضافاً اينكه مدخل (بست و بست نشينى) مربوط به انقلاب اسلامى ايران نيست.
پس از آن به واژه ها و اصطلاحات سياسى ايران و خاورميانه پرداخته شده و بيشترين حجم كتاب به اين مهم اختصاص داده شده است. برخى از مدخلهاى اين بخش عبارتند از: اجلاس سران عرب, اسرائيل, اسلام, انقلاب عراق, پهلوى, سازمان آزادى بخش فلسطين, سوم شهريور ١٣٢٠, كودتاى ٢٨مرداد ١٣٣٢, ميثاق ملى لبنان, يوم القدس ويهوديه. اين بخش علاوه بر اينكه كاستيهايى دارد, برخى از مدخلهاى آن سردستى نوشته شده و با وجود منابع متعدد, از رجوع به آنها تن زده شده است; مثلاً در ذيل مدخل (جنگ ايران عراق) (ص١٨٤ـ ١٨٥) هيچ اشاره اى به تاريخ پايان جنگ و قطعنامه ٥٩٨ و… نشده و گويا (با توجّه به سه سطر آخر اين مدخل) اين نوشته در هنگام جنگ نوشته شده است! همچنين در ذيل مدخل (اسلام) (ص٤٤) آمده است كه در قرآن مجيد اين واژه به معنى (مطلق دين) هم آمده است!
جلد سوم اين فرهنگ شامل شرح حال رجال سياسى, احزاب و گروهها در ايران و خاورميانه است. نامهاى برخى از رجال سياسى ـ كه شرح حالشان به اجمال يا تفصيل آمده ـ عبارت است از: آتاتورك, آخوند خراسانى, احمدشاه قاجار, سيد جمال الدين اسدآبادى, اميركبير, مهدى بازرگان, محمدرضا پهلوى, صدام حسين, محمد خيابانى, امام خمينى, على شريعتى, جان اف كندى, خليل ملكى, محمد حسنين هيكل. پايان بخش اين جلد شرح فعاليتهاى (احزاب و گروههاى سياسى) و (كمونيسم و احزاب كمونيستى در خاورميانه) است.
چهارمين جلد فرهنگ حاضر متضمّن توصيف جغرافياى طبيعى و سياسى ايران و خاورميانه است و برخى از مدخلهاى آن عبارتند از: اردن, اورشليم, تهران, سوريه, عراق, كويت, مصر, نوار غزه. در پايان دو پيوست آورده شده است: ١. حمله نظامى عراق به كويت, ٢. اسناد تاريخى و سياسى خاورميانه.
همراه كتاب, اسناد, تصاوير, نامه ها و نقشه هاى متعدّدى آمده كه بر ارزش كتاب افزوده است. گفتن ندارد كه اين فرهنگ به آسانى فراهم نيامده و نويسنده براى آن رنج فراوان برده و اثرى خواندنى و قابل مراجعه فراهم آورده است. ضمن دست مريزاد گويى به مؤلف محترم و ناشر سختكوش ـ كه نقد عمر و نقد سرمايه خويش را در كار اين فرهنگ كردند و رشد فرهنگ سياسى ايران و خاورميانه را مطمح نظر خود قرار دادند ـ اميد است در چاپ بعدى كتاب كاستيها و اشكالات كتاب زدوده شود.
عبدالمحمّد نبوى
ألقواعد الفقهيّه, آيةالله حاج شيخ محمّد فاضل لنكرانى, ج١, چاپ اول, مطبعه مهر قم, محرم ١٤١٦ق, ٥٥٠ص.
دانش پرارج فقه در اسلام همچون اقيانوس بى كرانه اى است كه در طول ساليان دراز, صيادان خبره ميدان فقاهت از ژرفاى آن گوهرهاى گرانبهايى را صيد و به بازار دانش عرضه داشته اند. علم فقه بر پايه شاخصهاى ويژه به محورها و شاخه هاى چندى تقسيم شده كه يكى از آنها (قواعد فقهيه) است. قواعد فقهيه شاخه مستقلى از فقه بوده و عبارت از مجموعه موازين و معيارهاى كلّى فقهى است كه در قلمرو و بخشى از فقه و يا همه آن براى فقيه كاربردى عملى و راهنما گونه دارد; مانند قاعده لاضرر, يد مالكيت و امثال اينها. در واقع قواعد فقهيه به مثابه يكى از ابزارهاى فقاهت است و مجتهدانى كه قصد استنباط احكام و إفتاء داشته باشند, بدون آگاهى از اين قواعد و ريزه كاريهاى آن قادر به استنباط مسائل فقهى نخواهند بود. از اين رو از ديرزمان پيشگامان فقه اماميه بر اهميت و ارزش قواعد فقهيه پاى فشرده و در اين زمينه تصنيفات و تأليفات ارزشمندى را پديد آورده اند.
امام ابوعبدالله محمد بن مَكّى معروف به (شهيد اول) ـ مستشهد در سال ٧٨٦ق ـ يكى از نخستين قواعدنگاران فقه اهل بيت است. او با نگارش كتاب (ألقواعد والفوائد) مجموعاً ٤٦٠ قاعده اصيل فقهى و يا قواعد اصولى و ادبى دخيل در استنباط مسائل فقهى را براى نخستين بار بدين گستردگى در تأليف مستقل و جداگانه اى گرد آورده و از اين رهگذر علاقه مندان به پژوهش در فقه اماميه را يارى نموده است. (ر.ك: ألقواعد والفوائد, ٢جلد, افست منشورات مكتبة المفيد, قم, با تحقيق دكتر سيد عبدالهادى حكيم).
سپس كفعمى به فشرده سازى كتاب شهيد اول پرداخت و مقداد بن عبدالله سيورى نيز به بازنگرى و تهذيب و تنظيم مجدّد آن همت گماشت و كتاب خود را (نضد القواعد الفقهيه) ناميد.
(ر.ك: ألذريعة الى تصانيف الشيعه ج١٧/١٩٧).
پس از اين مرحله است كه قواعدنگارى فقهى در ميان علماى شيعه رونق بيشترى گرفت و بالنده تر گرديد و در اوايل عصر قاجاريه و اندكى قبل از آن كه مكتب فقهيِ وحيد بهبهانى و شاگردان ممتاز او, آثار و ثمرات عملى خود را آشكار مى ساخت, علم قواعد فقهيه نيز در كنار شاخه ها و مباحث فقهى از گستردگى و عمق بيشترى برخوردار گرديد و در اين باره آثار بيشترى نگارش يافت. كتابهاى پربهايى مانند مشارق الاحكام ملامهدى نراقى و عوائد الايام ملا احمد نراقى و عناوين ميرفتّاح حسينى مراغى از يادگارهاى اين دوره در زمينه قواعد فقهيه هستند. در اين ميان تك نگارى و ضمنى نگاريهاى متعددى نيز در زمينه قواعد فقهيه به وجود آمد; مانند رساله هاى مربوط به قاعده لاضرر, يد, لاتعاد و ضمنى نگاريهايى مانند خزائن ملاّ آقا فاضل دربندى و غيره كه هريك در جاى خود داراى اهميت هستند.
در ميان متأخران نيز سيد محمد آل بحرالعلوم در كتاب بلغة الفقيه از ضمنى نگاران محسوب مى شوند و از معاصرين درگذشته, مرحوم سيد ميرزا حسين موسوى بجنوردى از مفصّل نگاران در ميان مؤلفان قواعد فقهيه به شمار مى رود كه كتاب القواعد الفقهيه خود را در هفت مجلد تدوين كرده است. در ميان مؤلفان يادشده اثر ميرفتّاح مراغى به نام (عناوين) از عمق و برجستگى خاصّى برخوردار است. او كليه قواعد فقه شيعه را در چهار محور دسته بندى كرده و مورد بحث قرار داده است. آن چهار محور عبارتند از:
اول ـ قواعد مشترك در همه ابواب فقه.
دوم ـ قواعد ويژه مباحث عبادات فقه.
سوم ـ قواعد مربوط به مباحث معاملات در فقه.
چهارم ـ قواعد مربوط به مباحث ولايات و سياسات در فقه.
البته, همه كتب يادشده داراى اهميت مخصوصند, ولى با اين حال هيچ كدام از آنها ـ از القواعد و الفوائد شهيد اول گرفته تا عناوين ميرفتاح و كتاب مفصل مرحوم بجنوردى ـ به رغم محاسن فراوان, عارى از برخى كاستيها و ضعفها نيستند. از اين رو هرچه بيشتر در اين زمينه پژوهش شود و تأليفات جديدتر به وجود آيد, بر غناى آن خواهد افزود.
در اين اواخر با چاپ و انتشار جلد اول كتاب (ألقواعد الفقهيه) تأليف استاد گرانقدر حضرت آيت الله فاضل لنكرانى يكى از مراجع و فقهاى برجسته حوزه علميه قم در واقع گام ديگرى براى بسط و گسترش هرچه بيشتر اين شاخه از معارف فقهى برداشته شد. اين كتاب آخرين كتاب تأليف و تحقيق جامعى است كه در اين زمينه انتشار يافته است. كتاب يادشده داراى مقدمه اى مبسوط است و متن آن كه دربردارنده بررسى تفصيلى بيست قاعده از قواعد فقهيه, شايسته امعان نظر مى باشد. مقدمه آن به قلم فرزند و شاگرد محترم مؤلف آقاى محمد جواد فاضل نگارش يافته است و شامل بحثهاى مقدماتى و تاريخى مربوط به قواعد فقهيه نگارى در ميان فقهاى اسلام است. در اين مقدمه راجع به تعريف قواعد فقهيه, فرق ميان قاعده فقهى و ضابطه فقهى و نيز قاعده فقهى و قاعده اصولى, تقسيمات قواعد فقهيه و منابع و مصادر آن و برخى مسائل ديگر گفتگو شده است.
كتابهاى پيشين قواعد فقهيه فاقد اين قبيل مباحث پيشنياز بوده اند.
قواعدى كه در متن كتاب به گونه اى گسترده از آنها بحث و گفتگو شده, عبارتند از اين قواعد:
قاعده عدم ضمانِ امين مگر در صورت تعدّى و تفريط, قاعده اتلاف, قاعده اقرار, قاعده يد, قاعده الزام, قاعده (مَن مَلِكَ شَيئاً مَلِكَ الأقرارَ بِهِ), قاعده (أ َلمَغرورُ يَرجِعُ لمَن غَرَّهُ), قاعده نفى سبيل, قاعده جبّ, قاعده احسان, قاعده اشتراك, قاعده اشتراك كفار با مؤمنين در تكليف, قاعده عدم شرطيت بلوغ در احكام وضعيه, مشروعيّت عبادت كودك و عدم آن, قاعده اماريّت يد, قاعده قرعه, قاعده حرمت اعانه بر اثم, قاعده حجيّت بيّنه, قاعده حجيّت بازارِ (سوق) مسلمين و قاعده اخذ اُجرت بر واجب.
بايد گفت كتاب در نوع خود جالب و داراى نگارشى روان و خوشخوان است. از نظر سبك نگارش رويه واحدى بر آن حاكم است, مثلاً بدين صورت كه اول از مدرك و مستند هر قاعده بحث شده و سپس از مفاد آن و بالاخره از موارد تطبيق و مصاديق هر قاعده گفتگو شده است و اين روال در مقام بحث از همه قواعد رعايت شده است. مؤلف دانشمندِ كتاب در لابلاى مباحث آن, نكته سنجيهاى علمى و روايى فراوان دارد. يكى از امتيازات عمده آن بيان تفصيلى موارد تطبيق هر قاعده و ذكر مصاديق ممكن و احتمالى آن در خارج است كه گاه قواعد را به مصاديق مستحدثه آن نيز تطبيق داده اند; مانند تطبيق قاعده احسان با مسأله سزارين در عصر حاضر (صفحه٢٩١) كه از قاعده جواز فقهى آن را استنباط كرده اند; هر چند كه ناخواسته منجر بر مرگ مادر و يا فرزند او شود.
در هر حال, كتاب القواعد الفقهيه نگاشته ارزشمندى است كه هم براى مبتديان در فقه و هم براى متبحّران و متخصصان در آن كارآمد است. به اميد انتشار مجلدات بعدى آن.
ابوالفضل شكورى
تاريخ نگاران ايران, بخش يكم.
تأليف پرويز اذكائى. بنياد موقوفات افشار, ١٣٧٣,
٤٥٧ص.
دكتر پرويز اذكائى از محققان كميابى است كه آشنايى عميقش با منابع قديم و تسلطش بر روش كار و تحليل و تفسير نوين و همچنين پژوهشهاى جديد خودى و بيگانه, در موضوعات تاريخى و فرهنگى, به كارهاى سالهاى اخيرش, ويژگى كم نظيرى مى بخشد. حسن ترتيب و ايجاز در بيان, احاطه بر گوشه و كنار موضوع و قرار دادنِ آن در قاب تاريخيش مخصوصاً براى خواننده اى كه قدرى با مطلب آشنا باشد; جالب و جذاب است; هرچند ممكن است آدمهاى آسان پسند را خوش نيايد. از همين لحاظ بود كه دكتر غلامحسين صديقى دانشمند و پژوهشگر نامى در مقدمه فرمانروايان گمنام حاصل كار و روش كار آقاى اذكائى را ستوده است. (رك: مقدمه تاريخ نگاران ايران, يادداشت ناشر, و نيز مقدمه فرمانروايان گمنام, انتشارات موقوفات افشار, ١٣٦٧)
به هر حال كتاب تاريخ نگاران ايران كه در اين بخش مورخان همدان را مورد بحث قرار داده, محدثان و مورخان همدانى المولد يا همدانى المسكن همچون ابن فقيه (ص١٣٥ ـ ١٣٨) ابوعلى كاتب (ص١٤١ـ١٧٦) حافظ كوملاذى همدانى (ص١٧٧ـ١٨٤) خاندان شيرويه (ص١٨٥ـ ٢٠٥) اديب ابيوردى (ص٢٠٩ـ٢١٤) ابن همدانى (ص٢١٥ـ٢٢٦) ابن شادى (ص٢٢٧ـ٢٣٨) نجم الدين قمى (ص٢٥٩ـ٢٦٣) ابوبكر راوندى (ص٢٦٥ـ٢٧٠)… را معرفى مى نمايد و در هر فصل سخنان تازه و مطالب نويافته دارد اما يكى از بهترين مقاله هاى كتاب درباره خواجه رشيد الدين فضل الله همدانى مورخ دانشمند و وزير نيكوكار و مصلح مبتكر و نامدار عصر ايلخانى است كه آقاى اذكائى در شرح احوال و بيان مآثر و آثار او سنگ تمام گذاشته و حقّ اين مرد بزرگ را (كه از جمله برجسته ترين سياسيون قرون و اعصار و همرديف يحيى برمكى و نظام الملك و بزرگمهر و اميركبير به شمار مى آيد) نيكو گزارده است (ص٣٠٥ـ٣٧٦).
به دنبال آن راجع به حافظ ابرو (ص٣٧٧ـ٣٨٣) و سپس دو اثر تاريخى مهم (ص٣٨٥ـ٣٨٨) بحث مى شود, آنگاه از نويسندگانِ ديگر كه هريك به وجهى در تاريخ همدان قلم زده اند, ياد كرده است. اين نكته را هم بيفزاييم كه خود مقوله تاريخهاى محلى مبحث مستقلى در تاريخنگارى ايران است و به قول دكتر صديق براى تحقيق در تاريخ عمومى ايران بسيار سودمند است. بايد منتظر بخش ديگر اين كتاب بود.
ضمن آرزوى توفيق براى مؤلف سختكوش و ناشر محترم توضيح يك نكته ضرورى به نظر آمد.
از جمله كارهاى مهم خواجه رشيدالدين فضل الله ايجاد يك مؤسسه بزرگ عام المنفعه فرهنگى و خيريه در تبريز بوده به نام رَبع رشيدى كه وقفنامه آن خود يك كتاب است. اين مؤسسه شامل كتابخانه, بيمارستان, مدرسه, مسكن طلاب و نيز اوقاف جاريه اى بوده كه هزينه آن را تأمين نمايد و مؤلف با توجه به منابع آن را توضيح داده است (ص ٣٣٥ـ٣٤٦) حال سؤال اين است كه آيا اين يك اقدام خيرخواهانه شخصى از سوى يك دانشمند ثروتمند و صاحب نفوذ بوده يا اينكه يك اقدام برنامه دار درازمدت با يك هدف دوربُرد و آينده نگرانه؟
پاسخ اين است كه خواجه رشيد (ص٦٤٥ـ٧١٨) از خاندانى علمى است كه پدر و عمويش و همچنين جدش از دوستان وهمفكران و اطرافيان خواجه نصيرالدين طوسى بوده اند. جدّ خواجه رشيد همراه خواجه نصير در قلعه الموت بوده كه در ٦٥٤ق از قلعه فرود آمدند و تسليم هولاكو شدند. خواجه نصير توانست به دست هولاكو اهداف بزرگ اسلامى و ايرانى خود را اجرا نمايد. خانواده رشيدالدين ـ و شخص او ـ نيز از كسانى بودند كه اعتقاد داشتند نيروى مغول را بايد مهار كرد و در جهت سازندگى به كار برد. فى الواقع نظر متفكران دوربين و ژرف نگر ايرانى بر آن بود كه از بين بردن مغولان با اسلامى و ايرانى كردن آنان امكان پذير است. از طرف ديگر خواجه نصير و يارانش (من جمله خواجه رشيد كه از شاگردان مكتب فكرى اوست) براى احياى فرهنگ كه به دست مغول نود درصدِ آن نابود شده بود, بايد فكرى مى كردند. اين است كه خواجه نصير و همفكرانش يك برنامه درازمدت حساب شده در چهار عنوان مهم تنظيم و به اجرا گذاشتند:
الف ـ گردآورى كتب و وسايل علمى و احداث كتابخانه ها و رصدخانه ها و بيمارستانها و مدارس و مراكز تحقيق. از جمله مهمترين اين اقدامات احداث رصدخانه مراغه و كتابخانه مراغه زير نظر خواجه نصير و نيز در نسل بعد احداث رَبع رشيدى (شامل مدرسه, كتابخانه, بيمارستان…) بوده است.
اقدامات رشيدالدين به وسيله فرزندش غياث الدين دنبال شد.
ب ـ گزينش زبده ترين و برجسته ترين استعدادها و تربيت آنها در كوتاه مدت به صورت علامه هاى ذوفنون و عالمانِ جامع كه بتواند هريك حوزه اى تأسيس و تمام علوم عقلى و نقلى را تدريس كنند. خواجه نصير و قطب شيرازى و علامه حلى و رشيدالدين فضل الله… نمونه هايى از اين دانشمندان جامع الاطراف هستند. توجه داشته باشيد كه گرچه ما امروز روى تعميم درس و بحث تأكيد داريم اما در شرايط حاد آن زمان و لزوم نجات دادن بقية السيف علم و ادب از زير سم ستور مغولان وحشى, نخبه پرورى و ـ به اصطلاحِ امروز ـ پديد آوردن يك اليتِ فرهنگى اقدام دقيقاً درستى بوده است.
ج ـ درپيش گرفتن روشهاى تشويقى براى ترجيح مقطعى و موضعى علومِ طبيعى و رياضى و فلسفى (عقليات) بر علوم ادبى و تاريخى و شرعى (نقليات). چنانكه آورده اند در مدارس تحت نظر خواجه نصير به طلبه علوم دينى ماهى يك دينار و به طلبه علوم طبيعى و رياضى و پزشكى ماهى دو دينار و به طلبه فلسفه ماهى سه دينار شهريه داده مى شد. خواجه نصير مى دانست كه علوم دينى بانى و مشوّق دارد, اما بودجه دولتى علمى كه از چنگِ عوامل هولاكو بيرون كشيده مى شود بايد صرف تربيت حكيمانى شود كه بتوانند برنامه احياى فرهنگى او را ادامه دهند.
در يك شوخى مشهور كه بين خواجه نصير طوسى و قطب شيرازى با حضور هولاكو صورت گرفته, قطب شيرازى به خواجه نصير طوسى مى گويد اگر تو هم كشته شوى به رصدخانه لطمه اى نخواهد خورد و كار ادامه خواهد يافت! بدين گونه آن متفكران بزرگ پايه اى نهاده بودند كه هنوز هم در حوزه هاى علميه ما اثر روش تدريس و تأليف آنها باقى است و قائم به شخص نبوده, بلكه برنامه پيشرو و سازنده اى بوده كه هنوز كار مى كند. خواجه رشيد يكى از افراد شاخص ادامه دهنده آن برنامه بوده است.
عليرضا ذكاوتى قراگزلو
توحيد الأماميه, آيت الله شيخ محمّدباقر ملكى ميانجى, چاپ اوّل (تهران, مؤسسه چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى, ١٤١٥), ٤٤٠ص, وزيرى.
در قرآن كريم و روايات مأثور از اهل بيت(ع) بر موضوعات اعتقادى و چگونگى تبيين و تفسير معارف الهى تأكيدى بليغ شده است. در عرضه حقايق هستى در آثار يادشده معارف بلند و ارجمندى نهفته است. (توحيد الأماميه) گامى است در جهت بركشيدن اين حقايق و نماياندن معارف مرتبط با خداشناسى و مسائل و مباحث آن.
مؤلف از عالمان, فقيهان و استادان مكتب معارفى خراسان است; و از جمله مفسّران و شارحان مكتب تفكيك. (براى آشنايى با چگونگى شيوه معارفى خراسان كه به مكتب تفكيك نامبردار شده است رك: مكتب تفكيك, محمدرضا حكيمى, ضميمه تاريخ و فرهنگ معاصر, ناشر مركز بررسيهاى اسلامى) از اين رو اين كتاب را مى توان از جمله آثار نشانگر شيوه بحث و تحليل آن مكتب از مباحث خداشناسى تلقّى كرد.
كتاب در شانزده بخش تدوين شده است. بخش اوّل با عنوان (بحوث تمهيديّه) در ذيل دوازده عنوان به معانى عقل, علم در ديدگاههاى مختلف, حجيت عقل و جايگاه رفيع آن در معارف اسلامى, حسن و قبح عقلى, حوزه كاربرد عقل, تعارض عقل و نقل و… پرداخته شده است. اين بخش را مى توان پايه و اساس بخشهاى ديگر كتاب دانست (ص١٣ـ٧٦).
در بخش دوم از شناخت خداوند از ديدگاه وحى سخن رفته است. در اين بخش بر اين نكته تأكيد شده است كه در اديان توحيدى شناخت خداوند امر مجهولى نيست كه نيازمند كشف و اثبات باشد, بلكه در اين نگاه شناخت خداوند فطرى است و فطرت معرفتى است كه در قلب و جان انسان به وديعت نهاده شده و گوياى كوتاه بودن دست بشر از شناخت حقيقى خداوند است. به ديگر سخن اين معرفت صنع و فعل خداوند است و نه فعل انسان; بدين سان فطرت نوعى معرفت و شناخت خداوند است كه نمى توان آن را به معناى عقيده, گرايش, و يا غريزه گرفت و… (ص٧٧ـ١١٨).
در بخش سوم از مواقفى بحث شده است كه خداوند خود را در آن مواقف بر همگان شناسانده است. وجود انسان در عوالم پيشين, و دريافت معرفت خداوند در عالم ارواح و عالم طينت و عالم ذر, از جمله بحثهايى است كه در اين بخش آمده است, با نقد و بررسى ديدگاههاى منكران وجود انسان در عوالم پيشين (ص١١٩ـ١٥٦). بخش چهارم ويژه شناساندن راههاى تذكر و يادآورى معرفت فطرى است. به ديگر سخن راههاى بيدار ساختن انسان و توجه دادن او به (ميثاق فطرت) و (فراموش شده هاى از نعمت الهى). در اين بخش از درنگريستن در آينه خلقت و تدبّر در آيات تكوينى و سير در آفاق و انفس, بريدن از تعلقات مادّى ذكر, عبادت, دعا و… بعنوان راههاى تذكر و يادآورى و رسيدن به معرفت فطرى ياد شده است (ص١٥٧ـ ١٩٢). در بخش پنجم سخن از توحيد است و راههاى اثبات توحيد و نقد ديدگاهها وشيوه هاى فلسفى و عرفانى در اين باره و در ادامه آن در بخش ششم و هفتم از اسماء و صفات الهى بحث شده, و روايات نهى از تفكر در ذات الهى گزارش و تبيين شده است.
در بخش هشتم از (جدال) سخن رفته است و از (موعظه حسنه) بحث شده است. آنگاه رواياتى در آداب مناظره و چگونگى جدال گزارش گرديده است (ص٢٤٧ـ٢٥٣).
در بخش نهم تا پايان بخش سيزدهم, علم الهى, كتاب مبين, كتاب مكنون, عرش و كرسى, مشيّت و اراده, قضا و قدر و قدرت الهى به تفصيل بحث شده و ضمن تحليل و تفسير موضوعات يادشده, در پرتو آيات و روايات ديدگاههاى برخى از فيلسوفان و عارفان بررسى شده است.
بخش چهاردهم ويژه بحث از حدوث حقيقى عالم است و تنافى آن با حدوث ذاتى (ص٣٣٥ـ٣٤٦).
بخش پانزدهم بحثى درازدامن درباره بداء و در دو قسمت, بداء در قرآن و بداء در روايات. اين بخش را مى توان تفسيرى موضوعى در اين زمينه با نگرشى يادشده دانست. تنظيم و تفسير آيات و روايات در اين باب كارآمد و خواندنى است (ص٣٤٩ـ٤٠٢).
بخش شانزدهم كه بخش پايانى كتاب است به جبر و تفويض پرداخته و در ضمن آن معانى جبر, تفويض روشن گشته و ديدگاه شيعه (امر بين الامرين), تبيين شده است. رواياتى كه برحذر داشته اند از درنگريستن در (قدر) و مصداق (قدريّه) طرد شده در روايات و نقد و بررسى ديدگاههاى مختلف در اين زمينه, از جمله مباحث اين فصل است. چنانكه در آغاز آورديم اين كتاب بحث و بررسى و تحليلى است از مباحث خداشناسى و مسائل مرتبط با آن از ديدگاه مشربى خاص كه بر عرضه ناب و سره معارف اسلامى بر پايه آموزه هاى ثقلين تأكيد مى ورزد و مى كوشد اين همه را از آميزه آموزه هاى معارف بشرى تفكيك كند; از اين رو مطالعه آن براى بررسى جستجوگران مشربها و مسلكهاى فكرى سودمند تواند بود.
عليمحمّد علوى
تاريخ فلسفه در اسلام, جلد چهارم, م.م. شريف (گروهى از مترجمان). مركز نشر دانشگاهى ١٣٧٠, ٢٨٣ص.
تاريخ فلسفه اسلامى م. م. شريف كه مركز نشر دانشگاهى ترجمه و انتشار آن را برعهده داشته است, به خوشخوانى و آسان ياب بودنِ مطلب ممتاز است, بدين معنا كه هر خواننده متوسط الحال نيز مى تواند از آن بهره گيرد در عين آنكه براى خواننده متخصص نيز ملال آور نيست. پيشتر سه مجلد از اين كتاب كه نحله هاى فكرى مهم عالم اسلام و نيز وجوه تمدنى آن را مى نماياند منتشر گرديده بود; اينك جلد چهارم كه نوزائى فكرى در عالم اسلام طى قرون نوزدهم و بيستم ميلادى را بررسى مى نمايد, در دست ماست. ناشر در مقدمه قيد كرده است كه دو فصل يكى راجع به ايران و يكى راجع به تركيه از اين كتاب حذف گرديده, با اين استدلال كه هرگاه كه دو فصل ترجمه مى شد بايست جوابيه و ردّيه اى هم براى آن تهيه مى گرديد, لذا از هر دو صرف نظر شده است. ممكن است خواننده بگويد كه اصولاً شأن يك كتاب فلسفى همين بحث و نقد و ايرادهاست و چه خوب بود كه ناشر خواننده را دستكم نمى گرفت و اگر خواننده را در سطحى نمى داند كه شخصاً متوجه عيب و نقص مطلبِ متن شود, بارى مى شد پس از ترجمه عينِ مطلب, جواب او را هم مى دادند تا خواننده كتاب تاريخ فلسفه خود قضاوت كند.
گذشته از اين نكته مهم, ترجمه خوشخوان و روان است و تحولات فكرى مهم دنياى اسلام را هم بين عربها و هم آفريقاييها و غيره بررسى مى كند. جالب اينكه مقاله اى تحت عنوان رنسانس فلسفى در ايران به بررسى افكار حاج ملاهادى سبزوارى اختصاص داده شده. ولى نويسنده محترم (دكتر نصر) در اين مقاله گويا توجه به معناى رنسانس نفرموده اند; آيا انديشه حاج ملاهادى كدام نشان از نوآيين بودن و نوزائى را در خود دارد؟ اگر فى المثل تاريخ تأليف كتابهاى حاج ملاهادى را چند قرن عقبتر بگذارند, آيا هيچ چيز تغيير نمى كند؟ معروف است كه آن مرحوم روى قاعده اِبصار, عكاسى را ممكن نمى دانست و هنگامى كه عكسش را گرفتند و به خودش نشان دادند, فرمود اين با قواعدِ ما نمى سازد و شگفتزده شد.
اشتباه نشود ما منكر مقام عالى عرفانى و پارسايى و دانش وسيع حاج ملاهادى سبزوارى نيستيم و نيز منكر اين نيستيم كه آن مرحوم حكمت قديم را با حسن سليقه تدوين كرده, به طورى كه پس از او منظومه, كتاب درسى حوزه ها شده و هنوز هم هست. اما اطلاق رنسانس فلسفى را به فلسفه و عرفان به روايت سبزوارى, دقيق و يا درست نمى دانيم.
آنچنان كه گويند و بعض ديگر از مستشرقان اشاره كرده اند, در اواخر قاجاريه ـ شايد همزمان با شهرت تدريس و تأليف حاجى سبزوارى ـ در حوزه هاى عقلى ايران تمايل پيدا شده بود كه از افكار غربيان باخبر شوند. يك ملاى يهودى همدانى در همان زمانها گفتار درباره روش به كار بردن عقل دكارت را ترجمه كرده, و قدرى ديرتر امثال آخوندزاده و ميرزاآقاخان كرمانى و ميرزا ملكم خان بعض مقالات حكمت غربى را ترجمه يا اقتباس كرده اند. در همان زمانها يك تمايل ناسيوناليستى بازيافتِ گذشته (احياى زبان فارسى و متأثر ايرانى) نيز پديد آمد كه شايد با انجمن هاى پارسيان هند و نيز مستشرقان بى ارتباط نبود. در اواخر عهد ناصرالدين شاه انتشار كتاب در ايران نيز اوج و رونق بى سابقه اى يافت و حتى تجدّد و پيشرفتى در شيوه تأليف نيز پيدا شد; (نمونه: نامه دانشوران ناصرى) كه متأثر از كتابهاى چاپ شده در عثمانى و هند و اروپا و كشورهاى عربى بود.
اجمالاً مى شود احياى فرهنگى عصر ناصرى را كه بالاخره منجر به تحول فكرى زمينه ساز مشروطيت گرديد, مورد توجه و مطالعه خاص قرار داد, اما اطلاق رنسانس فلسفى به حكمت و عرفان سبزوارى ـ كه بهترين خلاصه اش اسرارالحكم فارسى است ـ خالى از مسامحه به نظر نمى آيد.
عليرضا ذكاوتى قراگزلو
خُنج; نيشابورى كوچك. خنج, گذرگاه باستانى لارستان, محمدباقر وثوقى, نشر خرم, چاپ اول, ١٨٨ص رقعى, تابستان٧٤.
خنج, يكى از شش بخش شهرستان لار است كه نمودگاهِ سرزمينى است با تاريخى به بلنداى همّت مردمانش. خنج, آن اندازه دفينه هاى كهن را در دلِ خود دارد تا بتواند, تاريخنگارى تلاشگر را وادارد كه زوايايِ تاريك آن را كندوكاو كند.
خنج, گذرگاه باستانيِ لارستان, نوشته محمدباقر وثوقى درپى چنين احساسى, نگاشته شده است. كتاب از چهار فصل كه سيرى منطقى را دنبال مى كند, شكل يافته است.
فصل اوّل: بررسى اوضاع خنج, از ديرباز تا عصر صفويه
نويسنده در اين فصل سعى دارد از قديمى ترين متونى كه نام ديگرديس شده خنج را در خود جاى داده است; آغاز كند. (فردوس المرشديه فى اسرار الصمديه); از محمود بن عثمان, قديمى ترين كتابى است كه نام اين شهر را (هُنگ; Hong) ضبط كرده است.
(نگاهى به اوضاع اجتماعى خنج, پيش از اسلام) بخش نخست فصل اوّل را تشكيل مى دهد. نويسنده باورمند است كه نبودِ نشانه هاى تاريخى در منابع, باعث شده است كه اطلاع ما از خنج بسيار كم باشد. با اين حال (كاريان); آتشكده معروفِ (آذر فرنبغ) (يكى از سه معبد مقدس زردشتيها) مى تواند راهنماى خوبى براى سير تحول تاريخى خنج باشد. نويسنده مجهول حدود العالم, مى نويسد: (كاريان, شهركى است; اندر وى حصارى است, صعب و محكم و اندر وى آتشكده اى است كه آن را بزرگ دارند.)
همين آتشكده در سال ٢٩هـ.ق توسط هَرَم بن حيان و عبدالله بن عامر كريز, به تصرف درمى آيد. نويسنده با استفاده از همين خبر كه فتوح البلدان بلاذرى آن را ذكر كرده است, چگونگى ورود مسلمانان را بدين منطقه رديابى مى كند و با استنادهاى علمى از متون تاريخى زواياى تاريك را روشن مى سازد. لشكركشى (سيد عفيف الدين زندوى الموسوى الحسينى) معروف به شاه زند و (از نوادگاه امام موسى كاظم ـ عليه السلام ـ) طى قرن چهارم و پنجم, باعث حاكميت مطلق اسلام در اين منطقه مى گردد.
بخش سوّم از فصل اوّل به (خنج, در قرون اوّليه اسلامى) اختصاص دارد كه در حقيقت تكرار همان بخش دوّم است, امّا با استناد به منابع گسترده تر و ذكر سير تاريخى ـ مذهبى خنج به آن آرايه مى دهد.
عصر دانيال, عنوان بخش پنجم از فصل نخست است. شيخ ركن الدين دانيالى, در نيمه دوم قرن ششم از روستايى به نام (گريش) ـ گراش امروزى ـ مهاجرت مى كند و به خنج رهسپار مى شود. او به فرقه شيخ ابواسحاق كازرونى مى پيوندد و در برهه اى ديگر, شاگردانى را به گرد خويش جمع مى كند و خانقاهى مى سازد كه به رونق بسيارى مى رسد. خانقاه او, يكى از چهار خانقاه معروف جنوب مى شود.
نويسنده با ديدى انتقادى, به نظر لارپژوهان پيشين, يعنى ژان اوبن فرانسوى و مرحوم محمد امين خنجى, درباره تاريخ تولد و وفات (دانيال) و با استناد به تذكره تحفه الراغبين, مى نويسد كه (شيخ دانيال) تا سال ٦٥٧هـ.ق در قيد حيات بوده است و بخشى از هزينه زاويه شيخ دانيال از طرف ملوك هرمز و بخشى از طرف سلطان لار پرداخت مى شده است. در نتيجه حمايت مالى حكام لار از خانقاههاى خنج كه همچنان تا عصر ابونجم نيز تداوم مى يابد, نشان از اعتقاد حكام به درويش منشان خنج دارد.
حاكميت فرهنگى ـ صوفيانه شيخ محمد ابونجم نيز ـ طى قرن هشتم ـ با رونق يافتن طريقه شمسيه به سرپرستى او, خنج را به اوج شهرت مى رساند و بسيارى از انديشگران را به سوى خود جلب مى كند. از آن جمله مى توان از ورود (سيد ميرشريف جرجانى) عالم و فقيه قرن هشتم هجرى و (امير اصفهان شاه), سپهسالارِ شاه شجاع و بسيارى ديگر از علماى ايران را به خنج نام برد.
شيخ حاجى محمد و جانشينان او طى دو قرن ـ هشتم و نهم ـ با حمايت سلاطين لار توانستند كه نام خنج را همچنان زنده نگاه دارند. امّا از نيمه اوّل قرن دهم هجرى به بعد, خنج دوره آبادانى خود را پشت سر مى گذارد و طى مدت چهار قرن به عنوان ناحيه اى متروك سر در لاك خود فرو مى برد.
فصل دوم: اوضاع فرهنگى خنج به روايت تذكره ابونجمى
نويسنده, طى تلاش براى دستيابى به مدارك و اسناد محلى به تذكره اى باعنوان (تذكره ابونجمى) برمى خورد. اين تذكره در نيمه اوّل قرن دهم هجرى نوشته شده است. باب اوّل اين تذكره, در بيان ولادت و علامت طفوليت و سن شيخ محمد ابونجم است: (شيخ ما پيشواى اصفيا, الشيخ حاج (محمد ابن ابونجم) است. ولادتِ شيخ در خنج بود و در خانه اى كه معروف به خانه (ابونجميان) عن محله (خنجركشان) است و اين حجره كه مولودِ شيخ در او بوده, همچنان معمور و موجود است و ولادتِ شيخ در يوم الاحد تاسع شهر ربيع الاول سنه اربع وسبع مائه بوده است (يكشنبه نهم ربيع الاول سال ٧٠٤هـ.ق).
فصل سوم: معرفى ديوان مظلوم خنجى
در اين فصل, نويسنده با استفاده از نسخه خطى ديوانِ (مظلوم) به بررسى, شرح احوال و زواياى زندگى او مى پردازد. (مظلوم) در سرودن شعر بيشتر به سعدى و حافظ نظر داشته است. همچنين چند شعر به گويش خنجى نيز نشان از قدرت شاعر بر الفاظ محلى و در اختيار گرفتن آنها براى به كارگيرى مضامين عاشقانه دارد. خوشبختانه آوانگارى اين چند شعر نيز انجام پذيرفته كه كمك شايان توجهى است براى زبان شناسانى كه درباره گويشهاى محلى تحقيق مى كنند.
فصل چهارم: خنج; حال و آينده
اين فصل كوتاه كه به كتاب ضميمه شده است, توسط حبيب الله مقدم به رشته تحرير درآمده و نگاهى از سر اجمال به موقعيت جغرافيايى, اقدامات فرهنگى و اجتماعى شهردارى خنج پس از انقلاب اسلامى دارد.
آنچه در پايان بايد متذكر شد, دو مطلب اساسى است:
الف ـ محمدباقر وثوقى, بخوبى توانسته است, سير تاريخى خنج را به تحرير درآورد و با نگاهى انتقادى به خنج شناسان ديگر, نظريات آنان را رد يا تأييد كند. او با توانمندى علمى خود كتابى مستقل را از خود به يادگار گذاشته كه مى تواند به عنوان مرجعى در تاريخ محلى مورد استفاده و استناد قرار گيرد.
ب ـ در چندين جا بر اثر فشردگى مطالب, نويسنده, گوشه هايى از مطلب خود را به دست جريان سيال ذهن مى سپارد, كه همين امر باعثِ از هم گسيختگى رشته سخن مى شود. البته همچنان كه گفتيم اين امر به علت ايجاز و اختصار نوشته ها رخ نموده است; براى نمونه به صفحه ٤٥ در مورد هجرت شيخ دانيال مراجعه كنيد. در اين قسمت پس از ذكر نام شيخ دانيال و هجرت او, نقبى به هجرتِ (قاضى سعيد منصور) از (جويم) به (كوره) مى زند و پس از يك صفحه ذكر سند و نقل قول, دوباره بر سر هجرت شيخ دانيال از (گراش) به (خنج) باز مى شود.
صادق رحمانى