آیینه پژوهش
(١)
مفصل ترين سيره پيامبر اكرم - جاودان محمدعلى
١ ص
(٢)
برخى اصطلاحات تأليف ادبى در ميان مسلمانان - نجدى احمد جاسم
٢ ص
(٣)
مفصل ترين سيره پيامبر اكرم - جاودان محمدعلى
٣ ص
(٤)
منزلت فلسفى قاضى سعيد قمى -
٤ ص
(٥)
نگاهى به حيات فكرى و سياسى امامان شيعه - سيد علوى سيد ابراهيم
٥ ص
(٦)
معرفى و بررسى كتاب الشيعة فى مصر - ابطحى سيد محمدعلى
٦ ص
(٧)
بررسى كتاب موضع علم و دين در خلقت انسان - سلمان ماهينى سکينه
٧ ص
(٨)
گزارش جامع ابوالعبّاس لوكرى از فلسفـه مشـاء - فسائى محسن
٨ ص
(٩)
نگاهى به كتاب صناعتين - ذکاوتى قراگزلو علي رضا
٩ ص
(١٠)
تأملى در كتاب المدخل الى عذب المنهل - مهريزى مهدى
١٠ ص
(١١)
كتابخانه ملى دانشگاهى بوسنى و هرزگوين - کايانزيچ انس
١١ ص
(١٢)
معرفىهاى اجمالى -
١٢ ص
(١٣)
معرفيهاى گزارشى -
١٣ ص
(١٤)
مجله هاى پژوهشى -
١٤ ص
(١٥)
مـأخـذ شنـاسـى جنگهــاى صليبــى - ناصرى طاهرى عبدالله
١٥ ص
(١٦)
عضدالدوله ديلمى و روپيه هندى -
١٦ ص
(١٧)
اخبار -
١٧ ص
(١٨)
مرآة التحقيق - نجدى احمد جاسم
١٨ ص
(١٩)
SAYENEH -E- PAZHOOHESHome Literary Terms Relating to the Art of Writing among Muslims - نجم احمد جاسم
١٩ ص

آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - برخى اصطلاحات تأليف ادبى در ميان مسلمانان - نجدى احمد جاسم

برخى اصطلاحات تأليف ادبى در ميان مسلمانان
نجدى احمد جاسم

## ترجمه سيد حسن اسلامى##
بسيارى از پژوهشگران مى پندارند نه تنها روش تحقيق را از غرب فراگرفته ايم، كه در اين گونه اصطلاحات نيز به ايشان وامداريم امّا پس از پژوهشى كه درباره روش تحقيق چند تن از دانشمندان متقدم حوزه ادب صورت گرفت، دريافتم كه اين دانش، عميقاً عربى است و چه بسا كه غربيان در آغاز، نهضت علمى خود را نيز چون ديگر دانشها از ما فراگرفته باشند
طبيعى است كه اين دانش عربى نزد متقدمان ما اصطلاحات عربى خاص خود را داشته باشد و يكى از دلايل فراهم آوردن اين بحث همين مسأله است پس از گردآوردن اصطلاحات مربوط به تحقيق در كتاب (منهج البحث الادبى عند العرب) به اصطلاحات تازه اى برخوردم كه آنها را در اينجا با تفصيل نقل مى كنم اصول
اصطلاح (اصول) در ميان متقدمان به دو معناى كاملاً به هم پيوسته به كار رفته است: نخست به معناى نسخه اصليِ كتابِ مولف است اين معنا را در متون قرن چهارم به بعد فراوان مى بينيم مثلاً ابوعبدالله الخشنى در كتاب (قضاة قرطبة) از زبان كسى چنين نقل مى كند: (…دوست داشتم براى جستجوى (اصول) كتابهاى معاويه بن صالح بن اندلس بروم…)١
روشن است كه واژه (اصول) در اينجا به معناى نسخه هاى اصلى كتاب است نسخه هاى اصلى هر كتاب خطى، كهنترين نسخه به شمار مى رود؛ از اين رو گاه واژه اصول بار معنايى قِدمَت را نيز با خود دارد مثلاً آمِدى پس از نقل بيت خطا در اشعار ابوتمّام مى گويد: (اين مصراع كه، نه اشكى ريخت و نه شكيبايى از دست داد، از فاحشترين خطاهاست اگر گفته بود، نه برايش اشكى ريخت و نه بى تابى كرد…، معنا درست بود و فكر كردم ابوتمّام نيز چنين چيزى گفته باشد ولى ناسخان به هنگام نقل بيت دچار اشتباه شده باشند به همين خاطر به (اصل) ابوسعيد السكرى و ديگر (اصول) كهن مراجعه كردم…)٢
آشكار است كه مقصود آمدى از (اصل) ابوسعيد السكرى، نسخه اى است كه ابوسعيد از ديوان ابوتمّام فراهم آورده است و ظاهراً كهنترين نسخه ديوان به شمار مى رفته است اين اصطلاح از قرن چهارم به بعد به كار مى رفته است٣
دومين معناى (اصول) مصادر و منابع مورد اعتماد نويسندگان و پژوهشگران براى تأليف و تحقيق بوده است اين معنا نيز به استناد گفته شيخ مفيد، در قرن چهارم رايج شده است؛ (اماميه از دوران حضرت اميرالمومنين ـ ع ـ تا دوران ابومحمد حسن عسكرى ـ صلوات الله عليه ـ چهارصد كتاب تاليف كردند كه (اصول) ناميده مى شود و اين است معناى گفته شان به (اصل)٤
از اين گفته چنين برمى آيد كه مقصود از (اصول) منابع اساسى فقه شيعه امامى بوده است زيرا كتابهايى كه در عهد ائمه تدوين مى شده به اين نام موسوم مى گشته است و در زمينه قانونگذارى و مسائل فقهى كاملاً مورد اعتماد و استناد بوده است شبيه اين معنا را در گفته ابوالفرج اصفهانى درباره عمرو بن بانة مى بينيم: (كتابش در اغانى (اصلى) از (اصول) است)٥ روشن است كه (اصول) در اينجا به معناى منابع اساسى است زيرا كتاب عمرو بن بانة كه ابوالفرج از آن نام مى برد، از كتابهاى مهم اغانى بوده و ابوالفرج بر آن بسيار تكيه داشته است
استقرار اصطلاح (اصول) بر اين دو معنا نزد مؤلفان متقدم آن را عنوان هر كتابى قرار داد كه عالمان و پژوهشگران گرد مى آوردند و به تدريج اصول مترادف كتاب به معناى عام كلمه گشت و به كتابهاى مختلفى كه عالمان و طالبان علم در كتابخانه هاى خود نگه مى داشتند، اطلاق شد شاهد ما اين گفته ابونعيم اصفهانى در يكى از تذكره هاى كتابش است:
(احمد بن رستم ابوجعفر المدني… صاحب كتابها و اصول صحيح است كه براى آنها حدود سيصد هزار درهم خرج كرد)٦ انشد
واژه (اَنشَدَ) در برخى كتابهاى ادبى به معناى (در كتابِ… آورده است) آمده نه به معناى لغوى آن يعنى به بانگ بلند و مسموع شعر خواندن
اَنشَدَ به اين معناى علمى از قرن چهارم هجرى نزد بسيارى از مؤلفان متقدم به كار رفته است؛ آمدى در كتاب الموازنه مى گويد: (وانشد ابوالعباس بن المعتز فى كتاب سرقات الشعراء لسلم الخاسر يعيبه بردئ الاستعارة فى قوله يرثى موسى الهادي…)٧
ابوالعباس بن المعتز در كتاب سرقتهاى سلم خاسر از شاعران آورده است و استعاره نامناسب او را در مرثيه موسى الهادى بر او عيب مى گيرد) واضح است كه انشد در اينجا به معناى (آورده است) مى باشد كه نزد مؤلفان از قرن چهارم به بعد رايج بوده است٨ باب
اين اصطلاح دو معنا دارد كه تا امروز همچنان رايج است: يكى به معناى بخش اساسى بحث يا كتاب و ديگرى معادل (نوع) و موضوع
معناى نخست از همان آغاز دوران تأليف به كار مى رفته است، زيرا در ميان نويسندگان قرن سوم آن را به اين معنا مى يابيم مثلاً جاحظ به هنگام سخن درباره خطبا مى گويد: (درباره نامهاى خطبا و اوصافشان درست تر آن بود كه خطباى دوران جاهليت را براساس مراتب و خطباى دوران اسلامى را براساس منزلتهايشان بياوريم… و براى هر مطلبى جداگانه (بابى) بنهيم)٩
استفاده از (باب) به اين معنا در ميان مؤلفان قرن سوم به بعد بسيار رايج بوده است
گفتنى است كه اين اصطلاح نزد برخى از مؤلفان داراى چنان محدوده مشخصى نيست كه آن را از ديگر اصطلاحات جدا كند و گاه با ديگر اصطلاحات درمى آميزد؛ مثلاً ابوهلال عسكرى آن را به معناى (كتاب) به كار مى برد كتاب اول ديوان المعانى را (كتاب المبالغه فى التهانى والمديح والافتخار) نام مى نهد و تصريح مى كند كه اين باب اول از كتاب ديوان المعانى در سه فصل است١٠ عين همين تداخل دو اصطلاح را در نوشته ابن سعيد مغربى در قرن هفتم مى بينيم كه كتاب المغرب را به چند كتاب اصلى و هريك از آنها را باز به چند كتاب تقسيم مى كند كه البته ديگر مؤلفان آنها را باب مى دانند، نه كتاب امّا اين آشفتگى محدود بوده و پديده عامى نبوده است و غالباً معناى اصطلاحى باب رعايت مى شده است
دومين معناى اين اصطلاح موضوع يا نوع است كه بسيارى از متقدمان آن را به كار برده اند؛ مثلاً ثعالبى در كتاب (الكناية والتعريض) مى نويسد:
(فصلى درباره كنايه به عورت مرد، از جمله كنايات خوب در اين باب …)١١
ابوالوليد حميرى نيز در كتاب البديع فى وصف الربيع مى گويد: (از گفته هاى زيبا در اين باب سخن ابوعمر احمد بن عبدربه است كه…)١٢
در متون بسيار ديگرى كه از متقدمان ديده ايم، بى شك اصطلاح باب در اين دو معنا معناى نوع يا موضوع است١٣ تأليف
نزد برخى از مؤلفان و عالمان اين اصطلاح به همان معناى لغوى يعنى تنظيم گفتار، يا تشكيل جملات و عبارات بوده است و شواهد بسيارى بر آن از آغاز حركت تأليف ادبى به چشم مى خورد؛ از جمله گفتار ابوعبيده به اين مضمون: (… و در آيه ديگرى آمده است: فأذا قرأت القرآن، مجاز آيه آن است كه (هنگامى كه برخى آيات را درپى برخى ديگر تلاوت كردى تا جمع و به يكديگر منظم گردد) معناى آن در اين صورت همان معناى تأليف و جمع است)١٤
گفتار ابن قتيبه درباره قرآن كريم نيز مشابه اين گفته است: (سپاس خداى را كه راه كمال را براى ما هموار كرد و ما را به نور كتاب رهنمايى نمود… و با معجزه تأليف آزمنديهاى بدخواهان را از آن دور ساخت…)١٥
اين اصطلاح از قرن سوم هجرى به معناى عمليات گردآورى نصوص و اخبار يا تأليف كتابها نيز به كار مى رفته است همان گونه كه ابن قتيبه در كتاب تأويل مشكل القرآن مى گويد: (اين كتاب را كه جامع تأويل مشكل القرآن با استنباط از تفسير است، تأليف كردم)١٦
اين اصطلاح با اصطلاح (تصنيف) در قرن چهارم به شكلى تفكيك ناپذير به يك معنا به كار مى رفته است و گاه به جاى يكديگر و يا با هم استفاده مى شده است؛ مثلاً ابن ابى الحديد در آغاز برخى نصوص گاه مى نويسد (قال المصنف)١٧ و گاه مى نويسد (قال المؤلف)١٨ بنابراين ظاهراً متقدمان چندان تمايزى ميان آن دو قائل نبوده اند و حتى كسانى كه در همان زمان به تبيين برخى اصطلاحات علمى برخاسته اند، گاه آن دو را متفاوت و گاه يكسان دانسته اند: مثلاً در كتاب (التحفة النظاميه) چنين آمده است: (تصنيف و تأليف: تفاوت ميان آن دو آن است كه تصنيف به معناى مُصنَّف ـ به صيغه مفعول ـ چيزى است كه غالباً از خودِ مصنِّف است… تأليف به معناى مؤلَّف ـ به صيغه مفعول ـ برخلاف آن است هردو را يكسان و مساوى نيز دانسته اند١٩ تحرير
اين اصطلاح معناى روشن و رايجى دارد؛ يعنى همان نوشتن
ليكن به نظر مى رسد مؤلفان متقدم آن را به مرحله نهايى نوشتن و انتقال از سواد به بياض يا چرك نويس به پاكنويس اطلاق مى كرده اند و ظاهراً اين معنا از قرن چهارم رواج پيدا كرده است زيرا مى بينيم كه ابوبكر صولى تحرير را چنين تعريف مى كند: (تحرير كتاب: خالص شدن آن گويى كه از نسخه هايى كه بر آنها نوشته شده آزاد مى شود و از تيرگى آنها خالص مى گردد)٢٠ اين معنا را بعدها ميان نويسندگان ديگر نيز مى يابيم٢١ ترجمه
اين اصطلاح به سه معنا به كار رفته است:
١ برگردان متنى از زبانى به زبان ديگر اين اصطلاح به همين معنا نيز امروزه آن چنان رواجى دارد كه نياز به شاهد آوردن بر آن نيست
٢ عنوان: ترجمه به اين معنا تنها در ميان متقدمان به كار مى رفته است و احتمالاً از قرن سوم هجرى اين معنا بر آن بار شده است زيرا مى بينيم كه ابن داوود اصفهانى چنين مى نويسد:
(باب چهلم: آن كه خوابش كوته شبش دراز شود… اما كسانى را كه اين باب را با نامشان عنوان نهاديم در هرحال عذرشان مقبولتر از پيشينيان است…)٢٢ بيهقى نيز در مقدمه كتاب المحاسن والمساوى مى نويسد: (هرچه در وصف و منقبت كتابها گفته شده كمتر از آن است كه سزاوار كتاب ما باشد اين كتاب شامل محاسن اخبار و طرايف آثار است و آن را به (كتاب المحاسن والمساوى) عنوان نهاده ايم (و ترجمنا بكتاب المحاسن والمساوى))٢٣
كاملاً روشن است كه مقصود ابن داوود اصفهانى در قرن سوم و بيهقى در قرن چهارم و نويسندگان كه پس از آنان آمده اند، از ترجمه عنوان است٢٤
٣ زندگى نامه: ترجمه به اين معنا نيز امروزه رايج است، امّا به نظر مى رسد كه ترجمه به اين معنا از قرن هفتم به بعد ميان نويسندگان رواج يافته است و تا آنجا كه ما تتبع كرده ايم در ميان نويسندگان متقدمتر ترجمه را به اين معنا نيافته ايم ابن خلكان در اين متن ترجمه را به همين معنا به كار برده است: (قاضى رشيد بن زبير در جزء اول كتاب خود الجنان در ترجمه ابوالحسن على بن عبدالعزيز چنين آورده است…)٢٥ تعليق
اين اصطلاح در ميان متقدمان حوزه ادب به دو معنا به كار مى رفته است: نخست به معناى نوشتن و مرادف كتابت بوده است؛ مثلاً ابوالطيب لغوى در مقدمه كتابش مراتب النحويين خطاب به آن كه كتاب را برايش نوشته است مى نويسد: (هنگامى كه شكايتهاى تو بر آنچه خود از اغلاط مردم مشاهده كرده بودى جمع گشت و ديدم تو نيز دچار پاره اى از آنها شده اى بسرعت آنها را ثبت كردم و به تعليق (نوشتن) آنها دست يازيدم… تا دچار سهو و خطايى نشوي… پس در اين كتاب آنچه را كه غفلت از آن بر تو ناپسنديده است، نوشتم)٢٦
اصطلاح تعليق در ميان متقدمان به معناى يادداشتهايى كه به هنگام مطالعه بر اوراقى خاص ثبت مى كرده اند، نيز اطلاق مى شده است در اين معنا تعليق مرادف يادداشت است: مثلاً در تتمة اليتيمه درباره زندگى نامه شاعر بهدلى چنين آمده است: (پس از فراغت از نوشتن كتاب اليتيمه، در ميان (تعليقات) خود اشعارى از بهدلى را يافتم كه فراموش كردم چه كسى آنها را بر من خوانده است…)٢٧
ظاهراً مراد از تعليقات در اين متن يادداشتهايى بوده است كه مؤلف در طول زمان درباره موضوعات خاص گردآورى مى كرده است و مواد خام تأليف كتابى را كه درصدد نوشتن آن بود فراهم مى آورده است
به نظر مى رسد برخى مؤلفان نظرات خاص خود را درباره صفحه كتابى كه مى خوانده اند بر حواشى آن، مى نوشته و سپس در كتاب مستقلى گرد مى آورده اند؛ شاهد ما ابن ابى الحديد است كه (الفلك الدائر) خود را مجموعه يادداشتهاى مكتوب در كنار (المثل السائر) ابن اثير معرفى مى كند كه بعدها آنها را به صورت كتابى تدوين كرده است٢٨
اين تعليقات چه يادداشتها و اطلاعاتى بوده كه مؤلف گرد مى آورده و چه نظرات خاصى بوده كه درباره كتابى ابراز مى داشته، از اهميت علمى همچون كتابهاى مستقل برخوردار بوده است و همان ارزش را داشته است از اين رو مى بينيم كه بسيارى از مؤلفان اشارات متعددى به اين (تعليقات) در ميان منابع خود داشته اند و بدانها استناد مى كرده اند؛ مثلاً ابن بسام در مورد منابع كتابش الذخيره مى گويد: (… من آن را از منابع ديرياب و گمگشته و… و از ميان متفرقاتى چون قرون گذشته و تعليقاتى چون ويرانه، گرد آوردم)٢٩ ثبت
برخى مؤلفان متقدم اين اصطلاح را به معناى فهرست مطالب كتاب به كار برده اند؛ مثلاً ابن نديم درباره نضر بن شميل مى نويسد: (… كتابهايى دارد از جمله كتاب الصفات كه كتاب بزرگى است شامل كتابهاى متعدد و ابوعبيد القاسم بن سلام در كتاب خود غريب المصنف از آن بهره گرفته است ابوالحسن بن الكوفى ثبت (فهرست) كتاب الصفات را نوشته و من به خود او خوانده و نقل مى كنم…)٣٠
گاه نيز مؤلفان ثبت را به معناى فهرستِ اَعلام يا نامنامه به كار مى برده اند؛ مثلاً ثعالبى در آغاز كتابش سحرالبلاغة چنين مى نويسد: (و اين ثبت (فهرست) نامهاى شاعرانى است كه نظم شيرين آنان را جاى جاى اين كتاب به كار گرفته ام ابوالطيب المتنبى، ابوفراس حمدانى، ابوالعباس النامى و…)٣١
گاه نيز اين اصطلاح به معناى فهرست مشايخ ـ و طبعاً در ميان محدّثان ـ به كار مى رفته است در اين معنا مشايخ بزرگ را چه آنان كه مؤلف مستقيماً از آنها حديث نقل مى كرد ـ كه نوع مشهورتر ثبت همين است ـ و چه آنان كه مستقيماً از آنها نقل حديث نمى كرد، به ترتيب طبقات آورده مى شد ثبت به اين معنا را در نوشته ابن شاكر كتبى مى يابيم كه درباره قاسم بن محمد مى نويسد: (شيخ امام حافظ، محدّث، مورخ… كتابهاى خوبى به دست آورد كه در چهار مخزن نگهدارى مى شد ثبت (فهرست مشايخ) او به بيست وچهار جلد مى رسد كه در آنها نام كسانى را كه از آنان روايت شنيده آورده است… مشايخ او كه از آنها استماع حديث مى كرد بيش از دوهزار نفر و مشايخى كه به او اجازه نقل حديث دادند بيش از هزار نفرند…)٣٢ دفتر
اين اصطلاح از قرن سوم هجرى به معناى ديوان شعر، كتاب به طور كلى و فهرست كتابهاى موجود در يك كتابخانه به كار مى رفته است؛
مثلاً ابن قتيبه آن را گاه به معناى ديوان شعر و گاه به معناى دو نوع كتاب به كار مى گيرد: (هركس اين بيت را در دفتر شعر معذل بن عبدالله در وصف اسب… بخواند… تصحيف كنندگان و برگيرندگان از دفاتر نيز (رتلات) را (ربلات) پنداشته اند…)٣٣
روشن است كه دفتر در آغاز اين متن به معناى ديوان شعر و در آخر آن به معناى كتاب آمده است
امّا از قرن چهارم به بعد دفتر تنها به معناى ديوان شعر به كار مى رفته است: مثلاً ابوبكر صولى مى نويسد: (محمد بن عبدالملك زيّات از حسن بن وهب دفتر اشعار ابويعقوب خزيمى را به عاريت گرفت…)٣٤ حمزه اصفهانى نيز چنين نقل قول مى كند: (ابراهيم بن محبوب دفترى به ما نشان داد كه به خط ابونواسى بود و امضاى او در آن قرار داشت و در آن نود و اندى ارجوزه درباره شكار بود)٣٥ ديوان
اين اصطلاح نزد متقدمان به دو معنا به كار مى رفته است؛ يكى به معناى مجموعه اشعار كه امروزه نيز به اين معنا رايج است هرچند به نظر مى رسد گذشتگان مرادشان از ديوان مجموع اشعار متفرق از شاعران مختلف بوده است يعنى آن را معادل جُنگ شعر به كار مى برده اند، نه مجموع اشعار يك شاعر خاص مثلاً ابن اسلام جمحى مى نويسد: (نعمان بن منذر ديوانى داشت كه در آن اشعار بزرگان گرد آمده بود…)٣٦
ظاهرآً ديوان به معناى مجموعه اشعار يك شاعر، از قرن چهارم به بعد رايج شده است
معناى ديگر ديوان كه از قرن چهارم رايج شده بود كتاب است نه ديوان شعر؛ گواه ما اين سخن ابوالفرج اصفهانى درباره كتاب اغانى منسوب به اسحاق موصلى است:
(… محمد بن خلف وكيع به من خبر داد كه شنيدم حماد مى گفت: پدرم اين كتاب را تأليف نكرد و هرگز آن را نديد… و ديوانهايى كه پدرم در زمينه خنياگرى تأليف كرده است گواه بطلان و نادرستى انتساب اين كتاب به اوست…)٣٧
ديوان به معناى كتاب در نوشته هاى نويسندگان قرن پنجم هم به چشم مى خورد؛ مثلاً ابوالوليد حميرى مى نويسد: (در نوشتن ديوانها و تنظيم تأليفات شايسته و بايسته آن است كه هرچه را به همانند خود بيفزايند و هر مطلبى را در كنار مشابه خود بياورند…)٣٨ رساله
اين اصطلاح به وسيله برخى از متقدمان به معناى تاليف ادبى به كار مى رفته است؛ مثلاً ابن مدبر در پايان (الرسالة العذراء) مى نويسد: (اين رساله عذراء (باكره) است زيرا متضمن گوهرهاى معانى بكرى است كه بلاغت ناطقان آنها را نسفته است…)٣٩
با اين وجود نمى توانيم بگوييم اين اصطلاح منحصر به حوزه و محدوده معينى بوده است، زيرا رساله هاى جاحظ نام كتاب را نيز برخود دارند از اين رو مى توانيم بگوييم كه اين دو تداخل مفهومى دارند و از قرن چهارم به كتاب نيز رساله گفته مى شده است و حتى كتابهاى حجيم و داراى موضوعات متعدد نيز رساله ناميده مى شده اند؛ مثلاً طاشى كبرى زاده درباره كتاب خود مفتاح السعاده مى نويسد: (اين رساله را مفتاح السعاده و مصباح السياده ناميدم…)٤٠ حال آنكه اين كتاب داراى موضوعات متعدد است
برخى مؤلفان متقدم نيز رساله را به معناى مقدمه كتاب به كار مى برده اند و با آن كتاب را آغاز مى كرده اند؛ مثلاً حمزه اصفهانى كتاب خود (التنبيه) را با رساله اى به يكى از دوستان خود آغاز مى كند و در آن به نظرات دوستش پاسخ مى دهد٤١ رسم
اين اصطلاح نزد بسيارى از متقدمان به معناى كتابت و نوشتن بوده است و از قرن سوم مى بينيم كه (كَتَب)، (دَوَّنَ) و (رَسَم) هرسه به معناى نوشت به كار رفته است؛ مثلاً جاحظ در كتاب البيان و التبيين مى نويسد: (اين غير از برگزيده هاى فصيحان عرب و اعراب خالص است كه در اين كتاب، رسم كرده ايم (نوشته ايم))٤٢ آمِدى نيز در قرن چهارم هجرى مى نويسد: (خدايت عزت، توفيق، تأييد و استوارى دهد اين نهايت تلاش من در مقايسه ميان اشعار ابوتمام حبيب بن اوس طائى و ابوعباده وليد بن عبيد بحترى است و در اين مورد چيزى رسم كرده ام (نوشته ام) كه اميدوارم خداوند در آن سلامت قرار داده باشد)٤٣
برخى از مؤلفان قرن چهارم نيز اين اصطلاح را به معناى طرح تأليف و تدوين كتاب به كار مى برده اند؛ مثلاً ابوالطيب لغوى در اين باره مى نويسد: (محمد بن يحيى به ما خبر داد كه: شنيدم احمد بن يحيى مى گفت: از آن رو در كتاب العين خطا راه يافت كه احمد [طرح] آن را رسم كرد، امّا خود آن را تكميل نكرد…)٤٤ مظان
اين اصطلاح در ميان مؤلفان متقدم ـ بويژه در قرن چهارم هجرى ـ به معناى منبع و مرجعى كه مورد اعتماد مؤلف بوده و مواد خام كتاب خود را از آنجا گرد مى آورده به كار مى رفته است؛ مثلاً خطيب بغداد به هنگام سخن از عالمان محقق علم الحديث مى گويد: (واجب است بر آن كه خداوند او را بدين مرتبت اختصاص داده و به اين منزلت رسانده است، در تتبع آثار و سنن پيامبر اكرم ـ ص ـ نهايت تلاش خود را مبذول دارد و آنها را در مظان خود بجويد و از اهلش دريابد)٤٥ ابن خلكان نيز درباره كتاب خود وفيات الاعيان مظان را به اين معنا به كار مى بردد و مى گويد:
(پس اگر انديشمندى بر خللى در اين كتاب واقف شود، پس از اطمينان از آن، در اصلاح آن مأجور است زيرا كه نهايت كوشش خود را در گرداورى آن از مظان صحت به كار بردم و در نقل آن كوتاهى نكردم)٤٦ معارضه
اين اصطلاح نزد متقدمان به دو معناى نزديك به هم، به كار مى رفته است؛ نخست به معناى مقابله با متن اصلى [يا نمونه خوانى] بوده است در اين مورد ابوعبدالله نمرى مى گويد: (…شنيدم كه معمّر مى گفت: (اگر كتابى صدمرتبه معارضه شود باز امكان دارد در آن خطايى يا افتادگى رخ داده باشد…)٤٧
دومين معناى معارضه ميان متقدمان، تأليف كتابى مانند كتاب ديگر و به همان سبك و سياق [و به تقليد از آن] است معارضه به اين معنا در بسيارى از متون ادبيِ كهن به كار رفته است و كتابهاى فراوانى در معارضه با كتابهاى ديگر نوشته شده است؛ مثلاً (كتاب الحماسه) بحترى در معارضه با كتاب الحماسه ابوتمام تأليف شده است و مؤلف خود در پايان كتابش مى گويد: (كتاب الحماسه كه ابوعباده وليد بن عبيد بحترى از اشعار عرب براى فتح بن خاقان در معارضه با كتاب الحماسه ابوتمام حبيب بن اوس طائى گرد آورد، به پايان رسيد)٤٨
منابع كهن كتابهاى بيشمارى را ذكر مى كنند كه در معارضه با كتابهاى ديگر تأليف نشده اند؛ مانند كتاب الحدائق كه ابن فرج جيانى آن را در معارضه با كتاب الزهره ابن داوود اصفهانى نوشت؛٤٩ يا كتاب الباهر فى اشعار المحدثين كه جعفر بن محمد بن حمدان موصلى آن را در معارضه با كتاب الروضه مبرد نوشت٥٠ و يا كتاب الحديقه كه اميه بن عبدالعزيز بن ابى الصلت اندلسى آن را در معارضه با كتاب اليتيمه ثعالبى نوشت٥١ مقابله
اين اصطلاح از قرن سوم هجرى براى بيان عملى بسيار پراهميت به كار رفته است؛ يعنى طالبان علم پس از فراغت از درس استاد، آنچه را از زبان استاد شنيده و يادداشت كرده بودند، بر يكديگر يا بر استاد مى خواندند تا خطاهاى احتمالى مكتوب خود را برطرف و آن را تصحيح كنند گواه اين ادعا مطلبى است در اغانى به اين شرح: (احمد بن عبيدالله بن عمار برايم نقل كرد كه: نوجوان بوديم كه نزد ابوالعباس مبرد مى رفتيم و آنچه از اخبار و آداب روايت مى كرد، مى نوشتيم… روزى از مجلس ابوالعباس مبرد بيرون آمديم و در جايى نشستيم و به مقابله آنچه نوشته بوديم و تصحيح آنچه شاهدش بوديم، پرداختيم…)٥٢ كتاب
اين اصطلاح علاوه بر معناى مشهور و امروزى آن، در ميان متقدمان از قرن سوم هجرى به معناى نامه اى كه كسى به ديگرى مى نويسد به كار رفته است متونى كه اين اصطلاح به اين معنا در آنها به كار رفته آن چنان فراوان است كه نياز به شاهد آوردن نيست
به نظر مى رسد اين اصطلاح به اين معنا نزد متقدمان بتدريج تحول پيدا كرده و به معناى مجموعه يادداشتها و نامه ها و گزارشهاى مختلف و متنوع به كار رفته است مثلاً خطيب بغدادى از يحيى بن معين چنين نقل مى كند: (عبدالله بن مبارك ـ رحمة الله عليه ـ زيرك، استوار، مورد اعتماد، دانشمند و صحيح الحديث بود و كتابهايى كه از آنها حديث نقل مى كرد، بيست هزار يا بيست ويك هزار بود…)٥٣
روشن است كه اين كتابها مجموعه اى از نوشته هاى متفرق بوده است كه گاه برخى از آنها از چند صفحه تجاوز نمى كرده است
كتاب به معناى بخش اصلى كتاب و معادل (باب) نيز به كار مى رفته است كه پيشتر به آن اشاره كرديم نسخ
بسيارى از مؤلفان متقدم (نسخ) به معناى كتابت و تدوين به كار برده اند
بسيارى از متقدمان نيز (نسخه) را به معناى كتابى كه مؤلف آن را نوشته است (يا نسخه اصلى) يا يكى از نسخه ها به كار برده اند مثلاً ابن انبارى مى نويسد: (فرّاء همه كتابهاى خود را از حفظ املا كرد و هيچ نسخه اى به دست نگرفت جز در مورد دو كتاب…)٥٤ كه در اينجا نسخه به معناى نسخه اصلى مؤلف است حمزه اصفهانى نيز به هنگام سخن از ابونواس مى نويسد: (در ميان نسخه هاى شعرش اشعارى از دو شاعر اصفهانى ديدم…)٥٥ كه در اينجا نسخه به معناى نسخه هاى مختلف از يك متن است

 

پاورقى:
* گفتنى است كه مؤلف در كتاب (مناهج البحث الادبى) كوشيده است همه اصطلاحات اين حوزه را گرد آورد و اين مقاله در حقيقت استدراكى است بر آن لذا به توضيح چند اصطلاح بسنده كرده است مترجم
١ قضاة قرطبة، ص١٦
٢ الموازنه، ج١، ص٢١٦ـ٢١٧
٣ براى مثال رك: المغرب، ج٢، ص٣٥ و غاية النهاية، ج٢، ص٤٨
٤ معالم العلماء، ص٣
٥ الاغانى، ج١٥، ص٢٦٩
٦ اخبار اصفهان، ج١، ص٨٥
٧ الموازنه، ج١، ص٢٦٤
٨ براى مثال رك: المؤتلف والمختلف، ص٨٩؛ لطائف المعارف، ص١٦٣؛ ثمار القلوب، ص٤٧؛ دلائل الاعجاز، ص٥٣؛ اسرار البلاغه، ص٥٧؛ المنتخب من كنايات الادباء، ص١٠؛ تحرير التحبير، ص١٦٨؛ المغرب (چاپ مصر)، ص٢٦٢ ـ ٢٦٣
٩ البيان و التبيين، ج١، ص١٠٦
١٠ ديوان المعانى، ج١، ص١٥
١١ الكنايه والتعريض، ص٩
١٢ البديع فى وصف الربيع، ص٦
١٣ براى مثال رك: زهرالادب، ج١، ص١٤و٢٣٤؛ الجمان، فى تشبيهات القرآن، ص٢٧٩ و٢٨٠؛ شرح المقامات، ج١، ص١٥٤ ـ ١٥٦ والجامع الكبير، ص٢٢١و٢٢٢
١٤ مجاز القرآن، ج١، ص٣
١٥ تأويل مشكل القرآن، ص٣ و دلائل الاعجاز، ص٣٥
١٦ تأويل مشكل القرآن، ص١٨
١٧ الفلك الدائر، ص٥٦
١٨ همان، ص١٩٢
١٩ التحفه النظاميه، ص٦٥
٢٠ ادب الكتاب، ص١٥٦
٢١ رك: مروج الذهب، ج٢، ص٢٠٢؛ البرهان، فى وجوه البيان، ص٣١٦؛ مفاتيح العلوم، ص٥٠، ادب الاملاء والاشمللاء، ص١٨٠؛ تذكرة السامع، ص١٧٦؛ شرح ابن الوحيد، ص١٣ و نهاية الادب، ج٩، ص٢١٧و٢١٨
٢٢ الزهرة، ج١، ص٢٨٤
٢٣ المحاسن والمساوى، ج١، ص٢١
٢٤ براى مثال رك: الموشى، ص١٨٠؛ ادب الكتاب، ص٢٠ و٣٦؛ كتاب الكتاب، ص٧؛ مراتب النحويين، ص٢؛ يتيمة الدهر، ج٢، ص٢١٩؛ التمثيل والمحاضرة، ص٤؛ ثمار القلوب، ص٣؛ المنتحل، ص٥؛ سحر البلاغه، ص٨؛ الكناية والتعريض، ص٢؛ الذخيرة، ج١، ص٤٤؛ اخبار الاذكياء، ص٤؛ اخبار الحمقى والمغفلين، ص٥٦ و شرح المقامات، ج١، ص٢٠
٢٥ وفيات الاعيان، ج١، ص٥٥ همچنين براى ديدن كاربرد ترجمه به اين معنا رك: فوات الوفيات، ج٢، ص٢٦٣؛ المغرب (بخش مصر)، ص٢٥٣؛ الغصون اليانعة، ص٥٢٣، ٥٢٦ و٥٢ والاعلان بالتوبيخ، ص٢٣ و٢٢٤
٢٦ مراتب النحويين، ص٢ همچنين رك: تتمة اليتيمة، ج١، ص١٤٥ و نور القبس، ص٢
٢٧ تتمة اليتيمة، ج١، ص١٩
٢٨ رك: الفلك الدائر، ص٣٤ و٣٥
٢٩ الذخيره، ج١، قسم١، ص٥٤ همچنين رك: دمية القصر، ج١، ص٢٩٣؛ خريدة القصر، ج٢، ص٩٨ و٣٤٢ ابن جماعه نيز كتابى دارد كه همچنان بصورت خطى است به نام (التعليقه) اين كتاب شامل زندگى نامه هاى بسيارى است و جزء اول آن در كتابخانه ملى پاريس است و نسخه عكسى آن را همكارم دكتر عبدالكريم توفيق تهيه كرده است
٣٠ الفهرست، ص٥٧
٣١ سحر البلاغه، ص٧
٣٢ فوات الوفيات، ج٢، ص٢٦٢ و٢٦٣
٣٣ الشعر والشعراء، ج١، ص٢٨
٣٤ ادب الكتاب، ص٤٩
٣٥ ديوان ابى نواس، ج٢، ص١٧٦ و١٧٧ و نيز رك: تاريخ بغداد، ج٣، ص٣٨٦ والمصون، ص٤
٣٦ طبقات فحول الشعراء، ص١٠
٣٧ الاغانى، ج١، ص٥و٦
٣٨ البديع فى وصف الربيع، ص٥ ونيز رك: الذخيره، ج١، بخش١، ص٣؛ تاريخ علماء الاندلس، ج١، ص١٤٣؛ مطمح الانفس، ص٢ والحلة السيراء، ج١، ص٢٠٣
٣٩ الرسالة العذراء، ص٤٨ و نيز رك: سرقات ابى نواس، ص٣٣
٤٠ مفتاح السعاده، ج١، ص٥
٤١ التعريفات، ص١١٥
٤٢ البيان والتبيين، ج٢، ص٧
٤٣ الموازنه، ج١، ص٥ نيز رك: البرهان فى وجوه البيان، ص٥٢و٥٣ والبصائر والذخائر، ج٢، ص٢٩٥ و٢٩٦
٤٤ مراتب النحويين، ص٣٠و٣١
٤٥ الكفاية، ص٦
٤٦ وفيات الاعيان، ج١، ص٢١؛ الحلة السيراء، ج٢، ص١٣٤ وكتاب الرجال، ج١، ص٢٥
٤٧ جامع بيان العلم، ج١، ص٩٣ و٩٤
٤٨ الحماسة، بحترى، ص٢٧٧
٤٩ جذوة المقتبس، ص١٠٤ و١٠٥ وبغية الملتمس، ص١٤٠ و١٤١
٥٠ مروج الذهب، ج١، ص٢٤ و معجم الادباء، ج٢، ٤١٩
٥١ خريدة القصر (مغرب)، ج١، ص٢٢٣ ومرآة الجنان، ج٣، ص٢٥٣
٥٢ الاغانى، ج٧، ص١٢٠
٥٣ تاريخ بغداد، ج١٠، ص١٦٤
٥٤ نزهة الالباء، ص٨٤
٥٥ ديوان ابى نواس، ج١، ص٨