آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٦ - نقد بررسى شروح بداية الحكمه

نقد بررسى شروح بداية الحكمه



در شماره ٢٤ مجلّه وزين آينه پژوهش (ص ٣١ ـ ٣٧) چند صفحه اى تحت عنوان (بررسى شروح بداية الحكمة) به نقد شروح بداية الحكمه پرداخته شده است و از نويسنده محترم آن, از اين جهت تشكّر و قدردانى مى كنيم كه با ديد نقد و اصلاح به اين شروح نگريسته است, ولى در عين حال پاره اى از مطالب درباره شروح مربوط به كتاب بداية الحكمه بيان داشته اند كه به نظر خالى از ضعف و اشكال نيست.
اوّلاً به نظر مى رسد كه مقدارى از اشكالات, مبنائى است; به اين معنى كه نويسنده محترم از كلمه شرح معنايى را اراده كرده است كه وسيعتر از معناى اصطلاحى آن مى باشد; چنان كه خود ايشان در ابتداى مقاله شان توضيحى در اين باره داده و تعليقات و حواشى را نيز داخل در معناى شرح كرده است.
كتابى مرحوم استاد علاّمه طباطبايى در موضوع فلسفه و بيان مسائل آن به صورت مختصر و مفيد ارائه فرموده كه برخى از مطالب و عبارات آن چه بسا ممكن است براى برخى از دانش پژوهان در حوزه و دانشگاه مبهم و يا احياناً غير قابل فهم باشد; به طورى كه نياز به توضيح دارد. خصوصاً عبارات فلسفى استاد مرحوم علامه بسيار سنگين است و حداقل در پاره اى از موارد نياز به توضيح و شرح دارد. حال شارح در مقام توضيح و شرح آن چه بايد بكند؟ آيا در مرتبه اول در مقام توضيح مراد و مقصود مؤلّف كتاب به مطالب آن حاشيه بپردازد. و در مقام ايراد و اشكال بر آن بيايد, يا اينكه اولاً سعى كند مقصود مؤلّف را در حدّى كه ممكن است توضيح بدهد, سپس اگر لازم باشد و شارح نيازى در نقادى آن نوشته احساس كند به آن تعليقه زده و در پاورقى و پانويس به نقد مطالب مؤلّف بپردازد.
حال سؤال ديگرى در اينجا مطرح مى گردد و آن اينكه در شرح و توضيح يك كتاب, اگر مطلبى واضح باشد و نيازى به توضيح بيشترى نباشد و شارح تنها آن را به صورتى كه واضح است بيان كند, به اين معنا كه آن را در پاورقى و يا وسط پرانتز ذكر نكند, آيا اين عمل ترجمه حساب شده و از عنوان شرح و توضيح كلام مؤلّف خارج مى گردد؟ آيا مى توان كتابى را كه توضيح دارد (در وسط پرانتز و يا پاورقى آن) و هم ترجمه دارد, در مجموع, آن را ترجمه دانست و نسبت ترجمه را مطلق به آن داد؟ البته ممكن است اين مطلب نيز مبنائى باشد; يعنى نويسنده محترم به آن عنوان ترجمه بدهد, لكن برخى ديگر آن را شرح بدانند; به اين معنا كه معناى شرح اين گونه بيان مراد مؤلّف را نيز در بر مى گيرد. بنابراين اين جمله نويسنده محترم در ضمن نقد و نقادى شرح بر بداية الحكمه (مؤلّف محترم در عين حالى كه خواسته است از قيد ترجمه متن راحت باشد كارى بيش از ترجمه متن ارائه نداده است) آيا واقعيت دارد؟ كارى بيش از ترجمه متن ارائه نداده است؟ آرى در ذيل آن فرموده اند: (و اين به معناى نفى كلى نيست). لكن اين ذيل اصل اشكال مبنائى را حلّ نمى كند. مثل اينكه مبناى نويسنده محترم در معناى شرح اين است كه تمام الفاظ كتاب بايد همراه شرح و توضيح كافى (و يا احياناً داراى تعليقه و حاشيه) باشد!
به نظر حقير اين نوع اشكال نويسنده محترم بر ساير شروح بداية الحكمه نيز وارد نيست; چنان كه از لحن كلام نويسنده ورود اين اشكال بر شروح ديگر نيز هست.
ثانياً قبل از هر چيز لازم است دانسته شود كه اصول نقد و نقّادى و بررسى كتب چيست تا طبق آن اصول مشى شود به نظر مى رسد در اين مقوله نيز اختلاف فكرى و اصولى و مبنايى وجود دارد و يا حدّاقل در مقام عمل, اين اصول پياده نشده و به آن ترتيب اثر داده نشده است. زيرا محور اصلى و اصل اوّلى در نقد و نقادى به طور كلّى اين است كه اگر كتابى تأليفى باشد و مؤلّف پيرامون موضوعى قلمفرسايى كرده و مسائل گوناگونى را ذكر نموده و نظريات گوناگونى را در مورد آن بيان داشته و خود مؤلّف آنها را نيز مورد تاكيد قرار داده است, نقد اين گونه كتاب به اين نحو است كه ملاحظه شود آيا اين نظريات با واقعيتهاى عينى و يا واقعيّتهاى قابلِ قبول, از قبيل مثلاً وحى و كلمات بزرگان و پيشوايان اسلامى و يا با موازين عقل و علم و تحقيقات علماء و ساير موازين معتبر منطبق است يا نه؟
امّا اگر كتابى به عنوان ترجمه و يا شرح باشد و اصل در نحوه نقادى آن با نحوه نقادى صورت قبلى فرق مى كند, گرچه در برخى از امور, مثل بررسى جمله بندى و تركيب و ورود و خروج در مطلب و غير آن با هم مشترك باشند, اصل اوّلى در اين گونه نقّادى اين است كه ملاحظه شود آيا مترجم و يا شارح درست بر طبق نظر و مقصود مؤلّف حركت كرده يا نه؟ يعنى درست شرح كرده, تطبيق با مطالب مؤلّف و مقصود او مى كند يا نه؟ اصولاً عبارات وافى به مقصود مؤلّف است يا نه؟ چه بسا شارح يا مترجم مقصود نويسنده را نفهميده و برداشت انحرافى دارد و يا كلمات وافى به بيان مقصود مؤلّف نيست.
اين اصل اساسى در نقّادى يك كتاب مربوط به شرح و تعيين بهينه يك شرحى بر شرح ديگر يا يك ترجمه بر ترجمه ديگر است. متأسفانه اصولاً نويسنده محترم اين مقاله به اين اصل اساسى نپرداخته است و روى اين اصل لازم و اساسى مشى نكرده است تا ببيند كه كدام شرحى از شروح دقيقاً با مطالب و مقاصد مرحوم علامه طباطبايى در بداية الحكمه مطابق است يا نزديك بواقع. محتمل است نپرداختن نويسنده محترم به آن, به اين دليل باشد كه همه شروح را مطابق با متن و مقاصد مؤلّف دانسته است. اگر هم اين, در نظر نويسنده محترم باشد به هر حال لازم بود حداقل اشاره اى به آن داشته باشد. ايشان در نقادى چند شرح مربوط به بداية الحكمه رفته روى نحوه بيان و جمله بندى و بعض ايرادات لفظى و عباراتى كه آيا مطابقِ قواعد زبان فارسى ترجمه يا شرح شده است يا نه؟ كه خود اين نيز بيان خواهد شد كه خالى از ايراد و نقص و اشكال نيست.
با وجود اين, تعجب هر خواننده بيطرفى را به خود جلب مى كند چگونه ايشان در آخر مقاله خود در انتخاب يكى از شروح و برخى ديگر و مزيّت آن صريحاً اظهارنظر كرده, برخى را بهتر و قابل اعتمادتر دانسته است!! به اين معنا كه برخى از شروح, مقاصد مرحوم علامه طباطبايى را بهتر درك نموده و بر طبق آن حركت كرده است و لذا قابل اعتمادتر است. گرچه ممكن است همان نظر در واقع صحيح باشد يعنى برخى از شروح كه نويسنده محترم آن را مقدّم بر ساير شروح دانسته صحيح باشد ولكن مطلب, اين نيست بلكه مطلب اساسى در معيار سنجش نويسنده محترم است و اصلاً در مقاله خود متأسفانه به آن نپرداخته و اين معيار را در ذهن خود نداشته ولكن به قضاوت و داورى در آن نشسته و دليل و مدركى نيز بر انتخاب معيار و ملاك نقادّى خود بيان ننموده است!!
و ثالثاً نويسنده محترم در آخر ص ٣٧ مجلّه ادّعا كرده اند كه نثر فارسى كتاب چندان روان مطلوب نيست سپس به ذكر چند نمونه از آن پرداخته اند كه به نظر ما اين نيز خالى از ايراد و نقد نيست.
همچنين نويسنده محترم ادّعا كرده اند كه كلمه (مطلقا و به طور كلى) به معناى هم بوده و تكرار در ص ١٠٥ واقع شده است. عرض مى كنم كه معناى كلمه (مطلقا) از كلمه (بطور كلّى) اعمّ است چون كلمه مطلقا حتّى در مواردى كه كلّى نباشد ولكن از لحاظ زمان و حالات مشمولى در آن باشد كلمه اطلاق در آنجا آورده مى شود, چنان كه اصوليين, از جمله مرحوم صاحب معالم در باب مطلق و مقيد آن را فرموده اند, ولكن كلمه (بطور كلى) به صورت عام در آنجا مورد ندارد پس ذكر كلمه (به طور كلى) دنبال (مطلقا) از قبيل ذكر خاص بعد از عامّ بوده, عين يكديگر نبوده خالى از اشكال است علاوه بر اين ذكر دو كلمه مختلف كه داراى يك معنى باشد در يك جا آوردن چه اشكال نحوى و صرفى و ملاحظه دستور زبان فارسى دارد؟ آيا كلام را از لطافت و زيبايى و فصاحت مى اندازد و مخالف قاعده و دستور زبان است؟ آيا به نظر نويسنده محترم كلمه يك نوع رابطه عين (نسبت) است؟ و اين جمله از لحاظ ادبى و دستور زبان فارسى و عربى اشكال دارد؟: (علم نفس به چيزى و شى اى يك نوع رابطه و نسبتى است كه نفس با آن شئ پيدا مى كند) و همين طور صحيح نبودن عطف كلمه استدلال بر كلمه اثبات دليلى بر آن ذكر نكرده اند. شايد صحيح نبودن آن به دليل عدم استحسان ذهنى باشد كه ايشان داشته اند. به هر حال عبارت علاّمه در متن بدايه در اين مورد عبارت: (احتجّ المشهور …) مى باشد و احتجاج هم با اثبات و هم با استدلال سازگار است; مگر اينكه بفرماييد يك نوع تكرار است كه پاسخ آن نيز در بالا داده شد.
برخى از موارد اصلاحى نويسنده محترم آشكارا, اشكال دارد و حتّى با متن مرحوم علاّمه طباطبايى نيز تطبيق نمى كند. زيرا در عبارت عربى متن ص ٩٩ عبارت: (الى غير ذلك) وارد شده و كلمه ذلك اشاره به موارد ذكر شده در عبارات سابق است و موارد ديگر ذكر شده در سابق دو مثال است كه مرحوم علاّمه آن دو را به عنوان شاهد بر اينكه حكم ايجابى بر معدوم ها نيز جايز است آورده است. مورد اوّل مثل قول ما: (دريائى از جيوه چنين و چنان است) و مورد دوّم: (اجتماع نقيضين غير اجتماع ضدّين است) و موضوع هر دو از قبيل عدم است و حكم آن دو ايجابى است طبعاً (غير ذلك) متوجّه مى شود به غير اين دو مورد از موارد و حتّى مى توان ادّعا كرد كه تعبير نويسنده از كلمه: (الى غير ذلك) به ديگر موارد و موارد ديگر و امثال اين موارد (نظائر آن) اصولاً با عبارت مرحوم علاّمه اصولاً تطبيق (نمى كند) و با (كلمه (ذلك)) كه (اشاره به مطلب) سابق است سازگار نيست. زيرا كلمه ذلك نمى تواند اشاره به موارد ديگر و امثال اين موارد و نظاير آن به صورت جمع باشد, در حالى كه مشاراليه آن بيش از دو مورد ذكر نشده است. حسين حقّانى زنجانى