آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - معرفيهاى اجمالى
معرفيهاى اجمالى
روض الجنان و رُوح الجِنان
فى تفسير القرآن
حسين بن على بن محمدبن احمد الخزاعى النيشابورى, تحقيق محمد جعفر ياحقى محمدمهدى ناصح (مشهد, بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى, ابوالفتوح, ١٣٧١)
اين تفسير, كه به تفسير ابوالفتوج رازى معروف است, يكى از آثار گرانقد ر فرهنگ اسلامى و از تفاسير مهم و پربار تشيع است. تفسير ابوالفتوح, در قرن ششم هجرى نگاشته شده است. تا آن روزگار پژوهشهاى قرآنى و تفسيرى عالمان اسلامى, بيشتر به زبان عربى سامان مى يافته است; و اين تفسير, گرچه اوّلين تفسير پارسى نيست ولى گسترده ترين و مفصل ترين تفسير زبان پارسى تا بدان روزگار است. تفسير الوالفتوح رازى از جهات گونه گونى قابل توجه و شايان دقت است. مرحوم آيت الله شعرانى ـ كه يكى از تصحيح هاى اين تفسير به همت وى نشر يافته است ـ مى نويسد:
در ادب و بيان و صرف و نحو و لغت و امثال آن, غايت جهد را به كار برده است و متن هاى تحقيق به عمل آورده است و هيچ فروگذار نكرده است. آن اندازه شواهد از اشعار عرب و امثال كه براى بيان لغات و قواعد عربيّت آورده در هيچ يك از تفاسير, مانند كشّاف و تفسير طبرى نياورده اند…, مولف) در علم كلام, طريق توسط پيموده است و روش قدما را برگزيده, تفسير رازى در علم كلام و عقليّات بيش از ساير تفاسير مداخله نموده, اما غالباً از حدّ تفسير پاى بيرون نهاده است و تشكيلات و مجادلات خارج از مدلول آيات, كه در تفسير بدانها نياز نيست هم آورده است (تفسيرابوالفتوح رازى, ج ١/ ٢٦ ـ ٢٤, مقدمه).
جنبه هاى فقهى اين تفسير نيز بسيار برجسته و چشم گير است. محققى كه درباره اين تفسير پژوهشى گسترده را سامان داده است مى نويسد:
… غرض اين است كه تفسير ابوالفتوح از نظر فقاهت و بيان كامل مسائل دينى و فلسفه تشريع ديانت اسلام, مجموعه اى كامل و جامعل است و بدون ترديد در ميان تفاسير مختلف, تفسير كبير ابوالفتوح, در زمره تفاسير فقهى محسوب خواهد بود (تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازى, ج١/ ٢٣).
نثر اين تفسير نيز قابل توجه است. نثر ابوالفتوح رازى, نثرى استوار, لطيف و سودمند است. واژه هاى فارسى سره, تركيبهاى زيبا, لغات و تعبيرات ظريف, در اين تفسير كاربردى عظيم دارد, يكى از صاحبنظران در اين باره نوشته اند:
روض الجنان از حيث اشتمال بر فوايد لغوى و دستورى و نثر ساده اى كه دارد, حائز اهميت بسيار است. سبك نثر آن, كهنه و مشتمل بر بسيارى از لغات و تعبيرات و تركيباتى است كه در جاى ديگر, كمتر مى توان يافت و مخصوصاً اثر لهجه رازى در آن به شدت ملاحظه مى شود(تاريخ ادبيّات در ايران, ج ٢/ ٩٦٥).
سخن از اين تفسير گرانقدر در اين فرصت اندك نمى گنجد, كلام تفصيلى و ارزيابى همه جانبه آن را اين زمان بگذار تا وقت دگر.
يادآورى كنم كه آقاى دكترعسكر حقوقى پژوهشى مفصل درباره تفسير ابوالفتوح سامان داده است با عنوان (تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازى) در سه جلد. و اين بنده نيز در ضمن مقاله اى كوتاه به ابعاد مختلف آن اشاره كرده و برخى از ويژگيهاى آن را تبين كرده ام( مجله حوزه, شماره ٢٠/ ٧٤ ـ ٦٤).
بارى آنچه اينك به قلم آمد, به يمن تصحيح و تحقيق دقيق و ارجمند اين تفسير گرانقدر است كه سالهاست آغاز شده و مجلدات آغازين آن اكنون انتشار يافته است. تفسير ابوالفتوح دست كم سه بار به چاپ رسيده بود( مجله حوزه, مقاله ياد شده) هر سه مستند بود به يك نسخه متأخر و مغلوط و آن جايها نيز آكنده از تصحيف و تحريف و … سالها پيش آقاى دكتر محمدجعفر ياحقى از تصحيح انتقادى دقيق و پيراسته از اغلاط اين تفسير گرانقدر ضمن معرفى (دست نويس نفيسى از تفسير ابوالفتح رازى خبر دادند, و در ضمن آن مقاله از تصحيف ها, تحريف ها و اغلاط بيشمار چاپ هاى پيشين به اشاره سخن گفتند و از جمله نشان دادند كه ترجمه هاى ذيل آيات در چاپ هاى ياد شده نمى تواند از ابوالفتح رازى باشد. (ر.ك: مجله مشكوة, شماره ٣, تابستان ٦٢/, ص ٨٨ ـ ١٦٠, مقاله دست نويسى نفيس از تفسير ابوالفتح رازى). پس از مدتى كه از آن خبر گذشت, جلد شانزدهم و هفدهم تصحيح ياد شده به همت آقايان محمدجعفر ياحقى و محمد مهدى ناصح منتشر شد و علاقه مندان به اينگونه آثار را شادمان ساخت. اين تصحيح در بيست جلد عرضه خواهد شد كه مستند است بر تقسيم بندى مؤلف. از چرايى نشر اين دو جلد بيشتر از مجلدات ديگر مصححان در آغاز آن سخن گفته اند, اكنونه به اشاره درباره اين تصحيح بسنده مى كنيم و سخن تفصيلى از چگونگى اين تصحيح و ارزشهاى والاى اين تفسير را مى گذرانيم براى فرصتى ديگر. مصححان در چگونگى طرح كلّى تصحيح در مقدمه جلد شانزدهم نوشته اند:
طرحى كه براى تصحيح تفسير روض الجنان در پيش گرفته ايم عبارت است از تصحيح انتقادى بيست جلد متن تفسير روض الجنان با مقابله و مقايسه كهن ترين دست نوشته هاى موجود و ضبط كليّه نسخه بدلهاى مهم در پاورقى و آنگاه تدوين شرح احوال و روزگار و تأليفات ابوالفتح و بحث در خصائص تفسير او در مجلّدى جداگانه و همچنين تدوين و تنظيم تعليقات و فهرستهاى متعدّد مربوط به مجلّدات بيستگانه, كه پيش بينى مى شود در دو مجلدّ مستقل فراهم آيد. (جلد شانزدهم / هشت)
اكنون, پس از نشر مجلدات ١٧ ـ ٩, چاپ و نشر تفسير را از مجلدات اول آغاز كرده اند و مجلدات ٣ ـ ١ نشر يافته است. در مقدمه جلد اول به تفصيل از چگونگى تصحيح و تحقيق و ويژگيهاى نسخه هاى معتمد سخن گفته اند, و ياران و همراهان در تصحيح و تحقيق و چاپ را ياد كرده اند; اين ارجگذارى به تلاش همكاران و همراهان در اين وانفسايى كه بسيارى به لحاظ بهره ورى از امكانات مالى و… حاصل رنج ديگران را به نام خود نشر مى دهند و خم به ابرو نمى آورند ستودنى است.چنانكه گفتيم, مقابله نسخه ها تصحيح و تحقيق متن را آقايان محمدجعفر ياحقى و محمدمهدى ناصح به عهده دارند و ويرايش متن را به ويژه بلحاظ اعراب و ضبط احاديث و اشعار عربى حجت الاسلام محمدحسن خزاعى. پايان بخش تمام مجلدات فهارس فنى است: فهرست واژه نامه كه به لحاظ جايگاه والاى اين تفسير در ادب پارسى واژه ها و تركيبهاى كهن و سره آن بسيار سودمند است و كارآمد, فهرست برخى كلمه هاى مشكوك, فهرست نامهاى خاص, فهرست جايها, اقوام, قبايل, طوايف, فرق, كتابها, احاديث و اقوال پيامبر و ائمه(ع) , امثال عربى, فارسى, و اشعار عربى و فارسى. اشاره كنم كه در تصحيح احاديث, آثار و اشعار استخراج نشده و به مأخذ منابع ارجاع نشده است, اهميت اين كار در تصحيح روشن است و فرو نهادن آن نمى دانم چه دليلى دارد.
محمدعلى مهدوى راد
سيماى كارگزاران على بن ابى طالب
اميرالمؤمنين(ع)
على اكبر ذاكرى (چاپ اوّل, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, قم, ١٣٧١). ٥٦٧ص, وزيرى
زندگى على (ع) سرشار از حادثه هاى بيدارگر, جريانهاى پندآموز و حقايق منوّر و سپيدهگشا. اكنون قرنهاست كه براى ترسيم چهره بى بديل آن امام انسانيّت, محقّقان, محدّثان, متفكّران, عالمان, قلم مى زنند تا مگر (نمى) از (يمّ) شخصيت على (ع) را بنمايانند ولى همگان گويا به زبان حال و قال معترفند كه: (مى نگنجد بحر اندر كوزه اى). و گفته نويسنده هوشنمد و هنرور مسيحى سليمان كتّانى:
اى سرور من!… چهارده ستون از ستونهاى قرون با همه ساعتها و روزها و سالهايش چنان آب شد و ناپديد گشت كه حبه نمكى بر كف اقيانوسى, و هنوز يكى از حروف نام بزرگت از بين نرفته و ناپديد نگشته است.
(امام على,مشعلى و دژى, ص ١٣).
از مجموعه زندگانى شصت و سه ساله امام على(ع) پنج سال آخر (دوران حكومت آن بزرگوار) از اهميت ويژه اى برخوردار است. ارزيابى دقيق و باريك بينانه ابعاد مختلف اين مرحله, بى گمان براى رهروان راستين آن بزرگوار تنبه آفرين و پندآموز خواهد بود. آنچه در اين كتاب آمده, نگاهى است به اين دوران, امّا از زاويه اى كه بسيار اندك مورد توجه قرار گرفته و به ارزيابى كشيده شده است.
آنچه اكنون نشر يافته, جلد اوّل كتاب است در يك پيشگفتار و دو بخش. در پيشگفتار مؤلف انگيزه خود را از پرداختن به اين موضوع نشان داده و چشم انداز كلى مجلّدات كتاب را تبيين كرده و ازويژگيهاى آن سخن گفته است.طبقه بندى كارگزاران در ادامه اين پيشگفتار آمده است. آنگاه بخش اوّل كتاب است; با سه فصل. در فصل اوّل با اختصار از بيست و پنج سال خلافت پس از پيامبر (ص) سخن رفته است. فصل دوّم اين بخش عهده دار تبيين چگونگى آغاز ادامه خلافت على(ع) است با عناوينى چون: بركنارى كارگزاران عثمان, اعزام اوّلين گروه از استانداران على (ع), چرا على را تنها گذاشتند و… در اين دو بخش زمينه ها و علل قيام مردم عليه عثمان و چرائى تنهايى على(ع) در حكومت جاى تأمل بسيار دارد; اين بحث بيشتر از آنچه آمده است نياز به ژرف انديشى و كاوش داشت. در واپسين فصل اين بخش از چگونگى گزينش كارگزاران سخن رفته و شرايط استانداران و فرمانداران تبيين گرديده و اقسام امارت نموده شده, و اختيارات اميران در امارت عرضه گرديده است.
بخش دوّم كتاب در چهارده فصل به شرح حال و چگونگى حكومت و امارت استانداران و فرمانداران پرداخته است, در فصل اوّل از استانداران مكه سخن رفته است با شرح ابوقتاده, و قُثَم بن عباس… فصل دوّم كارگزاران مدينه را گزارش كرده است با بازگويى شرح حال پنج تن, تميم بن عمرو, سهل بن حنيف, تمّام بن عباس, ابوايوب انصارى و حارث بن ربيع.
گزارش چگونگى كارگزاران كوفه در فصل سوم آمده است; با شرح حال ابوموسى اشعرى كه در ضمن آن به تفصيل از ماجراى حكميت سخن رفته است, امّا به نكات ظريف و بيدارگر چرايى انتخاب او, شخصت روانى و فكرى او اشاره نشده است. شرح حال قرظة بن كعب انصارى, عقبة بن عمرو انصارى و هانى بن هوزه در اين بخش آمده است.
در فصل چهارم كارگزاران يمن معرفى شده اند; با يادكردى از حبيب بن منتجب, سعيدبن نمران و شرح حال تفصيلى و دراز دامن عبدالله بن عباس . شرح حال كارگزاران نهروان در فصل پنجم آمده است با گزارش زندگانى و چگونگى امارت, عبداللّه بن خبّاب بن اَرَت, عبيده سلمانى و عدى بن حارث. در فصل ششم كارگزاران در اين بحث شده است; شرح حال حذيقة بن يمان, يزيدبن قيس, سعدبن مسعوذ ثقفى. كارگزاران جزيره و اطراف آن در فصل هفتم آمده است; شرح حال ابوحسان بن حسان بكرى, مالك بن كعب, كميل بن زياد نخعى, مالك اشترنخعى و شبيب بن عامر.
(حَبُّل) شهركى است بين نعمانيه و واسط, شهرى كهن و آباد كه اكنون به صورت ديهى بزرگ باقى است (معجم البلدان, ج١, ص ١٠٣, البلدان ابن واضح, ترجمه آيتى, ص ١٠٠, الروض المعطار, ص ١٥٦) و (كسكَر) قديمى ترين شهر مسيحى نشين عراق است كه در تاريخ معابد مسيحيان و نيز در تاريخ ايران قديم و پس از آن در دوره اسلامى از اهيمت قابل توجهى برخوردار است (معجم البلدان, ج ٤/٤٦١, الذاريات, شابشتى, ص ٢٧٤ و صفحات متعدد واسط فى العصر الأموى, عبدالقادر المعاضيدى, به ويژه ص ٥٧ ـ ٥٣). كارگزاران اين دو منطقه در فصل هشتم ياد شده اند, در اين فصل از شرح حال, سليمان صرد خزاعى, قدامة بن عجلان و قعقاع بن شور سخن رفته است, يادآورى كنم كه مؤلف محترم ذيل (كسكر) نوشته اند:
(حجاج بن يوسف شهر واسط را كه بين كوفه و بصره, در كنار دجله است, در مقابل آن ساخت).
اين جمله ابهام دارد, در مقابل آن ساخت يعنى روبروى آن, و يا در مقابل وضع اجتماعى و سياسى آن به عنوان پايگاهى در برابر آن. هر كدام از آن دو باشد چندان درست نمى نمايد (بنگريد: (الواسط فى العصر الاُموى) و (الحجّاج بن يوسف الثقفى, حياته و آراؤه السياسيّه, ص ٤٤٨ ـ ٤٤٣). در فصل نهم از كارگزاران بحرين, عمان و اهواز سخن به ميان آمده است; شرح حال عمربن ابى سلمه, نعمان بن عجلان زرقى, عمرو بن سلمه ارحبى, حلوبن عوف ازدى, حزّيت بن راشد. فصل دهم ويژه كارگزاران فارس است; شرح حال منذربن جارود عبددى, مصقلة بن هبيرة شيبانى و زيادبن أبيه, شرح حال كارگزاران, اصفهان, رى, قزوين و همدان درفصل يازدهم آمده است با شرح حال مخنف بن سليم ازدى, يزيدبن قيس ارحبى, يزيدبن حجبه قيمى و ربيع بن خثيم كوفى. يادآورى كنم كه درباره شرح حال ربيع بن خثيم, بايد با دقت بيشترى سخن مى رفت و چگونگى او به درستى نموده مى شد و دو ديگر آنكه گورى كه در خراسان معروف است در اينكه از آن اين ربيع باشد به شدت مورد ترديد است. در فصل دوازدهم از كارگزاران خراسان و سجستان بحث شده است; شرح حال جعده بن هبيره, حريث بن جابر حنفى, عبداللّه بن اهتم و … فصل سيزدهم عهده دار بررسى شرح حال واليان آذربايجان است; شرح حال اشعث بن قيس, سعدبن حارث خزاعى, اسودبن قطبه و … واپسين فصل اين مجلّد را كارگزاران همدان و شام در خلافت عثمان تشكيل مى دهد و كتاب با فهرستهاى فنى و سودمند, آيات, احاديث, خطبه ها و نامه هاى على (ع), رويداد هاى تاريخى اعلام, قبايل طوايف و فرق و … پايان يافته است.
چنانكه پيشتر گفتيم از اين زاويه نگاه به سيره و زندگانى على (ع) نگاهى است نو و هوشمندانه, از اين روى گزينش مؤلف ستودنى است, مؤلف محترم در كتاب فقط به شرح حال نگارى بسنده نكرده و جاى جاى حوادث مربوط به شخصيتها را آورده است. بدين سان كتاب به گونه اى تاريخ حوادث سياسى و اجتماعى آن روزگار نيز هست. مراجعه به منابع و مصادر فراوان از نقاط قوت اين اثر است و مؤلف در پرتو اين مراجعات به برخى از اشتباهات رجاليان و مورّخان راه برده و آنها را تصحيح كرده است (ص ٣١٩ ـ ٣٢٧, ٤١٤ و…) يادآورى كنم كه گاهى عناوين دقيق و رسا نيست (ص ٤٧٦) و گاهى مدارك مدارك دقيقاً ياد نشده است (ص ٤٩٣) و ديگر گاه نام منبع اشتباه آمده است (ص ٤٩٣). نكاتى ديگر را نيز در متن اين گزارشگونه ياد كردم و با اين همه, كتاب اثرى است بسيار سودمند و خواندنى, مطالعه آن را به جستجوگران سيره علوى توصيه مى كنيم.
محمدعلى مهدوى راد
اربع رسائل فلسفية
حكيم الفارابى, تحقيق جعفر آل ياسين. (چاپ اوّل: تهران, حكمت, ١٣٧١). ٣٥٦ص.
حكيم ابونصر محمد فارابى (٣٣٩ ـ ٢٥٩ق) در زمره بزرگترين حكماى جهان اسلام, و عظمت او تا بدانجاست كه معلم ثانيش خوانده اند. فارابى در فلسفه, منطق, موسيقى و سياست, صاحب آراء جديد و ابتكارى است كه از جمله مى توان به برهان اسد و اخصر او در اثبات واجب الوجود و امتناع تسلسل تقسيم علم به تصور تصديق و پيوند عقل و دين اشاره كرد. فن تحليل و انماء تعليميه منطق را كه تا آن زمان در اختيار كسى نبود يا ترجمه نشده بود, فارابى به ابتكار خود افزود. وى صناعات خمس و موارد استفاده از هر صفت را مشخص ساخت. گو اينكه فارابى فيلسوفى است مشائى, اما خالى از مشرب اشراقى نيست. قديمى ترين ريشه هاى تفكر اصالت وجود در آثار او به چشم مى خورد. آراء سياسى و ديدگاه اى ويژه ٌ او درباره مدينه فاضله, كهنترين انديشه سياسى مدون شيعى است. على رغم مكانت رفيع فارابى به عنوان مؤسس فلسفه اسلامى, تأليفات فراوان وى اكثراً مخطوط و غير مطبوع باقى مانده است. عدد شمار آثار او به صد و سى جلد بالغ مى شود. بخشى از آثار وى در اروپا, جهان عرب و هندوستان تحقيق و چاپ شده است. مجموعه المنطقيات فارابى كار سترگى است كه انتشار آن توسط آقاى محمدتقى دانش پژوه از سال ١٣٦٧ از سوى كتابخانه آيت الله العظمى نجفى مرعشى (ره) در قم آغاز گشته و تاكنون سه جلد آن به چاپ رسيده است. غير از اين, تاكنون از آثار فارابى كتب ذيل در ايران منتشر شده است: فصوص الحكم, الفاظ المستعملة فى المنطق, فصول منتزعه, كتاب الجمع بين رأيى الحكيمين, و كتاب السياسة المدينة المقلّب بمبادئ الموجودات.
انتشارات حكمت در سال جارى اقدام به تجديد چاپ چهار رساله مختصر فارابى با تحقيق وتعليق و مقدمه دكتر جعفر آل ياسين در يك مجلّد كرده است. اين چهار رساله عبارتند از: ١. كتاب التبينه على سبيل السعادة ٢. التعليقات ٣. رسالتان فلسفيتان (١. مقالة ابن نصر فيما يقع و ما لا يقع من احكام النجوم, ٢. جوابات لمسائل سئل عنها) موضوع رساله اوّل, اخلاق است. فارابى به دنبال ملاكى براى تمييز جميل و قبيح در افعال اخلاقى است. او به شيوه اخلاقى نيكو ماخوس ارسطو به دنبال يافتن فعل وسط اخلاقى, يعنى همان ملكه اعتدال است. به نظر فارابى صناعتى كه مقصود آن منحصراً (جميل) است, فلسفه يا حكمت على الاطلاق است و او آن را به حكمت نظرى و عملى تقسيم مى كند. صناعة خلقيه از ديدگاه ابونصر تنها از طريق فلسفه مى گذرد و فلسفه متوقف بر جودة تمييز است و جودة تميز با قابليت ذهن بر ادراك صواب به دست مى آيد و اين جز با منطق تحصيل نخواهد شد و مقدم بر همه مباحث منطقى هم بحث الفاظ منطق است و لذا در اين مرحله به مقدارى نحو محتاجيم. لذا اوّل مرتبه سبيل سعادت به رأى فارابى, تحصيل منطق است و غايت آن قدرت بر تأمل خير مطلق. اين رساله, سبيل سعادت به سبك تفكر يونانى است و سؤال جدى خواننده از فارابى به عنوان يك حكيم مسلمان, جايگاه دين و نقش آن در سعادت انسان است. آيا اين رساله مقدمه اى بر منطقيات فارابى, به ويژه الالفاظ المستعمله فى المنطق است يا از جمله راسئل سياسى ـ اجتماعى وى متأخر بر منطقيات اوست؟ محسن مهدى, بر رأى اوّل و جعفر آل ياسين مدافع نظر ثانى است. ذيل رساله مؤيد نظر اوّل است.
رساله دوّم تحت عنوان تعليقات, شامل توضيح بعضى مفاهيم فلسفى, شرح كوتاه و اشاراتى به مشكلات فلسفى است. تعليقات بر خلاف عنوان آن, شرح و تعليقه كتاب معينى نيست, بلكه جوابهايى است كه فارابى در پاسخ معضلات فلسفى شاگردانش ارائه كرده است. در اين رساله مباحثى درباره تلازم علت و معلول, مقايسه كمياب و كيفيات در جزء داشتن, رابطه صورت و ماده, طبيعت انسان, تعريف فلسفه, مسائلى از فلكيات و… آمده است شيخ الرئيس نيز كتابى به همين نام و سياق دارد. در اين رساله به صد و يك نكته فلسفى, طبيعى و رياضى اشاره شده است.
رساله سوم در جواب سؤالى از ابواسحاق ابراهيم بن عبدالله البغدادى در علم احكام و نجوم است و حاوى مباحثى درباره تأثير اجرام سماوى در زندگى انسان است.
رساله چهارم تحت عنوان جوابات لمسائل سئل عنها, جوابهاى فارابى به سؤالات يكى از شاگردانش است كه در صدر رساله مستقلاً ذكر شده است. اين رساله حاوى چهل و سه سؤال و جواب در مباحث مختلف فلسفى است. رساله اوّل هر يك بر اساس دو نسخه و دو رساله اخير بر اساس چهار نسخه تصحيح شده است و مصحح, نسخه بدلها را در پاورقى ذكر كرده است. در ذيل هر رساله, تعليقاتى تطبيقى بين هر رساله و ديگر رسائل فارابى و در رساله تعليقات به ويژه بين تعليقات فارابى و تعليقات شيخ الرئيس آورده شده كه مغتنم است.
نام هر چهار رساله در تاريخ حكماى قرون هفتم و هشتم آمده است و به نظر مصحح همين مقدار در انتساب آنها به فارابى كافى است. فهرست تفصيلى هر رساله در پايان همان رساله آمده كه مناسب بود در تجديد چاپ آن در ايران هر چهار فهرست در صدر كتاب درج مى شد. فهرست فنى مصطلحات و فهرست اعلام و كتب در ذيل هر رساله, از امتيازات كتاب است. مقدمه و تصحيح و تعليق رسائل چهارگانه خوب است. هر چند كتاب در حجمى به مراتب كمتر از اين مقدار نيز قابل چاپ بود. اينكه چرا ناشر محترم ايرانى از بين رسائل فراوان منتشر شده از فارابى در خارج از ايران, اين چهار رساله را برگزيده است, مشخص نيست. رساله اوّل اخلاقى, رساله دوّم و چهارم در مسائل متفرقه فلسفى, و رساله سوم در احكام نجوم است. هر چند اقدام ناشر محترم به انتشار آثار حكماى بزرگ اسلام ستودنى است, اما چاپ مجموعه رسائل فارابى به تفكيك مجلّدات و بر اساس موضوعات كه در خارج از ايران تحقيق و منتشر شده, بيشك سودمندتر است. به اين اميد كه روزى شاهد انتشار مجموعه آثار فارابى در هيأت واحد و با تصحيح و تحقيق و فهرست هاى فنى در ايران باشيم.
محسن كديور
بررسى جنبشهاى بنادگرا
زير نظر مارتين مارتى و اسكات اپل باى. (شيكاگو, انتشارات دانشگاه شيكاگو, ١٩٩١م) ٨٧٢٠ص, وزيرى.
مسأله بنيادگرايى, آكادمى علوم و فنون آمريكا را بر آن داشته است تا پروژه بزرگى را در دستور كار خود قرار دهد كه طبق آن بايد يك مجموعه پنج جلدى در مورد بنيادگرايى منتشر شود. اثر مفصل فوق, نخستين كتاب اين مجموعه است و هدف از انتشار اين مجموعه, آشنا كردن خوانندگان با مفهوم و تحولات بنيادگرايى, و گسترش آن در جهان امروز و نقش و اهميت جنبشهاى موسوم به بنيادگرا است. مى توان اين جلد را دائرةالمعارف جنبشهاى بنيادگرا دانست كه خوانندگان هوشمند را با ديدگاههاى سياسى بنيادگرايى, اهداف, شعارها, پايگاه مردمى آن, اسباب رشد آن و عكس العملهاى ضد آن, آشنا مى كند. كتاب حاضر با اين سؤال آغاز مى شود كه (آيا بنيادگرايى با محافظه كارى و سنتگرايى پيوندى دارد و مى توان جنبشهاى بنيادگرا را محافظه كار و گذشته گرا تلقى كرد؟)
سرپرستان اين مجموعه مى كوشند تعريفى از بنيادگرايى ارائه كنند كه تمامى جنبشهاى موسوم به آن را دربر بگيرد و چهارچوب عامى براى ورود به بحث باشد. بر اين اساس, آنان بنيادگرايى را (گرايشى در جهت زنده كردن سنتها و ميراث فرهنگى و عصرى كردن آنها) تعريف مى كنند. طبق اين تعريف, بنيادگرايى نه تنها با پديده هاى نو مخالفتى ندارد, بلكه از تكنولوژى و دستاوردهاى علمى به عنوان وسايلى براى رسيدن به مقصود خود استفاه مى كند.
جنبشهاى بنيادگرا مشتركات مهمى دارند كه اوّلين آنها, انتخاب دين به عنوان مبدأ, مقصد و همه آرمانهاست. در اين ميان, تنها استثنا, جنبش بنيادگراى ژاپن است كه از سياست, دين مى سازد و آن را شيوه زندگى مى داند. در حالى كه ديگر جنبشها, فعاليتهاى سياسى و اجتماعى خود را بر اساس دين بنيان مى نهند. دوّمين ويژگى مشترك جنبشهاى بنيادگرا, ستيز با ارزشهاى حاكم به وسيله ارائه ارزشهاى جديد و گاه نامتعارف است. هدف اين ستيز, ايجاد تعبيرات سياسى واجتماعى است.
جنبشهاى بنيادگرا در دو بستر حركت مى كنند: يك جريان به دليل سركوب حاكمان و يا اعتقاد قوى پيروان آنها و يا هر دو به خشونت مى گرايند و از طرف مخالفان, متعصب نام مى گيرند; حال آنكه دوّمين جريان به سبب نوع برخورد و نگرش خود انعطاف پذير و اهل تسامل ناميده مى شود.
اين جنبشها با دو گونه عكس العمل رو برو مى شوند: برخى مورد استقبال مردم قرار مى گيرند و به پيروزى مى رسند, كه جنبشهاى اسلامى از اين نوع به شمار مى روند; و برخى على رغم تلاشهاى خود دچار شكست سختى مى گردند و از هدف باز مى مانند.
اين كتاب جنبشهاى بنيادگرا را در سراسر عالم بدون توجه به آسمانى بودن دين مورد اعتقاد آنها بررسى مى كند.سه فصل از كتاب به بنيادگرايى مسيحى اختصاص يافته است: فصل اوّل مربوط به پيدايش جنبش پروتستانيسم در آمريكاى شمالى در دوران بحرانى اخلاقى جامعه است. دوّمين فصل مخصوص بنيادگرايى كاتوليكى و نقش آن در ايالات متحده است و سومين فصل به جنبشهاى پروتستانى در آمريكاى لاتين و نقش آنها در حمايت از ديكتاتوريهايى مانند ديكتاتورى پينوشته در شيلى اختصاص دارد.
در دو فصل از كتاب به يهوديان پرداخته شده است كه فصلى از آن درباره جنبشهاى صهيونيستى خارج از فلسطين اشغالى و فصلى درباره جنبش صهيونيستى افراطى كوش امينوم در سرزمينهاى اشغالى است.
چهار فصل از كتاب به بنيادگرايى اسلامى اختصاص داده شده است. فصل اوّل مربوط به جنبشهاى بنيادگرايى در مصر و سودان است. فصل ديگر به بنيادگرايى شيعى در ايران, عراق و لبنان پرداخته است. سومين فصل به جنبشهاى اسلامى در جنوب آسيا, بويژه (جماعت اسلامى) در پاكستان, بنگلادش, هند و كشمير اختصاص يافته است و آخرين فصل, جنبشهاى اسلامى در جنوب شرق آسيا, به خصوص مالزى و اندونزى را بررسى كرده است.
اين كتاب تنها جنبشهاى بنيادگرايى مبتنى بر اديان سه گانه آسمانى (اسلام, مسيحيت و آيين يهود) را مطمع نظر قرار نداده است, بلكه پنج فصل را نيز به جنبشهاى بنيادگراى متفرع از اديان ديگر اختصاص داده است; فصلى به جنبش هندوئيسم و تأثيرات آن بر سياست هند و حكومتهاى ديگر جنوب آسيا, فصلى ديگر به سيكها و خواستهاى جدايى طلبانه آنان, سومين فصل جنبش بودايى و چهارمين فصل جنبش احياى كنفوسيونيزم در ژاپن.پنجمين فصل آن از ارتباط ميان دين و سياست در اعمال سياسى ژاپن بخث مى كند.
در پايان, اين نكته گفتنى است كه جنبشهاى بنيادگرا مورد استقبال برخى سياستمداران قرار مى گيرد و برخى, از آنها بشدت احساس خطر مى كنند. مثلا ريگان و بوش براى رسيدن به قدرت از جنبشهاى بنيادگراى پروتستان بهره مى جستند; ليكن براى حفظ همان قدرت, جنبشهاى بنيادگراى اسلامى را مانع خود مى دانستند و براى سركوب آنها به حكام كمك مى كردند. همين مسأله رشد بنيادگرايى را در برخى نقاط و ضعف آن را در ديگر مناطق توجيه مى كند.
مأخذ: العالم, ربيع الثانى ١٤١٣, شماره ٤٥٣, ص ٢٦.
ترجمه سيدحسن اسلامى
تاريخ اسماعيليان در ايران
در سده هاى ٥ ـ ٧ هجرى
استرويو الردميلا و لاد يميرونا. ترجمه پروين منزوى (تهران, نشر اشاره, ١٣٧١). ٣٢٧ ص. در زبان فارسى آثارى كه به نحوى مربوط به اسماعيليه باشد بسيار است و شامل نوشته هايى از قديم و جديد و نيز ترجمه از زبانهاى خارجى مى شود. كتاب مورد بحث خصوصيتش اين است كه از ديدگاه ويژه مورخان شوروى سابق نگاشته شده و منهاى اين نكته, تاآنجا كه تصفح شد, مطلب تازه اى در آن به نظر نيامد. ديدگاه خاص آن مكتب تاريخ نويسى كه در اين كتاب كاملاً ;مورد تطبيق نشده, يعنى وقتى مؤلف, اسماعيليان ايران را در قرن پنجم تا هقتم مبارزان ضد فئودالى قلمداد مى كند شواهد مشخصى براى اين قضيه نمى آورد; مگر آنكه مبارزات اسماعيليه با سلجوقيان و درافتادن با متحدان سياسى و نظامى و مرجع ايدئولوژيك آنان ـ خلافت عباسى ـ را مبارزه با فئوداليسم بدانيم. در اين معنا هر كس يا هر دار و دسته و سازمان و گر وهى كه; عباسيان يا سلجوقيان درافتادند بايستى مبارزه ضد فئودالى به حساب آيند. آنچه موضع مؤلف را ـ دستكم از نظر ارائه شواهد قانع كننده ـ ضعيفتر نشان مى دهد اين است كه خود اعتراف كرده اسماعيليه ايران يك جنبش فراگير بوده است (ص ١٠٥ و نيز ر. ك: ص ١٣٦ و ١٧١), يعنى عناصرى از بينوايان شهرى و پيشه وران و كشاورزان را با افرادى از طبقه حاكمه (فئودالها) و هيأت حاكمه (حتى وزيرى در سطح سعدالدين آبى) در كنار هم شامل مى شده است. اينكه نويسنده مدعى شده است از نظر اقتصادى اسماعيليان اقطاع دارى را نفى كردند (ص ٣٠٣) محرز نيست. به نظر مى آيد در مراحلى, يا دستكم موارد خاصى, قلعه و املاك به كسى اقطاع داده مى شده, و اصولاً وجود جناح فئودالى محافظه كار در جنبش مستلزم حفظ نظام فئودالى, بلكه تثبيت و تأييد و گسترش آن, بوده است.
البته نظام سياسى اسماعيليه, بويژه در مرحله فرازنده جنبش, مردمى تر از حكومتهاى معاصرش بوده است. نفى شكل موروثى حكومت (ص ١٣٩), اطلاق (مستجيب) بر كسى كه دعوت را پذيرفته, به جاى (مُسلم) و (تسليم شده) (ص ١١٥) و معارضه با عباسيان و سلجوقيان كه در آن زمان نيروى بازدارنده پيشرفت فرهنگى و اجتماعى بوده اند, كلاً مثبت و قابل ستايش است. در نامه مشهورى كه گويند حسن صباح به ملكشاه نوشته موضعگيرى ضد عباسى و ضد سلجوقى او با روشنترين عبارات و كوبنده ترين منطق بيان شده است; خصوصاً كه اين حركت توأم با فاصله گرفتن از فاطميان مصر مى باشد. (ص ٦٣).
كتاب انسجام و روانى خاصى دارد كه مسلماً بر اثر استفاده از منابع فراوان (ص ٣٣٦ ـ ٣٠٩) و در واقع ره سپردن بر جاده كوبيده است. يعنى مؤلف از حاصل تحقيقات دست اوّل ديگران استفاده كرده و چيزى بر آن نيفزوده است. ترجمه نيز به روى هم خواندنى است; الا اينكه چند نكته بر آن مى توان گرفت: يكى اينكه منقولات مؤلف را از منابع فارسى, آن هم منابعى در دسترس, به جاى آنكه به عين عبارت از متن فارسى نقل كند از روسى به فارسى ترجمه كرده (ص ١٥, ٢٠, ٤٠) از قابوسنامه و سياست نامه); حال آنكه مثلاً در صفحه ٨٤ عين عبارت قابوسنامه نقل و بايستى همه جا اين كار صورت مى گرفت زيرا در بعضى موارد به اشتباه ترجمه شده و نتيجه اى كه منظور نيست گرفته مى شود: (كيكاووس چنين مى آموزد: اجازه نده كه در خانه تو برده ها برادر يكديگر شوند و زنهاى برده خود را خواهر آنان بنامند. بدبختيهاى بزرگ از اين برمى خيزد) (ص ٤٠). حال آنكه عبارت قابوسنامه چنين است: (مگذار كه در سراى تو بنده برادر خواندان گيرند و كنيزكان با ايشان خواهر خواندگان گردند كه آفت آن بزرگ باشد). (قابوسنامه, چاپ نفيسى, ص ٨٤). منظور, بر حذر داشتن ايجاد خصوصيت بين بردگان و اهل خانه است, نه بين خود بردگان.
به كاربردن اسماعيليزم و اسماعيليسم (ص ١٣٧, ١٦٩, ١٧٠, ١٧١, ٢١٥, ٢٧١, ٢٧٤, ٣٠٤ و…) نيز نزاريسم (ص ٢٥٤, ٢٣٩…) است. حال آنكه (اسماعيلى گرى) اصطلاحى است بسيار جا افتاده و به جاى (نزاريسم) نيز ـ فى المثل ـ اگر گرايش نزارى, يا فرقه نزارى مى گفت, بهتر مى بود.
سوم اينكه كلمه قهستان (ص ٩٢) در جايى به صورت قوهستان (ص ٩٤) و كوهستان به كار رفته كه همان (قهستان) بهتر است. قلعه ناظر در خوزستان (ص ١١٧, ١١٢, ٨٤) به صورت قلعه نادر (ص ٨٤) نيز به كار رفته كه خواننده نمى داند صحيح كدام است. كلمه كيانيان (ص ١٤٥) و كُشك (٢٥٣) نادرست و كيسانيان و كوشك صحيح است. به جاى كلمه خدائيت (ص ١٤٦) هم اگر الوهيت نوشته شود, بهتر است.
مترجم گاهى ايرادات بجا بر مؤلف گرفته, مثلاً غلط فهمى مؤلف از يك عبارت متن تاريخى را تذكر داده (ص ٩٧ و نيز ر. ك: ٥١ و ١٠٦) يك مورد عجيب, بلكه مضحك كه بر مؤلف مى توان گرفت اينكه تصور كرده (نجم الدين رودبارى) مذكور در مكتوبات آخوندزاده و حكايت (على ذكره السلام) امام سنت شكُن اسماعيلى با (نجم الدين) يك واقعه تاريخى است. حال آنكه (نجم الدين) مخلوق ذهن آخوندزاده است و حرفهايى كه آخوندزاده در دهان (على ذكره السلام) مى گذارد عقايد خود آخوندزاده است. اين است كه چنين (نو) به نظر مى آيد. (ص ٢٤٧ متن و حاشيه).
در پايان اين معرفى كوتاه, بد نيست اشاره شود كه در جاى جاى حواشى اين كتاب (ازجمله صفحات ٤٧, ٤٨, ٢٣١ و ٢٥٧ و…) درباره تقابلِ (اسلام ضدّ گنوسى عربان و تركان) با (گنوسيسم اسلامى ـ ايرانى ـ شيعى …) مطالبى به قلم آمده كه معلوم نيست نويسنده چه مى خواهد بگويد. از آنجا كه نوشتن براى فهمانيدن است, خوب است آن فريضه يا نظريه به طور مفصل با شواهد قانع كننده ـ نه جسته و گريخته ـ در يك كتاب يا مقاله مستقل به طور روشن (يعنى هم براى خواننده و هم براى نويسنده, معنى اصطلاحات روشن باشد) مطرح گردد و مورد بحث و نقد و حلاجى اهل نظر قرار گيرد.
على رضا ذكاوتى قراگزلو
لمحات اجتماعية عن تاريخ العراق
وجود عتبات مقدسه و حوزه هاى علميه شيعه و وحدت مذهبى ميان مردم ايران و نسبت بالايى از مردم عراق همواره باعث انتقال توده هاى عظيم مردم به همراه فرهنگ ايرانى به سوى عراق بوده است. از اين رو نياز مبرمى به بررسى اين روابط احساس مى گردد. در ايران ـ تا آنجا كه نگارنده مى داند ـ كمتر پژوهشى جامع در اين زمينه انجام يافته است. اما در عراق از آنجايى كه بررسى فرهنگ كنونى مردم, آنجا و جستجو درباره ريشه هاى كيانى مستقل براى آن مردم نيازمند پژوهش در تاريخ گذشته عراق است, لذا هر پژوهشگرى را بالضرورة به بررسى روابط مردم عراق و حاكمان آن با ايران وحكومتگران آن وادار مى كند. جامعترين كتابى كه در سال هاى اخير به اين موضوع پرداخته كتاب لمحات اجتماعية من تاريخ العراق الحديث اثر جامعه شناس و مورخ برجسته ومشهور عراقى, دكتر على الو ردي است. اين كتاب كه نخستين جلد آن در سال هاى پايانى دهه ٦٠ ميلادى به چاپ رسيد به بررسى تاريخ عراق از هنگام به قدرت رسيدن خلافت عثمانى در سالهاى پايانى قرن سيزدهم ميلادى تا سال ١٩٢٤ ميلادى پرداخته است. نويسنده اين كتاب پيش از آنكه مورخ باشد, جامعه شناس و تحصيلگر اجتماعى است كه در تحليل و بررسى زمينه ها و ريشه هاى عادات اجتماعى ملت عراق سابقه طولانى دارد و از او كتابهاى متعددى عرضه شده كه از ارزش و اعتبار بسزايى برخوردار است. كتابهايى نظير شخصية الفرد العراقى, خوارق اللاشعور, مهزلة العقل البشرى, اسطورة الادب الرفيع, الاحكام بين العلم و العقيدة, دراسة فى طبيعة المجتمع العراقى, منطق ابن خلدون فى ضوء حضارته و شخصيته, وعاظ السلاطين (كتاب اخير در دهه هاى پيش از انقلاب به فارسى ترجمه شده و خوانندگان فارسى با آن آشنا هستند). اين مجموعه كتابها در زمينه شناخت ملت عراق برغم اينكه نقد و بررسى هاى فراوان و انعكاسات مثبت و منفى را در ميان روشنفكران و جامعه مذهبى عراق برانگيخته است, نمايانگر قدرت و توانايى او در زمينه تخصصى خود است. او پايه كتاب لمحات اجتماعية من تاريخ العراقى الحديث را بر بررسى اجتماعى وقايع تاريخى اين دوران قرار داده و در واقع كتاب او تلفيقى از ماده خام تاريخى به همراه تحليلها و بررسيهاى اجتماعى و جامعه شناختى اوست. از اين رو خواننده كتاب در عين حالى كه با حجمى عظيم از حوادث و وقايع تاريخى روبروست, تحليلها و بررسيهاى جامعه شناسانه او را نيز به همراه
آن وقايع و حوادث ملاحظه مى كند. بدين خاطر او نام كتاب خود را لمحات اجتماعية من تاريخ العراق الحديث, يعنى ديدگاههاى اجتماعى از تاريخ معاصر عراقى قرار داده است. اين كتاب همان گونه كه گذشت, نخستين جلد آن در سالهاى پايانى دهه ١٩٦٠ ميلادى چاپ گرديد و به تدريج مجلّدات بقيه آن در طى ده سال به چاپ رسيد. ظهور اين كتاب باعث واكنشهاى مثبت و منفى فراوانى گرديد. مؤلف و كتاب او هم از سوى روشنفكران ملى گراى عرب در عراق مورد تاخت و تاز قرار گرفت و هم از سوى قشرهاى مذهبى. گروه نخست حمله خود را متوجه ديدگاههاى جامعه شناسانه و قضاوتهاى او درباره عادات و فرهنگ عرب در عراق نموده است كه على الوردي شنيعترين و مذمومترين صفات را نثار آنها نموده و آنها را بدور از فرهنگ انسانى و عادات و رسوم ملل و جوامع متمدن مى داند و در واقع آنها را مردمانى وحشى صفت, غارتگر, خونريز, چپاوّلگر و بدوى دانسته و حتى صفات ممدوح اعراب از قبيل كرم, جوانمردى, شجاعت و جز اينها را به گونه زشتى تفسير مى كند و معتقد است كه شيخ قبيله عربى و بزرگ خانواده از يكسو اموال زيردستان و اتباع خود و ديگران را چپاول نموده و آنگاه بخشى از آن را به ديگران هبه مى نمايد, و به تعبير او عرب (نهاب و هاب) يعنى چپاولگر بخشنده است. همچنين او بسيارى از عادات و رسومات مردم عراق را ناشى از تأثيرات اعراب بدوى و بيابانگرد بر مردم شهرها و روستاها مى داند; تأثيرتى از قبيل شقاوت و بيرحمى در برخوردهاى اجتماعى و توسل جستن و شفاعت طلبيدن و نذر و نياز بردن به درگاه امامان و اوّلياء دين.
از سوى ديگر علما و قشرهاى مذهبى از تحليلها و اظهارنظرهاى او نسبت به امور مذهبى و متهم نمودن بعضى از علماء خشمگين شدند و رديه هاى چندى بر او نوشتند. در هر حال غرض از ذكر اين مطالب آن است كه نشان داده شود اين كتاب, نوشته اى در ميان دهها نوشته ديگر نبوده است; بلكه مورد توجه مجامع علمى در عراق قرار گرفته و عكس العمل موافق يا مخالف با او برانگيخته است. البته قضاوت درباره اين كتاب مشكل است و غرض از اين نوشتار معرفى اجمالى كتاب است, و گرنه اين كتاب و ديدگاههاى طرح شد در آن نياز به نقد و بررسيهاى وسيعتر و دامنه دارترى توسط آگاهان دارد. آنچه را كه هيچ منصفى نمى تواند انكار كند همانا سعى او در بيطرفى و بيان حقايق و اغماض از دخالت دادن كليه تعلقات و وابستگيهاى قومى و مذهبى خود در قضاوتها و بررسيها و تحليلهاى اجتماعى خود از حوادث است. علاوه بر اين به طور قطع و يقين مى توان ادعا كرد. كه در ميان نويسندگان معاصر عراق آنكه توانسته است به بهترين وجه نقش علماى دين در مبارزه عليه دولت انگليس در هنگام اشغال عراق در سال ١٩١٧ ميلادى و پس از اشغال و در دوران قيام عمومى كه اصطلاحاً به (ثورة العشرين) معروف است را بنمايد على الوردى است. او در دو جلد از كتابش به تشريح نقش علماى شيعه در شكل گيرى استقلال عراق و حوادث متعلق به آن پرداخته و انصافاً حق مطلب را به خوبى ادا كرده است. همچنين او هرگز خود را پايبند مفاهيمى واهى و بى اساس همچون غرور ملى, قوميت و طايفه ننموده و آنچه به نظرش و بنا بر تحليلهاى اجتماعيش واقع نموده, بيان كرده است. ليكن در مقابل اين حقايق نبايد در مواردى از تندرويهاى بى جا و بدور از واقعيت او و يا اتهامات بى مورد و بدور از حقيقتش نسبت به بعضى از مراجع دين و يا بحثهاى او در مقوله هاى دينى و بعضى از كتابهاى دينى از قبيل بحارالانوار به سادگى گذشت. در هر حال اين كتاب برغم نقاط ضعف محدود آن كه ناشى از بى توجهى مؤلف (گرچه ترديدى در ضديت آگاهانه او با دين و مبانى مذهبى وجود ندارد) نسبت به حقايق دينى و تاريخى است, در مجموع از اعتبار و ارزش والايى برخوردار است و آنچه كه اين كتاب را براى خوانندگان و پژوهشگران ايران با ارزش مى نمايد همانا بررسى حوادث و ارتباط تنگاتنگى با ايران و سياست خارجى دولتهاى حاكم در ايران وارد. مؤلف با استفاده از صنايع تاريخى عربى و تركى و بعضى يافته هاى محلى
كه كمتر مورد توجه يا در دسترس محققين و مورخين ايرانى بوده به دسته بندى حوادث و جريانات تاريخى پرداخته سپس به تحليل و بررسى آنها از ديدگاههاى اجتماعى خود پرداخته است.
على الوردى جلد اوّل كتاب خود را پيش درآمد بحثهاى مجلّدات ديگر قرار داده و موضوعات زير را بررسى مى كند:
ظهور و استقرار دولت عثمانى و فتح عراق توسط آنان, ظهور صفويه, تشيع صفويان و آثار اجتماعى سياسى آن در عراق, ظهور نادرشاه و فتوحات مكرر او در عراق, آغاز حكومت مماليك در عراق.
در جلد دوّم به بررسى حوادث تاريخى از سال ١٨٣١ تا ١٨٧٢ ميلادى پرداخته است.
در جلد سوم به حوادث عراق در دوران سلطان عبدالحميد عثمانى پرداخته و آنگاه به چند موضوع با اهميت براى ايرانيان, يعنى ميرزاى شيرازى, نظام اجتهاد در مذهب تشيع, مشروطيت ايران و تأثير آن در عراق, مشروطيت تركيه و تأثيرات آن در عراق, ظهور مليگرايى در جهان عرب و تأثيرات آن بر عراق, بررسى درباره سيدجمال الدين افغانى, و تحقيق درباره فراماسونرى پرداخته است.
درجلد چهارم به حوادث سالهاى ١٩١٤ تا ١٩١٨ ميلادى پرداخته است. در اين دوره دولت عثمانى پس از وارد شدن در جنگ جهانى اوّل به پايان كار و افول خود نزديك شد و بالاخره شكست در آن جنگ كليه متصرفات خود را يكى پس از ديگرى از جمله عراق از دست داد و عاقبت بغداد در سال ١٩١٧ ميلادى پس از ماهها جنگ و جهاد مردم عراق به سركردگى علماى شيعه عليه ارتش اشغالگر انگليسى سقوط كرد. در اين مجلّد دكتر على الوردى به حوادث مهم اين سالها پرداخته است.
جد پنجم كه در دو بخش تنظيم شده كلاً به حوادث مربوط به شورش و قيام عمومى ملت عراق به فتواى جهاد علماى شيعه عليه انگليس كه به (ثورةالعشرين) مشهور است, اختصاص دارد. جلد ششم نيز در دو بخش, در بخش نخست آن به حوادث و وقايع عراق از سال ١٩٢٠ ميلادى, يعنى حوادث پس از سركوب ثورةالعشرين تا سال ١٩٢٤ ميلادى, كه سال اعلان استقلال عراق و تشكيل نخستين دولت ملى عراق مى باشد, پرداخته است. در بخش دوّم به تاريخچه دو خانواده مشهور در عربستان, يعنى خانواده اشراف مكه و خانواده ابن مسعود پرداخته و به حوادث ظهور وهابيان و آل سعود و سقوط حكومت اشراف در حجاز و حاكميت وهابيت بر كل سرزمين شبه جزيرة العرب مى پردازد و تأثيرات سياسى ومذهبى اين واقعه را بر منطقه بررسى مى كند و بدين گونه كتاب پايان مى پذيرد.
كتاب با قلمى شيوا و بسيار روان و مورد پسند عامه مردم نوشته شده است و خواننده هنگام مطالعه احساس لذت مى كند.
اين كتاب پس از نخستين چاپ آن در عراق به علل متعددى كه مهمترين آن بررسى و تثبيت جايگاه ارزشمند عالمان دين و حوزه هاى عليه شيعه در استقلال عراق و برملا نمودن روابط آشكار و نهان داعيان قوميت عربى و به اصطلاح مليگرايان مزدور انگليس به آرمانهاى مجاهدين بوده از سوى دولت ملحد بعث عراق جزء كتب ممنوعه قرار گرفت و نسخه هاى آن از كتابفروشيها جمع آورى شد. اينكه اين كتاب از سوى انتشارات الشريف الرضي در قم تجديد چاپ شده و در دسترس خوانندگان قرار دارد.
محمدرضا انصارى قمى
مأخذشناسى و استفاده از كتابخانه
پروين انوار (استعلامى). ويرايش سوم. (تهران: زوار, ١٣٧١), ١٦٧ص.
اوّلين گام پس از طرح تحقيق و تعيين محدوده آن, شناختن منابعى است كه براى انجام آن لازم است. كتاب فوق با اين اهداف فراهم آمده تا دانش پژوهان را با كتاب خانه, سازماندهى آن, منابع مرجع كتابى و غير كتابى, انواع آنها و چگونگى استفاده از آنها آشنا كند. چاپ و ويرايش دوّم اين كتاب در ٦٨ صفحه به سال ١٣٥٤ منتشر شد و اينك ويرايش سوم آن در حجمى بيش از دو برابر حجم ويرايش پيشين منتشر شده است. مى بينيم كه مؤلف كوشيده است با بازنگرى اساسى در مطالب كتاب و با استفاده از تجربيات ممتد خود, اطلاعات كتاب را روز آمد كند.
مؤلف, دست دانشجويان و كسانى را كه به هر دليلى خواستار تدوين رساله و يا تهيه مقاله اى بوده اند, گرفته و آنان را به كتابخانه مى برد و با دقت منابعى را كه نياز دارند به آنان معرفى مى كند و دست آخر آنان را كمك مى كند تا نوشته خود را طبق ضوابطى كنترل و ارزيابى كنند.
در ديباچه و پيشگفتار از ضرورت تهيه چنين كتابى با خبر مى شويم. گفتار اوّل به معرفى كتاب و اجزاى ظاهرى آن و برخى اصطلاحات رايج در اين مورد مى پردازد. گفتار دوّم از كتابخانه, سازماندهى آن, برگه و برگه دان و روش ارزيابى كتاب از طريق برگه دان بحث مى كند. در اين گفتار مؤلف به مناسبت از رده بنديهاى ديويى و كتابخانه كنگره و شيوه آنها سخن مى گويد; بى آنكه ترجيحى براى يكى از اين رده بندى ها قائل شود. مهمترين مباحث كتاب طى گفتارهاى سوم تا پنجم بيان شده است. در گفتار سوم, كتاب مرجع تعريف مى شود; كتاب مرجع دو خصوصيت عمده دارد: ١. اطلاعات آن مورد قبول تمامى صاحبنظران است و خالى از مباحث سؤال آفرين و ٢. معمولاً همه آن مطالعه نمى شود, بلكه براى يافتن پاسخ خاصى مورد توجه قرار مى گيرد. البته چنين منابعى اختصاصى به كتاب ندارد و مواد غير كتابى را نيز شامل مى شود كه مؤلف آنها را در گفتار پنجم معرفى كرده است. كتابهاى مرجع نيز دو دسته هستند: ١. مراجع دست اوّل كه مستقيماً به سؤال مورد نظر پاسخ مى دهند; مانند واژه نامه و دائرةالمعارفها و ٢. مراجع دست دوّم يا رابط كه براى يافتن پاسخ مورد نظر, ما را به منابع ديگرى ارجاع مى دهند; مانند كتابشناسى ها و فهرست مقالات. طى گفتار هاى سوم و چهارم مؤلف انواع كتابهاى مرجع دست اول و رابط را معرفى كرده و نمونه هاى خوبى به دست داده است. علاوه بر آن مؤلف معيار هايى براى ارزيابى اعتبار كتاب مرجع در اختيار خواننده قرار مى دهد تا هر كس به فراخور حال خود, توان ارزيابى و سنجش چنين آثارى را داشته باشد.
گفتار پنجم مواد غير كتابى, كتابخانه را, از قبيل اسلايد, فيلم متحرك, ميكروفيلم و تصاوير, با دقت معرفى مى كند. و در گفتار ششم از تواناييها كامپيوتر, شبكه هاى اطلاعاتى جهانى در كتابخانه ها و نحوه كار با كامپيوتر در كتابخانه سخن مى رود.
هفتمين و آخرين گفتار درباره چگونگى تدوين و نگارش رساله ها و مقاله هاست. در اين گفتار مؤلف به پژوهشگران روش تنظيم نهايى رساله و مقاله را مى آموزد.
وجود پيوستى در آخر كتاب كه در آن نمونه منابع مرجعه زبانهاى فارسى, عربى, انگليسى و فرانسوى آمده است, بر ارزش آن افزوده است.
در مجموع اين كتاب كارى است بسيار سودمند و مورد استفاده هر كتابدوست. تنها نكته اى كه به نظر مى رسد آن است كه گفتار آخر چندان با عنوان و هدف و موضوع كتاب مناسبتى ندارد و خود مى تواند, و بايد, موضوع كتاب خاصى قرار گيرد.
سيدحسن اسلامى
موسوعة الأستخبارات و الأمن فى الآثار و النصوص الأسلامية
على دعموش العالمى. (چاپ اوّل: دارالأمير للثقافة و العلم, بيروت, لبنان ١٣٤١). ٤٣٩ « ٤٨٠« ٥١٢ ص. پژوهشهاى گستر ده, مستند و دقيق در ابعاد گونه گون نظام اسلامى نه پربار است و نه پربرگ. روشن است كه در ميان فقيهان و دانشوران شيعى بحث و فحص از نظام اسلامى و چگونگى شكل گيرى دولت اسلامى و نهاد ها و بدنه هاى شكل دهنده آن هرگز به گونه موضوعى, شامل و جامع مطرح نبوده است. بحث از اصل (ولايت فقيه) نيز به عنوان حاكميت فقيهان پيشينه چندان درازى ندارد, گو اينكه نشانه ها و نمونه ها و انگاره هاى آن را در متون بسيار كهن توان يافت. (طرح ولايت فقيه) ا ز سوى امام خمينى رضوان الله عليه گامى بود بلند و حركتى مؤثر در گسترانيدن ابعاد اين بحث در صفحه ذهن و صحفه انديشه و تحقيقات محققان. آن خردمند بى بديل خود به نخستين گام بودن آن بحث و نيازمندى كاوش در ابعاد گونه گون نظامى اسلامى توجه داشته اند كه در ضمن آن بحثها فرمودند:
ما اصل موضوع را طرح كرديم, لازم است نسل حاضر و نسلهاى آينده در اطراف آن بحث و نمايند… (نهضت امام خمينى, ج ٢/ ٥١٤)
پس از پيروزى شكوهمند, انقلاب عظيم اسلامى در اين ديار, و عينيت يافتن حاكميت انديشه اسلامى در صحنه اجتماع از بحث نظام اسلامى و نهاد هاى حقوقى, سياسى و ادارى آن شكل جدّى تر به خود گرفت. پژوهش گسترده و جليل ا