آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - از آسمانِ جان تا آسمانِ جهان - جهانبخش جويا
از آسمانِ جان تا آسمانِ جهان
جهانبخش جويا
آسمان هاست در ولايت جان
كارفرمايِ آسمانِ جهان٤
(فخرالدين مبارك شاهِ مرورودى)
صوفيِ صومعه قُدس تا آنجا كه آگاهيم, جامع ترين مكتوبى است كه تا كنون درباره (شيخ محمدعليِ حكيمِ شيرازى), فلسفه دانِ صدرائى و صوفيِ ذَهَبى آوازه مند سده اخير, انتشار يافته است. ميرزا محمدعليِ حكيم, فرزندِ ابوالقاسم, به سالِ ١٣٢١ ق (يا: ٢٠١٣), در شيراز در خاندانِ نمازى, زاده شد. فنونِ رياضى و مقدماتِ علومِ دينى و سپس فقه و اصول و تفسير و فلسفه و عرفان مُصطَلَح را در همان شيراز فرا گرفت و در علومِ شريعت, به آنچه (مقامِ استنباط) مى خوانند, دست يافت. در حدودِ سال ١٣٠٠ ش, (آقاميرزا احمدِ اردبيلى) ـ به اصطلاحِ صوفيه ـ او را (دستگيرى) كرد. بدين سان در سلاسِل رسميِ تصوف وارد شد و خود نيز به (تربيتِ برخى از اهل سير) در همان مسلك پرداخت و از مشايخِ خانقاهِ (ذَهَبيه) گرديد. حكيم شيرازى در سال ١٣٣٦ ش به دعوتِ استاد بديع الزمان فروزانفر به تهران كوچيد و به تدريس در دوره دكتريِ دانشكده معقول و منقول دانشگاهِ تهران اشتغال يافت; هرچند حالاتِ مجذوبانه او, نظم و ترتيب و آدابِ چُنين مقامى را برنمى تافت و اى بسا كه درسش برايِ دانشجويان پُرسودبخش نمى افتاد (نگر: صص ٤١ـ٤٥, ٥٥, ٦٨ و ٦٩).٥
پاره اى از مكتوبات و آثار قلميِ وى به چاپ رسيده كه از همه نامبُردارتر, لطائف العرفانِ اوست; يعنى همان كتابى كه دفترِ نخستِ آن به سالِ ١٣٤٠ ش در سلسله انتشاراتِ دانشگاه تهران به زبانِ عربى چاپ و نشر شد و اخيراً در قم ترجمه فارسيِ آن منتشر شده است (نگر: ص ٨٢ـ٨٤).
كتابِ صوفيِ صومعه قدس, در گزارشى سخت هَمدِلانه بل, به قلمى مُريدانه, احوال و اقوال و آرايِ حكيم شيرازى را حكايت مى كند. شيخ محمدعليِ حكيم از ديدِ اين كتاب, (حكيمِ عارفِ بلاتعيّنِ كامل القال والحال, مجمع البحرين, عَين الإنسان واِنسان العين, بل الإنسان العين) (ص ١٤) است; و همين عبارت بس است تا فرانمايد فراهم آورنده كتاب از چه منظرى به حكيمِ شيرازى و حيات و كارنامه وى نظر كرده است.
به هر روى, اين كتابِ كم حجم پُرمطلب, براى كسانى كه سيرِ تاريخيِ عرفانِ محيى الدينى و فلسفه صدرائى را تا روزگار ما برمى رسند, البته مُغتَنَم است.
گفتارها و گُفتاوردهايِ صوفيِ صومعه قُدس, از خوضِ شگفت انگيزِ حكيم شيرازى در فلسفه صدرائى و توغّلِ او در تصوفِ ابنِ عربى حكايت دارد; براى نمونه آقايِ صدوقى سُها نوشته اند: (كتابى كه نوعاً به منزل به مطالعه اندر مى گرفت, همانا أسفار مى بود تا بدان جايگاه كه آن را بتوان از سرِ واقع هَندبوكِ آن بزرگ در شمار كرد! به محضرِ جمع مى نشست و أسفار هم به دست مى داشت و نگاه مى كرد و اگر پيش مى آمد كه برخيزد و برود و بازگردد, انگشتِ سبابه دست راست در ميانِ آن مى نهاد و جِلدَين آن برهم فرود مى آورد و به حالى كه بازو بر رويِ آن نهاده بود و انگشتان ديگرِ آن دست در زيرِ آن, برمى خاست و مى رفت و چون باز مى آمد, همان صفحه اى كه قبلاً در آن مى نگريست با انگشتِ معهود برمى گشود و باز درمى نگريست و با جمع نيز سخنى مى گفت). (ص ٤٦).
محمدحسين رُكن زاده آدميت, درباره حكيمِ شيرازى نوشته است: (سى سال قبل [از كتابتِ اين سطور] كه بيست و پنج ساله بود, در ابياتِ عربى و منطق و حكمتِ إشراقى و مَشائى متبحر بود; چونان كه غالباً در كتابخانه آدميت با فلسفه دان هايى مانندِ مرحومان ميرزاعلى مازندرانى و سيدابراهيمِ صهباى يزدى و ميرزا محمدصادقِ فسائى مباحثه و آنان را مُجاب مى كرد و معضلاتِ كتابِ أسفار ملاصدرا را كاشف و جُمَل و عباراتِ آن كتاب را حافظ بود. همچنين منظومه حاج ملاهاديِ سبزوارى را كه در منطق و حكمت است, كُلاًّ و طُرّاً از حفظ داشت) (ص ٧٦).
مَشى و سيرتِ حكيمِ شيرازى با شيوه معمول و مُعتادِ زمانه, متفاوت بوده است. اوصافى كه از او به دست داده اند, مردى ژوليده و شوريده و در عين حال پاكيزه و چالاك را ترسيم مى كند كه هرچند غالبِ روزها را به روزه و شب ها را به تَهَجُد و بيدارى مى گذرانيده و اوقاتِ خويش را به ذكر و عبادت و رياضت مصروف مى داشته است, همواره شاداب و پرتوان بوده, و از اين همه, فُتورى به او راه نمى يافته است. گاه سخنى موزون و مُقفّى مى ساخته, حاضرجواب و خوش سخن و خوش مشرب بوده است و بَذول, چه در معارف و چه در عوالمِ سُلوكى. با آنكه ثَروتِ ميراثيِ عظيمى داشته است, به اُمورِ دُنيَوى و تَعَيُّناتِ مرسوم, چندان عنايتى نمى كرده; بر سرِ هم احوال و اطوار و زندگانى اش تا اندازه اى به بعضِ مجاذيبِ اهلِ تصوف مى مانسته است; از همين رو برخى ديوانه اش مى پنداشته اند, ولى او مى گفته است: باطن به من چُنين دستورى مى دهد. با آنكه بَحّاث بوده, سعه صدر و تحملِ فراوان داشته و به ويژه در بحث با تَردامنان و لامَذهَبان و طعن و طُغيانِ ايشان نسبت به مقدّسات, به خشم و هيجان نمى آمده است; بى ملالت و ملامت از درِ استدلال و بحثِ فلسفى درمى آمده و خصم را مُجاب يا خاموش مى گردانيده است (نگر: صص ٤٧ و ٤٩ و ٥٠ و ٥٢ و ٥٣ و ٦٩ و ٧٠ و ٧٣ و ٧٤ و ٧٦ و ٧٩).
عاقبتِ كارِ حكيم شيرازى, البته به نحوى نامتعارَف تر در پرده ابهام افتاده است و حتى دوستان و دوستدارانِ خاصِ او آگاهيِ روشنى از آن ندارند.
شيخ محمدعليِ حكيم شيرازى تا پايانِ بهارِ سال ١٣٥٠ ش در تهران مقيم بود و پس از آن موافقِ معمول برايِ گذرانِ تابستان به شيراز رفت; ولى ديگر نه خود بازآمد و نه كسى از او خبر يافت; در واقع بناگهان مفقودالاثر شد (نگر: صص ١٠٥ و ٧٠).
آقايِ صدوقى سها نوشته اند: (چون مولانا [= حكيم] برفت و بازنيامد, سخنانى پديد آوردند و هر كسى از ظنِّ خويش يار شد; چندان كه يكى مى گفت كه: دولت او را زندانى گردانيده است و متعاقباً شهيد كرده, و هم ديگرى مى افزود كه: كسانى بدو مديون مى بوده اند و او را به باغى برده اند و مقتول گردانيده, و يا مى گفتند كه: به دستِ برخى اقارِب مقتول افتاده است, وهَلُّم جَرّاً; و اما آنچه كه به منظرِ برخى از أصحاب پديدار مى آمد و من بنده نيز بر قولِ آنان مى روم, اين مى بود كه: مولانا هم به حياتِ صوريِ جسمانى از ناسوت برآمد و داخلِ ملكوت گرديد… و آن بزرگ خود با من بنده فرموده بود كه: با همين بدن مى بايد از اين عالم برفت… ) (ص ١٠٥ ـ ١٠٦).
آقايِ صدوقى سُها برايِ تقليلِ غَرابتِ اين نظر كه حكيمِ شيرازى با همين بدنِ جسمانى از اين جهان رفته باشد, به اقامه شواهد و قرائنى چند كوشيده اند (نگر: ص ١٠٦ـ ١٠٨) كه بحث از آنها به درازا مى كشد. همين اندازه بگوييم كه: دلالتِ يكايكِ مواردِ مورد استشهاد ايشان بر مقصودى كه داشته اند, جايِ درنگ است, و دستِ كم با فهمِ تاريخيِ عموميِ دانشوران مسلمان همسو نمى گردد.٦
بارى, هرچند من و شما براى تن دادن به چُنين مدّعائى, حاجت به دليلى بسيار محكم داشته باشيم, در گفتمانِ صوفيانه اى كه صوفيِ صومعه قُدس بر آن تكيه زده است, چُنان چيزها البته اين همه جاى استغراب ندارد.
در كتابِ صوفيِ صومعه قُدس, نكاتِ درنگ آور و باريكى هاى تأمّل خيز فراوان است. نمونه اى از اين نكات, همين برداشتِ پيشنهاديِ آقايِ صدوقى سُها و هم انديشگان ايشان در تبيينِ ناپديد گرديدنِ حكيمِ شيرازى و شواهد و قرائن مختارِ ايشان در غَرابت زُدايى از اين برداشت است كه در جايِ خود, شايانِ گفت وگويى دامنه ور به نظر مى رسد. نكاتى از اين دست باز هم هست.
عجالتاً من در اين ميان بر نكته اى ديگر انگشت مى نهم كه نظير آن را در گزارشِ احوال بسيارى از جويندگانِ معنويت و اهلِ سير و سلوك و رياضت ديده ام; ولى در گزارشِ احوالِ حكيم شيرازى, برجسته تر از آنِ اقرانِ وى, جلب نظر مى كند و تصريحات و بياناتِ منقول از او, بابِ داوريِ صريح و بى تعارُفى را در اين باره گشوده است. آن نكته, (تناقُض نما)ييِ مشهود در گستره بصيرت و وقوف و آگاهى هايِ اوست. اجازه دهيد قدرى به شرح تر سخن بگويم. آقاى دكتر دينانى گفته اند: (… ايشان هميشه يك حالتِ جذبه و استغراق داشت و هميشه در حالتِ معنويِ خودش مستغرق بود… ) (ص ٧١). (… گاهى اوقات مى گفتند: اين مطالب… كه شما مى خوانيد ـ منظورشان حكمت بود… ـ همين مطالب متعارف است. نمى خواستند بگويند كه اينها كم است, ولى مى گفتند: آنچه كه شب ها به من گفته مى شود, بالاتر از اينهاست. من جسارت كردم و گفتم: آقاى حكيم!… از آن مطالب كه شب ها به شما گفته مى شود, مختصرى را بفرماييد. گاهى مى گفتند كه ديشب به من فلان مطلب گفته شده است; من هم يادداشت مى كردم. بعد كه به نوشته هايم رجوع مى كردم, به روشنى درمى يافتم مطالبى كه به عنوان شهود به او گفته شده بود, از استحكامِ عقلانى برخوردار است… . ) (ص ٧٢). (… آنچه او مى گفت يك مطلبِ مهمِ عرفانى فلسفى بود; قاعده اى بود كه وقتى بيان مى كرد, مى ديدم چنان از استحكام برخوردار است كه هيچ قاعده اى به گردش نمى رسد) (ص ٧٠). (… مطالبِ عجيبى در عرفان داشتند. چيزهايى مى گفتند كه قابل گفتن نيست. به عنوانِ نمونه يك مورد را مى گويم… .٧ مى گفتند: من به ملكوت رفته ام و برزخ را ديده ام, و اسمِ عوالمِ مختلف را مى بردند. حتى يك شب نقل مى كردند كه شبى كه به عوالم بالا رفته بود[ند]… (دو استادِ خود را, يكى مرحوم آقاسيدعلى كازرونى, و ديگرى مرحوم ميرزا محمدصادق [شيرازى] را ديده بودند; يكى از آنها را از سينه به بالا و ديگرى را تمام قامت رؤيت كرده بودند. من علتِ اين امر را جويا شدم و ايشان در پاسخ گفتند كه يكى وفات كرده بود و ديگرى در حيات بوده است) (ص ٧١ ـ ٧٢).
از چُنين كسى كه در عوالمِ بالا چُنين سير و سَفَرها كرده و به ملكوت رفته و برزخ را ديده باشد ـ البته بر فرضِ آنكه اين مدعيات را مقبول بدانيم٨ ـ عادتاً انتظار داريم از عوالمِ نزديك تر أمورِ پيش پا افتاده تر و همين مادّياتِ و ناسوتيّاتِ پيرامونِ خويش, به نحوِ أَولى, آگاه باشد; ولى حكيم شيرازى چُنين نيست.
از خصايصِ بارز و عجيب (حكيم شيرازى), بى اعتقادى و ناباوريِ او نسبت به پاره اى از مُسلماتِ علميِ اين روزگار بوده است. آقايِ دكتر دينانى گفته اند: (… درباره مسائلِ علمى روز و مسائل زندگى به گونه اى حرف مى زد كه اشخاص خنده شان مى گرفت. خيلى از مسائل علمى را قبول نداشت, كه بى وجه بود; ولى چنان بود كه اصلاً مثلِ اينكه در اين عالم زندگى نمى كرد… ) (ص ٦٩).
خودِ آقاى صدوقى سُها نوشته اند: (… ديدم و شنيدم كه مرحوم دكتر مهديِ حميديِ شيرازى ـ طابَ ثَراه ـ شاعر شهير, هم كه استادِ ديگر ادبيّاتِ پارسى ما مى بود, به دانشكده [الهيات]… , گاهى به خنده فراوان خطاب به مولانا [= حكيم شيرازى] گفت كه: آقاى حكيم! آپولو هم كه به فضا رفت! و آنانى كه مى دانستند كه مولانا با فَلَكيّاتِ قديم سخت پايبند است ـ و البته شخص شخيصِ مرحوم دكتر حميدى نيز از آن زمره مى بود ـ به خنده اندر آمدند و چنين شنيدند از آن بزرگوار [=حكيم شيرازى] كه: ها! شيره سرتان مى مالند! دخترِ شاه پريان نشانتان مى دهند!) (ص ٤٩ ـ ٥٠).
در نظرِ نخست, اين بى اطلاعيِ ساده لوحانه و بساطتِ خارق العاده, به غايت تكان دهنده است. اينكه كسى كه از برزخ و ملكوت خبر مى دهد, از آسمانِ بالايِ سرِ خود اين اندازه بى اطلاع باشد و راه و چاهِ جهانِ پيرامون خويش را نشناسد, دستِ كم: ابتدائاً, (تناقض نما)ست.
شايد ابتدايى ترين راهِ حل اين باشد كه آن مدّعايِ وقوف و بصيرتِ ايشان را جدى نگيريم و مثلاً در اين موردِ خاص, ادّعايِ رفتن به ملكوت و ديدن برزخ را از توهماتِ سالكِ يادشده قلم دهيم.
اين راه حلِّ ساده, به ظاهر بى اشكال است; زيرا سالكان و مُرتاضان و امثالِ ايشان, پيامبر و امام ـ الغرض ـ معصوم نيستند تا دليلى بر صحتِ مُشاهدات و اخبارشان قائم شده باشد و در اين مقام از اخطاء و اوهام مصون باشند. فراوان بوده اند سالكان و مُكاشِفان و مُشاهدانى كه به گواهيِ اهلِ خودِ اين معانى, در أصلِ مشاهدات, و يا در تبيينِ مشاهَداتِ خويش, به لغزش هاى بزرگ دچار آمده اند.
بماند كه ميزانِ اعتمادپذيريِ مُكاشفات و مُشاهَداتِ عرفانى, اصولاً, جاى درنگ و تأمّل است. اينكه در ميان عرفانگرايان و باطنى مشربانِ مسلمان و مسيحى و بودايى, شيعه و سُنّى, و… و… , صاحبانِ مُشاهَدات و مُكاشَفات كم نيستند, جاى انكار ندارد; ولى اين هم انكارپذير نيست كه مُكاشفات و مُشاهَداتِ مسلمانان, مُسلمان وار است, و مُشاهدات ومُكاشفات مسيحيان, مسيحيانه; مشهود و مكشوفِ بوداييان هم, بوى و رنگِ فرهنگِ بودايى دارد; شيعيان, كشف و شُهود شيعيانه مى كنند و سُنيان, كشف و شُهودِ سُنيانه.
مَناقِب نامه ها و تذكره هاى صوفيان و عارفان و اوليا, آكنده از گزارشِ اينگونه مُشاهَدات و مُكاشفاتى است كه در آنها, مظروف, رنگِ ظرفِ ذهنى و اعتقاديِ مُشاهده گر و مُكاشفه گرِ خود را گرفته است و يا دستِ كم, در مقامِ تبيين و گزارش, اينگونه شده; و بعيد است بتوان جمله اين گزارش ها را اكاذيب و اباطيبى قلم داد كه مُتَعَمِدانه برساخته شده اند.
پس به نَقد مى توان مُشاهدات و مُكاشَفاتِ (حكيم شيرازى) را وهم و خطا و ادعايِ نادرست شمرد و خود را از مخمَصَه (تناقُض نمايى) ميانِ آن ادعاهاى بزرگ و بى خبرى همان مدعى از جهان پيرامون, به همين سادگى رهانيد; امّا حقيقت آن است كه اين رفتار, بيشتر به از سر باز كردن عويصه موجود و مسئله مورد گفتگو مى ماند تا گشودنِ گِرهِ آن.
كم اطلاعى از جهانِ پيرامون و همين آسمانِ فُرودين ناسوتى, ويژه حكيم شيرازى و يك نفر و دو نفر و دَه نفر ديگر نيست. صدها و هزاران عارف و عابد و صوفيِ نامدار و برجسته را مى توان در پهنه تاريخ گرايش هايِ عرفانى سراغ كرد كه در آسمانِ جان, گَرمپويى ها كرده اند, ولى كُميتشان براى سير در آسمانِ جهان لنگ بوده است و آگاهى هاى اخترشناختى و… و… كه هيچ, احياناً از دانش هايِ متعارف تر روزگار خود چون فقه و اصول و تفسير و حديث و ادبيات هم آگاهيِ درخور نداشتند.٩
گويا درست ترين تبيين از اين همه (تناقض نمايى) آن بوده است كه قدرى حسابِ آسمانِ جان را از آسمانِ جهان جدا كنيم و بدانيم دستيابى به پاره اى بصيرت ها و وقوف ها در باب عوالم متعالى و روحانى, مستلزمِ وقوفِ كامل بر همه چيز و همه كس در جهانِ پيرامون نيست; به تعبيرِ ديگر, اگر كسى واقعاً از آسمانِ جان خبرهايِ درستى داد, نبايد پنداشت او مانندِ همين آگاهى و اطلاع و يا بيش از آن را از آسمانِ جهان هم دارد.
اين راهِ حل, درست و استوار مى نمايد و در بيانات متكلمان و متألهانِ ما نيز پيشينه اى دراز دارد; اما با افسوس و دريغ بايد گفت بيشترينه ما و پدرانمان, راهِ ديگرى برگزيديم و اگر كسى را در پيمودن آسمانِ جان چالاك يافتيم, سخنانش را در باب ديگر چيزها نيز مستند به چُنان وقوف و بصيرتى قلم داديم و او را بر حقيقت ها و واقعيت هايِ اين جهان فراخ, چنان محيط پنداشتيم كه با بيانى شاعرانه در حق وى بتوان گفت: (نشسته بود و جهان چون كتاب در پيشش).١٠
اين نظريّه (نشسته بود و جهان چون كتاب در پيشَش), آن اندازه در ميانِ ما فربه و ريشه دار شده است كه گاه بى پروا چنين (چك بى مَحَلــ)ى را در حق هر عارف و سالك و مُرتاضِ درجه دو و سه هم كشيده ايم, و هيچ از خود نپُرسيده ايم كه: چرا اين خيل پُرشمار (همه چيزدان)ها و (همه چيزبين)ها, با آن احاطه حيرت انگيز بر همه كس و همه چيز, اندكى از هزار و يك مشكلِ ديروز و امروز علم و تمدنِ ما را به سرپنجه همه چيزدانى و همه چيزبينى نگشوده اند و حتى پيشرفت و ترقّيِ علومِ متداوَل در جهان اسلام در گرو همان تكاپوها و جستجوهاى مورچه وارِ عالمان متعارف بوده است و امثال ابن عربى كه ـ به زعم ما ـ نشسته بودند و كتابِ حقايق و وقايع گيتى را به آسانى تَصَفُّح مى نمودند, با آن همه چيزبينى خود, هيچ تحول مهم و جهشى در پزشكى و شيمى و فيزيك و اخترشناسى مسلمانان پديد نياوردند؟… گيريم اين علوم را لايق التفات نمى دانستند, چرا با همه چيزدانى و همه چيزبينيِ خود, در فقه و تفسير و ديگر دانش هايِ شرعى انقلابى نكردند؟… انقلابى كه نكردند هيچ, به گواهيِ آثارشان همانا واگويه گرانِ دانش و بينشِ مُتعارَفِ زمان خود بودند, آن هم در همان حدود كه مى آموختند و در كتاب ها مى ديدند و فهم مى كردند و بيشترينه شان حتى خبر نداشتند كه زمين بر گِردِ خورشيد مى چرخد, نه بالعكس.١١
در برگزيده رساله قنديّه كه در بيان مزارات سمرقند و معرفى مشايخِ مقبور در آن سرزمين است, حكايتى هست كه عمقِ نفوذِ نگره (نشسته بود و جهان چون كتاب در پيشَش) را, با خوانش و برداشتى حداكثرى, در ذهن و زبان و فكر و فرهنگ كثيرى از پيشينيان ما نشان مى دهد.
در مقامات و حالاتِ (شيخ نورالدين بصير) آورده است: (نقل است كه يك شخص مُنكر يك مارِ سفيد را در صندوقچه كرده, گفته است كه: من مار را در پيشِ حضرت بزرگوار [=شيخ نورالدين بصير]) مى برم و امتحان مى كنم. چون آن شخص در پيشِ حضرت بزرگوار شيخ نورالدينِ بصير آمده, پرسيده است كه: در اين صندوقچه چه چيز است؟
شيخ نورالدين سَر در مُراقبه افكنده اند و بعد از آن سرِ مبارك خود را برداشته اند كه: به عنايتِ حق و پادشاهِ مطلق, تمامِ ملك و ملكوت را سير كرديم و ديديم كه مارِ سفيدى از جفت خود جدا شده و موضعِ او در فلان جاست. بَعدَه آن منكر اقرار كرده و مخلص و معتقدِ ايشان شد و… .١٢
ملاحظه فرموديد؟!… جَنابِ شيخ در يك تأمّل, كُل كتاب مُلك و مَلكوت را تَصَفُّح فرمودند و بحمداللّه همه چيز سرِ جايش بود, الا يك مار سفيد كه مردك منكر براى امتحان حضرت شيخ برداشته و در صندوقچه نهاده بوده است… . بى شبهه آن يك مار سفيد را هم پس از تائب شدن منكِرِ عَلَيهِ ما عَلَيه بُرده و سرِ جايش گذاشته اند و همه چيز (حسابى) مرتب شده است!…
البته اين تازه يك چشمه از هنرنمايى هاى مشايخى است كه جهانِ هستى را مثل كتابى كوچك در دستانِ باكفايتِ خود تَصَفُّح مى فرموده اند!
همين جناب شيخ نورالدين بصير, به روايت همان قنديّه, يك بار دست مباركشان را از سمرقند دراز كرده اند و كشتى اى را كه در رودِ نيل نزديك بوده غرق شود, نجات داده اند! بحث درازيِ دستِ جنابِ شيخ به جاى خود; بامزه اين است كه وقتى كار دست مباركشان در رود نيل تمام شده, در سمرقند از آستينشان آب مى چكيده است!١٣
آن مسكينانِ ساده لوح كه اين اباطيل را باور مى كرده اند, اين همه را به حسابِ آن مى گذاشتند كه جناب شيخ (نشسته بود و جهان چون كتاب در پيشش); و به تعبير قنديّه: (… يكى از كراماتِ ايشان آن است كه جميعِ علوم ظاهرى و باطنى, بى واسطه خواص و عوام, از حضرتِ ملكِ علاّم به طريق الهام حاصل شده است, و حضرتِ ايشان را جميع علوم حاصل شده بود).١٤
آنان نمى دانستند اگر شيخ نورالدين بصير يا هر كس ديگر, بر اثر تصفيه باطن و رياضت يا الهام ربّانى يا… از بعضى نهانى ها خبر توانسته است, داد (تازه بر فرضِ آنكه به راستى خبر داده باشد), بدين معنا نيست كه همه چيز و همه كس, مَرئى و معلومِ او واقع شده و عالم ملك و ملكوت به مانند دفترى پيش چشمانش ورق خورده است.
آنان نمى دانستند; ولى آيا ما نيز نمى توانيم دانست؟… پر دور نيفتيم: سخن بر سرِ گزارش دوستان و دوستداران و مريدانِ حكيم شيرازى از جهان بينى و تفكرات او بود كه مى گويند: از يك سو از عوالم بالا خبر مى داد و از سوى ديگر از همين آسمان بالاى سرش به درستى خبر نداشت و فلكيّاتِ جديد به باورش نمى گنجيد.
گفتيم كه در همدلانه ترين فرض١٥ ـ يعنى فرض صحتِ مُشاهدات و مُكاشفات حكيم شيرازى و درستى آنچه درباره ملكوت و برزخ مى گفته است بايد پذيرفت: پرواز در آسمان جان, مستلزم وقوف بر آسمانِ جهان نيست.
هرچند امثال اين بى وقوفى از عرفانگرايانِ پيشين ما نيز بسيار به ظهور رسيده, قُرب زمان حكيم شيرازى به ما و عظمتِ هر دو سوى مدعاهاى او (ديدن برزخ و رفتن به ملكوت از يك طرف و دروغين پنداشتن فكليات جديد از طرف ديگر) زمينه مناسبى فراهم مى كند تا آن عدمِ استلزام و نبود ملازمت را با چشمانى بازتر نظاره كنيم.
گويا مى بايد از اين هم فراتر رفت و فزون تر گفت: اگرچه سرايت دادن بصيرت و وقوفى كه عارفان و سالكان و رياضت پيشگان در مسائل معنوى و تجاربِ روحانى شان دارند, به جميع انديشه ها و انگاره هاى ايشان خطاست و حيطه آسمان جان تا اندازه اى از آسمان جهان جداست, ماجرا به همين جا ختم نمى گردد و مى توان از منظرى ديگر, بى وقوفى ايشان را در باب جهان پيرامونشان, به زيانِ همان مقاماتِ معنوى و روحانى هم قلم داد. چه, آگاهى از جهانِ پيرامون و واقعيت هايى كه براى مخاطبان ايشان ملموس و محسوس گرديده است, نه فقط محك ّ و سنجه خوبى براى آزمودنِ دريافت هاى معنوى خودشان, كه ابزارى ناگزير براى تفاهم با مخاطبان و پيرامونيان و درك انديشه ها و پيشه ها و نيازهاى ايشان است; و بى بهرگى از آن, البته محدوديت آفرين خواهد بود.
عرفان و مصطلح عرفان گرايى قرن هاى اخير ما, اگر جز همين عارضه (استغراق بيشترينه اهل عرفان در عالم ذهن و فكر و دانش خويش و گسستگى از واقعيت جدى پيرامون), عيب و ايرادى نداشت, باز بيمار بود و عيبناك.
بى پرده سخن بگوييم: آيا پير دستگير يا سالك راهبرى كه حتى از معارف و آگاهى هاى اوساط الناس بى بهره باشد, در مقام تبيين دين و جهان و نسبتِ انسان با آفريدگار, سخنى درخور خواهد داشت, و از اقتضائات حيات مردمان آگاه خواهد بود تا درمانى سزاى درد ايشان تمهيد كند؟
توقع دانستن دقايق فيزيك و شيمى و زيست شناسى و پزشكى و جغرافيا و تاريخ و زبانشناسى و اقتصاد و سياست و… از يك عارف و سالك و صوفى و راهبرِ معنوى, به صرفِ اينكه اهل عرفان و تجاربِ ماورائى است, البته توقع نابجايى است ارزانى اصحاب نظريّه (نشسته بود و جهان چون كتاب در پيشش). اما قالبيّتِ ارشاد و راهبرى و راهنمايى معنوى هم, دست كم در جهانى كه ما در آن مى زييم, بى شمه اى از اين جُمله حاصل نمى شود; و همين جاست كه صوفيان صومعه قدس نيز حتى اگر كوچه پس كوچه هاى ملكوت را, يكان يكان, بشناسند و نام برند, بى تحصيل آگاهيِ مُتعارَف و كافى از جهان پيرامون, براى اهل جهان مقتدايان و راهنمايانى قابل قبول نخواهند بود. حتى در راهروى خود, بى گفتگو, تمام نخواهند بود و به تمامت و كمال مطلوب نخواهند رسيد.
راست آن است كه سير در آسمان جان و پرواز در آسمان جهان, اگرچه به كلى مستلزم يكديگر نيستند, آن اندازه هم جدايى ندارند كه بتوان با صرفِ نظر از آسمان جهان, در جاى جاى آسمان جان به جولان درآمد و در اين جولان كامياب نيز بود.
به سخنى, لزومِ وقوف بر جميع حُلول و عقود عالمِ ماده براى راهروان و راهبران معنوى, سخنى است بر گزاف; ولى گام برداشتن و راه بردن در جهانِ معنا, آن هم با گامهاى بلند و آسمانفرسا, بدون تفاهم, و همزبانى با زمانه و زمينه اى كه در آن زيست مى كنيم ـ در خوشبينانه ترين فرض ها ـ با موانع و محدوديت هاى فراوان روبرو خواهد شد و… .
مثالى بياورم تا به كُلّى گويى متهم نشوم: سلوك عرفانى و معنوى, به هرچه منوط نباشد, به رفتار متعهّدانه اخلاقى و حقگُزارانه انسانى منوط است; بى هيچ شك و ريب.
آنك سالكانى كه از حدّاقلِ آگاهى هاى متعارف اين زمانى بى بهره باشند و حقوقِ متكثّر فردى و اجتماعى پيرامونيان شان را در جهان مدرن نشناسند و از الزامات اخلاقى پيچيده اى كه رنگارنگى فزاينده اين زندگى فراهم آورده است, بى خبر بمانند, هيچ گاه در كنش اخلاقى و انسانيِ خويش, حقگزار و كامل عيار نخواهند بود.
پيچ وخم هاى اخلاق حرفه اى, اخلاق زيست محيطى, حقوق خانواده, آداب شهروندى و… و… و… , در جهانِ مدرن, چندان است كه شفقت و اخلاص بسيطانه و بركنار از آگاهى و شناخت, به ناگزير به تضييع و اهمال اين آداب و حقوق و اخلاقيات منجر خواهد شد. آيا يك روستايى اخلاقى صد سال پيش, با همان پايه از آگاهى و شناخت, حتى ابتدايى ترين حريم هاى اخلاقى آيين هاى راهنمايى و رانندگى و عبور و مرور اين زمان را پاس تواند داشت؟
… بگذريم.
جامعه ما, جامعه اى است گرانبار از مواريث عرفانگرايانه; و در آن اقبال عموميِ دينداران و دين باوران به اصحاب كشف و شهود و كرامات, يا مدعيان آن, فراوان است.
نشناختن دايره وقوف و بصيرتِ عارفان و مكاشفان و محدوديت هاى آگاهى و بينش ايشان ـ تازه بر فرض آنكه راستى و درستى اصل مدعاها و صلاحيتِ ايشان محرز باشدـ و بى توجهى بدين كه بلندپروازانِ آسمانِ جان ـ باز بر فرض تحقّق اين اوصاف ـ براى دستگيرى اهل جهان, به دانش ها و بينش هاى ديگرى هم حاجتمندند, براى چنين اجتماع و فرهنگى بسيار خطرساز و زيانبار است; در واقع, دل دادن به تعاليم و تقارير عارفان, بى آنكه جايگاه و گستره مرجعيت و صلاحيت راستين ايشان شناخته شده باشد, مهلك است و تاريخ اجتماعى ما بارها آثار تباهى آفرينِ اين زهر كشنده را تجربه كرده است.
خواندنِ آثارى چون صوفى صومعه قُدس, اگر با تأملات انتقادى و نظر اعتبار و تَنَبُّه خوانده شوند, براى تحصيل چنين شناخت ها و توجُه ها بسيار بسيار مفيد است. اگر سطحى تر و ساده نگرانه تر برخورد كنيم, اين گونه مكتوبات را دست كم بر يك سلسله آگاهى هاى تراجم نگاشتى و كتابشناختى و بعضى خاطرات و استطراداتِ سودبخش مشتمل مى يابيم كه به كار اهل اين فنون مى آيد. در نگاهِ مريدانه و مقلّدانه صرف نيز ـ كه مع الأسف نگاهِ اغلب خواهندگان اينگونه آثار است ـ چيزى نخواهد بود جُز آشنايى با حيات مردى كه سيره او خارق عاداتِ اهل زمانه بود و ابهامِ شگفتى آفرين خاتمه كارش مذاقِ حيرت پسندانِ روزگار ما را شيرين مى كند, و اين حيرت پسندى, اگر با نشخوار ملالت بار خيال پرورى هاى ابن عربى مآبانه همراه شود و عادت گردد, پيش از هر چيز ديگر, استقامت انديشه را نابود مى سازد و هاضمه فاهِمه را منحرف مى گرداند.
خداوند خُرَّم و كامگار داراد استاد دكتر محمدرضا شفيعى كدكنى, صوفى پژوهِ انديشه ور عصرِ ما را, كه گفته است: (عرفانى كه اكنون غالباً در ايران در محافل و در كتب و نشريات عرضه مى شود, عرفانى است كه تبار ايرانى را تباه خواهد كرد و كوچك ترين جايى براى خرد و اراده و جنبش باقى نخواهد گذاشت. مجموعه بى نهايتى است از بازى با الفاظ كه عارفانش, مى توانند ناظر قتل عام هزاران جوان و پير باشند و بعد هم بگويند: تجلى ذات أحديّت بود در مقام اسم قهّار! و يا اگر تمام اين مملكت ويران شود, خواهند گفت: تعيّنِ اول بود كه از مقام فيض قدسى به مقام فيضِ أقدس تنزل كرد! و مزخرفاتى از اين نوع عبارات كه با كامپيوتر مى توان روزى يك ميليون عبارت از اينگونه عبارات ساخت و نسل هاى پى در پى فرزندان اين آب و خاك را خاكسترنشين كرد: عرفان شيخ محيى الدين ابن عربى و اتباع او, به روايت شارحانِ معاصر ما… ).١٦
١. در اين كتاب واژه (مولانا) را همواره به ألفِ مقصوره (مولنا) نوشته اند و چون حروفنگار, ألفِ كوتاهِ يادشده را درج نكرده است, پيوسته ـ و حتى روى جلد ـ (مولانا) به ريختِ (مولنا)(!) چاپ شده است. ما در گفتاورد از متن, از آن املايِ نامُتعارف عدول كرده ايم.
٢. كذا.
برابرنهادنِ (دارنده) فارسى با واژه تازى نهادِ (صاحب) در چُنين مقامى, جايِ درنگ به نظر مى رسد.
٣. در أصل: لطايف ـ به ياء.
٤. اين بيت را برخى از زمان هاى بسيار دور, به نادرست, از سنائيِ غزنوى پنداشته اند. بعضِ مؤلّفان هم, به تسامُح, به مولوى بلخى نسبت داده اند; ولى ـ چُنان كه آمد ـ سُراينده آن, فخرالدين مبارك شاهِ مرورودى است و بيتى است از مثنويِ رحيق التحقيقِ او كه به سال ٥٨٤ ق سروده ـ و خوشبختانه به اهتمامِ آقايِ دكتر نصراللّه پورجوادى به چاپ هم رسيده است.
نگارنده اين سطور, به مناسبتى, در يادداشتى در ماهنامه گزارشِ ميراث (دوره دوم, س ٢, ش ١٧ و ١٨, بهمن و اسفندِ ١٣٨٦ ش, ص ٣٥ ـ ٣٦) در اين باره به شرح تر سخن گفته است. خواهندگان, خود بدان مَقام و مَقال مراجعه خواهند فرمود.
٥. ناگفته پيداست كه اينگونه بازبُردهاى ميانِ كمانكان در اين گفتار, به همان صوفيِ صومعه قُدس باز مى گردد.
٦. براى نمونه, خواهندگان, خود, ذيلِ آياتى كه از سوره (يس) موردِ استشهاد قرار گرفته است, به تفاسيرِ سنتيِ اسلامى فرونگرند و برداشتِ متفاوتِ مفسرانِ بزرگ را با برداشتِ منظورِ آقاى صدوقى سُها ببينند.
٧. نقطه چين از خودِ كتابِ صوفيِ صومعه قُدس است.
٨. و از جنسِ أَغلاطِ مِكاشِفان يا… يا… نشماريم.
٩. آيا جهان نگرى و طبيعت شناسيِ پشتوانه تبيين جهان در آثار عارفان و صوفيان و مُكاشفان و مشاهدان ما, در اكثرِ قريب به اتفاق موارد, همان (طبيعيّاتِ) فرسوده ارسطويى و ويراست هايِ سپسينش در ميراثِ عالمانِ پس از ارسطو, نيست؟… البته كه هست و اغلب نيز نه به آن صورتِ عالمانه كه در ميراث علميِ امثالِ ابن سينا مى توان جُست; بل به صورتى بسيار سطحى تر و عاميانه و احياناً با آميزه اى از خُرافاتِ پيرزنان و اوهام و خَيالاتِ فاسده عوامِ بى اطلاع.
١٠. مصراعى است از يك سروده استاد بهاءالدين خرّمشاهى در حق ّ مرحوم استاد سيدجلال الدين آشتيانى كه در اينجا برايِ صورتبنديِ لفظى يك نگاهِ رايج وام كرده ايم; بى آنكه اصل بيان احساسى و شاعرانه استاد را در آن سروده, مصداقى از اين نگاه قلم دهيم. دستِ كم اين هست كه: (يَجُوزُ لِلشاعِرِ مالايَجُوزُ لُغَيرِه).
١١. البته اين نام آوران در عرصه أصلى كار خود كه همان عرفان و معنويّت و… و… باشد, آثار و افكارِ مهمى بر جاى نهاده اند كه ارج و احترامِ آن جايِ انكار نيست; ولى اين غير از مقتضايِ نگره (نشسته بود و جهان چون كتاب در پيشش) است; چه, بر بنيادِ اين نگره, به حق انتظار چنان انقلاب هاى علمى و معرفتى از ايشان مى رود; كه البته نه كرده اند و نه مى توانسته اند كرد.
ناگفته نماند كه در همان عرصه هاى معنوى و دينى و مباحثِ فراطبيعى نيز, تسليم بى چون و چرا و تقليدِ محض و كوركورانه از انديشه ها و دريافت هايِ چنين نام آورانِ عرصه عرفان و معنويت ـ به وارونه آنچه در (مُريد) و (مُراد)بازى هايِ معهود القا مى گردد ـ نه مطلوب است و نه ممكن.
مطلوب نيست; زيرا نه تنها حجتى بر صحتِ چنين پيروى كوركورانه اى در دست نيست, هم عقل و هم شرع به مذمّت آن پرداخته و صلايِ (لاتَقفُ ما لَيسَ لكَ بِهِ عَلمُ) (س ١٧, ى ٣٦) درداده اند.
ممكن نيست; زيرا ميانِ اهل عرفان و معنويت و سلوك و رياضت و شهود و كشف نيز, مانند اهل استدلال و نظر و(لِمَ) و (لانُسَلّمِ), هَم سُخَنيِ تام نيست و تسليم كوركورانه مقلّدانه و بى حجت در برابر يكى, به معناى مخالفت با ديگرى است و چون انگيزه چنين تسليم و تقليدى جُز اعتماد بر ديده حقيقت بينِ باطنى ايشان نبوده است, باز اين پرسش در ميان خواهد آمد كه فلانى به راستى حق را ديده است يا بهمانى؟
در همين كتابِ صوفى صومعه قدس مشاهده مى كنيم كه حكيم شيرازى بارها به مخالفت با آراى علامه طلاطبايى دست يازيده است (نگر: صص ٨٩ و ٩٠ و ٩٣); همچُنين آقاى محمد خواجوى ضمن تصريح بدين كه حكيم در باورهايش متصلب بود و چون قائل به كشف بود, انعطاف پذيرى نداشت, خاطرنشان كرده است: وى در بحثِ معاد پيروِ نظرِ آقاعلى حكيم زُنوزى بوده است, نه تقريرِ مشهورِ فلسفه ملاصدرا; و در ادامه افزوده است: (ما… در اين باره با وى بحث و انكار فراوان داشتيم; نه او از نظرش بازگشت و نه ما… ) (ص ٧٣).
خوب;… حالا چه بايد كرد؟… اگر بنابر تسليم و تقليد و تركِ چون و چرايِ استدلاليان در برابر اهلِ مشاهده و كشف و شهود و سلوك باشد, بايد تسليمِ علامه طباطبايى بود, يا حكيم شيرازى, يا آقايِ خواجوى؟ بايد دربست مُريدِ ملاصدرا شد يا آقاعلى زُنوزى؟… از قضا اينان همه اهلِ عرفان و معنويت و سلوك اند.
الحاصل, چُنان تسليم و تقليدى كه از حواشيِ همان نگره (نشسته بود و جهان چون كتاب در پيشَش) است, شدنى نيست و به ناگزير در كسبِ معارف و اعتقادات به هر روى بايد از همان شاهراهِ نظرورزى و استدلال گذر كرد كه خودِ عرفانگرايان پيش گُفته نيز در سُلوكِ علمى و مباحثاتِ خويش همواره در آن گام مى نهاده اند.
١٢. قنديّه و سمَريّه: دو رساله در تاريخ مزارات و جغرافياى سمرقند; به كوشش ايرج افشار; چ ١, تهران: موسّسه فرهنگى جهانگيرى, ١٣٦٧ ش, ص ٩٥.
١٣. نگر: همان, ص ١٠٠ ـ ١٠١.
١٤. همان, ص ٨٤.
١٥. حاجت به تأكيد نيست كه التزام به چنين فرضى, اگر روا باشد, ضرورت ندارد; زيرا مشاهدات و مكاشفات امثال حكيم شيرازى, عصمت مستظهر نيست و ـ دست كم ـ از اين حيث با مكاشفات و مشاهداتِ پيامبران و امامان تفاوتى بنيادين دارد.
١٦. كريم فيضى; شفيعى كدكنى و هزاران سال انسان; چ ١, تهران: اطلاعات, ١٣٨٨ ش, ص ٩١٩. براى ملاحظه بعضى از آرا و ملاحظات استاد شفيعى درباره ابن عربى و ابن عربى مآبى هاى ما, نگر: همان, ص ٩٠٩ ـ ٩١٩ و: كريم فيضى; صدها سال تنهايى: در باب آراى شفيعى كدكنى; چ ١, تهران: اطلاعات, ١٣٨٨ ش, ص ٤٣٤ـ٤٤٩.