آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١ - معرفى هاى اجمالى
معرفى هاى اجمالى
درآمدى بر الزامات تحول در حوزه علميه (روحانيت; تهديدها و فرصت ها); رضا عيسى نيا; چاپ اول, قم: پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامى, ١٣٨٨
درآمدى بر الزامات تحول در حوزه علميه (روحانيت; تهديدها و فرصت ها) به نظر گوشزدى به روحانيت است كه از تهديدهاى پيش رو و برآمده از تغيير برخى ساختارها نبايد غافل باشند; همان طور كه از فرصت ها بايد بهره بگيرند; چون (اين بازيگر [روحانيت] بعضى از ساخت ها را شكسته و برخى را ايجاد و بازتوليد كرده است يا خواهد كرد كه بر اساس اين كنشگرى پيامدهايى را ايجاد نموده كه ممكن است فرصت يا تهديدهايى را بيافريند).
به سخن ديگر, ضرورى است روحانيت اين فرصت ها و تهديدها را بشناسند, تهديدها را رفع سازند و از فرصت ها در جهت پيشرفت جامعه بهره جويند. از اين ورود برمى آيد كتاب بر چهار كليدواژه بنياد دارد كه شرح و بسط آنها, چارچوب كتاب را بر مخاطب روشن مى كند.
١. تحوّل
اگر تحول را به معناى سير تاريخى حضور روحانيت در ساختار سياسى بگيريم, گفتنى است اين حضور از زمان صفويه آغاز مى شود و تا به امروز ادامه مى يابد. در دوره صفويه ارتباط روحانيت با دستگاه سلطنت فراز و نشيب داشته و به سخن برخى محققان, نوعى (واـ هم گرايى) بين آنها حاكم بود. نويسنده اين حضور را موفقيت آميز ارزيابى مى كند; چون علما اين فرصت را داشتند كه امر به معروف و نهى از منكر كنند و خمس و زكات را در مسير درستش مصرف نمايند و حدود را اجرا كنند.
در دوره قاجاريه اين حضور اهميتِ بيشترى يافت; چون جامعه ايران به سبب نالايقى حاكمان محل رقابت براى فشار انگليس, روسيه و فرانسه شده بود و ظلم و جور رواج يافته بود; حضور علما سبب شد قراردادهاى استعمارى لغو گردد و ظلم و ستم شاهان و حكام محلى تعديل يابد; اما در دوره پهلوى به ويژه در زمان رضاشاه كمرنگ شد; چون بناى حكومت بر آن بود كه جامعه هرچه بيشتر عرفى بشود و روحانيت به حاشيه افتد. علما هم بنابر مصلحت, زاويه انزوا گزيده بودند; از جمله آيت اللّه حائرى شيرازى و آيت اللّه بروجردى. البته برخى علما از جمله امام خمينى(ره) مى كوشيدند روحانيت را از اين سكوت بيرون آورند و به صحنه سياست بكشانند.
٢. روحانيت
روحانيت يك مفهوم عام است و شامل همه طلاب مى شود; برخى اين نام را برنمى تابند و مى گويند در اسلام عالم دينى داريم, اما روحانى نداريم; برخى ديگر چون آيت اللّه طالقانى و محمدرضا حكيمى به مفهوم يا صنف روحانى در فرهنگ اسلامى قائل اند. مؤلف پس از برشمردن ويژگى هاى علما به گونه شناسى روحانيت از ديد بزرگانى چون امام خمينى دست مى زند و نتيجه مى گيرد: روحانيت مقام فوق بشرى ندارند و همانند ديگر انسان ها هستند, اما چون دست به تهذيب روحى زده اند و در علوم دينى تخصص پيدا كرده اند, شايسته اند پاسخگوى دينى مردم باشند.
٣. تهديدها و فرصت ها
فرصت, تهديد و جامعه امن سه مفهوم است كه تبيين آنها موجب روشن شدن موضوع كتاب مى شود و تمام فصل دوم را به خود اختصاص داده است. تهديد به اعتبار هدف, نوع كنش هاى مسلط, موضوع (سياسى, نظامى, اقتصادى, فرهنگى و اجتماعى) و دامنه و گستره تهديد تقسيم مى پذيرد و آنچه مد نظر اين نوشتار مى باشد, تهديد به اعتبار موضوع است. فرصت استفاده از موقعيت ها با ميزان توانمندى اى است كه براى پيشبرد اهداف و كارويژه هاى خود داشته اند. جامعه امن جامعه اى است كه توانايى پاسخگويى به نيازهاى دينى, اجتماعى و سياسى را داشته باشد.
نويسنده, پس از تبيين اين مفاهيم و تقسيم جامعه امن به سياسى و فرهنگى و اجتماعى, درباره هر يك از اين جامعه ها به بحث و نظر مى پردازد و ويژگى هايى براى هريك برمى شمرد; مثلاً جامعه امن سياسى روحانيت انقلابى را به اين ويژگى ها آراسته مى داند: در جست وجوى استقرار اسلامى; اتحاد مسلمانان; استقلال سياسى و حفظ امنيت و آزادى; پيشگامى و پيشوايى روحانيت در همه صحنه ها, از جمله سياست; ادغام دين و سياست; ايجاد حكومتى آرمانى بر مبناى آموزه هاى دينى; نفى و براندازى نظام سلطنتى; در جستجوى استقرار جمهورى اسلامى و حفظ نظام جمهورى.
بعد, سخن را به تهديداتى مى كشاند كه اين جوامع با آن روبرو هستند. براى مثال تهديداتى كه جامعه فرهنگى با آن روياروست, عبارت اند از: ضعف در تعلق به هويت ملى; انسداد فرهنگى; اشباع بازار فرهنگى جامعه با كالاى جذاب و فرهنگ غيرخودى و مصرف گرايى مفرط فرهنگى.
پس اين نوشتار, بررسى و تحليل تهديدها و فرصت هاى پيشاروى روحانيت است كه نقش مهمى در جامعه امن سياسى, اجتماعى و فرهنگى دارند. نويسنده با توجه به نظريه گيدنز اين بحث را پيش برده و دستامدهاى را در يك مقدمه و دو فصل گنجانده است. (ويژگى هاى ساختارى و كارگزارى روحانيت) عنوان فصل اول است كه از دو گفتار تشكيل يافته است: شناسايى هويت روحانيت; تجربه حضور روحانيت در ساختار سياسى.
(روحانيت; تهديدها و فرصت ها), عنوان فصل دوم است كه اين گفتارها را دربر مى گيرد: تبيين مفاهيم; ويژگى هاى جامعه امن روحانيت انقلابى; تهديدات جوامع امن روحانيت انقلابى.
عباس جبارى مقدم
,
شرح الكنوز و بحرالرموز; پيرجمالى اردستانى; تصحيح و تحقيق اميد سرورى; تهران: كتابخانه مجلس, ١٣٨٨, ٤٤٤ صفحه.
پيرجمالى اردستانى (متولد ٨١٠ ـ ٨١٦ و متوفاى ٨٧٩ ق) از عارفان و شاعران و نويسندگان متوسطى است كه به لحاظ قرارگرفتن در يكى از مراحل تحول مهم فرهنگ ايران, برجستگى مى يابد. اين مرحله مهم, آميزش تصوف و تشيع بعد از مغول و پيش از سلطه صفويان است. در همين دوران است كه با شيعيان متصوف و سنيان متشيع بسيارى مواجه مى شويم و مى توان گفت آرام آرام ايران به سوى گرايش بدون خونريزى به تشيع پيش مى رود; تشيع عارفانه اى كه ضمن عدم تعرض و تعريض به خلفاى راشدين, بر احقيت على بن ابيطالب(ع) تصريح داشت و به برداشتى بلندنظرانه از دين اسلام تأكيد مى ورزيد. پيرجمالى نيز منعكس كننده همين ديدگاه هاست كه مصحح كتاب نيز بدان تصريح نموده, شواهدى آورده است (ص ٣٥).
طبيعى است چنين ديدگاهى, خواه ناخواه بايد تأويلگرايانه باشد; خصوصاً كه با عرفان نيز درآميخته شده, اتفاقاً پيرجمالى نيز به روش اسماعيليه و غلات و صوفيه, به تأويل تمايل دارد (ص ٣٣) و بسا در اين جهت متأثر از فضاى فرهنگى خاص آن عصر و حروفگيرى و ديگر نحله هاى باطنى نيز وجه باشد; براى مثال شما مى توانيد همين جنبه تشيع و تصوف و تأويلگرى را در ابن تركه نيز كه همزمان با پيرجمالى بود و مانند او با اخلاف تيموريان اصطكاك داشته است. ببينيد; با اين تفاوت كه ابن تركه بيشتر فلسفى و متكلم است و پيرجمالى بيشتر شاعر, اديب و صوفى; ولى اين رو در تأويلگرى و تقريبِ تشيع و تصوف, شبيه اند.
با توجه به آنكه بناى ما در اين معرفى, اختصار و ايجاز است, خواننده را به اصل كتاب ارجاع مى دهيم; اما بر يك خصوصيت چشمگير (كه تفسير قصص قرآن) در اين كتاب است, توجه مى دهيم. كتاب پيرجمالى كه از جمله آثار متعدد او و البته از بهترين آنهاست, آميزه اى است از نثر و شعر. به جز مايه هاى قرآنى و حديثى و صوفيانه, پيرجمالى از قصه هاى عاميانه, خصوصاً سرگذشت نامه هاى پيران طريقت خودش استفاده وسيع مى كند. توضيح نكته اخير اينكه: در سرگذشت نامه هاى صوفيان منتهى به پيرجمالى, ما با ويژگى داستان هاى عاميانه مواجه مى شويم و پيرجمالى همان ها را به شيوه عرفانى خودش تفسير و تأويل كرده است (ص ٣٣٥ به بعد).
پيرجمالى اين كتاب را در سال ٨٦٥ ق به پايان برده كه درست در اواسط عمر او و در مرحله كمال خلاقيت فكرى و هنرى اش بوده است (ص ٣٨٧).
به چند مورد از تأويلات و تعبيرات خاص پيرجمالى در اين كتاب اشاره مى كنيم:
ـ محمد و على از نور واحد هستند (ص ٥٦ـ٥٧).
ـ جان مصطفى در سماوات است و ارض جسم مبارك او; خلق سماوات كلام حق است و خلق ارض حديث محمد(ص); چرا كه قرآن از حقيقت جان محمد برمى خيزد و حديث از لب و دندان مبارك محمد نازل مى شود. اى عزيز تو حقيقت محمد بشناس: آن گاه بدانى كه قرآن از محمد مصطفى(ص) پيدا شده است (ص ٣٧).
ـ آن پسر ابراهيم كه مى خواست قربانيش كند, اسحاق بود نه اسماعيل (ص ٣٨). [اين نظر صريح تورات است; از مسلمانان ابن عربى همين نظر را داشته. ]
ـ به سبب علم خداى تعالى را نمى توان شناخت, دليل شناخت خدا محبت است (ص ٤١).
ـ نورهاى اين جهانى حجاب شيطانى اند (ص ٦٠).
ـ اى عزيز صورت اللّه عادت تو شده است, و سد تفكر توشه اين سماوات و ارض كه پيداست و همه خلق مى بينند… و (حال آنكه) نور ذات اللّه پرتوى بر اين آسمان ها و زمين انداخته است (ص ٥٦).
ـ هشياران كه جام محبت نوشيده باشند… , چون نيم مستانه چشم به عالم صورت كنند و بدانند آنچه نشنيده باشند و تعريف آن نتوانند كرد, مراتب ايشان پيش خداى تعالى هزار بار بلندتر است از داننده خبر كه به علم باشد [سكر بعد الصحو] (ص ٦٦).
ـ شنيدن كه وقتى يكى پير زال
ز دختر طلب كرد شروال آل
بدو گفت دختر كه اى گاو نوح
به رويت نه پيداست آثار روح
بگو تا چه فكرت چنين كرد مست
مگر خواجه خناس پيشت نشست
ببايد نخست ات تنى همچو گل
وگرنه بر اين تن چه اطلس چه جل!
(ص ٢٤٣)
ـ نفس حلاج به صورت سگى درآمده هميشه همراه و پشت سر او مى دويد و سر سفره با او غذا مى خورد. از كسى سبب پرسيدند, گفت:
ـ سگان در درونتان چه گرگ كهن
خبيثانه گويد نهان صد سخن
بهل تا يكى سگ فغان آورد
هر آن سر كه دارد عيان آورد
سگان محلت بجنبند پاك
فغان در فزايند و پاشند خاك
(ص ٢٢٠)
ـ به سير جوانمرد عاشق گراى
بخوان و بدان و به من وانماى
(ص ١٤٨)
[اشاره به مسلك صوفيانه فتوت]
ـ در آخر چو شهرخ درآمد به رى
كه دشمن قوى شد هم از نسلِ وى
نبد در ميان شان حكيمى عليم
كه شان پخته دارد به ناز و نعيم
مع القصه تركان تيموريان
جفا مى فزودند بر توريان
به هم بركشيدند تيغ و سنان
نه جان شان بماند و نه ملك جهان
(ص ١٧٢ـ١٧٣)
ـ سليمان داناى كل ضمير
به سير اندر آمد چو بدر منير
به موران جوكش يكى مور گفت
كه جان درمبازيد زنهار مفت
كه آمد سليمان و قدم عجب
كه لايشعرونند و دور از ادب
به خلوت درآييد با نان جو
كه ايمان ما شد به جو در گرو
تو اهل صوامع چون آن مور دان
سليمان, زباندانِ مرغان جان
(ص ١٨٤ـ١٨٥)
[پيداست به زاهدان گوشه نشين در مقابل صوفيان جهانگرد همراه خود تعريض دارد]
ـ چو يوسف درآ از در بندگى
اگر زانكه خواهى برومندگى
مترس از ملامت كه هر ارجمند
كزين در درآيد شود سربلند
(ص ٢٢٤)
ـ صورت حجاب سيرت است و اگر حجاب جسمانى نبودى, سيرت از صورت لذت نيافتى; حال آنكه در عالم صورت, سيرت مغلوب صورت است تا شخص صورت خود را ويران نكند, راه به سيرت نبرد و اين معرفت به جان كندن حاصل شود (ص ٣٥٤).
پيرجمالى علاقه خاصى به مواردى داشته است; چنان كه آورده است: فصوص ابن عربى در يك صفحه (مثنوى مولوى, ص ٦٧) خود پيرجمالى بيت اول مثنوى را در حدود ده صفحه (٢٩٨ به بعد) شرح كرده است.
طريقه خاص پيرجمالى را مى توان از پيش درآمدهاى تصوف شيعيانه توده گير انگاشت; البته سيدحيدرآملى و عبدالرزاق كاشى از لحاظ نظرى جمالى را كوبيده بودند; اما پيرجمالى آن حرف ها را در ميان مردم مى برد و به همين جهت سران نقشبنديه (سردمداران تصوف سنى) همچون عبدالرحمن جامى, پيرجمالى را نمى پسنديده اند, بلكه به طعن و تعريض (ص ٢٧ـ٢٩) از او ياد كرده اند و مريدان او را به تمسخر گرفته اند (مگر نه اينكه مرشدهاى جامى به دنبال مثال اين مريدان لَه لَه مى زدند). هر چيز را در قاب تاريخى خودش بايد سنجيد. آنچه هست, پيرجمالى از تيمور و اخلافش به بدى ياد مى كند (صص ١٣٥, ١٣٧ و ٣٦٠).
به دوران تيمور غارت پرست
كه فتنه درآموز بالا و پست
كشيدند تركان و بلغاريان
همه تيغ خونبار بر تازيان
بدرفتارى شاهرخ تيمورى با ابن تركه و سيدمحمد نوربخش و حروفيه نشان مى دهد در پيرجمالى نيز گرايش شيعيانه ـ صوفيانه خاصى مى ديده اند كه خواه ناخواه به سوى جنبشى ايرانگير در حركت است و آن طرفدارى پيرجمالى از قراقويونلوهاى شيعى نيز مؤيد همين معناست (ص ٢٧).
اينكه گفته اند درگذشت پيرجمالى به صورت شهادت بوده است نيز جنبه سياسى حركت او را تأييد مى نمايد و خود چنين سروده (ص ٣١):
مگر اصل خاك من از كربلاست
كه در جام جانم نبيد بلاست
كه ميراث دارم من از جدّ خود
كه سيراب گردم ز خوناب خود (كذا)
اما درويشان پيرجمالى كه همراه مرشد خود در سفر بودند, يك (خانقاه متحرك) تشكيل مى دادند. پيرجمالى در همين سفرها محرر و كاتب خوشنويس و هنرمند نيز همراه داشت و رسالات خود را به صورت زيبا و تذهيب شده مى آراسته و براى صاحب نفوذان عصر مى فرستاده است (ص ٢٩).
از ويژگى هاى پيرجمالى, توجه به زبان عامه است كه البته نه در اين اثر كه در بعضى ديگر از آثارش هويداست (ص ٧٨). پيرجمالى زندگى قلندرانه داشته و ملامت را ستوده و حتى آن را همدوش رسالت انگاشته است (ص ٥٤ـ٥٥) از جمله رباعيات او در قلندرى اين است:
دل در هوس كيش قلندر دارم
پنهان چه كنم پرده ز رو بردارم
آيات قلندرى و آيين قمار
چون حيدرى از دولت حيدر دارم
كه اشاره به سيدحيدر زاوه اى, بنيانگذار طريقه شيعى قلندرى است.
در پايان, اشاره به دو نكته ضرورى است: ١. كتاب اغلاط چاپى فراوان دارد; ٢. فهرست اعلام بايستى مفصل تر تهيه مى شد كه راهنماى اهل فضل به مطالب مهم كتاب بوده باشد. در هرحال, چاپ اين متن به خودى خود, كار بايسته و ارزشمندى است.
عليرضا ذكاوتى قراگزلو
,
شروط ضمن عقد نكاح; محمود حريفى; چاپ اول, تهران: هستى نما, ١٣٨٩, ٢٣٤ صفحه.
فقها در تمام دوره هاى فقهى, اهتمام ويژه اى به نظريه شرط و مباحث آن, خاصه شرط ضمن عقد داشته اند. اين مسئله در قراردادها, جايگاه مهم و اساسى دارد و در روايات و ديدگاه فقها و حقوق دانان مورد توجه قرار گرفته است. فقهاى اسلام درباره شرايط صحت و ساير احكام شرط, در طول دوره هاى فقه اسلامى كاوش كرده اند; خصوصاً در دوره هاى اخير جزء يكى از دقيق ترين بحث هاى حقوقى و فقهى محسوب مى شود.
در ميان شروط ضمن عقد, شرط ضمن عقد نكاح, از ويژگى هاى خاصى برخوردار است; زيرا: اولاً, ازدواج نياز طبيعى و روحى انسان است و هميشه در ميان اقوام و ملل و اديان مورد توجه بوده و بقاى نسل و رشد عقلايى انسان در گرو آن است. آيين حيات بخش اسلام توصيه هاى فراوانى به آن كرده و مورد سفارش مؤكد معصومين(ع) قرار گرفته است; تا جايى كه امام باقر(ع) از پيامبر اكرم(ص) روايت كرده است: (هيچ بنايى به اندازه ازدواج, در اسلام محبوب و خوشايند پروردگار نيست) و حتى عبادت شخص ازدواج كرده نسبت به شخص مجرد, فضيلت دارد; لذا مى بينيم مباحث مربوط به نكاح و زناشويى و حقوق مربوط به آن از جايگاه مهمى برخوردار است. البته اين بحث در تمامى دنيا مورد توجه و بحث بوده و هست, ولى نگاه اسلام متعالى و مترقى, كاملاً متفاوت با ديگر اديان است.
خانواده, مركز رشد و تعالى صفات عالى انسان و تعالى معنوى انسان هايى است كه تشكيل دهنده اجتماع بزرگ جامعه هستند و به همين دليل, عقد نكاح و شروطى كه در ضمن آن مورد توافق قرار مى گيرد, داراى آثار سرنوشت سازى است.
ثانياً, شروط, در ساير عقود بيشتر جنبه مالى دارد, ولى در عقد نكاح غالباً به روابط زوجين, تشريك مساعى ايشان در امور زندگى و مسائل اجتماعى, تربيت فرزندان و مسائل معنوى بازمى گردد كه اهميت زياد آن نسبت به ساير معاملات بر كسى پوشيده نيست, تا جايى كه برخى نكاح را داراى چهره اى عبادى دانسته, از اين جهت آن را از ساير عقود متمايز دانسته اند. بر اين اساس, علاوه بر مطالعه و بررسى احكام شروط ضمن عقد در بحث معاملات, شروط ضمن عقد نكاح به طور اختصاصى مورد توجه بوده و قانونگذار (شارع مقدس) نقش بارزترى در نظارت بر احكام و مقررات اين شروط ايفا كرده, با دخالت خود در تعيين كيفيت و نحوه پيدايش عقد, شروط ضمن آن, احكام, آثار و حتى انحلال آن, اراده طرفين را محدود ساخته است. اين مسئله از ديرباز در جوامع بشرى ـ چنان كه در داستان ها و افسانه ها اشاره شده ـ اهميت داشته و در روابط اجتماعى و اقتصادى و احكام قضايى, مؤثر بوده است.
اما در زمان معاصر, مسائل مستحدثه فراوانى, به سبب دگرگونى هاى روابط اجتماعى و آشنايى با فرهنگ ديگر ملت ها و نفوذ تشريفات و امور غيراخلاقى در اين امر حياتى (ازدواج) راه يافته است و ديد و نظر جامعه بشرى امروز نسبت به زن ـ بر خلاف گذشته ها كه او را مغلوب اراده مرد مى دانست ـ كاملاً تغيير كرده است كه گاهى رو به افراط (فمنيسم) نيز رفته است; همچنين جامعه امروز زوجه را مانند زوج داراى حقوق و وظايف مشابه در زندگى فردى و اجتماعى مى داند; همين امر موجب شده است در هنگام انعقاد نكاح, زوجين, به ويژه زوجه براى به دست آوردن امتيازات يا حقوق بيشتر; مايل به درج خواسته هاى خود در ضمن عقد باشند تا آنها را بر پيكره عقد پيوند زنند.
افزون بر اين, قانونگذار نيز بعد از تأسيس جمهورى اسلامى به رهبرى مرجع فقيد انقلاب, امام خمينى(ره) بر اساس تعاليم اسلام ناب محمدى تلاش نموده با تدابيرى, در جهت احقاق حق و حمايت بيشتر از زنان برآيد. از جمله مقررات جديد, گنجانيدن شروط سيزده گانه در دفاتر نكاح و قانون اصلاح مقررات ازدواج و طلاق و… مى باشد كه به امضا طرفين مى رسد و دو طرف كمتر از مفاد آن آگاه مى باشند. تفهيم اين شروط مى تواند از بسيارى از نابه سامانى هاى زندگى ها كاسته, آمار طلاق را كاهش دهد.
از زمانى كه پاسخگويى مشكلات مذهبى مردم به فقها واگذار شد, يكى از مسائلى كه در روابط حقوقى افراد, مطرح و بالطبع مورد دقت نظر محققان قرار گرفت, نظريه (شروط ضمن عقد) به ويژه شروط مندرج در عقد نكاح بوده است.
امروزه نيز بسيارى از استفتائاتى كه از مراجع معظم تقليد مى شود و دعاوى اى كه در دادگاه هاى خانواده مطرح مى گردد, مربوط به اعتبار و عدم اعتبار شروط ضمن عقد نكاح است.
از آنجا كه مسائل مربوط به اين شروط همواره مورد ابتلاى جامعه و مراجع قانونگذارى, به خصوص محاكم قضايى بوده و هست, ضرورت تحقيق و بررسى و مطالعه عميق در اين موضوع به خوبى احساس مى شود. (شروط ضمن عقد نكاح, ص ١٧ ـ ١٨).
نويسنده فاضل و ارجمند با بحث و بررسى هاى لازم, مسائل متعدد موضوع را كاويده و نتيجه تحقيقات و پژوهش خود را در كتاب عرضه كرده است, و اميدوار است پاسخگوى مسائل مهم اين موضوع باشد.
اولين فقيهى كه موضوع شرط و مباحث مرتبط با آن را به گونه اى مستقل و مبسوط گردآورى كرده و به تحليل و بررسى آن پرداخته, شيخ مرتضى انصارى(ره) است. ايشان در كتاب گرانسنگ مكاسب گفتارى را به بحث و بررسى شروط اختصاص داده است كه در بخشى از آن به شرايط صحت شرط پرداخته و يكى از شرايط صحت را لزوم (ذكر شرط در متن عقد) دانسته است) (همان, ص ١٨ـ١٩). ظاهراً اصطلاح شرط ضمنى, همان طورى كه استاد حسين سيمايى صرّاف بيان مى كند, به تازگى وارد ادبيات فقهى شده است و فقيهانى چون ميرزاى نائينى, محقق اصفهانى, سيدكاظم طباطبايى يزدى, امام خمينى و آيت اللّه خوئى(ره) به صراحت از اين اصطلاح استفاده كرده اند. در اين ميان, فقيهى كه بيش از همه به شرط ضمنى استناد جسته و مسائل بى شمارى در فقه معاملات را با آن حل كرده و حتى بدان فتوا داده است, آيت اللّه خوئى است; با اين همه شروط ضمن عقد نكاح به طور مستقل مورد توجه خاص واقع نشده است (همان, ص ١٩).
(با بررسى ها و مطالعات به عمل آمده در اين زمينه, مى توان گفت: با وجودى كه بسيارى از علما به صورت متفرقه و شيخ انصارى(ره) به طور مستقل, شروطى كه عقد بر آنها مبتنى است, در كتب ارزشمند خود مطرح نموده اند, ولى تا كنون اين مطالب با روشى كه ما انتخاب كرده ايم, تدوين نگرديده است. اگر هم تحقيقى صورت گرفته باشد, مشتمل بر اصطلاحات پيچيده اى است كه فهم آن براى عموم ميسر نيست. شايد بتوان گفت اين مختصر, در فقه و حتى حقوق ايران كم سابقه است. براى آسان نمودن مباحث و نزديك شدن راه وصول به مطالب, سعى كرديم علاوه بر نظريات و اقوال فقها و دلايل آنها قانون مدنى را نيز كه حاكم بر جامعه است و مورد اجرا و الزام قرار مى گيرد, همراه حكم شرعى بيان كنيم.
نيز تلاش شده است تا حد ممكن به متون و منابع اصلى فقهى استناد شود; چرا كه منطق تحقيق فقهى ايجاب مى كند بيش از همه به تبيين مسئله و سپس به اثبات يا نفى مشروعيت آن بپردازيم و از آنجا كه برخى از مواد قانون مدنى بر فقه اماميه مبتنى است, اقوال و تحقيق فقهى را مقدم بر تبيين حقوقى كرديم و موادى از قانون مدنى مورد نياز را در متن و يا در پاورقى ذكر نموديم) (همان, ص ٢٠).
تحقيق حاضر شامل دو بخش و يك خاتمه مى باشد و در پايان, فهرست منابع و مآخذ تحقيق آمده است.
بخش اول, كلياتى است درباره شروطى كه در عموم عقود (معاملات و نكاح) مورد ملاحظه قرار گرفته كه در آن مباحثى كلى در پنج فصل مورد بررسى قرار گرفته است. اين فصول, شامل معناى شرط, ادله پايبندى به شرط, شرايط صحت شرط, اقسام شرط, بررسى فقهى آثار شرط, اعم از شرط صحيح و باطل و بررسى قاعده ضمان نسبت به شرط فاسد است.
بخش دوم, به بررسى شروط ضمن عقد نكاح در سيزده فصل پرداخته شده است. در فصل اول برخى از مصاديق شروط ضمن عقد نكاح بررسى شده و در فصل دوم بحث از شرط بطلان نكاح در صورت عدم پرداخت مهريه (دائم و موقت) است.
شرط پرداخت نفقه, توارث, مسكن, وكالت در طلاق, تحصيل و انتخاب شغل, ازدواج مجدد و اجرت بر امور خانه دارى, از بحث هاى شاخص ديگر فصول بخش دوم است.
خاتمه, نتيجه گيرى بخش هاى كتاب مى باشد. در انتها نيز چند يادآورى آمده است كه آوردن آن خالى از فايده نخواهد بود.
شرط عدم طلاق به نفع زوج صحيح و الزام آور است; البته تا جايى كه موجب سلب اختيار كلى زوج نگردد يا زوجه را صاحب اختيار مطلق نسازد.
به طور خلاصه مى توان گفت: طرفين عقد نكاح مجاز به توافق بر هرگونه شرطى در ضمن عقد نكاح هستند; مگر اينكه مخالف صريح شرع مقدس اسلام باشد كه در اين صورت باطل و فاقد هرگونه اعتبارى است.
با توجه به مطالبى كه گذشت, موارد زير براى اصلاح خانواده و مقررات مربوط به زنان, پيشنهاد مى شود. اميد است اين تذكارها مفيد واقع شود كه: (وَ ذَكرْ فَإِنَّ الذِّكْرى تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِينَ) (ذاريات: ٥٥)
ييكم: از آنجا كه خانواده واحد بنيادين جامعه و كانون اصلى رشد و تعالى انسان هاست, زوجين در عقد نكاح بايد ضمن شناخت حقوق يكديگر و امورى كه مى توانند بر سر آن توافق كنند, به كانون خانواده به شكل يك محفل اُنس و مدرسه انسان سازى و تكامل بنگرند و بنا را بر تحكيم اخلاق و صفات انسانى و سازگارى و احترام متقابل انسانى بگذارند, نه اينكه در فكر باشند كه در ضمن عقد و يا در ايام معاشرت و زندگى مشترك از هرگونه امكان قانونى استفاده كرده, طرف مقابل را به زنجير بكشند. خداوند حكيم مى فرمايد: (وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْها وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً) (روم: ٢١): يكى از آيات و نشانه هاى خداوند, اين است كه از خود شما براى شما همسرانى آفريد تا در كنار آنها آرامش خاطر پيدا كنيد و ميان شما و همسرانتان مهر و محبت قرار داد.
پيوند زناشويى و تشكيل خانواده بنابر اين آيه شريفه, بايد مبتنى بر محبت و آرامش خاطر باشد و اگر هر كدام از زوجين در اين فكر باشد كه ديگرى را مغلوب خود كند و خيرخواه طرف مقابل نباشد, عدم چنين خانواده اى و منهدم شدنش بهتر از وجودش است; چون خانواده اى كه در آن آرامش نباشد, قابل تحمل نيست.
دوم: متصديان و قانونگذاران تمامى تلاش خود را براى تحكيم اين نهاد مقدس و جلوگيرى از تزلزل آن به كار ببندند. شروطى كه مطرح مى شود ـ در عقدنامه ها و يا شروط ديگر ـ گرچه جايز و الزام آور است, ولى قانونگذار بايد به گونه اى عمل نمايد كه انصاف و عدالت بيشترى رعايت شود و آن طور نباشد كه ضعف زن موجب شود قوانين به نفع او وضع شود و مرد مورد ظلم و بى انصافى قرار بگيرد. شروطى كه هم اكنون در ضمن عقد نكاح در سند ازدواج آمده است, گرچه بر اساس تحقيق و فقه اسلامى جايز است, اما كمتر بر مبناى توافق طرفين مورد اشتراط قرار مى گيرد; زيرا بسيارى افراد بدون توجيه شدن نسبت به مفاد آن اقدام به امضا مى نمايند; حال آنكه بايد اين شروط شرعاً و قانوناً مورد توافق طرفين قرار گيرد تا بتوان شرايط صحت و اعتبار را بر آن بار كرد و به آن ملتزم شد.
پيشنهاد مى شود كسانى كه صيغه عقد را اجرا مى كنند, در دفاتر ازدواج و يا به طور غيررسمى نزد علما, زوجين را نسبت به اين شروط و آثار شرعى و قانونى آنها توجيه كنند و بر اساس مصالح خود بر هر شرطى كه صلاح دانستند, توافق نموده, آن را امضا نمايند.
سوم: شعارهاى وارداتى غربى شايد جذاب و پرزرق و برق باشند (مقصود فقط غرب مكانى نيست, بلكه ايده غربى و فكر غيراسلامى است; هر چند در مشرق زمين باشد), ولى فريبنده اند و بر متوليان فرهنگ كشور لازم است نتايج حاصل از عمل به اين شعارها را گوشزد نمايند (همان, ص ٢١١ـ٢١٣).
اسلام مترقى ترين قوانين را در مسائل اجتماعى و خصوصاً خانواده وضع كرده است; پس نبايد مسلمانان در مقابل فرهنگ غرب احساس حقارت كنند و زندگى شان را بر اساس فرهنگ غرب هماهنگ نمايند. حقوق اسلامى و قوانين آن تضمين كننده زندگى دنيا و آخرت بشر, به خصوص قشر زنان است و مجموعه اى بسيار مترقى و كامل است.
يداللّه جنتى
,
شهادت نامه امام حسين(ع) بر پايه منابع معتبر; برگرفته از: دانشنامه امام حسين(ع); محمد محمدى رى شهرى, همكاران: سيدمحمود طباطبايى نژاد و سيدروح اللّه سيدطبايى, گزينش: مرتضى خوش نصيب; چاپ اول, قم: دارالحديث, ١٣٨٩ ش, ١٠٨٣ ص, وزيرى.
همواره شاهد خرده گيرى بر مداحان و روضه خوانان حضرت اباعبداللّه الحسين(ع) به دليل خواندن روضه هاى ضعيف و نامعتبر هستيم و از آن سو آنان نيز از اهل فضل به سبب ننگاشتن روضه هاى معتبر گلايه مندند. در سال هاى اخير در پاسخگويى به درخواست روضه خوانان خاندان عصمت و طهارت, شاهد تدوين تعدادى شهادت نامه معتبر براى حضرت سيدالشهدا(ع) هستيم. آخرين اثر معتبر كه اخيراً به زيور طبع آراسته شده, كتاب شهادت نامه امام حسين(ع) است كه اين نوشتار, عهده دار معرفى آن است.
دانش نامه امام حسين(ع) در سال ١٣٨٨ پس از سال ها مطالعه و تحقيق, با همكارى جمعى از پژوهشگران پژوهشكده دارالحديث, در چهارده مجلد به انجام رسيد و مورد توجّه فرهيختگان و عموم خوانندگان قرار گرفت. دانش نامه تلاش دارد زواياى مختلف زندگانى امام حسين(ع) ـ از جمله حماسه تاريخ ساز كربلا ـ را به تفصيل, مورد بررسى و پژوهش قرار دهد.
با توجّه به اينكه بخش هاى مربوط به شهادت سيّد الشهدا(ع) و ياران باوفايش, بيش از ساير بخش ها براى آشنايى هرچه بيشتر و عالمانه عموم خوانندگان با تاريخ حماسه كربلا, كاربرد دارد و از سوى ديگر مى تواند دستمايه اى مناسب براى مبلّغان دينى و به ويژه در سفرهاى تبليغى شان به شمار آيد, گزيده اى از بخش هاى مورد اشاره, جداگانه با عنوان شهادت نامه امام حسين(ع) زيور طبع يافته است. به منظور آشنايى با اين شهادت نامه, نكاتى قابل ذكر است:
١. دانش نامه امام حسين(ع), از پانزده بخش (در حجمى بيش از شش هزار و ششصد صفحه), تشكيل شده است:
ييك: زندگى خانوادگى سيّد الشهدا(ع);
دو: فضيلت ها و ويژگى هاى امام حسين(ع);
سه: دلايل امامت امام حسين(ع) و فرزندانش;
چهار: امام حسين(ع) پس از پيامبر(ص), تا شهادت پدر;
پنج: امام حسين(ع) پس از شهادت پدر, تا قيام عاشورا;
شش: پيشگويى درباره شهادت امام حسين(ع);
هفت: از مدينه تا ورود به كربلا;
هشت: از ورود به كربلا تا شهادت;
نه: وقايع پس از شهادت;
ده: بازتاب شهادت امام(ع) و فرجام دشمنان ايشان;
ييازده: عزادارى و گريه براى امام حسين(ع);
دوازده: نمونه سروده ها در رثاى حضرت در طول تاريخ;
سيزده: زيارت امام حسين(ع);
چهارده: مزار امام حسين(ع);
پانزده: حكمت نامه امام حسين(ع).
شهادت نامه امام حسين(ع) عمدتاً گزيده اى است از بخش هاى شش گانه (پيشگويى درباره شهادت امام(ع)) تا (عزادارى و گريه براى امام حسين(ع)).
٢. تمامى فصل ها و قريب به اتفاق تحليل هاى مندرج در بخش هاى شش گانه دانش نامه ـ كه در بند گذشته به آنها اشاره شد ـ در اين كتاب آمده است.
٣. شمارى از عنوان هاى فرعى, همچنين عباراتى كه براى توضيح بيشتر در تحليل ها آمده بودند و بيش از همه, آن دسته از احاديث و گزارش هاى متنوّع تاريخى كه با موضوع مشابه و با هدف تقويت مطالب از طريق تكثير منابع, ذيل فصل هاى آن دانش نامه گرد آمده بودند مشمول تلخيص و گزينش قرار گرفته اند.
٤. جامع ترين و گوياترين متن ها, از منابع معتبرتر, ذيل هر عنوان انتخاب شده است.
٥. تلخيص كننده, متن عربى احاديث و گزارش هاى تاريخى را براى بهره گيرى بيشتر علاقه مندان, در پاورقى گنجانده است.
٦. غالب توضيحات مندرج در پانوشت ها, حذف شده و به ذكر حدّاكثر دو منبعِ داراى اعتبار بيشتر, براى هر متن, بسنده شده است.
٧. گزارش اجمالى بخش هاى مختلف شهادت نامه, از اين قرار است:
بخش يكم: مهم ترين مباحث مربوط به حماسه عاشورا
در بخش نخست اين كتاب, تحليل ها و مقالاتِ تفصيلى تر و در عين حال, پراكنده در دانش نامه امام حسين(ع) كه با موضوع كتاب شهادت نامه تناسب بيشترى داشته اند, در كنار هم گردآورى شده اند.
بخش دوم: پيشگويى درباره شهادت امام حسين(ع)
در اين بخش, خبرهاى آسمانيِ رسيده درباره شهادت امام حسين(ع), و پيشگويى هاى پيامبر خدا(ص) و اميرمؤمنان(ع) و ديگر پيشوايان و بزرگان درباره شهادت امام حسين(ع), در قالبى نظام يافته ارائه شده است; به علاوه قطعيّت صدور اين دسته از روايات, مورد تأكيد قرار گرفته, توضيح داده شده است كه مقدربودن شهادت امام حسين(ع) و پيشگويى آن, منافاتى با اراده و اختيار او ندارد.
بخش سوم: خروج امام(ع) از مدينه, تا ورود به كربلا
رخدادهاى مهمّى مانند امتناع امام(ع) از بيعت با يزيد, خروج امام(ع) از مدينه, فعّاليت هاى ايشان در مكّه, اعزام مسلم(ع) به عنوان نماينده خود به كوفه, و شهادت مُسلم و جمعى ديگر از ياران امام(ع) و نيز زندانى شدن شمارى ديگر از آنان, پيشنهادهاى مختلف به امام(ع) مبنى بر نرفتن به كوفه و حركت امام(ع) به سوى كربلا, در اين بخش گزارش شده است.
بخش چهارم: از رسيدن امام(ع) به كربلا تا شهادت
متون مربوط به حادثه جان گداز عاشورا, از آغاز ورود امام حسين(ع) به كربلا تا شهادت ياران, فرزندان, برادران, فرزندان برادر, فرزندان خواهر, فرزندان عمو و سرانجام, شهادت خودِ امام(ع), به تفصيل گزارش شده است.
بخش پنجم: وقايع پس از شهادت
حوادثى كه پس از شهادت امام حسين(ع) به وقوع پيوست, پديده هاى خارق العاده اى كه در منابع معتبر گزارش شده اند, چگونگى دفن شهدا, سرنوشت سرهاى مقدّس شهدا و كراماتى كه از سر مقدّس سيّد الشهدا(ع) ديده شد, چگونگى حركت خاندان ابا عبداللّه(ع) از كربلا به كوفه و از كوفه تا شام و بازگشت آنها از شام به مدينه, ارائه شده است.
بخش ششم: بازتاب شهادت امام(ع) و فرجام قاتلان او و يارانش
در بخش ششم, متن گزارش هاى مربوط به بازتاب شهادت سيّد الشهدا و يارانش در ميان قاتلان آنها و نيز در ميان شخصيت هاى برجسته آن روز جهان اسلام و در جامعه عراق و حجاز مطرح مى شود و در ادامه, سرنوشت شوم كسانى كه در اين حادثه نقش داشتند و نيز مردمى كه از يارى رساندن به امام(ع) سر باز زدند, تبيين شده است.
بخش هفتم: عزادارى و گريه براى امام حسين(ع)
در بخش پايانى, احاديث متعددى در سفارش به عزادارى, مصيبت خوانى و گريستن و گرياندن براى سالار شهيدان و معرّفى نخستين عزاداران امام(ع) پس از واقعه كربلا, اهمّيت ويژه روز عاشورا و آداب اين روز و نيز سوگمندى جهان آفرينش در مصيبت هاى سالار شهيدان, گزارش شده است.
صديقه خوش نژاديان
,
در پاسخ منتقد جرعه اى از دريا
(وكم من عائب قولاً صحيحاً)
چندى است مؤسسه كتاب شناسى شيعه كتاب (جرعه اى از دريا) را منتشر كرده و مورد توجه اهل تحقيق قرار گرفته است. اين اثر مجموعه اى از يادداشت هاى پراكنده فقيه محقق و رجالى آيت اللّه شبيرى زنجانى (دامت بركاته) است. بديهى است تمام محسنات اين اثر از بركت موشكافى هاى معظم له در مباحث علمى, و كاستى ها متوجه گردآورندگان و تنظيم كنندگان اين مجموعه است.
اخيراً نوشته اى در نقد و معرفى كتاب مذكور از يكى از اهل قلم در آينه پژوهش (ش ١٢٤, ص ١٠١ـ١٠٣) منتشر شده است. بيشتر اشكالات منتقد, غلط هاى مطبعى است كه با تشكر از وى در چاپ هاى بعدى اصلاح و در پايان جلد دوم استدراك خواهد شد و همين طور خطاهاى ديگر كتاب كه خود بر آنها واقف شده ايم; ولى اشكالات غيرمطبعى منتقد وارد نيست, بلكه سهو ايشان است كه در ادامه به مواردى اشاره مى شود:
١. منتقد
صفحه ٥٤٦: (شعر معروفى راجع به مرده هاست كه مى گويد:
آنان كه به صد زبان سخن مى گفتند
آيا چه شنيدند كه خاموش شدند)
پيداست كه اين شعر نيست و چنين شعرى هم نداريم; البته مصرع دوم از نيمايوشيج است.
پاسخ: اولاً: از كجا و در كجا و به چه دليل پيداست كه اين شعر نيست؟ مگر شعر بايد شاخ و دم داشته باشد كه اين بيت ندارد!
ثانياً گفته اند: (چنين شعرى هم نداريم). از كجا و به چه دليل به ضرس قاطع فرموده اند: (چنين شعرى نداريم), مگر ايشان محيط به همه دواوين و تذكره ها و مجموعه هاى مخطوط و مطبوع شُعَر كه چنين قاطعانه حكم كرده اند!
ثالثاً: گفته اند: (البته مصراع دوم از نيمايوشيج است) كه اين هم خطاست و نيما آن را اقتباس كرده, نه اينكه از او و انشاى وى باشد.
براى اينكه روشن شود منتقد در اين يك سطر ـ يعنى از (پيداست) تا (نيمايوشيج است) ـ دچار سه اشتباه شده اند, به استحضارشان مى رسانم:
اهل فن گفته اند اين بيت از ميرمحمد مقيم استرآبادى است و در قاموس الأعلام تركى (ج ٦, ص ٤٣٦٦) كه در سال ١٣١٦ يعنى حدود يكصد و پانزده سال پيش چاپ شده, اين رباعى به وى منسوب شده است:
افسوس كه اهل هنر و هوش شدند
وز خاطر همدمان فراموش شدند
آنان كه به صد زبان سخن مى گفتند
آيا چه شنيدند كه خاموش شدند
اتفاقاً در لغت نامه دهخدا (ج ١٤, ص ٢١٣٦٧) ذيل (مقيم استرآبادى) گويد: (از شاعران قرن دهم و يازدهم, از اوست:) و دنبالش فقط همين رباعى را از وى نقل كرده است; يعنى الفاظى كه گذشت, بدون اختلاف.
اكنون بايد از منتقد محترم پرسيد آيا نمى توانست به كتاب دم دستى دهخدا مراجعه كند تا دچار سه خطا در يك سطر نشود! ضمناً معلوم شد كه شايد قبل از تولد نيما, اين شعر به نام استرآبادى در قاموس الاعلام چاپ شده و نمى شود گفت: از نيماست.
بقيه اشكالات محتوايى منتقد از همين قماش است كه ذيلاً اشاره مى كنيم:
٢. منتقد:
(صفحات ٤٥٤ـ٤٥٧ بارها ضبط (الكوه كمرئى) در (نقباء البشر) را خطا پنداشته اند, در حالى كه به همين صورت نيز درست مى نمايد).
پاسخ: (كوه كمر) نام محلى از توابع شهرستان اهر است كه اگر (ى) نسبت به آن محلق شود, (كوه كمرى) مى شود نه (كوه كمره اى)! منشأ اشتباه منتقد تشابه آن با (كمره) (محلى در استان مركزى) است كه صفت نسبى آن (كمره اى) است; پس (كمره اى) غير از (كوه كمرى) است و برخلاف تصور منتقد, در مورد مذكور, (كوه كمره اى) قطعاً, جزماً و بتّاً خطا است; و كوه كمر و كمره, نام هاى دوجاست نه يك جا.
٣. منتقد:
(اشكالات به نقباء البشر گاه جنبه املايى دارد, مثلاً (آلهيات) به جاى (الهيات) معمول بوده است و اشتباه نيست يا (خوينى) به جاى (خوئينى) كه هر دو صورت درست است).
پاسخ: ظاهراً منتقد (آلهيات) را با (آلهيات) اشتباه گرفته, لذا صحيح پنداشته است. آلهيات غلط است, معمول هم نبوده است; شايد آنچه معمول بوده, (آلهيات) است.
همچنين در جدول خطا و ثواب نقباء البشر (خوينى و خوئينى) ذكر نشده است, بلكه (خوى و خوئين) است و روشن است اين دو واژه يكى نيست. اگر منتقد به عبارت نقباء البشر مراجعه مى كرد, پاسخ خود را مى گرفت. در نقباء البشر آمده است: (وصار المرجع العام فى بلدة خوى من محال زنجان) و آيت اللّه در حاشيه آن را به (خوئين) اصلاح كرده است. روشن است ميان خوى (در آذربايجان) و خوئين (در زنجان) فاصله زيادى است. گويا منتقد (خوى) و (خوئين) را يكى پنداشته! مانند (كمره) و (كوه كمر) و اين مثل آن است كه كسى (كرمان) و كرمانشاه را يكى و يك جا بداند!
٤. منتقد:
در صفحه ٢١٨ آمده است: (ابوعبيد بدون ة صحيح است) حال آنكه نام هاى خاص را نمى توان صحيح و غلط پنداشت. چنان كه در… ابى عبيده آمده است.
پاسخ: اين حروف كبرويّاً و صغرويّاً خطاست و از يك پژوهشگر بعيد است. اما كبرويّاً: ترديدى نيست كه اعلام و نام هاى خاص, ضبط مشخص دارند و حتى در باب كيفيت ضبط اسماء رجال كتاب هاى متعددى نگاشته شده است. آيا ضبط نام هاى خاص به هر صورت رواست؟ مثلاً اگر در كتابى (زادهوش) را (رادهوش), (مدهوش) يا (بى هوش) بنويسند, روا نيست كسى آن را غلط بداند و تصحيح كند؟! اما صغرويّاً: (ابوعبيدة) در عبارت مذكور غلط است و وجود اين غلط در چند كتاب ديگر دليل درستى آن نيست, بلكه هدف از اين گونه تصحيح ها جلوگيرى از انتقال اين اغلاط از كتابى به كتاب ديگر است.
٥. منتقد:
در صفحه ٥٧٦ مى خوانيم: (تاريخ وفات آيت اللّه سيدمحمدتقى خوانسارى هفتم ذى حجة ١٣٧١ است (پانزدهم ماه رمضان ١٤٢٩).
شايد بعضى با كنار هم بودن دو تاريخ به اشتباه بيفتند و گمان كنند تاريخ دقيق تر همين دومى است.
پاسخ: در مقدمه فصل سوم توضيح داده شده است كه: (٥. پايان هر مطلب و حكايت تاريخ دقيق ذكر آن درون پرانتز ياد شده است) (جرعه اى از دريا, ص ٤٨٤). در صفحات فراوانى از اين فصل نيز تاريخ هاى بيان مطلب, درون پرانتز ذكر شده است; حتى براى خواننده معمولى و نه دقيق النظر هم اين مطلب كاملاً روشن است و گمان نمى كنم خواننده اين كتاب فكر كند تاريخ وفات آيت اللّه خوانسارى به جاى ذى حجه ١٣٧١ (پانزدهم ماه رمضان ١٤٢٩) است! مگر خواننده با اين مباحث بسيار بيگانه باشد.
٦. منتقد:
در صفحه ٤٣ مى خوانيم:
(نزهة الكرام, ص ٣٠, تصحيح محمد شيروانى, ج ٢, مؤسسه كتاب شناسى شيعه) كه خواننده گمان مى كند نزهة الكرام را مؤسسه انتشار داده است.
پاسخ: در اينجا منتقد محترم پرانتزهاى اطراف (مؤسسه كتاب شناسى شيعه) را برداشته و اشكال كرده است تا اشكالش جا بيفتد. مؤسسه درون پرانتز در پايان پاورقى نشانه اين است كه اين مطلب از مؤسسه و به منزله امضاى پايان مطلب است و در هيچ جا معمول نيست ناشر را در پرانتز ذكر كنند تا چنين توهمى پيش بيايد; مگر اينكه متوهّم برّانى محض باشد كه هر گمانى مى تواند بكند.
٧. منتقد:
در بيرون نويس كردن تعليقات, هنگامى كه چندين سطر از نوشتار اصلى را آورده اند, لزومى بر ذكر سطر موردنظر نبود و ذكر صفحه كفايت مى كرد.
پاسخ: شايد ذكر سطر در مواردى نياز نباشد, ولى در بسيارى از موارد به علّت نقل صدر و ذيل عبارت براى روشن شدن مقصود تعليقه, يافتن محل تعليقه, چندان آسان نيست و اساساً تحمل اين مشقّت براى سهولت در مراجعه است.
٨. منتقد:
(حال به جملات مصاحبه ها و به ويژه طريقيات… اشكال هاى زيادى از همان جنس كه ايشان بر ديگران وارد آورده اند, وارد است).
پاسخ: كاش نمونه اى از اين اشكالات (البته نه از جنس اشكالات مطبعى) را بيان مى كردند; البته نه از همان جنس كه در اين نقد ذكر نموده اند تا نياز به جوابيه مجدّد نباشد!
٩. منتقد:
تاريخ هايى كه براى ولادت و وفات بزرگان در پابرگ ها آورده اند, گاه ذكر نشده كه شمسى است يا قمرى. پاسخ: منتقد محترم گويا مقدمه را نخوانده اند كه در آنجا تصريح شده: (٨. تاريخ هاى مذكور در اين فصل ـ بلكه در تمام كتاب ـ هجرى قمرى است, مگر جايى كه به غير آن تصريح شود).
بنابراين هرجا نشانه (ش) دارد, يعنى شمسى و بقيه جاها تاريخ ها قمرى است.
١٠. منتقد:
صفحه ٥٠٦ بيت درهم شده است; همچنين توضيحى نداده اند چگونه روز تولد نيز از بيت مذكور برداشت مى شود.
پاسخ: باتوجه به قياس اين بيت كتاب, با ماده تاريخ تولد علامه مجلسى, برداشت روز تولد از بيت مذكور براى خواننده آسان است و نيازمند توضيح نيست; چون مخاطبان اين كتاب, اينگونه امور را مى فهمند و همان طور كه از اين بيت:
ماه رمضان چون بيست و هفتش كم شد
تاريخ وفات باقر اعلم شد
سال و ماه و روز تولد علامه استفاده مى شود, از بيت ذيل هم سال و ماه و روز ولادت آيت اللّه شبيرى:
سال تاريخ ولادت عجب الهامم شد
از (مبارك رمضان) هشت كم هنگام سحور
ييعنى روز هشتم ماه رمضان; و چون (ماه رمضان) برابر است با ١٣٥٤, اگر از آن ٨ كم شود ١٣٤٦ و سال ولادت معظم له به دست مى آيد; چنان كه در صفحه ٦٠٥ توضيح داده شده است.
پس, از اين جهت هم اشكالى وارد نيست.
١١. منتقد:
صفحه ١٢٨ ويژگى هاى چاپ پيشين مقاله (ابعاد شخصيت شيخ انصارى) نيامده است.
پاسخ: اتفاقاً در همان صفحه, مشخصات مقاله مذكور آمده است و جز همان مشخصات مذكور, مشخصه ديگرى در آن مقاله نبوده است.
خلاصه سخن اينكه: اشكالات علمى و محتوايى منتقد وارد نيست و پيشنهادها و چند غلط چاپى كه يادآورى كرده اند اعمال و اصلاح خواهد شد; همچنان كه ايرادهايى كه حضرت آيت اللّه شبيرى يادآورى كرده اند يا ما بر آنها واقف شده ايم. روشن است كه هيچ كتابى به جز قرآن كريم خطا نيست (أبى اللّه إلاّ أن يصح ّ كتابه) و مقصود ما در اين پاسخ, عدم ورود ايرادهاى منتقد است.
محمدجواد شعبانى مفرد
,