آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٥
درگذشتگان
اشكورى
حضرت مستطاب آيت اللّه آقاى حاج سيدمهدى حسينى اشكورى, يكى از مشاهير علماى تهران بود. فقيد سعيد در حدود سال ١٣٣٤ ق, در نجف اشرف در بيت علم و فضيلت زاده شد.
پدرش مرحوم آيت اللّه حاج سيدحسن اشكورى (١٢٩٥ ـ ١٣٦٧ ق), از شاگردان آيات عظام: آخوند خراسانى و شيخ شعبان گيلانى و جدّش آيت اللّه سيدمحمد على (بن سيد معصوم) اشكورى (م قبل ١٣٣٠ ق) از شاگردان آيت اللّه ميرزا حبيب اللّه رشتى بوده است.
مادرش هم, صبيه محترم حجت الاسلام سيدمحمود شيرازى ـ فرزند حكيم طبيب حجت الاسلام سيداسداللّه شيرازى (برادر بزرگ آيت اللّه العظمى ميرزاى شيرازى) ـ بوده است.
در هفت سالگى قرآن را آموخت و پس از آن به فراگيرى مقدمات و ادبيات روى آورد و پس از آموختن سطوح عاليه نزد استادان وقت, به درس خارج آيات عظام: سيدابوالحسن اصفهانى, شيخ محمدكاظم شيرازى, شيخ محمدحسين اصفهانى, ميرزا ابوالحسن مشكينى, شيخ موسى خوانسارى و آقاى خويى (شريف رازى, همان) حاضر شد و بهره هاى فراوان برد.
در حدود ١٣٦٥ ق, رهسپار تهران شد و به تدريس و اقامه جماعت در مسجد (بين الحرمين) ـ بازار ـ و مسجد (حورى) ـ در كوچه مشاور, خيابان خراسان ـ و تأليف و تفسير قرآن اشتغال داشت و اين, بيش از شصت سال از عمر شريفش را تشكيل داد. در زمان حياتش به فقدان فرزند فاضل و فرزانه اش آيت اللّه سيدضياءالدين (محمد) اشكورى, از شاگردان آيت اللّه بروجردى مبتلا شد و صبر كرد.
از تأليفات اوست:
١. توضيح المسائل;
٢. مناسك حج;
٣. انوار عرشيه (شرح زندگى ائمه اطهار عليهم السلام);
٤. لمعات الانوار (غيرچاپى);
٥. كتاب الحج (٥ ج, شرح عروه و شرايع).
معظم له, در روز شنبه ٩ جمادى الاولى ١٤٣١ ق (٤ ارديبهشت ١٣٨٩ ش), در ٩٥ سالگى بدرود حيات گفت و پيكر پاكش در روز يكشنبه پس از تشييع در تهران, به مشهد مقدس انتقال داده شد و پس از نماز دامادش آيت اللّه شيخ مرتضى تهرانى بر آن, در صحن حرم مطهر امام رضا(ع) به خاك سپرده شد.
*
آيت اللّه موسوى پارچينى
حضرت مستطاب آيت اللّه حاج سيدابوالقاسم موسوى پارچينى, يكى از علماى حوزه علميه قم بود. معظم له, در سال ١٣٣٢ ق (١٢٩٢ ش), در پارچين ـ روستايى در ٢٤ كيلومترى اردبيل ـ در بيت علم و فضيلت زاده شد. پدرش آيت اللّه سيدفاضل موسوى پارچينى و مادرش, صبيه آيت اللّه العظمى شيخ ابراهيم لنكرانى (م ١٣١٤ ق) از فقهاى نجف اشرف ـ و از شاگردان آيات عظام: ميرزا حبيب اللّه رشتى و فاضل ايروانى و فاضل شرابيانى ـ بوده است.
وى مقدمات را نزد پدرش و شيخ حسينعلى كورائمى آموخت و در چهارده سالگى رهسپار اردبيل شد و در مدرسه ملاابراهيم, ادبيات را نزد ميرزا محمد ظاهرى اردبيلى و سطوح را هم نزد حضرات: شيخ عبدالحسين لنكرانى, سيدعبدالكريم انوارى, ميرزا غلام يامچى و شيخ مجتبى مشكينى فرا گرفت. سپس در حدود سال ١٣٥٦ ق رهسپار نجف اشرف شد و سطوح عاليه را نزد حضرات آيات: سيدهادى قائم مقامى (شرح لمعه), ميرزا احمد اهرى (مكاسب) و ميرزا باقر زنجانى (كفايه) آموخت و پس از آن به درس خارج آيات عظام: سيدابوالحسن اصفهانى, شيخ محمدعلى كاظمينى (شش ماه) و بيش از همه آيت اللّه خويى (دو دوره اصول و مباحث متعدد فقه) حاضر شد و مبانى علمى اش را استوار ساخت و از آيت اللّه اصفهانى و آيت اللّه حجت كوهكمرى به دريافت اجازه اجتهاد و روايت نائل شد.
معظم له, در حدود سال ١٣٦٨ ق پس از دوازده سال اقامت در نجف و علم آموزى, به زادگاهش بازگشت و به تدريس و اقامه جماعت و تبليغ دين پرداخت تا آنكه در سال ١٣٤٩ ش به حوزه علميه قم مهاجرت نمود و به خدمات دينى اشتغال جُست.
وى, يكى از قديمى ترين شاگردان آيت اللّه خويى بود كه تقريرات درس معظم له را هم نگاشته است. سرانجام آن فقيد سعيد, در آستانه يكصد سالگى, در روز چهارشنبه ٢٩ ارديبهشت ١٣٨٩ ش (٥ جمادى الثانى ١٤٣١ ق) بدرود حيات گفت و پيكر پاكش پس از تشييع و نماز آيت اللّه العظمى وحيد خراسانى, در قبرستان باغ بهشت به خاك سپرده شد.
*
آيت اللّه مفتى الشيعة
فقيه معظم حضرت آيت اللّه العظمى آقاى حاج سيدمحمد موسوى مفتى الشيعة اردبيلى, يكى از مراجع و علماى مشهور حوزه علميه قم بود.
معظم له در ١٠ رجب الخير ١٣٤٧ ق (١٣٠٧ ش), در اردبيل, در بيت علم و تقوا و فضيلت به دنيا آمد. پدر بزرگوارش آيت اللّه حاج سيدمحمدتقى مفتى الشيعه (م ١٣٦١ ق) يكى از شاگردان آيات عظام: آخوند خراسانى, سيدمحمدكاظم يزدى و سيدمحمد فشاركى, و صاحب دو رساله عمليه به نام هاى: شجرة التقوى (چاپ ١٣٣٦ ق) و ذخيرة العقبى (چاپ ١٣٤٤ ق) بوده, نياى عاليقدرش مرحوم آيت اللّه حاج مرتضى خلخالى اردبيلى (م ١٣١٧ ق) از شاگردان شيخ انصارى و مادرش هم دختر آيت اللّه سيدباقر نجفى اردبيلى از شاگردان آيت اللّه ميرزا محمدتقى شيرازى ـ, فرزند آيت اللّه سيدحبيب اللّه اطهارى اردبيلى ـ از نوادگان شيخ الاسلام علامه بزرگ سيدحسين كركى (خواهرزاده محقق كركى) ـ بوده است. عموهايش نيز از علماى بزرگ اردبيل بوده اند:
آيت اللّه سيداحمد مجتهد اردبيلى ـ از شاگردان حضرات آيات: فاضل شرابيانى و شيخ محمدحسن مامقانى ـ و سيدموسى فقيه مرتضوى ـ از شاگردان آيات عظام: سيدابوالحسن اصفهانى, محقق نائينى و محقق عراقى ـ بوده است. فقيد سعيد, پس از كودكى به تحصيل علوم دينى روى آورد و ادبيات و سطوح را نزد شاگردان پدرش مانند حضرات آقايان: ميرزا ابراهيم كلانترى (مطول) ميرزا محمد صادق متشكرى (شرح لمعه), ميرزا بشير مدرس و ميرزا محسن نجفى اردبيلى, و رسائل را نزد آيت اللّه شيخ غلامحسين غروى اردبيلى و مكاسب را هم نزد عمويش مرحوم آيت اللّه سيدموسى فقيه مرتضوى بياموخت.
وى, پس از درگذشت والد بزرگوارش در ٢٩ ذى قعدة الحرام ١٣٦١ ق, به دست مرجع بزرگ آيت اللّه العظمى سيديونس اردبيلى به پوشيدن لباس روحانيت مفتخر گرديد و در ١٣٦٣ ق, به اذن عموى بزرگوارش حاج سيدموسى فقيه مرتضوى امامت جماعت را در مسجد پدرش ـ مسجد بازار ـ و مسجد سيداحمد بر عهده گرفت و در ميان مردان متدين, جايگاه و موقعيتى كسب كرد.
در بيست سالگى (١٣٦٧ ق/١٣٢٧ ش), رهسپار حوزه علميه قم شد و با جديت و تلاش فراوان به تحصيل و تدريس پرداخت. او در مدت هفت سال, دروس فقه و اصول را نزد آيات عظام: آقاى بروجردى (كتاب صلاة), سيدمحمدحجت كوهكمرى (كتاب بيع), سيدمحمدمحقق داماد (كتاب طهارت), امام خمينى (دوره اصول), و علامه طباطبايى (تفسير و فلسفه) فرا گرفت و همزمان به تدريس سطوح عالى پرداخت و شاگردانى تربيت كرد. در سال ١٣٧٤ ق, رهسپار حوزه علمى كهن و باشكوه نجف اشرف گرديد و در آن كعبه علم, به مدت بيست سال در محضر آيات عظام: آقاى حكيم, آقاى خويى, آقاى شاهرودى و بيش از همه به مدت ده سال, در درس هاى فقه و اصول آيت اللّه حاج شيخ حسين حلى شركت كرد و تمام درس هاى ايشان را نگاشت و لحظه اى از معظم له جدا نشد و يكى از اركان درس ايشان به شمار آمد. وى, در سال ١٣٧٨ ق, پس از بازگشت از سفر حج, مستقلاً به تدريس و تأليف فقه پرداخت; ولى در ١٣٧٩ ق, به امر آيت اللّه العظمى حكيم و درخواست اكيد مردم اردبيل, به زادگاهش بازگشت و حدود ٥/١ سال در آنجا اقامت نمود و به گره گشايى از كار مردم پرداخت. سپس در سال ١٣٨٢ ق, به نجف اشرف بازگشت و به تدريس و تأليف پرداخت, تا آنكه در سال ١٣٩٦ ق, توسط رژيم بعثى عراق از نجف اخراج شد و در قم, رحل اقامت افكند و به تدريس و تأليف و رسيدگى به مسائل و مشكلات مؤمنان پرداخت. پس از وفات آيت اللّه خويى ـ كه زعامت و مرجعيت به آيت اللّه العظمى سيدعبدالاعلى سبزوارى منتقل شد ـ معظم له تمام امور مربوط به استفتائات, اجازات و تعيين وكلا و نمايندگان را به ايشان سپردند و برايشان چنين نوشتند: (السيّد المفتى المبجل, وقد كان عهدنا بكم انكم الكفوء الكريم وانكم اهل لكل فضل و فضيلة).
او, ثمره دو حوزه قم و نجف بود كه بيش از شصت سال در محضر مراجع بزرگ شيعه زانو به زمين زد و در بسيارى از علوم اسلامى به مرحله كمال رسيد و ده ها تن از علما و فضلا را تربيت نمود. معظم له, از مراجعى بود كه اجازه صرف وجوهات شرعيه را در همان محل صادر نموده بود و از اين رهگذر, مساجد, مدارس و درمانگاه هاى متعدد در شهرهاى مختلف ساخته شد كه از جمله آنها ساختمان كتابخانه و مؤسسه فرهنگى (امام محمدتقى عليه السلام) در قم است. اين مؤسسه, شامل كتابخانه با هزاران كتاب چاپى و صدها نسخه خطى ـ كه جلد اول فهرست آن توسط استاد سيداحمد حسينى اشكورى نگاشته و منتشر شده استـ مدرس, حسينيه, مسكن محققان كه از شهرهاى ديگر براى تحقيق به قم مى آيند, مى باشد. نيز در اردبيل, ايشان خانه پدرى خود را به نام حضرت موسى بن جعفر(ع), وقف كرد و آنجا را براى تأسيس حسينيه و كتابخانه و مسكن علما و محققان اختصاص داد كه ساختمان آن در شرف انجام است.
تأليفات ايشان عبارتند از:
الف) آثار چاپى
١. توضيح المسائل;
٢. منهاج الصالحين (٣ ج);
٣. حاشيه بر عروة الوثقى;
٤. مناسك حج;
٥. منتخب المسائل;
٦. المسائل المستحدثة.
ب) آثار غيرچاپى
١. تقريرات درس آيت اللّه بروجردى (كتاب الصلاة);
٢. تقريرات درس آيت اللّه حجت (كتاب البيع);
٣. تقريرات درس اسفار علامه طباطبايى;
٤. تقريرات درس آيت اللّه داماد (كتاب الطهارة);
٥. تقريرات درس اصول امام خمينى (مباحث الفاظ);
٦. تقريرات درس آيت اللّه شاهرودى (صلاة و حج);
٧. تقريرات درس اصول آيت اللّه خويى (دوره كامل);
٨. تقريرات درس آيت اللّه شيخ حسين حلى (دوره كامل اصول, طهارت, بيع و خيارات);
٩. شرح كفاية الاصول;
١٠. قاعده لاضرر ولاضرار;
١١. فروع علم اجمالى;
١٢. رساله در لباس مشكوك;
١٣. تعليقه بر اسفار;
١٤. قاعده اقراز و رضاع;
١٥. كتاب مفصّل و استدلالى (الفقه المبسوط) (شرح ابواب عروة الوثقى) كه شش جلد آن به زودى به چاپ مى رسد;
١٦. رساله هايى در علم اخلاق و معرفت نفس.
سرانجام آن فقيه بزرگ, در ٨٢ سالگى, در روز چهارشنبه ٥ جمادى الثانى ١٤٣١ ق (٢٩ ارديبهشت ١٣٨٩ ش) بر اثر سكته قلبى, چشم از جهان فروبست و به مواليان و اجداد طاهرينش پيوست.
پيكر پاكش روز پنجشنبه پس از تشييع شايسته و نماز آيت اللّه شبيرى زنجانى بر آن, در مسجد طباطبايى در حرم مطهر حضرت فاطمه معصومه ـ سلام اللّه عليها ـ به خاك سپرده شد.
ناصرالدين انصارى
*
على محمد حق شناس
اول: مى گويند سلامتى همانند تاجى است بر سر همه آدميان كه افراد سالم آن را نمى بينند و تنها افراد بيمار آن را بر سر افراد سالم نظاره مى كنند. اين تمثيل را مى توان براى تمامى بزرگان و اهل فرهنگى به كار برد كه در زمان حياتشان, قدر و قيمت آنها چندان دانسته نمى شود و تنها زمانى كه مرگ در مى زند و به سراى ديگر مى خواندشان, اطرافيان درمى يابند كه چه گوهر گرانبهايى را از كف داده اند. مولوى از اين منظر, مرگ را حادثه اى نيكو مى داند كه سبب مى شود آدميان قدر و قيمت زندگى را بيش از پيش بدانند و بر پاى آن نهال, آب معرفت افزون ترى افشانند:
آن يكى مى گفت خوش بودى جهان
گر نبودى باك مرگ اندر ميان
آن دگر گفت ار نبودى مرگ هيچ
كه نيرزيدى جهان پيچ پيچ
خرمنى بودى به دشت افراشته
مهمل و ناكوفته بگذاشته
دوم: مرگ استاد حق شناس كه در وضعيتى طبيعى, حداقل بايد ١٥ ـ ٢٠ سال ديگر, جماعت اهل فرهنگ و به خصوص زبان شناسان و مترجمان و اهل ادبيات, از خرمن دانش اش بهره مى بردند, ناگهان بسيارى از اهل فرهنگ و حتى شخصيت هايى كه درك و دريافت زبان انگليسى برايشان مسئله مهمى بود و برخى از آنان در قفسه هاى كتابخانه خود يك نسخه از فرهنگ انگليسى ـ فارسى (هزاره) را گنجانده بودند, متوجه خود كرد.
در همان صبح روزى كه در جلوى بيمارستان محل فوتشان, جماعت براى تشييع پيكرشان آمده بودند, مى توانستى وزانت و سنگينى و البته كميت و كيفيت شوق انگيز حاضران در اين مراسم را ببينى. آنها, چنان كه برخى از شاگردان يا همكارانشان ياد مى كردند, براى تشييع پيكر مردى آمده بودند كه در عمر فرهنگى خود سالم زيست و همانند رودى جارى, دمى از تلاش و كوشش در آبيارى كردن جوى هاى فراوان علمى و فرهنگى (شاگردان و همكاران) نايستاد.
سخنانى كه دكتر بابك احمدى, دكتر ژاله آموزگار (همكار و هم اتاق سى ساله ايشان در دانشگاه تهران), خانك دكتر نرگس انتخابى (همكارشان در تدوين فرهنگ هزاره) و ديگرانى چون دكتر عزت اللّه فولادوند و يا داوود موسايى (مدير و يار ديرينش در انتشارات فرهنگ معاصر) در آن مراسم و جاهاى ديگر گفتند و نوشتند, همه از شاخ پربرگ و بار علمى و فروتنى ذاتى اش حكايت مى كرد.
از فرهنگ انگليسى ـ فارسى هزاره كه حاصل تلاش استاد و دو همراهشان, خانم انتخابى و دكتر سامعى بود, در نه سالى كه از عمرش مى گذرد, بيش از ١٥٠ هزار نسخه به فروش رفته است كه باتوجه به قيمت و حجم كتاب, مى توان از آن در زمره كتاب هاى پرفروش تاريخ كتاب هاى مرجع ياد كرد; اثرى كه به قول استاد عزت اللّه فولادوند كمتر مترجمى است كه روى ميز كارش اين كتاب را نتوان يافت.
سوم: مرورى نسبتاً تفصيلى بر بخش هاى مهم زندگى مرحوم حق شناس, مى تواند تصويرى دقيق و عميق تر از او در ذهن و ضمير ما به يادگار بنهد.
دكتر على محمد حق شناس لارى در ارديبهشت ١٣١٩ در جهرم به دنيا آمد. تا پايان دوره دبيرستان در همان شهرستان و در شيراز تحصيل كرد. از دانشسراى عالى تهران (دانشگاه تربيت معلم امروز) در رشته زبان و ادبيات فارسى ليسانس گرفت. آن گاه عازم انگلستان شد و از دانشگاه لندن در رشته زبان شناسى و آواشناسى همگانى دكترا گرفت.
دكتر حق شناس در سال ١٣٥٢ به ايران آمد. نخست در دانشگاه ملى (شهيد بهشتى امروز) و بعد در دانشگاه تهران به تدريس پرداخت.
او متخصّص زبان شناسى و آواشناسى بود و به ادبيات و مسائل نظرى ادبى, تعلّق خاطر بسيار داشت و در اين هر دو زمينه, مى خواند و مى نوشت.
كتاب فرهنگ معاصر هزاره انگليسى ـ فارسى تأليف على محمد حق شناس (يكى از مولفان), در دوره بيستم انتخاب كتاب سال جمهورى اسلامى ايران, از طرف وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى به عنوان كتاب سال برگزيده شد.
از جمله مهم ترين آثار آن زنده ياد, مى توان به كتاب هاى زير اشاره كرد:
(آواشناسى) كه اثرى تأليفى است و در سال ١٣٥٦ از سوى انتشارات آگاه منتشر شد. دو سال بعد, كتاب تأليفى ديگرى از او با عنوان (ديالكتيك) از سوى همين انتشارات به بازار كتاب آمد.
ترجمه سه كتاب (سروانتس), (بودا) و (تولستوى) كه در مجموعه كتاب هاى بنيانگذاران فرهنگ ايران و جهان انتشارات طرح نو عرضه شده است, از ديگر آثارى بود كه مرحوم حق شناس در اوايل دهه هفتاد, آنها را برگردان فارسى كرد.
ترجمه كتاب (تاريخ مختصر زبان شناسى) و (رمان به روايت رمان نويسان) هر دو از نشر مركز هم از جمله آثارى بود كه در همان سال ها برگردان فارسى شد و به بازار كتاب عرضه گشت.
دو كتاب (زبان) اثر ساپير در سال ١٣٧٦ (انتشارات سروش) و (زبان) اثر بلومفيلد (مركز نشر دانشگاهى) از ديگر آثار ترجمه اى او در زمينه تخصصى كارش بود.
از همين سال ها بود كه او با همكارى انتشارات فرهنگ معاصر و دو همراهش و البته با كمك هاى مشفقانه و بسترساز داوود موسايى, مدير انتشارات فرهنگ معاصر, به مدت پانزده سال دست اندكار تدوين فرهنگ انگلسى ـ فارسى هزاره شد.
اين كتاب, همچنان كه اشاره شد, در دوره بيستم انتخاب كتاب سال جمهورى اسلامى ايران, از طرف وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى به عنوان كتاب سال معرفى و برگزيده شد. به سبب آنكه اين فرهنگ, آشناترين كتاب آن زنده ياد است, مرورى جدى تر بر ويژگى هاى آن, مى تواند تصويرى از كار كارستانى كه روى آن شده است را در معرض قضاوت خوانندگان قرار دهد.
امروزه زبان انگليسى, در جامعه ايران, نقش مهمى در ارتباط و آشنايى ايرانيان با جامعه جهانى دارد و نياز مخاطبان ايرانى و فارسى زبان به فرهنگى جامع و جديد, بيش از پيش احساس مى شد. فرهنگ هزاره, از نظر جامعيّت همراه با دقت و صحّت, در نوع خود بى نظير است. اين فرهنگ اثرى دو زبانه و عمومى است كه در آن كوشيده شده براى امكانات واژگانى در زبان انگليسى عمومى, معادل هاى واژگانى رايج, مناسب و روزآمد از زبان فارسى معيار فراهم آيد.
ساختار كتاب بر نظم الفبايى واژگان مبتنى است. معانى متعدد و گوناگون هر واژه به دقت تفكيك شده و ذيل آن, اهم ّ تركيبات آمده و پيوند و پيوستگى ميان آنها رعايت شده است. معادل هاى فارسى لغات انگليسى در نهايت دقت و صحت, انتخاب شده و قواعد دستورى كاملاً رعايت گشته است. در سراسر اين فرهنگ, يكدستى رسم الخط كلمات و نشانه گذارى به چشم مى خورد و اصول فرهنگ نگارى جديد از نظر تفكيك مدخل ها, رابطه مدخل هاى فرعى با مدخل اصلى و نيز پاراگراف بندى آنها اعمال شده است. از نظر حروف نگارى و صفحه آرايى و انتخاب حروف و نيز چاپ و صحافى, نهايت ذوق و سليقه به كار رفته است. از جمله نوآورى هاى اين فرهنگ, برجسته كردن نكات آموزنده دستورى و نگارشى (نكات كاربردى) است.
ويژگى مهم اين فرهنگ, آن است كه ترجمه يك فرهنگ ديگر نيست. امروزه, فرهنگ نويسى دوزبانه به هيچ وجه ترجمه يك فرهنگ (يك زبانه يا دوزبانه) به يك زبان ديگر نيست, بلكه شاخه اى از زبان شناسى و فعاليتى است منظم و روشمند, به منظورِ تأليف و ايجادِ اثرى بديع و تازه از طريق مقابله نظام واژگانى دو زبان مختلف. ترجمه يك فرهنگ از زبان مبدأ به زبان مقصد, نه تنها مانع نيل به چنين هدفى مى شود, بلكه گاه موجب انتقال ساخت ها, نظام واژگانى و اشكال فرهنگ نويسى زبان مبدأ به زبان مقصد و در نتيجه, باعث ابهام و پيچيدگى كار مى شود. در اين فرهنگ ها, فرهنگ نگار صرفاً به ترجمه توضيحات ذيل سرمدخل اكتفا مى كند. آوردن تعريف, خصوصاً به جاى معادل, در حقيقت, شكل ديگرى از ترجمه فرهنگ است. توجه به اين نكات از امتيازات خاص اين فرهنگ به شمار مى رود.
به طور خلاصه, امتيازات اين فرهنگ كه از نمونه هاى ثمربخش كار گروهى مستمر, منظم و سازنده است, عبارت اند از: رعايت نظم و ترتيب درخور توجه در تنظيم معانى هر مدخل, گزينش معادل هاى درست و معتبر, كثرت اصطلاحات و تركيب ها, ابتكارهاى سودمند براى نماياندن ظرايف كاربردى واژه ها, ارائه شواهد در موارد لازم, تفكيك مقولات دستورى, نشان دان رشته علمى ـ فنى اى كه واژه در آن به كار مى رود. نشان دادن حوزه كاربرد واژه, پيگيرى در رعايت نظام مختار, طراحى دقيق و ماهرانه متن كتاب, آراستگى و مرغوبيت چاپ با استفاده از امكانات فنى حروف نگارى و خلاصه, اختيار روش درستِ فرهنگ نويسى دوزبانه.
بعد از انتشار اين فرهنگ هم, دكتر حق شناس دمى از تأليف و تدوين آثار كيفى و مهم در حوزه كارى خود نايستاد. تاريخ زبان شناسى (ترجمه), نوشته پيتر سورن (سمت, ١٣٨٧) و مجموعه مقالات ادبى زبان شناختى, به همت نشر نيلوفر, از ديگر آثار آن زنده ياد به شمار مى رود.
دكتر على محمد حق شناس, زبان شناس و نويسنده, استاد گروه زبان شناسى در دانشكده ادبيات دانشگاه تهران, مؤلف و مترجم آثار متعددى در زمينه زبان شناسى, تاريخ زبان شناسى و فرهنگ هاى انگليسى بود. او از اعضاى شوراى بازنگرى در شيوه نگارش و خط فارسى بود.
وى بعد از طى شدن دوره بيمارى, در روز جمعه ١٠ ارديبهشت ١٣٨٩ در تهران درگذشت و پيكرش در كلاردشت به خاك سپرده شد. روحش شاد و يادش گرامى باد.
سيدابوالحسن مختاباد
*
فهيمه محبى
روانشاد زنده ياد, سركار خانم فهيمه محبى را بارهايِ بار در دفتر (دايرةالمعارف تشيع) ديده بودم. زنى بود مهربان, صبور با برخورد انسانى و سخنى از سر سوز و درد. لبخند بر چهره داشت و غم جانكاه و كُشنده بر دل. او از روزهايى در اين مجمع عالمانه و ارجمند حضور يافته بود كه گاه جشن كوچكى به مناسبتى برگزار مى كرد و با سفره اى بس ساده كه شخصاً و يا با همكارى همراهانش (از خانم ها) تهيه كرده بود, پذيرايى مى كرد. به هنگام سخن گفتن, (پسرم, دخترم و فرزندم) كه با لحنى شيرين و آميخته به مهرى مادرانه بود, از زبانش نمى افتاد (بگفته خود او, همه جوانان غيور و… ايران, سعيد او بودند).
بارى بگذارم و بگذرم و بگويم كه او الگوى ساده زيستى و زهد مسيحيايى و تبلور شكيبايى و صبورى و اسطوره اميدوارى و اميدآفرينى بود (وااسفا كه اين همه در سال هاى پايان عمر به خاطر چه و چه ها ديگرسان شد); به هرحال آينه پژوهش در اين بخش, از عالمان و محققان و مؤلفان و فرهيختگان و اثرآفرينان ياد مى كند و ياد و نام آنها را جاودانه مى سازد. آن بانوى كم نظير اگر از مؤلفان و محققان نبود, بارى از فرهيختگان و اثرآفرينان بود كه با پشتوانه ايثار خود دايرة المعارف را در پيش ديدِ جستجوگران معارف علوى قرار داد; پس نام و ياد او را گرامى مى داريم و در اين بخش ابتدا نوشته صميمى و تنبه آفرين سركار خانم نظامى را مى آوريم و آن گاه بخش مهمى از مقاله زيبا, خواندنى و ارزشمند استاد ارجمند جناب آقاى كامران فانى را كه ساليانى در دايرة المعارف تشيع, در جايگاه يكى از بنيادگذاران آن, همكار و همراه سركار خانم محبى بودند.
آينه پژوهش
او عاشق زينب(س) بود و زينب گونه مى زيست
صحبت از زنى است كه لحظه لحظه زندگى اش سرشار از درس هاى آموزنده و تلاش براى رسيدن به هدفى متعالى بود.
فهميه محبى در سال ١٣٠٩ هجرى شمسى در تهران در خانواده اى مذهبى به دنيا آمد. پدرش از قضات خوشنام دادگسترى و مادرش زنى مؤمن و خداشناس بود. بعدها به عقد پسرعمويش رضا محبى كه خلبان و از بنيانگذاران هوانيروز بود, درآمد. رضا محبى نمونه انسانيت بود و خانم محبى تا آخرين روزهاى عمرش از او به عنوان الگو و نمونه در زندگى اش نام مى برد. سرگرد رضا محبى در سال ١٣٤٦ در سانحه اى هوايى, در حين انجام وظيفه به شهادت رسيد. ثمره اين ازدواج يك دختر و دو پسر بود. پسر كوچكش سعيد, در انگلستان دانشجو بود. وى از اولين داوطلبان دفاع از كشور بود كه در هفته هاى اول جنگ تحميلى عازم جبهه ها شد و در دوم آبان ماه ١٣٥٩ به شهادت رسيد. فهيمه محبى كه با از دست دادن يك پسر, صاحب هزاران هزار فرزند شده بود, اعلام كرد كه از پسرم به من ارث نمى رسد و دارايى يك فرزند را صرف خدمت به فرزندان ديگر كرد. در سال هاى اول جنگ خانم محبى كاروان كاروان كمك ها و هداياى مردمى را شخصاً به جبهه هاى جنگ برد; در سنگرها, در كنار پسرانش نشست و عشق و سپاس ميليون ها ايرانى را به آنها تقديم كرد. در تهران هم, خانه ايشان هميشه محفل امنى بود براى جوانانى كه از شهرهاى جنگ زده مدتى را, ميهمان پايتخت بودند.
چند سال بعد و در سن شصت سالگى, تصادفى در تهران, ايشان را به مدت سه سال خانه نشين كرد. زنى كه فعاليت و خدمت به ديگران برايش وظيفه اى مهم بود, اين بى تحركى برايش بسيار آزاردهنده بود; با اين حال حادثه اى كه مى توانست يك مادربزرگ را تا ابد خانه نشين و محتاج ديگران كند, مسير زندگى ايشان و ادبيات ايران و تشيع را تغيير داد.
بعد از آن واقعه, به وسيله يكى از دوستانش مطلع شد مؤسسه اى فرهنگى به نام (دايرةالمعارف تشيع) به دليل نداشتن بودجه در حال تعطيلى است و از آن هنگام در سن شصت سالگى برگ تازه اى در زندگى سراسر تلاش و كوشش خانم محبى ورق خورد. وى كه به دليل سال ها بسترى بودن از لحاظ روحى در شرايط مناسبى قرار نداشت, با عزمى راسخ وارد عرصه فرهنگى شد.
ايشان ابتدا با فروختن خانه اى كه از همسرش به ارث مانده بود, بودجه اوليه را تأمين نمود. در آن زمان افراد زيادى با فروش خانه مخالف بودند; ولى ايشان مى گفتند: (چرا بايد به خاطر از دست دادن خانه اى موقتى در اين دنيا ناراحت باشم. اين خانه در برابر مكانى ابدى كه با عشق به على(ع) و فرزندانش عزيزش به دست مى آيد, چه ارزشى دارد؟!)
در سال ١٣٧٠ ايشان وارد دفتر كوچك, اما باصفاى دايرةالمعارف تشيع شد; دايرةالمعارفى كه به وسيله اموال موقوفى مرحوم توليت اداره مى شد و تا قبل از آن تنها دو جلد از اين دايرةالمعارف منتشر شده بود. بعد از آن هم پس از مدتى, بودجه آن قطع شده بود.
خانم محبى كه به گفته خودش تحصيلات دانشگاهى بالايى نداشت, وارد عرصه اى شد كه كمتر كسى اميدى به موفقيت ايشان داشت; ولى وقتى بعد از دو سال جلد سوم دايرةالمعارف به چاپ رسيد, همگان به اشتباه خود و قضاوت عجولانه شان پى بردند.
دايرةالمعارف ابتدا بدون مجوز منتشر مى شد و به گفته خانم محبى اصلاً نمى دانستند كه براى نشر كتاب مجوز لازم است, تا اينكه براى تقاضاى خريد كاغذ به مشكل برخوردند و در نهايت با راهنمايى آقاى گرمارودى براى دريافت مجوز اقدام كردند. مجوز انتشارات به نام پسر ايشان صادر شد; ولى به دليل احترامى كه به حضرت على(ع) و رهروان ايشان قائل بودند, مؤسسه را (دايرةالمعارف تشيع) ناميدند.
بودجه دايرةالمعارف تشيع از طرف خانم محبى تأمين مى شد و بارها پيش آمده بود كه براى تأمين حقوق كارمندان مستقيماً حقوق بازنشستگى همسر مرحومشان را مى گرفت و به آنها پرداخت مى كرد. ايشان هميشه مى گفت: (باور كنيد نمى دانم بودجه اينجا چگونه تأمين مى شود! آقاى بجنوردى سال ها قبل در نامه اى نوشته بودند كه يكى از معجزه هاى زمان ما, انتشار دايرةالمعارف توسط چنين زنى است). و به راستى كه معجزه بود!
گفتنى است در مؤسّسات مشابه, حداقل ١٥٠ كارمند با بودجه اى عظيم مشغول به كارند, اما اين مجموعه بدون بودجه اى مشخص و دولتى تنها با سه اتاق و چهار كارمند و نويسندگانى جوان, بدون چشمداشت مالى چنين اثر ارزشمندى را خلق كردند; اثرى كه در سيزدهمين دوره كتاب سال, از طرف وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى به عنوان كتاب سال برگزيده شد و اين مهم تنها با همت و عزم راسخ و مديريت بالاى اين بانوى فداكار امكان پذير بود.
هم اكنون سيزده مجلد از دايرةالمعارف تشيع تا حرف كاف (كرباسى) به چاپ رسيده و مجلد چهارده آن نيز كه از حرف (ك) (كربلا) تا آخر حرف (ل) مى باشد, آماده چاپ است; اما به دليل مشكلات مالى, فعلاً مسئولان مؤسسه قادر به چاپ آن نيستند.
سرانجام بر اثر سال ها تلاش براى اعتلاى دايرةالمعارف تشيع, شانه هاى اين زن تنها و مقاوم, تاب تحمل اين بار سنگين را از دست داد و بعد از يك سال دست و پنجه نرم كردن با بيمارى سرطان خون, در غروب ٤ بهمن ١٣٨٨ بدرود حيات گفت و از دنياى فانى با كوله بارى از كارهاى نيك و دعاى خير دوستداران على(ع) به ديار باقى شتافت.
گفتنى است ايشان تا روزهاى آخر عمر نگران دايرةالمعارف تشيع بودند و مسائل مربوط به آن را از خانه و بستر بيمارى دنبال مى كردند. افسوس كه فرصت نيافت به آرزوى هميشگى اش, اتمام اين كتاب ارزشمند, برسد. روحش شاد.
غرض نقشى است كز ما بازماند
كه هستى را نمى بينم بقايى
مگر صاحبدلى روزى به رحمت
كند در كار درويشان دعايى
صنم نظامى
*
سخن گفتن از بانويى كه اينك در سوگ او نشسته ايم دشوار است. شخصيت او چنان يگانه و منحصر به فرد بود و چنان در ابعاد گسترده و گونه گون جلوه گر مى شد كه اگر بخواهم به شايستگى آنها را برشمرم و درباره آنها سخن بگويم نه تنها دشوار كه شايد حتى ناممكن باشد. من در زندگى و فعاليت هاى فرهنگى خود با افراد بسيارى آشنا بوده ام و همكارى داشته ام, ولى هرگز به فردى نظير او برخورد نكرده ام. اينك كه به گذشته مى نگرم و بيست سال همكارى نزديك با خانم فهميه محبى را در دفتر دايرةالمعارف تشيع به ياد مى آورم و به چهره مهرآميز و ايثارگرش مى انديشم, آنقدر خاطره هاى گوناگون به ذهنم مى آيد و زنده مى شود كه تنها مى توانم به ذكر اندكى از آنها بپردازم. به ياد مى آورم كه چگونه نخستين بار با او آشنا شدم. نخستين جلد دايرةالمعارف تشيع به همت جناب آقاى احمد صدر حاج سيدجوادى, بهاءالدين خرمشاهى و بنده منتشر شده بود كه بنياد دائرةالمعارف دچار بحران شد و مؤسسه اى كه پشتيبان مالى آن بود اموالش مصادره گرديد. جلد دوم دايرةالمعارف هم آماده شده بود, ولى امكان چاپ و انتشار آن نبود. به كلى مأيوس شده بوديم و ادامه اين كار سترگ فرهنگى را كه در واقع نخستين دايرةالمعارفى بود كه درباره فرهنگ تشيع به فارسى درمى آمد ناممكن مى دانستيم. در بحبوبه اين بحران بود كه خانم محبى پاى به دفتر دايرةالمعارف تشيع گذاشت, مديريت آنجا را به عهده گرفت, اموالش را بى دريغ در راه تأليف و تدوين و چاپ آن صرف كرد. در واقع يك تنه بار ادامه كار دايرةالمعارف را به دوش كشيد, از هيچ چيز فروگذار نكرد, از جان و دل مايه گذاشت, بر مشكلات فائق آمد, با تمام وجود ايثار كرد, به نحوى كه تا به امروز ١٤ جلد از دايرةالمعارف تشيع منتشر شده است و اينهمه به همت والاى او بود.
البته هستند كسانى كه در كار مديريت فرهنگى موفق بوده اند و حتى از ايثار مال خود هم در اين راه مضايقه نمى كنند. اما اين فقط يك جنبه از شخصيت يگانه او بود كه بى ترديد شايسته ستايش است. شخصيت خانم محبى فراتر از آن بود. اين فداكارى و ايثار او تنها بخش كوچكى از فداكارى هاى ديگرش بود و همين خصلت است كه او را به يك معنى متمايز از ديگران مى كند. اگر من از خاطرات گذشته مى گويم, براى اين است كه خاطره گذشته در ذهن و زبان خانم محبى همواره زنده بود. گذشته اى داشت كه چراغ راه آينده اش بود, الگويى بود كه از آن بهره مى گرفت و در زندگيش جلوه گر مى شد. اين الگو پدر و همسر شهيدش بودند كه همواره زندگى و گفتار و رفتار و كردار آنها در مقابل چشمانش بود. پدرش مرحوم آقاى انجدانى و همسرش شهيد خلبان محبى هر دو انسان هايى وارسته و آزادمنش بودند. خانم محبى بسيار خوش سخن بود, به دقت و به تفصيل با شيوايى تمام جزئيات رويدادها را بيان مى كرد. بيش از همه از پدر و همسرش مى گفت و از درس هايى كه از آنان آموخته بود. در صدر آنها مسئله صداقت و درستى و روراستى بود. صداقت انسان ها در گفتار و كردار برترين ارزش براى او بود. خود او مظهر اين صداقت بود. با همه روراست بود, از ديگران هم همين را انتظار داشت و كمترين عدولى از آن را نمى پذيرفت. فداكارى و ايثار براى ديگران راه و رسم روزمره اش بود. به همه كمك مى كرد و يارى مى رساند. در حل مشكلاتشان مى كوشيد. گويى براى آن به دنيا آمده كه گره از كار فروبسته ديگران بگشايد. سادگى رفتار او چشمگير بود. در رفتار و گفتار او طنز و حاضرجوابى جايگاه خاصى داشت. با همين طنز و حاضرجوابى بود كه با مدعيان و صاحبان قدرت درمى افتاد و آنان را به چيزى نمى گرفت. با آنكه بيشتر عمرش را به ويژه قبل از انقلاب در محافل سياسى گذرانده بود و با بسيارى از رجال سياست از نزديك آشنا بود, ولى خودش سياسى نبود, جانب جبهه خاصى را نمى گرفت و خود اشخاص را مهم تر از افكار سياسى شان مى دانست و بر همين مبنا در مورد آنها قضاوت مى كرد و سرانجام اينكه زندگيش سراسر استقامت و پايدارى بود, پيگير راه خويش بود, نوميد نمى شد و شكست را نمى پذيرفت. ولى افسوس كه ديگر در ميان ما نيست, ولى ياد و خاطره مهرآميزش همواره در دل و جان ما پايدار است و هرگز فراموش نمى شود.
كامران فانى
*