آیینه پژوهش
(١)
چگونه منتقدان را كله پا كنيم؟ - اسلامی سید حسن
١ ص
(٢)
دستاوردهاى نظريه نقد منبع در تحليل متون عربى سده هاى ميانه - آقايى سيد على
٢ ص
(٣)
ميراث بى نظير مسجد جامع صنعا - نیل ساز نصرت
٣ ص
(٤)
تفسير اثنى عشرى و مؤلف آن - استادى رضا
٤ ص
(٥)
ناخنكى بر كار مردى سترگ خرده نقدى بر ترجمه نهج البلاغه - شهیدی
٥ ص
(٦)
غياث الدين دشتكى و كتاب (اخلاق منصورى) - جاهد محسن
٦ ص
(٧)
نقدها را بود آيا كه عيارى گيرند؟ نقد مقاله (آيا قياس فقهى همان قياس منطقى است؟) - مقدس سعید
٧ ص
(٨)
شاهكارى از احياى متون داستان يك عقبگرد - اباذری علیرضا
٨ ص
(٩)
نيم نگاهى به كتاب قيام مختار - حسن پور سيدعبدالكريم
٩ ص
(١٠)
جانشينان پيامبر(ص)در پرتو شرح نهج البلاغه - احمدوند فاطمه
١٠ ص
(١١)
نقد و بررسى كتاب روانخوانى و تجويد قرآن كريم - آسه جواد
١١ ص
(١٢)
معرفى هاى گزارشى -
١٢ ص
(١٣)
مجله هاى پژوهشى -
١٣ ص
(١٤)
كتابشناسى آثار ياقوت حموي - پاكستانى الهى
١٤ ص
(١٥)
درگذشتگان - اشكورى
١٥ ص

آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - شاهكارى از احياى متون داستان يك عقبگرد - اباذری علیرضا

شاهكارى از احياى متون داستان يك عقبگرد
اباذری علیرضا

سفرنامه مكه; نايب الصدر شيرازى; تصحيح هارون وهومن; تهران: پانيز, ١٣٨٣ .

شعر ناگفتن به از شعرى كه گويى نادرست
بچه نازادن به از شش ماهه بفكندن جنين
(منوچهرى)
نايب الصدر شيرازى, در سال هاى ١٣٠٥ ـ ١٣٠٦ ق به سفر حج رفت و پس از مراجعت به هندوستان, سفرنامه حج خود را با عنوان تحفة الحرمين و سعادة الدارين نوشت. اين اثر در همان سال در هندوستان (بمبئى, ١٣٠٦ ق) به چاپ رسيد و نسخه هاى آن به ايران آمد و از آن استفاده مى شد. اين كتاب در سال ١٣٦٢ ش توسط نشر بابك در ايران افست شد.
آنچه موضوع نقد ماست, چاپ به اصطلاح انتقادى آن است كه در سال ١٣٨٣ با مشخصات زير چاپ شد:
نايب الصدر شيرازى, محمد معصوم: سفرنامه مكه, به كوشش هارون وهومن, تهران, نشر پانيذ, چاپ اول, ١٣٨٣.١
اين به اصطلاح تصحيح, به چاپ دوم نيز رسيد كه خود حكايت از علاقه محققان و مردم به اين اثر دارد; كسانى كه به اميد بهره گيرى از يك چاپ انتقادى, چاپ سنگى را كنار مى گذارند و از چاپ حروفى بهره مى جويند.
اما متأسفانه به مصداق شعر منوچهرى كه گذشت, اين تصحيح به قدرى پر از خبط و خطاست كه انسان آرزو مى كند اى كاش چاپ نشده بود. روزگارى در اين كشور امثال قزوينى و مينوى, بر سر يك الف و واو حاضر بودند ساعت ها وقت صرف كنند تا بود و نبود آن را در يك متن اثبات يا نفى كنند, اما در اينجا شاهد خواهيد بود كه در يك كتاب سيصد صفحه اى, بارها و بارها كلمه و سطر از متن حذف مى شود و اهميتى داده نمى شود كه اين اثر تصحيح است و بايد اندكى دقت در آن اعمال شود.
مصحح, متن تصحيح سنگى را از آغاز قرن چهاردهم برگرفته, به متنى پرغلط و غيرقابل اعتماد در اوايل قرن پانزدهم هجرى تبديل مى كند.
براى آنچه ادعا شد, بايد مرورى بر اين تصحيح كنيم. مصحح در ابتداى كتاب پس از مقدمه اى كوتاه به معرفى آن اثر پرداخته, سپس از چاپ هاى مختلف آن ياد مى كند. وى درباره چاپ افست ايران ايراد مى گيرد كه اين كتاب (با مقدمه چهار صفحه اى م. ب و به پيوست چهار صفحه فهرست نام ها (پرغلط و بسيار ناقص) توسط انتشارات بابك و به صورت افست چاپ رنگى در ٢٠٠٠ نسخه منتشر گرديده)! خواهيم ديد كه آن چاپ هزار بار بهتر از كار ايشان است كه به اصطلاح آن را به صورت انتقادى چاپ كرده اند!
اشاره شد كه اين اثر, نسخه خطى ندارد و اگر دارد, در دسترس مصحح و ما نبوده و نيست; بنابراين تنها مرجع قابل اعتماد همين چاپ سنگى است. در تصحيح متون و احياى آثار, اصل بر آن است كه بايد به متن اصلى مؤلف دست يافت, يا اگر به دلايلى امكان پذير نشد, حداقل متنى ارائه نمود كه به متن اصلى مؤلف نزديك باشد.
ييك مقايسه آمارى ميان آنچه اصل و تصحيح است, نشان مى دهد در متنِ به اصطلاح تصحيح, در ١١٠٠ مورد اغلاطى آمده است كه متن فعلى را متفاوت از متن اصلى نشان مى دهد. بدخوانى و افتادگى اصل اين نقد است. اغلب اين اغلاط نشان از آن دارد كه مقابله و نمونه خوانى كتاب, بسيار ضعيف بوده, مصحح نيز پس از آن, حتى مرورى سطحى بر كتاب نكرده است.
اين نقد در دو بخش قابل پيگيرى است:
١. بدخوانى يا اشتباه خوانى.
٢. افتادگى و ريختگى كه خود به دو پاره تقسيم مى شود:
الف) افتادگى كلمات و حروف;
ب) افتادگى جملات و سطور.
به لحاظ رعايت ترتيب, ابتدا بدخوانى يا اشتباه خوانى هاى متن را بررسى مى كنيم:
دقت در خوانش و رعايت تمام جوانب در خواندن حتى يك كلمه, براى احياى يك متن امرى بديهى است. در مراحل اوليه اگر مصحح از كسى هم كمك مى گيرد, باز هم كار اصلى بر دوش او قرار دارد. اشتباه خوانى در سفرنامه نايب الصدر يكى از پايه هاى اصلى نقد به مصحح است. موارد آن تا آخر كتاب استخراج شده است, ولى براى دورى از اطناب, فقط صفحات ابتدايى كتاب به خوانندگان ارائه مى شود.
مثال ها
ص ٢٣: عبارت عربى (من قرع باباً وَلَج ّ, وَلَجَ) بدين صورت درآمده است: (من قرع بائاً وَلَج وَلَج) كه اشتباه هم در بائاً است و هم در ولج.
ص ٢٤: در بيت عربى ابتداى صفحه, لما نزل * لما تزل.
ص ٢٤: رجحان در اين صفحه دو بار به اشتباه رحجان خوانده شده, البته چاپ سنگى غلطانداز است.
ص ٢٥, س ٧: يقدفه , يقذفه.
ص ٢٦: در بيت اول شعر پايين صفحه: تجر , بحر.
ص ٢٧, س ١: (گاه) اشتباه و كاه در برابر كوه درست است.
ص ٢٩, س ٤: حرفه , صرفه.
ص ٣٠, س ٢٠: تاجدار , تا جدار
ص ٣٤, س ٢: نعمات , نغمات
ص ٣٥, س ٦: مى اندازند , مى اندازد.
ص ٣٧, س ٦: نرود , نرسد.
ص ٣٨ سطر ماقبل آخر پاراگراف عربى, عبارت (امرّ وراء) به صورت امرورا درآمده كه باعث ابهام شده است.
ص ٣٩, س ٢: نمائيد , نمايند.
ص ٤٠, س ١٠: للعد, للعهد, س ١١ اوالاستعراق , او الاستغراق.
س ٢٢ الايتان , الاتيان, س ٢٣, فلس , فليس.
ص ٤١, س ١٦: ايتان , اتيان.
ص ٤٢, سطر ماقبل آخر: جر , جز.
ص ٤٣, س ٩: نمايد , بماند, س ١٥: تام , قام, س ما قبل آخر: مقدور , قدر.
ص ٤٥, س ٣: نكند , كند.
ص ٤٧, س ٩: برخليفه , برخليقه. س ١٤: ندارد , ندارند.
ص ٤٨, س ٨: ملكه , ملائكه, س ١١: درد , دردمند, س , ما قبل آخر: زبيقى , زيبقى.
ص ٤٩ در بيت دوم, شعر وسط صفحه: دم , ذم.

افتادگى و ريختگى
الف) افتادگى كلمات و حروف
متأسفانه بايد گفت: آنقدر كلمات افتاده از اين متن فراوان است كه شمارش آن كار دشوارى است و آنچه در اينجا آمده, مشتى از خروار است. بعضى اوقات اين افتادگى ها به گونه اى آشكار است كه با يك روخوانى سطحى نيز مى توان متوجه آن شد; چه رسد به مقابله دقيق كه بسيارى از اين ريختگى ها را برملا مى كند.
ص ٢٤ ابتداى پاراگراف ششم: كلمه (مطلق) پس از (اگر) افتاده است.
ص ٢٧, س ٥: (او) پس از دل; س ٨ و ٩: پس از كلمات الشقى و السعيد, دو كلمه (شقى و سعيد) و س ١٥: قبل از لمه رحمانى, (لمه شيطانى و) افتاده است.
ص ٣١, س ١: (واو) در مهدوى افتاده و تبديل به مهدى شده است.
ص ٣٦, س ٨: پس از بدوى, (واو) افتاده است. به صورت (بدوى و كوهستانى) درست است.
ص ٣٧, س ١٧: پس از كلمه خلاصه, (بر) و س ٢٤: پس از كلمه خود, (را) افتاده است.
ص ٣٩, س ١: پس از كلمه (امر), (غير) افتاده است.
ص ٤٠, س ٣: پس از كلمه مكاشفه, (است); س ٧ پس از سلمنا, (ان); س ١٩ پس از الموت, (حق) و س ٢١ پس از الاعتقاد, (بها) افتاده است.
ص ٤٥: در بيت شعر دوم پس از عهد, حرف (و) افتاده است.
ص ٤٨, س ١٢: بعد از برسم, (اگر) افتاده است.
ص ٥٠, پاراگراف چهارم: پس از بى هنر, (افتد) افتاده است.
آنچه در اين بخش آمد, تنها مواردى بود كه در صفحات ٢٢ ـ ٥٠ آمده است.
موارد سقطشده تا صفحه ٣٠٠ اين كتاب به قدرى زياد است كه شمارش آن در اينجا جز وقت تلف كردن و صفحه سياه كردن فايده اى ندارد; البته نزد نگارنده موجود است.

ب) افتادگى جملات و سطور
اما شاهكار اين تصحيح, افتادگى جملات و سطور است و گاه به قدرى وحشتناك مى شود كه انسان از اين همه بى دقتى به شگفتى مى افتد.
مثال ها
در مقدمه مؤلف كه شروع كتاب و در اصل صفحه دوم آن به حساب مى آيد, يعنى صفحه ٢٢ سطر آخر, پس از (صلوات اللّه عليهم اجمعين و) اين سطر افتاده است:
زيارت بيت را از رب البيت تمنى مى نمود. بر حساب اسباب ظاهرى.
ص ٢٣ پس از عبارت (ابشروا بالخير), سطر زير جا افتاده است:
و تمام عالم امكان و خلق جهان استماع مى نمايند و از شدت شوق, گريه عارض حقير گرديده.
ص ٢٥ آخر سطر ٤ اين جمله افتاده است:
كه عالم وقت و سبب شناسايى انسان كبير است.
ص ٣٨, پاراگراف دوم: يكى از شاهكارهاى كتاب در اين صفحه است. نايب الصدر پس از مقدارى فارسى نويسى, به عربى و طى پاراگرافى طولانى, به تقسيم علم پرداخته كه بيش از دو سطر از دو جاى اين پاراگراف افتاده است.
از ابتداى پاراگراف, سطر زير افتاده است:
(قال والذى ينبغى ان يقطع به المحصل ولا يستريب فيه ما سنذكره وهو).
از سطر آخر آن, قبل از مطيعاً للّه نيز سطر زير افتاده است:
(هذا فى الوقت بدلى لانه لو مات عقيب ذلك مات).
ص ٤٥, س ٦: پس از واحد, سطر زير افتاده است:
مى نمايند, بلكه غواص ها كه در تك دريا در طلب گوهر هستند, ابتدائاً مردن را بر
ص ٧٢ وسط صفحه: قبل از (يك ساعت), جمله زير افتاده است:
به هر قسم بود.
ص ١٠٠, پايين صفحه, انتهاى پاراگراف يك سطر افتاده است:
خلاصه به اتفاق آمديم به كشتى و به مناسبتى نصيحتى گفتمش كه بزرگان گفته اند.
در ص ١٢٢: بيش از دو سطر از دو جا افتاده است:
س ٨, پس از گذشته:
لنگر برداشت; مى رود. حوالى غروب از محاذات جبل قرين كه گريك مى گويند عبور نموده.
س ١٠, پس از پنجم:
كناره و خشكى به نظر نمى رسد و كوهى جز امواج دريا پديد نيست و به سمت جنوب مى رود كشتى.
روز دوشنبه, ششم.
ص ١٣١, اينجا ديگر نهايت بى دقتى است; به طورى كه سه سطر افتادگى دارد. دليل آن نيز خطاى چشم حروف نگار بوده و در درجه بعد عدم مقابله دقيق. در ص ١١٨ چاپ سنگى س ٧ (عبور مى نمايد) آمده و در س ١٠ نيز (عبور نمايد) آمده و حين حروف چينى, چشم از سطر ٧ به سطر ١٠ منتقل شده و سه سطر زير افتاده و عدم دقت باعث شده است مشكل برطرف نشود:
و اول قنال از درياى احمر سويس است و آخر او از بحر ابيض, پورت سعيد است و به واسطه اينكه از دو طرف اگر كشتى برسد, مزاحم يكديگر نباشند, جاهاى متعدده به فاصله اى وسعت داده اند كه يكى در آنجا توقف نمايد و ديگرى عبور نمايد.
ص ١٥٠, س ١٤:
مطوف كاشانى و كرمانى: حسن جواد.
ص ١٥٤, س ١٧: سطر زير افتاده است:
دو ساعت و نيم به غروب مانده بناى رحيل است.
ص ١٧٦, س ٢٠: همان خطاى ص ١٣١ نيز اين جا تكرار شده است. در دو سطر فعل (مى شود) تكرار شده و از سطر بالايى به سطر زيرين منتقل شده و بدين ترتيب سطر زير افتاده است:
اقلاً پنج هزار نفر در ذهاب و اياب حساب نمايند, معلوم مى شود و حال آنكه بيشتر مى شود.
ص ١٨٦, س ١٦, پايان پاراگراف, سطر زير افتاده است:
چنان كه در مسلمات و مؤمنات گفته اند و عرفات موضع معروف است.
ص ١٩٢, ص ١٥, پس از (عمره تمتع) سطر زير افتاده است:
محرم شدن از ميقات و طواف و سعى و تقصير است و در حج تمتع.
ص ١٩٥, س ٦: سطر زير افتاده است:
(حطم لانها تحطم من اخطاء فيها والبساسه مشتق از بس به معنى).
ص ٢١٣, س ١٦, آخر پاراگراف حدود يك سطر افتاده است:
خلاصه اول طلوع فجر از محاذات مسجد شجره گذشتند.
ص ٢٢١, س ١٠: همان خطاى ص ١٣١ تكرار شده است. در ص ٢٢١ چاپ سنگى (نوشته اند شفاعتى) در دو سطر تكرار شده و از سطر بالايى به سطر زيرين منتقل شده اند و مصحح متوجه نشده است. به هرحال سطرِ افتاده چنين است:
لاهل الكبائر من امتى. بر سر در ديگر نوشته اند: شفاعتى.
ص ٢٢٢, س ١٤, باز همان اشتباه تكرار شده است:
(وذريته وان ّ علياً منى بمنزلة هارون).
ص ٢٤١, پايين صفحه, پس از پاى رفتن, دو سطر زير افتاده است:
به علاوه اين عليه ما عليه از شخص سقطفروشى چهل كله قند خريده, پولش را نداده و نزد رزّازى برنج گرفته, منزل ما را رهينه داده, اسباب زحمت و خجلت فراهم آمده.
ص ٢٤٦, پاراگراف پنجم, بعد از (آب شيرين و گوارا) سطر زير افتاده است:
معروف به بئرالخاتم است. مى گويند انگشتر حضرت ختمى مرتبت در آنجا.
ص ٢٥٧, سطر ما قبل آخر, پس از (بر سر نمايند), سطر زير افتاده است:
نمى دهند. از دست ما كه جز دعاى خير در حق معين الملك گفتن كارى ساخته.
ص ٢٥٩: اين صفحه تماشايى است. ابتدا در سطر ٧, سطر زير افتاده است:
شب را تا به صبح حراست اسباب مى نمودند.
در سطر ٢٢, همان مشكل ص ١٣١ پيش آمده است. بين دو بئر عباس ٥ سطر فاصله است كه طبق معمول افتاده است:
مى رود; و به طرف ديگر به خلص مى رود كه يكى از منازل آمدن بود;. و مقصود از تغيير منزل محض رفتن به حمراء و صفراء كه منزل مقوّم و جمال است ديگر معلوم نيست مى خواهند به اين بهانه به ينبوع بروند. زوّار به ملاحظه زيارت شهداى بدر و ابى ذر ـ عليهم الرحمه ـ راضى به بعد يك روز و دورى و توقف حمراء گرديدند تا مقدّر چه باشد. اول غروب به محطه بئر عباس رسيدند.
ص ٢٧٤, س ٢٠, پس از (مدت ها است), سطر زير افتاده است:
به رياضت و به زحمت, پور رحمت به همت مردان راه, از عالم خيال رسته و رشته.
ص ٣٠١: كتاب در اين بخش ختم به افتادگى شده, و در اين صفحه فقط حدود ٣ سطر در دو جا افتادگى دارد. پس از س ١٠, دو سطر زير افتاده است:
چهارشنبه شانزدهم
به ملاحظه ليلة العيد, دوستى بروز محبت را به ارسال قند و چاى نموده; از محمد و على ـ عليهما السلام ـ سلامتى و عزتش را تمنى دارد.
پنجشنبه هفدهم
در سطر آخر نيز پس از (شد كه) يك سطر افتاده است:
بسيار به سبك تركستانى و سنائى عليه الرحمه ساخته شده, ناگهان.

تفاوت نگذاشتن بين آيات قرآنى و عبارات عربى
در سفرنامه نايب الصدر بنا به مقتضاى حال, آيات, احاديث, اشعار و عبارات عربى به چشم مى خورد. بخشى از اشكال كار مصحح در اين است كه گاهى بين آيات و عبارات عربى تفاوت نگذاشته است; به گونه اى كه به هم متصل شده است. البته وى در ديباچه (ص ١٣) از نايب الصدر انتقاد مى كند كه (آيات قرآن را به اشتباه با يكديگر ادغام مى كند). در اين جا دو نكته وجود دارد:
ييكى آنكه در نسخ خطى معمولاً آيات را به شيوه اى مثل تغيير رنگ و… مشخص مى كند, اما در چاپ سنگى به علت تنگناهايى كه وجود داشته, آيات قرآن كمتر توانسته مشخص شود و داخل در متون مى شده است.
ديگر آنكه سواد قرآنى قدما به گونه اى بوده كه تشخيص چنين مواردى براى آنها بديهى بوده است; هرچند به علت فراخوانى آيه از حافظه, در بعضى موارد نيز اشتباه مى كرده اند; اما آيه قرآن ديگر در قواعد تصحيح متون نمى گنجد كه اگر ما اشتباهى در آن ديديم, همانگونه رها كنيم و امانتدارى متن به حساب آوريم. مى توان آيه را تصحيح كرد و در پاورقى توضيح داد كه مؤلف اشتباه كرده است.
به هرحال چندين راه براى مشخص كردن يك كلمه يا جمله وجود دارد. براى آيات نيز مى توان از پرانتز ستاره دار استفاده كرد يا حداقل آنها را با قلمى متفاوت از متن و پررنگ تر مشخص كرد. متأسفانه در متن, اسامى اشخاص و بعضى كلمات كه غيرضرورى است, پررنگ تر است, اما آيات در متن محو شده, گاهى به عبارات عربى متصل شده است.
مثال ها
ص ٢٨, س ٨: پس از عبارت الشقى فى بطن امه, آيه قرآن (مرج البحرين يلتقيان) متصل به آن آمده و جدا نشده است.
ص ٣٩, س ١٩ حديث و آيه تفكيك نشده است.
ص ٤١, سطر آخر و ماقبل آن, آيه ٢٣ سوره بقره است كه از بقيه عبارات عربى تفكيك نشده, اما مصحح در پاورقى متذكر شده كه آيه قرآن است; هرچند در آن نيز اشتباه كرده است.
افزون بر آن, اكثر قريب به اتفاق عبارات عربى داراى غلطهاى اعرابى, نگارشى و مفهومى است.
مثال ها
ص ٢٢: مَن اعظم المَصائب.
ص ٢٨, س ١: خلق اللّه الادم اشتباه و خلق اللّه آدم درست است.
ص ٢٨, آخر صفحه, حديث بدين صورت آمدده: (اُذكُرو امواتاكم); در حالى كه اشتباه است و درست آن بدين صورت است: (اُذكُروا موتاكم).
ص ٢٩, س ٢: (الفخار) اشتباه و (الفجار) درست است.
ص ٢٩, س ٨: در آيه قرآن (يرتدد) اشتباه و (يرتد) درست است.
ص ٢٩, س ١٦: سئتهى اشتباه و تشتهى درست است.
ص ٣٠: دو جمله (العلم حجاب الاكبر اى حجاب اللّه الاكبر), بايد با علامتى مثل نقطه ويرگول از هم جدا شوند; زيرا جمله دوم توضيح و تفسير جمله اول و از مؤلف است.
ص ٣١, س ٣: يكى از اشتباهات فاحش كتاب رخ داده است. جمله (مالا عين رأت) به صورت (بالاعين رات) درآمده و در پاورقى چنين آمده است: (نامفهوم است, شايد راست؟)
ص ٣٥, س ١١: (شرور وانفسنا) اشتباه و (شرور انفسنا) درست است.
ص ٣٧, س ٣: كلمه (ميّزتموه) به شكل (ميز تموه) درآمده و بين دو قسمت كلمه, فاصله افتاده كه اشتباه است.
ص ٣٧, س ١١: حديث رسول خدا(ص) (ما عرفناك حق معرفتك) به صورت خطاب به مؤنث درآمده و چنين شده است: (ما عرفناكِ حق معرفتك).
ص ٤١, س ٢١: اذا كتفى, اشتباه و اذا اكتفى درست است.
ص ٤٢, س ١: علمو اشتباه و (علموا) درست; س ٣: امرور آء اشتباه و (امرُ وراء) درست; س ٨: يُجر اشتباه و (يَجُر) درست است.
ص ٤٥, ابتداى صفحه: ضرب المثل عربى (من قرع باباً وَلَّجَ), وَلَجَ; به اشتباه چنين شده است: (مَنُ قَرَعَ بائاً وَلَّجَ وَلَجَ) كه افزون بر اشتباه در اعراب, اشتباه املائى نيز دارد; همچنين در سطر آخر كمنها اشتباه و (كنهها) درست است.
موارد ديگرى نيز, از جمله در صفحه ٢٥٤ وجود دارد كه از آن مى گذريم.

اشعار مغشوش
اين به هم ريختگى, فقط به آيات و عبارات عربى منحصر نمى شود; از آن وحشتناك تر را در بعضى اشعار فارسى مى توان ديد. بعضى اشعار از چينش شعرى خارج و داخل متن شده, صحنه هايى به وجود آورده كه تماشايى است.
مثال ها
ص ٢٧, س ١٨ بيت زير وجود دارد كه مصحح متوجه نشده و آن را به صورت نثر آورده است:
هين مپر الا كه با پرهاى شيخ
تا ببينى عون لشكرهاى شيخ
ص ٣٩, س ١٣ و ١٤ بيت زير به صورت نثر و متصل به هم آمده است:
نقل نتوان كرد مر اعراض را
ليك از جوهر برند امراض را
ص ٤٥, س ١١: بيت زير به صورت يك سطر درآمده است:
ترك ننگ و نام و بذل مال و جان
در طريق عشق اول منزل است
ص ٤٩, سطر ما قبل آخر: مصرع (ديده باشيدش به چندين حال ها) داخل در متن است و مشخص نشده كه مصراعى از يك بيت است.
ص ٥٤, س ٥ و ٦: بيت حافظ به هم متصل و داخل متن آمده است:
جلوه بر من مفروش اى ملك الحاج كه تو
خانه مى بينى و من خانه خدا مى بينم
در ص ٦٦, وسط صفحه, كمى با نقد نگارنده فاصله دارد; اما آن نيز اشكال شعرى است. آنچه با عنوان بيت بدين صورت مشخص شده:
پاك شو اول و پس, بر آن پاك انداز
شست و شويى كن, و آن گه به خرابات خرام
دو مصراع متفاوت از دو غزل حافظ است.
مصراعِ (پاك شو اول و پس, بر آن پاك انداز),
اضافه بر آنكه افتادگى دارد, مصراع دوم از بيت معروف حافظ است:
غسل در اشك زدم كاهل طريقت گويند
پاك شو اول و پس ديده بر آن پاك انداز
همچنين, (شست و شويي… ), مصراع اول بيت زير است:
شست و شويى كن و آن گه به خرابات خرام
تا نگردد ز تو اين دير خراب آلوده
ص ٧٣, پايين صفحه: مصراع زير از سعدى داخل متن آمده و مشخص نشده است:
زر ندارى, نتوان رفت به زور از دريا.
ص ٧٩, س ٣ و ٤ را عيناً بخوانيد:
(خلاصه عرايض عارضين آنكه از بهر خدا كه مالكان جور چندان نكنند بر مماليك, شايد كه به پادشه بگويند ترك تو بريخت خون تاجيك).
طرفه آنكه مصحح در پاورقى مربوط به آن آورده است: (به نظر مى رسد سجيع و موزون و نزديك به شعر است); اما اصل قضيه آن است كه نايب الصدر به مناسبتى, به دو بيت زير از سعدى استشهاد كرده است:
از بهر خدا كه مالكان, جور
چندين نكنند بر مماليك
شايد كه به پادشه بگويند
ترك تو بريخت خون تاجيك
نمونه آن در ص ٢٣٤ و ص ٢٧٢ نيز آمده است كه در ادامه مى بينيد.
ص ١٠٠: مصراع زير از مولوى ابتداى پاراگراف و متصل به بعد آمده است:
اين همه آوازها از شه بود.
ص ١١٢: بيت حافظ به صورت سطرى و داخل متن آمده است:
فقيه مدرسه دى مست بود و فتوى داد
كه مى حرام, ولى به ز مال اوقاف است
ص ٢٣٤: شاهكار شعرى مصحح در وسط صفحه اتفاق افتاده است. آنچه روى داده, به عينه آورده مى شود و سپس به سراغ اصل آن مى رويم:
بسحاق اطعمه مى فرمايد:
پس از سى چله شد معلوم بر بسحاق
 اين معنى شراب عذبش من انهار
 در جام هاى زرين مساق
 به دست ساقيان سيمين ساق
آنچه مشاهده مى كنيد, حتى چينش شعرى, دقيقاً در صفحه ٢٣٤ سفرنامه نايب الصدر آمده است. اين جاست كه بايد به مصحح گفت: احياى يك متن به آوردن برابرهاى لاتين براى اسامى و شهرهاى مختلف در پاورقى نيست, بلكه ارائه متنى به دور از چنين اشتباهات فاحشى است.
اما اصل ماجرا اين است كه نايب الصدر يك مصراع از اين بيت بسحاق اطعمه را آورده است:
پس از سى چله روشن گشت بر بسحاق اين معنى
كه بورانى است بادنجان و بادنجان بورانى
چون در چاپ سنگى همه به دنبال هم آمده است, مصحح محترم مساق و ساق را قافيه قرار داده, دو بيت شعر براى بسحاق اطعمه درست كرده است; در حالى كه پس از مصراع بسحاق, سه جمله از يك متن مسجع آمده است.
ص ٢٧٢: به دنبال شاهكار فوق, اين نمونه را هم بخوانيد:
ساقى بنواز, باده برافروز جام ما
گفتم سبب زحمت كشيدن چه بود
با اين گونه تحريف, بايد خدا را شكر كنيم كه حداقل همين مقدار شعر حافظ ـ و در ص ٧٩ شعر سعدى ـ هم برايمان باقى مانده است. قرائت جديدى از شعر حافظ ديديم, به گونه اى كه ساقى مى تواند بنوازد! حتماً مطرب هم مى تواند ساقى گرى كند! جمله بعدى مصراع چه مى شود؟ مصراع بعدى چه معنايى مى دهد؟ ربط آن با مصراع قبلى چيست؟ خواجه شيراز خود براى ما مى گويد:
ساقى به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو كه كار جهان شد به كام ما
نايب الصدر مصراع اول بيت حافظ را از حاجى سيد محمد نقل مى كند و در مقابل از او سؤال مى كند كه چرا زحمت كشيده است: (گفتم سبب زحمت كشيدن چه بود؟) كه مصحح محترم از تلفيق مصراع حافظ و سؤال نايب الصدر, يك بيت جديد درست كرده اند! قابل توجه حافظپژوهان و دوستداران او.

معانى اشتباه براى كلمات در پاورقى ها
افزودن پاورقى بر يك متن, معمولاً براى ارجاع متن, رفع يك مشكل, يادآورى و گشودن ابهام به كار مى رود. مصحح محترم نيز پاورقى هايى بر متن افزوده است, اما بسيارى از آنها بى فايده است. آوردن برابرهاى لاتين براى اسامى اشخاص, شهرها و… نه تنها هيچ كمكى به متن و خواننده نمى كند, بلكه در چنين متونى معمول نيست; همان آوردن توضيح از يك فرهنگ لغت كافى است. اگر مصحح مى خواست كار بهترى انجام بدهد, بايد از كتب جغرافى و تاريخ هم دوره با نايب الصدر توضيحى درباره آن اسم يا هر چيز ديگر مى آورد.
اما مهم ترين نقد در اين موضوع, وجود اشتباه در پاورقى هاست. اشتباه در اين گونه موارد باعث دورافتادن از متن, كج فهمى و بسا انحراف از مفهوم و معناى يك كلمه شده, خواننده را به اشتباه مى اندازد.
مثال ها
در پاورقى صفحه ٢١ هنگام معنى كردن كلمه (زناد) در عبارت (وللواصلين زناد) آمده است: (جمع زند, به معناى بزرگ, زنده, عظيم, نيرومند و به پارسى باستان (جان). از ديگر معانى آن, تشنه گرديدن, آتش برآوردن از آتشزنه, پركردن چيزى را و چخماق مى باشد. كه بايد گفت: تفاوت ميان دو زند, از زمين تا آسمان است و… .
ص ٨٩, مرتبه اولى به درجه اول معنى شده است, در حالى كه طبق سياق عبارت آشكار است كه دفعه اول و اولين بار معنى مى دهد.
ص ١٤٨, پاورقى ٣, مزور چنين معنى شده است: (مايل كننده و گرامى دارنده زائر, به معنى شياد و تقلبى هم آمده است, زيارت شده); در حالى كه اين جا مزور, كسى است كه زائران مبتدى را در اماكن زيارتى به مشاهد مشرفه و مكان هاى زيارتى راهنمايى مى كرده است.
ص ١٥٦: ذومراتب, چنين معنى شده است: (دو طبقه) كه اشتباه آن واضح است.
ص ١٨٣: ذلول در تركيب ذلول سوار به معنى: (كاركشته, آسان, مطيع) آمده است كه اشتباه آن نيازى به توضيح ندارد.

دخالت در متن
در احيا و تصحيح متون, امانتدارى يك اصل است, اما اين اصل رعايت نشده و مصحح در متن دخالت كرده است.
مثال ها
ص ٤٥, س ١٣: نفر به تن تبديل شده است.
ص ٤٧, س ٣: الهيه به الوهيت تبديل شده است; البته مصحح در پاورقى يادآور شده كه در اصل الهيت است. در سطر ١٠ نيز پس از درد, حرف (را) اضافه شده است.
ص ٤٨, س ١٧: پس از خداى, (خود) اضافه شده است.
ص ١٢٧: مات نموده, به (مات كرده) تبديل شده است.
ص ١٩٥, س ٦: كلمه مشتق در اصل وجود ندارد.
افزون بر آنچه گفته شد, تمام مواردى كه در كروشه به متن اضافه شده, به جز موارد انگشت شمار, بى فايده است و باعث از بين رفتن متن شده, بگذريم كه در مواردى نگارش و مفهوم جمله را به هم ريخته است.

نقد ويرايشى
پس از نقد اصلى, دومين نقد به كار اين مصحح, افراط در به كارگيرى چند علامت ويرايشى است. علايم ويرايشى به كار رفته در اين كتاب, آنقدر زياد است و به افراط كشيده شده كه كتاب را به نمايشگاهى براى اين امور تبديل كرده است. آفت هاى آن نيز يكى اين شده كه به علت اشتباه خواندن متن, در بعضى موارد علايم در جاى خود به كار نرفته, معنا و مفهوم را از بين برده است; براى مثال در ص ٢٣: (بعد از انتباه, از اين سنه يقين دانستم), طبق سياق پاراگراف قبل, سنه به معنى خواب است و در اين جمله, ويرگول بايد بعد از سنه قرار گيرد. در صورت فعلى, سنه به معنى خواب با سنه به معنى سال اشتباه گرفته شده است.
نمايشگاه علايم ويرايشى, به شكل ظاهرى متن نيز صدمه زده است. در كتاب هاى آيين نگارش و ويرايش, محل كاربرد گيومه مشخص است; حال تصور كنيد در يك متن نقل قول مستقيم يا جمله, سخن و مثل مشهورى از فرد معتبرى وجود نداشته باشد, ولى گيومه به وفور به كار رود; ابتدا چشم نوازى متن را از بين مى برد و سپس بى فايدگى آن همه گيومه را مى رساند; براى مثال در صفحه ٢٧ حدود ٥٠ گيومه به كار رفته كه همه غيرضرورى است; افزون بر آنكه معمولاً براى آيات قرآن از پرانتز گل دار استفاده مى كنند و اگر بخواهيم گيومه هاى قبل و بعد از آيات را در اين صفحه بشماريم, ٦٠ گيومه در يك صفحه وجود دارد. به گفته يكى از استادان ويراستارى, بعضى ويراستاران به جاى ويراستارى, ويرگولاستارى مى كنند. درباره كتاب فوق مى توان گفت مصحح به گيومه استارى دچار شده است.
مثال ها
ص ٣٦: ٧٠ گيومه وجود دارد كه فقط چهار مورد آن براى قبل و پس از حديث مذكور در صفحه لازم است و بقيه غيرضرورى است.
ص ٣٧: ٥٨ گيومه در اين صفحه وجود دارد كه فقط ده عدد آن براى قبل و پس از يك آيه و عبارات و احاديث عربى لازم و ٤٨ عدد آن بى فايده است.
ص ٤٢: ٣٨ گيومه دارد كه ٣٦ عدد آن بدون فايده است.
ص ٤٣: ٥٨ گيومه در اين صفحه وجود دارد كه فقط ٢ عدد آن لازم است و بقيه غيرضرورى است.
ص ٤٤: ٦٥ گيومه در اين صفحه هست كه ٦٣ عدد آن بى مورد است.
ص ١١٦ با ٤٧ گيومه كه فقط يك نقل قول دارد, آن هم با فعل گفتند و فاعل مجهول و با عدول از اصول ويرايشى, مى توان دو گيومه به آن اختصاص داد. ٤٥ گيومه ديگر به طور كل بى خاصيت است.

نقد اخلاقى
سومين نقد مهم به مصحح, نقد اخلاقى است. در كارهاى علمى, رعايت تعادل در قضاوت ها و موضع گيرى ها يك اصل علمى و اخلاقى است. آقاى وهومن نيز نشان داده كه فردى اخلاقى است. وى در مقدمه كتاب, صفحه ١٦ از بعضى اساتيد نقل كرده كه اگر در تصحيح متون و يا كار ديگر علمى از افرادى كمك مى گيرند چرا نام آنها را نمى آورند؟! وى بر اين اساس كار اخلاقى خوبى كرده و از تمام كسانى كه در اين كتاب به ايشان كمك كرده اند, تشكر كرده است. اى كاش اين رويه اخلاقى در موضع گيرى ها و قضاوت درباره افراد نيز به كار گرفته مى شد. ابتدا چند مورد آن از ديباچه كتاب ذكر مى شود و سپس بيان چند نكته.
ايشان در شرح حال نايب الصدر چنين مى نويسد:
او از سوى صوفيان لقب رحمت على شاه و از طرف حكومت ستم پيشه محمدشاه قاجار, عنوان حكومتى نايب الصدر خطه فارس را دريافت نمود و از جيره خواران دربار قجر محسوب مى گرديد. براساس زندگى نامه خودنوشت اين نويسنده, مادرش سيده اى اصفهاني… بود(ص ٧).
در جاى ديگرى نيز چنين مى نويسد:
در سال ١٢٩٥ ق… از پادشاه عياش و سفاك قاجار, يعنى ناصرالدين شاه قاجار, لقب موروثى نايب الصدر را دريافت نمود. وى تا پايان عمر ـ و چنان كه بارها در آثارش به آن اشاره مى كند ـ مداح دربار و حكومت بوده و به عنوان يك روحانى صوفى و درويش, جيره خوار و مواجب بگير آنان به شمار مى آمده است; از اين رو هماره در رفاه و آسايش مادى بوده است (ص ٨).
مصحح در ديباچه خود, هنگام بيان مشخصات فنى كتاب مى گويد:
زاويه ديد اين روحانى صوفى عصر قاجار, بسيار يكسونگر و گاه هتاك به مخالفان است; وى خود را يك مسلمان شيعه اماميه مى داند و در اين مقوله, غيرمسلمانان و حتى غيرشيعيان و بدتر از آن شيعيان غيراماميه را با بدترين الفاظ و القاب ياد مى كند و از سوى ديگر به عنوان يك درويش نعمت اللهى, به تمسخر و هجو و تكذيب ديگر فرقه هاى تصوف مى پردازد (ص ١٢).
او باز به بيان شخصيت نايب الصدر مى پردازد:
گرچه اطلاعات او از دين اسلام و احكام يكى از فرقه هاى آنكه از نظر جمعيتى در اقليت هستند, به حدى نيست كه مجتهد قلمداد گردد, بارها و بارها در كوچك ترين مسائل مذهبى (شرعى) اظهار فضل مى كند و لذت مى برد كه مرجع اظهار نظر حاجيان يا دوستان و اطرافيان بوده است. داده هاى اطلاعاتى وى از وجه تسميه لغات و واژگان جغرافيايى نيز به همين هدف صورت مى گيرد كه البته بيانگر ميزان آگاهى و مطالعه اوست (ص ١٢).
مصحح كمى بعد درباره نايب الصدر مى گويد:
او هيچ گاه از مداحى حكومت قاجار غافل نمى شود و بارها و بارها به اربابان خويش ـ چون قطعاً وى در خانواده اى پرورش يافته كه جيره خوار دربار فاسد و ظالم قاجار بودند و خود نيز مواجب بگير و صاحب عنوان دولتى نايب الصدر بوده است ـ ارادت خاص مى ورزد, اما نوعى انتقاد از اوضاع اجتماعى و اقتصادى زمان و حتى كارگزاران نظام اسلامى ايران, خاصه در دشوارى هاى اعمال و مناسك حج و راهزنى ها و رشوه خوارى ها و سختى هاى سفر مشاهده مى شود, كه گاه در لفافه و گاه با صراحت لهجه, بيان مى گردد; در هر صورت, هيچ گاه ديدگاه هاى وى (اعتراض شديد) نبوده و بيشتر جنبه (ارشادى) و (اطلاع رسانى به حكومت) بوده است و بس; در عين حال, تا مى تواند به حكومت رقباى مذهبى (مثلاً امپراتورى عثمانى كه سنى مذهب بوده اند) مى تازد و آنها را به استهزا و سخره گرفته, عَلم رسوايى و نالايقى حكام و دست نشاندگان آنها را برمى افرازد (ص ١٣).
در اين جا چند نكته وجود دارد:
١. از بعضى استادان سراغ داريم كه با يك شخصيت يا يك زمينه كارى علقه برقرار كرده, مدت ها در آن زمينه كار كرده اند و به راستى تحقيقات و تصحيحات ماندگارى ارائه داده اند. نمونه آن را مى توان در اسرار التوحيد و دكتر شفيعى كدكنى ديد.٢ اما اگر ما با يك مؤلف و آثار او ارتباطى عاطفى برقرار نكرديم, حداقل مى توانيم بى طرف باشيم و كارى پژوهشى ارائه دهيم و طبق اصول علمى سخن بگوييم.
٢. تحليل يك حادثه يا مقطع تاريخى يا قضاوت درباره يك نفر در قرون گذشته, ضوابطى دارد; از جمله آنكه تا جايى كه مى توانيم كل نگر باشيم و جزئى نگاه نكنيم; همچنين خود را در آن مقطع تاريخى فرض كنيم و سپس قضاوت كنيم. به نظر مى رسد ايستادن بر بام سال ١٣٨٣ شمسى و قضاوت يك طرفه و متأثر از فضاى امروز درباره شخصيتى متولد ١٢٣٣ شمسى, كار درستى نباشد. كل نگرى و درنظر گرفتن تمام موارد, بايسته چنين قضاوت هايى است.
با درنظر گرفتن چند پاراگراف فوق, مى توان گفت: قضاوت هاى مصحح خالى از اين اشكالات نيست. در تحقيقات علمى بنا نيست مواضع ژورناليستى و شبه سياسى عليه ديگران بگيريم. نگارنده به هيچ وجه قصد دفاع از آن دوره را ندارد و اذعان دارد كه بسيارى از مشكلات زمان فعلى ما بازمانده دوره قاجار است. آن دوره به هيچ وجه قابل دفاع نيست. كاستى ها, فساد دربار, شاهان نالايق و… از جمله نقاط ضعف آن دوره است; اما مى توان با يك ادبيات علمى آن را بيان كرد نه مانند موضع گيرى احزاب سياسى عليه يكديگر. در يك پژوهش اين چنينى جاى چنين مواردى نيست. مصحح محترم, همانگونه كه در بالا مشخص شده, حكومت قاجار و شاهان آن را فاسد, عياش, سفاك و ظالم مى داند, اما جايى ديگر گرفتار تناقض شده, آن را نظام اسلامى ايران مى داند. چنين موردى چگونه قابل جمع است؟ آيا به صرف اينكه جامعه ايران در آن زمان مسلمان بوده اند, مى توان حكومت قاجار را نظام اسلامى دانست؟!
درباره نايب الصدر نيز چنين اشكالى وجود دارد. صاحب اين قلم باز هم مى گويد كه قصد دفاع همه جانبه از نايب الصدر را ندارد, بلكه او نيز مثل بسيارى ديگر, نقاط ضعف و قوتى دارد كه هر دو را بايد با هم ديد. مصحح محترم اطلاعات نايب الصدر در زمينه تاريخ باستان را تمجيد مى كند, اما به گونه اى شخصيت اصلى او را معرفى مى كند كه به قول امروزى ها بايد به آن (ترور شخصيت) نام داد. مصحح اگر علقه اى به شخصيت نايب الصدر ندارد, مى تواند بى طرفانه درباره او سخن بگويد; افزون بر آن مصحح بايد فرهنگ آن دوره جامعه ايرانى را در نظر داشته باشد.
مى توان با يك ادبيات علمى گفت: نايب الصدر از كارگزاران حكومت قاجار بوده و شايد اشكالاتى در كار او بوده است; اما تأكيد مكرر بر اينكه از جيره خواران دربار قجر بوده يا جيره خوار و مواجب بگير بوده يا اين كه جيره خوار دربار فاسد و ظالم قاجار بوده, چيزى جز ترور شخصيت و خارج شدن از موازين علمى را نمى رساند.
وابسته نشان دادن نايب الصدر و چند موضع گيرى مصحح در پاورقى ها, اين نكته را به ذهن متبادر مى كند كه ايشان نيز خط فكرى ضددينى شبيه فريدون آدميت و هما ناطق را با ادبياتى ديگر دنبال مى كند. تقليل دادن مذهب شيعه به فرقه با آن بار معنايى, چه چيزى را مى رساند؟! اين خط فكرى در صفحه ١٢٠ نيز ديده مى شود. مصحح در پاورقى شماره ٢ هنگام معرفى دين موسوى (يهود) مى نويسد: (پيروان آيين و دين توحيدى و جهانى و الهى يهود, كه به نام مقدس پيامبر بزرگ تاريخ بشريت حضرت موسى در منابع اسلامى, موسوى هم گفته مى شوند).
وى در همين صفحه, در پاورقى شماره ٤ درباره عكا مى نويسد: (… به همراه حيفا, به عنوان مركز جهانى آيين بهائيت (از مذاهب دين اسلام) شناخته شده… ).
تعريف آنچنانى از دين يهود و سپس بهائيت را آيين دانستن و چيزى را كه خارج از اسلام است, به آن نسبت دادن, چه چيزى را مى رساند؟!
وى در صفحه ١٤٤ نيز هنگام معرفى بندر يافع, در پاورقى شماره ٢ مى نويسد: (اين بندر بسيار زيبا كه پايتخت ادارى جمهورى اسرائيل است… ).
نسبت دادن جمهورى به اسرائيل, ديگر از عجايب روزگار است!
ييكسونگرى و گاه هتاكى نيز به گونه اى كه آقاى وهومن گفته, در متن سفرنامه وجود ندارد, بلكه بايد آن را با ديگر سفرنامه ها و متون آن دوره سنجيد و در ضمن در دوره قاجار بود. كافى است ادبيات نايب الصدر را با ادبيات مخالفان شيعه كه در همان دوره قاجار عليه شيعيان به كار مى بردند, مقايسه كنيم. در سراسر سفر حج به ايرانيان توهين و اهانت مى شده, حتى در مكه و مدينه نيز اين وضعيت وجود داشته است; اما چون نايب الصدر از اعتقادات شيعه دفاع كرده, يكسونگرى و هتاكى نام مى گيرد! حال در جايى نيز از مخالفان انتقاد كرده, ولى هتاكى نيست.
اما قضاوت مصحح درباره مقام علمى نايب الصدر را بسنجيد با اين دو پاراگراف از دكتر محجوب در مقدمه طرائق الحقائق:
اما آنچه مؤلف در كتاب كمتر متعرض آن شده و خفض جناح و اظهار فروتنى را كمتر در آن مقوله سخن گفته است, بيان مراتب علمى و ميزان قريحه و استعداد و فضل و كمال اوست. اين مطلب, با مطالعه دقيق اثر نفيس وى به دست مى آيد. مؤلف احاطه اى اعجاب انگيز به علوم رسمى عصر خويش از فقه و حديث و منطق و كلام و حكمت و فلسفه و تفسير و ادب فارسى و عربى داشته و همواره براى بيان مقاصد خويش به مأخذهاى دست اول و امهات كتب هر فن استناد كرده و شواهد بسيار آورده است. نگاهى مجمل, به فهرست كتاب هايى كه نام آنها در مجلد اول طرائق الحقائق آمده است, اين نكته را به اثبات مى رساند و از آن بر مى آيد كه مؤلف در شريعت, مجتهدى مسلم و در حكمت, فيلسوفى فرزانه و در طريقت, عارفى واصل است.
از شرح زندگانى او نيز, همين بر مى آيد. مؤلف در شيراز و عتبات عاليات, استادان متعدد ديده و از كتاب هاى مقدماتى هر فن گرفته تا مراتب عالى آن را, به كسب و تحصيل و تلمذ نزد استادان يك فن, نه مطالعه سطحى و آموختن اصطلاحات آن, فرا گرفته است و چون تربيت خانوادگى اش او را از هر گونه تعصب و سختگيرى و خامى بركنار مى داشت, با هر گروه نرد صحبت باخته و به همراهى هر فريق طريقى سپرده و فرق گوناگون اعم از متشرع و فقيه و حكيم و فيلسوف و عارف و صوفى را يار شاطر بوده است نه بار خاطر.
از همين روى, وسعت اطلاع و احاطه وى بر معارف اسلامى و علوم رايج عصر خويش حيرت انگيز است; خاصه اينكه اين سعه اطلاع, با جهانگردى و سير آفاق نيز در هم آميخته.٣
آنچه خوانديد, سخن دكتر محمدجعفر محجوب در ديباچه اثر ديگر نايب الصدر, يعنى طرائق الحقائق, بود بدون هيچ كاستى. نگارنده در اين زمينه قضاوتى نمى كند, اما خوانندگانى كه با محجوب و آثار وى آشنا هستند, خود مى توانند در اين زمينه قضاوت كنند.
انتقاد از حكومت عثمانى نيز در متن سفرنامه وجود دارد, ولى اين انتقادها نسبت به انحطاط و عقب ماندگى مسلمانان است كه نايب الصدر در قلمرو حكومت عثمانى نيز ديده است, نه آنكه آنها را به استهزا و سخره گرفته, عَلَم رسوايى و نالايقى حكام و دست نشاندگان آنها را برمى افرازد.
همين حكومت چند دهه بعد, به علت همين ضعف ها از هم فروپاشيد.
انتقاد ديگرى كه نايب الصدر به حكومت عثمانى وارد مى كند, در اكثر سفرنامه هاى حج دوره قاجارى وجود دارد و آن نيز عدم امنيت در راه هاى حج است كه تحت نظارت حكومت عثمانى بوده است. يكى ديگر از مواردى كه نايب الصدر از عثمانى ها انتقاد كرده و مصحح برآشفته, ناشى از عدم اطلاع و قضاوت يكطرفه وى است.
در سفرنامه هاى زيادى از ايرانيان, ورود محمل شامى و مصرى به مكه همواره با ديد انتقاد نگريسته مى شده است. اين دو محمل را دولت عثمانى از شام و مصر به راه مى انداخته كه محمل شامى به (محمل عايشه) همسر رسول خدا(ص) معروف بوده و محمل مصرى به محمل رسول خدا(ص) معروف بوده است و البته ايرانى ها به اشتباه يا به عمد آن را در بعضى موارد محمل حضرت فاطمه(س) دانسته اند. اين دو محمل و به ويژه محمل شامى, با تزئين فراوان به مكه مى آمد و هنگام ورود به مكه شليك توپ و ساز و آواز از ضروريات آن بوده است! گو اينكه ـ نعوذ باللّه ـ به سياحت مى رفته اند. پس از پايان مناسك حج نيز اين بساط به راه بوده و بدين گونه شكرگزارى مى كرده اند!
با توجه به آنچه گفته شد, نايب الصدر انتقاد مى كند كه: (از طرف مصر جند بلقيس و حزب ابليس وارد شده; محض احترام, شليك توپ و صداى ساز در حول محمل به حدى است كه عدى ندارد) (ص ١٥٠). البته در متن (چند بلقيس) آمده كه اشتباه خوانده شده است.
مصحح, ذيل حزب ابليس در پاورقى شماره ١, نوشته است: احتمال دارد كنايه از زنان يا اروپاييان باشد. اين تركيب كنايى, بسيار مستهجن و موهن است!

ييادآورى
سفرنامه حج نايب الصدر با تمام آنچه گفته شد, بدون كم و كاست و بدون برطرف كردن اشكالات فوق, به تازگى در ضمن مجموعه چهار جلدى سفرنامه هاى خطى فارسى (ج ٢, ص ٣٠ ـ ٢٦١) توسط نشر اختران منتشر شده است.٤ البته در اين مجموعه, سفرنامه اى از نظام العلماى تبريزى به عتبات با نام سفرنامه غروى وجود دارد كه نگارنده قصد انتشار آن را داشت, ولى با چاپ اين مجموعه منصرف شد; اما پس از ماجراى نايب الصدر بر آن هم مرورى كرد كه خوشبختانه وضعيت, خيلى بهتر است. در اين سفرنامه مختصر (ج ٣, ص ٣١٥ ـ ٣٤٥) افتادگى ها و اشتباه خوانى ها كم است و آقاى وهومن به خوبى از عهده كار برآمده است; با وجود اين در صفحه ٣٣٧ دوباره خبط بزرگى مرتكب شده است كه آن نيز مايه تعجب است: پس از پاراگراف اول, چهار دعا در متن چاپ سنگى وجود دارد كه مؤلف آنها را هنگام اقامت در كربلا خوانده و در سفرنامه خود آورده است; اما مصحح هر چهار دعا را حذف كرده و امانتدارى را رعايت نكرده است; جالب آنكه خود در پاروقى متذكر شده كه آنها را حذف كرده است.
نكته آخر آنكه: قضاوت غيرمنصفانه درباره اشخاص و به ويژه روحانيون و مذهبى ها در اين سفرنامه نيز به چشم مى خورد. دو پاراگراف زير نمايانگر اين موضوع است:
نظام العلماء فردى متمول و سرمايه دار و معنون بوده كه به دليل شهرت, ثروت و وابستگى به دربار قاجار, در تبريز (دولت سايه) مقتدرى از ميان دوستان و اقوام و آشنايان فراهم آورده و به حيف و ميل اموال عمومى و غارت و چپاول مردم مى پرداخته است.
در سال ١٣١٣ ق مردم تبريز كه از جنايات وى, دبيرالسلطنه و وكيل الملك, به ستوه آمده بودند, سر به شورش نهادند.
اى كاش مصحح حداقل تذكره علويه را خوانده بود و تمام قضاياى ١٣١٣ تبريز و دفعه ديگر آن را در سال ١٣١٦ بدون واسطه از خود نظام العلماء مى ديد و آن گاه ضمن مقايسه آن با منابع ديگر و با تحقيقى فراگير, چنين قضاوتى مى كرد. شتابزده نمى توان نسبت غارت و چپاول مردم يا جنايت به كسى داد.

خاتمه
آنچه آمد نه يك انتقام گيرى از سر هوس, بلكه احساس وظيفه علمى بود كه نگارنده سعى كرد از جاده انصاف خارج نشود و حب و بغض به خود راه ندهد. اگر در بعضى جاها قلم گرم رو شده, اميد آنكه استادان و پژوهشگران, حمل بر بى ادبى نكنند و آقاى وهومن نيز با سعه صدر آن را پذيرا باشند.
و آخرُ دعوانا اَن الحمدللّه رب العالمين.

١. گو اينكه نام مصحح مستعار است. سايت بازتاب در ١٧ مرداد ١٣٨٥ در اين رابطه مطلبى منتشر كرد كه برخى موارد و موضع گيرى هاى آن در اين كتاب تأييد مى شود و در آخر اين نوشتار (نقد اخلاقى) به چند مورد آن اشاره شده است.
٢. در اين زمينه نمونه هاى فراوانى وجود دارد كه به همين يك مورد بسنده شد.
٣. محمدمعصوم شيرازى, معصوم على شاه (نايب الصدر); طرائق الحقائق; تصحيح محمدجعفر محجوب; تهران: كتابخانه سنائى [بى تا], ص ٣ ـ ٤.
٤. مشخصات كتاب فوق بدين صورت است: سفرنامه هاى خطى فارسى; تصحيح هارون وهومن; تهران: اختران, ١٣٨٨. البته بناى مصحح بر آن است كه كتاب را تا نوزده مجلد منتشر نمايد.