آیینه پژوهش
(١)
چگونه منتقدان را كله پا كنيم؟ - اسلامی سید حسن
١ ص
(٢)
دستاوردهاى نظريه نقد منبع در تحليل متون عربى سده هاى ميانه - آقايى سيد على
٢ ص
(٣)
ميراث بى نظير مسجد جامع صنعا - نیل ساز نصرت
٣ ص
(٤)
تفسير اثنى عشرى و مؤلف آن - استادى رضا
٤ ص
(٥)
ناخنكى بر كار مردى سترگ خرده نقدى بر ترجمه نهج البلاغه - شهیدی
٥ ص
(٦)
غياث الدين دشتكى و كتاب (اخلاق منصورى) - جاهد محسن
٦ ص
(٧)
نقدها را بود آيا كه عيارى گيرند؟ نقد مقاله (آيا قياس فقهى همان قياس منطقى است؟) - مقدس سعید
٧ ص
(٨)
شاهكارى از احياى متون داستان يك عقبگرد - اباذری علیرضا
٨ ص
(٩)
نيم نگاهى به كتاب قيام مختار - حسن پور سيدعبدالكريم
٩ ص
(١٠)
جانشينان پيامبر(ص)در پرتو شرح نهج البلاغه - احمدوند فاطمه
١٠ ص
(١١)
نقد و بررسى كتاب روانخوانى و تجويد قرآن كريم - آسه جواد
١١ ص
(١٢)
معرفى هاى گزارشى -
١٢ ص
(١٣)
مجله هاى پژوهشى -
١٣ ص
(١٤)
كتابشناسى آثار ياقوت حموي - پاكستانى الهى
١٤ ص
(١٥)
درگذشتگان - اشكورى
١٥ ص

آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - ناخنكى بر كار مردى سترگ خرده نقدى بر ترجمه نهج البلاغه - شهیدی

ناخنكى بر كار مردى سترگ خرده نقدى بر ترجمه نهج البلاغه
شهیدی

نهج البلاغه; ترجمه سيدجعفر شهيدى; تهران: شركت انتشارات علمى و فرهنگى, ١٣٨٣ .
دكتر شهيدى
شادروان, دانشمند كم نظير, استاد دكتر سيدجعفر شهيدى رحمةاللّه عليه, فراتر از آن است كه وصف وى در مقدمه اى كوتاه بر مقاله اى در باب ترجمه وى از نهج البلاغه بگنجد. همين قدر مى گويم كه از زمان حضورم در ستاد انقلاب فرهنگى (اوايل دى ماه ١٣٦٠ ش) تا زمان رحلت ايشان در دى ماه ١٣٨٦ به ويژه در ده, پانزده سال نخست كه درگير برنامه ريزى براى بازگشايى دانشگاه ها و تدوين كتاب هاى درسى و تربيت استاد بوديم, پيوسته در جلسات تصميم گيرى خدمتشان مى رسيدم.
شايد هيچ گاه نشد كه وقت نماز برسد و آهسته از جلسه برنخيزد و در گوشه اى دور از جمع نماز اول وقتش را نخواند. اگر كسى را هم مى ديد كه نماز مى خواند يا مى خواهد بخواند, هر كس و در هر سن و سال كه بود, به او اقتدا مى كرد. گاه با بنده بر سر همين كار درگير مى شد. هرچه مى گفتم استاد, آخر سيادت, علم, سن و سال, تقوا و ساير فضائل شما به ما اين اجازه را نمى دهد, با همان شيرينى و شوخ طبعى اش مى گفت: شما كه از حجّاج بدتر نيستى! او پيشنماز مى شد, شما چرا نباشى؟!
شهيدى در تواضع به راستى آيتى بود. هر كس با او برخورد مى كرد, هرگز گمان نمى برد كه اين شخص, همان دكتر شهيدى استاد قدر اول, نامبردار, صاحب آثار فراوان در زمينه هاى گوناگون ادبى, تاريخى و رئيس لغت نامه دهخداست. آن قدر ساده و صميمى و باصفا و يكرنگ و بى روى و ريا و بى تكلّف بود كه در همان نخستين برخورد, اين ويژگى ها كاملاً به رأى العين در وى مشاهده مى شد. سادگى و صفاى آغاز طلبگى اش را در طول ساليان دراز عمر همچنان حفظ كرده بود و اين خود نعمت بزرگى بود. در طول بيست و چند سال مصاحبت يك بار نديدم در باب مسائل مالى و حق حضور در جلسات و امتحان گرفتن و حتى حق ّ التأليف آثارش سخنى بر زبان بياورد. راستى كه مناعتى مثال زدنى داشت.
شهيدى به زبان فارسى عشق مى ورزيد. همواره در گفتار و رفتار با تمام توان مى كوشيد اين زبان به بهترين شيوه آموخته شود و همگان آن را با بهترين روش بگويند و بنويسند و خود هم, نمونه بارز اين كار بود. سالى كه جايزه اى به وى دادند, آن را به آموزش و پرورش داد و گفت اين را به دبيران فعال و دلسوزى بدهيد كه در نقاط محروم فارسى تدريس مى كنند!
شهيدى در زمينه هاى گوناگون علمى از فقه و كلام و تفسير و رجال و تاريخ و بلاغت و زبان و ادبيات عرب و زبان و ادبيات فارسى استاد مسلم بود. در تدريس, بيانى رسا داشت و با شاگردانش همچون پدرى مهربان بود; هم معلم بود و هم مربى. اساساً حضور و حتى سكوت وى در غير جلسات درس هم آموزنده بود.
شهيدى حق پذير و حق گزار بود. يكى از كتاب هايش را نقد كردند, وقتى ديد گفت, اين موارد مبناى من است و در واقع اختلاف, مبنايى است; اما بقيه را با روى باز و با سپاسگزارى پذيرفت و در چاپ هاى بعد اعمال كرد.

ترجمه نهج البلاغه
نهج البلاغه, هم به لحاظ ساختار بلاغى و هم از جهت محتوا به قدرى عظيم و فخيم است كه اولاً فهم درست و ثانياً شرح و تفسير و ثالثاً ترجمه درست و دقيق آن, كارى است سخت و دشوار و راستى كه كمتر كسى از عهده ترجمه دقيق و رساى آن برمى آيد. فارِس اين ميدان, كسى است كه به واژگان و ساختار بلاغى و محتواى نهج البلاغه نيك, آگاه باشد و به زبان مقصد (در اينجا فارسى) و ساخت و بافت و بلاغت آن هم كاملاً مسلط و در گزينش واژگان و تركيب جمله ها در برابر متن, ژرف بين و ورزيده و دقيق باشد و دريغا كه در بيشتر ترجمه هايى كه من ديده ام يا متن درست دريافت نشده يا ترجمه نارسا بوده است و يا هر دو نقيصه را داشته اند.
اما مرحوم دكتر شهيدى كسى بود كه هم در فهم درست ساختار و محتواى نهج البلاغه و هم در گزينش معادل درست و رسا و گويا در زبان فارسى براى آن نيك توانا و چيره دست بود. واژه ها و جمله هايى كه از متون دلنشين فارسى برگزيده و در ترجمه خويش به كار برده است, كارمايه و دستورالعملى است براى نويسندگان و مترجمان تا به هنگام نگارش از آنها بهره گيرند و نوشته خويش را بدان ها بيارايند. تعليقات شهيدى بر ترجمه نهج البلاغه, خود نشان بارزى است از احاطه وى به تاريخ اسلام و فنون و انواع بلاغت و لغت و اشعار و ادب عربى است.
به همين جهت وقتى ترجمه نهج البلاغه استاد منتشر شد, اين بنده سخت مشعوف و مطمئن شدم كه پس از ترجمه هايى كه يا در فهم محتوا و يا به ويژه در رساندن مقصود به زبان رسا و بليغى فراخور متن نهج البلاغه نقايصى داشته اند, اكنون ترجمه اى به قلم استادى چون دكتر شهيدى درمى آيد كه ديگر يكسره از آن نقايص پيراسته است; از اين رو در زمان حيات ايشان تنها يكى دو بار به ترجمه مراجعه كردم و اندك نقيصه اى يافتم, اما چندان نبود كه قابل طرح در خدمت استاد باشد و فرصت هم نيافتم مقدار بيشترى را ببينم تا اگر ايراد بيشترى يافتم, به خدمتشان عرضه كنم ـ كه بى گمان مى پذيرفت و سپاس هم مى گزاشت ـ اما دريغا كه چنين نشد. بعد از رحلت استاد, بر پايه شيوه ام كه هرچند يك بار, همه يا بخش هايى از نهج البلاغه را مرور مى كنم, اين بار ضمن مرور متن به ترجمه دكتر شهيدى هم نگريستم و نكاتى به نظرم رسيد كه گمان مى كنم يادآورى برخى از آنها روح حق پذير استاد ـ رضوان اللّه عليه ـ را خرسند خواهد ساخت.

منشأ بروز پاره اى مشكلات
به گمان بنده, مشكل اساسى اين ترجمه اين است كه استاد بزرگوار خواسته اند ترجمه را مسجع سازند. بر اين اساس فرموده اند: (سخنان مولى چنان كه مى بينيم در علوّ معنى به زيورهاى لفظى نيز آراسته است; استعاره, تشبيه, جناس, موازنه, سجع و مراعات النظير, مخصوصاً صنعت سجع كه در سراسر كتاب ديده مى شود; بدين رو كوشيدم تا در حد توانايى خويش, ضمن برگرداندن عبارت عربى به فارسى, چندان كه ممكن است صنعت هاى لفظى را نيز رعايت كنم… اما مترجم بر اين دقيقه آگاه بوده است كه نبايد معنى فداى آرايش لفظ گردد; بدين رو در حد توانايى كوشيده است هر دو جنبه رعايت شود).١ اما كسانى كه با فن ترجمه سروكار دارند, مى دانند كه اصل ترجمه آن هم ترجمه متنى چون نهج البلاغه چه اندازه دشوار است, چه رسد به اينكه بخواهيم آن را در قالب عبارات مسجع هم درآوريم; به همين جهت با آن همه توانايى و احاطه استاد به ساختار معنايى و لفظى هر دو زبان, در ترجمه موجود مشكلاتى بروز كرده است كه براى نمونه به برخى از آنها اشاره مى شود:
١. (الذى لايُدرِكُهُ بعدالهمم ولايَنالُه غَوصُ الفِطَن): خدايى كه پاى انديشه تيزگام در راه شناسايى او لنگ است و سرِ فكرت ژرف رو, به درياى معرفتش بر سنگ.٢
ملاحظه مى شود كه اين ترجمه هرچند مضمون متن را ـ كه ناتوانى خردها و هوش هاى ژرف انديش و تيزبين از شناخت ذات پاك خداوند است ـ در قالب عباراتى مسجع و با استعاراتى زيبا آورده, اما حق اين است كه از متن به دور افتاده است; زيرا در متن نه پايى آمده است و نه صفت لنگى و نه سر فكرت و نه سنگى; تنها ساختن سجع سبب آوردن اين عبارات شده است.
ترجمه متن بايد اين چنين باشد: آن (خدايى) كه درازناى همت ها (همت هاى دورنگر و بلند) او را درنمى يابند و غواصى هوش ها ـ يا هوشمندان ـ (در درياى معرفت او) به او دست نخواهند يافت.
٢. (اِلاّ ابليس, اعتَرته الحميّة وغَلَبَت عليه الشقوة… فأعطاه اللّه النّظِرةَ استحقاقاً للسّخطَة واستتماماً للبليّة وإنجازاً للعِدَة… ): جز شيطان, كه ديده معرفتش از رشك تيره شد و بدبختى بر او چيره… پس خدايش مهلت بخشيد كه خشم را سزاوار بود و كامل شدن بلا و آزمايش را درخور و بكار و وفاى به وعده را چه كسى كند چون پروردگار!٣
در اينجا هم ساختن سجع تيره و چيره… و سزاوار و بكار و پروردگار, عبارات را از قالب ترجمه بيرون آورده و بخشى از معنى را هم دگرگون ساخته است; زيرا معناى (اعترته الحميّة) اين است: (حميّت (كبر و نخوت) بر او عارض گرديد) ـ نه (ديده معرفتش از رشك تيره شد)! ـ و ترجمه بقيه متن هم اين است: (پس خدايش مهلت بخشيد تا (بيشتر) مستوجب خشم گردد٤ و آزمايش (او و آدميان) را به كمال برساند و تا به وعده (خويش كه عبادات پيشين او را بى پاداش نخواهد گذاشت)٥ وفا كند).
ملاحظه مى شود كه تعبير اضافى (چه كسى كند چون پروردگار!) تنها براى افزودن بر سجع سزاوار و بكار آورده شده است و ربطى به معناى (إنجازاً للعدة) ندارد.
٣. (فباع (آدم) اليقين بشكّه والعزيمةَ بوهنه… وأهبَطَه الى دار البليّة وتناسل الذريّة): … تا يقين را به گمان بفروخت و آتش دودلى بر و بار عزم او را بسوخت… و او را بدين سراى فرود آورد تا دمى از رنج نياسايد و همى فرزندان زايد.٦
ترجمه: (پس (آدم) يقين (خود را) به شك شيطان و عزم استوار (خويش) را به (وسوسه) سست بنياد او فروخت… و خداوند او را به سراى ابتلا (و آزمون) و پيدايش پياپى زاد و رود فرود آورد).
در اينجا هم مى بينيم كه عبارت (آتش دودلى بر و بار عزم او را بسوخت), فقط براى قرينه سازى (فروخت) آمده است; وگرنه, در متن نه (نار) هست و نه (احراق). عبارت (تا دمى از رنج نياسايد) هم براى قرينه سازى باو (همى فرزندان زايد) آمده, وگرنه چنان كه ديديم, ترجمه (دارالبليّه) اين نيست.
در همين خطبه ترجمه جمله مهم (ويثيروا لهم دفائن العقول) فراموش شده است.
٤. (فقد ارعدوا وابرقوا, ومع هذين الفشلُ ولسنا نُرعد حتى نوقعَ ولانُسيل حتّى نُمطِر): چون برق درخشيدند و چون تندر خروشيدند; با اين همه كارى نكردند و واپس خزيدند. ما تا بر دشمن نتازيم گردن دعوى برنمى افرازيم و تا نباريم, سيل روان نمى سازيم.٧
ترجمه: (تندروار خروشيدند و برق آسا درخشيدند و اين دو با سستى (و شكست) همراه است, اما, ما تا سخت بر دشمن نتازيم تندروار نخروشيم و تا نباريم سيلاب روان نسازيم).
در اينجا هم مى بينيم كه اولاً ترجمه (ارعدوا وابرقوا) اشتباهى جابه جا شده است; ثانياً جمله (واپس خزيدند) كه معادلى در متن ندارد, براى قرينه سازى با (درخشيدند و خروشيدند) افزوده شده, همچنين جمله (گردن دعوى برنمى افرازيم) ـ كه از اين بيت سعدى:
هركه گردن به دعوى افرازد
خويشتن را به گردن اندازد
گرفته شده ـ با آنكه از نظر بلاغى خوب است, اما معادل درستى براى (نُرعدُ) نيست و تنها براى قرينه سازى با (نتازيم) و (نمى سازيم) آورده شده است.
٥. (قداستطعموكم القتالَ فأقرّوا على مذّلةٍ وتأخير محلّةِ, أو رَوُّوا السّيوف من الدّماء تُروَوا من الماء): از شما خواستند تا دست به جنگ بگشاييد پس يا به خوارى برجاى بپاييد و از رتبه اى كه داريد فروتر آييد يا شمشيرها را از خون تر كنيد و آب را از كف آنان به در كنيد.٨
ترجمه: (سپاه معاويه) از شما طعام جنگ خواستند اكنون يا بر مذلتى (شرف سوز) و واپس افتادن از منزلتى (مقدّم) بيابيد يا شمشيرها را از خون ها سيراب كنيد تا از آب سيراب شويد).
در اينجا, جمله (از شما خواستند تا دست به جنگ بگشاييد), مانند برخى ترجمه هاى ديگر فاقد ظرافت استعاره (طعام جنگ خواستن) در (استطعموكم القتال) است و در عبارت (يا شمشيرها را از خون تر كنيد و آب را از كف آنان به در كنيد), معناى سيراب كردن شمشير از خون و سيراب شدن از آب ـ كه در متن حاوى زيباترين لفظ و محتوا و در اوج بلاغت است ـ نيامده, آن هم فقط براى قرينه سازى (تر كنيد) و (به در كنيد)!
٦. (وقد رأيت جَوْلتَكم وانحيازكم عن صفوفكم تحوزكم الجُفاة الطَغام واعراب اهل الشام… ولقد شفى وحاوحَ صدرى أن رَأيتَكُم بأخَرَةٍ تحوزونهم كما حازوكم… ): همانا, از جاى كنده شدن و بازگشت شما را در صف ها ديدم, فرومايگان گمنام و بيابان نشينان از مردم شام شما را پس مى رانند… سرانجام سوز سينه ام فرو نشست كه در واپسين دم ديدم آنان را نديد چنان كه شما را راندند… .٩
ترجمه: (تاختن و از صف ها بيرون آمدن (و حمله بردن) شما را (بر دشمن) ديدم, در حالى كه درشت خويان فرومايه و باديه نشينان شام شما را در ميان گرفته بودند… ; اما سوزهاى سينه ام را درمان بخشيد, اينكه ديدم سرانجام شما آنها را در ميان گرفتيد, چنان كه شما را در ميان گرفتند… ).
جولة = تاخت و تاز و تك آوردن و انحياز وقتى با عن متعدى شود به معناى جداشدن از, و در اينجا مراد جداشدن از صف و رفتن به آوردگاه براى رزم است و حَوز و حيازت = گردآوردن و فراگرفتن. دسته اى از لشكر اميرالمؤمنين(ع) در صفين, از صف جدا شدند و بر سپاه معاويه تاختند, اما برخى درشت خويان فرومايه و باديه نشينان شامى آنها را در ميان گرفتند و در اينجا بود كه امير(ع) سخت نگران گرديد و سينه اش به جوش آمد; اما سپاهيان وى سرانجام آنها را به شدت فرو كوفتند و تار و مار كردند و سوز سينه وى فرو نشست. ترجمه اى كه مرحوم استاد در اينجا آورده, مانند برخى ترجمه هاى ديگر, برگرفته از شرح ابن ابى الحديد است و چنان كه ديديم, در اينجا شرحى است ناصواب و ترجمه هاى مبتنى بر آن هم اشتباه است.
٧. (ان ّ هذا المال ليس لى ولالك وانما هو فييُ للمسلمين وجَلَب اسيافهم فإن شركتَهم فى حربهم كان لك مثلُ حظّهم والاّ فجناة ايديهم لاتكون لغير افواههم): اين مال نه از آنِ من است و نه از آنِ تو, بلكه فىء است و از آنِ همه مسلمانان و براى به خدمت گرفتن شمشير آنان. اگر تو در جنگ با آنان يار باشى, چون ايشان از مال برخوردار باشى, وگرنه آنچه به دست آرند نبايد ديگران بخورند.١٠
ترجمه: (همانا اين مال نه از آنِ من است و نه از آنِ تو, بلكه غنيمتى است از آنِ (همه) مسلمانان, و فرآورده شمشير آنها; پس اگر تو هم در جنگ با آنها شركت جسته اى, (سهمى) همانند سهم آنان دارى, وگرنه, چيده دست آنها براى غير دهانشان نخواهد بود).
در نوشته استاد, عبارت (جَلَب اسيافهم) براى به خدمت گرفتن شمشير آنان ترجمه شده است. با آنكه در اينجا مراد اشاره به مالى است كه تا كنون در اثر جهاد به دست آمده, نه مالى كه براى به خدمت گرفتن شمشير آنان در آينده به كار رود. در دو جمله بعد از آن هم, به جهت همان قرينه سازى ـ چنان كه مى بينيم ـ مضمون متن, آن طور كه بايد در ترجمه نيامده است; زيرا تعبير (فجناة ايديهم لاتكون لغير افواههم) اشاره به شيوه اى است رايج آن روزگار كه هركس به بيابان يا كشتزار مى رفت, از گياهان خوردنى مى چيد و مى خورد و چون گياه چيده دست خودش بود, آن را نتيجه نيروى دست خويش مى دانست و به كسى حق نمى داد آن را از دهان وى بربايد.
٨. (أليس قد ظعنوا جميعاً عن هذه الدنيا الدنيّة والعاجلة المنغّصة, وهل خُلّفتُم إلاّ فى حُثالة لاتلتقى بذمّهم الشفتان, استصغاراً لِقَدرِهم وذَهاباً عن ذكرهم): آيا جز اين است كه همگان رخت بربستند و از اين جهان پست و گذران, و تيره كننده عيش بر مردمان دل گسستند؟ و شما مانديد! گروهى خوار و بى مقدار, كه از خردى رتبت, لب نخواهد به هم خورد تا نامشان را به زشتى برد و همى خواهد يادشان را از خاطر بسترد.١١
ترجمه: (آيا جز اين است كه (آن نيكان و آزادگان و… ) همگان از اين دنياى پست زودگذر تيره ساز زندگى رخت بربستند؟ و مگر نه اين است كه شما را فقط در ميان مشتى فرومايه بر جاى نهاده اند كه حتى براى خوارشمردن قدر آنها و از ياد بردنشان هم, دو لب در مذمّتشان به هم نمى خورد؟)
از آنجا كه استاد بر اساس نسخه عبده ترجمه كرده است و در نسخه وى (خُلِقتم) آمده, هم متن و هم ترجمه دچار آشفتگى و انحراف از مقصود شده است. با آنكه در نسخه ابن ابى الحديد به جاى (خُلِقتُم) با قاف (خُلّفتُم) با لام مشدد و فاء ساكن است و سخن سنجان مى دانند كه تنها همين درست است, تعبير (فى حثالة) كه ظرف است, با (خُلّفتم) سازگار است نه با (خُلقتم) و همچنين سياق سخن ـ كه امام(ع) مى خواهد بفرمايد: آن نيكان و آزادگان و… رفتند و شما را در ميان فرومايگانى بر جاى گذاشتند كه از بس بى مقدارى ارزش نكوهش هم ندارند ـ با قطع و يقين همين را مى رساند, اما در ترجمه اى كه بر پايه متن عبده (خُلِقتم) آمده, اولاً جمله (شما مانديد) ما به ازائى در متن ندارد, ثانياً نكوهش تندى كه متوجه ديگران بوده, به مخاطبان معطوف گرديده و ثالثاً جمله (و همى خواهد يادشان را از خاطر بسترد), براى همان قرينه سازى, حالت ايجابى پيدا كرده است با آنكه ـ چنان كه ديديم ـ جنبه سلبى دارد, يعنى حتى شايسته نام بردن براى نكوهش نيستند.
چندين ترجمه ديگر هم كه ملاحظه شد, دچار همين اضطراب و آشفتگى شده اند; يعنى متن را خُلِقتم با قاف و ترجمه را ترجمه خُلّفتم با لام مشدد و فاء ساكن, آورده اند!
٩. (فلوقبلت دنياهم لأحبّوك ولو قَرَضت منها لأمنُوك): اگر دنياى آنان را مى پذيرفتى, تو را دوست مى داشتند و اگر از آن به وام مى گرفتى, امينت مى انگاشتند.١٢
ترجمه: (اى ابوذر) اگر دنياى آنان را مى پذيرفتى, تو را دوست مى داشتند و اگر (چيزى) از آن جدا مى كردى (و براى خودت برمى داشتى, مانند آنها مى شدى و ديگر نمى توانستى آنها را سرزنش كنى و به همين جهت) از دستت آسوده مى شدند).
در اينجا اولاً سياق سخن با قرض گرفتن و امين شمردن ابوذر به عنوان قرض گيرنده, به هيچ روى نمى سازد; چرا كه اصلاً زمينه چنين كارى و انديشه اى ـ كه ابوذر وام بگيرد ـ وجود ندارد, بلكه مراد اين است كه او هم مانند ديگران از اموال عمومى چيزى بردارد و به رنگ جماعت درآيد و ديگر نتواند آنها را به خاطر دست اندازى به بيت المال ملامت كند و در نتيجه از دست وى آسوده شوند; ثانياً لفظ (قرض) در اصل به معناى بريدن و جداكردن است و مقراض را هم, به همين جهت مقراض مى گويند و براى وام گرفتن اقتراض و استقراض به كار مى رود نه قرض; ثالثاً اَمِنَ به گفته اقرب الموارد به معناى سَلِم (آسوده شد) است نه (امين شمرد). براى (امين شمرد) ائتمن به كار مى رود و اين متن, أَمِنَ است نه ائتمن.
١٠. [وقد وقعت مشاجرةُ بينَه وبينَ عثمانَ, فقال المُغيرةُ بنُ الاخنس لعثمان: أنا أكفيكه فقال على عليه السلام للمغيرة]: يابنَ اللعين الابتر, والشجَرة التى لااصلَ لها ولا فرعَ, أنت تكفينى؟ واللّهِ ما اعزّاللّهُ من انت ناصره, ولا قام من انت مُنهِضُه. اُخرُج عنا أبعَدَاللّه نواك, ثم أبلِغ جُهدك فلا أبقى اللّه عليك إن أبقيت:
[ميان او و عثمان نزاعى رخ داد. مغيره پسر اخنس,١٣ عثمان را گفت: من او را كفايت مى كنم. اميرالمؤمنين على(ع) مغيره را فرمود: ] فرزند لعين ابتر, و درخت بى ريشه و بر! تو مرا كفايت مى كنى؟ به خدا سوگند, كسى را كه تو ياور باشى خدايش نيرومند نگرداند و آن كه تواش برخيزانى برپا نماند. از نزد ما بيرون شو! خدايت خير ندهاد, پس هركار كه خواهى بكن كه اگر زنده مانى, خدايت از رحمت دور كناد!١٤
ترجمه: ميان آن حضرت و عثمان بگو مگويى رخ داد. مغيره پسر اخنس به عثمان گفت: من به جاى تو او را بسنده ام (تو كار نداشته باش من از پس او برمى آيم). على عليه السلام فرمود: اى پسر آن ملعون بى فرزند!١٥ و آن درختى كه نه ريشه دارد و نه شاخه, تو مرا بسنده اى؟ به خدا سوگند كه خدا عزت ندهد به آن كه تو ياورش باشى و برنخيزد آن كه تو او را برخيزانى. از نزد ما بيرون رو ـ كه خدا سرايت را (از خير) دور سازد ـ يا خدايت باران رحمت ندهاد ـ سپس هرچه در توان دارى به كار بند ـ خدايت باقى نگذارد اگر (كسى را) ـ يا مرا ـ باقى بگذارى ـ يا خداى بر تو رحمت نياورد اگر (بر كسى) ـ يا بر من ـ رحمت آورى.
چنان كه مى بينيم در ترجمه مرحوم استاد, براى مراعات سجع ميان ابتر و بر و نيز ميان نگرداند و برپا نماند, فرع كه به معناى شاخه است به (بر) كه به معناى ميوه است و (ماقام) كه به معناى (برنخاست) ـ و در اينجا به معناى مضارع (برنخيزد) ـ است, به (برپا نماند) برگردانده شده است: (أبقيت) را هم كه به قرينه (لاأبقى اللّه عليك) بايد (على أحد) يا (على ّ) از آن حذف شده باشد و به همان معناى باقى گذاشتن كسى يا رحمت آوردن بر كسى است, به (زنده مانى) ـ به معناى (بَقيتَ) ـ ترجمه كرده اند كه اشتباه است.

١. مقدمه, ص كا ـ يط.
٢. ترجمه دكتر شهيدى, ص ٢.
٣. همان, ص ٥.
٤. مهلت دادن براى اين است كه در آينده مستوجب عذاب بيشترى گردد نه اينكه در گذشته سزاوار خشم بود!
٥. اين تفسير از مرحوم ميرزا حبيب اللّه خوئى است.
٦. همان, ص ٥.
٧. همان, ص ١٤.
٨. همان, ص ٤٤.
٩. همان, ص ١٠٠.
١٠. همان, ص ٢٦٥.
١١. همان, ص ١٢٨.
١٢. همان, ص ١٢٩.
١٣. اخنس از اكابر منافقان و از كسانى بود كه در روز فتح مكه فقط با زبان ـ و نه با قلب ـ اظهار اسلام كرد. پسرش ابوالحكم برادر مغيره در جنگ احد به دست اميرالمؤمنين(ع) كشته شد. بغض و كينه مغيره نسبت به على عليه السلام از اين جهت بود (به نقل از: شرح ابن ابى الحديد).
١٤. همان, ص ١٢٣.
١٥. مراد اين است كه چون تو فرزندى, از بس فرومايگى, بود و نبودش يكى است.