آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦
نقد و بررسى تاريخ جهانگشاى جوينى شرح سيد شاهرخ موسويان
منصوری مجید
تاريخ جهانگشاى جوينى, علاءالدين عطاملك بن بهاءالدّين محمّدبن محمّد الجُوينى, به كوشش: سيّدشاهرخ موسويان, چاپ اوّل, ١٣٨٥, تهران.
آنچه در اين سطور از نظر خوانندگان مى گذرد, نقدى است بر كتاب تاريخ جهانگشاى جوينى, شرح سيد شاهرخ موسويان. اين كتاب به سبب حروفچينى جديد و در بر داشتن هر سه جلد تاريخ جهانگشا در يك مجلد تا حدودى با استقبال دانشجويان و علاقه مندان به تاريخ و ادبيات قرار گرفت, ليكن از اشتباهات كوچك و بزرگ خالى نبود. به همين علت بنده بر آن شدم تا برخى اشتباهات و لغزش هاى شارح را باز نمايم تا خوانندگان اين كتاب از اغلاط آن نيز آگاه شوند.
نقد حواشى تاريخ جهانگشاى جوينى
١. (… مثل مار چند سر باشد كه شبى سرماى سخت افتاد. خواستند تا در سوراخ خزند و دفع سرما كنند. هر سر كه در سوراخ مى كرد, سر ديگر منازعت مى نمود تا بدان سبب هلاك گشتند و آنكه مار يك سر بود و دنبال بسيار در سوراخ رفت و دنبال و تمامت اعضا و اجزا را جاى داد و… ) (ص١٤٠).
گفته اند: (دنبال بسيار: داراى دم بلند).
نخست اينكه بسيار به معناى بلند در متون ما ديده نشده است. ديگر اينكه از فحواى عبارت به خوبى آشكارست كه (مار چند سر) در برابر (مار بسيار دنبال) (داراى دُم هاى متعدد) قرار گرفته است. چه اگر ما بسيار دنبال را داراى دُم بلند معنا كنيم, در اين صورت تشبيه فوق نيز از اعتبار ساقط است. بنابراين (مار با دنبال بسيار) به معناى داراى دُم هاى بسيار و چند شاخه آمده است كه در مقابل مارِ چند سر قرار مى گيرد.
٢. (منكسار نوين, تفحّص احوال آغاز نهاد و سبب انكار ايدى قوت, كار عقوبت و مطالبه را به پاى مى داشتند. (٣) دست هاى او چنان ببستند كه از بى طاقتى بر روى افتاد. چوبى در شقيقه او محكم شد… ) (ص١٤٦).
در حاشيه(٣) نوشته اند: (به پاى مى داشتند: به تأخير مى انداختند).
حتّى اگر كسى از پيش و پس اين عبارات نيز آگاه نباشد, مى تواند بفهمد كه (به پاى داشتن) در اينجا به معناى ادامه دادن آمده است, چه در جملات بعدى عقوبت هايى كه بر ايدى قوت مى رود, برشمرده مى شود. معناى عبارت چنين مى شود: به سبب انكار كردن ايدى قوت(نقشه كشيدن عليه مسلمانان را) كار عقوبت و بازخواست را ادامه مى دادند.
٣. ([كوچلك] با لشكر آنجا رفت و در هر خانه كه كدخدايى بود, از لشكر او كسى در آنجا نزول كرد, چنان كه تمامت به يك جاى و يك خانه و يك خانه جمع شدند و جور و ظلم و فساد آشكارا شد) (ص١٥٦).
در حاشيه به نقل از علّامه قزوينى نوشته اند: (مقصود از اين عبارات چيست) (نك: جهان گشاى جوينى, ج١, ص٤٩).
مقصود از عبارات فوق اين است كه وقتى لشكر كوچلك به كاشغر فرود آمدند, هر كدام از لشكريان او در خانه يكى از اهالى كاشغر نزول كردند.
امّا عقده متن و پيچيدگى آن در عبارت (چنان كه تمامت به يك جاى و به يك خانه جمع شدند) است. به خوبى آشكار است كه تمامت به جاى (هر يك از آنها) آمده است, بدين گونه كه هر يك از آنها در يك جاى و يك خانه جمع شدند. مقصود از يك در (يك جاى) و (يك خانه) بيان مجردِ عدد نيست, بلكه بيان نكره و عدد توأمان است, يعنى هر يك از آنها در يك خانه فرود آمدند.
مصدّق اين مدّعا در صفحه بعدى ديده مى شود: (و چون كوچلك منهزم شد, هر كس كه در خانه هاى مسلمانان مقام داشتند, در يك لحظه چون سيماب در خاك ناچيز گشتند) (ص١٥٧). بنابراين مشخص مى شود كه هر يك از لشكريان كوچلك در خانه يكى از مسلمانان كاشغر مقام گزيده بودند كه با صولت لشكر مغول چون سيماب در خاك ناچيز مى شوند.
به نظر مى رسد در روزگار گذشته براى اينكه اقوام مهاجم و پيروز بتوانند دينى را كه با خويشتن همراه مى آورده اند, به قوم مغلوب تحميل كنند مدّتى در خانه هاى قوم مغلوب اسكان مى گزيدند. در تاريخ بخارا چنين آمده است: (ايشان (اهالى بخارا) اسلام پذيرفتند به ظاهر و به باطن بت پرستى مى كردند. قتيبه چنان ثواب ديد كه اهل بخارا را فرمود يك نيمه از خانه هاى خويش به عرب دادند تا عرب با ايشان باشند و از احوال ايشان باخبر باشند تا به ضرورت مسلمان باشند) (ص٦٦).
٤. (سلطان در اين مدت كه جهان از اعادى سهمناك پاك كرد, گويى يزك لشكر او بود كه تمامت را از پيش برداشت. چون كورخان هرچند استيصال كلّى به دست او نبود, امّا واهى محكمات اساس و مبتدى مكاوحت او بود و ديگر خانان و امراى نواحى و اطراف را… ) (ص١٥٩).
در حاشيه همان صفحه گفته اند: (سلطان محمد در اين مدت كه دشمنان خطرناك را از بين برده بود, در واقع انگار مقدمه پيش قراولان خود را از بين برده بود [معنا تا اينجا مشكلى ندارد]. هرچند نابودى سلطان صد در صد تقصير خود او نبود, بر خلاف كورخان كه باعث اصلى نابودى او خودش بود, ولى با اين حال سست كننده اساس هاى محكم حكومت و نيز شروع كننده جنگ و نيز شورش ديگر خانان و امراى اطراف را او باعث و بانى بود… ).
در گزارشِ فوق يك لغزش و خطا سبب اشتباهات فراوانى شده است. شارح ندانسته است كه (چون) از چه نوع دستورى است و به چه معنا, به همين سبب بين برداشت و چون نقطه گذاشته است. در اينجا (چون) حرف اضافه است و به معناى مانند آمده است و شارح آن را حرف ربط به معناى زيرا دانسته است.
به اين ترتيب معناى عبارت اين گونه مى شود: سلطان در اين مدت كه دشمنان سهمناك را از جهان پاك كرد, گويى طلايه داران لشكر خويشتن را مثل كورخان از مقابل برداشت. هرچند استيصال كلّى [كورخان] به دست سلطان محمد نبود ـ چه كورخان را سرانجام چنگيز خان شكست ـ امّا واهى پايه هاى استوار و آغازگر دشمنى [با كورخان] سلطان محمد بود (چه او با كورخان جنگيده بود و او را تضعيف كرده بود تا سرانجام كورخان به سبب ضعف از چنگيز شكست خورد).
جمله پايانى اين قسمت (و ديگر خانان و امراى اطراف) را به پس از (چون كورخان) بايست عطف كرد, يعنى چون كورخان و ديگر خانان و امراى نواحى و اطراف را.
٥. (ذكر سبب قصد ممالك سلطان: در آخر دولت او(٢) سكون و فراغت و امن و دَعَت به نهايت انجاميده بود) (ص١٦٦).
در حاشيه(٢) گفته اند: (او يعنى چنگيز خان).
بدون ترديد مقصود از او سلطان محمد است, به چند سبب, نخست اينكه سر فصل در مورد سلطان محمد است, دوم اينكه در واقع اين زمان, روزگار آغاز كار چنگيز و پايان كار سلطان محمد است.
٦. (و سلطان سعيد را از فظاظت خوى و درشتى عادت و خِيم, وخامت حاصل آمد… ) (ص١٦٩).
در حاشيه گفته اند: (سلطان سعيد: سلطان سعادت مند). ظاهراً سعيد حالت تعريض دارد.
بايد به شارح محترم گفت كه (سعيد) از القاب سلطان محمد بوده است. اگر ايشان به ساير قسمت هاى كتاب نيز توجّه مى كردند به اين نكته پى مى بردند, زيرا اين لقب در چند جاى ديگر نيز مكرر افتاده است. براى نمونه در مجلّد دوم آمده است: (ذكر بقيه احوال سلطان سعيد محمّد و اختلال كار او) (ص٤٤٤).
٧. (عاقبت ارباب اترار را چون كار به اضطرار رسيد, قراجا از غاير از ايل شدن و شهر بدان جماعت سپردن استنطاق مى كرد. غاير چون دانست كه مادّه اين آشوب ها اوست و به هيچ وجه ابقا را از آن جانب تصور نمى توانست كرد و هيچ كنارى نمى دانست كه از ميان بيرون جَهَد, جهد و جدّ بى حدّ مى نمود و مصالحت را مصلحت كار نمى دانست و بدان رضا نمى داد)(ص١٧٢).
در حاشيه(٩) گفته اند: (او يعنى قراجا). در حالى كه (قراجا) هيچ نوع ارتباطى با آن آشوب ها نداشته است و به صراحت روشن است مقصود از (او) غايرخان است كه جانشين ضمير مشترك است, يعنى غايرخان مى دانست كه مادّه اين آشوب ها خودش است.
در حاشيه(١٠) در مورد (و به هيچ وجه ابقا را… ) گفته اند: (يعنى نمى توانست به زنده ماندن از طرف قراجا مطمئن باشد (امكان كشته شدن از طرف قراجا بود).
در اين مورد نيز شارح به خطا رفته است. مقصود از آن عبارات اين است كه غايرخان چون مى دانست كه مادّه اين آشوب ها خودش است, به هيچ وجه ابقا را از جانب مغولان تصور نمى توانست كرد(چون بازرگانان مغول را با بى رحمى تمام كشته بود). نكته اى كه شارح را به اشتباه افكنده, اين است كه اسم معلوم (قراجا) در آغاز عبارت آمده است و شارح به غلط مرجع ضماير را (قراجا) دانسته است.
٨. (در ميان جيحون كه آب به دو شاخ(٩) رفته است, حصارى بلند استحكام كرده بود و با هزار مرد كارزار از گردن كشان نامدار در آنجا رفته) (ص١٧٨).
در حاشيه(٩) گفته اند: (دوشاخ چوبى بوده با سر دوشاخ كه براى شكنجه بر گردن مجرمان مى گذاشته اند).
به روشنى از سياق عبارت پيداست كه مقصود از (دوشاخ) در اينجا محل دوشاخه شدن و منشعب شدن رود به دو قسمت است. در سفرنامه ناصرخسرو (دوشاخ) به معنى منشعب شدن رود به دو لخت و دو شاخه آمده است: (و آن پاره اى سنگ بوده است, در ميان رود. و اين دوشاخ از نيل هر يك را به قدر جيحون تقدير كردم, اما بس نرم و آهسته مى رود) (ص٩٤).
٩. (چون فيول قبول جراحت ها كرد و به حسب پياده شطرنجى هيچ كفايت ننمود, بازگشتند و بسيار خلق را زير سم ّ كردند) (ص٢٠٠).
گفته اند: (وقتى فيل ها مجروح شدند, طبيعتاً نيروهاى پياده نيز كارى از پيش نبردند).
مقصود درستِ عبارات فوق اين است: هنگامى كه پيلان مجروح شدند و حتّى به اندازه يك سرباز شطرنج نيز به كار نيامدند, روى گرداندند و… (چنان كه آشكار است, ارزش مهره پيل در شطرنج چند برابر پياده و سرباز است).
١٠. (از بيرون نيز اوزار جنگ هايج تر شد و بحر حرب مايج تر گشت و نكباى فتنه بر زمين و زمان انگيخته تر شد) (ص٢٠٧).
در حاشيه(١١) گفته اند: (اوزار: افزار و آلت. در عربى جمع وزر است به معناى سلاح و ساز و نيز بار سنگين).
اين معنا كه شارح براى (اوزار) آورده است, چندان مناسب نمى نمايد و با سياق عبارت تناسب ندارد. يكى از ديگر معانى (اوزار) و (افزار) بادبان كشتى است (نك: محمدحسين بن خلف تبريزى, غياث اللغات, ج١, ص١٨٤ و١٤٨, ذيل ابزار و اوزار). در برهان قاطع چنين آمده است: (اوزار بر وزن رفتار به معناى كفش و پاى افزار باشد و نيز بادبان كشتى را نيز گويند) (ج١, ص١٤٨, ذيل اوزار).
با توجه به اين مطلب, معناى آن عبارت چنين مى شود: چون بادبان كشتى جنگ جنبنده تر شد و درياى نبرد موج انگيزتر گشت و باد نامناسب آشوب بر زمين و زمانه انگيخته تر شد… . اوزار به معناى بادبان با دريا و مايج و هايج و نكبا مراعات نظير و تناسب دارد.
١١. (مجيرالملك مكتوب او را كه صحيفه متلمّس(١٠) بود بدو داد كه: إقرا كتابك… ) (ص٢٢٦).
در حاشيه(١٠) گفته اند: (صحيفه متلمّس: نامه درخواست) (درخواست از قاضى سرخس).
(متلمّس: لقب جريربن عبد المسيح. صحيفه متلمّس مَثل است در عرب و اصل آن (أشأم من صحيفه المتلمّس) است) (دهخدا, لغت نامه, ذيل متلّمس).
١٢. (و ارباب سرخس به انتقامِ قاضى مبالغتِ كسى كه از اسلام و دين بى خبر و يقين باشد, به تقديم مى رسانيدند و در اذلال و ارغام مبالغت مى نمود) (ص٢٣٠).
در حاشيه(١٠) گفته اند: (اين عبارت ظاهراً مقدارى اغتشاش يا سوء تأليف دارد. از سياق داستان مشخص است, مغول ها مردم سرخس را به انتقام خون قاضى سابق الذّكر شديداً قتل و عام و تحقير كردند. امّا عبارت به طور واضح اين مفهوم را نمى رساند, نبود يك (را) بعد از ارباب سرخس به شدّت محسوس است… جمله (كسى كه از اسلام و دين بى خبر و يقين باشد) ظاهراً به مغول ها راجع است, ولى به هيچ وجه بليغ نيست, ارجاع آن به قاضى يا مردم سرخس نيز كاملاً غلط است).
ييك اشتباه كوچك در آغاز سبب شده است شارح شرحى مبرم و مطوّل و اشتباه بياورد. براى فهم درست اين عبارات كافى است به چند صفحه قبل بازگرديم: (و لشكر مجير الملك تا به سرخس برفتند و قاضى شمس الدين… را بگرفتند و به دست پسر ابوبكر ديوانه باز دادند تا به قصاص پدر بكشت) (ص٢٢٧). (و به سبب ايلى سرخس [ايل شدن, لشكر مغول را] مجير الملك لشكر مى فرستاد و ارباب سرخس را زحمت مى داد) (ص٢٢٦).
به سبب اين دلايل است كه ارباب سرخس[كه ايلى مغول را پذيرفته بودند] وقتى به همراهى لشكر مغول به مرو حمله مى كنند, مبالغت كسى كه از اسلام و دين بى خبر باشد به تقديم مى رسانند. معناى عبارات اين گونه مى شود: اهالى سرخس به انتقام قاضى سرخس(كه به دست مجيرالملك و اهالى مرو كشته شده بود) جدّ و كوششى (در جنگ با مرويان) مانند كسى كه از اسلام و دين بى خبر باشد, به انجام مى رسانيدند.
١٣. در ذكر به تخت نشستن (قآن) آمده: (و الغ نوين كاسه داشت) (ص٢٤٨).
در حاشيه(٤) گفته اند: (كاسه داشتن: اين اصطلاح در صفحه٢٩٨ نيز آمده است. معين و دهخدا اصطلاح (كاسه گرفتن) را به معناى ضرب گرفتن آورده اند و دهخدا بر آن افزوده است ايهاماً به معناى شراب خوردن است. به نظر مى آيد در اينجا معناى شراب خوردن مناسب تر است. معناى ضرب گرفتن آن هم براى يك شاهزاده بعيد و قبيح به نظر مى رسد).
كاسه گرفتن و كاسه دادن از آداب و رسوم مغول بوده است: (موقعى كه خان مغول مى خواست كسى را مورد مُنتهاى لطف خود قرار دهد, او را به دست خود كاسه اى از شراب انگور يا شراب شير ماديان يعنى قميز مى داد. شخصى كه مورد اين لطف مى شد, كاسه مرحمتى را مى گرفت و پس از اداى چوك آن را به يك جرعه مى نوشيد و اين رسم كاسه گرفتن و كاسه دادن از مهم ترين آداب معمول مغول بوده است و در موقع عقد صلح و قرارداد, طرفين مقدارى طلا در شراب حل ّ كرده مى نوشيدند) (اقبال آشتيانى, تاريخ مغول, ص٨٨).
١٤. (بدين موجب رُسُل با تُحَف به حضرت او روان كردند و از اقاصى بلاد به نام و آوازه اى كه ذكر شاهان گذشته افسانه مى نمود, اصناف خلايق به خدمت او تسابق و تسارع نمودند) (ص٢٥٨).
در حاشيه گفته اند: (به نام: مشهور).
ب) در (به نام) حرف اضافه سببى است, نه حرف اضافه قيدساز. در اينجا (نام) به تنهايى به معناى شهرت است. احتمالاً قرار گرفتن (به نام) در كنار آوازه سبب بروز اين اشتباه گرديده است. بنابراين معناى عبارت چنين مى شود: از اقاصى بلاد به سبب شهرت و آوازه اى كه ذكر ديگر شاهان در برابر آن افسانه مى نمود… .
١٥. (و [تكش] سبب خللى كه پسرش يونس خان [فرزند تكش] را در چشم ظاهر شد… از رى مراجعت كرد(١٢) و مياجق [از امراى تكش] را قائم مقام خود بگذاشت) (ص٣٣٩).
در حاشيه(١٢) گفته اند: (يعنى: يونس خان).
روشن تر از روز است كه مقصود خودِ (سلطان تكش) است, چه اگر فاعل (يونس خان) بود, ديگر نيازى به آوردن پسرش نبود.
١٦. (و چون لشكر مؤيد به يك فوج از بيابان بيرون نمى توانستند شد, فوج فوج مى رفتند و… ) (ص٣٨٦).
گفته اند: (يعنى به خاطر اينكه عبور از بيابان براى يك گروه اندك ممكن نبود, لشكريان مؤيد به صورت انبوه از بيابان گذشتند و در كمين خوارزمشاه افتادند… ).
فحواى كلام درست برعكس سخن شارح است. معناى درست اين گونه است: چون سپاهيان مؤيد همگى يكسره و با هم نمى توانستند از بيابان بيرون بيايند, گروه گروه بيرون مى رفتند و… .
١٧. (و پيش از آنكه اهل بغداد شام خورند, وزير را چاشنى چاشتى بدادند) (ص٣٩٧).
گفته اند: (معناى جمله: به وزير ضرب شستى نشان دادند).
و در جايى ديگر آمده است: (تا آن جماعت از چاشت فارغ شدند از ايشان شام خوردند) (ص٤٢٣).
گفته اند: (يعنى قبل از ظهر بر آنها غالب شدند).
اين تعبير در ديگر متون ما نيز به كار رفته است و مقصود از آن براى همه استادان و دانشجويان بسيار واضح و روشن است.
شام خوردن بر كسى پى از آنكه او چاشت خورَد, اين تعبير بدان معناست كه به دشمن مهلت ندهند و قبل از اينكه او فرصت زيان رساندن بيابد, كارِ او بسازند) (نصرالله منشى: كليله و دمنه, ص٩٥).
١٨. (آن يك حصن بى حصانت را با صد و اند به ركانت(١١) كه هر يك از آن صد بار به احكام چون ارسلان گشاى است… ) (ص٤٠٤).
در حاشيه(١١) نوشته اند: (رَكانت: استوارى راى).
هر چند كه معناى اصلى ركانت (استوارى راى) باشد, امّا استوارى راى براى قلعه چندان مناسب نمى نمايد و فقط استوارى كفايت مى كند.
١٩. (آجال به تقدير ذوالجلال بيرون دوانيد و كاروان عمر او را كه به امانى روزگار پربار بود, قطع كرد) (ص٤١٧).
در حاشيه(١) گفته اند: (مرگ به خواست خدا از كمينگاه حمله كرد و رشته عمر پُر آرزوى او را بريد).
معناى صواب چنين است: (مرگ به مشيت پروردگار از كمينگاه بيرون جست و قافله عمر او را كه پر از كالاى آرزو و امل بود, در ربود).
٢٠. (اگر… حكايات متقدمان مصدّق نمى شمرى, ع گر نيست باورت ز من اينك بيار دست(٢) و عنان اين تمثيل عيان بستان) (ص٤٤٥).
در حاشيه(٢) گفته اند: (دست: قدرت, هنر).
در اينجا دست به معناى حقيقى خود به كار رفته است, زيرا در ادامه آمده است (و عنان اين تمثيل عيان بستان).
٢١. (… با دُور فلك درين رباط ويران/نه زود نه دير, كس نماند مى خور)
گفته اند: (معناى بيت: مى خور كه در اين كاروانسراى ويران بسيار زود خواهد بود. دير نيست. كه كسى با دُور اين فلك زنده نماند).
معناى صواب چنين است: مى خور كه در اين سراى سپنج دير يا زود كسى زنده نخواهد ماند.
٢٢. (و محاربت آغاز نهادند, چنان كه از صليل سيوف و صهيل خيول و نعره خيلان و گُردان گوش زمانه كر شد و از گرد آن چهره آفتاب پوشيده و ستاره درفشان ظاهر گشت) (ص٤٥١).
در حاشيه(١٣) گفته اند: (يعنى به خاطر گرد و غبار, شب شد و با اين شب شدن ستاره ها ظاهر شدند).
اين گمان درست نمى نمايد, بلكه معناى صواب چنين مى شود: به سبب گرد و غبار اسبان و خيول هوا تاريك گشت و از برخورد شمشيرها و نيزه ها ستاره درفشان(جرقه و شراره) پديدار شد.
٢٣. (وقت صبحى كه آوازه مؤذنان مؤديانِ صلوه را از خواب بيدار مى كرد… ) (ص٤٩٤).
گفته اند: (مؤدى: كسى كه براى سفر آماده شود).
به خوبى آشكار است كه مؤدى در اينجا اسم فاعل از (أدى) است, به معناى ادا كننده.
٢٤. (و چون لشكر مغول به نزديك جورماغون[از امراى مغول] رسيد, بر مراجعت و ترك مبالغت و استقصاء در طلب سلطان بازخواست بليغ نمود(١٤) (ص٥١٢).
در حاشيه(١٤) گفته اند: (فاعلِ نمود چنگيزخان است).
از بخش هاى پيش و پس متن و حتّى همين سطور به خوبى روشن است كه فاعل جمله (جورماغون) است, نه چنگيز خان.
٢٥. (فى الجمله اركان و سروران بر موافقت سلطان در معاطات كؤوس محامات نفوس مهمل ماندند(٩) و با بى نوائى كار بِنُوى راه نوا را آهنگ كشيدند) (ص٥١٣).
در حاشيه(٩) گفته اند: (سلطان و اطرافيان در دادن جام هاى حمايت مردم غفلت كردند).
شارح كتاب (معاطات كؤوس) و (محامات نفوس) را به صورت اضافه خوانده است و مفهوم متن را به درستى درنيافته است. حالت درست اين است كه اين دو را جدا از هم بخوانيم و بين آنها (كاما) قرار بدهيم. در اين صورت معناى صواب چنين مى شود: اركان و سروران با همراهى كردنِ سلطان در امر دست به دست دادنِ جام ها حمايت از جان ها را مهمل گذاشتند.
٢٦. ([سپاهيان سلطان جلال الدين] نيش دشمن كامى را از نوش دوستكامى فراموش كرده, طرب اوتار(٨) بر طلب اوتار(٩)ترجيح نهاده… ) (ص٥١٤).
در حاشيه(٨) آمده: (طرب اوتار: شاد بودن به دشمنى ها و ستم ها. اوتار جمع (وتر) به معناى ستم و دشمنى مى باشد). در حاشيه(٩) آمده است: (طلب اوتار: طلب كردن ساز و رامش. اوتار در اينجا به معناى سيم هاى ساز جمع وتر است).
نخستين اوتار به معناى رودها و سازهاست و دومين اوتار به معناى دشمنى ها يا زه كمان ها (مجازاً كمان ها) است.
نكته ديگر اينكه شارح متن را نيز برعكس معناى كرده است, يعنى طرب اوتار (شادى كردن به سازها) را شاد بودن به دشمنى ها معنا كرده است و طلب اوتار (طلب كردن كمان ها) را طلب كردن ساز و رامش معنا كرده است.
معناى صواب چنين مى شود: … شادى كردن به سازها (كمانچه) را بر طلب كردن كمان ها(يا دشمنى ها) ترجيح داده بودند.
٢٧. سخن آنجاست كه مغولان به تعقيب سلطان جلال الدين پرداخته اند: (چون اورخان[از سرداران جلال الدين] پشت برگردانيد, ايشان[لشكر مغول] دوان شدند و چون عقاب بر أعقاب روان, چون دانستند كه پاى از دست داده اند(١٤) و پى گرفته, بازگشتند و… ) (ص٥١٥).
در حاشيه(١٤) گفته اند: (معناى عبارت: وقتى فهميدند كه تاب مقاومت ندارند… ).
فاعل اين عبارت مغولان هستند, چگونه گروه مغول هايى كه در تعقيب هزيمتيان آخرين نبرد سپاه جلال الدين هستند, در برابر آن سپاهِ شكست خورده تاب مقاومت ندارند؟ بدون ترديد فاعل اين عبارت مغول ها هستند و (پاى از دست داده اند) يعنى رد پاى آنها را گم كرده اند.
بنابراين معناى متن چنين مى شود: چون اورخان (سردار جلال الدين) روى به هزيمت نهاد, ايشان (لشكر مغول) دوان شدند و مانند عقاب در پى آنها روان شدند. [سپاهيان مغول] چون فهميدند كه رد و پى آنها را گم كرده اند (و سپاهيان سلطان جلال الدين ردى از خود باقى نگذاشته اند), باز گشتند و…
٢٨. سخن در مورد ترقّى احوال كركوز است: (نه هيچ خويشى كه خويش را از رنج فاقه خلاص دهد, نه دوست و يارى كه به هبه يا به قرض او را مددى كند… او را در اين غم, ابن عم او نام بيش قلّاج, پيش فلاح كار(٧) او واسطه شد تا كوركوز بهاى اسبى قرض كرد و نفس او را وثيقه گذاشت) (ص٥٤٠).
در حاشيه(٧) گفته اند: (فلاح كار: كشاورز)
نخست اينكه تا آنجايى كه ما در فرهنگ ها نگاه كرديم, (فلاح كار) به معناى كشاورز پيدا نشد. ديگر اينكه با فرض وجود معناى (كشاورز) براى آن كلمه, اين تعبير در متن مذكور, وجه معنايى درستى پيدا نمى كند. در اين صورت معنا چنين مى شود: … او را در اين غم, عموزاده او كه نامش بيش قلّاج بود, پيشِ كشاورزِ او واسطه شد تا كركوز بهاى اسبى قرض كرد).
كشاورزِ چه كسى؟ جوينى در اين سطور براى التزام صنعت جناس خط, بين (اين غم و ابن عم) و (بيش قلّاج و پيش فلاح) به جاى كلمات فوز و نجات و… (فلاح) را آورده است تا با (قلّاج) جناس داشته باشد.
اين دو كلمه را بايد به حالت اضافى خواند: (فلاحِ كار) در متن قزوينى نيز اين دو كلمه با فاصله از يكديگر آمده اند (نك: جوينى, تاريخ جهان گشاى, ج٢, ص٢٢٧). معناى درست عبارات چنين مى شود: كوركوز را در اين غم, عموزاده اش كه بيش قلّاج نام داشت, براى فوز و نجات و رهايش و سر و سامان يافتن كارِ او (كوركوز) واسطه شد تا او پول اسبى قرض كرد و… .
٢٩. (گر بركنم دل از تو و بردارم از تو مهر/آن مهر بر كه افكنم آن دل كجا بَرم) (ص٦٥٦)
گفته اند: (از كمال الدين اصفهانى).
اگر شارحِ محترم حواشى و اضافاتِ مرحوم قزوينى را مطالعه كرده بودند, هرچند علامه قزوينى به شاعر اين بيت اشاره نكرده اند, مى فهميدند كه اين بيت از (كمال الدّين اصفهانى) نيست. (ص٧٩٠, بخش حواشى و اضافات قزوينى). اين بيت از مسعود سعد سلمان است.
٣٠. (جناح مرحمت بر تمامت ايشان مبسوط كرد و مثال فرمود تا تمامت آن را از وجوه ممالك او اطلاق كردند. زيادت از پانصد هزار بالش نقره برآمد كه اگر احتباس(٧) كردى هيچ كس را مجال اعتراض نبودى) (ص٦٨٦).
در حاشيه(٧) گفته اند: (احتباس: بخل كردن).
در اينجا (احتباس) از اصطلاحات ديوانى است. (در فن ّ استيفا عبارت است از متوقف داشتن ادرارات و مستمرّى هاى ديوان) (نك: نفائس الفنون, مقاله اولى, فن ّ پانزدهم در علم انشاء و استيفاء, ص ٨٨) [به نقل از حواشى نفثه المصدور].نقد ترجمه هاى ابيات عربى
ترجمه هاى ابيات عربى در اين كتاب بسيار خطا و سست و ناقص است. شارح علاوه بر تمام اينها, اين ترجمه ها را آسان گرفته است. اين ترجمه ها خود نقدى كامل را طلب مى كند, اما براى نشان دادن مشتى از آن خروار دو نمونه را ذكر مى كنيم:
الف) ([اهالى ماوراءالنهر] از طواعيت طواغيت پرستان ملول گشته بودند… و به تخصيص اهالى بخارا كه از ايشان بر ايشان يكى از آحاد النّاس كه پسر مجان فروشى بودست ـ سنجر نام ـ مستولى گشته… و از فضلاى بخارا يكى راست:
المُلك عِلق يعِزُّ ذُو ثَمنا
و إبنُ مدّى بَغَاهُ مَجّانا
لا يصلَحُ المُلك و السَريرُ لِمَن
كانَ أبوهُ يبيعُ مجانّا) (ص٤٢٨)
گفته اند: (معناى ابيات عربى: سلطنت چيزى نفيس و گرانبهاست و حال آنكه ابن مدى آن را رايگان كسب كرده است. سلطنت براى كسى كه پدرش آن را رايگان به دست آورده, شايسته نيست).
بسيار آشكار است كه سخن در مورد پسر مجان فروش است كه به پادشاهى رسيده است. حتى اگر اين نكته را نيز ناديده بگيريم, به خوبى روشن است كه ترجمه بيت دوم چنين است: پادشاهى براى كسى كه پدرش سپر فروش بوده است, شايسته نيست.
ب) شارح براى برخى ابيات عربى كه در چند جاى اين كتاب مكرر افتاده است, ترجمه هايى آورده است كه از زمين تا آسمان با هم فاصله دارند. براى مثال به دو ترجمه اين بيت كه در دو جاى متفاوت تكرار شده است, توجّه كنيد:
الحَقُّ أبلَجَ و السُّيوفُ عَوَارِ
فَحَذارِ مِن اُسدِ العَرينِ حِذارِ)(صفحات١٤٧و٤٩٣)
در حاشيه(٥) صفحه(١٤٧) گفته اند: (حق آشكارست و شمشيرها برهنه اند, پس از شيران بيشه بترس و بر حذر باش).
در حاشيه(٣) صفحه(٤٩٣) گفته اند: (حق آشكارست و شمشيرها امانت اند(كارى از پيش نمى برند), پس از شيران بيشه بترس و بر حذر باش).منابع
ـ عباس اقبال آشتيانى, تاريخ مغول, اميركبير, ١٣٦٤.
ـ محمد تقى, سبك شناسى, زوّار, تهران, ١٣٨١.
ـ محمدبن حسين بيهقى, تاريخ بيهقى, به كوشش خليل خطيب رهبر, زرياب, ١٣٨٧.
ـ محمد جوينى, تاريخ جهانگشاى جوينى, شرح سيد شاهرخ موسويان, دستان, تهران, ١٣٨٥.
ـ ــــــــــــــــــــ, تصحيح علامه محمد قزوينى, دنياى كتاب, تهران, ١٣٨٢.
ـ شهاب الدين محمد, خرندزى زيدرى نسوى, نفثه المصدور, به تصحيح امير حسن يزدگردى, ويراستار, تهران (١٣٧٠).
ـ على اكبر دهخدا, لغت نامه, دانشگاه تهران, ١٣٧٧.
ـ غياث الدين محمد رامپورى, غياث اللغات, به كوشش منصور ثروت, اميركبير, تهران, ١٣٦٣.
ـ ناصرخسرو قباديانى, سفرنامه, به تصحيح محمد دبير سياقى, زوّار, تهران, ١٣٨٤.
ـ محمد حسين بن خلف تبريزى, برهان قاطع, به اهتمام محمد معين, اميركبير, تهران, ١٣٧٦.
ـ محمد معين, فرهنگ معين, اميركبير, تهران, ١٣٦٢.
ـ ابوبكر محمد بن جعفر نرشخى, تاريخ بخارا, ترجمه ابونصر احمد بن نصر القباوى, تلخيص محمد بن زفر بن محمد, تصحيح و تحشيه مدرس رضوى بى جا, بنياد فرهنگ ايران, ١٣٥١.
ـ ابوالمعالى نصرالله منشى, (١٣٨٣), ترجمه كليله و دمنه, تصحيح و توضيح مجتبى مينوى, اميركبير, تهران, ١٣٨٣.
ـ سعدالدين وراوينى, مرزبان نامه, به تصحيح و تحشيه محمد بن عبدالوهاب قزوينى, نشريات كتابخانه تهران, ١٣١٠.* دانشجوى دكتراى زبان و ادبيات فارسى, دانشگاه تهران.