آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - آثار وابسته و فهرستنويسى آنها - افشار زنجانى ابراهيم
آثار وابسته و فهرستنويسى آنها
افشار زنجانى ابراهيم
تأليف همواره با عرضه اثرِ مستقل صورت نمى گيرد. تفسير و توضيح, رد و نقض, تكميل و تلخيص آثار ديگر نيز از صورتهاى تأليف است. چنين اهتمامى را جامعه زمانى صورت مى دهد كه يك اثر, به هر دليلى, از روى نفى يا اثبات, برايش اهميت بيابد و فهم عميقتر و آشنائى بيشتر اعضاى خود را با آن لازم ببيند. اين گونه آثار را مى توانيم به اعتبار وابستگيشان به يك متن پيشين, از روى آسان گيرى, (آثار وابسته) بناميم. اثر وابسته به عبارتى, نوعى پژواك انتشار يك اثر در فضاى علمى و فرهنگى جامعه به حساب مى آيد كه از روى شدت و دامنه آن مى توان به ميزان (حساسيت) جامعه نسبت به آن اثر پى برد.
آثار وابسته بخش قابل توجهى از نگارشهاى اسلامى را تشكيل مى دهد كه از آنان به نامهاى گوناگونى مانند (شرح), (تفسير), (حاشيه), (تعليقه), (تكمله) و مانند اينها نام برده مى شود. اين گونه آثار در جريان رشد و تحول دانشهاى اسلامى جايگاه خاصى دارند و مطالعه سير توليد آنها مى تواند گوشه اى از تاريخ تحول دانش را در سرزمينهاى اسلامى باز نماياند. اين سخن البته به اين معنا نيست كه همگى آثار وابسته را واجد اهميت و ارزش علمى بدانيم, يا رواج توليد آنها را در يك دوره نشانه شكوفائى تلقى كنيم; بلكه گاه, چنانكه بعداً خواهد آمد, عكس آن صادق است. اما به هر حال همان گونه كه مؤلف روشن بين كتاب الذريعه درباره حاشيه هاى كتب حوزه علوم عقلى تذكر مى دهد: (همه اين آثار اهميت تاريخى خاص خود را دارند. زيرا گويا تطور عقلى جامعه اى هستند كه اين گونه آثار در آنها ظاهر شده اند. (آقابزرگ طهرانى, ج٦, ص٨).
تأمّل در آثار وابسته در ميان نگارشهاى اسلامى, سابقه ديرينه دارد. ابن خلدون در بر شمردن مقاصد تأليف از هفت مقصد نام مى برد كه جز نخستين آنها, بقيه هر گاه مبتنى بر يك متن پيش از خود باشند, مى توان آنهـا را در شمـار آثـــار وابسته دانست.(١) (ابن خلدون, مقدمه, ج٢, ص١١٤٢ ـ ١١٢٤; براى آگاهى بيشتر از نظريات ابن خلدون در باب تأليف و دريافتهاى تازه تر نگاه كنيد به: حُرّى, (نظر ابن خلدون …)). در مقدمه كشف الظنون نيز به تقليد از ابن خلدون عين همين مقاصد بر شمرده شده و تأليف در آن, جز در اين موارد, غير عاقلانه دانسته شده است (حاجى خليفه, ج١, ص٣٥).
در ميان آثار وابسته, توليد شرحها و حاشيه ها از رواج بيشترى برخوردار بوده اند و همين دو صورت است كه به خاطر آميختگيشان با متن اصلى ممكن است در مرحله فهرستنويسى مشكل آفرين باشند. به همين سبب در اين نوشته بيشتر به آنها پرداخته شده است.شرحها
شرحها (commentaries) قديميترين و رايجترين انواع آثار و ابسته در نگارشهاى اسلامى به شمار مى روند. (شرح) اساساً به منظور باز نمودن پيچيدگيها و مجمل گوييهاى متن اصلى به نگارش درمى آمده است. مؤلف كشف الظنون احتياج به شرح را از سه رو مى داند: نخست زمانى كه درمتن اصلى, به سبب كمال مهارت مؤلف آن, معانى دقيق در كلامى موجز بيان شده است و فهم آن براى ديگران كه در مرتبه او نيستند, دشوار مى شود. در اينجا لازم مى آيد كه كسى با بسط عبارات متن, معانى پنهان را براى آنها آشكار كند. دوم هنگامى كه مؤلف برخى از مقدمات را به تصور اين كه واضح هستند و يا به علم ديگرى مربوط مى شوند, در نوشته خود نياورد و در نتيجه نياز مى افتد كه كسى اين مقدمات فروگذاشته را متذكر شود. سوم زمانى كه لفظ داراى معانى قابل تأويل باشد, يا در سخن لطافتى نهفته باشد كه بتوان از آن هم به معنى نزديك آن و هم به معنى دور, اراده كرد. در اينجا نيز احتياج مى افتد كه كسى, در مقام شارح, غرض مصنف و شق مورد ترجيح او را بيان و تعيين كند. غير از اين سه مورد, لغزش يا غفلت مؤلف در بيان برخى از نكات ضرورى, لزوم شرح اثر او را اقتضا مى كند.
علاوه بر اينها, گاهى نيز رسم و سنت, علت به وجود آمدن يك شرح شده است. نمونه آن, كتاب شرح تعرف از مستملى بخارى (در گذشته ٤٢٩ق) است. وى در ديباچه كتاب خود مى گويد يارانش از او خواستند كتابى در باب تصوف بنويسد و او, در اجراى سفارش آنان, به جاى تأليف يك كتاب جديد, به شرح كتاب التعرف لمذهب التصوف از كلاباذى (در گذشته ٣٨٠ق) پرداخت تا (به سخن پيران متقدمان تبرك كرده باشم و نيز مقتدى باشم نه مبتدى تا كس بر من عيبى نكند). (مستملى, شرح التعرف, ج١, ص٣٣).
شرحها هر چند اساساً براى توضيح متن تأليف مى شده اند, اما اين بدان معنى نبوده است كه شارحان طى آن نظريات تازه خود را بر زبان نياورند. چنانكه شارح كتاب التعرف… نيز صرفنظر از مواردى كه از سر همدلى به توجيه رأيهاى كلاباذى پرداخته است, در بيشتر موارد, خود به استدلال پرداخته و نارسايى استنباط وى را باز نموده است. (مستملى, همان, مقدمه مصحح, ص١١).
اين امر باعث مى شده است كه هرگاه آراء شارح داراى تازگى و اصالت بود, شرح او شهرت بسيار مى يافت و گاه شهرت متن را هم تحت الشعاع قرار مى داد و خود بيشتر در مدار استفاده قرار مى گرفت و موجد ديدگاههاى جديد در موضوع مى شد و چه بسا مورد شرح و تفسير قرار مى گرفت. (اين نكته اى است كه در مقام فهرستنويسى شرحها لازم است به آن توجه شود.)
شرحها غالباً به دو صورت نگاشته مى شد: يكى به ترتيبى كه آن را شيوه (قال اقول) مى خوانند. در اين شيوه, شارح ابتدا سخن ماتِن [= نويسنده متن اصلى] را نقل مى كرد و سپس توضيحات خود را به دنبال آن مى افزود. در اين حال بر سر سخن ماتن كلمه (قال) و بر سر سخن خود, واژه (اقول) را مى آورد تا خواننده بتواند متن را از شرح تميز دهد. شيوه ديگر مَزجى [= آميخته] نام دارد و در آن متن بدون تفكيك آن از شرح مى آمد. بعدها با توجه به حجم كم متن نسبت به شرح, كاتبان زير عبارتهاى متن با شنگرف خط قرمز مى كشيدند و يا آن را با حروف (م) [= متن] و (ش) [شرح] مشخص مى كردند.
مؤلف كشف الظنون از اسلوب (شرح بقوله) نيز ياد مى كند كه در آن فقط شرح مى آمده است و آوردن (متن) لازم نبوده است. هر چند مى نويسد بعداً كاتبان متن را نيز در حواشى يا بين سطرها مى نوشتند.
رد و نقض يك اثر نيز در گذشته گاه در قالب شرح جزء به جزء آن صورت مى گرفته است. نمونه بارز آن كتاب تهافت التهافت ابن رشد (٥٢٠ ـ ٥٩٥ق) است كه در ردّ كتاب تهافت الفلاسفه غزالى (٤٥٠ ـ ٥٠٥ق) به نگارش درآمده است. نمونه ديگر, كتاب بعض مثالب النواصب فى نقض فضائح الروافض, اثر شيخ عبدالجليل قزوينى (٥٠٤ ـ ٥٨٤ق) است كه به النّقض مشهور است و او آن را در پاسخ به ايرادهايى نوشته است كه شهاب الدين تواريخى, شيعى از مذهب برگشته, در كتاب يافت نشده خود به نام بعض فضائح الروافض (تأليف شده در ٥٥٥ق) به پيروان اين مذهب وارد آورده است. (صفا, تاريخ ادبيات, ج٢, ص٩٨٤ ـ ٩٨٨).
با وجود آنكه اين گونه آثار شرح به معناى معمولى آن نيستند, ولى به خا طر التزام شارح به توضيح و در جمله به جمله اثر اصلى به نگارش درآمده اند, از لحاظ ساختار با شرحها هويتى يگانه مى يابند و از لحاظ فهرستنويسى جايگاهى مشابه با شرحها مى يابند.
ييك نكته كه اشاره به آن در اينجا بى مناسبت نيست آن است كه شارحان براى اثر خود نامهايى بر مى گزيدند كه به كمك صنايع بديعى با نام متن اصلى به زيبائى پيوند بخورد. اما بعداً توسط خوانندگانشان نامهاى كوتاه و ساده اى براى آنها وضع مى شد و اين آثار پس از آن به همين نامهاى جعلى بيشتر شناخته مى شدند; چنانكه در مورد شرح التعرف و النقض ملاحظه كرديم. اين موضوع نيز در مرحله فهرستنويسى بايد مورد توجه قرار گيرد و شناسه افزوده اى براى عنوان وضع شده تهيه گردد.حاشيه ها
نوع ديگر از آثار وابسته, (حاشيه ها) هستند. حاشيه از ريشه (حشو) به معنى زائد مشتق شده است. اين نام به سبب آنكه اين نوع نگارشها را به اطراف متن اصلى مى افزودند, به آنها داده شده است. (آقابزرگ طهرانى, همانجا.) حاشيه نويسى ظاهراً زاده سنت تدريس است; بدين معنى كه مدرسانى تدريس متنى را بر عهده داشتند, آنچه را كه پيش بينى مى كردند لازم است به هنگام تدريس در توضيح و تكميل مطلب بر زبان آورند, در حاشيه متن مى نوشتند. اما هر گاه اين توضيحات و اضافات حاوى دريافتهاى تازه و قابل توجه بود, از متن استنساخ مى شد و كتابى مستقل از آن فراهم مى آمد; چنانكه شمار بسيارى از اين آثار هم اكنون در دست است.
حاشيه, بر خلاف شرح, به همه متن نمى پردازد; بلكه تنها بخشهائى را كه به زعم حاشيه نويس مهم است, مورد بررسى قرار مى دهد. حاشيه ها گاهى محل برخورد آراء و عقايد مى شد و نويسندگان آنها از اين وسيله براى پاسخگويى به طرف مقابل استفاده مى كردند. نمونه بارز در اين مورد, شرحهايى است كه تا دو ـ سه قرن پس از نگارش كتاب تجريد العقائد اثر خواجه نصيرالدين طوسى, بر اين كتاب نوشته شده است. شمار اين تقابل ها, آن گونه كه در كشف الظنون آمده, تا قرن دهم از چهل متجاوز است. (حاجى خليفه, ج١, ص٣٤٦ ـ ٣٥١). بدين ترتيب گاه بر يك حاشيه, حاشيه ديگر و بر حاشيه دوم, حاشيه سوم و… پديد مى آمده است.ساير اشكال آثار وابسته
از انواع ديگر آثار وابسته بايد از تعليقه ها نام برد. تعليقه [از تعليق= آويختن] به مطلبى گفته مى شود كه در حواشى يا پايان متنى مى نويسند و شباهت زيادى به حاشيه دارد. مؤلف الذريعه مى نويسد تفاوت تعليقه و حاشيه در آن است كه تعليقه به علوم عقلى اختصاص دارد و تفاوت در اين نامگذارى از آن رو بوده است كه نويسندگان حاشيه بر كتب علوم عقلى دوست نداشتند بر نگارش خود نام حاشيه كه معناى لغوى دلپذير ندارد, بگذارند. (آقا بزرگ طهرانى, الذريعه, ج٦, ص٨).
تكمله [= تمام كردن و نيكو گردانيدن] به آنچه گفته مى شد كه در آخر متن يا گفتارى در تكميل آن نوشته مى شد. مستدرك [= دريافته, جبران شده] به دريافتهاى تازه مؤلف گفته مى شد كه به انتهاى متن مى افزودند. تتمه [= بقيه و آخر هر چيز] وصله [= پيوست, ضد فصل] ذيل [= دامن, آخر هر چيز] نامهاى ديگر براى مطالب افزوده به متن اصلى گفته مى شده كه به دست خود مؤلف يا كسان ديگر به نگارش درمى آمده است.
ملخّص [= خلاصه و پيراسته شده], موجَز [= كوتاه شده], مطوّل [= طولانى شده], مفصّل و مانند اينها نيز انواع ديگرى از آثار وابسته هستند كه به ارائه روايتى فشرده يا گسترش يافته از يك متن اختصاص داشته اند. شكل منظوم متون (اغلب درسى) نيز يكى ديگر از اشكال آثار وابسته است كه شبيه آن چيزى است كه امروزه به آن (اقتباس) يا برگرفت (adaptation) مى گويند.مرورى بر تاريخچه آثار وابسته در فرهنگ اسلامى
اگر وابستگى به يك متن را خصلت اصلى آثار وابسته بدانيم, بدون ترديد, قرآن مجيد نخستين اثر بوده است كه مسلمين به شرح و توضيح آن پرداخته اند. هر چند كه به اين گونه آثار نام تفسير داده شد, اما مشابهت در نحوه مواجهه با متن اصلى هويت يگانه هر دو را مى رساند.
قرآن مجيد به خاطر تأثير بلامنازع آن در شؤون مادى و معنوى زندگى مسلمانان و نيز به سبب شيوه بيان پر ايجاز و گسسته نماى آن, بيشتر از هر كتاب مورد توجه قرار گرفته شد. گفته مى شود نخستين مفسّر قرآن شخص پيامبر اكرم ـ ص ـ بودند; بدين معنى كه آيات مجمل را براى اصحاب, بيان و تشريح, و ناسخ را از منسوخ جدا مى نمودند (ابن خلدون, مقدمه, ج٢, ص٨٩٠). نخستين كس پس از ايشان كه نام وى به عنوان مفسر قرآن شهرت دارد, امام على بن ابى طالب ـ ع ـ است. اما كهنترين تفسير در دست, منسوب به ابن عباس (در گذشته ٦٨ق) عموزاده رسول اكرم ـ ص ـ است كه در اواخر قرن اول به دست ديگران تدوين شده است. (حجتى, سه مقاله, ص٢٢ ـ ٣٢). از آن به بعد قرآن مجيد به عنوان سرچشمه آموزشهاى دينى و دنيوى مسلمانان هميشه مورد تفسير و تأويل ايشان بوده است.
تا آنجا كه مى دانيم, آثار يونانيان در فلسفه و پزشكى كه از اواسط قرن دوم هجرى از طريق ترجمه متون يونانى و سريانى و پهلوى به ميان مسلمين راه يافتند, نخستين آثارى بودند كه پس از قرآن مجيد, توجه مسلمين را به خود جلب كرد و همراه با ترجمه, شرحهايى نيز در اطراف آنها پديدار گشت.
از نخستين كسانى كه بر آثار يونانيان شرح نوشته اند, از حنين بن اسحاق (١٩٤ ـ ٢٦٤ق) ياد مى كنند كه متون يونانى را به سريانى و عربى ترجمه كرد و كتب ارسطو و افلاطون را تفسير نمود. ديگر, متى بن يونس (درگذشته ٣٢٨ق), حكيم مسيحى است كه آثار ارسطو و افلاطون را شرح كرده است (شهرزورى, ص٣٥٢ و ٣٦٢).
اما شاخصتر از همه در اين دوران, ابونصر فارابى (٢٦٠ ـ ٣٣٩ق), مؤسس فلسفه اسلامى است. وى به واسطه شرحهايى كه بر آثار افلاطون, جالينوس, و بويژه ارسطو نوشت, لقب (معلم ثانى) يافت. ابن سينا در سرگذشتنامه خودنوشته خود آورده است كه كتاب مابعدالطبيعه ارسطو را بيش از چهل بار خواند و آن را نفهميد تا به كتاب اغراض مابعدالطبيعه فارابى دست يافت. (دانشنامه ايران و اسلام, ص٦٤٢).
ابن سينا (٣٧٠ ـ ٤٢٨ق) نيز هر چند عمده آثارش از نوع آثار مستقل است, اما به شرح نيز پرداخته است. شرح مقاله الّلام از كتاب حروف ارسطو و شرح اثولوجيا منسوب به او و تعليقاتى بر حواشى كتاب نفس ارسطو را كه از كتاب به دست نيامده ابن سينا به نام الانصاف باقى مانده است, مى توان برشمرد. (صفا, ج١, ص٣١٥).
شرح آثار ترجمه شده يونانيان در ساير زمينه هاى علوم, مانند رياضى نيز به توسط مسلمين در اين دوران (تا پايان قرن ششم) مورد توجه بوده است. و اين كار همراه باتصحيح و تكميل ترجمه هاى بعضاً مغلوط اوليه صورت مى گرفته است. از آن ميان بايد از ابوالوفا محمدبن محمد بوزجانى (٣٢٨ ـ ٣٨٧ق) و ابوالفتوح محمودبن محمد اصفهانى (قرن٤), هر دو از رياضى دانان برجسته, نام برد. (صفا, ج١, ص٣٣٤ ـ ٣٣٥).
هر چند نشان شرح و تفسير آثار يونانيان را تا قرن هفتم نيز مى توان در آثار گرانبهاى خواجه نصيرالدين طوسى (٥٩٧ ـ ٦٧٢ق) پى گرفت. اما از سده پنجم با پاگرفتن دانشهاى اسلامى, چه آنها كه ريشه در دانشهاى يونانى داشتند, مانند فلسفه و طب و رياضى و چه آنها كه ريشه صرفاً اسلامى داشتند, مانند دانشهاى دينى و ادبى, و به دنبال تأليف آثار اساسى در اين زمينه ها, نوشتن شرح و ساير انواع آثار مورد نظر بر اين آثار نيز آغاز شد. (صفا, همان جا.)
قانون ابن سينا در طب از همان آغاز تأليف مورد شرح و تلخيص قرار گرفت. يكى از قصايد ابن سينا موسوم به قصيده عينيه در باب كيفيت فرود نفس به جان, در ميان حكيمان و عارفان مسلمان بسيار مشهور شد و شرحهاى فراوان بر آن نوشتند (دائرة المعارف فارسى, ص١٧٩٦) و يا عيون الحكمه او در منطق كه آن را امام فخر رازى (٥٤٤ ـ ٦٠٦ق) شرح كرده است.
در باب علومى كه ريشه در سنت اسلامى داشتند بايد گفت كه تا قرن هفتم عمدتاً دوران تدوين آثار مستقل بود. در عرصه علوم دينى, تدوين حديث, تشكيل مذاهب فقهى و كلامى و شكل گيرى عرفان اسلامى و تدوين علوم ادبى و بلاغى مانند نحو و معانى و بيان, طى سه ـ چهار قرن نخست, صورت گرفت. (صفا, ج١, ص٨٠). و پس از آن نيز توجه عمده به تصنيف آثار مستقل بود. با وجود اين, برخى شرحها در اين دوره نگاشته شد كه اهميت والايى داشتند; مانند شرح كتاب التعرف كه پيش از اين به آن اشاره شد. يك اثر ديگر كه به وجود شرحهايى در باب آنها در اين دوره اشاره شده است, قصيده ابوالهيثم احمدبن حسن جرجانى (اواخر قرن٤ و اوايل قرن٥) متفكر اسماعيلى است كه در آن سؤالات كلامى بسيارى مطرح مى شود و ديگران شرحهايى در پاسخ به اين سؤالات بر آن نوشته اند. از جمله آنها, از ناصر خسرو (٣٩٤ ـ ٤٨١ق) و كتاب جا مع الحكمتين او مى توان نام برد.
نشان از شرح نويسى بر آثار مربوط به علوم ادبى به طور جدى از قرن پنجم ديده مى شود. عبدالقاهر جرجانى (در گذشته ٤٧١ يا ٤٧٤ق) كتاب مشهور خود المغنى را در شرح كتاب ايضاح ابوعلى فارسى (٣٠٧ ـ ٣٧٧ق) در نحو نگاشت و سپس مختصرى از آن به نام المقتصد ترتيب داد و خودش كتاب ديگر خود را به نام المجمل در نحو شرح كرد.
از ديگر دانشمندان قرن ششم كه اهتمام زيادى به شرح آثار ديگران از خود نشان داد, امام فخر رازى است. آثار چندى را در حوزه هاى مختلف شرح كرد. مانند شرح مفصل زمخشرى (٤٦٧ ـ ٥٣٨ق) در نحو; شرح الوجيز غزالى در فقه; شرح كليات قانون ابن سينا در طب و نيز شرح عيون الحكمه, باز از ابن سينا در فلسفه (صفا, ج١, ص٥٢٢).
از قرن هفتم به بعد توليد آثار وابسته شتاب بيشترى مى يابد و از قرن هشتم تأليف بيشتر بر مدار شرح و تفسير و تهذيب آثار پيشينيان قرار مى گيرد و به موازات افزايش اين گونه آثار, كيفيت آنها رو به نزول مى گذارد. به نحوى كه گفته مى شود در قرن هشتم, به استثناى رياضيات و موسيقى و نجوم, رشد ساير علوم رو به توقف نهاد. (صفا, همان, ج٣, ص٢٦٩). عجيب و جالب آن است كه حكومت نيز در اين ميان نقشى ايفا مى كند و خليفه عباسى در سال ٦٤٥ دستور صادر مى كند كه بر مبناى آن مدرّسان مدرسه مستنصريه از تدريس آثار خود منع مى شوند و موظف مى شوند آثار پيشينيان را تعليم دهند. (صفا, همان جا).
در قرون بعد ـ دست كم تا قرن دوازدهم ـ شاهد سيطره مطلق اين شيوه در تأليف و تصنيف هستيم كه ملازمت آشكارى با انحطاط علوم در اين دورانها دارد. در اين دوران در اطراف آثار مهم قرون گذشته, منظومه اى از آثار وابسته پديد آمد كه هر يك به نحوى و با واسطه به توضيح و تكميل و يا ردّ مقاصد آثار قبل از خود مى پرداخت. مثلاً از قرن هفتم تا يازدهم (زمان تأليف كشف الظنون) تنها در اطراف كتاب تلخيص المفتاح خطيب قزوينى (٦٦٤ ـ ٧٣٩ق) كه خود خلاصه اى از بخش سوم مفتاح العلوم سكاكى (٥٥٥ ـ ٦٢٦ق) و در باب معانى و بيان است, بيش از ٦٠ اثر نوشته شد (حاجى خليفه, ج٢, ص٤٠٢ ـ ٤١٣).
از قرن دهم به بعد پيش گرفتن اسلوبهاى عجيب در نگارش, وضع را پيچيده تر كرد; بدين معنى كه نويسندگان اين گونه آثارِ اساساً توضيحى, نوشته هايشان به مراتب پيچيده تر و مغلق از متن از آب درآمد كه خود محتاج شرح و توضيحات بعد مى گرديد.
از اين جريان, انتقاد اندكى توسط نويسندگان و دانشمندان اسلامى به عمل آمده است. ابن خلدون ظاهراً تنها كسى است كه به زيانبار بودن اين روند اشاره دارد و كثرت تأليفات و ايجاز بيش از حد در آنها را مانعى براى كسب دانش توسط افراد جامعه مى داند (حرّى, نظر ابن خلدون…)
در قرن چهاردهم, آقابزرگ طهرانى, به افزايش شمار حواشى از دوران صفوى به بعد اشاره مى كند و مى گويد وجه تشخيص حواشى اين دوره از دوره هاى قبل از آن, گذشته از شمار اين آثار, وجود عبارتهاى مغلق و پيچيده تر از متن اصلى در آنهاست. وى سپس مى افزايد مؤلفان در اين دوران خود را به رنج نمى انداختند تا با تركيب آراء متقدمان و نوآوريهاى خود, آثار تازه اى بيافرينند; بلكه فقط به ذكر نظريات خود در حاشيه متون موجود مى پرداختند. (آقابزرگ طهرانى, ج٦, ص٨), اما انتقاد سخت تر را از زبان مؤلف كتاب تاريخ ادبيات در ايران بشنويم. وى در مقام سخن از آثار مربوط به قرن نهم و دهم مى نويسد:
مطلب ديگر درباره (جامعان علوم معقول و منقول) اين دوره آن است كه اينان واقعاً واجد صفت (جامع) بودند, اما نه صاحب عنوان (ذيفن) و (مبتكر); (متون) را خوب مى دانستند و (شرح) مى كردند و بر آنها (حاشيه) مى نوشتند و يا (مختصراتى) از آنها فراهم مى آوردند و بعد آن (مختصرها) را از راه شرح و تفسير (مفصل) و (مطوّل) مى كردند و باز كسى به فكر تلخيص از آنها مى افتاد و سپس ديگران بر آنها تلخيصها, تفسيرها مى نوشتند و در مدرسه ها بين طلاب علوم به كار مى بردند, تا مگر باز چند (جامع علوم معقول و منقول) از ميان آنان برخيزد. (صفا, ج٤, ص٨١).
اين روند ظاهراً تا آغاز قرن چهاردهم كه دانش و نگرش غربى در علوم به جوامع اسلامى, از جمله ايران معرفى شد, ادامه داشت و به تدريج, نسبت به درجه تماس دانشوران با ديدگاههاى جديد, توليد آثار وابسته كاستى يافت و به صورت يك جريان فرعى درآمد. امروزه پرداختن به آثار ديگران, اعم از تأييد يا رد آنها, يا در قالب استنادهايى خود را نشان مى دهد كه در جريان تهيه يك اثر مستقل صورت مى گيرد و يا به صورت نقد آشكار مى گردد. ارائه توضيح و تفسير از آثار كهن نيز بيشتر در هنگام عرضه ويرايش جديد از آنها, به صورت فرعى و خارج از متن ظاهر مى گردد.فهرستنويسى آثار وابسته
اثر وابسته هرگاه در جنب متن اصلى و فرع بر آن به دست فهرستنويس برسد, مسأله اى ايجاد نمى كند. اين امر معمولاً در منبع اصلى اطلاعات اثر Chief source of information (صفحه عنوان يا صفحه هاى مشابه) منعكس مى گردد و اثر در دست را به صورت روايت يا ويرايش ديگرى عرضه مى دارد. در چنين مواردى طبعاً سرشناسه به نام پديدآورنده متن اصلى و شناسه افزوده نويسنده ـ عنوان به نام پديد آورنده اثر وابسته تهيه مى شود, مانند: صحيح الترمذى به شرح الامام ابن العربى المالكى. (سرشناسه به نام ترمذى و شناسه افزوده به نام ابن العربى.)
اما هنگامى كه اثر وابسته به تنهائى و يا آميخته با متن اصلى منتشر شود و (منبع اصلى اطلاعات) آن نيز به نام پديد آورنده اثر وابسته يا عنوان آن تنظيم شده باشد, ممكن است اين ترديد پيش آيد كه شناسه اصلى چه بايد انتخاب شود؟
در سنت فهرستنويسى جديد, اغلب, بويژه در خصوص آثار متعلق به پيش از قرن چهاردهم, شناسه هاى اصلى به نام پديد آورنده يا عنوان متن اصلى تهيه شده است. مثلاً كتاب شرح التعرّف مستملى بخارى اين گونه فهرست نويسى شده است:
كلا باذى, ابوبكربن محمد.
[التعرف لمذهب التصوف. شرح (فارسى)]
شرح التعرف لمذهب التصوف…/ خواجه امام ابوابراهيم اسماعيل بن مستملى بخاري….
و در بخش فهرست تحليلى, يك شناسه افزوده به نام مستملى, و يكى هم براى كتاب التعرف… تهيه شده است. (كتابشناسى ملى ايران ١٣٦٥, نيمه دوم, ص٣٦ ـ ٣٧).
نسبت دادن اثر وابسته به نويسنده متن اصلى (ماتن) چند اشكال پديد مى آورد: نخست آنكه از آنجا كه آثار وابسته عمدتاً حاصل تراوش قلم نويسندگان آنهاست, و چنان كه اشاره شد, گاه حتى متن اصلى را تحت الشعاع شهرت خود قرار مى دادند, اين گزينش با قاعده كلى (پديدآورنده = سرشناسه) چندان جور درنمى آيد. اشكال دوم از آنجا برمى خيزد كه مانند مثال بالا, در برگه فهرستنويسى در محل سرشناسه پديدآورنده اثر, كسى و در محل تكرار نام نويسنده, ديگرى معرفى مى شود. اين امر بويژه زمانى كه اثر وابسته تنها بخشى از متن را مورد بررسى قرار داده باشد, نامناسب به نظر مى رسد.
اشكال سوم زمانى چهره مى نماياند كه فهرستنويس با اثر وابسته اى روبرو شود كه با واسطه به متن اصلى مربوط مى شود, مانند شرح بر شرح و حاشيه بر شرح و شرح بر حاشيه و غيره كه شمار آنها چنانكه ديديم, بسيار است. در چنين مواردى اگر بخواهيم همچنان بر اصالت متن اوليه پافشارى كنيم, ناچار خواهيم شد با جعل چند يا چندين عنوان قراردادى, رابطه ميان اثر در دست فهرست و متن اوليه را برقرار كنيم كه كارى تقريباً غيرممكن يا بسيار مشكل افزا و متكلفانه است و فايده اى نيز بر آن مترتب نيست. اگر هم قرار شود هر متن در دست فهرست را به اثر بلافصل قبل از آن منسوب كنيم, آنگاه اين سؤال مطرح مى شود كه چگونه است اثرى در هنگامى كه خودش در دست فهرست است, اصيل دانسته نمى شود, اما در هنگامى كه اثر وابسته به آن در دست فهرست است, اصيل تلقى مى شود؟
با پذيرش اصالت براى هر اثر وابسته بر مبناى آنچه منبع اصلى اطلاعاتش اقتضا مى كند, اين اشكالات يكسره بر طرف مى شود و حاصل كار نيز با اصل سادگى و اختصار ـ بدون از دست دادن قابليت و رسايى ـ بيشتر انطباق مى يابد. در چنين صورتى, متنى كه در مثال فوق آمد, بدين گونه فهرستنويسى مى شود:مستملى, اسماعيل بن محمد
شرح التعرف لمذهب التصوف…/ خواجه امام ابوابراهيم اسماعيل بن مستملى بخاري…
و شناسه افزوده نويسنده ـ عنوان نيز به نام كلاباذى تهيه مى شود.
به اين ترتيب مشكل آثارى نيز كه به واسطه به متن اصلى متصل مى شوند, حل مى شود: سرشناسه به نام پديدآورنده متن در دست فهرست, و شناسه افزوده به اثر بلافاصله قبل از آن. در اينجا زنجيره آثار وابسته عنداللزوم مى تواند مراجعه كننده را به متن اصلى هدايت كند. در عين حال فهرستنويس نيز اختيار دارد اگر لازم ببيند, با تهيه شناسه هاى نويسنده ـ عنوان, بيشتر اين زنجيره را به نمايش بگذارد. اين كار به ساختار مورد انتخاب او لطمه اى نمى زند. به طور مثال, حاشيه تجريد از سيد شريف جرجانى بر تسديدالقواعدِ شمس الدين اصفهانى كه خود شرحِ كتاب تجريدالكلام خواجه نصيرالدين طوسى است, به ترتيب زير فهرست خواهد شد:جرجانى, على بن محمد,
حاشيه تجريد
و شناسه افزوده نويسنده ـ عنوان به نام اصفهانى تهيه مى شود. و در صورت نياز يك شناسه نويسنده ـ عنوان نيز براى خواجه نصيرالدين طوسى به پانويس اضافه مى شود. اين رويّه مشكل تعيين سرشناسه را براى آثار وابسته اى كه احياناً به چند متن پرداخته باشند, يا بخشى از يك متن را مورد توجه قرار داده باشند نيز حل مى شود.
با اين ترتيب, فهرستنويسى تمام آثار وابسته, يك شكل خواهد شد. اين شيوه همان است كه در فهرستنويسى تفاسير قرآن مجيد هم, كه به شباهت صورى آنها با شرحها اشاره شد, به كار مى رود.
اين تغيير در فهرستنويسى, البته ربطى به رده بندى ندارد و آثار وابسته را همچنان مى توان در جوار متن اصلى, در صورت مصلحت, رده بندى كرد.
قواعد فهرستنويسى انگلو امريكن (AARC ٢) در خصوص فهرستنويسى شرحها همين نظريات را اعمال كرده است و در فصل موسوم به (متنهايى كه همراه با تفسير منتشر مى شوند) (قاعده ١٣/٢١ و بندهاى آن) منبع اصلى اطلاعات را ملاك تعيين سرشناسه مى داند و مواردى را مثال مى زند; از جمله:
Averrois Cordubensis Commentarium magnum in Aristotelis De anima libros
(Includes a Latin text of De anima libros)
Main entry under the heading for Averroes
Added entry (name - title) under the heading for Aristotle
[تفسير ابن رشد بر كتاب الحيوان ارسطو
(شامل متن لاتين كتاب الحيوان)
شناسه اصلى براى ابن رشد.
شناسه افزوده (نام ـ عنوان) ذيل نام ارسطو]
و بر عكس, هرگاه منبع اصلى اطلاعات, اثر را ويرايش ديگرى از متن اصلى معرفى كند, توصيه مى كند آن را ذيل نام نويسنده متن اصلى معرفى نمايند. اما هرگاه منبع اصلى اطلاعات گويا نباشد, تصميم گيرى راجع به اين موضوع را بر اساس ملاحظات سه گانه زير توصيه مى كند:
١. مطالب مقدماتى اثر در دست فهرست (ديباچه, مقدمه و…) آن را تفسير معرفى كنند, يا ويرايش.
٢. مقايسه حروف و نحوه عرضه متن با تفسير. چنانچه حروف كتاب براى متن متن ريزتر از شرح باشد و يا سطرهاى آن با تورفتگى نسبت به تفسير تنظيم شده باشد, به گونه اى كه آن را فرعى جلوه دهد, اثر را بايد تلقى كرد.
٣. مقايسه حجم متن اصلى با حجم تفسير در مرحله نهايى تعيين كننده خواهد بود; بدين معنى كه هر كدام بيشتر باشد, همان اصل قرار مى گيرد.
مقايسه توصيه ويرايش يكم قواعد فهرستنويسى انگلو امريكن با ويرايش دوم آن نشان مى دهد كه در ويرايش اخير, فهرستنويسى آثار همراه با تفسير ساده تر و صرفاً متكى به منبع اصلى اطلاعات اثر شده است. در حالى كه در ويرايش يكم آن مواردى توصيه شده بود كه فهرستنويس مى توانست به رغم مندرجات منبعِ اصليِ اطلاعاتِ اثر عمل كند.
پاورقى:
١. اين مقاصد عبارتند از: استنباط يك دانش نوين; شرح مشكلات سخنان و تأليفات پيشينيان; رد لغزشها و غلطهاى آثار پيشينيان; تكميل نقصان آثار پيشينيان; تنظيم مجدد و تهذيب مسائلى كه در آثار ديگران به صورت نامنظم و پراكنده آمده است; گردآورى مسائل دانشى كه در دانشهاى ديگر پراكنده است; تلخيص آثار متقدمان.
كتابنامه:
آقابزرگ طهرانى, محمدمحسن. الذريعة الى تصانيف الشيعة. نجف و طهران, اسلاميه, ١٣٥٥ق.
ابن خلدون, عبدالرحمن بن محمد. مقدمه ابن خلدون. ترجمه محمد پروين گنابادى. تهران, بنگاه ترجمه و نشر كتاب, ١٣٤٥. ٢ج.
حاجى خليفه, مصطفى بن عبدالله. كشف الظنون عن اسامى الكتب و الفنون. تهران, اسلاميه, ١٣٨٧ق. ٢ج.
حجتى, محمدباقر. سه مقاله در تاريخ تفسير و نحو. تهران, بنياد قرآن. ١٣٦٠. ٢٢٥ص.
حرّى, عباس. (نظر ابن خلدون در باب تأليف) نشر دانش, س٤, ش٤ (خرداد و تير ١٣٦٣). ص٢٠ ـ ٢٧.
دانشنامه ايران و اسلام. زير نظر احسان يارشاطر. تهران, بنگاه ترجمه و نشر كتاب, ١٣٥٤.
دائرة المعارف فارسى. زير نظر غلامحسين مصاحب. تهران, فرانكلين, ١٣٤٥.
شهرزورى, محمدبن محمود. نزهة الارواح و روضة الافراح: تاريخ الحكماء. ترجمه مقصودعلى تبريزى, با ديباچه اى درباره تاريخنگارى فلسفه, به كوشش محمدتقى دانش پژوه و محمدسرور مولائى. تهران, شركت انتشارات علمى و فرهنگى, ١٣٦٥.
صفا, ذبيح الله. تاريخ ادبيات در ايران. تهران, فردوسى, ١٣٦٤.
طاهرى عراقى (تكوين و تدوين علوم شرعى اسلامى) در رده BP اسلام… تهران, مؤسسه تحقيقات و برنامه ريزى علمى و آموزشى, مركز خدمات كتابدارى. ١٣٥٨. ص١٧ ـ ٢٤.
كتابشناسى ملى ايران. ١٣٦٥: نيمه دوم. تهران, كتابخانه ملى ايران, ١٣٦٨.
مستملى, اسماعيل بن محمد. شرح التعرّف لمذهب التصوف… با مقدمه محمد روشن. تهران, اساطير, ١٣٦٣ ـ ١٣٦٥. ٥ج.