آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - نظرى بر مقدمه ترجمه كتاب مبادى ما بعدالطبيعى علوم نوين - اللهيارى م
نظرى بر مقدمه ترجمه كتاب مبادى ما بعدالطبيعى علوم نوين
اللهيارى م
چندى است ترجمه اى از كتاب مبادى ما بعدالطبيعى علوم نوين اثر ادوين آرتوربرت, به قلم شيوا و روان مترجم و نويسنده توانا آقاى دكتر عبدالكريم سروش چاپ و منتشر شده كه اميد است زحمت ايشان در برگردان اين اثر به زبان فارسى در پيشبرد علم و فرهنگ اين مرز و بوم مؤثر افتد. اما غرض اين نوشتار پرداختن به مواضع قوت و ضعف ترجمه كتاب نيست, بلكه مداقّه اى است در پاره اى نكات و مطالب كه در مقدمه نسبتاً مفصل مترجم محترم بر كتاب, بدان ها پرداخته شده است. و الله اعلم بالصواب.
در عصرى كه رخدادهاى عظيم علمى و تكنولوژيكى, تحت سيطره بينش علمى پوزيتيويستى و نئوپوزيتيويستى روز به روز عرصه زندگى بشر را با تحولات جديدترى درآميخته است و اصول بنيادين علم شناسى پوزيتيويستى ـ كه همان تفسير رياضى ـ مكانيكى عالم است, بر اذهان عالمان حكمرانى مى كند, آقاى برت در كتاب ارزنده و محققانه خويش ضمن تأييد و تأكيد بر مقام پر منزلت علوم نوين, دليرانه بر بسيارى از آراء پوزيتيويستى ها در تفسير عالم و بر علم شناسى آنان حمله مى برد و به تيغ نقد آنها را در ميدان كارزار انديشه ها از پاى در مى آورد. وى با نظرى تاريخى و دقيق در احوال و آثار علمى بزرگان و نوابغ عرصه علوم مى نماياند كه چگونه پيشفرض ها و انديشه هاى غير علمى و حتى خرافى, محرك و سائق آنان در كارهاى علميشان بوده است و نشان مى دهد كه نگرش ناتوراليستى به انسان و ناديده انگاشتن خلاقيت هاى ذهنى او و زنده به گور سپردن علّت غائى در طبيعت, چه سيماى ناقص و ناموزونى از عالم را به نمايش مى نهد. مترجم محترم درباره اين مسأله و در مقام بيان نظر مؤلف كتاب, در صفحه ده مقدمه چنين آورده است:
برت در اين كتاب با سحّارى و نقّادى تمام قصه نغز و شنيدنى تكوّن علوم تجربى نوين را باز مى گويد كه, با همه احترام و احتشامى كه دارند, معجون و مولود غريبى از تجربه گرايى, فلسفه بافى, خرافه انديشى و خوابگردى عالمان اند و اعاظم و نوابغى چون گاليله, كپلر, دكارت, نيوتون و بويل كه شهسواران ميدان دانش هاى نوين بوده اند, هميشه و در همه جا دل در گرو تجربه و رياضيات نداشته اند و على رغم اظهارات صريح و اكيدشان, فرمانبردار انديشه هايى متافيزيكى و انگيزه هايى غير عقلانى بوده اند كه در نهان بر آنان فرمان مى رانده اند اما در عيان بدانان چهره نمى نموده اند.
در همين جا لازم است نكته بسيار مهمى به كلام مترجم محترم افزوده شود و آن اينكه مؤلف كتاب اصرار عالمان جديد بر اصل رياضى تفسير كردن همه پديده هاى عالم را به عنوان انديشه اى متافيزيكى و غير تجربى سخت به نقد كشيده است. وى شواهد فراوانى ذكر مى كند تا هر چه بيشتر سيطره عميق اين بينش را بر افكار بزرگان و پيش كسوتان علوم نوين نشان دهد. نويسنده در صفحه ٣٠٣ كتاب مى گويد:
… آيا دليلش[ يعنى دليل رياضى تفسير كردن همه پديده هاى عالم]* اين نيست كه طبيعت شناسان چون مى ديدند با غيرواقعى انگاشتن هر امر خارجى غير تحويل پذير به رياضيات, بهتر مى توانند طبيعت را به دستگاهى از معادلات رياضى تحويل كنند, چنين كردند و اين مبنا را برگرفتند؟ شك نيست كه در اين انتخاب گام در وادى ترجيح بلامرجّح نهادند. آخر اگر ذهنى هندسه انديش بدين فرض تن در دهد كه طبيعت خارجى, علاوه بر نسب و آحاد رياضى, واجد رنگ و بانگ به قالب فرمول هاى رياضى دقيق درآورد؟ …[آنان] براى آنكه با اطمينان خاطر, دستاوردهاى انقلابى خود را بسط و تكامل دهند, ناچار تأصّل و واقعيت را فقط از آن موجوداتى دانستند كه جهان را از جنس آن و قابل تحوى بدان مى خواستند.
نكته ديگرى كه در خور تأمل و توجه است و براى شناخت نظرگاه مؤلف كتاب بايد ذكر شود, اين است كه وى حذف علت غايى و ناديده انگاشتن آن در بينش علمى عصر جديد را نيز از ديگر مصاديق سلطه انديشه هاى غير علمى و غيرتجربى بر انكار پيشگامان علم جديد مى داند كه اين فكر نيز به نوبه خود معضلات ديگرى را براى بشر امروز به ارمغان آورده است. در صفحه ٣٠٨ كتاب چنين مى خوانيم:
تعصّب قهرآميز روشن فكران عصر جديد بر ضد تبيين غايت انگارانه, قوّت و شتاب فزاينده اى گرفت… لكن امروز قرائنى به چشم مى خورد حاكى از اين تنبّه كه اين تعصّب, خالى از گزافه كارى و افراط نبوده است.
به هر حال غرض نگارنده از ذكر فقرات فوق بيان كامل نظرگاه هاى مطرح شده در كتاب, از جانب مؤلف, و تأييد يا ردّ آنها نيست; بلكه صرفاً نماياندن اين مهم است كه به طور كلى آنچه مطمح نظر مؤلف بوده نقد مبانى علم شناسى پوزيتيويستى و بى پشتوانه بودن بسيارى از ادعاهاى ايشان در اين زمينه است, و مؤلف اميد دارد كه سرانجام در پى اين گونه بحث ها و با اجتناب از لغزش هاى فكرى كه متفكران قديم و جديد بدان گرفتار آمده اند, ما بعدالطبيعه نوين و خردپسندانه اى درباره علم فراهم آيد كه به اندازه بينش قدرتمند دوران تفكّر مدرسى دوام كند و مانند آن عقول را در تسخير خود بگيرد.
بررسى سخن مترجم
اشاره شد كه روح سخن مؤلف كتاب اين است كه براى فراهم آوردن مابعدالطبيعه مقنعى براى علوم جديد مى بايست با داشتن بصيرتى تاريخى و روشن, مواضع قوت و ضعف علم شناسى قديم و جديد را شناخت و از پيشداورى ها و پيشفرض هاى شتاب آلوده و بدون پشتوانه علمى, به جدّ احتراز كرد. وى در تقرب به اين هدف, عمده همّ خويش را در كتاب, مصروف روشنگرى و نماياندن نقاط ضعف بينش علمى جديد نموده است تا تنبّهات وى چراغ راه رهپويانى باشد كه بى تعصب در پى حقيقتند. از وى در صفحه ٧ چنين مى خوانيم:
[ارباب كلب] در قرون وسطى, آراء و عقايد را از مقام ولايت چنان در اذهان ساده و بى خبر القاء و تلقين مى كردند و از آنان قبول و تعبّد مى طلبيدند كه متفكران معاصر را برانگيختند تا بالاجماع و بنحو اكيد آن شيوه را تقبيح و تشنيع كنند.لكن اين تشنيع خود مولّد اين گمان شد كه گويى محتواى آن آراء و عقايد نيز ناپذيرفتنى اند… شك نيست كه در اينجا بايد به تحقيقى تاريخى و انتقادى درباره تولّد مبادى گوهرى به ويژه تفكّر جديد دست بزنيم كه كمترين نتيجه اش اين است كه اين ساده نگرى آسان گيرانه را ترك گوئيم و به جاى آن بصيرتى بى طرفانه و حق نگرانه را نسبت به روش ها و مصادرات عقلانى خود بنشانيم.
اما جان كلام مترجم محترم, در مقام بيان نظر مؤلف و معرفى محتواى كتاب در مقدمه, چيزى ديگرى مغاير با نظر مؤلف كتاب است; و به نظر مى رسد منشأ اين اختلاف, وجود انديشه ها و نظرگاه هاى خاص خود مترجم محترم است كه خودآگاه يا ناخودآگاه در پى به خدمت گرفتن كلمات ديگران به منظور توجيه و تحكيم نظر خود هستند. البته بايد دقت داشت كه تلفيق نظريات مترجم محترم با بيانات مؤلف كتاب در مقدمه, بسيار با ظرافت صورت گرفته است و تقريباً غيرممكن است كه خواننده بدون مطالعه متن كتاب متوجّه مغايرت مفاهيم القاء شده در مقدمه با متن بشود.
البته پيداست كه در ترجمه, لزومى ندارد مطالب مقدمه كه توسط مترجم بيان مى شود با نظريات مؤلف هماهنگ و همسو باشد, ولى بحث بر سر اين است كه در مقام بيان نظر مؤلف, هيچ دخل و تصرفى مجاز نيست. در صفحه دوازده مقدمه چنين مى خوانيم:
… مجموع اين گونه آراء بود كه… در علم نيوتونى تعين نهايى به خود گرفت و بر درك جديد از عالم, صورت رياضى پوشاند و انديشه ارسطويى را, به منزله مرده ريگ اعصار ظلمت و جهالت, در خاك تيره قرون وسطى, مدفون كرد.
ملاحظه مى شود كه كلمات و تعبيرات مترجم محترم, چگونه مشعر بر تأييد مطلق درك رياضى از عالم, و نهادن مهر بطلان بر پيشانى آرا ء قدماست. و عجيب آنكه مؤلف كتاب از همان آغاز با اين انديشه به مبارزه برخاسته است, و عمده تقابل رأى مترجم محترم با ديدگاه مؤلف نيز در همين است. آقاى سروش تحت عنوان معرفت ارسطوئى( و يا معرفت شناسى ارسطوئى) همه معارف يونان قديم, قرون وسطى, حكماى مشّاء, و ساير فلاسفه مسلمان را يكى مى گيرد و همه را به جرم واحد ارسطوئى بودن يا صبغه ارسطويى داشتن, در جاى جاى مقدّمه به تيغ طرد و ابطال مى سپارد. در حالى كه مراد مؤلف كتاب از جهان بينى حاكم بر علوم در قديم, متوجه معارف و علوم قرون وسطى در اروپاست كه ريشه در يونان قديم دارد, و حتى ديديم كه در برخى مواضع مدافع آن نيز هست و مهاجمى است بر بينش جديد حاكم بر علوم. و اين بسيار عجيب است كه متفكرين خودى و آشنا به تفكرات و انديشه هاى والاى بزرگان و نوابغ اين مرز و بوم, معارف قرون وسطى را با فلسفه شيخ الرئيس ابوعلى سينا و خواجه طوسى, و با انديشه هاى شيخ اشراق و حكمت متعاليه صدرالمتألهين و اتباع وى همچون علامه طباطبائى و مرحوم شهيد مطهرى, همسنگ بنمايانند. و عجيبتر آنكه اين علم شناسى( و يا به زعم ايشان علم نشناسى) ارسطوئى را بتمامه برگرفته از الهيات حكماء و فلاسفه الهى دانسته و از ابطال اولى, بطلان دومى را نتيجه بگيرند. اين مطلب در سطور آينده تفصيل بيشترى مى يابد و شواهدى از كلمات مترجم محترم بر آن گواهى خواهند داد. ولى نكته مهمتر در اينجا اين است كه مترجم محترم چنان در باب تأثير متافيزيك و الهيات قدما و تأثير بى چون و چراى آن در علم شناسى عالمان آن عصر و در نتيجه در سرنوشت عملى علوم سخن مى گويد كه به خواننده القاء مى كند رابطه اى منطقى و ضرورى بين آراء متافيزيكى و قوانين علوم تجربى برقرار است و هر گونه تغيير و تحول در الهيات و متافيزيكى عالمان, مستقيماً در طبيعت شناسى و تحقيقات علمى ايشان مؤثر واقع مى شود. در حالى كه هر چند فى الجمله تأثير علوم مختلف در يكديگر و از جمله تأثير متافيزيك و فلسفه در علوم جديد مورد قبول است, ولى به هيچ روى اين گونه روابط كليت ندارند; بلكه معمولاً تأثير يك علم در علم ديگر به صورت تأثيرات روانى بر روى دانشمندان است كه در بحث روان شناسى عالمان و ديدگاه هاى احياناً وسيع ترى
كه دانشمندان به واسطه آشنايى با علم ديگرى به دست مى آورند, مورد تحقيق قرار مى گيرد. بدين ترتيب كسى منكر اين نيست كه متافيزيك و به طور كلى امور غير تجربى, در بسيارى موارد محرك و سائق عالمان در تجربيات علميشان بوده است و آقاى برت نيز در كتاب خويش شواهد بسيارى دال بر اين مطب مى آورند, اما هرگز چنين تأثيراتى را نمى توان ضرورى دانست و حكم كلى در اين باب صادر نمود. غير از اين, درباره تأثير فلسفه در علوم تجربى به طور كلى دو نوع تأثير را مى توان ضرورى دانست و حكم كلى در اين باب صادر نمود. غير از اين, درباره تأثير فلسفه در علوم تجربى به طور كلى دو نوع تأثير را مى توان برشمرد و به عبارتى علوم به دو طريق نيازمند فلسفه مى باشند: يكى از طريق اثبات موضوع و ديگرى از طريق نيازمندى به پاره اى اصول و قضاياى عقلى غيرتجربى براى تعيين قوانين علمى خود و تشكيل قياس خفى در تجربيات كه در جاى خود مذكور است١. در تاريخ علوم تجربى نيز مشاهده مى شود كه غالباً عالمان به صورتى ناخودآگاه و به طور فطرى اين مبادى غيرتجربى را در تجارب علمى خود لحاظ مى كنند و عملاً پيشرفت و تكامل علوم را باعث مى شوند.
امام علم نيز در فلسفه مؤثر است. يكى به صورت همان تأثيرات روانى بر فلاسفه كه اساساً تحت ضابطه منطقى درنمى آيد و ديگر اينكه در بعضى مسائل فلسفه( كه به صورت خالص فلسفى نباشد) مثل برخى مسائل حركت, قوه و فعل, پاره اى مباحث علت و معلول و … به عنوان صغراى قياسات فلسفى به كار مى روند٢. و بنابراين هيچ كليتى در اينجا هم نيست.
اما سخن بر سر اين بود كه بينش و ديدگاه اصلى مؤلف كه در متن كتاب مطرح شده است, در مقدمه مترجم بر كتاب به صورتى ديگر و حتى وارونه طرح شده است. به نظر مى رسد ذكر يكى ـ دو نمونه ذيل مطلب را روشن تر كند: مؤلف كتاب در مقام انتقاد به شيوه غيرعلمى بسيارى از پيشگامان علوم نوين و از جمله كپرنيك, كه مبتنى بر اصل قرار دادن رياضيات در تفسير و تبيين پديده هاى طبيعى و عالم بود, بسيار سخن مى راند. در صفحه ٢٧ مى گويد:
چرا كپرنيك و كپلر, بدون داشتن هيچ گونه مؤيّد حسّى و تجربى, بر اين باور رفتند كه تصوير حقيقى و نجومى عالم اين است كه زمين سياره اى است چرخنده بر محور خويش و گردنده بدور خورشيد, و ثوابت, بر جاى خويش ثابتند؟
و در صفحه ٢٨ مى گويد:
پيداست كه از لحاظ دقت, تئورى كپرنيك بر تئورى بطلميوى هيچ افضليتى نداشت.
و در صفحه ٢٩ چنين اضافه مى كند:
وى[ كپرنيك] در برابر آن همه اعتراضات جدى و قولى, تنها به اين معنا توسل مى جست كه نظريه وى, پديدارهاى نجومى را به نظم ساده تر و موزون ترى منظم مى سازد.
در صفحه ٣٠ چنين نتيجه مى گيرد:
… لكن مگر در برابر آن اعتراضات سنگين فلسفى كه آورديم, اين سادگى و موزونيت چه وزنى داشت؟
خواننده محترم با توجه به فقرات پيشين كه از مؤلف نقل شد, توجه دارند كه هر چه مؤلف كتاب منكر دستاوردهاى عظيم علوم در دوران جديد نيست, ولى اساساً مبادى نگرش علمى پوزيتيويست ها و اخلاف ايشان و تبيين و تفسيرهاى آنان را درباره هستى و انسان, ناقص و در پاره اى موارد غلط مى داند.و از آنجا كه تا به امروز نيز همين بينش, اذهان عالمان را در تار و پود خود گرفتار كرده است, لذا لبه تيز حملات و اعتراضات مولف بيشتر متوجه اركان اين طرز تفكر است; در حالى كه آقاى دكتر سروش كاملاً در مقام طرد و ابطال و تقبيح معتقدات قدما, و قبول و تأييد و تحسين متأخرين, در مقدمه قلم زده اند. ايشان در صفحه دوازده مقدمه چنين آورده اند:
عقل جديد ديگر جهان را در ضمن مقولاتى چون ماهيت و قوه و فعل و عرض و جوهر, در ج و درك نمى كند و به عوض براى فهم جهان از مقولاتى چون حركت, انرژى, جرم و فضا و زمان مدد مى جويد, و زمان و مكان را كه در حكمت ارسطوئى چنان مهجور و بى قدر بودند, اينك بر صدر مى نشاند و حركت را مضمونى رياضى مى بخشد, و علت غايى را تماماً در پاى علت فاعلى سر مى بُرد و به طور كلى مقولات واپسين و اجناس عاليه تازه اى را براى تفكر برمى گزيند كه رنگ و بانگ و عطر و حرارت را بى معنى مى سازند و از اين راه به كشف و بل به خلق جهانى تازه كامياب مى گردد.
به نظر مى رسد ادامه كلام در اين مورد خارج از حوصله اين بحث و ملال آور باشد. لذا به اين اجمال بسنده نموده و خواننده محترم را به مطالعه مقدمه و يكى دو فصل اول كتاب ارجاع مى دهيم.
در اينجا هر چند بحث اصلى اين نوشتار كه همان نشان دادن نحوه ارتباط و يا به عبارت بهتر عدم ارتباط مقدمه با متن بوده, به سرانجام رسيده است, ولى ذكر چند نكته درباره نظريات آقاى دكتر سروش كه در مقدمه آورده اند, ناگزير مى نمايد; بدين اميد كه در كشاكش اين بحث ها ره صواب بپوييم و روشنى رأى صواب, ظلمات آراء نادرست را زائل سازد.
در مورد ديدگاه هاى خاص مترجم محترم كه در مقدمه مطرح شده است, مهم ترين و در عين حال عجيب ترين مسأله اين است كه تقريباً در سراسر مقدمه امواج طعن و توهين بى وقفه بر سر آراء و معتقدات حكما و فلاسفه الهى كه هيچگونه تفكيكى ميان آنها و ديگران در قرون وسطاى غرب به عمل نيامده است ـ فرو مى غلطد و در مقابل, شاهد تعظيم و تكريم فراوان در برابر علماى دوران جديد غرب هستيم. گويى تمام تيره روزى ها و بدبختى هاى بشر در طول تاريخ ريشه در افكار ناصواب و روش تحقيق نادرست به اصطلاح حكيمان ارسطوئى دارد. قابل ذكر است كه خصوصاً بعد از وقوع رنسانس در اروپا در پى پيشرفت حيرت انگيز علوم تجربى در سايه تجربيات علمى, اين گمان به ذهن بسيارى كسان خطور نمود كه عامل اصلى ركود و كندى پيشرفت علوم, به كارگيرى روش قياسى, كه از ارسطو به يادگار مانده است, مى باشد. و نتيجه اى ديگر نيز گرفتند كه اساساً بايد روش قياسى غلط باشد و روش صحيح, همانا روش تجربى است. اين مطلب به جاى خود از طرف فلاسفه اسلامى پاسخ گفته شده است و تنبّه داده اند كه فرق است ميان اينكه روشى غلط باشد يا اينكه به غلط در جاى نامناسب استفاده بشود و مسلماً يكى از عوامل ركود علوم در قرون وسطى, همين عدم اعتنا به تجربه و اتكا به روش قياسى در تحقيقات علوم بود. اما شايان ذكر است كه اولاً اين ايراد كه بر متفكرين قرون وسطى وارد است, اساساً متوجه حكما و فلاسفه بزرگ, به خصوص در ميان مسلمانان نيست و خدمات علمى بزرگان اسلامى در علوم تجربى, مثل بوعلى سينا, زكرياى رازى, خوارزمى و … گواه اين امر است. اما دقيق تر اينكه به طور كلى علماى علوم تجربى نيز ناگزير از توسّل به قياس در توجيه قوانين علمى و فرضيه سازى هستند و مسلماً در قديم بدين دليل كه علوم تجربى بسيار جوان بود و ابزار و آلات مختلف براى سهولت امر تحقيق و تجربه ساخته نشده بود, لذا دست عالمان از بسيارى تجارب خالى مى ماند و به ناچار بيشتر به قياس مى پرداختند. ولى به هر حال غالباً جايگاه روش قياس و تجربى و تفاوت ميان آن دو را مورد نظر داشتند. هم اكنون نيز علما در بسيارى موارد و به خصوص در ارائه فرضيه ها, با توحه به تجارب قبلى خويش قياساتى ترتيب داده و نظرياتى مى دهند كه مسلماً در آينده به محك تجربه مورد نقض يا ابرام واقع مى شوند. بنابراين قياس و روش قياسى در جاى خود در علوم تجربى به كار گرفته مى شود
و اين نه تنها نفى روش تجربى علوم نيست, بلكه به نوعى مؤيد و تكيه گاه آن به شمار مى رود.
البته اعتقاد آقاى دكتر سروش مبنى بر اينكه آراء متافيزيكى و الهيات نادرست حكما, منشأ طبيعت شناسى ناقص و غلط ايشان بوده است, نتيجه اى جز اين به بار نمى آورد كه عامل اصلى مشكلات و ركود بشر در طى تاريخ و در هر دو صحنه انديشه ها و آراء متافيزيكى و علم و تكنولوژى, وجود تفكرات حكمايى چون ارسطو, بوعلى, حاجى سبزوارى و مطهرى بوده است.
با اين همه, هرگز از خاطره تاريخ محو نخواهد شد طنين كلمات پر صلابت امام راحل ـ قده ـ به گورباچف صدر هيأت رئيسه اتحاد جماهيرشوروى, كه او و همه تفكر غرب را به مطالعه و تعمّق در آثار و انديشه هاى بزرگان امت اسلامى( يعنى همان حكيمان ارسطوئى به زعم آقاى سروش) فرا مى خواند و در عين حال به غرب باوران و بى خبران از مفاخر علمى و فرهنگى مسلمانان, درس حميّت و تعهّد نسبت به اين مواريث گرانبها مى دهد:
(آقاى گورباچف!
… اگر جناب عالى ميل داشته بايد در اين زمينه ها تحقيق كنيد, مى توانيد دستور دهيد كه صاحبان اين گونه علوم علاوه بر كتب فلاسفه غرب, در اين زمينه به نوشته هاى فارابى و بوعلى سينا ـ رحمة الله عليهما ـ در حكمت مشّاء مراجعه كنند تا روشن شود كه قانون عليت و معلوليت كه هرگونه شناختى بر آن استوار است, معقول است نه محسوس, و ادراك معانى كلى و نيز قوانين كلى به هرگونه استدلال بر آن تكيه دارد, معقول است نه محسوس. و نيز به كتاب هاى سهروردى ـ رحمة الله عليه ـ در حكمت اشراق مراجعه نموده و براى جناب عالى شرح كنند كه جسم و هر موجود مادى ديگر به نور صرف كه منزّه از حس مى باشد نيازمند است و ادراك شهودى ذات انسان از حقيقت خويش, مبرّا از پديده حسّى است. و از اساتيد بزرگ بخواهيد تا به حكمت متعاليه صدرالمتألهين ـ رضوان الله تعالى عليه و حشره الله مع النبيين و الصالحين ـ مراجعه نمايند تا معلوم گردد كه: حقيقت علم همانا وجودى است مجرد از ماده و هر گونه انديشه از ماده منزه است و به احكام ماده محكوم نخواهد شد. ديگر شما را خسته نمى كنم و از كتب عرفا, به خصوص محيى الدين ابن عربى نام نمى برم كه اگر خواستيد از مباحث اين بزرگمرد مطلع گرديد, تنى چند از خبرگان تيزهوش خود را كه در اين مسائل قويّاً دست دارند راهى قم گردانيد…)
نكته مهم ديگرى كه در سخنان آقاى سروش مشاهد مى شود اين است كه ايشان در وضع مخالف, آن چنان افكار و معتقدات حكما و فلاسفه مسلمان را مورد حمله قرار مى دهند كه حتى به كلماتى كه خودشان از حكما نقل مى كنند, توجه ندارند و خواسته يا ناخواسته در مواضعى, سخن آنان را تحريف مى كنند. به عنوان مثال, نقل قول هاى ايشان از ابوعلى سينا و استاد مطهرى را بررسى مى كنيم.
خواننده محترم توجه دارند كه به نظر آقاى سروش, از جمله آراء نادرست و مضر به حال علوم تجربى و پيشرفت آن, اعتقاد حكيمان ارسطوئى به توانايى انسان در كشف طبايع موجودات مادى و وقوف به اسرار خواص ايشان است. آقاى سروش در طرد و تشنيع اين انديشه, و در مقابل, در ستايش از شيوه نيكوى عالمان جديد مبنى بر كنار نهادن اين فكر, در صفحات مقدمه تعب جانكاهى بر پيكر قلم تحميل كرده اند كه به ذكر شواهدى اندك اكتفا مى گردد.
ايشان در صفحه بيست و چهار مقدمه چنين مى نويسند:
انديشه اى كه بند دست و زنجير ذهن ارسطوئيان شده بود اين بود كه مى پنداشتند اگر موجودات, طبايع و ذواتى دارند( كه دارند), جستجو از آثار و لوازم اين طبايع و ذوات, هم كامياب است هم فريضه, و قرن ها بايد مى گذشت تا اين حقيقت ساده و بسيار ارجمند آفتابى شود كه وجود طبايع لازم نمى آورد كه معرفت بدانها و آثارشان ممكن يا آسان باشد.
و در صفحه بيست و هشت مى گوند:
طبيعت شناسان پيشين گمان مى بردند كه چند تجربه معدود و محدود و افزودن و كاستن اوصافى چند, مى تواند طبيعت شىء مجرّب را در مشت آنان بنهد و نمى انديشيدند كه اين استقرائات ساده را در روستا و شهر خود, و يا در موطن بزرگ آدميان, يعنى كره زمين انجام مى دهند, و بسا كه غربت از اين وطن, به نتايج غريب تازه منتهى گردد. و همين تفطن است كه عالمان معاصر را همواره از ابراز يقين علمى, متواضعانه و خردمندانه, باز مى دارد. شرط تواضع علمى همين است كه آدمى حد توانايى روشن خود را بداند, وبه اندازه گليم روش پاى مدّعا را دراز كند.
جاى بسى تعجب و تأسف است كه اين همه جدّ و جهد آقاى دكتر سروش در طرد و تقبيح بينش مذكور و تعريف و تمجيداز عالمان جديد كه اين طرز فكر را وانهاده اند, در حالى صورت مى گيرد كه دانش آموختگان فلسفه و حكمت اسلامى مى دانند كه اساساً اعتقاد به كشف طبايع موجودات طبيعى به وسيله استقراء و يا تجربه مورد نظر واعتنا بسيارى از محققين و فلاسفه نبوده است و همواره در مواضع لازم بر مطلق و يقينى نبودن دستاوردهاى علمى علوم تجربى و صرفاً ارزش عملى داشتن آنها تنبّه داده اند; ولى تقريباً قاطبه ايشان همواره در مواقع لزوم جهت تحكيم و هر چه بشتر توجيه نمودن علوم تجربى و نماياندن ارزش و اهميت اين علوم تلاشى علمى داشته اند و به طرق مختلف, مثل تفاوت نهادن ميان استقراى ناقص و تجربه و جستجو براى يافتن كبرائى مطمئن تر براى قياس خفى در تجربه در تكاپو بوده اند و اين سيرت نيكوى حكماى مسلمان تا به امروز نيز ادامه دارد. از استاد شهيد مرتضى مطهرى در پاورقى هاى ارزشمند ايشان بر كتاب اصول فلسفه و روش رئاليسم( جلد اول, مقاله چهارم, ارزش معلومات) تحت عنوان صريح( چرا علوم تجربى يقينى نيست), مطالب دقيق و فشرده اى مبنى بر نفى مطلق نگرى نسبت به قوانين علوم تجربى بيان شده است. ايشان به مناسبت از بينش صحيح دانشمندان دوران اخير در اين مورد سخن مى گويند كه:
در علوم طبيعى جديد فرضيه جاويدانى وجود ندارد. هر فرضيه به طور موقت در عرصه علم ظاهر مى شود و صورت قانون علمى به خود مى گيرد و پس از مدتى جاى خود را به فرضيه ديگر مى دهد. علم امروز در مسائل طبيعيات يك قانون علمى ثابت و لا يتغير كه تصور هيچگونه اشتباهى در آن نرود نمى شناسد. و اعتقاد به چنين قانويى را يك نوع غرور و از خصائص دوره اسكولاستيك و قرون وسطائى ها مى داند. در نظر دانشمندان جديد اعتقاد به قطعى بودن و يقينى بودن يك قانون علمى آنطور كه قدما تصور مى كردند يك عقيده ارتجاعى است.
شايد از قرن نوزدهم به بعد در ميان دانشمندان كسى يافت نشود كه مانند قدما در طبيعيات اظهار جزم و يقين كند. هر چند قدما هم مسائل طبيعيات و فلكيات را چندان يقينى نمى دانستند و آنها را حدسيات مى خواندند.
به هر حال, آقاى دكتر سروش, استاد شهيد مرتضى مطهرى را نيز بى توجه به امثال تصريحات فوق, به همراه جماعتى عظيم از ساير فلاسفه مسلمان در زمره عالمان قرون وسطى در اروپا جاى مى دهد!! مترجم محترم در صفحات بيست و نه و سى مقدمه كه درباره ابن سينا سخن مى گويند, بعد از اينكه تصريحات وى را درباره مطلق نبودن نتايج تجربه ناكافى مى انگارد, در پانويس صفحه سى, كلمات استاد مطهرى را در جلد دوم شرح مبسوط منظومه كه در بيان قضيه حقيقيه ايراد نموده اند, شاهد مى آورند دالّ بر اينكه مرحوم مطهرى نيز از جمله حكيمانى هستند كه در دعاوى طبيعت شناسانه خود راه احتياط و تواضع نپوييده و به آسانى خود را واصل به حريم طبايع مى شناسد.
اما در كلمات آقاى دكتر سروش, شايد بوعلى سينا حكايتى عجيب تر و اندوه بارتر از ديگران داشته باشد. زيرا آقاى سروش در عين حال كه سخنان روشن و صريح وى را در باب دائمى نبودن نتايج تجربه ذكر مى كنند, ولى باز هم مى گويند كه اين سخنان چرا در مواضع ديگر تكرار نشده اند! و چرا ديگر حكما به تأسى از وى چنين نكرده اند؟ به نظر مى رسد كه آقاى سروش هرگز نخواسته اند و يا نتوانسته اند به جان كلام حكما در باب اعتبار تجربه و علوم تجربى پى ببرند. لذا به آسانى در مقابل نصوص صريح حكما در اين زمينه, صرفاً بر اساس پيش فرض ها و معتقدات خويش درباره آنان داورى مى كنند. در صفحه بيست و نه مقدمه مى خوانيم:
از حق نگذريم, بوعلى, سرآمد حكيمان فرهنگ اسلام, وقتى از استقراء و تجربه سخن مى گفت هيچ جا و هيچ گاه نتايج تجربه را كلّى مطلق نمى انگاشت و همواره تنبيه مى كرد كه تجربه ما را جز( به كلى مشروط) , يعنى مشروط به ظرف و احوال تجربه, و مقيّد به قيد لولاالمانع نمى رساند… بوعلى با اين سخن حكيمانه, به واقع رسيدن به(قانون طبيعت) به وجه مطلق را كارى بس دشوار( اگر نگوييم ناشدنى) مى نماياند. دريغا كه نه خود او در مواضع ديگر از كتابش اين تنبّه شريف را چراغ خردورزى هاى نيكوى خود مى سازد( و همچنان مجربات را در زمره مقدمات كلى و ضرورى و اولى و دائم برهان مى نشاند), و نه حكيمان ديگر آن را جدّ مى گيرند تا در دعاوى طبيعت شناسانه خود راه احتياط و تواضع بپويند و به آسانى خود را واصل به حريم طبايع نشناسند.
هر چند بررسى نكته اخير در كلام مترجم محترم شايد بيش از مجال و حوصله اين نوشتار بود, ولى دقت در آن روشن خواهد كرد كه بسيارى از مدّعيات مترجم محترم درباره معتقدات متفكرين اسلامى ناشى از همين گونه بى توجهى هاست. به عنوان مثال آقاى دكتر سروش در صفحات سى و دو, و سى و سه و سى و چهار مقدمه, با آب و تاب فراوان از( اين جهانى بودن علوم طبيعى) و اينكه علم تجربى امروز, علم به اين جهان موجود است نه علم به هر جهان ممكن, سخن مى رانند و باز بوعلى مظلوم را به شدّت هدف آماج حملات خطيبانه خود قرار داده كه چرا در مباحث برهان از منطق شفا از( اين جهانى نبودن طبيعيات) سخن گفته است.
در خاتمه لازم است بار ديگر زحمات آقاى دكتر سروش را در ترجمه كتاب مبادى مابعدالطبيعى علوم نوين ارج نهاده و از تندى هاى سخن در بيان مطالب پوزش بخواهم.پى نوشت ها:
*عبارت داخل[] از نگارنده است.
١. رجوع كنيد به پاورقى هاى اصول فلسفه و روش رئاليسم, ج اول, مقاله اول( فلسفه چيست؟) تأليف حضرت علامه طباطبائى(ره).
٢. رجوع شود به منبع قبلى.