آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - نـامــــه 4 - حکيمى محمدرضا

نـامــــه ٤
حکيمى محمدرضا

(ادامه مطالب بخش سوّم)
پس انقلاب اسلامى ـ در صورت راستين خويش ـ قيام براى اقامه عدل است و شعله ور سازى (جنگ فقر و غنا)، به منظور رسيدن به آستانه (قسط قرآنى)، و حذف (محروميّت مادّى) افراد و خانوارها، تا اين خود مقدّمه اى گردد براى حذف (محروميّت معنوى). يعنى مردم محروم ـ در سطوح گوناگون محروميّت، مرئى و نامرئى ـ از محروميّت درآيند، و از تعليم و تربيت برخوردار گردند، و از جاهل ماندن به احكام دين، يا عاجز ماندن از عمل به احكام (كه اغلب زاييده فقر و محروميّت است)، نجات يابند، و همگان راه تعالى توحيدى و رشد ايمانى و تكامل انسانى را از راه (عمل به احكام دين) در پيش گيرند، و براى همه افراد جامعه، از طريق (ايمان صحيح) و (عمل صالح) (الّذين آمَنوا و عَمِلُوا الصّالحات) غناى روحى و كمال نفسى حاصل گردد، و هدف متعالى دين تحقق پذيرد، و جامعه از واقعيّت (انحطاط) به واقعيّت (تعالى)، تغيير وضعيّت دهد، و به اين معيار قرآن: (أنتم الأعلَون إن كُنتم مؤمنين) برسد. و يكى از اقدامهايى كه لازم بود در اين انقلاب بشود، تصحيح مسائل مالى بود، چنانكه على (ع) ـ به نص (نهج البلاغه) ـ در آغاز كار بدان پرداخت، و سوگند خورد كه هيچ نادرستى مالى و برخوردارى ناروا را به حال خود باقى نگذارد، اگر چه منتهى شود به پاشيدن خانواده ها از هم. بارى، مى بايست مردم ـ به پيروى از تعاليم مترقّى و ستم ستيز دين ـ دعوت مى شدند به حركت در جهت استيفاى حقوق سالها پايمال شده خويش، و حذف مالكيّتهاى تكاثرى و ضد قرآنى، و به دست آوردن مشروع حقوق معيشتى خود، و بيرون كشيدن آنها از حلقوم برخورداران مستكبر و طاغوتان اقتصادى و متكاثران و مترَفان (به تعبير قرآن)، و رهايى يافتن از چنگال فقرها و حرمانها و سقوطها، تا لمس مى كردند كه دين اسلام ـ بواقع ـ يك دين انقلابى است، دين عدل است و احقاق حق، دين انسانيّت است و وجدان، دين بشريّت است و انصاف، دين حقگزارى است و دادپرورى، دين دادگرى است و دادگسترى … و به هر دليل بود اينگونه نشد. و آنچه از اموال و خانه ها هم گرفته شد ـ آنسان كه بايد ـ به دست انسانها و خانوارهاى مظلوم و محروم و مغفول جامعه (كه صاحبان اصلى آن اموال و خانه ها هستند) نرسيد. و از سويى ديگر سخن از بى توجهى به امور زندگى (به نام امور مادى و دنيوى كه نبايد به آنها اعتنا داشت) نيز گفته شد، و از مردم صبر بر محروميّت خواسته گشت.(١) و اين چگونگى ـ بطبع ـ به دزدان مالى و جنايتكاران اقتصادى و (سرمايه داران زالو صفت) و (مرفّهان بى درد)، خاطرجمعى داد، و آنان را شير كرد تا كردند آنچه كردند، و مردم انقلاب كرده را به اين روز نشاندند، و با مكيدن خون مردم تورّمى پديد آوردند كه …
بدينگونه روشن است كه لازمه يك انقلاب راستين، تغيير واقعى ماهيّت يك جامعه است از نظر زندگى و روابط و شعور و برخورد و استقلال و كرامت، تغيير از وضع نامطلوب ارتجاعى به وضع مطلوب مترقّى، چنانكه در انقلابهاى پيامبران، انقلاب صدر اسلام، و انقلاب دوم كه على (ع) با آن به خلافت رسيد، واقعيّت همينگونه بوده است.
در انقلاب امام حجّت بن الحسن المهدى (عج) نيز، كه مسلمانان واقعى (بنابر احاديث بسيار از پيامبر اكرم (ص) از طرق سنّى و شيعه)، بدان ايمان دارند و انتظار تحقق آن را مى كشند، كار چنين است: اقامه عدل و اجراى قسط (يَملَأ الأرضَ قسطاً و عدلاً …). بنابراين، نبايد از اين معيار خارج گشت، زيرا خروج از اين معيار ـ معيار الهى و قرآنى فطرى و طبيعى و تأييد شده با عمل انبياء (ع) و معصومين (ع) ـ تخليه انقلاب است از محتواى الهى و راستين آن (محتوايى كه انقلاب فقط با آن محتوى انقلاب است و بس)، نه تثبيت عرفى و اصطلاحى جديد در انقلاب، كه اين چگونگى اخير هم شدنى نيست (چون ابطال فصل مقوّم انقلاب است)، و هم مخالف حركتهاى الهى است در طول تاريخ، و هم به نتيجه اى ضد آنچه مطلوب است خواهد رسيد.
دوست دارم طلّاب جوان و عزيز و آگاه، اين اصل مهم را بخوبى مورد تأمّل و انديشيدن قرار دهند كه انقلاب، در اصل، يك فكر است نه تنها يك اقدام؛ يك شناخت است نه تنها يك حماسه؛ يك آگاهى عميق است نه تنها يك شجاعت؛ يك دگرگونى ماهوى است نه تنها يك ايثار. و انقلاب هنگامى به معناى واقعى كلمه پيروز شده است كه آن فكر تحوّل آفرين دگرگونساز، در همه شئون و روابط، تحقّق يافته باشد، و به تغيير اشخاص و اسماء و ظواهر بسنده نشده باشد، زيرا كه در هر انقلاب، بر پايه عملكرد انقلابى، درباره آن، ارزيابى و قضاوت خواهد شد، و شعارهاى آن ارجمند به شمار خواهد آمد؛ وگرنه، نه. و از همينجاست كه (تكليف شرعى) در مورد يك (انقلاب اسلامى) ـ كه قانون اساسى آن قرآن است ـ بسى حسّاس و مهم و دشوار خواهد بود.(٢) و اگر در شناخت اين تكليف و عمل به آن كوتاهى و مسامحه شود، و كار به دست و رأى مرتجعان افتد، خطر بزرگ رخ خواهد نمود. و آن خطر بزرگ نفوذ نفوذيان است ـ بويژه نفوذيان ظاهرُالصّلاح ـ و وارونه شدن تعاليم، و عرضه معكوس اسلام، و سرد شدن انقلابيّون، و ناآگاه ماندن دوستان، و جولان دادن مرتجعان، و پرداختن دنياطلبان متظاهر به سوء استفاده از امكانات و فرصتها، و سر خوردن آگاهان، و بريدن جوانان، و يأس توده ها، و سرافكندگى مؤمنان و معتقدان و ايثارگران، و تسلّط مجدّد طاغوتان، طاغوتان اقتصادى، و سپس فرهنگى، و سپس سياسى.
و نگرانى من همواره درباره همين (تكليف شرعى) و (موضع اسلامى) است، يعنى اينكه ـ خداى ناخواسته ـ روحانيّت، و ملت ما در پى روحانيّت، نتوانند انقلاب را چنانكه بايد شكل دهند، و عدالت و قسط را اجرا كنند، و تغييرهاى بنيادى لازم را تحقق بخشند، و جامعه انقلاب كرده و شهيد داده را ـ چنانكه سزاوار است ـ بسازند. و در نتيجه ديگر نه بتوان از اسلام به نام يك (دين انقلابى) (كه الحق در ماهيّت خود چنين است) دم زد، و نه بتوان ملتهاى محروم و مظلوم اسلامى را زير پرچم اسلام و اسلامخواهى به انقلاب واداشت، و نه بتوان ملتهايى را كه هم اكنون به ما چشم دوخته اند، و در صدد سرمشق گرفتن از اين انقلابند، و به شورشها و حماسه آفرينيها و فداكاريهايى دست مى يازند، همچنان مؤمن به انقلاب و اميدوار و ايثارگر، در صحنه ها، بر پاى داشت، و نه بتوان (اميد مستضعفان جهان) بود و باقى ماند. مشكل متفكّران آگاه اسلامى اين است؛ اينكه تشخيصهاى ضعيف، و ديدهاى ارتجاعى، و دلنگرانيهاى عوامانه، و برداشتهاى قرون وسطايى از مسائل، و موضعگيريهاى مرموز نفوذيهاى موفّق، همه و همه دست به دست هم دهند، و مانع تراشيها و كارشكنيهاى دشمن پر سابقه آشنا به رموز نفوذ و تخريب نيز بدانها منضم گردد، و آن چگونگى ارزش سوز و انقلاب تباه كن، اتفاق بيفتد. و اگر چنين اتفاقى بيفتد ـ يا تا حدودى افتاده باشد ـ خسرانى عظيم به وقوع پيوسته است، و زيانى سترگ روى داده است، خسرانى به گستره قرن بيستم، خسرانى كه چه بسا ذهنهاى ناآگاه، يا دشمنان طرّار، يا مبلّغان مسلكهاى استعمارى، آن را هر چه بيشتر دامن زنند و سرايت دهند و به نام اسلام (نه موانع گوناگون، و ضعفها و برداشتهاى غيرانقلابى از اسلام و…) تمام كنند، و (اسلام انقلابى) را از (انقلاب اسلامى) (كه اعم از اوّل است) ـ بعمد ـ متمايز نسازند، و صدماتى گرانبار و جبران ناپذير به ارزشهاى ابدى اسلام وارد سازند، و روح نوميدى و تسليم پذيرى را دوباره در ملتهاى بپاخاسته مسلمان ـ چنان گذشته ـ بدمند. و بدينگونه از (انقلاب اسلامى ايران) انتقام گيرند.
پس اكنون مى نگريد كه موقعيّت حوزه ها چه بسيار حسّاس است، به نام اداره كنندگان يك كشور اسلامى، و گردانندگان يك ملت انقلابى، و صاحبان تصرّف در يك جامعه ايثارگر گلگون سيما، و شكل دهندگان به يك انقلاب پرطنين، و مسئولان در برابر خون گلزارها گلزار شهيد، و معماران (مدينه قرآنى)، مدينه قائم بالقسط (كه بايد باشند، و هدف دين همين است و نداى قرآن همين، و روحانيّت به همين دليل مورد احترام و پيروى است). و از ميان آنچه گفته شد، سهم طلّاب جوان بيشتر است، كه آينده جامعه و انقلاب ـ در اين روند و نظام ـ به دست آنان خواهد افتاد.
و بسيار روشن است كه حوزه ها نمى توانند درباره انقلاب تسامح گرا باشند، يا با مسائل ـ مسائلى بسيار مهم و حسّاس ـ از موضع ناآگاهانه يا غير انقلابى برخورد كنند، زيرا تسامح گرايى در يك انقلاب به زيان انقلاب نيست، محو انقلاب است، و تبديل زندگى پيش از انقلاب است به چگونگى چه بسا بسيار بدتر از آن، هم از نظر مادى و اقتصادى و هم از نظر فرهنگى و دينى.
در اينجا دوست دارم ـ بلكه لازم مى بينم ـ موضوعى مهم را مطرح كنم. و آن موضوع اين است كه آيا يك انقلاب ـ در اصل ـ براى چه پديد مى آيد، و از كجا و به چه منظور آغاز مى گردد؟ طلّاب جوان بايد در اين باره بژرفى و گستردگى بينديشند، و تاريخ انقلابها را بخوانند، و مسائل انقلابها را بدانند. بد نيست در اينجا چيزهايى را مرور كنيم، و فراموش شده هايى را به ياد آوريم، و به فرموده قرآنيِ (افلا تَذَكّرون) عمل كنيم:
هنگامى كه زندگى يك جامعه و روابط حاكم بر آن زير سيطره (ارتجاع) قرار گرفت (مثلاً: ارتجاع سلطنت، ارتجاع حصر قدرت و سوء استفاده از آن، ارتجاع وابستگى، ارتجاع ارزش زدايى، ارتجاع سرمايه دارى، ارتجاع فكرى و شعورى، ارتجاع تشخيصى و برداشتى از دين و مفاهيم آن، ارتجاع تعليمى و تربيتى، ارتجاع بى منطقى و قلدرى، ارتجاع آزادى ستيزى و محدودانديشى، ارتجاع خود محورى و خردناپذيرى، ارتجاع عدالت كشى و حق ناشناسى، ارتجاع فرصت طلبى و سودپرستى، ارتجاع خودگرايى و غير فراموشى، ارتجاع الحاد و روشنفكرى ـ و همانند اينها از شكلهاى گوناگون ارتجاع …)، و ارزشهاى متعالى و ناب فراموش يا محكوم گشت، و ضدّ ارزشها حاكم گرديد (و به تعبير دينى: صارَ المعروفُ مُنكَراً و المُنكَرُ معروفاً)، و انسان در كشمكشها و خطهاى فكرى و سياسى و اقتصادى و فرهنگى و تربيتى و هنرى و تبليغى حاكم بر جامعه، به جاى اينكه (هدف باشد)، (وسيله) شد، و فهمها و شعورها به انجماد گراييد، يا بدان مجبور گشت، و اقدامها و حضورها به سكون و حذف انجاميد، و زندگيها بدل به مردن تدريجى شد، و (حيات) از (عقيده) و (جهاد) ـ دو ارزش اصلى زندگى ـ تهى گرديد، و جور و ستم به صورتهاى گوناگون در زندگى و معيشت و هستى و موجوديّت يك ملت رسوخ يافت، و سرمايه و مال قدرت شد، و سرمايه دار محترم به شمار آمد و كارگردان واقعى اوضاع گرديد، و ثروتها به دست جمعى افتاد (دُولةً بين الاغنياء) و (چپو) شد، و زندگيها بسيار متفاوت گشت، و رشد شخصيّت از فرهنگ آموزش و پرورش افتاد، و دادگاهها محل نفوذ ستمگران اقتصادى شد، و قانون لفظى فاقد معنى گرديد، و (استضعاف) بر همه جا سايه اى شوم افكند، و فرعونيّت (مرئى يا نامرئى) خصلت زمامداران گشت، و قارونيّت بر شئون جامعه تسلّط يافت، و خاندانهاى حاكم در بيخبرى و خودخواهى و احساس قدرتمندى (و توهم محبوبيّت) غرق گشتند، و انسان و انسانيّت تحقير شد، و كرامت انسانى از ارزشگاه والاى خويش فرو افتاد، و غرور يك قوم منكوب گشت، و نواميس ملعبه گرديد، و عناصر بيگانه گراى خائن همه جا نفوذ يافتند، و برخى از خوديهاى بى هويّت بيگانه گراتر از بيگانه گرايان شدند، و عزّتها شكست، و مقدّسات مهتوك گرديد، و خون يك ملّت به جوش آمد، و روح يك ملت خروش برداشت، و نويسندگان آگاه در يك روند زمانى به نشر آگاهيها پرداختند، و گويندگان آنچه را بايد بگويند با شهامت گفتند، و مت
فكّران تغذيه ناب و جذّاب ذهنيّت جوانان را به عهده گرفتند، و جوانان خشم غرورآفرين خويش را رها كردند … و فضاها همه فرياد شد، و فريادها همه سرخ … در چنين حال و احوالى مقدّمات يك انقلاب پديد مى آيد، و مردم به سوى جهشهاى انقلابى و دگرگونساز روى مى آورند، و (سرود جهشها) را مى خوانند، و (فرياد روزهـا) را در همه جا تُندر آســا طنين افكن مى سازند، و در اين راه عظيم جهاد مى كنند و جهاد، و فدا مى دهند و فدا … و با خون پاك خويش، چهره شفق گلگون را، به نام دفاع از تعالى والاى حيات مقدّس انسانى، آزين مى بندند ….
و آيا اينهمه … براى چيست؟ براى اينكه كليّت آن اوضاع ارتجاعى و ضد ارزشى و ضد رشد و تعالى و ضد تربيت و ديانت را دگرگون سازند،و با ساختن زندگيى سالم و اقتصادى سالم، در راه رشد و كمال مادّى و معنوى گام نهند. اين است روند سالم پيدايش يك انقلاب در جامعه، و اين است هدف انقلاب. و در يك انقلاب اسلامى ـ كه روحانيّت نيز در آن حضور فعّال دارد ـ هدف مردم رسيدن به يك زندگى اسلامى و قرآنى است نه جز آن، يعنى رسيدن به همان (حيات طيّبه)، حيات ايمان و عدل (من عَمِلَ صالحاً مِن ذكرٍ أو أنثى، و هو مؤمن، فلنُحيِيَنَّه حياة طيّبة)(١).
بنابراين، براى ساختن يك جامعه انقلابى ـ كه هدف انقلاب است ـ از همه چيز ضرورى تر و لازمتر آگاهى و شناخت است، شناخت زندگى، شناخت انسان، شناخت زمان، شناخت مجموعه روابط انسانى در سياست و اقتصاد و تربيت و انديشه و فرهنگ، و شناخت هدف اعلاى حيات بشرى (در تفسير انبيا (ع)). و روشن است كه (شناخت تكليف) كه عمده ترين شناختهاست بدون شناختهاى ياد شده ميسور نيست. و چون اين انقلاب يك انقلاب اسلامى است و ـ بطور غالب ـ به رهبرى روحانيّت و حوزه ها تحقق يافته است، و اكنون نيز مديريّت آن در همه ابعاد در دست روحانيّت و حوزه ها قرار گرفته است، پس اكنون سرنوشت اسلام و انقلاب اسلامى و سرنوشت ملت ايران (و چه بسا بتوان گفت تا حدود زيادى سرنوشت ديگر ملتهاى مسلمان، بلكه ديگر ملتهاى مستضعف و محروم جهان)، در گرو چگونگى اين مديريّت است. و اين مديريّت در گرو چگونگى آگاهى و شناختهاى ياد شده است.
حال خوب پى مى بريم كه (آگاهى) ـ به معناى كامل و تحقّق شامل آن ـ بايد در فضاى حوزه ها چنان حضورى داشته باشد كه هر طلبه و روحانى آن را تنفّس كند و در فضاى آن ببالد. و اين آگاهى است كه ذهنيّت مى دهد، و ديد مى بخشد، وافق مى آفريند. انسان بى افق ـ يعنى زيسته در زير دالان معلومات ذهنى با ديد بسته ـ براى خودش هم مصيبت است تا چه رسد براى اسلام و مسلمانى (احاديث در اين باره بسيار است، كه نشان مى دهد كه پيامبر اكرم (ص) و ائمّه طاهرين (ع) تا چه اندازه به آگاهى و بيدارى عالم دينى اهميت مى داده اند. نمونه هايى در فرصت ديگر خواهم آورد).
بدينسان بخوبى روشن مى گردد، كه كوشش صادقانه و تلاش آگاهانه براى وارد ساختن آگاهى با ابعاد گوناگون آن در حوزه ها، اكنون، از بزرگترين عبادتها و خدمتهاست؛ با اين شرط مهم كه به صورتهاى مناسب انجام پذيرد، و به وسيله كتابهاى علمى و عميق و مستند وافق آفرين، و نشريّات گرانبار، و مجلّات وزين؛ و البته ـ و صد البته ـ به دست كسانى صلاحيّتدار، و خود حوزه ديده و خدمت استاد كرده، و آشنا به رموز دين (بويژه معارف اهل بيت (ع)، كه تنها كليد فهم جوهر (توحيد) و ماهيت (علم قرآنى) و حقيقت (اسلام) است)، و متعمّق در متون دينى، و متّقى به تقواى لازم، و بدور از انانيّتهاى حق پوش، و غير متأثر از فرهنگهاى غربى و بيگانه، و نه غيرآگاه از آنها، آرى، اين اقدام اكنون و در اين روزگار بويژه، از بزرگترين عبادتها و خدمتهاست، و حتى از بزرگترين مظاهر توسّل و عرض ادب است به ساحت قدس حضرت حجّت بن الحسن المهدى (عج)، اگر كسانى مسائل را درست درك كنند، و اهليّت امر را از ابعاد گوناگون احراز كرده باشند.

***

من در اين گفتار مى خواهم از ايجاز نگذرم. با اين وصف مطالبى را بايد گفت، و تجربه هايى را بايد به حضور طلّاب جوان جوياى مخلص تقديم داشت. و اگر بطور كلى نيز در نظر بگيريم، هيچ چيز بهتر و خداپسندتر از اين نيست كه دوستان خود، به مشكلات و نواقص و ضعفها و انحرافها و تحريفها و نفوذها و نفوذيها و ارتجاعها و انحطاطها و فرصت طلبيها و رفاهگراييها و نفس پرستيها و دنيا خواهيها و خودمحوريها و مردم فراموشيها، برخورند و آنها را ـ خالصاً مخلصاً ـ در ميان نهند، و به چاره جويى گذارند، نه دشمنان … چه اينكه دشمنان ـ بويژه نفوذيان ـ اگر به امور ياد شده برخورند نخواهند گفت، بلكه بصورتهاى گوناگون ـ مرئى و نامرئى ـ آنها را تأييد خواهند كرد، و رواج خواهند داد، و ارزش بشمار خواهند آورد، تا كسى به نقصها و ضعفها پى نبرد، و در صدد چاره جويى و چاره گرى و چاره انديشى برنيايد؛ و كار بدين منوال بگذرد، و مشكلات هر چه بيشتر بيخ پيدا كند، و جا بيفتد، و سرانجام ارزشهاى اسلامى و انقلابى متهم گردند و بيدفاع مانند، و آگاهان مأيوس شوند، و جوانان ببرند، و توده ها در حسرت و حيرت روز بگذارند، و اقتصاد ـ همينگونه ـ رو به تباهى رود، و فرسنگها فرسنگ از (عدل اسلامى) و (قسط قرآنى) فاصله گيرد، و اخوّت ايمانى (إنّما المؤمنون إخوة)، و برادرى اسلامى ـ با اين سطوح زندگيهاى متفاوت و بيخبريهاى دردناك ـ به صورت لفظى فريبناك يا خنده آور جلوه كند، و آموزش و پرورش ـ چه در حوزه ها و چه در ديگر مراكز در سراسر كشور ـ داراى ماهيّتى ارتجاعى شود، و دانشگاهها به ابتذال گرايد (و (فرهنگ) مورد (تهاجم) قرار گيرد). و چون چنين شود، اندك اندك به ايمانها و باورها زيان رسد، نخست ايمان به انقلاب، و سپس به كسانى كه انقلاب كردند، و آنگاه ـ خداى ناخواسته ـ به مكتب و ارزشهايى كه به نام آنها انقلاب شده است. اقتضاى واقع بينى ـ كه تكليف هر مسلمان است تا چه رسد به طلبه و روحانى و واعظ و عالم و مدرّس و نويسنده و مؤلف دينى و مرجع تقليد ـ توجّه معتقدانه به اين مسائل بسيار حساس و حياتى است، و نگرانى نسبت به اين مسائل، كه (مَن اَصبَحَ لايَهتَمُّ بأمورِ المسلمين فليس منهُم)(١) ـ يك شب بيخبرى و بى توجّهى ( و حسّاس نبودن) نسبت به جامعه اسلامى و امور مسلمانان كافى است كه انسان را از مسلمانى ـ به نصّ سخن پيامبر اكرم (ص) ـ معزول سازد.
و حال را، چه از اين بهتر، كه واقعيّتها با طلّاب جوان دردمند آگاه ـ كه اگر اميدى باشد به همين دسته است و بس ـ در ميان گذاشته شود، و در راه آگاهسازى و شناخت دهى هر چه بيشتر به آنان گامهاى لازم برداشته شود. چون جامعه ما ـ در صورت غالب ـ جامعه اى مذهبى و اعتقادى است، يعنى حركتها و اقدامها و موضعگيريهايش پيرو الهامها و راهنماييها و فتواها و وعظها و منبرهاى دينى است. بنابراين، ذهنيّت جامعه با ذهنيّت حوزه ـ بطور غالب ـ حالت ظروف مرتبطه دارد. حوزه، از نظر آگاهى و زمان شناسى و ترقى خواهى و انساندوستى و عدالت طلبى و فرهنگ گسترى و تكاثر ستيزى و فقر زدايى، در هر سطحى كه باشد و بشناسد و بينديشد، جامعه نيز ـ بطور نوعى و عموم ـ در همان سطح خواهد بود و خواهد شناخت و خواهد انديشيد؛ و موارد استثنايى كارگشايى نخواهد كرد.
اصولاً در جامعه ما ـ در محيط اسلامى ـ پنج گونه تربيت گرى و شناخت دهى و فردسازى (تربيت)، كه نتيجه آن جامعه پردازى (سياست) است وجود دارد.
١ ـ تربيت خانوادگى.
٢ ـ تربيت محلّى و محيطى.
٣ ـ تربيت گروهى و صنفى.
٤ ـ تربيت آموزشى (در همه سطوح، از مهد كودك تا دانشگاه).
٥ ـ تربيت عمومى.

١ ـ تربيت خانوادگى؛ اين تربيت اغلب مذهبى است.(٢)
٢ ـ تربيت محلّى و محيطى؛ اين تربيت ـ بطور غالب ـ آميخته اى است از سنتهاى ملى و محلى و عرف و عادات مردم توأم با آداب و سنن دينى و مذهبى (بخش دوم از مسجدها، حسينيّه ها، جلسات قرائت قرآن، و انواع ديگر جلسات و محافل دينى و مذهبى مايه مى گيرد)(٣).
٣ ـ تربيت گروهى؛ اين تربيت نيز بطور عمده مذهبى است، نهايت مذهب با برداشتهاى خاص بزرگترها و رهبرها و مربّى هاى هر گروه، از مذهب و مسائل مذهبى.(٤)
٤ ـ تربيت آموزشى؛ اين تربيت در مراكز مختلف آموزشى، در سالها و سطحهاى مختلف ـ از مهد كودك تا دانشگاه ـ انجام مى پذيرد. و اكنون ـ بطور غالب ـ در زير پوشش روحانيّت قرار دارد، با توجه به نفوذ و تأثير گروهها و افراد مختلف مذهبى (و چه بسا جز آنان)، و ديد و دركهاى كسانى با سليقه ها و برداشتهاى مذهبى متفاوت، و چگونگى احوال كتابهاى درسى و نشريه هاى گوناگون رايج در اين محيطها و…
٥ ـ تربيت عمومى؛ اين تربيت است كه همه سطحهاى اجتماعى را در برمى گيرد و بر همه تأثير مى گذارد. اين تربيت و ساختن فرد و جمع، از طريق منبر و وعظ(١) و جلسات مختلف مذهبى ـ خانگى و جز آنها ـ و جلسات قرائت قرآن، و روضه خوانى و سينه زنى و مرثيه سرايى و مدّاحى و مولودى خوانى و هيئتهاى عزادارى و… انجام مى پذيرد، و از درون روستاها و محلّات كوچ نشينها و كوهها و محل زندگى چوپانها حضور دارد تا عمق شهرها، مسجدها، حسينيّه ها، بازارها، سراها، ميدانها و بزرگترين مجامع و مراسم مذهبى، و عروسيها و ختمها، سخنرانيها، خطبه ها، جمعه ها و جماعتها، و عيد غدير و عيد فطر و عيد قربان. و آنچه در اين مقوله همواره از طريق راديو و تلويزيون و مطبوعات و كتابها و روزنامه ها و مجلّات دينى نشر مى شود و القا مى گردد.(١) آرى به تعبير بعضى از نويسندگان: (مردم با روحانيّت در تماس مستقيمند. و روحانيّت در زندگيشان از تولّد تا عروسى و مرگ تأثير مستقيم دارد).
بنابر آنچه ياد شد،(بخش عمده) اى ـ و بسيار عمده ـ از چگونگى فكر و شناخت و آگاهى و تربيت و برخورد و اقدام و زيستن و روابط و كارهاى مردم در سراسر جامعه، نشأت يافته از چگونگيهاى مزبور در حوزه هاست، و كسانى كه از حوزه ها به سوى جامعه ـ همه جامعه ـ سرازير مى شوند، در هر مقام. و اين چگونگيها ـ بيشتر ـ در گرو چگونگى ديد و درك و آگاهى و انديشه و زيست حاكم بر اهل حوزه است (بويژه مديران و مربيّان و مدرّسان مختلف و همه كسانى كه در حوزه ها حضور فعّال دارند و تأثير گذارند)، و افكارى كه بر آنها حكومت مى كند ـ افكار اصيل اسلامى و برداشتهاى درست و متعالى … يا جز آنها …
خوب، اكنون ملاحظه مى كنيد كه اقدام مناسب، با روش مناسب، از سوى اشخاص مناسب، و كسانى واجد صلاحيّت و اهليّتهاى مذكور، براى نشر آگاهيهاى لازم در حوزه ها، و نشاندادن راه وصول به آن آگاهيها، و گسترش و عمق بخشى به آنها (علاوه بر آنچه اكنون هست؛ و در هر بخش و در نزد هر كس هست، بسيار مغتنم است و محترم)، تا چه اندازه داراى اهميّت است، بلكه سرنوشت ساز است و ضرورى، براى اسلام و مسلمانان، و عزّت قرآن، و حشمت قبله، و عظمت اهل بيت (ع)، و قداست علماى سلف، و كرامت انسان، و رسوخ (ايمان) در افراد، و تحكيم مبانى (عمل صالح) در جامعه ها، و تحقّق (عدالت)، و تجلّى اسلام، و نابسازى تربيت (پرورش)، و تحرّك بخشى به تعليم (آموزش)، و تعميق انديشه، و تأمين آزادى، و تصعيد اجتماع، و تعالى سياست، و مصونيّت فرهنگ، و تطهير اقتصاد، و تضمين دفاع، و حفظ نسلها، و سعادت توده ها، و رهايى محرومان، و نجات مستضعفان، و سقوط مستكبران، و رشد جهان اسلام، و صيانت وجهه انقلاب …
آرى، اقدام ياد شده ـ با چگونگيى كه يادگشت ـ تا اين اندازه مى تواند مهم باشد و مؤثر افتد. و اكنون ـ با توجّه به مقدّماتى كه گذشت و تأمل در آنها و انديشيدن در جوانب و ابعاد مربوط به آنها ـ مى فهميم كه اين اقدام تا چه اندازه لازم است، بلكه بى هيچ درنگ و ترديد بايد گفت، اين كار ـ هم اكنون و در اين شرايط زمانى ـ جزء (واجبات) است، و خود از مقدّمات قريبه و مهمّه (تحوّل در اجتهاد) است ـ كه امروز در طليعه آرمانهاى آگاهان و بيداران جاى دارد ـ و بدينگونه بايد گفت، اقدام مزبور، از (اهمّ واجبات) است.
١ـ در صورتى كه نياز طبيعى قابل مبارزه نيست. و پيامبر اكرم (ص) فرموده است: (لولا الخبز ما صلّينا … اگر نان نبود نماز هم نبود). و از امام باقر (ع) نقل كرديم، كه (شكم آدمى خالى است و نان مى خواهد (و ديگر امكانات زندگى)). و آيا اين واقعيّات نياز به استدلال دارد. و آيا بايست مورد توجّه قرار نمى گرفت؟
٢ـ بويژه پس از فروپاشى نظام (سوسياليسم) و توابع آن.

 

پی نوشت ها:
١ ـ سوره نحل، آيه ٩٧. ١ـ (اصول كافى) ج٢، ص١٦٤.
٢ـ با صرفنظر از اينكه خانواده هاى مذهبى تا چه اندازه از معلومات درست مذهبى و ديدها و شناختهاى صحيح تربيتى مذهب برخوردارند، و آيا همه خانواده ها و پدرها و مادرها نو باوگان و جوانان و نوجوانان خود را ـ پسر و دختر ـ چنانكه بايد تربيتى مذهبى و درست مى دهند يا نه؟ و آيا خود تربيت درست اسلامى و اطلاعات دينى لازم دارند يا نه؟
٣ ـ با صرفنظر از اينكه در اينگونه محافل تا چه اندازه اصالتهاى شناختى و اقدامى مذهب، در ارتباط با زندگى فرد و جامعه، در ابعاد مختلف، تعليم داده مى شود، و تا چه اندازه اين محافل از نفوذ ارتجاع در امانند.
٤ ـ با صرفنظر از اينكه در درون اين مجامع، گاه چه عناصرى به هم مى رسند، و چه چيزهايى به نام مذهب تلقين مى كنند؟ و چه ديدها و دركها و شناختهاى و موضعگيريهايى القا مى گردد؟… ١ ـ با صرفنظر از روند بسيار اسفبار و دردناك و انحطاط آفرين و ارزش بر باد ده حضور جمعى از كم اطلاعان خام، بلكه بيسوادان و حوزه نديدگان ـ يا حوزه ديدگان درس نخوانده و واخورده ـ و بى تقوايان، يا شيّادان دنيا طلب و مريد باز و دكّه دار، كه در گوشه و كنار، ظاهرى به هم زده و دسترسى به حسينيّه و مسجد و محراب و منبرى پيدا كرده اند، و يا للأسف! و اكنون شايد به جاهاى ديگر نيز… و خدا مى داند كه چه مى كنند و چه مى گويند و چه انحطاطهايى مى پراكنند، و چه زدگيهايى بوجود مى آورند، و چه موضعگيريهايى ـ خام و جاهلانه و مرتجعانه و عوامفريبانه و معاش جويانه ـ ابراز مى دارند، و با ذهن عوام چه مى كنند، و دل خواص را چگونه از درد مى آكنند، و نسل جوان را (اگر كسى از جوانان به سراغ آنان برود) چسان مى تارانند. و لابد مسئولان ـ كه خود از روحانيانند و از سابقه و حضور اين كم و كيفها بخوبى مطّلعند ـ از كناز زدن اين رده ـ هر چند تا ـ و پاكسازى حوزه كلّى دين و جامعه و قرآن و قبله و رمضان و عاشورا و مسجد و حسينيه، از لوث حضور اينگونه كسان ـ به خاطر خدا ـ غفلت نخواهند كرد. آيا در جهان امروز، و در فرهنگ امروز، و در انديشه و آگاهى امروز، وجدانتان به چگونه كسانى رضايت مى دهد كه سخنگوى قرآن محمدّى، و نهج البلاغه علوى، و تعاليم والاى مذهب جعفرى باشند؟ چه كسانى؟… ١ ـ نبايد از تأثير بسيار مهم راديو و تلويزيون و كتاب و روزنامه و مجله، در ساختن فكرى و تربيتى فرد و جامعه غفلت كرد، ليكن اين وسائل هر كدام به گونه اى در ارتباط با همان پنج جريان تربيتى قرار دارند، و از حوزه كلى آنها، بيرون نيستند (بجز برخى امور و جهات كه اكنون مجال شرح آنها نيست).