آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧
اقتراح
بانيان آينه پژوهش آهنگ آن داشتند كه در شماره صد افزون بر نشستن پاى گفته هاى فرهيختگان و دانشيان درباره مجلّه, چگونگى ها و بايستگى ها و نابايستگى هاى آن از تنى چند از محققان بخواهيم تا درباره (نقد و چگونگى هاى آن در ايران), (وضع چاپ و نشر در ايران اسلامى و سنجش آن با كشورهاى اسلامى) و گرچه به اختصار, سخن بگويند, تنى چند از بزرگواران از پاسخ اعتذار جستند و برخى ديگر بلحاظ گرفتارى هاى فرهنگى, اجتماعى و… از اينكه نتوانستد جواب دهند پوزش طلبيدند, دوستانى كه پاسخ داده اند در نگاشته آنها نكات ارجمند و شايان توجهى آمده است كه خوانندگان عزيز را به تأمل در آنچه آمده است فرا مى خوانيم.
١. نقد را تعريف كنيد يا بديگر سخن, ارزيابى خود را از نقد بيان فرماييد.
استاد صالحى: نقد و نقادى را به سنجش و ارزيابى و داورى تعريف مى كنند. اين تعريف, تعريفى رسمى است و مانند غالب تعاريف سنتى,ناظر به دوره هاى ماقبل مدرن است; عصرى كه (انديشه) در چارچوب (انديشه ورز) قرار داشت و گستره و دامنه نشر, تبديل و بازخوانى و ده ها مؤلفه ديگر, مانند دوره هاى جديد نبود. با پيدايش صنعت چاپ, مطبوعات, رسانه هاى تصويرى, اينترنت و… امروزه وظايف و كاركردهاى منتقد, بس متفاوت و دگرگون شده است. گرچه ممكن است در پاره اى از كاركردها, همگونى هايى ديده شود, اما تمايزها و تفاوت ها چندان ژرف و پردامنه اند كه نمى توان به تشابه ها بسنده كرد. در اين فرصت و مجال اندك, به گوشه اى از اين كاركردهاى نو اشاره مى شود:
١. در گذشته, وظيفه منتقد, تمييز سره و ناسره محتواى متن بود. توصيه متداول آن بود كه منتقد, بايد به (ما قال) توجه كند و (مَنْ قال) را ناديده گيرد. اين روش, در روزگارى كه به گونه اى طبيعى, مؤلفان حدود و اندك بودند و غالب ايشان اهل دانش و فضل, سخنى به قاعده بود, اما در روزگارى كه به كمك ابزارهاى نشر (از چاپ كتاب و مطبوعات تا رسانه هاى ديجيتالى و…), امكان آن فراهم شده است كه هر (نيم سواد) فرصت حضور بيابد و خود را در مقام مؤلف بينگارد و با اين (انگاره), اين و آن را به خطا بيندازند و…. در چنين اوضاع و احوالى, سهم ناقد از نقد, تنها نقد نگاشته نيست, بلكه نقد سابقه و زمينه و شرايط تأليف نيز هست.
٢. مكتوبات در دوره سنتى, در محفل خودمانى و نخبگان رد و بدل مى شدند; در نتيجه, ادبيات نقد چونان ادبيات متن, بايد در فضاى اهل علم رد و بدل مى شد. از آنجا كه (نقد) حاشيه اى بر متن بود, مقبول نمى نمود كه از گستره متداول متن پا فراتر نهد و حاشيه اى افزون بر متن گردد.
اينك به امداد (مداد) دستگاه هاى چاپ و ابزارهاى الكترونيك و ديجيتال, تيراژهاى ميليونى و ارتباطات صدها ميليونى, در دايره مخاطبان مؤلفان مكتوب و شبه مكتوب قرار گرفته اند. در اين شرايط و احوال, ادبيات نقد نمى تواند همچنان نخبگانه, كلاسيك و اشرافى باشد. چگونه مى توان در بازار مكاره, نجوايى در حاشيه گفت و اميد يافتن مستمع را داشت؟
٣. در فرهنگ سنتى, كاركرد محورى منتقد, بازنمايى نكات خطا در محتواى متن بود. اينك در پرتوى ويژگى كثرت و تكثير ـ كه از آن ياد شد ـ چنان دايره توليدات, انبوه و فراوان اند كه صدف و خزف در هم مى آميزد و درّ غلطان در انبار علافان گم و گور مى شود. در چنين شرايط و روزگار, از كاركردهاى مهم و برجسته منتقد, نه سنجش درون متنى, كه ارزيابى و داورى برون متنى است; اينكه در موضوعات و رشته هاى گوناگون, آثار برجسته و متمايز را تشخيص دهد, آن را معرفى كند و در مقام مرجعيت فكرى و اهل خبره, متحيران وادى انديشه را هدايت و راهنمايى كند تا بر هر مائده اى حاضر نشوند و از طعام آلوده و مسموم, ذهن و روح را نيالايند.
در اين كاركرد, منتقد در عصر مدرن, واسطه اى ميان (مؤلف) و (خواننده) است. در عصر ما قبل مدرن, منتقد يك طرف گفتگو با مؤلف بود و واسطه گرى او ميان مؤلف و خواننده, محدود و معدود بود, اما اينك در ميان انبوه عرضه كنندگان, اين منتقد است كه به سان كارشناس امين براى خواننده فرهنگى عمل مى كند تا در ميان آثار متكثر و حيرت افزا, كالاى متناسب را با نياز و سليقه و ذائقه خويش پيدا كند.
استاد ذكاوتى قراگزلو: نقد يك اثر يعنى نشان دادن جايگاه تاريخى آن اثر در سير تحول آن فن يا هنر; يعنى اينكه سابقه اش چيست و به كجا مى رود؟ همچنين ارزيابى وضعيت كنونى آن اثر از جهت فرم و محتوا و انگشت گذاشتن بر نقاط ضعف و قوت.
استاد ملكيان: سنقدز در اينجا, البته به معناى تأكيد بر خطاها و عيوب و نقايص, يعنى به معناى خرده گيرى و عيبجويى نيست, بلكه به معناى بررسى محاسن و امتيازات و نيز عيوب و نقايص يك چيز و سپس داورى درباب آن چيز, بر اساس همان بررسى است. اين معناى اخير را مى توان به سبررسى و ارزيابى قدر يا ارزش يك چيز ز يا سبررسى نقاط قوت و ضعف يك چيزز نيز تعبير كرد. واژه ٌ سنقدز به ويژه در باب بازبينى يا برآوردِ متفكّرانه يا تحليلى يك شيئ يا يك وضع و حال (مثلاً يك اثر هنرى يا ادلى), به منظور تعيين طبيعت يا محدوديت هاى آن يا تعيين ميزان مطابقتش با معيارهاى مقبول به كار مى رود.
نقد, در واقع چيزى جز ارزيابى نيست. امّا در باب ارزيابى مسائل و سؤالات فراوانى طرح شده اند يا طرح شدنى اند; از جمله اينكه:١. ارزيابى يك رشته علمى است يا يك عمل يا هر دو؟٢. جنبه هاى علمى ارزيابى كدامند؟ ٣. آيا ارزيابى خاصّ حوزه هاى معيّنى است يا اينكه حضور فراگير و همه جايى و هميشگى دارد؟ ٤. حقيقت و ماهيت ارزيابى چيست؟ ٥. چه رويكردهايى به ارزيابى وجود دارند؟ ٦. ارزيابى چه قدر و قيمتى دارد؟ ٧. روش ارزيابى چيست؟ ٨. زيرمجموعه هاى ارزيابى كدام اند؟ ٩. ارزيابى بر اساس چه نظريه هايى صورت مى پذيرد؟ ١٠. اگر ارزيابى به يك رشته علمى تبديل شود, چه پيامدهايى دارد؟ ١١. ارزيابى از ساير رشته هاى علمى چه مددهايى مى گيرد؟ ١٢. وضع كنونى ارزيابى بر چه منوال است؟ ١٣. اعتبار ارزيابى ها را چگونه مى توان معلوم كرد؟ ١٤ .محدوديت هاى ارزيابى كدام اند؟ و ١٥. چرا ارزيابى اهميت دارد؟
حق اين است كه تا به اين مسائل و سؤالات, و بسا مسائل و سؤالات ديگر در همين باب نپردازيم و درباره آنها اتخّاذ موضع نكنيم و مواضع خود را به شيوه عقلى و استدلالى , استوار نسازيم, نمى توانيم از چند و چون و پهنا و ژرفاى نقد آگاهى يابيم و, به طريق اولى, از عمل نقد, به معناى درست اين واژه نيز عاجز خواهيم ماند. توفيق ما در عمل نقد توقّف تامّ بر صدق و صحّت آرا و انظار ما در باره اين عمل دارد.
٢. نقد آثار مكتوب ضرورتى فرهنگى و پژوهشى است؟ اگر پاسخ مثبت است اكنون نقد را (نقد موجود را در مجلاّت روزنامه ها, كتاب ها و بعضاً در ضمن كتاب ها) چگونه ارزيابى مى كنيد.
استاد صالحى: بى ترديد نمى توان گام هاى به پيش را در عرصه نقد ناديده گرفت, چه در آثار مكتوب و چه در آثار غيرمكتوب, (نقد) جايگاهى مشهود را دارد. نقدهاى مستقيم و غيرمستقيم رد و بدل مى شوند, مناظرات انتقادى شكل مى گيرند, ردّيه نويسى هايى به صورت كتاب يا در مطبوعات و رسانه هاى تصويرى و فضاهاى مجازى ديده مى شوند و ….
با اين همه, بر اوضاع و احوال (نقد) در كشور, مى توان نقدهايى جدى داشت و از جمله:
١. (نقد) در كشور ما, با ادبياتى محافظه كارانه و پاستوريزه عرضه مى شود, روحيه محافظه كارى شرقى ـ كه تركيبى از ادب تصنّعى و ترس و طمع و … است ـ از كيفيت و غناى نقد مى كاهد, فرهنگ (هزار دوست كم و يك دشمن بسيار) چنان بر ذهن و قلم حاكميت دارد كه يا آگاهان به وادى نقد بر نمى آيند و يا چنان آن را با تعارف و تملق مى آرايند كه لعابى بى بو و خاصيت را پيدا مى كند و نه تنها به افشاى خطا نمى انجامد كه بيراهه را هموار مى كند و به جاهلان, دل حضور مى دهد تا بى هراس به ميدان بيايند و مطمئن باشند كه يا موارد ايراد قرار نمى گيرند يا اگر هم احياناً شير مردى پيدا شود, چنان بى يال و كوپال ظاهر مى گردد كه در جنبنده اى وهم و هراس نمى افكند.
٢. جايگاه نقد و منتقد در كشور ما جايگاهى شايسته و بايسته نيست. مؤلفان (به معناى عام آن يعنى آفرينشگران آثار مكتوب و غيرمكتوب) در برج عاج قرار دارند. (نويسنده), (كارگردان), (موسيقى دان) و… شناخته مى شوند و با پز مناسب در ميدان هاى حضور, خود مى نمايانند و معرفى مى شوند; اما منتقدان در هر ساحت تأليفى, شكست خوردگان حرفه اى آن ميدان شناخته مى شوند و مورد تحقير و سرزنش اين و آن!
تا وقتى كه حرفه (نقد), جايگاه مناسب خود را پيدا نكند, نمى توان اميدى به رونق نقد و نيز كاركرد نقد در كشور داشت, تا آن زمانى كه ما در هر رشته اى از ساحات تأليف, چند منتقد بنام و مؤثر نداشته باشيم كه اقبال و ادبار آنان, ميدان و مجال مصرف را دگرگون كند; در حقيقت ما هنوز مقوله اى به نام (نقد) و جايگاهى به نام (منتقد) در كشورمان نداريم. اينكه چگونه مى توان به جايگاه مناسب نقد و ناقد در كشور رسيد, خود موضوع جداگانه اى است كه تفصيلى را برمى تابد.
٣. گسترش (فرهنگ نقد) در كشور, بستگى مستقيم به (فرهنگ گفتگو) دارد. فرهنگ رايج, يا (خودگفتمانى) است, يا (غيبت گفتمانى) يا در دل حديث نفس مى كنيم, يا در جمع ياران از بيگانگان مى ناليم. فرهنگ مبادله مستقيم انديشه (چه در قالب مناظره و چه در قالب مكتوب و چه در شيوه هاى ديگر) نياز به كارهاى مطالعاتى اجتماعى و برنامه ريزى عملياتى دارد. به نظر مى رسد بخش مهمى از نهادينه سازى اين فرهنگ, بايستى در مقاطع نخست آموزش شكل يابد.
انتقال يك طرفه مفاهيم آموزشى از استاد به دانش آموز و دانشجو, عملاً فرهنگ مبادله يك سويه انديشه (نويسنده ـ خواننده/كارگردان ـ تماشاگر و…)را فرهنگ مسلط و حاكم ساخته است. در صورتى مى توان از فرهنگ گفتگو سخن گفت كه تمرين گفتگو از نهاد خانواده و مدرسه آغاز شده باشد.
٤. بحران اخلاقى نقد جدى است. حبّ و بغض ها و دسته بندى هاى سياسى و فرقه اى, به شدت بر نقد و ادبيات نقد تأثير گذارند. نقد طبعاً با زمينه اجتماعى و روانى ناقد پيوند دارد; اما با افزايش حساسيت ها, تأثيرگذارى هاى روانى ـ اجتماعى افزون تر مى شوند و ناقدان ـ بيش از سطح متعارف و قابل پذيرش ـ در چهارچوب احساسات و عواطف و تمايلات فردى ـ گروهى خويش, به نقد مى پردازند. اين نكته موجب آن مى شود كه اولاً, شأن نقد و ناقد فرو كاسته شود و ثانياً, نقد در خدمت اعتلا و بسط معرفت, كه در استخدام منافع و قدرت قرار گيرد. اگر (نقد) در جهت كشف حجاب از پرده حقيقت نباشد, خود بر حجاب مى افزايد و راه معرفت را دشوارتر مى سازد.
استاد ذكاوتى قراگزلو: نقد نه تنها ضرورتى فرهنگى پژوهشى است, بلكه ضرورتى است اجتماعى و اخلاقى و به لحاظى اعتقادى. اما معنى آنچه گفته شد, اين نيست كه اشخاص يا نهادهاى غيرصالح به صرف اينكه قدرت دارند, در حوزه نقد اعمال نفوذ نمايند. از آنجا كه نقد در ذات خود بار اجتماعى و اخلاقى و اعتقادى دارد ـ گرچه متظاهر به اين معنا نباشد و از ظاهر آن به نظر سطحى چنين بر نيايد ـ پس حتماً بايد نقد را جدى گرفت و از حوزه فحش يا تعارف بيرون برد. مع الاسف تا آنجا كه بنده ديده ام, چه پيش از انقلاب چه بعد از انقلاب, غالب نقدها مشوب به فحش يا تعارف است و البته چنين نيست كه اهل فحش يا تعارف, ندانند كه نقد خوب چگونه چيزى است, بلكه سيره بر اين جارى شده و همين طور ادامه يافته, خصوصاً وقتى ارتباط به مسائل روز پيدا كند, تعصب و يكجانبه نگرى در آن محسوس تر است. آنچه عرض شد,منافات با وجود نقدهاى آگاهانه و منصفانه و تيزبينانه و رهگشا ندارد, به ويژه بعد از
انقلاب با ورود و حضور نيروهاى جديد و تازه نفس به عرصه نقد, به گمانم محصول اين رشته نه تنها از جهت كمّى بلكه گاه كيفى نيز پيشى و بيشى يافت, زيرا پيش از انقلاب (بدون آنكه بر زبان آيد) حوزه نقد هم در انحصار گروهى خاص بود و خواه ناخواه محدوديت هاى خود را داشت; گرچه در نمونه هاى عالى خود هنوز خواندنى و قابل استفاده است.
نقد عالى مى تواند نه تنها تصحيح كننده انديشه هاى موجود بلكه پديدآورنده آينده اى متكامل تر باشد. بسا افكار فلسفى و نظام هاى نو آيين انديشگى كه حاصل و برآيند نقد و بحث در گفته هاى پيشينيان است.
استاد ملكيان: شكّى نيست كه نقد آثار مكتوب, اعم از آثارى كه در زمينه هاى رياضيات, منطق, فلسفه, علوم تجربى, علوم تاريخى, عرفان و علوم دينى و مذهبى نوشته شده اند و آثارى كه جنبه ادبى و هنرى دارند, ضرورت دارد; چون نقد فرايندى است كه وظيفه اش تعيين نظام اند و منصفانه ٌ مزيّت, قدر و قيمت, يا ارزش يك چيز است, بدون آن راهى براى تشخيص امور ارزشمند از امور بى ارزش نيست. فرايند نقد, البته همه عرصه هاى فكر و عمل را شامل مى شود و به هيچ عرصه اى بيش از ديگر عرصه ها اختصاص ندارد. از بازخوانى و بررسى كتاب ها, رسالات و مقاله ها گرفته تا كنترل كيفيتى كه در صنايع و كارخانه ها انجام مى گيرد و گفت و گوهاى سقراطى و علوم اجتماعى و انسانى و رياضيّات و احكامى كه محاكم قضايى صادر مى كنند و داورى هاى حقوقى و اخلاقى, در همه جا, مجال نقد هست. فنّاورى, علوم تجربى, صنعت, هنر, اخلاق, حقوق, فلسفه, عرفان, دين و مذهب, نهادهاى اجتماعى, و گفته ها و كرده هايى كه در زندگى هر روزه داريم, هيچيك از اينها از دايره شمول نقد بيرون نمى تواند بود.
ارزيابى نقد موجود در روزنامه ها, مجلات و نشريات, رساله ها و كتاب ها يا به تعبيرى, نقد اين نقدها, كار گسترده و دشوارى است. همين قدر مى توان گفت كه به نظر مى رسد كه در ا كثريت قريب به اتفاق اين نقدها, لااقلّ يكى از اين عيب و نقص ها وجود دارد:
ييك. نقد مطلق است; يعنى به نحوى قاطع يا بى قيد و شرط بيان مى شود و حال آنكه نقد درست, نقد نسبى و مقيّد است; يعنى نقدى كه در آن گفته مى شود كه اگر فلان مجموعه خاصّ از ارزش ها را بپذيريم, يا به شرط آنكه صدق مجموعه خاصّى ار ارزش ها را قبول داشته باشيم, سخن يا رأى مورد بحث صحيح و ناصحيح, يا صادق و كاذب است; زيرا هر سخن يا رأى را فقط در صورتى مى توان صحيح و ناصحيح, يا صادق و كاذب دانست كه صحت يا صدق مجموعه اى از سخنان يا آراى ديگر را مفروض و مسلّم گرفته باشيم.
دو. نقد كلّى است; يعنى به نحوى اجمالى سخن يا رأى مورد بحث را ارزيابى مثبت يا منفى مى كند و حال آنكه نقد درست نقد تحليلى است; يعنى نقدى كه در آن سخن يا رأى مورد بحث به اجزا يا جنبه هايى كه دارد, تحليل مى شود و سپس حق هر جزء يا جنبه ادا مى شود, خواه اين نقد مؤلفه اى (كه در آن يكايك اجزا ارزيابى مى شوند) و اين نقد ساحَتى (كه در آن يكايك جنبه ها ارزيابى مى شوند), روى هم رفته, به نقدى تركيبى و مجموعى بينجامند يا نينجامند. چنان كه اشاره شد, نقد تحليلى كه درواقع, نقد تفصيلى است, خود, دو نوع است: نقد مؤلّفه اى; يعنى نقد اجزاى يك سخن يا رأى, و نقد ساحَتى; يعنى نقد جنبه هاى يك سخن يا رأى.
سه. نقدْ ذَوْقى و استحسانى است; يعنى در آن آنچه ناقد مى پسندد و خوش دارد, صحيح و صادق انگاشته مى شود و بر اساس اين پسندها و خوشايند ها, سخن يا رأى مورد بحث را ارزيابى مثبت يا منفى مى كند. ناگفته پيداست كه نقد ذوقى و استحسانى, به هيچ روى معلوم نمى كند كه سخن يا رأى مورد بحث صحيح و ناصحيح, يا صادق و كاذب بوده است, بلكه فقط از يك واقعيت پرده برمى گيرد و آن اينكه ناقد و شخصى كه مورد نقد واقع شده است, پسندها و خوشايندهاى همسان يا ناهمسان دارند.
چهار. نقد (به اصطلاح متفكرانى كه در زمينه تفكّر نقدى, مطالعه و تحقيق مى كنند),نقدِ جعبه سياه است; يعنى نقدى است كه در آن ناقد به شيوه اى كلّى و اجمالى و غالباً كوتاه, سخن يا رأى مورد بحث را نقد مى كند و مخصوصاً بر وجوه عيب و نقص آن انگشت مى گذارد, ولى در باب راه هاى اصلاح و تصحيح و نيز علل و عواملى كه آن سخن يا رأى را به خطا افكنده اند, هيچ پيشنهادى عرضه نمى كند.
پنج. نقد تشريفاتى يا نُمادين است; يعنى نقدى است كه در آن از خواسته اند يا انتظار داشته اند كه ناقد نقدى بنويسد و سخن يا رأى خاصّى را ضعيف و مردود, يا قوى و مقبول جلوه دهد و ناقد براى اينكه به تكليف يا انتظار كسانى كه از او خواسته اند يا انتظار داشته اند لبّيك اجابت گفته باشد, دست به نقد يازيده است. در اين گونه نقدها, غالباً ناقد كمترين دغدغه اى در باب انجام دادن كار به وجهى نيكو و همراه با جديت ندارد. فقط كافى ست كه نتيجه كارش آب و رنگ و نقش و نگار ظاهرى نقد را داشته باشد.
شش. نقد سوگيرانه و پيشداورانه است; يعنى واقع نگرانه, منصفانه, بى طرفانه, بى غرضانه, وخنثا نيست. در اين گونه نقدها, ناقد خطاهاى حساب شده و پيش انديشيده را كه خود از خطا بودنشان خبر دارد, به قلمرو نقد راه مى دهد و يا استعداد و آمادگى روانى و ذهنى براى ارتكاب خطاهاى ناآگاهانه و ناخواسته دارد. خطرخيزى و فسادانگيزى اين استعداد و آمادگى روانى و ذهنى براى ارتكاب خطاهاى ناآگاهانه و ناخواسته كمتر از خطرخيزى و فسادانگيزى آن خطاهاى عالمانه و عامدانه نيست و از اين رو, توجه به آن اهميت دارد. سوگيرى و پيشداورى, يعنى اينكه باورها يا احساسات و عواطفى را به قلمرو داورى و ارزيابى راه دهيم كه نادرست و يا بى ربط به موضوع بحث اند; چنان كه روان شناسان نشان داده اند, سبب مى شود كه سخت مستعد و آماده درافتادن به خطاهاى ناآگاهانه و ناخواسته نيز بشويم.
هفت. نقد فاقدِ پذيرفتارى يا باورپذيرى است. نقد هميشه بايد افزون بر اينكه در واقع و در مقام ثبوت معتبر و صحيح است, در ذهن و ضمير مخاطبان و در مقام اثبات نيز چنين باشد; يعنى نقد را بايد چنان سامان داد و بيان كرد كه مخاطبان آن, يعنى شخصى كه سخن يا رأى وى مورد نقد واقع شده است و نيز خوانندگان ديگرى كه نقد را در مطالعه مى گيرند, بپذيرند و باور پيدا كنند كه نقد معتبر و صحيحى است. گفته معروفى هست بدين مضمون كه كافى نيست كه صرفاً به عدالت رفتار كنيم; لازم است كه عادلانه بودن رفتارتان بر ديگران نيز آشكار باشد. اين سخن حكيمانه درباره نقد نيز صدق مى كند. باورپذيرى يا پذيرفتارى نقد چيزى جز اين نيست كه ناقد, افزون بر اينكه از لحاظ اخلاقى سعى بليغ مى كند تا چيزى نگويد يا ننويسد كه خلاف حق و انصاف باشد, از لحاظ روان شناختى نيز به اصول تفهيم و اقناع اهتمام داشته باشد و بنابراين نقد خود را به صورتى درآورد كه از بيشترين ميزان ممكن و مقدور فهم پذيرى و اقناع آورى برخوردار شود.
شمار عيب و نقص هايى كه در نقدهاى انتشار يافته در روزنامه ها, مجلات و نشريات, رسانه ها و كتاب هاى ما ايرانيان به چشم مى آيند, بدون مبالغه بيش از ٢٠ است; و من در اينجا به علت كمبود فرصت و مجال, به ذكر مهم ترين آنها اكتفا مى كنم و فقط بر اين نكته انگشت تأكيد مى نهم كه ارزيابى و نقد, به ويژه با توجه به دو اثر و نتيجه عملى اى كه دارد (يعنى اصلاح هر چيز و تصميم گيرى درست درباره هر چيز), مهم ترين ـ اگر نگويم يگانه ـ شيوه نزديك تر شدن به زندگى آرمانى و حيات طيباست. غرابت اين ادّعا وقتى كاستى مى گيرد كه به استثنا ناپذيرى ارزيابى و نقد و حضور فراگير و همجايى و هميشگى آن در همه عرصه هاى نظر و عمل, كه در آغاز پاسخگويى به اين پرسش بدان اشاره كردم, توجه شود و معلوم باشد كه نقد آثار مكتوب, بخش كوچكى از قلمرو بسيار پهناور و دراز دامنه ارزيابى و نقد, در زندگى بشرى است. و هم از اين رو است كه در جهان امروز, ارزيابى و نقد اينكه صرفاً نوعى مَشى, عمل و ورزه باشد, بسى فراتر رفته و شيوه هاى درست و سنجيده آن كشف و تنظيم شده و خود به مرتبه يك رشته علمى بسيار گسترده ارتقا يافته است, آن هم رشته علمى اى كه شأن فرا رشته (transdiscipline) بودن كسب كرده است, و اين بدان معناست كه ارزيابى و نقد علمى تلقى مى شود كه ابزارهاى همه علوم ديگر را, اعمّ از علوم رياضى و فلسفى و تجربى, تاريخ, هنرى و ادبى, و دينى و مذهبى, در معرض تدقيق مى آورد و اصلاح و تصحيح مى كند. كتاب ها, رسالات و مقاله هاى پرشمارى در باب مباحث گونه گون ارزيابى و نقد, مانند منطق ارزيابى, روش شناسى ارزيابى, روان شناسى ارزيابى, پديدارشناسى ارزيابى, اخلاق ارزيابى, آداب ارزيابى, و سياست و خط مشى ارزيابى, نشر يافته اند و مى يابند و تفكر نقدى يا ارزيابانه (Critical or evaluative thinking), به عنوان يكى از زيررشته هاى رشته ارزيابى و نقد, در برنامه درسى همه دانشكده ها, بى استثنا و فارغ از اينكه در آنها رياضيّات تدريس مى شود يا فلسفه يا علوم تجربى (طبيعى يا انسانى) يا علوم تاريخى يا علوم هنرى و ادبى يا علوم دينى و مذهبى, گنجانده شده است. افزون بر همه اينها, سعى مى شود كه نظام تعليم و تربيت چنان ساخته و پرداخته و اجرا و اعمال شود كه افراد, از همان آغاز كودكى, از اضطراب ارزيابى (evaluation anxiety) ـ يعنى اضطراب ناشى از اينكه شخص يا احتمال مى دهد كه مورد ارزيابى و نقد واقع شود يا واقعاً و عملاً مورد ارزيابى و نقد واقع شده است; از ارزش هراسى(valuephobia) يعنى ترس غيرعقلانى و نفرت غير منطقى شخصى از اينكه در معرض ارزيابى و نقد واقع شود و در نتيجه, مخالفت بسيار شديد با ارزيابان و ناقدان, و از پديده معروف به سپيام رسان را بكشز يعنى گرايش به كيفر دادن كسى كه حامل خبر بد است, و در اين مورد گرايش به كيفر دادن ارزيابان و ناقدان ـ رها و آزاد شوند; زيرا تا زمانى كه افراد يك جامعه به اضطراب ارزيابى, ارزش هراسى, و پديده سپيام رسان را بكش ز دچار باشند, فقط دو گروه زمام مراد در دست خواهند داشت: فريبكاران و خشونت ورزان; و خود پيداست كه زمامدارى اين دو گروه به معناى هر چيزى هست, جز پيشرفت و بهبود وضع و حال انسان ها.
٣. بر پژوهش هايِ معاصر (= ربع قرن اخير پس از پيروزى انقلاب اسلامى) چه نقدهايى را وارد مى دانيد.
استاد صالحى: با اطلاعات محدود كه در عرصه پژوهش در علوم اسلامى ـ انسانى دارم, پيشرفت مناسب را مى توان خاطرنشان كرد. در دايرةالمعارف نويسى , گام هاى خوبى برداشته شده است, در عرصه ٌ مطالعات تطبيقى (چه در موضوعات و چه درميان متفكران برجسته ) توليدات و آثار در خور اعتنايى نشر يافته اند, در عرصه هايى چون: شعر, رمان و داستان كوتاه و…, آثار قابل دفاع و حتى برجسته اى خلق شده اند, در پاره اى از دانش هاى درجه دوم گام هاى ابتدايى اما مناسب ديده مى شود و نگاشته هايى مهم از متون و ميراث اسلامى ـ ايرانى, تصحيح و احيا گرديده اند و….
موارد فوق, گوشه اى از جنبش علمى در كشور است كه نمى توان از ديده دور داشت و به غفلت و تغافل و يا انكار و تعاند ناديده انگاشت. اما در اين ميان, هنوز راه ناپيموده بسيار است و ازجمله:
١. كشور هنوز فاقد (برنامه پژوهشى) است. مقصود از اين تعبير, ايجاد نظم آهنين در حوزه دانش نيست, كه نه مطلوب است و نه مقدور, بلكه تعريف و تبيين اهداف و استراتژى عرصه پژوهش است كه نهادهاى حاكميتى در آن ميدان پيش آيند و با كمك يكديگر, پازل هاى دانش را به يكديگر متصل كنند. همچنين اگر در عرصه هايى قصد پيشتازى و پيشگامى است, تعريف سهم عناصر پيشتاز انجام شود و متناسب با آن تقسيم كار و بودجه, منابع انسانى و … صورت پذيرد.
به نظر مى رسد كه برنامه پژوهشى كشور, گرچه نهادهاى حاكميتى را در صف مقدم خود قرار مى دهد, اما مى تواند با گونه اى سياست گذارهاى حمايتى, مؤسسات خصوصى و اشخاص حقيقى را نيز در عرصه دانش افزايى به كمك گيرد و با بسيج عمومى دانشوران در ساحت دانش, جنبش نرم افزارى شكل و شمايل مناسب خود را پيدا كند.
٢. در حيطه نشر و پژوهش, كتاب هاى متعددى نشر مى يابند, اما حوزه هاى نوآورى و بداعت در آثار, روشن و شفاف نيست. رسم علمى آن است كه نويسنده در ضمن تبيين روش تحقيق خود, به نتايج ويژه اى كه دست يافته است, اشاراتى روشن داشته باشد. متأسفانه در اكثر آثار علمى منتشر, مقدمه ها و تبيين هايى مشخص وجود ندارد تا ميزان تازگى و ابتكارات اثر را بازنمايى كند. اين كاستى موجب شده است تا در ميان آثار منتشر, چه بسيار آثار رونوسيى و يا شبه تكرارى عرضه شود و احياناً در مواردى آثار نوگرايانه يا ايده هاى بديع در ميان صدها اثر مشابه خود را باز ننمايد.
٣. بيشتر آثار نشر يافته, نگاهى ناقص و نارسا به منابع موجود, در موضوع اثر دارند. ضعف منابع مورد مراجعه, باعث شده تا هر اثر منتشر در يك موضوع, ناتمام بنمايد; زيرا نويسنده نتوانسته است با اشراف به منابع موجود, اثر خويش را بنگارد و عرضه كند. بخشى از تكرار آثار در موضوع واحد يا موضوعات مشابه, برخاسته از اين واقعيت است. به نظر مى رسد كه ايجاد يك شبكه اطلاع رسانى قوى و قابل اعتماد در زمينه معرفى منابع و نيز تسهيل ارتباطات محققان يا منابع مورد نياز, اين نارسايى را تا حدودى رفع كند.
٤. متأسفانه ضعف قوانين حقوقى كشور در مورد مالكيت معنوى آثار و نيز كم بنيگى بنيادهاى اخلاقى ـ ارزشى در تعدادى نه چندان اندك, به بازار رونويسى و سرقت تأليفات و آثار رونق بخشيده است اگر تا دو دهه قبل, چند اثر معدود و محدود نام بردنى بود كه به گونه اى از آثار ديگران رونوشت بردارى كرده بودند, اينك در هر موضوع, مى توان ده ها اثر و مقاله را نام برد كه به گونه اى آشكار, و با جسارت و شجاعت, به اقتباس مضمون و يا حتى استعمال و كاربرد عبارات و الفاظ آثار ديگران پرداخته اند. اگر اين روزها, سخن از قاچاق فيلم و… به ميان است, سال هاست كه از سرقت و قاچاق انديشه و افكار مؤلفان نامور سخن هاست, اما هنوز بانگ و فرياد رسايى برنخاسته است.
استاد ذكاوتى قراگزلو:طبيعى است كه هرگاه كمّيت فزونى يابد, خواه ناخواه به كيفيت لطمه خواهد خورد; يعنى آنكه به طور موظف مرتب چيز بنويسد و آن چه به دستش بيايد نقد كند نقدش رقيق و رسمى و كم حتوا خواهد شد و چاره اى هم در اين مرحله نبوده است. بر همه كس آشكار است كه دائره پژوهش بعد از انقلاب بسيار گسترش يافته است و حتى گاه دوباره كارى هايى نيز چه در حوزه ترجمه و چه تحقيق و چه ابلاغ و تصنيف به عمل آمده, اما به سبب شتاب و حرارتى كه خصوصاً در سال هاى اول انقلاب همه كس در همه جا را فرا گرفته بود, بعضاًً كارها ضعيف هم هست.يك مثال ساده در اين مورد, ترجمه قرآن است. شايد ده ها ترجمه عرضه گرديده كه ممكن است بعض صرفاً رونويسى آنهاى ديگر باشد و آنها كه فاضل تر بودند, شايد كوشيدند تعبيراتى بياورند كه ديگرى نياورده است.
به هر حال, شايد اكنون زمان آن رسيده كه در اين گونه عجله كارى ها و بساز و بفروش ها تأمّلى شده و از راه فرهنگى و نقد سازنده, در مقام اصلاح برآيند. كه چاره اين عيب هم فقط از اين فرهنگ ساخته است.
استاد ملكيان: مهم ترين نقدهايى كه بر پژوهش هايى كه در ايران پس از پيروزى انقلاب اسلامى در حوزه هاى فلسفه, علوم تجربى انسانى, علوم تاريخى, هنر و ادبيات, و علوم دينى و مذهبى انجام يافته اند وارد مى توان دانست, عبارت اند از:
يك. اين پژوهش ها با غفلت و يا تغافل تمام از نيازها و خواسته هاى واقعى شهروندان صورت گرفته اند. مقتضاى اخلاقى و عقلانيت اين است كه وقتى كه با بى نهايت موضوع و مسئله مواجه مى شويم كه درباره همه آنها نظراً و على القاعده مى توان پژوهش كرد, اما عملاً و با توجه به محدوديت دارايى هاى مالى و انسانى نمى توان به همه آنها پرداخت, دست به گزينشى بزنيم مبتنى بر آنچه از آن به"ارزيابى نيازها
" يا " تحليل نيازها" تعبير مى شود. ارزيابى يا تحليل نيازها به معناى هرگونه مطالعه و تحقيق است در باره نيازها و خواسته هاى واقعى كسانى كه هزينه پژوهش ها از جيب آنها پرداخته مى شود, بدين قصه كه آن نيازها و خواسته ها,بر حسب اهميت و نيز فورى و فوتى بودنشان, درجه بندى شوند و به ترتيب الويّت آنها پژوهش ها انجام گيرند.
سخن من اين است كه اين اولويت بندى در سازمان دهى پژوهش هاى ما مورد غفلت و يا تغافل است. چه بسا مسائلى كه درباره آنها پژوهش هايى انجام مى گيرد كه حتى به فرض صحت و اعتبارشان, گرهى از كار فروبسته شهروندان ايرانى نمى گشايند; چرا كه آن مسائل, در واقع, مسئله مبتلا به جامعه ايرانى نبوده اند و بر عكس, چه بسا مسائلى كه اگر حل شوند, در وضع و حال و كار و بار ما ايرانيان تأثير مثبت خواهند گذاشت, ولى پژوهشى درباره آنها صورت نمى گيرد. كوتاه سخن آنكه به مسئله نُمادها (Pseudoproblems) بيشتر مشغوليم, تا به مسئله ها.
دو. در بيشتر اين پژوهش ها, موضوع به حدى كلّى و گسترده است كه گاهى به درجه كليّت و گستردگى موضوع يك علم مى رسد و حال آنكه موضوع هر پژوهش بايد تا آنجا كه مقدور و ميسور است, جزئى و تنگ دامنه باشد, تا بتوان در محدوده زمانى اى كه براى به انجام رساندن پژوهش در نظر گرفته شده است و در چارچوب سرمايه گذارى مالى و انسانى اى را كه براى آن صورت گرفته است, پژوهشى, به معناى درست كلمه, كرد. كلّيت و گستردگى بيش از حد موضوعات پژوهشى سبب شده است كه: اولاً: تقريباً هيچ پژوهشى اعتبار لازم و كافى را ندارد; يعنى به قدر لزوم و كفايت قابل اعتماد و استناد نيست و ثانياً, (و اين پديده ٌ بسيار عجيب و غريب و خنده آورى است) در همه جا, و از جمله در دانشگاه ها همه از كمبود و نبودِ موضوع براى پژوهش مى نالند و مثلاً دانشجويان شكايت دارند از اينكه ديگر موضوعى وجود ندارد كه بتوان آن را موضوع رساله فوق ليسانس يا دكترى قرار داد. البته معلوم است كه اگر موضوعات پژوهشى چيزهايى از قبيل
" معرفت شناسى در اسلام و غرب " و " بررسى و نقد اگزيستانسياليسم"," بررسى و نقد نظريات مختلف درباره طبيعت انسان",
" ادلّه اثبات وجود خدا ", و " نقد مدرنيسم" باشند, شمار همه موضوعات پژوهشى به ٥٠ نمى
رسد ; و پژوهشگر پنجاه و يكم موضوع ناپژوهيده اى پيدا نمى كند. امّا اگر موضوعاتى از قبيل
" نظر و تنگنشتاين درباره خطا بر اساس كتاب درباره يقين او" , "تأثير پديدارشناسى هوسرل در رأى سارتر در باب اختيار", و
" نظر ارسطو درباره تنازع قواى انسان در كتاب نَفْس او", "شواهد و براهين وجود خدا در انديشه هاى پاسكال" و
"بسط و نسبت مدرنيته و روشنگرى در آثار هابرماس" موضوع پژوهش واقع شوند, هم مى توان پژوهش هايى معتبر و قابل استناد عرضه كرد و هم نبايد در به در به دنبال موضوع پژوهشى بود و نيافت.
سه بسيارى از اين پژوهش ها تكرارى و نسخه بدل يكديگرند و اين پديده از سويى معلول همان امرى است كه در فقره قبل گذشت و از سوى ديگر, معلول عللى همچون كمبود اطلاعات و معلومات, ضعف قدرت تفكر, و فقدان تخيّل و غنى و خلاّق است. كسانى هستند كه از پهنا و گستره دانش هاى بشرى بى خبرند و خودشان نيز از چنان قدرت تفكرى برخوردار نيستند كه با مسئله جديدى رو به رويشان كند و فن و تخيّلشان هم در حدّى نيست كه بتوانند جهان محكى تصور كنند كه در آن يك پديده موجود در جهان بالفعل كنونى يا اصلاً وجود نداشته باشد و به صورت و سان ديگرى وجود داشته باشد و آن گاه از خود بپرسند كه چرا اين پديده در جهان ما, وجود دارد يا به اين صورت و سان وجود دارد. اين گونه كسان به فقدان يا كمبود سؤال و مسئله دچارند و در نتيجه اگر اهل پژوهش باشند (كه خود امر شگفت انگيزى تواند بود), موضوع پژوهشى نمى يابند.
چهارم. در اكثر اين پژوهش ها به پديده ساختراع دوباره چرخز برمى خوريم. فلسفه وجودى پژوهش اين است كه پژوهشگر همه مطالعات و تحقيقاتى را كه عالمان و محققان و متفكران پيش او, در زمينه مسئله و موضوع پژوهش به انجام رسانده اند, بخواند و فهم كند و آن گاه به اين قصد كه علم و تحقيق و تفكر را گام كوچكى به پيش ببرد, آن مطالعات و تحقيقات را ادامه دهد و دستاوردهاى پيشينيان خود را اصلاح و يا تكميل كند. حال اگر من از مجموعه مطالعات و تحقيقات پيشينيان خبرى نداشته باشم يا بى خبر نباشم, امّا قدرت بهره گيرى از آنها را نداشته باشم يا هم باخبر باشم و هم توان بهره بردارى از آنها را داشته باشم, اما عُجبِ جاهلانه به من احساس استغنا از آنها را داده باشد, در هر يك از اين سه صورت, پژوهش خودم را از نقطه صفر شروع مى كنم و با عزيمت از نقطه صفر, حتى اگر اسباب كار همه جمع باشد و بخت با من يار, به كشف مطلبى موفق مى شوم كه پيش از من و گاه حتى صدها و هزاران سال قبل از من, ديگرى كشفش كرده بوده است; و به اين مى گويند: ساختراع دوباره چرخز. هيچ عاقلى چرخى را كه اختراع شده است, دور مى اندازد و اقدام به اختراع مجدد آن مى كند؟ عاقلانه تر اين است كه چرخ اختراع شده را برگيرم و درصدد كشف عيوب و نقايص آن برآييم و سپس بكوشيم تا ذره اى از عيوب و نقايص آن بكاهيم. متأسفانه, نظام آموزشى كشور ما چنان است كه نه دانش آموز يا دانشجو را از گستره عظيم مطالعات و تحقيقات انجام يافته, در درازاى تاريخ و پهناى جغرافياى انسانى, با خبر مى كند و نه مسائل لازم براى استفاده از اين گنجينه سرشار را در اختيار او مى نهد, و نه تواضع علمى لازم را در او مى پرورد تا دستخوش احساس استغنا از ديگران نشود و دانايى را گمشده خود بداند و آن را در هر جا بجويد و از هر جا بيابد, برگيرد. دردا و دريغا كه چه نيروى عظيم انسانى و مالى و مادّى اى در اين ديار, صَرفِ جُستن يافته ها و ساختن ساخته ها مى شود و همه اين غَبن و خسران ها ناشى از جهل عُجب آفرينى است كه ما نسبت به اوضاع و احوال واقعى عالم و آدم داريم.
پنج. بسيارى از اين پژوهش ها دچار مغالطه اى خبرگى نامربوط اند. اين مغالطه زمانى رخ مى دهد كه براى اثبات ادعاى خود, در يك حوزه فكرى و علمى, به قول كسى استناد كنيم كه در حوزه ديگرى استاد و خبره است.
مثالى بزنم: فرض كنيد انگليسى زبانى, متخصص فلسفه افلاطون است و در حوزه شناخت فلسفه افلاطون, البته, قولش حجّت است; اما نه زبان عربى مى داند, نه قرآن و روايات اسلامى را مطالعه كرده است, نه از مسير فلسفه و عرفان در جهان اسلام اطلاعى دارد, نه با الاهيّات اسلامى آشنايى دارد, و نه براى يادگيرى فلسفه صدراى شيرازى در محضر استاد زانو زده است. در عين حال ترجمه انگليسى شكسته بسته و احياناً مغلوط يكى از دو كتاب از آثار صدراى شيرازى را خوانده است و چند مقاله را نيز كه در روزنامه ها و مجلاّت و نشريات انگليسى زبان درباره صدراى شيرازى نشر يافته, مطالعه كرده است. سخن چنين كسى درباره فلسفه صدراى شيرازى خصوصاً و در باب فلسفه فيلسوفان مسلمان عموماً تا چه حد شنيدنى و قابل اعتنا است؟ آيا خبرويّت و تخصص او در فلسفه افلاطون به سخن او در باب فلسفه صدراى شيرازى وثاقت و حجّيت مى بخشد؟ مسلماً, جواب منفى است.
حال انصاف دهيد, آيا وضع و حال فارسى زبانى كه متخصص فسلفه فيلسوفان مسلمان است و در اين حوزه قولش حجت است, اما نه زبان آلمانى يا انگليسى يا فرانسه مى داند, نه مبانى نظرى و مبادى علمى بر دانش و فرهنگ و تمدن جديد غرب را مى شناسد, نه از سير فلسفه در جهان غرب اطلاعى دارد, و نه با الاهيّات مسيحى آشنايى دارد, و نه براى يادگيرى فلسفه كانت يا هيوم يا دكارت در محضر استاد زانو زده است, ولى, البته, ترجمه فارسى شكسته بسته و احياناً مغلوط يكى دو كتاب از آثار كانت يا هيوم يا دكارت را خوانده است و چند مقاله را نيز كه در روزنامه ها و مجلات و نشريات فارسى زبان درباره يكى از اين سه فيلسوف نشر يافته مطالعه كرده است, عيناً و دقيقاً شبيه وضع و حال آن انگليسى زبان افلاطون شناس نيست؟ آيا سخن اين متخصصِ ايرانيِ فلسفه فيلسوفانِ مسلمان, درباره فلسفه كانت يا هيوم يا دكارت خصوصاً و در باب فلسفه جديد غرب عموماً شنيدنى و قابل اعتناست؟ آيا خبرويت و تخصص او در فلسفه مسلمان, به سخن او در باب فلسفه جديد غرب وثاقت و حجّيت مى بخشد؟حال اگر در پژوهشى به قول چنين كسى درباره كانت يا هيوم يا دكارت استناد شود, يا اگر چنين كسى, خود, به پژوهشى درباره يكى از اين فيلسوفان دست زند, ما با مخالطه خبرگى نامربوط سر و كار يافته ايم.
شش. در بسيارى از اين پژوهش ها, از فضايل فكرى در شخص پژوهشگر نشانى نمى بينيم; و فقدان فضايل فكرى در شخص پژوهشگر, هم در فرايند پژوهش سخت مؤثر مى افتد و هم, بالطّبع در فراورده هاى پژوهش كه در اختيار مخاطبان قرار مى گيرد, اثر مى گذارد. در اينجا, در مقام شمارش و شرح و وصف همه فضايل فكرى نيستم, امّا از ذكر سه فضيلت فكرى كه مهم ترين فضايل فكرى اند, صرف نظر نمى توان كرد: صداقت, شجاعت و تواضع. پژوهشگر به ميزانى كه از صداقت بى بهره است, به قلب و تحريف دست مى زند و تصوير غلطى از امور واقع به دست مى دهد, از امور واقع سوء استفاده مى كند و از آنها تبيينى عرضه مى كند كه بهترين تبيين نيست, و جهل خود را كتمان مى كند و به خطاى خود اعتراف نمى كند, و به ميزانى كه از شجاعت بى نصيب است, خودانديشى و استقلال فكرى ندارد و تحت تأثير القائات, تلقين ها, تقليد, افكار عمومى, حدهاى فكرى, مراجع قدرت, و از همه خطرخيزتر: ايدئولوژى هايى كه براى حفظ سلطه و سيطره خود از هيچ گونه خشونت ورزى و فريبكارى روگردان نيستند و براى بقا, با واقعيات تنازع دارند, واقع مى شود و نمى تواند به آنچه مُؤدّايِ تجربه و استدلال است, ملتزم بماند و به ميزانى كه از تواضع محروم است, دستخوش خودشيفتگى و پيشداورى و جزم و تعصب است. پيداست كه پژوهش چنين پژوهشگرى تا چه حدّ از حقّ و حقيقت به دور است. بدون فضايل فكرى, نه مى توان به حقيقت كشف نشده نزديك تر شد و نه مى توان حقيقت كشف شده را پاس داشت.
هفت. و سرانجام اينكه در بسيارى از اين پژوهش ها, پژوهشگر ندانسته است كه, به گفته حافظ, سچون جمع شده معانى گوى بيان توان زدز و در نتيجه, پيش از اينكه كثرت معلومات و قدرت تفكرش به حدّ نصاب لازم براى پژوهش برسد, عهده دار پژوهشى شده است كه حاصلش مكتوبى است فاقد اعتبار كه نه مسئله اى را حل كرده است و نه مشكلى را دفع.
واقع اين است كه پژوهش متأخر از آموزش و متوقف بر آن است, نظام آموزشى كشور ما چنان از آنچه بايد و شايد فاصله گرفته و دور شده است كه فارغ التحصيلان آن, حتى اگر عالى ترين مدارج دانشگاهى را پيموده باشند, رك و راست بگويم, از معلوماتى بسيار ناچيز و از قدرت تفكرى بسى ناچيزتر برخوردارند. اين حكم فقط يك استثنا دارد, و آن كسانى اند كه به شيوه اى خودآموزانه و فراتر از آنچه تحصيل در دانشگاه بر آنان الزام مى كند, به تحصيل علم و پرورش فكرى خود پرداخته اند و متأسفانه شمار اين كسان نيز, در قياس با كلّ فارغ التحصيلان, شمار اندكى است. نظامِ آموزشيِ درست, نظامى است كه از دانش آموزان و دانشجويان مطالبات فراوان داشته باشد; به طورى كه پيمودن مدارج آن مستلزم كار و كوشش فراوان و مطالعه و تحقيق بسيار باشد; و نظام آموزشى امروز ما چنين نيست. در نظام آموزشى درست, افراد به سهولت هر چه تمام تر وارد مدرسه و دانشگاه مى شوند و به صعوبت هر چه بيشتر از مدرسه و دانشگاه فارغ التحصيل مى شوند. در نظام آموزشى ما, درست بر عكس, افراد براى ورود به دانشگاه با سختى و دشوارى هرچه تمام تر مواجه اند; اما اگر توانستند اين سختى و دشوارى را پشت سر گذارند و وارد دانشگاه شوند, فارغ التحصيل شدنشان به نرمى و آسانى هرچه بيشتر صورت مى پذيرد. تو گويى دانشگاه, به زبان حال, به كسانى كه همين امروز وارد آن شده اند, مى گويد:
" مدركتان حاضر و آماده است; فقط لطفاً براى گرفتنش سه ـ چهار سال ديگر تشريف بياوريد".
دانشگاه مطلوب دانشگاهى است كه خوش استقبال و بد بدرقه باشد: به سهولت بتوان وارد آن شد, اما فقط با صعوبت بسيار بتوان از آن فارغ التحصيل شد. دانشگاه مطلوب دانشگاهى است كه افراد اضطراب و تشويش وارد نشدن به آن را نداشته باشند, اما ترس و بيم فارغ التحصيل شدن از آن را داشته باشند; اما در كشور ما افراد اضطراب و تشويش وارد شدن به دانشگاه را دارند, اما ترس و بيمى از فارغ التحصيل شدن ندارند.
پيامد اين وضع نظام آموزشى براى وضع پژوهش معلوم است. فارغ التحصيلان دانشگاه, به منظور تتميم و تكميل و تعميق آموزش دانشگاهى خود و رفع خلل و فرج آن و يا به منظور امرار معاش, به مؤسسات پژوهشى رو مى آورند و عهده دار كار پژوهشى مى شوند; اگر چه, در واقع, در بيشتر موارد, در زير پوشش پژوهش, آموزش مى بينند و به همين جهت فرايند ظاهراً پژوهشى و باطناً آموزشى شان براى خودشان سودمند مى تواند بود ـ و در بيشتر موارد هست ـ ولى فراورده اين فرايند, براى مخاطبان, تقريباً سودى ندارد; زيرا از حدّ نصاب لازم براى اعتبار و اتقان برخوردار نيست.
آنچه گفته شد, همان طور كه اشاره كردم, در خصوص پژوهش هاى مربوط به فلسفه, علوم تجربى, انسانى, علوم تاريخى, هنر و ادبيات و علوم دينى و مذهبى است. در باب پژوهش هاى مربوط به علوم رياضى, علوم تجربى طبيعى, علوم فنى و مهندسى, و علوم پزشكى نفياً و اثباتاً سخنى نمى توانم گفت.
و اما نكته پايانى, آدمى هميشه خوش دارد كه سخنش صادق و بر حقّ باشد. امّا گاه هست كه صدق و حقّانيت, يك توصيف يا تعيين مقتضى وجود واقعيتى است كه چنان دردانگيز و رنج آور است كه خود شخصى كه آن توصيف يا تبيين را عرضه كرده است, از بين دندان و صميم قلب, آرزو دارد كه توصيف يا تبيين اش صدق و حقّانيت نداشته باشد. من نيز در اينجا از بيان اين آرزو خوددارى نمى توانم كرد كه ساى كاش همه توصيف ها و تبيين هايى كه از وضع نقد آثار مكتوب و پژوهش, در جامعه امروزينمان, كردم, كاذب و باطل باشندز. اگر چنين شود, من بر خطا بوده ام, اما جامعه اى روى در صواب خواهد داشت.
٤. تصحيح, تحقيق و بازسازى متون كهن در كشورها از چه كفايت ها و كمبودهايى برخوردار است.
استاد ذكاوتى قراگزلو: در اين مورد كارهاى زيادى صورت گرفته و بعضاً ارزشمند, و در درجه بعد قابل قبول, و درصد قابل توجهى نيز ضعيف و حتى مبتذل است كه شما نمونه كارهاى ضعيف را در همين مجله حلاّجى كرده ايد. در هر حال, اشكال عمده ظاهراً نداشتن روش و دست اندازى اشخاص بى صلاحيت در اين حوزه بسيار حسّاس و دقيق است.
٥. فرايند يا فراورده هاى پژوهشى در ايران را (= يا دست كم در يك حوزه را) با فرايند و فراورده هاى پژوهش در يكى از كشورهاى عربى يا غربى كه مى شناسيد, مقايسه فرماييد؟
استاد صالحى: ١ . چندى است كه در (حوزه علميه قم) انجمن هاى علمى شكل گرفته اند. اين تجربه كه در آغاز راه است, گامى ميمون و مبارك است كه مى تواند بازخوانى شود و به عنوان تجربه اى شكل گرفته, در سطح مجامع علمى كشور فراگيرتر گردد.
تشكيل و رونق انجمن هاى علمى در كشور, براى تبادل و تفاهيم در موضوعات, روش ها, منابع و… بسترسازى مى كند و نگاه هاى فردى را به ديدگاه هاى جمعى پيوند مى دهد و دانش سازى را در كشور, از سلطه معدود بزرگ مردان به گستره انبوه دانشوران سوق مى دهد.
٢. تأسيس نمايشگاه هاى كتاب و نشريات علمى خارجى (كه از آثار مهم منتشر شده در يك يا چند سال اخير نمونه يا نمونه هايى ارائه دهند و حداقل در تهران و قم به صورت دائم برگزار شوند نقش بسزايى در روزآمدى و كارآمدى پژوهش در كشور دارد. با وجود چنين نمايشگاه دائمى پژوهشگران, هم در انتخاب موضوعات و هم در رويكردها و هم در تحقيق و اخذ نتايج مى توانند به آخرين آثار منتشر شده در يك موضوع نگاهى بيفكنند و آثار خويش را بر جديد ترين مأخذ و منابع در يك موضوع متكى سازند.
٣. تقويت گفتگوهاى علمى بين المذاهب و بين الاديان و نيز ميان تمدنى مى تواند نگاه هاى درون گرايانه علمى ما را به نگرشى فراتر سوق دهد و جامعه مخاطب را ـ فارغ از زبان ـ جامعه اى جهانى كند; چه اينكه مشكل عدم حضور جدى در جامعه مخاطب جهانى, صرفاً دايره محدود فارسى خوانان نيست, بلكه مشكل اصلى تر آن است كه در دايره فهم و كدهاى ارتباطى مخاطب بومى, انتخاب موضوع و تبويب فصول و محتوا در آن گنجانيده مى شود. چنين آثارى چون با ذائقه مخاطب ايرانى نوشته شده اند, ترجمه پذير نيستند و قابليت انتقال مفاهيم در فرهنگ هاى ديگر را ندارند.
گسترش ارتباطات علمى ـ فرهنگى مى تواند افق علمى محققان را از محدوده مذهبى ـ تمدنى, به گستره اى فراخ در ابعاد جهانى تبديل كند. در آن موقعيت, دغدغه زبان را به راحتى مى توان زدود و مترجمانى لايق را مى توان يافت اما در ابتدا بايستى نگاه را جهانى كرد.
با اطلاعات محدودى كه دارم, مقايسه اى ميان عرصه نشر و پژوهش در كشورمان با كشورهاى عربى زبان خواهم داشت:
١. كشورهاى عربى زبان, با چند حوزه تمدنى ارتباط دارند: كشورهاى انگلوساكسون, فرانسوى زبان و تا حدودى آلمانى زبان (و صد البته تماس هاى محدود, ولى قابل توجه با كشورهاى اسپانيولى و روس زبان) تنوع ارتباطى عرب زبانان با حوزه هاى تمدنى فعال انديشه ساز, موجب آن شده است كه آثار مترجمان و نيز تأليفاتى كه به آثار غربيان ارجاع دارد, در ميان ايشان با تنوع و تكثير بيشترى همراه باشد. در كشور ما, به دليل غلبه فرهنگ زبان انگليسى, عمدتاً با آثار و منابع اين حوزه تمدنى ارتباط برقرار مى شود.
٢. اتصال فرهنگ عقلى ـ فلسفى در ايران و نيز پاره اى از موشكافى ها و ريزنگرى ها در دانش هايى چون فقه و اصول, از نقاط امتياز مكتوبات حوزه تمدن اسلامى ـ ايرانى است; چه اينكه با توجه به