آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١
بازنويسى بهتر از بسيارنويسى
اسفنديارى محمد
به يك سفر نشود پخته آدمى هرگز
به يك مقابله كى مى شود كتاب درست
صائب
اگر به عنوان اين مقاله يك (است) افزوده شود, شعار نويسنده مى شود. امّا نگرانم كه كسى بگويد شما كه از سيلونه خوانده ايد, مگر فراموش كرده ايد كه مى گويد: (مرگ بر هر چه شعار). مى گويم البتّه كه نه. امّا گذشته از اينكه همين سخن شعار است, ١ هر قاعده اى نيز استثنا دارد. پس اگر خواننده بپذيرد كه شعار نويسنده را مى توان در شمار استثناهاى آن شعار شمرد, نويسنده هم مى پذيرد كه اين شعار نيز استثنا دارد, ولى نه اندك, كه بسيار اندك.
اين قلم فرسايى درباره يك (است), كه آن هم در عنوان مقاله نيست, خواننده را نگران نكند كه با مقاله اى بلند رو به روست. نه, در اين مقاله از بسيار نويسى سخن نمى رود و خواننده را به مقاله ديگر نويسنده (از بيشتر نويسى تا بهتر نويسى), ارجاع مى دهم. پس بيشترينه سخن در باب بازنويسى است, آن هم از چيزهايى گفته مى شود كه در مقالات ديگر نويسنده ناگفته مانده بود, امّا ناديده نمانده بود.
بازنويسى, معنايى حدّاقلّى و حدّاكثرى دارد. هنگامى كه گفته مى شود فلان نوشته بايد بازنويسى شود, دو معنا براى آن قابل تصوّر است: سراسر نوشته بايد بازنويسى شود (معناى حدّاكثرى), بخش هايى از آن بايد بازنويسى شود (معناى حدّاقلّى). غالباً مقصود از بازنويسى همين معناى حدّاقلّى است. نوشته اى كه سراسرش بايد بازنويسى شود, آن هم جمله به جمله, عطايش را به لقايش بايد بخشيد. پس بازنويسى, شاق نيست و نبايد از آن هراسيد. در دشوار نبودن بازنويسى همين بس كه شمارى از نويسندگان آثارشان را بازنويسى مى كنند; همان نويسندگان كه آثارشان چون راحت الحلقوم بلعيده مى شود و خواننده به هيچ دست اندازى در كتاب بر نمى خورد.
لازمه بازنويسى, بازبينى است. هر نويسنده اى بايد نوشته اش را بازبينى كند. هر اندازه هم نويسنده اى با تأمّل بنويسد, و هر اندازه هم نويسنده اى حرفه اى باشد, باز هم بايد نوشته اش را بازبينى كند; حدّاقل يك ـ دو بار, و حدّاكثر تا هنگامى كه نوشته اش شسته رفته شود. مناسب است كه بازبينى يك بار پس از پايان نوشته, و بار ديگر با مقدارى فاصله باشد; يعنى نويسنده چند روزى از نوشته اش فاصله بگيرد و سپس آن را بازبينى كند. همين كه نويسنده فضايش را تغيير دهد.
و دوباره به نوشته اش رجوع كند, چيزهايى در آن مى نگرد كه پيشتر نديده بود.
هر نويسنده اى در گرما گرم نوشتن با نوشته اش يكى مى شود. به الفاظ و معانى چندان عادت مى كند كه غير از آن برايش قابل تصوّر نيست. مى پندارد كه استدلال همين است و عبارت همين, و (اين است و جز اين نيست). امّا اگر نويسنده از نوشته اش فاصله بگيرد و پس از چند روزى آن را دوباره بخواند, ديگر آن نويسنده پيشين نيست. كس ديگرى است نه با آن الفاظ مأنوس و معانى مألوف. او ديگر نه نويسنده, كه خواننده است. با نظر خواننده به نوشته اش مى نگرد و چيزهايى را كشف مى كند كه آن نويسنده, كه خودِ سابقش بود, نمى دانست.
هر نويسنده اى با بازبينى نوشته اش يك دستيار پيدا مى كند. به ديگر گفته, از رهگذر بازبينى, هر نويسنده اى دو نفر مى شود: خودش و دستيارش. دستيار نويسنده همان كسى است كه نوشته اش را بازبينى و جرح و تعديل مى كند. او همان نويسنده است, ولى عيناً همان نويسنده نيست. همان شخص است, امّا با شخصيّتى ديگر. خواننده اى است كه دستيار نويسنده شده و چيزهايى را مى تواند ببيند كه نويسنده نمى توانست.
نويسنده در گيرودار نوشتن با نوشته اش يكى مى شود. نويسنده در نوشته اش متجلّى مى گردد و نوشته جزئى از نويسنده مى شود. نويسنده بايد پس از نوشتن, اين (اتّحاد نويسنده و نوشته) را بر هم بزند, ميان خود و نوشته اش جدايى افكند و خود را كسى ديگر و نوشته را از كسى ديگر بداند. اين جدايى ممكن نمى گردد, مگر اينكه نويسنده از نوشته اش فاصله بگيرد و پس از مدّتى ديگر آن را بازبينى كند. اين فاصله, نويسنده را به خواننده تبديل مى كند. همان گونه كه بازيگر, تا هنگامى كه بازيگر است, نمى تواند تماشاگر باشد, نويسنده نيز مادامى كه نويسنده است, نمى تواند خواننده باشد. پس نويسنده بايد جايش را عوض كند تا ديدش عوض شود. به ديگر گفته, براى اينكه نويسنده بتواند با نظرگاه خواننده به نوشته اش بنگرد, بايد در نظرجاى خواننده باشد;٢ يعنى در جايى كه خواننده به نوشته او مى نگرد. نويسنده نمى تواند در آن نظرجا بنشيند, مگر اينكه نويسنده نباشد; يعنى اتّحاد نويسنده و نوشته را بر هم زده و از نوشته فاصله گرفته باشد.
با پايان يافتن يك اثر, كار نويسنده به پايان نمى رسد. نوشتن به پايان مى رسد, امّا بازبينى و بازنوشتن نه. پس از آن بايد بازبينى كرد و با چشم خواننده, نوشته را خواند. در اين مرحله است كه نويسندگان مطالبى اضافه مى كنند, حذف مى كنند, تغيير مى دهند, مقدّم و مؤخّر مى نمايند و اثرشان را گواراتر مى سازند.
براى خواننده, نقطه پايان اثر, پايان اثر است, امّا براى نويسنده نه. وى پس از آن بايد به عقب برگردد و نازك كارى كند. اين تعبير, كه از آنِ معماران است, در ساختمان سازى به كار مى رود. مى گويند كه ساخت هر بنايى دو مرحله دارد: سفتكارى و نازك كارى. سفتكارى از فونداسيون آغاز مى شود تا بالا بردن ديوار و سقف زدن. نازك كارى شامل همه كارهاى ظريف تا دكوراسيون است. نوشتن را مى توان به سفتكارى و باز نوشتن را به نازك كارى تشبيه كرد. در بازنويسى است كه نوشته, به لحاظ معنا, دقيق تر و به لحاظ لفظ, رقيقتر مى شود.
گاهى بازنويسى از نازك كارى فراتر (يا فروتر) مى رود و از سفتكارى سر در مى آورد. نويسنده در مى يابد كه آنچه پيشتر نوشته بود, از اساس خراب است و اُسطُقس ّ آن نادرست. در اين هنگام است كه نويسنده, هم پاى بستِ ويران را اصلاح مى كند و هم نقشِ ايوان را.
از اصطلاح معماران وام گرفتيم, از عكّاسان نيز وام بگيريم. آيا ديده ايد كه عكّاسان چگونه روتوش مى كنند؟ هر اندازه هم كسى زيبا باشد, عكس روتوش نشده اش را زيبا نمى داند. نوشته بازنويسى نشده, چون عكس روتوش نشده است. بازنويسى, روتوش نوشته است و آن را شفّاف تر و زيباتر مى كند.
از آغاز اين مقاله تا كنون, نويسنده ترديد داشت كه اصطلاح (ور رفتن) را با قلم آورد; امّا از خواننده چه پنهان كه مى خواهد گفت هر نويسنده بايد تا مدّتى به نوشته اش ور برود. آن را بالا و پايين و چپ و راست كند. دستى به سر و صورتش بكشد و آن را صيقل بزند. باور كنيد كه همه آثار نسنجيده و نخراشيده, آثارى است كه نويسندگانش به آن ور نرفته اند. با نقطه پايان اثر, كارشان را پايان يافته تلقّى كردند. چون پنداشتند كه آرد را بيختند, الك را آويختند; حال اينكه اگر بار ديگر اثرشان را الك مى كردند, خالص تر و صافى ترش مى كردند. هر چه نوشته اى بيشتر الك شود و نخاله هايش به دور افكنده شود, ته مانده اش گواراتر مى گردد. راست مى گفت تولستوى كه نوشته مانند خاكه طلاست, هر چه شسته تر شود, درخشان تر مى شود.٣
عماد كاتب اصفهانى, سخنى ارزنده گفته و نتيجه اى آموزنده گرفته كه در تاريخ فرهنگ اسلامى مشهور است, امّا من مى خواهم از سخن او نتيجه اى ديگر بگيرم. وى گفته است:
(انّى رَأيتُ اَنَّه لايكتُبُ اِنسان كتاباً الاّ قالَ فى غَدِهِ لو غُيِّرَ هذا لَكان اَحسن و لَو زِيدَ كَذا لَكانَ يُستحسنُ و لو قُدِّمَ هذا لَكان اَفضلَ ولَو تُرك هذا لَكان اَجملَ. و هذا مِن اَعظَمِ العِبَرِ و هُوَ دَليل عَلَى اسْتيلاءِ النََّقصِ عَلى جُملَةِ البشَرِ;٤ يعنى من هيچ كس را نديدم كه كتابى بنويسد, مگر اينكه فردايش بگويد اگر اين مطلب را تغيير مى دادم بهتر بود, و اگر آن مطلب را مى افزودم خوب بود, و اگر فلان چيز را پيشتر مى آوردم كارآمدتر بود, و اگر فلان مطلب را نمى آوردم زيباتر بود. اين از بزرگ ترين عبرت هاست و دليل اينكه همه انسانها را نقص فرا گرفته است).
عماد كاتب دُر سفته و درست هم نتيجه گرفته است. امّا نتيجه اى ديگر هم از سخن او توان گرفت: هر نويسنده بايد آن قدر اثرش را بازبينى كند تا خطاهايش را به حدّاقل برساند. آرى, كتاب بدون خطا, از بشر خطاكار, در امكان نيست; ولى نبايد به دستاويز خطاكار بودن بشر, شتابانه قلم گذاشت و گذشت. بايد برگشت و تجديد نظر كرد و خطاها را چندان كم كرد تا قابل اغماض باشد.
ييك فايده بازبينى اين است كه نويسنده خطاهايى را كه از سر بى دقّتى مرتكب شده, كشف و اصلاح مى كند. گفتنى است خطاهاى انسان به دو گونه است: خطاهاى به اقتضاى انسان بودن (اجتناب ناپذير و قابل اغماض), و خطاهاى از سر بى دقّتى (اجتناب پذير و غير قابل اغماض). برخى از خطاهاى انسان از آن روست كه انسان است. بر جبين انسان مُهر خطا خورده و خالقش او را (ظلوم) و (جهول) خوانده است و گريز و گزيرى از خطا ندارد. تا انسان هست, خطا هم هست و انسانى كه مى خواهد خطا نكند بايد پا از مرتبه انسانيّت فراتر بگذارد; كارى كه شدنى نيست. امّا برخى خطاها نه به اقتضاى انسان بودن, كه از سر بى دقّتى است. اگر انسان دقيق شود و نزديك, برخى خطاها را مرتكب نمى شود. خطاهاى غير قابل اغماض, خطاهاى از سر بى دقّتى است. اين خطاها اجتناب پذير است و مى توان با باريك بينى دچار آنها نشد.
بارى, يك فايده بازبينى اين است كه نويسنده به كشف برخى خطاهايش نايل مى شود; خطاهايى كه ناشى از مسامحه است و در بادى نظر رخ مى دهد. نويسنده در بازبينى به انبوهى از سهوالقلم و ترك اولى و خبط و خطا بر مى خورد و چيزهايى را كشف مى كند كه در پندارش نمى گنجيد كه از قلم او تراوش كرده است. نويسنده اى كه اثرش را بازبينى نكند, مشتى از اين خاطاهاى اجتناب پذير را به جا مى گذارد و مى گذرد.
فايده دوم بازبينى اين است كه تناقضات نوشته را برملا مى كند. چيزى بدتر از اين نيست كه در نوشته اى تناقض يا ناهمخوانى باشد.٥ نويسنده در جايى چيزى رشته و در جاى ديگر آن را پنبه كرده باشد. هر چه كتابى مفصّلتر باشد, يا نويسنده آن را به دفعاتى با فاصله نوشته باشد, امكان تناقض در صدر و ذيل آن بيشتر است. نويسنده در پايان از ياد مى برد كه در آغاز چه نوشته است و در نتيجه, ذيل نوشته اش با صدر آن, متناقض يا ناهمخوان مى شود.
بازبينى فرصتى است براى نويسنده تا ناهمگونى هايش را بيابد و همگون بسازد. از آغاز كتاب تا پايان آن, مسير درازى است كه ممكن است نويسنده در ضمن آن, دچار قبض و بسط شده و ناسخ و منسوخ گفته باشد. مرور كتاب, مجالى است براى يافتن ناهمگونى ها و انسجام بخشيدن به كتاب و هماهنگ كردن آهنگ هاى مختلف آن.
پيش از اينكه به فايده سوم بازبينى پرداخته شود, مقدّمه اى بايد گفته آيد.
هر نويسنده اى دو نفر است: يكى (آنكه مى نويسد), و ديگرى (آن كه نوشت). آن كه مى نويسد يا نويسنده ضمن اثر را (نويسنده مشغول) مى توان ناميد. و آن كه نوشت يا نويسنده پايان اثر را (نويسنده فارغ) مى توان خواند. ميان اين دو تفاوت است: نويسنده فارغ, از نويسنده مشغول, داناتر و پخته تر است و آگاه تر به مقاصد خود; بدين دليل كه اوّلاً, نويسنده فارغ از يك تجربه فارغ شده و حال اينكه, نويسنده مشغول آن تجربه را سپرى نكرده است. ثانياً, نويسنده مشغول به جزئيّات نوشته اش احاطه دارد و حال اينكه, نويسنده فارغ كلّى نگر و هندسه بين نيز هست. وى مى تواند از بالا به نوشته اش بنگرد و در هندسه آن تأمّل كند.
اگر نويسنده اى اثرش را بازبينى كند, در واقع آن را دو نفر نوشته است: نويسنده مشغول و نويسنده فارغ. امّا نويسنده اى كه به بازبينى تن نمى دهد, خود را از وجود نويسنده فارغ محروم مى كند; نويسنده اى كه برتر از اوست.
همين امتياز نويسنده فارغ, بر نويسنده مشغول ايجاب مى كند كه هر نويسنده اى به بازبينى نوشته اش بپردازد. نويسنده فارغ كه داناتر و پخته تر شده است اوّلاً كلان نگر و هندسه بين شده است و ثانياً به نكته هايى پى مى برد كه براى نويسنده مشغول ممكن نيست. پس اگر نويسنده فارغ به عقب برگردد و اثرش را بازبينى كند, ترديد نبايد كرد كه آن را پخته تر و موزون تر مى كند. اين است فايده سوم بازبينى.
حال بنگريم نويسندگانى كه آثارشان را بازبينى نمى كنند, چه مى گويند. آنان عذر مى آورند كه مجال نيست و فرصت از دست مى رود.٦ به اينان بايد گفت بهتر نوشتن, بهتر از بسيار نوشتن است. اگر در كارنامه نويسندگان معدودى كتاب استوار باشد, بهتر است از بسيارى كتاب نااستوار. نويسندگان را به اتّهام كتاب هايى كه ننوشته اند مجرم نمى شمارند; بلكه به ارتكاب كتاب هايى كه سرسرى نوشته اند محكوم مى كنند.
تا اين جا سخن از ضرورت و فوايد بازبينى بود. حال بنگريم كه در بازبينى چه كار بايد كرد و هر نوشته را چند بار بايد بازبينى كرد و چه هنگام.
در بازبينى دو كار بايد كرد: يك بار اجزاى اثر را بررسيد و بار ديگر تركيب آن را. برخى چندان در بازبينى اجزا (مفردات) غرق مى شوند كه تركيب (هندسه) را نمى بينند. به سخن ديگر, درخت را مى بينند و جنگل را نه. در هندسه اثر نيز بايد باريك شد و اجزاى آن را موزون و متناسب كرد. فى المثل مقدّم را مؤخّر داشت و بالعكس, مفصّل را مختصر ساخت و بالعكس, دو بخش را يكى كرد و بالعكس.٧
درباره دفعات بازبينى نمى توان حكمى كلّى و قاطع صادر كرد. نمى شود گفت هر نويسنده, هر نوشته را چند بار بايد بازبينى كند. بستگى دارد كه نويسنده كه باشد و نوشته اش چه باشد: نويسنده باريك نگر باشد يا عادى؟ نو نويسنده باشد يا نويسنده حرفه اى؟ نوشته اش مختصر باشد يا مفصّل؟ توصيفى باشد يا تحليلى؟ امّا اين را مى توان گفت كه هر نوشته اى حدّاقل يك ـ دو بار بايد بازبينى شود و تا مدّتى نيز نويسنده به آن ور برود و اين طرف و آن طرفش كند.
زمان بازبينى, يك بار در پايان نوشته است. نقطه پايان كتاب, نقطه آغاز بازبينى است. در اين هنگام نويسنده بايد به عقب برگردد و با دو نگاه (جزئى نگر و كلّى نگر), اثرش را برانداز كند.
زمان ديگر بازبينى در ضمن نوشتن است. مناسب است نويسنده پس از هر چند صفحه, يك بار آن را بازبينى كند. بازبينى را نبايد در پايان گذاشت, ولى در پايان بايد يك بار ديگر بازبينى كرد. اثرى كه به تدريج (پس از هر چند صفحه), بازبينى شده باشد, باز هم نيازمند بازبينى است. در اين مرحله از بازبينى, بيشتر بايد كلّى نگر بود و نيز اوايل و اواخر نوشته را با يكديگر سنجيد.
زمان ديگر بازبينى پس از چاپ نوشته است. برخى همين كه كتابى از آنها منتشر مى شود, پرونده آن را مى بندند و ديگر هيچ نگاهى به آن نمى كنند. كتابشان بارها چاپ مى شود, ولى همه چاپ ها مانند هم. حتّى غلطهاى چاپى را اصلاح نمى كنند و چاپ دوم به بعد, همان غلطهاى چاپ اوّل را دارد. عجيب اين كه عدّه اى براى نگارش يك كتاب دورخيز مى كنند, بسيار مى خوانند, يادداشت بر مى دارند, با دقّت مى نويسند و زمانى دراز را صرف كتاب مى كنند, امّا همين كه اثرشان منتشر مى شود, از نيم نگاهى به آن دريغ مى ورزند. گويا كتاب به قلم آنها نيست, و گويا همه وظايف نويسنده تا پيش از چاپ كتاب است.
پس از چاب كتاب, وظيفه نويسنده به پايان نمى رسد. چاپ مانع بازبينى نويسنده نيست و نبايد به اين دستاويز كه كتاب چاپ شده است, غلط هايش را (چاپى و غير چاپى) ناديده گرفت. چنان كه نويسندگان در هنگام نگارش مى كوشند كه هيچ خطايى بر قلم نياورند, پس از چاپ نيز بايد بكوشند كه از هيچ خطايى نگذرند و آن را در چاپ ديگر, تصحيح كنند.٨ هنگامى كه كتابى تجديد چاپ مى شود, بدين معنى است كه خوانندگان بدان اقبال كرده اند. گذشته از مسائل علمى, اخلاق و ادب اقتضا مى كند كه از اين اقبال, سپاسگزار بود و كتاب منقّح به خواننده تقديم كرد. نويسنده اى كه كتاب تنقيح نشده به جامعه ارائه مى كند, به خوانندگانش بى احترامى مى كند.
پس از چاپ كتاب, نويسنده دو كار مى تواند بكند: حداقل اينكه اگر خطايى ملاحظه كند, در چاپ بعد برطرف سازد. اين كار, حدّاقل است و لازم. حدّاكثر اينكه اگر اطّلاعات جديدى يافت, به چاپ بعد بيفزايد و كتابش را تكميل كند. بدين كار, ويرايش جديد مى گويند و ممكن است ويرايش دوم يا سوم كتابى, محتوايش را دگرگون كند و حجم آن را بسيار بيشتر.
هيچ كتابى خالى از نقايص (نادرستى) و نواقص (كاستى) نيست. اگر نويسنده پس از چاپ به خطايى پى ببرد, بايد آن را اصلاح كند. نبايد بدين بهانه كه كتاب, چاپ شده و گذشته و رفته است, از اصلاح آن شانه خالى كرد.
گاه نويسنده در تجديد چاپ كتاب بايد به اصلاح نقايص بسنده كند: كلماتى را تغيير دهد, جمله هايى را بسامان سازد, ادّعاهايش را درست كند, استدلال هايش را منطقى و متناسب سازد و غيره. گاهى هم نويسنده بايد نواقص كتاب را برطرف سازد. يعنى مطالبى بدان بيفزايد و آنچه را بايد مى گفت و نگفته بود, بگويد. بنابراين عيب يك كتاب ممكن است در گفته هاى آن, و عيب كتابى ديگر در ناگفته هاى آن باشد. كتاب هاى نوع اوّل بايد اصلاح شود و به كتاب هاى نوع دوم بايد مطالبى اضافه شود.٩
اين همه تأكيد بر بازبينى, مبادا كسى را دچار وسواس كند. افراط در بازنوشتن و تفريط در نوشتن, دشمن خلاّقيّت است. بازبينى نيز بايد اندازه اى داشته باشد و نقطه پايانى. نبايد آن قدر در ورطه بازبينى افتاد كه مدّت ها روى يك اثر عاطل ماند و از آثار ديگر باز ماند. هدف از بازبينى اين است كه نوشته, پخته تر و سخته تر شود, نه اينكه نويسنده بماند و بسوزد و تواناييهاى ديگرش را مجال بروز و ظهور ندهد.
رؤياى كتاب بدون خطا را بايد نويسندگان وسواسى از سر بيرون كنند و بدانند كه از انسان خطاكار, كتاب بدون خطا, ممكن نيست. گل بى خار مى توان پرورد, امّا كتاب بدون خطا نمى توان پرداخت.
كسانى كه مى خواستند همسر بدون عيب بيابند, سرانجام بدون همسر ماندند. اگر پدران ما نيز در پى همسر بى عيب بودند, ازدواج نمى كردند و ما هم زاده نمى شديم. همچنين اگر نويسندگان بخواهند كتاب بدون غلط بنويسند, كتاب نمى توانند بنويسند و نسل آينده را از همين كتاب ها محروم مى سازند.
آرى, باز نويسى بهتر از بسيار نويسى است, امّا تاى تونگ, نويسنده چينى قرن سيزدهم, نيز درست گفت: (اگر مى خواستم آن اندازه منتظر بمانم تا كتابم كامل شود, هرگز از نوشتن اين كتاب فارغ نمى شدم. )١٠
مانند اين سخن, سخنى است از شيخ طاهر الجزائرى: (ان ّ الاتقان لاحدّ له و الاغلاط تصحّح مع الزّمن;١١ يعنى استوارسازى پايان ندارد. غلطها را روزگار درست مى كند).
در پايان مقاله, مناسب است به چندين نويسنده اشاره شود كه بازنويسى را بهتر از بسيار نويسى مى دانستند.
درباره افلاطون گفته اند كه آثارش را همواره تهذيب و اصلاح مى كرد و نخستين عبارت كتاب جمهورى را بيست بار اصلاح و بازنويسى كرد.١٢ درباره بوفون نيز گفته اند كه هر مطلبى را چندين بار تنقيح و بازنويسى مى كرد و يكى از كتابهايش را يازده بار اصلاح و بازنويسى كرد.١٣ همچنين درباره هانى فارست گفته اند كه برخى جمله ها را پنجاه تا صدبار مى نوشت و يك بار جمله اى را ١٠٤ بار بازنويسى كرد.١٤ ويليام فاكنر نيز كه عذر مى آورد مجال بازنويسى ندارد, رمان خشم و هياهو را پنج بار بازنويسى كرد. ١٥ همچنين همينگوى مى گفت كه آخرين صفحه از رمان وداع با اسلحه را ٣٩ بار بازنويسى كرد تا راضى شد.١٦ نيز وى مى گفت رمان پيرمرد و دريا را پيش از چاپ, دويست بار بازخوانى كرد.١٧ همچنين تولستوى رمان جنگ و صلح را هفت بار, از آغاز تا انجام, بازنويسى كرد.١٨
فرانك اوكانر بر آن بود كه داستان بايد همواره بازنويسى شود و خود نيز داستان هايش را از دوازده تا پنجاه بار بازنويسى مى كرد.١٩ جيمز تربر نيز نوشتن را چيزى جز بازنوشتن نمى دانست و مى گفت يكى از داستان هايش را, كه قطار روى ريل شماره شش نام داشت, پانزده بار بازنويسى كرد. وى خاطره جالب توجّهى نقل مى كند: روزى مشغول نگارش داستانى بودم كه همسرم آمد و نگاهى به آن افكند و گفت لعنتى! اين چيست كه مى نويسى؟ اينكه شبيه انشاى بچه هاى مدرسه است. پاسخى به او ندادم كه بايد صبر كند. سرانجام آن داستان را آن قدر بازنويسى كردم كه باز نوشته هفتم آن چيزى خواندنى شد.٢٠
از اين ها عجيب تر, پوپر است و كتاب جامعه باز و دشمنان آن. مى دانيم كه وى اوّلاً, متفكّر است تا نويسنده و در نتيجه, به ارزش ادبى كتاب هايش نمى انديشيد. ثانياً, وى در آغاز همان كتابش گفته است: (هيچ كتابى هرگز تمام نتواند بود).٢١ با وجود اين ها, پوپر تا پيش از چاپ جامعه باز و دشمنان آن, ٢٢ بار آن را بازنويسى كرد و نيز تا چندين چاپ پيوسته در آن تجديد نظر مى كرد. وى در جايى ديگر درباره روش كارش گفته است:
(همسر فقيدم, كه با من و براى من كار مى كرد و كمك فراوانى به من ارزانى داشت, از اين روش كارى من شديداً در عذاب بود; چرا كه در اين روش تضمينى وجود ندارد كه كار زياد نتيجه اى به بار آورد. مسلّماً من زياد كار مى كردم و همسرم نيز. براى مثال, كتاب دو جلدى ام, جامعه باز و دشمنان آن, را در نظر بگيريم… . اين دو جلد و برخى پيوست هاى جديد آن, اكنون به هزار صفحه بالغ مى شود و مطالب, پيشنهادات و استدلال هاى بسيارى در آن ها وجود دارد كه من در شگفتم چگونه اصولاً توانسته بودم آن ها را به روى كاغذ بياورم. امّا اين نيز راست است كه كتاب را ٢٢ بار نوشتم و به روشن نمايى و ساده سازى مطالب آن پرداختم. همسرم نيز كل ّ دست نويس را پنج بار ماشين كرد; با يك ماشين تحرير كهنه و قراضه… . خير, من نمى توانم روش خود را توصيه كنم).٢٢
امّا من اين روش را توصيه مى كنم; البتّه نه تقليد از آن را, كه الگوگيرى از آن را.
گذشت كه كار بازنويسى فقط تا پيش از انتشار كتاب نيست, پس از آن نيز مى توان, و بلكه مى بايد, پرونده كتاب را باز نگه داشت و آن را اصلاح يا به آن اضافه كرد. به دو نمونه از اين كار اشاره مى كنيم:
در سال ١٣٣٤ كتابى ذيل عنوان مكتبهاى ادبى, به خامه سيّد رضا حسينى, در ٢٠٠ صفحه منتشر شد. سه سال بعد, در چاپ دوم, نويسنده مطالبى بدان افزود و حجم آن را چهارصد صفحه كرد. در چاپ هاى بعد نيز نويسنده اصلاحات و اضافاتى در كتاب كرد والنّهايه, چاپ يازدهم آن در دو جلد و بالغ بر ١٢٠٠ صفحه شد. بدين ترتيب, نويسنده با بازبينى, كتابى مختصر را كه فايده آن نيز مختصر بود, به كتابى مفصّل تر و با فايده اى بيشتر تبديل كرد; تا آنجا كه نويسنده اش از ميان كتاب هاى متعدّدى كه دارد, با اين كتاب شناخته مى شود.
اگر نويسنده به جاى بازنويسى مكتب هاى ادبى و تبديل آن از دويست صفحه به ١٢٠٠ صفحه, پنج كتاب ديگر مى نوشت كه حجم هر يك دويست صفحه بود, اكنون شش جلد كتاب داشت كه چندان مهم نبود. امّا وى به جاى اين شش كتاب, به يك كتاب مهم اهتمام كرد و اثرى خواندنى و ماندنى بر جاى گذاشت.
نمونه ديگر, كتاب زمينه روان شناسى, به قلم ارنست هيلگارد است كه در نيمه قرن بيستم منتشر شد. نويسنده, پرونده كتاب را باز نگه داشت و چند بار آن را بازنويسى كرد و بدان افزود. از سال ١٩٦٧ عدّه اى را به عنوان نويسنده همكار دعوت كرد كه هر يك مطالبى به كتاب افزودند و آن را پربار و برگ ساختند. سرانجام اينكه در سال ١٩٩٦ ويرايش دوازدهم كتاب منتشر شد و اكنون مهم ترين درسنامه روان شناسى در آفاق گيتى است. جالب توجّه اين كه عنوان كتاب از زمينه روان شناسى به زمينه روان شناسى هيلگارد تغيير داده و نام نويسنده, جزء عنوان كتاب شده است. هيلگارد با بازنويسى كتابش, نامش را جزء نام كتاب كرد و بر پيشانى كتاب زد.
بنابراين
نويسنده بايد رنج بكشد و عرق از جان بريزد و به مرارت تن بدهد. پاداش باريك نويسى, دقيق خوانى است و جزاى سرسرى نويسى, سرسرى خوانى. (آن كه باد مى كارد, طوفان درو مى كند); و آن كه چون باد مى نويسد, نوشته اش به سرعت طوفان خوانده مى شود. نويسنده اى كه مى نويسد و مى گذرد, خواننده اش نيز مى خواند و مى گذرد; امّا نويسنده اى كه در صفحه به صفحه كتابش بماند, خواننده نمى تواند از آن بگذرد. هر چه بدون زحمت نوشته شود, بدون لذّت خوانده مى شود. كشش هر نوشته در گرو كوشش نويسنده است. نويسنده بايد مرارت بكشد تا خواننده حلاوت بچشد. جان كَند تا خواننده جان پرورد. رنج بَرد تا خواننده گنج يابد.
پايان اين مقاله, پايان سخن نويسنده نيست. پس سخن را با يك سخن كوتاه, كوتاه كنيم كه بازنويسى فرصتى است براى نويسنده تا نوشته اش را بسامان تر كند. دريغ است نويسنده اين فرصت را از خود دريغ دارد. پس نويسندگان! بازنويسى كنيد.