آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢
از بيشترنويسى تا بهترنويسى
اسفنديارى محمد
هر چه نويسندگان پيشتر مى آيند, بيشتر مى نويسند. امروزه پرنويسى هنجار شده است, بلكه افتخار. كسى نويسنده شمرده مى شود كه در كارنامه اش چند ده كتاب باشد و هر چه بيشتر, بهتر. نويسندگان در مسابقه اى اعلام نشده, قلم بر كاغذ مى دوانند و به رخ يكديگر مى كشند. عصر سرعت, نويسندگان را نيز فريفته و به سرعت در نوشتن واداشته است. براى پرنويسان مهم نيست كه از چه و چگونه مى نويسند, مهم اين است كه چقدر مى نويسند; از هر چه باشد, باشد; و هر گونه باشد, باشد.
امروزه قبح پرگويى از ميان رفته و, به گفته عبيد زاكانى, (مذهب منسوخ) شده است. گويا دانشوران مى پندارند كه آن همه مذمّت از پرگويى, متوجّه جاهلان است كه چون سخن بگويند, غلط مى گويند; حال اينكه مرجع ضمير پرگويى, دانشوران هستند كه گفتن را وظيفه خود مى دانند. به اينان گفته شده است كه بگوييد, امّا كم و گزيده بگوييد. جاهلان به سكوت دعوت شده اند و عالمان به كم گويى.
جمع بيشترنويسى و بهترنويسى ممكن نيست و آنان كه بسيار مى نويسند, آثارشان سرشار از خبط و خطاست. ميان اين دو, نسبت عكس است: آن كه بيشتر مى نويسد, نمى تواند بهتر بنويسد و آن كه بهتر مى نويسد, نمى تواند بيشتر بنويسد. از اين قاعده مى توان به (قاعده عكس كم و كيف) ياد كرد; يعنى هر چه به كمّيّت افزوده شود, از كيفيّت كاسته مى شود و هر چه كيفيّت بهتر شود, از كمّيّت كاسته مى شود. اين قاعده در عرصه نوشتن كاملاً صادق است و كسى نمى تواند بيشترنويسى و بهترنويسى را به هم بياميزد. آن كه مى خواهد بهتر بنويسد, هزار و يك بند بر دست و پا دارد و با آنها نمى تواند بيشتر بنويسد; امّا كسى كه در بند آن بندها نباشد, چون برق و باد مى نويسد.
پس بايد انتخاب كرد, و از خواننده چه پنهان كه نويسندگان روزگار ما انتخاب كرده اند; امّا نه بهتر نويسى, كه بيشترنويسى را!
امروزه در مقايسه با گذشتگان كتاب ها پربرگ تر شده است, ولى كم بارتر. تأليفْ بيشتر شده است, ولى تحقيقْ كمتر.
بيشترِ نويسندگان بيشترنويس شده اند و بيشترنويسى بر بهترنويسى غلبه دارد و بهتر, بيشتر نوشتن شمرده مى شود تا بهترنوشتن. البتّه كسى در سخن چنين نمى گويد, امّا ملاك نه سخن, كه سير و سيره است. سيره نويسندگان گواه است كه آنان با سرعتْ سير مى كنند و به جاى معدودى كتابِ بهتر, به چند ده كتابِ بيشتر مى پردازند.
از ميان چندين و چند عيب پرنويسى, يك عيب بزرگش اين است با آن, مسئله اى حل نمى شود و گره از چيزى گشوده نمى گردد. هر پرنويسى لاجرم به كلّى گويى مى پردازد و با كلّى گويى, نكته اى فراچنگ نمى آيد. كلّيّات را غالباً مى دانند و عدّه اى نوشته اند و با دوباره نوشتن آن, مجهولى به معلوم تبديل نمى شود.
از آنجا كه پرنويس مجال تحقيق ندارد, در هر موضوعى كه مى نويسد, به همان كلّيّات اكتفا مى كند. به كاغذ نوك مى زند و مى گذرد. زوايا و خباياى موضوع را نمى كاود و ابعاد و اضلاع آن را نمى نگرد. هيچ گاه پرنويس تا (هم فيها خالدون) نمى رود و به افق هاى دور يا ناديده مانده, چشم نمى دوزد. در هر موضوعى فقط غوطه مى خورد, امّا غرق نمى شود. از سطح نمى گذرد و به عمق نمى رود و گوهرى به دست نمى آورد.
اگر صد پرنويس در يك موضوع چيزى بنويسند, باز هم آن موضوع درخور تحقيق است; زيرا آنها به كلّيّات مى پردازند و از گوشه ها و پوشيده ها سخنى نمى گويند. پرنويسان براى ديگران مجال سخن را باز مى گذارند; امّا بهترنويسان مجال سخن را تنگ مى كنند و در پى ايشان به ندرت مى توان چيزى جديد گفت.
عيب ديگر پرنويسى اين است كه نويسنده را به خطا مى كشاند. لازمه پرنوشتن, به سرعت نوشتن است و لازمه به سرعت نوشتن, از دقّت گذشتن است و حاصل از دقّت گذشتن, در خطا افتادن. برخى خطاهاى انسان نه از آن روست كه جايزالخطاست, بلكه از اين روست كه سر به هواست. اگر انسان اندكى دقيق شود, به ورطه برخى خطاها نمى افتد.
پرنوشتن يعنى دقّت را فرو گذاشتن و اين را گذاشتن, يعنى به خطا افتادن. اميرالمؤمنين به ما آموخته است: (مَن كَثُرَ كلامُهُ كَثُرَ خَطاؤهُ١; يعنى هر كه سخنش بسيار شود, خطايش بسيار شود.) نيز آن حضرت فرموده است: (مَن اَكثَرَ اَهجَرَ٢; يعنى هر كه بسيار گويد, ياوه گويد).
آموزنده تر از اين سخن اميرالمؤمنين, سيره اوست. نه فقط وى, كه همه پيشوايان اسلام, كه ما آنها را معصوم مى شماريم, كم گو بودند. خطابه هاى آنان از چند دقيقه تجاوز نمى كرد و نامه هايشان بيش از چند صفحه نبود. همه خطبه ها و نامه ها و گزين گويه هاى اميرالمؤمنين كه گردآورى شده, در حدود ده جلد است.
پيشوايان سخن بر آن اند كه كم گفتن و نيكو گفتن, بهتر است از بسيار گفتن و آن را بر باد دادن. سعدى گفته است:
كم آواز هرگز نبينى خجل
جُوى مُشك بهتر كه يك توده گِل
حذر كن ز نادانِ ده مرده گوى
چو دانا يكى گوى و پرورده گوى
سنائى نيز گفته است:
در سخن دُر ببايدت سفتن
ورنه گنگى به از سخن گفتن
همچنين نظامى گفته است:
سخن گفتن آنگه بود سودمند
كزان گفتن آوازه گردد بلند
كتاب هاى نويسندگان را گاهى سنجش مى كنند و گاهى شمارش. مى گويند فلان نويسنده, ده يا بيست يا پنجاه كتاب نوشته است. امّا عدد, مهم نيست, بلكه معدود, مهم است. ملاك در سنجش آثار نويسندگان, نه تعداد آنها, كه وزن علمى آنهاست. كتاب هاى نويسندگان را نبايد شمرد, بلكه بايد وزن كرد. يك كتاب وزين بهتر است از صد كتاب ميان تهى. با يك كتاب گرانسنگ مى توان يك ملّت را اشباع كرد, ولى با صد كتاب سست بنياد نمى توان يك نفر را سيراب ساخت.
سرانجام عوام نيز فهميده اند كه فرزند كمتر, بهتر است و آنان را بهتر مى توان پرورد. امّا عجيب است كه برخى خواص (نويسندگان), نفهميده اند كه كتاب كمتر, بهتر است و بهتر مى توان آنها را پرداخت. قياس مع الفارق نيست, بلكه همان منطقى كه فرزند كمتر را لازم مى شمارد, كتاب كمتر را نيز ضرورى مى سازد. نويسنده اى كه در يك سال سه كتاب مى نويسد, مانند كسى نيست كه در سه سال يك كتاب مى نويسد. نويسنده نخست, اگر هم بخواهد, فرصت نمى كند كتابش را بهتر سازد. مى نويسد و مى گذرد و كتابى خوب برجاى نمى گذارد.
بسيارنويسى, تفنّن و تذوّق است و اگر صريح تر بخواهيم گفت, بايد گفت كه نوعى شهوترانى علمى است. بسيارنويسى يعنى به هر چيزى نوك زدن و به هر موضوعى سرك كشيدن و در هر مسئله پرسه زدن. نتيجه اين شهوترانى, اشباع شدن نويسنده است و تشنه ماندن خواننده. بسيار نويسان, خواننده را, به لحاظ علمى, سيراب نمى كنند. آنان كلّى گويى مى كنند, از چيزى مى گويند و از چيزهايى نمى گويند, موشكافى نمى كنند و به گوشه ها و پوشيده ها نمى پردازند و بدين سان, خواننده كنجكاو و تشنه را اشباع نمى كنند.
اگر نويسنده اى به دام شهوترانى علمى نيفتد, نيرويش هرز نمى رود. با تمركز در معدودى كتاب, از همه نيرويش استفاده مى كند. حاصل كارش, به لحاظ كمّيّت, بسيار نمى شود, ولى به لحاظ كيفيّت, برتر مى شود.
پس بر نويسندگان است كه يكسره به كيفيّت كتابشان بينديشند و گوشه چشمى به كمّيّت نكنند. چه بسا فردى ده ها كتاب نوشته است و با وجود اين, نه او را مى توان محقّق دانست و نه مؤلّف, بلكه بايد (متفنّن) و (مسوّد) شمرد; همين و بس. به گفته جبران: (درختان شعرهايى هستند كه زمين بر آسمان مى نگارد. ما آنها را بر زمين مى افكنيم و تبديل به كاغذ مى كنيم تا بتوانيم پوچى خويش را در آنها ضبط كنيم٣).
پرنويسى چند علّت دارد: يك علّتش كه ناشناخته مانده, اين است كه عدّه اى با بسيار نوشتن, بر توانايى خود در عميق نوشتن, سرپوش مى گذارند. از ميان نويسندگان, عدّه اى هستند كه اساساً نمى توانند يك كتاب تحقيقى بنويسند و در نتيجه, رعد و برق بى باران مى زنند. آن قدر مايه دارند كه بنويسند, ولى آن قدر توانايى و بردبارى ندارند كه اثرى سرآمد خلق كنند. حاصل اينكه بيشتر و بيشتر مى نويسند و مى خواهند با بيشترنويسى, ناتوانى خود را در بهترنويسى جبران كنند. اين گونه پرنويسى, مانند خرقه پوشى كسى است كه خرقه پوشيدنش نه از سر ديندارى, كه براى پوشش گذاشتن بر عيب هايش است. دور از حافظ, ولى همو مى گفت:
خرقه پوشى من از غايت ديندارى نيست
پرده اى بر سر صد عيب نهان مى پوشم
مى دانيم كه تيرانداز خوب به هدف مى زند. امّا عدّه اى چون نمى توانند به هدف بزنند, تير هوايى شليك مى كنند. لوله تفنگ را گاهى به اين طرف و گاهى به آن طرف, ولى رو به هوا, نشانه مى گيرند و پى در پى شليك مى كنند. حكايت برخى پرنويسان همين حكايت است. چون نمى توانند اثرى ارزنده بيافرينند, آثارى فراوان مى نويسند. اين كار, همان تير هوايى زدن است. به اين در و آن در زدن است و هدف را نزدن.
از آنچه گفته شد, نتيجه اى مى توان گرفت: نويسندگانى كه مى توانند بهتر بنويسند, امّا بيشتر مى نويسند, توان و استعداد خود را عاطل و ضايع مى كنند. اين عدّه, خود را در كنار نويسندگانى قرار مى دهند كه چون نمى توانند بهتر بنويسند, بيشتر مى نويسند. بارى, پرنويسى چه استعدادهايى را كه تباه و تلف مى كند. از ميان نويسندگان معاصر, چند نفر هستند كه نخستين آثارشان گرانسنگ بود, امّا از هنگامى كه به ورطه پرنويسى افتادند, آثارى بى ارزش پديد آوردند و توش و توانشان را تلف كردند.
علّت ديگر پرنويسى, زياد شدن رسانه هاست و زياده خواهى آنها از نويسندگان. روزنامه ها, مجلّه ها, راديو و تلويزيون خوراك مى خواهند و دست دراز مى كنند و برخى نويسندگان دست به دستشان مى دهند. به اينها بايد افزود كنگره ها و سمينارها و همايش ها را كه خوراكشان مقاله است و يكسره (هل من مزيد) مى گويند. امروزه فرمان برخى نويسندگان در دست رسانه هاست. به فرمان اين و فرموده آن و خواهش فلان بهمان مى نويسند. نوشته هايى كه شتابانه و يكباره خلق مى شود و يك بار مصرف مى گردد.
چه بسيار نويسندگانى كه براى اين روزنامه مى نويسند و كارشان كه تمام نشده, براى آن مجلّه مى نويسند. به سفارش فلان كنگره چيزى مى نويسند و در ميان كار, براى فلان سمينار مى نويسند. همه اين رسانه ها محدوديّت زمانى دارند و نويسندگان موظّف اند در طى ّ چند روز يا چند ماه, قلم بر كاغذ بدوانند.
رسانه ها زياد شده اند و زياد مى خواهند و مى دانند كه با اين خواهش نبايد به كيفيّت اولويّت دهند. سفره اى انداخته اند و بايد خواراكى بر آن نهند و چندان در بند چگونگى شستن و پختن آن نيستند. همين كه خوردنى باشد و حدّاكثر اينكه لذيذ باشد, كافى است.
در گذشته كه اين همه رسانه نبود, دانشوران در گوشه اى مى نشستند و سال ها از نقد عمر را صرف يك كتاب مى كردند. پيداست كه حاصل كار آنها, با محصول نويسندگانى كه سفارشى ـ فرمايشى مى نويسند, تفاوت از كجاست تا به كجا. تفاوت از بهترنويسى تا بيشترنويسى است; از كار دل تا كار گِل.
علّت ديگر پرنويسى, حق ّ تأليف است و زندگى كردن از طريق آن. نويسندگانى كه به حق ّ تأليف وابسته اند, اگر هم دوست داشته باشند و اگر هم توانايى داشته باشند, باز هم نمى توانند آثارى عميق فراهم كنند. مجبورند و محكوم اند كه بيشتر بنويسند تا چرخ زندگى شان بچرخد.
نويسنده موفّق يعنى خالق انديشه و ادبيّات. و انديشه و ادبيّات جز با تأمّل و تأنّى آفريده نمى شود; امّا نويسنده اى كه براى حق ّ تأليف مى نويسد, مجبور است كه بى درنگ بنويسد و بگذرد و برنگردد. براى او هر چه بيشتر يعنى زندگى بهتر. وى ماشين توليد كتاب است و نه خالق انديشه و ادبيّات.
نويسنده اى كه به حق ّ تأليف چشمداشت ندارد, به كتابش مى انديشد; امّا نويسنده اى كه به حق ّ تأليف چشمداشت دارد, به كتاب زندگى اش مى انديشد. براى اين, كتابْ بهانه است, زندگى مقصود است. بيشتر مى نويسد تا بهتر زندگى كند. پس هر نويسنده بايد از حداقل معاش برخوردار باشد تا بنويسد, نه اينكه بنويسد تا از حداقل معاش برخوردار شود. نويسنده اى كه براى حداقل معاش مى نويسد, حدّاكثر تلاش او صرف بيشتر نوشتن مى شود و نه بهتر نوشتن.
آن كه براى حق ّ تأليف مى نويسد, به پايان تأليفش مى انديشد, يعنى به حقوق مادّى خويش; امّا آن كه براى حق ّ تأليف نمى نويسد, به تأليفش مى انديشد, يعنى به حقوق معنوى خواننده. آن با سرعت مى نويسد و بيشتر; ولى اين با دقّت مى نويسد و بهتر.
حق ّ تأليف, برخى نويسندگان را, به طمع مبلغى پول, به نوشتن آثارى بى ارزش برانگيخته است. اگر حق ّ تأليف نبود, بسيارى از كتاب ها و مقالات موجود, امّا مردود, نبود. در عوض, كتاب ها و مقالاتى فراهم مى آمد كه مقبول بود, بلكه مطلوب. شگفتا كه حق ّ تأليف, نتيجه عكس داده و موجب ضعف تأليف شده است. مشت نويسندگان را پر كرده است, امّا مغز خوانندگان را نه. يار شاطر آنان شده است و بار خاطر اينان.
اين نويسنده, افرادى بسيار را مى شناسد كه مقالاتى براى مطبوعات نوشتند و حق ّ تأليف آن را گرفتند و گذشتند و هرگز در پى جمع آورى آنها به صورت كتاب نشدند. دليلشان اين بود كه آن مقالات ارزش تجديد چاپ ندارد, و راست مى گفتند.
اشتباه نشود, سخن در اين نيست كه حق ّ تأليف لازم نيست و يا همواره زيانبار بوده است; سخن درباره زيان عارضى آن است و مواردى كه نتيجه عكس داده است. مقصود اينكه عدّه اى به انگيزه حق ّ تأليف, بيشتر نوشتند و از بهتر نوشتن بازماندند.
با اين همه تأكيد بر بهترنويسى, لازم مى آيد كه حدود آن را مشخص كنيم. پس يادآور شويم كه بهترنويسى, حداقل و حداكثر دارد. حداقل بهترنويسى اين است كه لغزش هاى يك اثر معدود باشد و قابل شمارش. به ندرت مى توان كتابى را يافت كه هيچ اشكالى نداشته باشد. از طرف ديگر, برخى كتاب ها به درازى يك تومار اشكال دارد. ميان اين دو دسته, كتاب هايى هستند كه اشكالات آنها اندك و در لابه لاى امتيازاتش گم است. حداقلْ بهترنويسى يعنى همين. همين كه ضعف هاى كتابى معدود باشد و با دقّت معلوم شود, كافى است كه آن كتاب را خوب بدانيم.
بشّار بن برد ملاكى به دست داده كه نيك مرد كيست. با اين ملاك, كتاب هاى خوب را نيز مى توان سنجيد. وى مى گويد: (كيست كه همه ويژگى هايش پسنديده باشد / در فضيلت آدمى همين بس كه عيب هايش قابل شمارش باشد).
و مَنْ ذَا الَّذِى تُرْضى سَجاياهُ كُلُّها
كفَى المْرَءُ نُبلاًَ اَنْ تُعدَّ مَعايُبهُ
و در خوبى يك كتاب نيز همين بس كه لغزش هايش معدود باشد; ولى اين, حداقل بهترنويسى است و كف آن.
اما حداكثر بهترنويسى اين است كه كتابى, از سويى, همه كتاب هاى پيشين را تحت الشّعاع قرار دهد و همه كتاب هاى بعدى را وامدار خود سازد. چنين كتابى, سرآمد كتاب هاى پيشين است و از سوى ديگر, مرجع كتاب هاى پسين. به عبارت ديگر, اگر كسى كتابى بنويسد كه همه نويسندگان پيش از خود را به فراموشى كشاند و همه نويسندگان پس از خود را به سختى افكند, چنين نويسنده اى به حدّاكثر بهترنويسى رسيده است. از چنين افرادى, كه هر كارى را به بهترين صورت انجام مى دهند, با اين تعبير ياد شده است: (اَنْسى ما قَبلَهُ و اَتْعَبَ ما بَعدَهُ; يعنى پيش از خود را به فراموشى كشاند و پس از خود را به رنج افكند).
گذشت كه طبق قاعده عكس كم ّ و كيف, جمع بيشترنويسى و بهترنويسى ممكن نيست. اين قاعده, استثنا نيز دارد, امّا بسيار اندك. به هر حال, مى توان افرادى را يافت كه اين دو را به هم آميخته و بيشتر ـ بهتر نويس باشند. امّا اين نويسنده, هر چه اينك در حافظه خود مى كاود, جز يك تن, كسى از معاصران را نمى شناسد كه اين دو را با يكديگر جمع كرده باشد.
عبدالحسين زرّين كوب, يكى از آن معدود افرادى است كه بيشتر ـ بهترنويس است. وى كثرت تحقيق را با كثرت تأليف بياميخت و مجموعه آثارش, هم پربرگ است و هم پربار. گذشتگان به اين گونه افراد (مُكثر مُجيد) مى گفتند. اين تعبير بدين سبب شايع نيست كه مصداق آن اندك است.٤
غير از زرّين كوب, هر كه را به عنوان بهترنويس مى شناسيم, بيشترنويس نبود; از جمله در ميان معاصران, مى توان از اين عدّه ياد كرد كه كم گوى و گزيده گوى هستند: محمّد قزوينى, مجتبى مينوى, عبدالهادى حائرى و مير شمس الدّين اديب سلطانى.
امّا پرنويسان بسيارند و در رأس آنها, در ايران معاصر, آيت اللّه سيّد محمّد شيرازى و ذبيح اللّه منصورى هستند.٥ مناسب است به كارنامه منصورى اشاره اى كنيم.
ذبيح اللّه حكيم الهى دشتى, معروف به ذبيح اللّه منصورى (١٢٧٦ ـ ١٣٦٥), مترجم و نويسنده عامّه پسند, پرنويس ترين شخص در ايران است, و شايد در جهان. وى روزانه شانزده تا هجده ساعت قلم مى زد و براى بيست مجلّه كار مى كرد و بيش از چهل سال براى مجلّه خواندنيها مى نوشت. وى در حدود ٥٠٠١ جلد كتاب ترجمه و تأليف كرد كه حجم بعضى از آنها به دوهزار صفحه مى رسد. فقط يك قلم از تعداد كتاب هايش, ٤٥٠ جلد است كه آنها را به صورت سلسله مقالاتى در روزنامه كوشش منتشر مى كرد. به جز كتاب هايى كه به نام منصورى چاپ شده, كتاب هاى ديگرى هست كه وى نوشته و به ازاى دريافت مبلغى پول, به ديگران فروخته و به نام آنها منتشر شده است.٦
منصورى نود سال زيست و ٦٥ سال عمر نويسندگى او بود; از حدود سال ١٣٠٠ تا هنگام مرگ. بد نيست محاسبه اى كنيم كه وى روزانه چند صفحه مى نوشت.
اگر تعداد كتاب هاى منصورى را ١٥٠٠ جلد را بشماريم و هر كدام را به طور ميانگين, ٢٥٠ صفحه, وى در مجموع ٣٧٥ هزار صفحه نوشت; يعنى به اندازه چهل نويسنده معمول و چهل برابر معمول نويسندگان. نيز اگر فرض كنيم كه وى در ٦٥ سال عمر نويسندگى, هر ماه و هر هفته و هر روز مى نوشت, ٢٣٧٢٥ روز مى شود; يعنى حاصل ضرب ٦٥ سال در ٣٦٥ روز. حال اگر تعداد صفحات كتاب هايش را در روزهاى عمرش تقسيم كنيم, نتيجه اين مى شود كه وى روزانه پانزده صفحه مى نوشت, و اين يعنى يك مقاله!
منصورى خود را (ميرزا بنويس) و (كارمزد بگير) مى خواند, و درست همين بود. هر كه, هر چه مى خواست, مى نوشت; امّا نه دقيق و رقيق, كه سرسرى و سردستى. او به كلمه نمى انديشيد, به جمله هم نمى انديشيد, به بند نيز نمى انديشيد, بلكه به صفحه مى انديشيد. كلمه ها را سبك و سنگين نمى كرد, جمله ها را بالا و پايين نمى كرد, بندها را پس و پيش نمى كرد, بلكه يكباره, يك صفحه را پر مى كرد و به صفحه بعد مى رفت. از بالا تا پايين صفحه را مسافتى مى دانست كه زود بايد طى كند و به صفحه ديگر برود. به صحّت كار و كمال كار نمى انديشيد, بلكه كارش را اين مى دانست كه بيشتر بنويسد و پيشتر برود.
حاصل اينكه وى از ٣٧٥ هزار صفحه, يك صفحه علمى بر جاى نگذاشت و به هيچ كتابى از او نمى توان استناد كرد.اگر وى به جاى ١٥٠٠ جلد كتاب, پانزده جلد كتاب تحقيقى مى نوشت, به آيندگان مى توانستيم گفت كه پانزده جلد كتاب نوشته شده است و شما از كتاب شانزدهم آغاز كنيد. هر كتابى كه وى ترجمه كرده است, بايد دوباره ترجمه شود و در هر موضوعى كه كتابى نوشته است, بايد دوباره نوشته شود. او از شانه دانش هيچ بارى برنداشت.
ذبيح اللّه منصورى قربانى بسيارنويسى شد. او از ميان معاصران, براى دانشگاهيان, الگوى خوبى است كه نبايد بدو اقتدا كرد. مناسب است مثالى ديگر آورده شود از ميان متقدّمان, براى حوزويان.
محمّد بن سليمان تنكابنى (١٢٣٤ يا ١٢٣٥ ـ ١٣٠٢ ق), نويسنده كتاب قصص العلماء, از عالمان پرنويسى بود كه بسيار نوشتن را فضيلتى بزرگ مى شمرد. وى در ضمن شرح حال علاّمه حلّى و علاّمه مجلسى, فصلى را به كرامات آن دو اختصاص داده و يكى از كراماتشان را اين دانسته است كه كسى در كثرت تأليف به آنها نمى رسيد.٧ خود تنكابنى غرّه و قانع به بسيار نوشتن بود و بسيار مى نوشت. وى در ضمن شرح حال خود, كه آن را دوازده سال پيش از مرگش نوشت, فهرستى از عنوان آثارش به دست داده است. فقط اين فهرست نزديك به ده صفحه است و مشتمل بر حدود دويست عنوان كتاب و رساله.٨ تنكابنى در هر علمى (از جمله ادبيّات, رياضيّات, تاريخ, رجال, كلام, فقه, اصول, تفسير و حديثْ), چند كتاب نوشت.
از برخى آثار او كه چاپ شده, استقبال نشده است. برخى آثارش نيز چاپ نشده است و اگر هم چاپ شود, متروك مى شود. بعيد است كاروان كتاب, كه كتاب ها را گلچين مى كند و به نسل هاى آينده مى دهد, كتابى از او گلچين كند, به جز يك جلد كتاب قصص العلماء.
قصص العلماء دستاورد پنجاه سال خوانده ها و شنيده هاى تنكابنى است كه وى آنها را, كه مورچه وار اندوخته بود, به سرعت آهو به رشته نوشته كشيد. روشن تر بگويم كه اين كتاب در كمتر از سه ماه نوشته شد; امّا سه ماه با پشتوانه پنجاه سال.٩
در اهميّت اين كتاب همين بس كه برخى اطلاّعات آن منحصر به فرد است و اگر تنكابنى آنها را نمى نوشت, در سينه تاريخ دفن مى شد. مضافاً اينكه از منابع ادوارد براون در تاريخ ادبيات ايران است و محمّد على جمالزاده نيز چكيده اى از آن, ذيل عنوان قصّه قصّه ها, فراهم آورده است.١٠ شاهد ديگر, بر مهم بودن اين كتاب و مهم نبودن كتاب هاى ديگر تنكابنى, اين است كه قصص العلماء بارها چاپ و از آن استقبال شده, ولى آثار ديگرش يا مخطوط مانده است و يا متروك. با وجود آنچه گفتيم, بايد بگوييم دريغا….
دريغا كه تنكابنى ده ها كتاب ديگر نوشت, امّا قصص العلماء را بهتر از اين ننوشت. كاش او نه سه ماه, بلكه سه سال صرف اين كتاب مى كرد. اگر عمرى را كه تنكابنى صرف آن همه كتابِ لنگه به لنگه كرد, در كتاب قصص العلماء صرف مى كرد, كتابى مى شد بسيار بهتر از آنچه هست. تنكابنى با پرنويسى, مانند همه پرنويسان, توان خود را پراكنده ساخت و از آن, چنان كه بايد, استفاده نكرد. كسى انتظار نداشت او در هر رشته اى, حتّى علوم غريبه, چند كتاب, بلكه كتاب ها, بنويسد.انتظار جامعه از تنكابنى, و خاندان او, اين است كه معدودى كتاب, و البتّه ارزنده و استوار, بنويسند. نه مگر يك دسته گل, بهتر است از خرمنى هيزم؟
تنكابنى به جز نگارش ده ها كتاب پراكنده, در تفسير قرآن ده كتاب,درباره امام حسين ده كتاب, در صرف و نحو بيست كتاب, در اصول فقه بيست كتاب, و در فقه چهل كتاب نوشت; امّا بهتر اين بود كه وى به جاى اين همه كتاب لنگه به لنگه در هر رشته, يك كتاب جامع و مانع در همان رشته مى نوشت. آن كتاب هاى پراكنده, پراكنده و فراموش شدند; حال اين كه اگر به يك كتاب جامع و كامل بسنده مى شد, بس بود; بس بود كه دست به دست بگردد و بماند.
تنكابنى يك مثال است از دانشورانى بسيار. در ميان آثار دانشوران, كتاب هايى هست كه مهم نيست و اگر آنها را نمى نوشتند, چيزى از مقام علمى آنان كاسته نمى شد. مضافاً اينكه با اشتغال به اين آثار, از تمركز در آثار مهمّشان باز ماندند.
اغلب نويسندگان بزرگ چند اثر مهم و مفيد دارند كه مى توان آنها را (كتاب هاى مادر) خواند. تعدادى بيشتر كتاب هاى متوسّط دارند كه مهم نيستند, ولى مفيد هستند. اين آثار را مى توان (فرزندان مشروع) خواند. تعدادى نيز كتاب دارند كه نه چندان مهم هستند و نه مفيد. اين آثار را بايد (فرزندان نامشروع) ناميد كه نه تنها موجب افتخار نيستند, بلكه باعث سرافكندگى هستند. فرزندان نامشروع, مولود شهوترانى علمى نويسندگان هستند. اگر زمانى را كه نويسندگان صرف اين آثار كردند, در بازنويسى آثار متوسّط صرف مى كردند, از آنها كتاب هايى مادر مى ساختند.
الهام بخش نويسنده در نگارش اين مقاله, يك آيه و يك حديث بود. سخن را با اين دو, به پايان مى آوريم. در سوره مُلك, آيه ٢, آمده است: (الَّذِيَ خلَق الْمَوت وَالْحيوةَ لِيَبلُوَكُم اَيّكُم اَحْسَنُ عَمَلاً;١١ يعنى خداوند مرگ و زندگى را بيافريد تا شما را بيازمايد كه كدام يك كارى بهتر مى كنيد).
از امام صادق (ع) درباره آيه مزبور روايت شده است: (لَيسَ يَعنى اَكثرُ عَمَلاً وَ لكِنْ اَصوَبُكُم عَمَلاً;١٢ يعنى مقصود, عمل بيشتر نيست, بلكه عمل بهتر است).
آرى, مهم نه كميّت, كه كيفيّت است و نه عدد, كه معدود است, و نه بيشتر, كه بهتر است. آن كه بيشتر مى نويسد, پيشتر نيست; آن كه بهتر مى نويسد, پيشتر است. پس در نويسندگى بايد كلمه چكانى كرد; يعنى با قطره چكان نوشت. قطره به قطره; يعنى كلمه به كلمه.پي نوشت ها:
١. نهج البلاغه, حكمتِ ٣٤٩.
٢. همان, نامه ٣١.
٣. جبران خليل جبران, ماسه و كف, ترجمه محمدصادق اسفنديارى (چاپ اوّل: قم, انتشارات كليدر, ١٣٧٨), ص ٣١.
٤. از ميان شاعران, درباره سيّد رضى نيز گفته اند كه وى بسيار گفتن و نيكو گفتن را با يكديگر جمع كرد. بدين رو, او را اشعر طالبيّين, بلكه اشعر قريش, خوانده اند. ر. ك: سيّد نور اللّه شوشترى, مجالس المؤمنين (چاپ سوم: تهران, كتابفروشى اسلاميّه, ١٣٦٥), ج ١, ص ٥٠٤; محمّد على مدرّس تبريزى, ريحانة الادب فى تراجم المعروفين بالكنية او اللّقب (چاپ چهارم: انتشارات خيّام, ١٣٧٤), ج ٣, ص ١٢٣.
٥. آيت اللّه شيرازى از مراجع تقليد معاصر است و كتاب هاى بسيارى در موضوعات متعدّدى نوشته است. مجموعه آثار وى را ٨١٣ جلد شمرده اند كه اغلب آنها به چاپ رسيده است. فقط يك جلد كتاب او, به نام موسوعة الفقه, مشتمل بر ١٢٥ جلد است و در شصت هزار صفحه. برخى ديگر از آثارش عبارت است از: وسائل الشّيعه و مستدركاتها (٤٠ جلد), تقريب القرآن الى الاذهان (٣٠ جلد), الوصائل الى الوسائل (٢٠ جلد), ايصال الطّالب الى المكاسب (١٦ جلد), تسهيل القرآن (١٠ جلد), الوصول الى كفاية الاصول (٥ جلد). ر. ك: نگرشى به زندگى حضرت آيت اللّه العظمى شيرازى (بدون مشخّصات كتاب شناختى), ص ١٨٠ ـ ١٩٤.
٦. ر. ك: اسماعيل جمشيدى, ديدار با ذبيح اللّه منصورى (چاپ دوم: انتشارات ارين كار, ١٣٦٩). گفتنى است درباره نام خانوادگى منصورى (دشتى يا رشتى), و تاريخ تولّدش (١٢٧٦ يا ١٢٧٤ و… ), اختلاف است. مستند ما درباره تعداد كتاب هايش, كه برخى احتمال گزافه گويى داده اند, مصاحبه اى است با منصورى كه سيزده سال پيش از مرگش گفته بود بيش از ١٤٠٠ جلد كتاب ترجمه و تأليف كرده است. اين مصاحبه در همان زمان منتشر شده بود و در كتاب فوق نيز آمده است. منصورى پس از اين مصاحبه نيز همواره مى نوشت و دور نيست كه در اين سيزده سال, صد جلد كتاب نوشته باشد.
٧. ر. ك: محمّد تنكابنى, قصص العلماء, به كوشش محمّدرضا برزگر خالقى و عفّت كرباسى (چاپ اوّل: تهران, انتشارات علمى و فرهنگى, ١٣٨٣), ص ٢٥٦ ـ ٢٥٧ و ٤٦٦ ـ ٤٤٧.
٨. همان, ص ٩٥ ـ ١٠٤.
٩. همان, ص ٦١٥ و ٦١٧.
١٠. همان, ص بيست و سه.
١١. نيز بنگريد به سوره كهف, آيه ٧ و ٣٠; سوره هود, آيه ٧.
١٢. محمّد بن يعقوب كلينى, الاصول من الكافى (تهران, المكتبةالاسلاميّة, ١٣٨٨), ج ٢, ص ١٣.