نشریه قرآن شناخت - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ١ - تفسيرقرآن كريم(٥) سورةبقره، آيات ٢٥ ـ ٢٩
، سال سوم، شماره اول، پياپي ٥، بهار و تابستان ١٣٨٩، صفحه ٧ ـ ٣٠
Quran Shinakht, Vol.٣. No.١, Spring & Summer ٢٠١٠
استاد محمدتقي مصباحيزدي
تحقيق و تنظيم: اسماعيل سلطاني*
چكيده
مقاله حاضر تفسير آيات ٢٥ تا ٢٩ سورة بقره است كه در آنها ويژگيهاي بهشت، تمثيل به پشه، ويژگيهاي فاسقان، معاد و آفرينش زمين و آسمان بيان شده است. حاصل تفسير آيات مزبور عبارت است از:
آية ٢٥: بهشت محيطي مفرح براي زندگي ميباشد و در آن انواع ميوهها آماده و نياز جنسي بهشتيان تأمين است و اينان در آن جاودانه خواهند بود.
آية ٢٦: تمثيل براي رفع ابهام، امري قبيح نيست تا خدا تركش كند. مؤمنان تمثيل خدا به پشه و غير آن را حكيمانه ميدانند و با آن هدايت ميشوند، ولي كافران با نگاه منفي به آن گمراهتر ميشوند.
آية ٢٧: دارندگان سه ويژگيِ نقض عهد الهي، قطع اموري كه خداوند به وصل آنها امر كرده است و نفع نرساندن به افراد جامعه، زيانكاراند.
آية ٢٨: اين آيه همة مردم را از كفر به خدا باز ميدارد، با اين استدلال كه انسان موجودي بيجان بود كه خداوند وي را زنده كرد، سپس ميميراند و زنده ميكند.
آية ٢٩: تمام آنچه در زمين است براي بهرهمندي انسان خلق شده و اين، نشان ارزش والاي انسان است كه توجه به آن باعث ميشود او خود را ارزان نفروشد.
كليد واژهها: تفسير سورة بقره، ويژگيهاي بهشت، تمثيل در قرآن، ويژگيهاي فاسقان، آفرينش زمين و آسمان، آسمانهاي هفتگانه
مقدمهدر آيات پيشين خداوند متعال همة انسانها را به عبادت خويش فراخوانده و از منكران و ترديد كنندگان در الهي بودن قرآن، به همانند آوري سورهاي از قرآن دعوت و آنان را تهديد كرده كه اگر توان هماوردي قرآن را ندارند، از آتشي كه هيمة آن مردمان و سنگها هستند، بترسند و ايمان بياورند كه در اين صورت بهشت با تمام نعمتهاي آن ارزاني مؤمنان است. در ادامه، خداوند متعال مؤمنان را به بهشتي كه از همة نعمتهاي مادي و معنوي سرشار است، بشارت ميدهد، سپس از ابا نداشتن خداوند در مثل زدن به امور كوچك سخن ميگويد و تمثيل را موجب هدايت مؤمنان و ضلالت فاسقان اعلام ميدارد و نقض عهد الهي، قطع اموري كه خداوند امر به وصل آن نموده و نفع نرساندن به افراد جامعه را تقبيح ميكند و با استدلال به اينكه همة شما مرده بوديد و خدا شما را زنده كرد، از كفر به خداوند باز ميدارد و در پايان به نعمت آفرينش زمين و آسمان براي بهرهمندي انسان اشاره ميكند.
تفسير آياتوَبَشِّرِ الَّذِين ءامَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ كُلَّمَا رُزِقُواْ مِنْهَا مِن ثَمَرَةٍ رِّزْقاً قَالُواْ هَـذَا الَّذِي رُزِقْنَا مِن قَبْلُ وَأُتُواْ بِهِ مُتَشَابِهاً وَلَهُمْ فِيهَا أَزْوَاجٌ مُّطَهَّرَةٌ وَهُمْ فِيهَا خَالِدُونَ(بقره: ٢٥)؛ و كساني را كه ايمان آورده و كارهاي شايسته انجام دادهاند، مژده ده كه ايشان را باغهايي است كه از زير آنها جويها روان است، هرگاه ميوهاي از آن روزي آنان شود گويند: اين همان است كه پيش از اين [در دنيا] روزي ما شده بود، و آن ميوههاي همانند بديشان دهند، و در آنجا همسراني پاكيزه دارند، و در آنجا جاودانه بمانند.
واژگان آيهجنات: جمع جنت از مادة جنّ به معناي پوشيده است. به باغ از نظر طراوت، سرسبزي و خرمي، «روضه»[١] و از نظر پوشيده شدن از درختان، «جنت»[٢] و از نظر احاطة به اطراف، «حديقه»[٣] ميگويند.
اُتُواْ بِهِ: صيغه جمع فعل مجهول اُتِيَ از مادة أتي به معناي آمدن است. فعل معلوم آن لازم است و با حرف جر متعدي ميشود از اين رو «اُتُواْ بِهِ» به معناي«آورده شدهاند»، ميباشد.
متشابه: دو چيزي كه در عين وجود اختلاف، اجزاي آن شبيه هم باشند، متشابه ناميده ميشود[٤] و گروهي گفتهاند شباهتي كه سبب اشتباه شود، تشابه است. پس متشابه به معناي يكنواخت و همانند است.
تفسير آيهپس از اينكه در آية قبلي كافران را به آتش جهنم تهديد نمود، از آنجا كه قرآن معمولاً انذار و تبشير را باهم ذكر ميكند تا دو غريزة بيم و اميد را در انسانها زنده كند، در اين آيه مؤمنان را به ورود در بهشت بشارت ميدهد و به چهار ويژگي در وصف آن اشاره ميكند كه عبارتاند از:
١. «جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ» بهشت، محيطي مفرح و مناسب براي زندگي است.
در معناي اين جمله دو احتمال داده شده است:
الف. «جنت» به معناي فضاي باغ است و «تجري من تحتها» يعني «من تحت شجرها» (از زير درختان بهشت، نهرها جاري است).[٥]
ب. از سطحي پايينتر از سطح زمين آب جاري است وگرنه سطح باغ به باتلاق تبديل ميگردد.
٢. «كُلَّمَا رُزِقُواْ مِنْهَا مِن ثَمَرَةٍ...» در بهشت انواع ميوهها براي بهشتيان آماده است.
٣. «وَلَهُمْ فِيهَا أَزْوَاجٌ مُّطَهَّرَةٌ» نياز جنسي بهشتيان تأمين است.
٤. «وَهُمْ فِيهَا خَالِدُونَ» بهشتيان نگران از دست رفتن نعمتها نيستند؛ چراكه در بهشت جاودانه خواهند ماند.
«كُلَّمَا رُزِقُواْ مِنْهَا مِن ثَمَرَةٍ رِّزْقاً قَالُواْ هَـذَا الَّذِي رُزِقْنَا مِن قَبْلُ وَأُتُواْ بِهِ مُتَشَابِهاً».
در اينكه مراد از «مِن قَبْلُ» چيست، چند احتمال ذكر شده است:
١. «مِن قَبْلُ» يعني در بهشت. و«هَـذَا الَّذِي» يعني «من جنس الذي»؛ بنابراين معناي آيه اين ميشود كه هر وقت به آنان ميوهاي داده ميشود، گويند: اين ميوه از جنس همان ميوهاي است كه قبل از اين در بهشت به ما روزي داده شده است. بر اساس اين احتمال، ميوههاي بهشت در ظاهر شبيه هماند ولي در طعم فرق دارند.
اشكالات اين وجه: اولاً، اين معنا دربارة نخستين ميوهاي كه در بهشت به مؤمنان داده ميشود، صحيح نيست؛ زيرا قبل از آن در بهشت ميوهاي به آنان داده نشده تا ميوة جديد مشابه با نخستين ميوه باشد. در حالي كه آيه ميفرمايد: «كُلَّمَا رُزِقُواْ مِنْهَا مِن ثَمَرَةٍ»؛
ثانياً، اينكه بگوييم«هَـذَا الَّذِي» به معناي «من جنس الذي» است، خلاف ظاهر است؛
ثالثاً، لازمة اين وجه آن است كه همة ميوههاي بهشت به يك شكل باشند و اين مزيتي ندارد.
٢. «هَـذَا الَّذِي رُزِقْنَا» يعني «هَـذَا الَّذِي وُعِدنا رزقه». «مِن قَبْلُ» يعني در دنيا. بنابراين، معناي آيه اين ميشود كه ميوههاي بهشت همان چيزي است كه در دنيا به ما وعده داده شده بود.[٦]
تنها اشكال اين تفسير آن است كه «رزقنا» به معناي «وعدنا» به كار نميرود.
٣. «هَـذَا الَّذِي رُزِقْنَا» به معناي«من جنس الذي» است «مِن قَبْلُ» يعني در دنيا و معناي آيه اين ميشود كه ميوههاي بهشت از جنس ميوههاي دنياست.[٧]
به اين تفسير، تنها اشكال دوم احتمال نخست وارد است كه «هَـذَا الَّذِي» به معناي «من جنس الذي» باشد، خلاف ظاهر است.
٤. «مِن قَبْلُ» يعني در دنيا و معناي آيه اين ميشود كه نعمتهاي بهشت و پاداش آخرت عين اعمال دنياست. پاداش آخرت، تجسم اعمالي است كه انسانها در دنيا انجام دادهاند.
شواهد فراواني از آيات و روايات مؤيد اين وجه است، از جمله: «وَلِيُوَفِّيَهُمْ أَعْمَالَهُمْ وَهُمْ لَا يُظْلَمُونَ»(احقاف: ١٩)؛ و تا [خدا ] اعمالشان را تمام بدهد و به ايشان ستم نخواهد شد.
بر اساس اين وجه عين كارهاي مؤمنان در آخرت به آنان داده ميشود. حال سؤالي مطرح ميشود كه چرا مؤمنان اعمال خودشان را به خدا نسبت ميدهند و ميگويند: «هَـذَا الَّذِي رُزِقْنَا مِن قَبْلُ»؟ (با اين توضيح كه از اعمال دنيوي خودشان با «رُزقنا» تعبير ميكنند و اين به معناي نسبت دادن فعل خودشان به خداوند است.)
جواب اين است كه اعمال شايسته از نظر مؤمنان، رزق الهي است كه به بندگان خويش داده ميشود. بنابراين ميوههاي بهشتي تجسم يافتة همان توفيقات الهي است كه در دنيا به مؤمنان داده شده بود.
***
«إِنَّ اللَّهَ لاَ يَسْتَحْيِي أَن يَضْرِبَ مَثَلاً مَّا بَعُوضَةً فَمَا فَوْقَهَا فَأَمَّا الَّذِينَ ءامَنُواْ فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِن رَّبِّهِمْ وَأَمَّا الَّذِينَ كَفَرُواْ فَيَقُولُونَ مَاذَا أَرَادَ اللَّهُ بِهَـذَا مَثَلاً يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً وَيَهْدِي بِهِ كَثِيراً وَمَا يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفَاسِقِينَ»(بقره: ٢٦)؛ در حقيقت خدا شرم نميكند كه به پشهاي و فراتر از آن مَثَلي بزند، اما آنان كه ايمان دارند ميدانند كه آن [مَثَل]، حقيقتي از طرف پروردگارشان است و اما آنان كه كفر ورزيدهاند، گويند: خدا از اين مَثَل چه ميخواسته است؟ بسياري را بدان گمراه و بسياري را با آن راهنمايي ميكند و حال آنكه جز نافرمانان را بدان گمراه نگرداند.
واژگان آيهاستحياء: شرم كردن.[٨]بعوضه: پشه.
«ما» در «مَثَلاً مَّا» مانند «ما» در «فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ»(آل عمران: ١٥٩)[٩] زائده و براي تأكيد آمده است.
سبب نزول آيهدو سبب نزول براي آيه نقل شده است:
بر اساس يك سبب نزول، هنگامي كه خداوند در آيات قبلي (بقره:١٧ و ١٩) دو مثال دربارة منافقان بيان كرد، آنان گفتند خداوند برتر و بالاتر از اين است كه چنين مثالهايي بزند، پس خداوند اين آيه را در پاسخ به آنان نازل فرمود.
در سبب نزول ديگر آمده است هنگامي كه در آيات قرآن، مثلهايي به«مگس» و«عنكبوت» زده شد، جمعي از مشركان گفتند: اگر قرآن كلام خدا باشد، نبايد به چنين چيزهايي مثل بزند؛ آنگاه خداوند اين آيه را نازل فرمود.[١٠]
بر اساس سبب نزول دوم، ارتباط آيه با آيات قبلي روشن است؛ زيرا در آية قبلي سخن از شك مشركان در الهي بودن قرآن بود و آيات ٢٣ و ٢٤ در جواب آنان نازل شد. در اينجا نيز آنان به نوع مثالهاي قرآن اعتراض داشتند و اينكه مثال كوچك از فرد بزرگ ماية شرم و خجالت است. قرآن در پاسخ ميفرمايد: انسانها ديد متفاوتي به مثال دارند. مؤمنان، ديد مثبتي به مثال دارند و آن را حكيمانه ميدانند و مثال موجب هدايت آنها ميشود: «فَأَمَّا الَّذِينَ ءامَنُواْ فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِن رَّبِّهِمْ... وَيَهْدِي بِهِ كَثِيراً». ولي كافران با ديد منفي به مثال مينگرند و مثال كوچك را از خداي بزرگ ماية شرم ميدانند و گمراه ميشوند: «وَأَمَّا الَّذِينَ كَفَرُواْ فَيَقُولُونَ مَاذَا أَرَادَ اللَّهُ بِهَـذَا مَثَلاً يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً».
فايدة تمثيل در قرآنامور عقلي نوعاً داراي پيچيدگي و ابهام است، از اين رو براي رفع ابهام در مطالب عقلي آنها را به مسائل حسي تشبيه ميكنند و از آنجا كه وجه شبه در امور حسي روشنتر است، تمثيل سبب فهم امر عقلي پيچيده ميشود. براي نمونه قرآن در مقام بيان سستي پايههاي زندگي برخي افراد آن را به خانة عنكبوت تشبيه ميكند: «مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِيَاء كَمَثَلِ الْعَنكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتاً وَإِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنكَبُوتِ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ»(عنكبوت:٤١)؛ داستان آنان كه جز خدا دوستاني گرفتهاند مانند داستان عنكبوت است كه خانهاي ساخته است و هر آينه اگر ميدانستند، سستترين خانهها خانه عنكبوت است.
چون سستي خانة عنكبوت براي همگان قابل درك بوده، به آن مثال زده است. بنابراين مثل آوردن، كاري عاقلانه است و استحيا و خجالت در مورد آن روا نيست.
همچنين در مقام بيان آثار نفاق در جان و روح منافق و حالات روحي وي، منظرهاي حسي را مجسم مينمايد كه در شب باراني و هواي تاريك فردي راه را گم كرده و درمانده شده است و چون اين منظره براي ما قابل درك است، به راحتي ميتوانيم به حيرت و سرگرداني منافق پي ببريم.
يا براي نمونه دربارة كافر ميفرمايد: «وَمَن يُرِدْ أَن يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً كَأَنَّمَا يَصَّعَّدُ فِي السَّمَاء كَذَلِكَ يَجْعَلُ اللّهُ الرِّجْسَ عَلَي الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ»(انعام:١٢٥)؛ و [خدا] هر كه را بخواهد گمراه كند، سينة او را تنگ ميگرداند، گويا ميخواهد در آسمان بالا برود. بدين سان خدا پليدي را بر كساني كه ايمان نميآورند، مينهد.
در امور حسي كسي كه ميخواهد به آسمان بالا رود دچار سينه تنگي و ناراحتي ميشود؛ از اين رو ناراحتي كافر به اين امر حسي تشبيه شده است.
با توجه به مطالب پيشگفته، مثل آوردن گاهي ضرورت دارد و در صورتي كه مشبهٌ به از امور پست باشد، خداوند آن را به چيزهاي پست تشبيه ميكند و اين طبيعي است كه اشياي پست را نميتوان به امور عالي و خوب تشبيه كرد و پستي دو طرفِ مَثَل، ربطي به شأن گوينده ندارد و استحيا و خجالت در مورد آن بيمعناست.
معناي استحياي خداوندبرخي ميگويند: نسبت دادن استحيا به خداوند محال است.[١١] برخي ديگر ميگويند محال نيست، ولي اينجا مورد استحيا نيست؛ زيرا استحيا و خجالت در امور قبيح است و مثل زدن كار قبيحي نيست تا استحيا دربارة آن صادق باشد[١٢]؛ لذا فرمود: «إِنَّ اللَّهَ لاَ يَسْتَحْيِي».
نظر صحيح اين است كه نسبت دادن اموري مانند حيا، غضب، و رضا به خداوند صحيح است، ولي بايد امور ياد شده را از جهات انفعالي جدا كرد و حاصل آن را به خداوند نسبت داد. استحيا در جايي محقق ميشود كه فردي كار قبيحي انجام داده باشد و خجالت بكشد؛ پس خودداري از قبيح نتيجة استحيا است. بنابراين استحياي خداوند به معناي خودداري او از كار قبيح است و نسبت دادن آن به خداوند قبيح نيست، چنانكه در احاديث نيز استحيا به خداي متعال نسبت داده شده است.[١٣]
در اينكه مراد از «مافوق» در «فَمَا فَوْقَهَا» چيست؟ دو قول هست: برخي گفتهاند: مافوق در كوچكي مراد است. يعني خداوند حيا نميكند به پشه و كوچكتر از آن مثال بزند. برخي ديگر آن را به مافوق در بزرگي معنا كردهاند. يعني خداوند حيا نميكند به پشه و بزرگتر آن مثال بزند.[١٤] به نظر ما وجه دوم بهتر است.
دربارة اينكه جملة «يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً وَيَهْدِي بِهِ كَثِيراً وَمَا يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفَاسِقِينَ» كلام چه كسي است، دو وجه گفته شده[١٥] كه عبارتاند از:
١. اين جمله تتمة كلام كافران است. يعني اين چه مثل زدني است كه براي برخي موجب هدايت و براي افراد ديگر موجب گمراهي است.
٢. اين جمله كلام خداوند است كه در جواب كافران فرموده است. يعني خداوند براي امتحان اين مثل را آورده است تا بر هدايت مؤمنان بيفزايد و موجب گمراهتر شدن فاسقان شود. همانگونه كه از آيات ديگر استفاده ميشود، هر كسي در هر راهي كه با اختيار خود ميرود مورد امداد الهي است، چنانكه ميفرمايد: «كُلاًّ نُّمِدُّ هَـؤُلاء وَهَـؤُلاء ...»(اسراء:٢٠)؛ همه را، اين گروه را و آن گروه را، مدد رسانيم. يعني خداوند وسايل هدايت و گمراهي را در اختيار بشر قرار داده تا هر يك را خواستند، برگزينند.
***
«الَّذِينَ يَنقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِن بَعْدِ مِيثَاقِهِ وَيَقْطَعُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَن يُوصَلَ وَيُفْسِدُونَ فِي الأَرْضِ أُولَـئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ» (بقره:٢٧)؛ آنان كه پيمان خداي را پس از بستن و محكم كردن آن ميشكنند و آنچه را خدا به پيوند آن فرمان داده ميگسلند، و در زمين فساد ميكنند، ايناناند زيانكاران.
واژگان آيهنقض: گشودن و شكستن چيزهايي است كه اقتضاي بقا دارد، مانند «وَلاَ تَكُونُواْ كَالَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَهَا مِن بَعْدِ قُوَّةٍ أَنكَاثاً» (نحل: ٩٢)؛ و مانند آن زن مباشيد كه رشتة خويش را، پس از استوار تابيدن، بازگشود و گسست.
واژة مقابل نقض، ابرام است.[١٦]
ميثاق: مصدر از مادة وثق به معناي محكم كردن است.[١٧]
تفسير آيهخداوند متعال در آية شريفه اوصاف سهگانهاي را بيان و دارندگان آنها را زيانكار معرفي ميكند. آن اوصاف عبارتاند از:
١. نقض عهد: «الذين يَنقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِن بَعْدِ مِيثَاقِهِ».
«الَّذِينَ» از نظر اعراب يا مبتداست يا صفت براي «فاسقين» در آية پيشين.
اقتضاي عهد خدا اين است كه نقض نشود، ولي اينان عهد الهي را نقض ميكنند. برخي مفسران گفتهاند: در قرآن چيزي دربارة اين عهد ذكر نشده است.[١٨] ولي به نظر ميرسد اين مطلب صحيح نيست؛ زيرا خداي متعال در برخي آيات آشكارا از اين عهد سخن گفته است، از جمله در آية ٦٠ سورة يس ميفرمايد: «أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَن لَّا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ»؛ اي فرزندان آدم، آيا با شما پيمان نبستم كه شيطان را نپرستيد كه او دشمن آشكاري براي شماست.
از اين آيه زمان و چگونگي عهد برنميآيد، ولي مسلم است كه اين عهد يك امر اعتباري مانند قراردادهاي انساني نيست كه تأثير خارجي ندارند. در جوامع انساني اموري مانند فرماندهي و فرمانبرداري يا بر اساس قراردادهاي اعتباري است يا تحميل و اجبار افراد بر اطاعت. ولي عهدي كه لايق مقام الوهيت است، قراردادي، جعلي و اعتباري نيست؛ خالقيت و مخلوقيت و نيز اطاعت از خداي متعال امري حقيقي و مطابق با واقع است. انسان درك ميكند كه بايد از بزرگ اطاعت كند.
ميثاق يا اشاره است به محكي عقد(امري كه بر آن عقد بسته شده) يا اشاره به دعوت انبيا براي تأكيد آن عهد. روي اين حساب عهد راجع به يك موضوع خاص نيست، بلكه معناي عاميدارد كه عبارت است از آنچه اقتضاي بندگي انسان است.
٢. قطع رابطهها: «ويَقْطَعُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَن يُوصَلَ».
دومين ويژگي افراد ياد شده قطع اموري است كه خداوند به وصل آن امر نموده است. اطلاق جملة «مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَن يُوصَلَ»، همة ارتباطات انساني را شامل ميشود. ارتباط در دايرة وسيع شامل انواع روابط بين انسانها ميشود. اين ارتباطها در دايرة تنگتر، شامل ارتباط بين كساني است كه تابع يك مذهباند و در دايرة خاصتر شامل ارتباط بين افراد يك اجتماع ميشود؛ مانند رابطة انسان با همسايه، معلم، فرمانده و از همه نزديكتر پيوند انسان با پدر و مادر و خويشاوندان است كه رابطة تكويني شمرده ميشود. همچنين روابط روحي را كه بر اثر اشتراك در فكر و عقيده به وجود ميآيد، دربرميگيرد؛ همانگونه كه آية ديگري آن را متذكر شده اشت: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ»(حجرات:١٠)؛ همانا مؤمنان برادران [يكديگر]اند، پس ميان برادرانتان را سازش دهيد.
خداوند دستور داده كه اين روابط به طور كلي قطع نشوند؛ زيرا انسان بدون پيوند با افراد ديگر، ترقي نميكند. سنت الهي بر اين است كه انسانها اجتماعي زندگي كنند و اگر كسي كاري كند كه موجب قطع اين روابط گردد، خلاف سنت الهي رفتار نموده است.
خداوند متعال، در وصف اول از رابطة بين خالق و مخلوق و در ويژگي دوم از رابطة مخلوقات با يكديگر سخن گفته است.
٣. فساد در زمين: «وَيُفْسِدُونَ فِي الأَرْضِ».
سومين ويژگي افراد زيانكار اين است كه كاري به نفع افراد جامعه از آنها صادر نميشود. همة انسانها حتي فرعون از فساد متنفرند: «وَ قالَ فِرْعَوْنُ ذَرُونِي أَقْتُلْ مُوسي وَ لْيَدْعُ رَبَّهُ إِنِّي أَخافُ أَنْ يُبَدِّلَ دِينَكُمْ أَوْ أَنْ يُظْهِرَ فِي الْأَرْضِ الْفَسادَ»(غافر:٢٦)؛ و فرعون گفت: مرا بگذاريد تا موسي را بكشم و او خداي خويش را بخواند [تا به فريادش رسد] من ميترسم كه كيش شما را دگرگون كند يا در اين سرزمين فساد پديد آورد.
منافقان نيز به بهانة اصلاح، جاسوسي ميكردند: «وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ لاَ تُفْسِدُواْ فِي الأَرْضِ قَالُواْ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُون»(بقره:١١)؛ و چون به آنان گفته شود: در زمين فساد مكنيد، گويند: همانا ما اصلاحگريم.
«أُولَـئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ»
كسي كه با خدا و افراد جامعه رابطهاي نداشته باشد، نفعش به كسي نميرسد و زيانكار است؛ يعني تمام سرمايههايي را كه در اختيارش گذاشته شده بود از دست داده است. چنانكه در آية ١٥ سورة زمر ميفرمايد: «قُلْ إِنَّ الْخَاسِرِينَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنفُسَهُمْ وَأَهْلِيهِمْ يَوْمَ الْقِيَامَ»؛ بگو: همانا زيانكاران آن كساناند كه خويشتن و خانوادة خود را به روز قيامت زيان كنند.
واژة «انفسهم» بيانگر قطع رابطه با خدا و «اهليهم» بيانگر قطع رابطه با مردم است و تنها مؤمناني كه به خدا ايمان آورند وكارهاي نيك انجام دهند و يكديگر را به درستي و شكيبايي سفارش كنند، از زيانكاري استثنا شدهاند. «إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ إِلَّا الَّذِينَ ءامَنوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ» (عصر:٢ـ٣)؛ هر آينه آدمي در زيانكاري است مگر كساني كه ايمان آوردند و كارهاي نيك و شايسته كردند و يكديگر را به راستي و درستي اندرز دادند و يكديگر را به درستي و شكيبايي سفارش كردند.
«الَّذِينَ ءامَنوا» در مقابل «يَنقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِن بَعْدِ مِيثَاقِهِ» و «وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ» در مقابل«َيَقْطَعُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَن يُوصَلَ» است.
***
«كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَكُنتُمْ أَمْوَاتاً فَأَحْيَاكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»(بقره:٢٨)؛ چسان به خدا كافر ميشويد؟ و حال آنكه مردگان [بيجان] بوديد پس شما را زنده كرد [جان داد] و ديگر بار شما را ميميراند و سپس زنده ميكند و آنگاه به سوي او باز گردانده ميشويد.
مخاطب آيهدر اينكه آيه خطاب به چه كساني است، سه احتمال وجود دارد:
١. روي سخن با كساني است كه ميگفتند چرا خدا به چيزهاي پست مثال ميزند و كفر در آيه به معناي انكار قرآن و اعتراض بر كار خداست.
٢. روي سخن با منكران معاد و آيه مشتمل بر برهان است و استدلال ميكند كه خداوند شما را از عدم (بدون مادة قبلي) آفريد، پس باز هم بعد از مردن ميتواند شما را زنده كند، به خصوص اينكه تكرار كاري از انجام دادن نخستين آن آسانتر است.
٣. به نظر ميرسد وجه صحيح اين است كه بگوييم آيه دنبالة آية ٢١ بقره و خطاب به همة مردم است.[١٩]
اگر روي سخن در آيه به كافران باشد، نميتوان از آية شريفه استدلال به معاد را استفاده كرد؛ زيرا كسي كه خدا را قبول ندارد معنا ندارد كه معاد را براي وي اثبات كنيم. بنابراين آيه بيانگر يك واقعيت است و بيان ميدارد كه مردم حق ندارند به خدا كفر بورزند؛ زيرا ابتدا موجودي بيجان بودند، خداوند آنان را زنده كرد سپس ميميراند و زنده ميكند. با اين توضيح ميتوان گفت آيه استدلال به اين است كه به خدا كفر نورزيد.
پاسخ يك شبههبا توجه به اين مقدمه كه موت «عدمِ ملكه» است و ميت به چيزي گفته ميشود كه شأنيت حيات داشته باشد و حيات از او سلب شده باشد، چرا در آية شريفه ميفرمايد: «وَكُنتُمْ أَمْوَاتاً»؟ انسان قبل از به وجود آمدن چيزي نبود و اين تعبير در صورتي درست است كه موت امري وجودي باشد؟
پاسخ: دو احتمال در مورد موت و حيات وجود دارد: بر اساس يك احتمال موت و حيات از قبيل عدم و وجود و سلب و ايجاباند. احتمال ديگر اين است كه موت در يك معنا، امري وجودي است. به شيء بيجان و جماد، در مقابل نبات و حيوان، ميت گفته ميشود[٢٠]. در اين صورت موت و حيات از قبيل ضدين هستند؛ چنانكه فرمود: «الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلا» (ملك:٢)؛ آن كه مرگ (موجود بيجان) و زندگي(موجود جاندار) را بيافريد تا شما را بيازمايد كه كداميك از شما نيكوكارتريد.
بنابراين، اسناد فعل«خَلَقَ» به «موت» اسناد مجازي به علاقة مشابهت نيست، بلكه اسناد حقيقي است. شبهة ياد شده طبق احتمال دوم دفع ميشود
عطف با حرف «فا» و «ثم»در اين آيه، يك عطف با فاء و سه عطف با ثم به كار رفته است. با توجه به اينكه لازم نيست سالها از بيجان بودن انسان بگذرد سپس خداوند وي را زنده كند، بلكه بيدرنگ بعد از آنكه جماد به مرحلهاي رسيد كه قابليت دريافت صورت انساني را يافت خداوند انسان را خلق ميكند، در آية شريفه «احياكم» با حرف عطف «فا» بر «امواتاً» عطف شد.(فاء بر فور دلالت دارد) و نيز با توجه به اينكه انسانها معمولاً مدتي زندگي ميكنند سپس ميميرند، «يُمِيتُكُمْ» با حرف عطف«ثُمَّ» بر «أَحْيَاكُمْ» عطف شده است. (ثمّ بر تراخي دلالت دارد.)
اما اينكه مقصود از احياي دوم (ثُمَّ يُحْيِيكُمْ) چيست دو احتمال وجود دارد: ١.احياء در روز قيامت؛ ٢. حيات برزخي.
بر اساس احتمال اول كه «ثُمَّ يُحْيِيكُمْ» به معناي احياي در روز قيامت است، سؤالي پيش ميآيد و آن اينكه بين زنده شدن در قيامت و رجوع به خدا فاصلهاي وجود ندارد، پس چرا رجوع را با حرف عطف ثم به «يُحْيِيكُمْ» عطف نمود و فرمود: «ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»؟[٢١]
به اين پرسش دو پاسخ داده شده است:
پاسخ اول: ميان زنده شدن و رجوع به خداوند فاصلة زيادي است انسانها مواقف زيادي مانند پل صراط، حسابرسي و غيره را بايد پشت سر بگذارند تا به خداوند برسند؛ بنابراين «يُحْيِيكُمْ» مربوط به اول قيامت و «ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» مربوط به اتمام حسابرسي و رفتن به بهشت و جهنم است.
پاسخ دوم:عبارت «ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» اشاره به بُعد زماني ندارد، بلكه بيانگر علوّ رتبه و مقام رجوع به سوي خداوند است.
بر اساس احتمال دوم كه مراد از احياي دوم (ثُمَّ يُحْيِيكُمْ) حيات برزخي باشد اشكال قبلي(آمدن «ثُمَّ» در «ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ») وارد نيست؛ زيرا ميان حيات برزخي و رجوع به خداوند فاصلة زيادي است و آمدن «ثُمَّ» مطابق با قواعد ادبيات عرب است. ولي اشكال ديگري مطرح ميشود و آن عبارت است از اينكه ميان مرگ و حيات برزخي فاصله نيست، پس چرا «يُحْيِيكُمْ» با «ثُمَّ» بر «يُمِيتُكُمْ» عطف شده است (يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ)؟
به اين پرسش دو پاسخ داده شده است:
اول اينكه انسان پس از مرگ بيدرنگ وارد حيات برزخي نميشود، بلكه مدتي طول ميكشد تا از دنيا دل بكند و در حيات برزخي استقرار يابد.
دوم اينكه «ثُمَّ» در آيه براي تراخي نيست، بلكه براي ترتيب است. بنابر اين جواب، هيچيك از دو اشكال وارد نيست.
***
«هو الَّذِي خَلَقَ لَكُم مَّا فِي الأَرْضِ جَمِيعاً ثُمَّ اسْتَوَي إِلَي السَّمَاء فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ»(بقره: ٢٩)؛ اوست كه هر چه در زمين است همه را براي شما آفريد، سپس به آسمان پرداخت، پس آنها را به صورت هفت آسمان مرتب ساخت، و او به همه چيز داناست.
واژگان آيهاسْتَوَي: از استواء به معناي استقامت، احاطه يافتن و سوار شدن است. راغب اصفهاني[٢٢] مينويسد: «استوي» اگر با «علي» متعدي شود به معناي استيلاء است، مانند: «الرَّحْمَنُ عَلَي الْعَرْشِ اسْتَوَي» (طه:٥) و اگر با «الي» متعدي شود، مقتضاي معناي آن«به پايان رساندن» است، مانند: «ثُمَّ اسْتَوَي إِلَي السَّمَاء وَهِيَ دُخَانٌ» (فصلت:١١).
استواء در تعبير عاميانه به معناي سراغ چيزي رفتن است با توجه به آنچه دربارة معناي لغوي وعرفي آن گذشت، استواء در آية شريفة «الرحمن علي العرش استوي» به معناي احاطه و قدرت علي السويه خدا نسبت به عرش و مانند آن ميباشد كه معناي مجازي است و در آية شريفه مورد بحث كه استوي با الي متعدي شده، به معناي آهنگ به پايان رساندن چيزي است كه لازمهاش آن است كه آسمان قبلا آفريده شده باشد.
«سَوَّاهُنَّ» سوّي به معناي ريزهكاري و نازككاري و پرداخت كردن است. اين واژه هم در مورد انسان به كار رفته است، مانند: «الَّذِي خَلَقَكَ فَسَوَّاكَ فَعَدَلَكَ» (انفطار: ٧)؛ كسي كه تو را آفريد، پس راست و بسامان كرد و [اندامهايت را] معتدل و هماهنگ گردانيد. هم در مورد موجودات ديگر، مانند: «الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّي» (اعلي:٢)؛ آن كه آفريد [آفريدگان را] و سامان بخشيد. تسوية آسمان به معناي راست و به سامان كردن و پرداخت كردن آن است.
تفسير آيهطبق صريح آيه، تمام موجودات زمين براي انسان آفريده شده و اين افتخار بزرگي است. اگر انسان قدر خود را بشناسد و بداند داراي چه ارزش والايي است، خود را ارزان نميفروشد. در نظر استاد علامه طباطبايي حتي تسوية آسمان نيز به خاطر انسان است.[٢٣]
در اينجا اشكالي مطرح شده و آن اينكه چيزهاي زيادي در عالم وجود دارد و انسان از آنها هيچ بهرهاي نميبرد، پس چگونه ميتوان ادعا كرد كه همه چيز براي انسان خلق شده است؟
اين گونه ميتوان پاسخ داد كه هدف اصلي از خلقت موجودات بهره بردن انسان است، گرچه به طور مستقيم از آن بهره نبرد و موجودات ديگري از آن بهره ببرند وانسان با واسطه از آن بهرهمند گردد.
«ثُمَّ اسْتَوَي إِلَي السَّمَاء فَسَوَّاهُنَّ»
اين بخش از آيه، اشعار دارد به اينكه پيش از تسوية آسمان، خداوند آن را خلق و موجود نموده و سپس به استواء آن پرداخته است. بنابراين اگر استواء آسمان را به معناي خلقت آن بگيريم، خلاف ظاهر است.[٢٤]
مقصود از آسمانهاي هفتگانهدربارة معناي «هفتگانه» بودن آسمانها فرضيههاي مختلفي مطرح شده است:
١. مقصود از آسمانهاي هفتگانه، هفت فلك از افلاك نهگانة هيئت بطلميوس است[٢٥]. بطلميوس بر اين باور بود كه حركت سيارات هفتگانه محسوس است، ولي ستارگان ديگر حركت نميكنند، نُه جسم كروي تو در تو وجود دارد و هر سياره در يك فلك محكم شده و با حركت آن حركت ميكند، فلك هشتم براي همة ستارگان و فلك نهم به نام فلك الاطلس، انتهاي عالم ماده است و ستارهاي در آن وجود ندارد. به اعتقاد هيئتدانان قديم حركت افلاك،[٢٦] حركت طبعي نيست؛ زيرا مبدأ و منتها ندارد، بلكه دوري است. قسري نيز نيست؛ چون حركت قسري دوام ندارد، در حالي كه حركت افلاك داراي دوام است. در نتيجه حركت افلاك ارادي است كه بايد از نفس سربزند. پس افلاك داراي روحاند.[٢٧]
٢. پس از رد نظرية بطلميوس، برخي آسمانهاي هفتگانة قرآن را بر سيارات هفتگانه منطبق دانستند[٢٨] و پس از كشف دو سيارة اورانوس و نپتون گفتند: مقصود اين گونه آيات سياراتي است كه با چشم غيرمسلح ديده ميشود؛ زيرا اورانوس و نپتون با چشم غير مسلح ديده نميشوند.
٣. وقتي كهكشانها كشف شد بعضي ديگر گفتند: مقصود از آن، كهكشانهاست كه منظومة شمسي بخشي از آن است.
٤. برخي ديگر هم گفتهاند: عدد ٧، ٧٠ و امثال آن براي مبالغه استعمال ميشود و به شمار حقيقي آسمانها اشاره ندارد.[٢٩]
براي تأييد يا رد نظريات مذكور لازم است ابتدا بدون توجه به فرضيهها سراغ قرآن برويم و نظر قرآن را دربارة آسمانهاي هفتگانه جويا شويم و سپس معلومات قرآني خويش را با فرضيهها مقايسه كنيم تا سازگاري يا ناسازگاري آن دو معلوم شود، نه اينكه فرضيهها را بر قرآن تطبيق و تحميل كنيم.
موارد كاربرد واژة «سماء» در آيات قرآن١. جوّ زمين(آتمسفر)؛ مانند: «وَأَنزَلَ مِنَ السَّمَاء مَاء» (بقره:٢٢)؛ و از آسمان آبي فرو آورد. «اللَّهُ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّياحَ فَتُثِيرُ سَحاباً فَيَبْسُطُهُ فِي السَّماءِ» (روم:٤٨)؛ خداست آن كه بادها را ميفرستد كه ابر را بر ميانگيزانند، پس آن را در آسمان [جوّ زمين] آنگونه كه خواهد برميانگيزد و پخش ميكند. مطابق آية اخير خداوند ابر را برميانگيزد و در آسمان(جوّ زمين) پخش ميكند. در آيات ديگري نيز سماء به اين معنا به كار رفته است، مانند: «يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْراراً»(نوح:١١، هود: ٥٢)؛ تا آسمان [جو زمين] را بر شما پرباران فرستد. و«أَلَمْ يَرَوْا إِلَي الطَّيْرِ مُسَخَّراتٍ فِي جَوِّ السَّماءِ»(نحل: ٧٩)آيا به پرندگان رامشده در جو آسمان ننگريستند؟
٢. مافوق جوّ؛ مانند: «وَالسَّحَابِ الْمُسَخِّرِ بَيْنَ السَّمَاء وَالأَرْضِ لآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَعْقِلُونَ» (بقره:١٦٤) و [به يقين در] ابرهايي كه ميان آسمان [ما فوق جوّ] و زمين مسخر است، نشانههايي است براي مردمي كه خِرد را به كار برند.
از آنجا كه ابر در جو زمين است، سماء مافوق جو خواهد بود.
٣. جسم آبيرنگ بالاي سرِ ما؛ مانند: «أَفَلَمْ يَنظُرُوا إِلَي السَّمَاء فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْنَاهَا» (ق:٦)؛ آيا به آسمان بالاي سرشان ننگريستند كه چگونه آن را برافراشتيم.
٤. منتهياليه عالم جسماني؛ مانند: «وَجَعَلْنَا السَّمَاء سَقْفاً مَّحْفُوظاً» (انبياء٣٢) و آسمان را سقفي محفوظ ساختيم. از آنجا كه سقف منتهياليه ساختمان است، پس آسمان نيز منتهي اليه عالم است.
٥. فضايي كه ستارگان در آن قرار دارند؛ مانند: «وَلَقَدْ جَعَلْنَا فِي السَّمَاء بُرُوجاًوَ زَيَّنَّهَا لِلنَّاظِرِين(حجر١٦)؛ و به يقين، ما در آسمان برجهايي قرار داديم و آن را براي تماشاگران آراستيم».
٦. عالم خلقت غير از زمين؛ البته دلالت سماء بر اين وجه صريح نيست، بلكه قابل استظهار است؛ مانند: «إِنَّ اللّهَ لاَ يَخْفَي عَلَيْهِ شَيْءٌ فِي الأَرْضِ وَلاَ فِي السَّمَاء»(آل عمران:٥)؛ همانا هيچ چيز نه در زمين و نه در آسمان بر خدا پوشيده نميماند. «وَلِلّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الأَرْضِ»(آلعمران:١٠٩)؛ و آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است از آن خداست. «وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اللَّهُ عَلي كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ» (آل عمران:١٨٩)؛ و فرمانروايي آسمانها و زمين از آن خداست و خدا بر همه چيز تواناست. «وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْض»(فتح:٤ و ٧)؛ و لشكرهاي آسمانها و زمين از آن خداست. اگر جاي ديگري غير از زمين و آسمانها بود ذكر ميشد.
٧. مواردي هم هست كه معنايش براي ما روشن نيست؛ مانند: «وَفِي السَّمَاء رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ»(ذاريات:٢٢)؛ و روزي شما و آنچه وعده داده ميشويد، در آسمان است. «إِنَّ الَّذِينَ كَذَّبُواْ بِآيَاتِنَا وَاسْتَكْبَرُواْ عَنْهَا لاَ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاء»(اعراف:٤٠)؛ همانا كساني كه آيات ما را دروغ شمردند و از [پذيرش] آنها تكبر ورزيدند، درهاي آسمان را براي آنان نگشايند. معناي اينكه دري در آسمان وجود دارد كه براي مؤمنان باز ميشود ولي به روي كافران بسته است، براي ما روشن نيست، البته ميتوان استظهار كرد كه بهشت بالاست و به وسيلة درهاي آسمان ميتوان به آنجا رفت.
با توجه به كاربردهاي ياد شده، واژة «سماء» در قرآن يا يك معناي حقيقي دارد و در بقية موارد در معناي مجازي به كار رفته يا مشترك لفظي در معاني ياد شده است يا مشترك معنوي است. به نظر ميرسد با توجه به ريشة آن كه سموّ به معناي بلندي است، سماء مشترك معنوي است و جامع همة اين كاربردها معناي رفيع، عالي و بلند مرتبه است و اين معنا با هيچيك از موارد كاربرد سماء در قرآن منافات ندارد.
نكات قابل استفاده از كاربردهاي واژة سماء در قرآن[٣٠]١. از كاربردهاي سماء در آيات قرآن، به دست ميآيد كه سماء به طور كلي به چيزهاي بلند اطلاق ميشود و ارتباطي با فلك، سياره و كهكشان ندارد. چنانكه در جاي ديگر ميفرمايد: «أَأَمِنْتُم مَّن فِي السَّمَاء أَن يَخْسِفَ بِكُمُ الأَرْضَ فَإِذَا هِيَ تَمُورُ» (ملك:١٦)؛ آيا از [عذاب]آن كه در آسمان است ايمن شدهايد از اينكه شما را در زمين فروبرد پس ناگاه آن [زمين] در لرزه افتد؟ كه اشاره به مقام بلند خداوند دارد.
٢. از برخي آيات برميآيد كه آسمان موجودي مادي است كه از گاز يا دود ساخته شده است: «ثُمَّ اسْتَوَي إِلَي السَّمَاء وَهِيَ دُخَانٌ» (فصلت:١١)؛ سپس به آسمان پرداخت و آن دود[يا گاز] بود. بر اساس مفاد اين آيه، آسمان قبل از اينكه به اين صورت درآيد دخان (گاز) بوده است.
در جاي ديگر ميفرمايد: «أَوَلَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ كَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا» (انبياء:٣٠)؛ آيا كساني كه كافر شدند، نديدند كه آسمانها و زمين بسته بودند پس آنها را بازگشاديم. در تفسير اين آيه دو وجه گفته شده است: وجه اول: با توجه به «أَوَلَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا» رتق و فتق آسمانها و زمين بايد چيزي باشد كه قابل رؤيت براي كافران باشد، مانند بارش باران از آسمان و رويش گياهان از زمين.[٣١] وجه دوم: آيه مربوط به آفرينش آسمانها و زمين است و بيان ميدارد كه آسمانها و زمين پيش از اينكه به اين حالت تبديل شوند، يكپارچه دخان (تودة گاز) بودند، سپس به اين حالت درآمدهاند.
٣. آسمان به معناي غيرمادي و جسماني نيز در قرآن به كار رفته است، مانند آمدن روزي از آسمان، عروج امر خداي متعال به آسمان و عروج دعا به آسمان.
٤. آسمانها تو در تو يا به صورت طبقات روي هماند. خداوند ميفرمايد: «أَلَمْ تَرَوْا كَيْفَ خَلَقَ اللَّهُ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقاً» (نوح: ١٥)؛ آيا نديدهايد كه خدا هفت آسمان را چگونه تو در تو [يا طبقه طبقه] آفريد.[٣٢] براساس مفاد اين آيه آسمانها بايد هفت كرة تو در تو مانند پوست پياز يا هفت طبقة بالاي هم مانند طبقات ساختمان باشند. امروزه نيز به اثبات رسيده كه زمين كروي شكل است و آسمان بر همة زمين احاطه دارد پس آسمان نيز كروي و تو در تو است. و يكي از آسمانها (آسمان پايين)به ما نزديكتر از آسمانهاي ديگر است.
٥. آسمان اول(نزديكتر) مزين به ستارگان است؛ «إِنَّا زَيَّنَّا السَّمَاء الدُّنْيَا بِزِينَةٍ الْكَوَاكِبِ» (صافات:٦)؛ همانا ما آسمان دنيا [نزديكتر] را به زيور ستارگان بياراستيم. «الكواكب» جمع مُحلّي به الف و لام و مفيد عموم است. پس به قرينة «زيّنا»، همة ستارگان زينت آسمان اول هستند يا دستكم شامل ستارگاني است كه با چشم غير مسلح ديده ميشوند؛ زيرا ستارهاي كه ديده نشود زينت به حساب نميآيد و از شش آسمان ديگر اطلاعي نداريم.
نكتة ديگري كه از آيه استفاده ميشود اين است كه يكي از آسمانها (آسمان اول) به ما نزديكتر از آسمانهاي ديگر است و بقيه به تدريج از ما دور ميشوند.
٦. هفتگانه بودن آسمانها حقيقي است و حمل نمودن عدد هفت بر مبالغه در عدد كاملاً خلاف ظاهر آيات است؛ زيرا اگر آيات بيانگر مبالغه بودند در همة موارد از عدد هفت استفاده نميكرد. در حالي كه در آيات فراواني وقتي سخن از آسمانهاست از اين عدد استفاده شده است.[٣٣]
با در نظر گرفتن كاربردهاي قرآني سماء و نكات مستفاد از آيات مربوط، نميتوان آيات ناظر به آسمانهاي هفتگانه را بر هيچيك از فرضيههاي پيشگفته منطبق كرد. هريك از فرضيههاي مزبور داراي اشكالهايي است كه ذيلاً به آن اشاره ميكنيم:
١. هيچيك از فرضيهها از عدد هفت سخن نميگفتند، در اين فرضيهها براي تعداد افلاك بر عدد نُه تأكيد شده است و عدد سيارات را هم نُه يا ده تا شمردهاند. كهكشانها نيز بيش از هفتتا محسوب شده است، ولي قرآن در آيات متعددي بر عدد هفت دربارة آسمانها تأكيد ميورزد.
٢. تطبيق آسمانهاي هفتگانة قرآن بر سيارات نهگانه با اين توجيه كه دو سياره با چشم غير مسلح ديده نميشود (در فرضية دوم) وجهي ندارد.
٣. آيات قرآن در اينكه همة ستارگان زينت آسمان دنياست، ظهور دارد، درحالي كه بنا به فرضية بطلميوس، فقط قمر در سماء دنياست و آسمانهاي ديگر نيز هريك، يك ستاره يا سياره دارند و اكثر ستارگان مافوق آسمانها در فلك هشتم به صورت ثابتاند. بنابر فرضية دوم هر كدام از آسمانها متعلق به يك ستاره است و هيچ ستارة ديگري زينت آنها قرار داده نشده است. همين طور بنا به فرضية كهكشانها چندين مليون ستاره، زينت يك آسمان است، نه اينكه همة ستارگان زينت سماء دنيا باشند.
٤. قرآن از حركت داشتن ماه و خورشيد دفاع ميكند: «لَا الشَّمْسُ يَنبَغِي لَهَا أَن تُدْرِكَ الْقَمَرَ وَلَا اللَّيْلُ سَابِقُ النَّهَارِ وَكُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ»(يس:٤٠)؛ نه خورشيد را سزد كه ماه را دريابد و نه شب بر روز پيشي گيرنده است و همه در چرخ خود [در مدار خود] شناورند. ولي بطلميوس از ميخكوب شدن هريك از ماه و خورشيد بر افلاك خود و حركت نداشتن آنها سخن ميراند.
٥. قرآن از انطباق آسمانها بر هم (طبقه طبقه بودن و تودرتو بودن) دفاع ميكند، ولي در فرضية سيارات سبع و كهكشانها سخني از انطباق نيست.
٦. هيچيك از آيات بر مركز بودن زمين دلالتي ندارند، درحالي كه تمام فرضيههاي هيئت قديم بر زمينمركزي استوار است.
نتيجهگيريحاصل تفسير و توضيح آيات ٢٥ تا ٢٩ سورة بقره از اين قرار است:
١. بهشتي كه به مؤمنان بشارت داده ميشود داراي ويژگيهاي زير است: محيطي مفرح و مناسب براي زندگي است، در آن انواع ميوهها براي بهشتيان آماده است، بهشتيان همسراني پاكيزه دارند؛ نياز جنسي آنان تأمين است و در بهشت جاودانه خواهند ماند.
٢. نعمتهاي بهشت و پاداش آخرت عين اعمال دنيا و تجسم اعمالي است كه انسانها در دنيا انجام دادهاند.
٣. تمثيل و تشبيه براي رفع ابهام در مطلب عقلي كاربرد دارد و امر قبيح و شرمآوري نيست تا خدا آن را ترك كند، ولي انسانها ديد متفاوتي دربارة آن دارند. مؤمنان آن را حكيمانه ميدانند و از آن در هدايت خويش بهرهمند ميشوند، ولي كافران با ديد منفي به آن مينگرند و مثال كوچك، از خداي بزرگ را ماية شرم دانسته، گمراه ميشوند.
٤. سه ويژگيِ نقض عهد الهي، قطع اموري كه خداوند امر به وصل آن نموده است و نفع نرساندن به افراد جامعه امور قبيحي هستند كه دارندگان آنها زيانكاراناند و فرد مؤمن بايد از آن بپرهيزد.
٥. انسان نخست موجودي بيجان بود كه خداوند وي را زنده كرد سپس ميميراند و بعد زنده ميكند؛ پس نبايد به خداي متعال كفر بورزد.
٦. تمام آنچه در زمين است براي بهرهمندي انسان خلق شده است؛ از اين رو لازم است انسان قدر خود را بشناسد و بداند داراي چه ارزش والايي است. وقتي چنين چيزي را دانست خود را ارزان نميفروشد.
٧. دربارة آسمانهاي هفتگانه فرضيههاي متعددي وجود دارد؛ مانند فرضية بطلميوس، انطباق آسمانهاي هفتگانه بر سيارات نه گانه(دو سياره با چشم غير مسلح ديده نميشود) و حمل آسمانهاي هفتگانه بر منظومة شمسي يا حمل عدد هفت بر مبالغه و كثرت.
٨. موارد كاربرد واژة «سماء» در آيات قرآن عبارتاند از: جوّ زمين(آتمسفر)، مافوق جوّ، جسم آبيرنگ بالاي سرِ ما، منتهياليه عالم جسماني، فضايي كه ستارگان در آن قرار دارند و عالم خلقت غير از زمين.
٩. سماء به طور كلي به چيزهاي بلند اطلاق ميشود و ارتباطي با فلك، سياره و كهكشان ندارد. در برخي آيات، سماء، اشاره به موجودي مادي است كه از گاز يا دود ساخته شده است. در برخي ديگر از آيات، سماء اشاره به موجودي غير مادي دارد. بر اساس آيات قرآن، آسمانها تو در تو يا به صورت طبقات روي هماند. آسمان اول(نزديكتر) مزين به ستارگان است و هفتگانه بودن آسمانها حقيقي است و حمل نمودن عدد هفت بر مبالغه در عدد خلاف ظاهر آيات است.
١٠. با در نظر گرفتن كاربردهاي قرآني سماء و نكات مستفاد از آيات مربوط، نميتوان آيات قرآن را بر هيچيك از فرضيههاي ارائه شده در باب آسمانها منطبق نمود. هريك از فرضيهها داراي اشكالاتي است. هيچيك از فرضيهها از عدد هفت سخن نميگويند؛ زيرا در تعداد افلاك بر عدد نُه تأكيد ميشود. سيارات را نيز نُه يا ده تا شمردهاند و عدد كهكشانها بيش از هفتتاست، ولي قرآن در آيات متعددي بر عدد هفت براي تعداد آسمانها تأكيد ميورزد.
منابع
ابن منظور، محمد بن مكرم، لسان العرب، بيروت، دار صادر، بيتا.
خاتمي، احمد، فرهنگ علم كلام، تهران، صبا، ١٣٧٠ ش.
راغب اصفهاني، ابوالقاسم حسين، مفردات الفاظ القرآن، تحقيق صفوان عدنان داوودي، بيروت، دار الشامية، ١٤١٦ق.
رشيد رضا، محمد، تفسير القرآن الحكيم(المنار)، بيروت، دار المعرفة، چ٢، ١٩٧٣م.
طباطبائي، سيدمحمدحسين، الميزان في تفسير القرآن، تهران، چ سوم، دار الكتب الاسلاميه، ١٣٩٧ ق.
طبرسي، فضل بن حسن، مجمع البيان في تفسير القرآن، بيروت، دار احياء التراث العربي، ١٣٧٩ ق.
طنطاوي جوهري، سيدمحمد، الجواهر في تفسير القرآن الكريم، ط. الاولي، بيروت، دار الكتب العلميه، ٢٠٠٤ق.
فارابي، ابونصر، آراء اهل المدينة الفاضلة، ط ٦، بيروت، دار المشرق، ١٩٩١م.
فخر رازي محمد بن عمر، مفاتيح الغيب، بيروت، چ سوم، دار احياء التراث العربي، ١٤٢٠ ق.
فيومي، احمدبن محمد، المصباح المنير فيغريب الشرح الكبير، چ دوم، قم، دار الهجرة، ١٤١٤ ق.
كليني محمد بن يعقوب، الكافي، تهران، چ چهارم، دار الكتب الاسلاميه، ١٣٦٥.
مجلسي، محمدباقر، بحار الانوار، تهران، دار الكتب الاسلاميّه، ١٣٧٦ق.
مصاحب، غلامحسين(سرپرست)، دائرة المعارف فارسي، چ دوم، تهران، اميركبير، ١٣٨٠.
مصباح يزدي، محمدتقي، معارف قرآن ١-٣، قم، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني(ره)، ١٣٨٦.
* دانش پژوه دکتري تفسير و علوم قرآن. دريافت: ١١/٢/٨٩ ـ تأييد: ١٨/٦/٨٩
[١]. محمد بن مكرم ابن منظور، لسان العرب، ذيل ماده روض
[٢]. ابوالقاسم حسين راغب اصفهاني، مفردات الفاظ القرآن، ذيل ماده جنّ
[٣]. احمدبن محمد فيومي، المصباح المنير في غريب الشرح الكبير، ذيل مادة حدق.
[٤]. الشُّبْهَةُ: هو أن لا يتميّز أحد الشّيئين من الآخر لما بينهما من التّشابه، عيناً كان أو معنى، قال: «وَ أُتُوا بِهِ مُتَشابِهاً» البقرة: ٢٥ (ابوالقاسم حسين راغب اصفهاني، مفردات الفاظ القرآن، مدخل «شبه»).
[٥].«أي من تحت أشجارها و مساكنه»، فضل بن حسن الطبرسي، مجمع البيان في تفسير القرآن، ج١، ص ١٦٢.
[٦]. ر.ک: فضل بن حسن طبرسي، مجمع البيان في تفسير القرآن، ج١، ص ١٦.
[٧]. ر.ک: همان.
[٨]. ابوالقاسم حسين راغب اصفهاني، مفردات الفاظ القرآن، مدخل «حيي».
[٩]. [اى پيامبر،] به مِهر و بخشايشى از خداست كه براى ايشان نرم شدى.
[١٠]. ر.ک: فضل بن حسن طبرسي، مجمع البيان في تفسير القرآن، ج١، ص١٦٥.
[١١]. «استحال الحياء على اللّه تعالى لأنه تغير يلحق البدن، و ذلك لا يعقل إلا في حق الجسم» (محمد بن عمر فخر رازى، مفاتيح الغيب، ج٢، ص ٣٦١).
[١٢]. «قيل معناه هو أن الذي يستحيي منه ما يكون قبيحاً في نفسه و يكون لفاعله عيب في فعله فأخبر الله تعالى أن ضرب المثل ليس بقبيح و لا عيب حتى يستحيي منه». مجمع البيان في تفسير القرآن، ج١، ص ١٦.
[١٣]. قَالَ رَسُولُاللَّهِ صلياللهعليه وآله: إِنَّ اللَّهَ يَسْتَحْيِي مِنْ عَبْدِهِ إِذَا صَلَّى فِي جَمَاعَةٍ ثُمَّ سَأَلَهُ حَاجَةً أَنْ يَنْصَرِفَ حَتَّى يَقْضِيَهَا (محمدباقر مجلسي، بحارالأنوار، ج ٨٥، ص ٤ ح٣).
[١٤]. ر.ک: فضل بن حسن طبرسي، مجمع البيان، ج١، ص ١٦؛ فخر رازي، مفاتيح الغيب، ج٢، ص ٣٦.
[١٥]. ر.ک: همو، مجمع البيان، ج١، ص ١٦٦.
[١٦]. النقض: إفساد ما أبرمت من عقد أو بناء. و في الصحاح النقض: نقض البناء و الحبل و العهد. غيره: النقض: ضدّ الإبرام.( ابن منظور، لسان العرب، ذيل مادة نقض)
[١٧]. المِيثاقُ: عقد مؤكّد بيمين و عهد، قال: «وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ النَّبِيِّينَ» آلعمران: ٨١ (راغب اصفهاني، مفردات الفاظ القرآن، مدخل «وثق»).
[١٨]. محمد رشيدرضا، تفسير المنار، ج ١، ص٢٤١.
[١٩]. سيدمحمدحسين طباطبايي، الميزان، ج١، ص ١١١.
[٢٠]. ر.ک: فخر رازي، مفاتيح الغيب، ج٢، ص ٣٧
[٢١]. ر.ک: همان، ج٢، ص ٣٧٧
[٢٢]. «و متى عدّي بعلى اقتضى معنى الاستيلاء، كقوله:«الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى»...و إذا عدّي بإلى اقتضى معنى الانتهاء إليه، إمّا بالذّات، أو بالتّدبير و على الثاني قوله: «ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ» (راغب اصفهاني، مفردات الفاظ القرآن، مدخل «سوي»).
[٢٣]. سيدمحمدحسين طباطبايي، الميزان، ج١، ص ١١٣.
[٢٤]. مرحوم علامه طباطبايي ذيل آية ١١ فصلت مينويسند: فقوله «ثم استوي الي السماء»اي توجه اليها و قصدها بالخلق دون القصد المکاني(سيدمحمدحسين، الميزان، ج ١٧، ص ٣٦٥).
[٢٥]. فخر رازي پس از ذکر اسامي هفت فلک از افلاک نهگانة بطلميوسي، ذکر عدد هفت در آية شريفه را دال بر نفي عدد زايد نميداند و مينويسد: «الحق أن تخصيص العدد بالذکر لايدل علي نفي الزائد»(مفاتيح الغيب، ج ٢، ص ٣٨٣). علامه مجلسي سماوات سبع را با افلاک نهگانه در فرضية بطلميوس در تنافي ندانسته و عرش و کرسي را فلک هشتم و نهم دانسته است(محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج٥٧، ص، ٥).
[٢٦]. سه قسم حرکت متصور است: اولي حرکت طبعي که از يک مبدأ به يک منتها در حرکت است؛ دوم، حرکت قسري و اجباري مانند حرکت سنگ با نيروي دست؛ سوم، حرکت ارادي مانند حرکت انسان.
[٢٧]. فلاسفة قديم معتقد بودند که خداوند موجودي به نام عقل اول آفريده است. عقل اول، عقل دوم را از جنبة وجوبي و فلک اطلس را از جنبة امکاني خويش ايجاد ميکند، عقل دوم نيز عقل سوم و فلک دوم را ايجاد ميکند تا عقل نهم که عقل دهم و فلک دهم عالم ماده را ايجاد ميکند.قدماي فلاسفة اسلامي نيز اين قول را پذيرفتهاند. (ر.ك: ابونصر فارابي، آراء اهل المدينة الفاضلة، ص ٦١ـ٦٢).
[٢٨]. فخر رازي، مفاتيح الغيب، ج١، ص ١٧١.
[٢٩]. سيدمحمد طنطاوي جوهري، الجواهر في تفسير القرآن الکريم، ج١، ص٦٠.
[٣٠]. براي آگاهي بيشتر در بارة آيات کيهان شناسي ر.ک: محمد تقي مصباح يزدي، معارف قرآن، ج١ـ٣، ص٢٣٦ـ٢٥٠.
[٣١]. ر.ک: فضل بن حسن طبرسي، مجمع البيان في تفسير القرآن، ج٧، ص ٧٢. اين احتمال در روايات نيز وارد شده است؛ چنانکه در روايتي از امام باقر† آمده است که آن حضرت فرمود:«كَانَتِ السَّمَاءُ رَتْقاً لَا تُنْزِلُ الْمَطَرَ وَ كَانَتِ الْأَرْضُ رَتْقاً لَا تُنْبِتُ الْحَبَّ فَلَمَّا خَلَقَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى الْخَلْقَ وَ بَثَّ فِيهَا مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ فَتَقَ السَّمَاءَ بِالْمَطَرِ وَ الْأَرْضَ بِنَبَاتِ الْحَب» (محمد بن يعقوب کليني، کافي، ج٨، ص٩٤، ح ٦٧).
[٣٢]. و «الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقاً» (ملک: ٣).
[٣٣]. مانند بقره:٢٩؛ فصلت:١٢؛ طلاق:١٢؛ ملک:٣؛ نوح : ١٥؛ مؤمنون:١٧؛ نبأ: ١٢.