نشریه قرآن شناخت - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٧ - نقش علوم بلاغي درپاسخگويي به شبهات اعجاز قرآن

نقش علوم بلاغي در پاسخ‌گويي به شبهات اعجاز قرآن

، سال سوم، شماره اول، پياپي ٥، بهار و تابستان ١٣٨٩، صفحه ١٦٥ ـ ١٩١

Quran Shinakht, Vol.٣. No.١, Spring & Summer ٢٠١٠

محمد نقيب‌زاده*

چكيده

علوم بلاغي (معاني، بيان و بديع) با ارائة اصول و قواعد فصاحت و بلاغت، نقشي انكار ناپذير در تبيين و تحليل اعجاز بياني قرآن و پاسخ دهي به شبهات اعجاز دارد. بيان كميت و كيفيت اين نقش آفريني، ضمن ارائة جايگاه اين علوم در موضوع اعجاز قرآن، ضرورت پرداختن به اين دانش ها را در حوزه مقدمات مباحث علوم قرآني به تصوير خواهد كشيد. اهميت دانش‌هاي بلاغي در بحث اعجاز قرآن تا بدانجاست كه نخستين كتاب هاي اعجاز قرآن بيشتر به طرح مباحث بلاغي پرداخته است.

به كمك دستاوردهاي علوم بلاغي مي توان علاوه بر پاسخگويي به دلائل و شبهات ديدگاه صرفه در راز اعجاز قرآن، اشكالات متعددي را در ابعاد اعجاز اين كتاب الهي كرد. ايرادهايي مزبور در سه عرصة كلي اعجاز بياني، هماهنگي و محتوايي قابل طبقه‌بندي است. در قلمرو اعجاز بياني مي‌توان به شبهات تكرار و تحدي پاسخ گفت و در حوزة اعجاز هماهنگي، شبهات مطرح در حوزة حصرها، تتشبيهات بليغ و تقديم و تأخير واژگان قرآن را بر طرف كرد. برخي از شبهات محتوايي كه به هدف خدشه وارد كردن در معارف و مضامين آيات قرآن مطرح شده نيز بر همين اساس قابل پاسخ گويي است.

كليد واژه‌ها: اعجاز قرآن، علوم بلاغي، شبهات اعجاز بياني، شبهات اعجاز هماهنگي، شبهات اعجاز محتوايي قرآن.

 

مقدمه

مقصود از علوم بلاغي مجموعه قواعدي است كه به كمك بخشي از آنها، حالات هماهنگي سخن عربي با مقتضاي حال شناخته مي‌شود (علم معاني) و به ياري بخشي ديگر، ارائه معنايي واحد به شيوه‌هاي مختلف بياني با درجه وضوح متفاوت، آموخته مي‌شود (علم بيان) و سرانجام با توجه به بخش سوم اين دانش‌ها (علم بديع)، شيوه‌ها و امتيازاتي از سخن، روشن مي‌گردد كه موجب زيبايي و خرمي آن مي‌گردد و به آن، جامه ارزش‌مندي، رونق و لطافت مي‌پوشاند.[١]

در ميان مباحث علوم قرآن، موضوع اعجاز، ارتباط تنگاتنگي با علوم بلاغي دارد؛ زيرا در بين وجوه مختلف اعجاز قرآن، اعجاز بياني يا فصاحت و بلاغت، مهم‌ترين وجه اعجاز اين كتاب الهي محسوب مي‌شود و مباحث علوم بلاغي، در جهت تبيين و تحليل شگفتي‌هاي بياني قرآن، نقشي انكار‌ناپذير دارد.

از سوي ديگر، صرف نظر از سخنان هريك از دانشمندان قرآن‌پژوه در وجوه اعجاز، ترديدي نيست كه هرگز وجه اعجاز بلاغي قرآن مورد نزاع و جدل قرار نگرفته است و يگانه موضوع مورد نزاع در ميان فرقه‌هاي مختلف اسلامي در اين خصوص، آن است كه آيا بلاغت قرآن، تنها وجه اعجاز آن است يا در كنار اين وجه، وجوه اعجاز ديگري نيز وجود دارد؟ به تصريح خطابي، اعجاز بياني، وجه اعجازي است كه بيشتر دانشمندان اهل تحقيق آن را اختيار كرده‌اند؛[٢] چنان‌كه برحسب سير تاريخي طرح اعجاز قرآن نيز، مي‌توان نخستين وجه اعجازي مطرح ميان مسلمانان را همين اعجاز بياني دانست؛ چراكه عرب، با ذوق سالم فطري خويش و درك عرفي از فصاحت وبلاغت، به شگفتي اعجاز بلاغي قرآن پي مي‌برد و همين يكي از عوامل عمده گرايش افراد لجوج و سركش معاند براي شنيدن آيات وحي و لذت بردن از آن بوده است.[٣] ولي با گذشت زمان و انتشار اسلام در اقصي نقاط عالم و توسعه اين دين در ميان غير عرب‌ها، درك فطري اعجاز، رنگ باخت و در نتيجه، موضوع اعجاز از مرحلة ذوق فطري به مرحلة دريافت علمي تغيير جهت داد و درك آن براي چنان افرادي، نيازمند آگاهي يافتن از لغت و ادبيات عرب و نيز احاطه به اسلوب‌هاي بياني عربي گشت.[٤] ولي با اين همه باز هم مهم‌ترين وجه اعجازي قرآن، همان اعجاز بياني باقي ماند. شايد به جهت همين ارتباط وثيق ميان اعجاز بياني و علوم بلاغي، پيشينيان، دو علم معاني و بيان را علم دلائل الاعجاز مي‌ناميدند.[٥]

در مقايسه با ساير وجوه اعجاز نيز اعجاز بياني، پيشينه‌اي به قدمت تاريخ نزول قرآن دارد. بدين جهات كه اولاً بخش قابل توجهي از آن وجوه، مانند اعجاز غيبي، تشريعي و علمي، نسبت به تمامي آيات قرآن، فراگير نيست؛ در نتيجه، بخشي از آيات قرآن از شمول موضوع اعجاز خارج مي‌شوند، اما اعجاز بياني يكي از وجوهي است كه همة آيات قرآن را در بر مي‌گيرد. ثانياً وجوه ياد شده، براي عرب زمان نزول به وضوح اعجاز بياني نبود و دست‌كم برخي از آنها، دربارة تعدادي از وجوه مزبور، درك روشني نداشتند و با توجه به شرط تحدي، مبني بر ضرورت درك مخاطبان دربارة موضوع مورد تحدي، فرض درخواست هماوردي بر پايه چنان وجوه غير روشني، معقول نيست.[٦]

جهت‌گيري اولين كتاب‌هاي اعجاز نيز ارائه اعجاز بياني قرآن بوده است كه در سير تاريخي طرح وجوه اعجاز، بيان خواهد شد.

با اين توضيحات از سويي اهميت وجه اعجاز بياني و بلاغي قرآن در قياس با ساير وجوه اعجاز قرآن روشن مي‌گردد و از سوي ديگر ضرورت پرداختن به علوم بلاغي كه زمينه‌ساز فهم و اثبات اين وجه از اعجازند، تبيين مي‌يابد.

در جست‌وجو از پيشينه پژوهش در اين باره، علاوه بر مطالبي كه در كتاب‌هاي سنتي علوم قرآن و اعجاز در قالب بيان نمونه‌هايي از مباحث بلاغي اثرگذار در فهم اعجاز آمده است،[٧] تنها يك مقاله در ارتباط نسبي با موضوع اين نوشتار، با عنوان «تفاسير بلاغي و اعجاز قرآن»[٨] يافت شد. مقاله مزبور در دو محور سامان يافته است: يك. سير تاريخي بررسي اعجاز قرآن كه به صورت گزارشي، ديدگاه‌هاي دانشمندان قديمي بلاغت را در باب اعجاز قرآن، به اشاره ذكر كرده است. دو. اعجاز قرآن در پژوهش‌هاي معاصران. در اين بخش نمونه‌هايي از تحقيقات قرآن‌پژوهان امروزي، اعم از مسلمانان و غربيان، گزارش شده است. در اين نگاه گزارش‌گرانه، مستقلاً به نقش علوم بلاغي در موضوع اعجاز قرآن نگريسته نشده است.

در مقاله حاضر، حاصل بررسي ارتباط علوم بلاغي و اعجاز قرآن، در قالب سه مبحث سامان داده شده است: نخست به وجود مباحث بلاغي در كتاب‌هاي اوليه اعجاز قرآن اشاره شده، سپس ديدگاه صرفه، در پرتو دستاوردهاي علوم بلاغي نقد و بررسي شده و در نهايت با بيان برخي از شبهات مربوط به ابعاد اعجاز قرآن، پاسخ بلاغي آنها طرح گشته است.

جايگاه علوم بلاغي در اعجاز

نخستين كتاب‌هاي اعجاز قرآن، با وجود در برداشتن ديدگاه‌هاي كلامي، بيشتر به طرح مباحث بلاغي پرداخته است؛ مثلاً رساله‌هاي خطابي و باقلاني اشعري و رماني معتزلي، با اينكه از كتاب‌هاي اعجاز قرآن به شمار آمده‌اند، جايگاه ويژه‌اي در ميان كتب بلاغي دارند؛ چنان‌كه پس از پديد آمدن نگاشته‌هاي مستقل بلاغي، همگي آنها در خدمت اعجاز بلاغي قرآن درآمدند. عبدالقاهر جرجاني كتاب خود را در علم بلاغت مي‌نگارد، اما نام آن را دلائل الاعجاز مي‌نهد. ابوهلال عسكري با قرار دادن رتبة علم فصاحت و بلاغت پس از علم توحيد، در مقدمة كتاب الصناعتين خويش نگاشته است: سزاوارترين دانش‌ها به يادگيري و نگهداري، پس از دانش خداشناسي، علم فصاحت و بلاغت است كه بدان، اعجاز كتاب الهي شناخته مي‌شود.[٩] زمخشري بلاغي نيز بر اين باور است كه شناخت علم معاني و بيان براي درك معجزه پيامبر و آگاهي از لطائف آن، ضرورت دارد.[١٠] سكاكي در مفتاح العلوم نوشته است: بلاغت به حدي مي‌رسد كه با اعجاز شگفت، قابل درك ولي غير قابل وصف است و درك‌كنندة چنين اعجازي نيز ذوق است كه تنها با يادگيري دو علم معاني و بيان به دست مي‌آيد.[١١]

حمزه بن يحيي علوي در كتاب الطراز كه در اسرار بلاغت نگاشته، با اختصاص فصلي، به طرح حقايق اعجاز، در مقدمه آن فصل، در بيان ارتباط مباحث بلاغي با اعجاز، نوشته است: اين مباحث، وسيله و واسطه‌اي براي ارائه راز و مغز سخن است و هدف نهايي انديشه‌ورزان، بيان لطائف اعجاز و كشف دقايق آن است.[١٢] از همين رو وي درآمد ورود به بحث اعجاز را بحث‌هاي بلاغي قرار داده است.

با توضيحات و نقل ديدگاه‌هاي مذكور، ارتباط تنگاتنگ ميان كتب بلاغي قديم و موضوع اعجاز قرآن روشن مي‌شود و جايگاه دانش بلاغت در اعجاز قرآن تبيين مي‌گردد.

علوم بلاغي و پاسخگويي به شبهات اعجاز

به تناسب وجوه مختلفي كه براي اعجاز قرآن گفته شده شبهاتي نيز مخالفان قرآن در بارة هريك از آن وجوه و ريزموضوعات ذيل هريك از آنها، طرح كرده‌اند و علوم بلاغي همچنان كه در اصل تبيين اعجاز بياني قرآن نقش‌آفرين است، در پاسخ‌گويي به شبهات اعجاز نيز مي‌توان از دستاوردهاي اين علوم كمك گرفت؛ با اين تفاوت كه نقش علوم بلاغي در اثبات اعجاز، بيشتر ناظر به اعجاز بياني و بلاغي قرآن است، اما در پاسخ به شبهه‌ها، اين علوم، توان پاسخ‌گويي به برخي شبهات مربوط به ساير ابعاد اعجاز را نيز دارد؛ زيرا خاستگاه برخي شبهات ابعاد ديگر اعجاز قرآن بي‌توجهي به يكي از مباحث علوم بلاغي است كه با توجه به آن مبحث، شبهه مورد نظر نيز مرتفع خواهد گشت.

نكتة جالب توجه ـ پيش از پرداختن به اصل شبهات ـ اين است كه بخشي از شبهاتي كه در طول تاريخ و امروزه از سوي مخالفان قرآن، طرح شده برگرفته از مطالبي است كه در قالب پرسش و پاسخ فرضي و به اصطلاح «إن قلتَ، قلتُ» در لابه‌لاي كتب قرآن‌پژوهان مدافع، به هدف دفاع از ساحت اين كتاب الهي در برابر حملات احتمالي، طرح و پاسخ يافته، اما بعدها مخالفان آنها را شبهات جديد وانمود كرده‌اند.

جالب توجه اينكه نقطه مركزي و هدف اصلي شبهات دربارة قرآن، زير سؤال بردن حقانيت و از سوي خدا بودن آن است كه با نفي معجزه بودن آن تحقق مي‌يابد و در مقابل، با اثبات اعجاز قرآن و خدايي بودن آن، زمينه بسياري از آن شبهات ـ حتي اشكالات مربوط به ساير مباحث علوم قرآن از قبيل زبان قرآن، محكم و متشابه و... ـ خود به خود برطرف مي‌گردد.

در ادامه، با بهره‌گيري از علوم بلاغي، به برخي از شبهات اعجاز پاسخ داده مي‌شود:

١. شبهات اعجاز بياني

دستاوردهاي علوم بلاغي، در مقايسه با ساير وجوه اعجاز قرآن، به جهت تناسب موضوعي، بيشترين نقش را در پاسخ‌گويي به شبهات اعجاز بياني دارند؛ از اين رو اين دسته از شبهات در ابتداي بيان نمونه‌ها قرار گرفته‌اند كه در ذيل به برخي از آنها مي‌پردازيم:

١ـ١. شبهه تكرار

يكي از شبهاتي كه پيوسته مخالفان، در بارة بخش‌هاي مختلف قرآن، طرح كرده‌اند، شبهه تكراري بودن برخي مطالب يا آيات ـ اعم از تكرار لفظ آيه يا معناي آن ـ و ناسازگاري تكرار، با فصاحت و بلاغت است. اين شبهات را مي‌توان در دو دستة كلي طبقه‌بندي كرد:

١. تكرار در بيان و نقل برخي حوادث تاريخي؛ مثلا قرآن كريم داستان حضرت آدم(ع)(ع)(ع) را در سوره‌هايي متعدد، و در ابعاد گوناگون بيان كرده است؛ شبيه چنين وضعيتي نسبت به ساير پيامبران ذكر شده در قرآن نيز با نوسان در فراواني، مشاهده مي‌شود.[١٣] يكي از اشكالات پيامد اين موضوع، اختلاف در تعبير و گزارش قرآن از حوادثي معين است كه شبهه ناسازگاري بياني و ناهماهنگي در نقل را نيز به وجود آورده است.

٢. مكرر آمدن بعضي از آيات خاص، مانند تكرار سي و يكباره كريمه «فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبان»‌ در سورة الرحمن، يا بيان دهگانه كريمه «فَوَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ» در سورة مرسلات.

دانشمندان بلاغي و قرآن‌پژوهان، در هريك از اين موارد، توجيهاتي براي اثبات ضرورت يا دست‌كم، فائده داشتن تكرار، ارائه كرده‌اند.

اما در خصوص تكرار قصه‌هاي قرآني، از ديرباز، قرآن‌پژوهان براي يافتن توجيهي منطقي در اين باره، اهتمام داشته‌اند. مرحوم شيخ طوسي از مفسران قديم شيعه در مقدمه تفسير خويش، به هدف ارائه راه حل، چنين توجيه كرده است كه پيامبر(ص) سوره‌هاي مختلف را به قبيله‌هاي گوناگون مي‌فرستاد. پس با فرض تكرار نشدن قصه‌ها، قصه هريك از پيامبران تنها به گروهي خاص ارسال مي‌شد و ديگران، از آن بي‌اطلاع مي‌ماندند.[١٤]

اين پاسخ، با وجود اقناعي بودن، نشان از وجود دغدغه اين تكرار در ميان قدما دارد. ولي در نگاهي بلاغي، مي‌توان ضمن اشاره به اهداف و ويژگي‌هاي قصه در قرآن، مفيد بودن چنين تكرارهايي را نتيجه گرفت و ساحت قرآن را از تطويل و حشو زائد، مبرّا دانست.

به لحاظ اهداف، شايد بتوان گفت داستان‌هاي قرآني به جهت تنوع، گستردگي و محتواي بلند، برخوردار از همان اهداف مجموعه قرآن است؛ هدف‌هايي از قبيل: اثبات وحدانيت الهي، اثبات وحي و رسالت، يكپارچگي اديان توحيدي، انذار و تبشير، ارائه گستردگي قدرت الهي، بيان پيامد خير و شر، دعوت به صبر و پرهيز از جزع، تشويق به شكرگزاري و تقبيح ناسپاسي و امثال اينها.[١٥]ولي با توجه به بازگشت مجموعه اين اهداف در نگاهي كلي به هدف هدايتي قرآن، مي‌توان موضوع هدايتگري را در مجموعه داستان‌هاي قرآني، مشاهده كرد و بر همين اساس، به توجيه تكرار در برخي فقرات داستان‌ها پرداخت. تعقيب اين هدف هدايتگري در قرآن كريم، باعث تأكيد بر حلقه‌هايي از داستان شده كه در برآورده ساختن اين مقصود، تأثير بيشتري داشته است؛ مثلا در داستان حضرت آدم، صحنه سرباز زدن شيطان از سجده بر آدم با تعابير مختلف، در هفت جاي قرآن تكرار گشته[١٦] يا ماجراي وسوسه شيطان نسبت به آدم و حوا در خوردن از درخت ممنوعه، در پنج مورد، اشاره شده است.[١٧] در داستان حضرت موسي(ع) نيز كه پربسامدترين داستان قرآني است، برخي حلقات داستان به طرزي شگفت، در كانون تأكيد قرار گرفته است؛ مانند استكبار فرعون و اطرافيان او در سي و هفت مورد و بيان نعمت‌ها و الطاف خداوند، در حق بني اسرائيل، با حدود هفده بار اشاره.[١٨] در مقابل، وانهادن برخي حلقه‌هاي ديگر يا اشاره نكردن به برخي جزئيات مورد توجه داستان‌سرايان از قبيل نام شخصيت‌هاي قصه يا محل دقيق وقوع حادثه، بر همين اساس قابل توجيه است.

نكتة بلاغي ديگر در تكرار قصه‌هاي قرآن، قابليت شگرف و اعجازي بيانات قرآني در تنوع تعبير و گونه‌گون آوردن عبارت است كه به گفتة باقلاني، آوردن يك قصه با الفاظ گوناگون، به صورتي كه معنا و پيام قصه دگرگون نشود، كاري بس دشوار و بيانگر فصاحت و بلاغت است.[١٩] از سوي ديگر اين، ويژگي قرآن است كه با وجود تكرار، تعابير ناروا يا ملال‌آور پديد نيامده است.[٢٠]

و اما تكرار برخي آيات خاص نيز زير مجموعه موضوع بلاغي اطناب[٢١] قرار مي‌گيرد كه با وجود نكته و فائده در تكرار، بي‌آنكه تطويل و حشو محسوب گردد، توجيه بلاغي مي‌يابد. يكي از انگيزه‌هاي معقول تكرار، تأكيد بر نكته‌اي مهم و حياتي است كه با يك‌بار گفتن، أثر لازم را در مخاطب برجاي نمي‌نهد و گاهي لازم است براي القاي بهتر مطلب به مخاطب يا تثبيت هرچه بيشتر آن در ذهن وي يا توجه دادن او به اهميت موضوع، جمله مورد نظر چند بار با يك تعبير تكرار شود. ضمن اينكه پديدة تكرار در ادبيات عرب، سابقه‌اي ديرينه دارد. برخي از شعراي عرب، به هدف تأكيد بر جمله يا واژه‌اي خاص، آن را به صورت مكرر در شعر خود آورده‌اند كه نمونه‌هايي از اين دست، در برخي كتب تفسيري، لغوي و بلاغي، به منظور توجيه تكرار‌هاي قرآني نقل شده است.[٢٢]

١ـ٢. شبهات تحدي

نمونة ديگر از شبهات مربوط به اعجاز بياني قرآن شبهاتي است كه زير مجموعه تحدي قرار مي‌گيرد. هرچند تحدي قرآن منحصر در اعجاز بياني نيست، در ميان ابعاد اعجاز قرآن، مهم‌ترين بعد اعجازي، مربوط به فصاحت و بلاغت آن است. ضمن اينكه در اين نوشتار، موضوعات مختلف، از جنبة بلاغي و ارتباط آنها با علوم بلاغي، بررسي مي‌گردد؛ از اين رو، تنها به شبهاتي از تحدي پرداخته مي‌شود كه به نوعي با علوم مزبور ارتباط دارد.

١. آيا در تحدي قرآن، كه خطاب به جميع بشر است، كساني همچون امير مؤمنان و ديگر معصومان(ع) نيز داخل‌اند؟

٢. آيا صدور خطبه‌هاي نهج البلاغه، با اين حد از فصاحت و بلاغت از حضرت علي(ع)، دليل اين نيست كه برخي انسان‌ها مي‌توانند فوق كلام نوع انسان‌ها سخن بگويند؟ اگر چنين است شايد پيامبر هم فوق سخن علي(ع) سخن گفته است و قرآن معجزة الهي نيست.

٣. آيا نهج البلاغه، دست‌كم در برخي موارد، مانند: أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ الدُّنْيَا أَدْبَرَتْ وَ آذَنَتْ بِوَدَاعٍ وَ إِنَّ الْآخِرَةَ قَدْ أَقْبَلَتْ وَ أَشْرَفَتْ بِاطِّلَاعٍ،[٢٣] از قرآن بليغ‌تر نيست؟

سه سؤال پيش‌گفته به گونه‌اي به قلمرو مخاطبان تحدي قرآن مربوط مي‌شود و با توجه به فراگيري و عموميت موجود در آيات تحدي، مي‌توان اين خطاب را شامل تمامي ‌انسان‌ها و جنيان دانست؛ آياتي از قبيل«قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلي‌ أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهيراً؛ بگو: اگر انس و جن گرد آيند تا نظير اين قرآن را بياورند، مانند آن را نخواهند آورد، هرچند برخي از آنها پشتيبان همديگر باشند»(اسراء٨٨).

در اين آيه همه آدميان و جنيان از هماوردي قرآن عاجز دانسته شده‌اند؛ چراكه الف و لام «الانس» و «الجن»، همه انسان‌ها و جنيان در تمامي زمان‌ها و مكان‌ها را شامل مي‌شود و مقصود از اين دو واژه، خصوص انسان‌ها و جنيان زمان نزول نيست.

گستردگي در بيان، اين آيه، حتي پيامبر و امامان معصوم(ع) را شامل مي‌شود و آنها نيز با قدرت بشري، توان هماوردي با قرآن را ندارند. هرچند ممكن است اولياي الهي به جهت قدرت خدادادي، بتوانند سخني فوق توان بشري بگويند، با اين فرض نيز آسيبي به عموميت تحدي قرآني و فوق بشري بودن و اعجاز آيات قرآن، نخواهد رسيد و چنين قدرتي از قبيل كرامات صادر شده از آنان است كه منافاتي با ناتواني بشر در برابر معجزات انبيا ندارد؛ زيرا آن كرامات، همراه با ادعاي نبوت نبوده و ادعايي در برابر دعوت پيامبران محسوب نمي‌شود. از اين رو به فرض فوق كلام المخلوق دانستن سخنان پيامبر و اميرمؤمنان عليهما و آلهما السلام آن سخنان هماورد قرآن به شمار نمي‌رود؛ زيرا به انگيزة هماوردي صادر نشده است. البته تفاوت شگرف ميان قرآن و سخنان معصومان بر دانايان به ادبيات عرب و سخن شناسان و نقادان ادبي پوشيده نيست. پس در عين وجود مرتبه والايي از فصاحت و بلاغت در سخنان معصومان، آن گفته‌ها به مرتبه بلند آيات قرآن نمي‌رسد. چنان‌كه تبيين فاصله و تفاوت شگرف ميان كلام خداوند متعال و سخنان بليغان عالَم (معصومان و غير معصومان)، رسالت علم بلاغت محسوب مي‌شود و از همين رو برخي بزرگان ادبيات به اين فاصله عميق پرداخته‌اند. باقلاني، دانشمند بلاغي قرن چهارم، بر اين باور است كه اگر خواننده در صناعت ادبيات و علم عربيت، در حد متوسط نيز باشد با نگاه به نظم قرآن اولاً و به سخنان پيامبر ثانياً، به فاصله ميان دو ساختار و تفاوت ميان دو كلام پي خواهد برد.[٢٤] وي سپس براي ارائه نمونه، به هفت فقره از خطبه‌ها و دو نامه از نامه‌هاي پيامبر(ص) و نيزعهد نامه حديبيه مي‌پردازد تا در نهايت به خواننده بگويد: اگر از صناعت ادبيات بهره‌اي و در اين مقصد احساسي هرچند اندك- داشته باشي... بي‌گمان تفاوت عميق ميان برتري قرآن و سخنان و نامه‌هاي پيامبر بر تو پوشيده نخواهد ماند... و ميان دو سخن، فاصله‌اي بس طولاني خواهي يافت. از همين رو باقلاني، ضمن نقل گزيده‌هايي از سخنان برخي صحابه، به نقل بخش‌هايي از كلام اميرالمؤمنين كه در نهج‌البلاغه نيز با اندكي تفاوت نقل شده[٢٥] پرداخته است تا در نهايت به اين نتيجه برسد كه فاصله ميان سخن خداوند متعال و سخنان بشري بسيار است و تفاوت ميان سخنان بشر كه ميان دو خطيب يا دو شاعر مشاهده مي‌شود در يكسو و ساختار شگفت قرآن در سوي ديگر قرار دارد.[٢٦]

جالب توجه اينكه باقلاني، در ضمن نقل گوشه‌هايي از خطبه‌ها و سخنان امير بيان، حضرت علي(ع) به جمله أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ الدُّنْيَا أَدْبَرَتْ وَ آذَنَتْ بِوَدَاعٍ وَ إِنَّ الْآخِرَةَ قَدْ أَقْبَلَتْ وَ أَشْرَفَتْ بِاطِّلَاعٍ[٢٧] اشاره مي‌كند كه در شبهه فوق، مورد استناد قرار گرفته بود.

يكي از زمينه‌هاي درك برتري قرآن بر سخنان معصومان(ع)، دقت در مواردي است كه آن بزرگواران، ضمن سخنان خويش، به آيه يا آياتي از قرآن استناد كرده‌اند كه تفاوت روشني ميان فقره قرآني و قبل و بعد آن، احساس مي‌شود؛ يعني عظمت آيات قرآن در قياس با ساير سخنان، هنگامي بيشتر قابل درك است كه آيه‌اي در ضمن سخنان ديگر آمده باشد. پس موضوع يكتايي و سرآمدي قرآن، تنها با سخنان بشر عادي و معمولي سنجيده نمي‌شود، بلكه در مقايسة قرآن با احاديث نقل شده از پيامبر(ص) و اميرالمؤمنين(ع) نيز برتري و بي‌مانندي آيات الهي آشكار مي‌شود؛ زيرا از آن دو بزرگوار، سخنان بسياري به صورت خطبه، دعا و كلمات قصار باقي مانده كه در ستيغ فصاحت و بلاغت است، اما به هيچ وجه رنگ و بوي قرآن را ندارد.[٢٨]

استاد شهيد مطهري، بر اين مطلب، شاهد نيز ذكر ميكنند: «اگر كسي آيه‌اي از قرآن در ميان كلمات نهج البلاغه بگذارد مي‌بيند كه آية قرآن، چونان خورشيد در ميان جملات ديگر مي‌درخشد و تفاوت سبك و اسلوب را مي‌فهماند. از اين رو مي‌توان گفت سبك قرآن در زبان عربي، نه سابقه دارد و نه لاحقه».[٢٩]

خاطره‌اي جالب از زبان ايشان در همين زمينه، شنيدني است:

به ياد دارم كه در اواخر ايام طلبگي خويش كه هم با قرآن، آشنا شده بودم و هم با نهج‌البلاغه، در يك لحظه، به طور ناگهاني اين نكته برايم كشف شد. نهج البلاغه را مطالعه كردم، يكي از خطبه‌هاي آن است كه بسيار تشبيه و تمثيل در آن به كار رفته و جداً از آن نوع فصاحت و بلاغت‌هايي كه بشر به كار مي‌برد بسيار فصيح [تر] و بليغ[تر] است. اين خطبه، سراسر موعظه و يادآوري مرگ و عالم آخرت است و واقعاً خطبه تكان‌دهنده‌اي است، مي‌فرمايد:... دارٌ بِالْبَلاءِ مَحْفوفَةٌ وَ بِالْغَدْرِ مَعْروفَةٌ، لاتَدومُ احْوالُها وَ لاتَسْلَمُ نُزّالُها، احْوالٌ مُخْتَلِفَةٌ، وَ تاراتٌ مُتَصَرِّفَةٌ، الْعَيْشُ فيها مَذْمومٌ وَ الْامانُ مِنْها مَعْدومٌ وَ انَّما اهْلُها فيها اغْراضٌ مُسْتَهْدَفَةٌ تَرْميهِمْ بِسِهامِها[٣٠]...

تا آنجا كه يكمرتبه يك آيه قرآن مي‌خواند كه:

هُنالِكَ تَبْلوا كُلُّ نَفْسٍ ما اسْلَفَتْ وَ رُدّوا الَي اللَّهِ مَوْليهُمُ الْحَقِّ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانوا يَفْتَرونَ... .[٣١]
با وجود آنكه سخن علي(ع) آن همه اوج و موج دارد، وقتي اين آيه قرآن در وسط مي‌آيد، گويي ستاره‌اي در فضا رخ نموده است.[٣٢]

اين حقيقت در ضمن اشعار عربي كه به آيات قرآن به صورت تضمين، اشاره كرده‌اند، روشن‌تر است. يكي از بزرگان بلاغي در اين باره مي‌نويسد: «اگر به كراهت تضمين قرآن در شعر باور نداشتم اشعاري كه آيات قرآن در ضمن آنها آمده نقل مي‌كردم تا طراوت و زيبايي و امتياز آيات را در قياس با ساير كلمات بيابي، به گونه‌اي كه حتي براي ناآگاه از آيات قرآن نيز، با اندكي تأمل، نامتجانس بودن آيات، نسبت به آن سخن، روشن مي‌شود».[٣٣]

٤. با توجه به اينكه در ميان قريش، جز هفت نفر خواندن و نوشتن نمي‌دانستند، شعر و شاعري، بيشتر در ميان آنها رواج داشت. حال با توجه به اينكه قرآن در مقام تحدي بلاغي بوده است، چرا به صورت شعر نازل نگرديد و به صورت نثر آمد كه ادباي عرب با آن چندان انسي نداشتند؟

در پاسخ اين شبهه، چند نكته مي‌توان گفت:

اولاً در عصر نزول قرآن، نثر ادبي نيز مانند شعر رواج داشته است. متون ادبي از قبيل سجع، خطابه و مثَل‌هاي عربي كه در برخي كتب تاريخ عرب و تاريخ ادبيات عرب ياد شده، بيانگر وجود فرهنگ نثرگويي در ميان عرب جاهلي است.[٣٤] به ادعاي برخي از پژوهشگران در تاريخ ادبيات عرب، أثر عمده منثوري از دوران كهن باقي نمانده است،[٣٥] ولي نقل تعدادي از مثَل‌ها و خطابه‌هاي عرب و نگارش كتاب‌هايي در اين زمينه، ادعاي مذكور را به اثبات مي‌رساند. مثلاً در خصوص امثال عرب، كتاب‌هاي متعددي از قبيل الأمثال ابوعبيد قاسم بن سلام و جمهرة الامثال ابوهلال عسكري و مجمع الامثال ميداني به نگارش درآمده است.[٣٦] جاحظ در البيان و التبيين، در بابي مستقل، اسامي برخي از خطيبان معروف جاهلي را بيان كرده است.[٣٧]

ثانيا مقايسه ادبي ميان نثر و شعر در برخي كتب بلاغي، بيانگر ترجيح نثر بر شعر است. وجود ضرورت‌ها و محدوديت‌هاي شعري با محصور ساختن شاعر در وزن و قافيه، وي را در مواردي به كاربرد الفاظ زايد يا متروك و غير فصيح و نيز تقديم و تأخير بيجا و ساير تنگناهاي بياني مي‌كشاند، به گونه‌اي كه به جاي پيروي لفظ از معنا، معنا، تابعي از لفظ مي‌گردد. اين در حالي است كه آزادي عمل در نثر، باعث به خدمت درآمدن الفاظ براي ارائة دلخواه معاني مي‌شود؛ از همين‌رو در انتقال معنا از نثر به قالب شعري، رتبه و جايگاه ادبي سخن تنزل مي‌كند.[٣٨] البته اين سخن با اين فرض است كه نثر، از معيارهاي فصاحت و بلاغت و زيبايي‌هاي ادبي برخوردار باشد و در چنين شرايط متساوي، نثر بر شعر برتري مي‌يابد. باقلاني نيز در اين مقايسه، به سخن برخي از اهل ادب اشاره مي‌كندكه محدوديت‌هاي شعري را موجب فرودست بودن شعر در مقابل نثر دانسته‌اند.[٣٩]

ثالثا به فرض برتري شعر بر نثر در شرايط مشابه، مي‌توان براي اثبات برتري خصوص نثر قرآن بر شعر ميان اين دو، به صورت ميداني، به تحقيق پرداخت؛ چنان‌كه باقلاني در اعجاز القرآن، ضمن بيان شاهكارهايي شعري از معروف‌ترين شاعران عرب آنها را با آيات نوراني قرآن مقايسه مي‌كند؛ هرچند اساساً وزن‌كشي ميان قرآن و شعر را با استناد به اين روايت نبوي(ص) ناروا مي‌شمارد كه فرمود: «فضل كلام الله علي سائر الكلام كفضل الله علي خلقه؛[٤٠] برتري سخن خداي بر ساير سخنان، چون برتري خداوند بر آفريدگانش است». به هرحال وي با اختصاص بيش از پنجاه صفحه از كتاب خويش به اين موضوع،[٤١] پس از طرح برخي اشكالات ادبي و محتوايي اشعار معروف شاعران بلندپاية عرب، شگفتي‌ها و زيبايي‌هاي اعجازي برخي آيات قرآن را نمود داده است. وي در نقل اشعار عرب، سخن خويش را به گزارشي از اولين قصيده امرؤالقيس از معلقات سبع و بيان ايرادهاي وارد بر آن آغاز كرده است.[٤٢] امرؤالقيس، در رأس شاعران معلقات سبع بوده كه در كلام امير المؤمنين(ع) نيز با عنوان سرآمد شعراء عرب و با وصف الملك الضليل(پادشاه گمراه)[٤٣] ياد شده است.

٥. اگر كسي بگويد اسلوب ادبي و بلاغي عرب در زمان حاضر با زمان پيامبر گرامي اسلام(ص) فرق دارد، آيا ممكن نيست با اسلوب جديد كلامي بليغ‌تر از قرآن را عرضه كرد؟

پاسخ به اين شبهه، با توجه به دو نكته به دست مي‌آيد:

اولا دوران عصر نزول از جهت سبك ادبي و فصاحت و بلاغت، دوره طلايي ادبيات عرب به شمار مي‌رود، به گونه‌اي كه برخي از بلاغت‌پژوهان قرآني، به هدف اثبات ناتواني نسل‌هاي پس از آن دوره در برابر هماوردي قرآن گفته‌اند با توجه به اظهار عجز معاصران نزول قرآن از پاسخ‌گويي به تحدي قرآن، ناتواني انسان‌ها در دوره‌هاي بعد يقيني‌تر خواهد بود؛ زيرا بلاغت در اعصار بعدي بر بلاغت عرب در دورة نزول پيشي نگرفت.[٤٤] ضمن اينكه عوامل منفي و اخلالگر در فصاحت و بلاغت مانند ورود افراد غير عرب به مناطق عربي و پيدايي و رواج لحن، موجب كاسته شدن از شكوه و اعتبار اوليه و خلوص و پيراستگي عربي اصيل گرديد تا بدانجا كه نقل شده است بني مروان، فرزندان خود را در باديه نگه مي‌داشتند تا با يادگيري زبان اصيل و خالص عربي، از لحن بركنار بمانند.[٤٥]

ثانيا اظهار عجز سخن‌پردازان و سخن‌سرايان در برابر قرآن، به عرب زمان نزول اختصاص ندارد. بلكه امروزه نيز ادباي غير مسلمان عرب، در برابر دعوت تحدي قرآن اعتراف به ناتواني دارند. پس اينكه بتوان با اسلوب جديد، كلامي بليغ‌تر از قرآن را عرضه كرد، احتمالي تحقق نايافته است و اكنون نيز كسي توان تحقق بخشيدن به آن را ندارد. وانگهي همانند مقايسه اشعار عربي قديم با آيات قرآن ـ كه به آن اشاره شد ـ مي‌توان با مقايسة متون برگزيدة ادبي معاصر با آيات وحياني، به برتري قطعي قرآن بر اين متون دست يافت.

٢. شبهات در هماهنگي و عدم اختلاف

يكي از ابعاد اعجاز قرآن، وجود هماهنگي و فقدان اختلاف و تناقض و تفاوت در آيات قرآن است كه بيانگر نزول قرآن از سوي خداوند عليم و حكيمي است كه با قدرت بي‌انتهاي خود، سخناني پيراسته از هرگونه تهافت و ناسازگاري فرموده است؛ به گونه‌اي كه آيات قرآن با تصديق و تأييد يكديگر، گواهِ هم قرار مي‌گيرند. اگر قرآن از سوي بشر مي‌بود، با توجه به ويژگي‌هاي قرآن و خصوصيات انسان‌ها، قطعاً اختلاف بسياري به آن، راه مي‌يافت؛ چراكه انسان‌ها پيوسته در حال تكامل و تغييرند و آثار بعدي آنها نسبت به پيشين، تفاوت‌هاي عمده‌اي پيدا مي‌كند.[٤٦] ضمن اينكه انسان‌ها در معرض تحولات روحي و اثرپذيري از محيط و جامعه‌اند و اين خصوصيات نيز موجب پديد آمدن تغيير و گاه بروز آثار متضاد و ناهماهنگي در آنها مي‌گردد. از اين رو اگر قرآن كاري بشري مي‌بود مي‌بايست در آن تغييرات و تحولات عمده‌اي مشاهده شود، اما با وجود نزول تدريجي و بيست و سه ساله و بروز حوادث متنوع در دوران نزول، تمام آيات قرآن در حد اعجاز است و هيچ‌گونه ناهماهنگي و ناسازگاري محتوايي و لفظي در آن پديد نيامده است. با اين همه در اين جنبه از اعجاز قرآن نيز مانند ساير ابعاد اعجاز، شبهات و اشكالاتي مطرح شده است كه برخي از آنها به كمك دست آوردهاي علوم بلاغي پاسخ مي‌يابد. البته گفتني است كه بحث هماهنگي، فراتر از خصوص هماهنگي در محتواست و رابطه موضوع هماهنگي آيات با موضوع مقايسه محتوايي ميان آنها عموم و خصوص من وجه است؛ بدين بيان كه در مواردي، هماهنگي آيات مربوط به بررسي محتوايي ميان آنهاست، اما هماهنگي، انحصاري در محتوا ندارد، زيرا از جهات لفظي و ساختاري نيز هماهنگي ميان آيات برقرار است. از سوي ديگر مقايسه محتواي آيات به بررسي هماهنگي ميان آنها اختصاص ندارد. همين نسبت ميان دو مبحث، مي‌تواند دليل طرح مستقل دو عنوان پيش‌گفته در اين مقاله به شمار رود.

٢ـ١. تحليل هماهنگ حصر در قرآن

حصر يا قصر، يكي از موضوعات مطرح در علم معاني است كه بي‌توجهي به تعريف، اقسام و شرايط و اهداف آن، زمينه پيدايي برخي كج‌فهمي‌ها در تفسير و نيز موجب ايجاد توهم ناسازگاري بياني در آيات قرآن مي‌گردد. در ذيل، پس از طرح نمونه‌اي از شبهات پديد آمده در اين زمينه، پاسخ آن را با استفاده از دستاوردهاي علوم بلاغي بيان مي‌كنيم.

قرآن كريم در بيان عاملي كه مردم را از ايمان آوردن بازداشته، دو تبيين ارائه كرده كه هردو با تعبيري انحصاري آمده است:

يك. در سوره كهف آيه ٥٥ فرموده است: «وَ ما مَنَعَ النَّاسَ أَنْ يُؤْمِنُوا إِذْ جاءَهُمُ الْهُدي‌ وَ يَسْتَغْفِرُوا رَبَّهُمْ إِلاَّ أَنْ تَأْتِيَهُمْ سُنَّةُ الْأَوَّلينَ أَوْ يَأْتِيَهُمُ الْعَذابُ قُبُلاً؛ و چيزي مردم را بازنداشت از اينكه وقتي هدايت به سويشان آمد ايمان بياورند، و از پروردگارشان آمرزش بخواهند، جز اينكه تا سنت پيشينيان در بارة آنان [نيز] بيايد، يا عذاب رويارويشان بيايد».

دو. اما در سوره اسراء آية ٩٤ چنين آمده است: «وَ ما مَنَعَ النَّاسَ أَنْ يُؤْمِنُوا إِذْ جاءَهُمُ الْهُدي‌ إِلاَّ أَنْ قالُوا أَبَعَثَ اللَّهُ بَشَراً رَسُولا؛ و چيزي مردم را، آنگاه كه هدايت به سويشان آمد، از ايمان آوردن باز نداشت مگر اينكه گفتند: آيا خدا بشري را به پيامبري برانگيخته است؟»

در آيه اول، عامل انحصاري بازدارنده از ايمان مردم، اجراي سنت پيشينيان در مورد آنان يا آمدن عذاب به سراغ آنها معرفي شده است؛ اين در حالي است كه در آيه دوم، عامل انحصاري مزبور، استبعاد كفار نسبت به پيامبر شدن بشر شمرده شده است.

با توجه به بيان انحصاري در هر دو آيه، اين شبهه پديد آمده كه سرانجام عامل اصلي بازداشتن مردم از ايمان چه بوده است؟

شايد بتوان در پاسخ به اين شبهه چنين گفت كه هرچند در هر دو آيه از تعبير قصري استفاده شده، خاستگاه دو مانع، متفاوت است؛ زيرا در آيه اول، مانع، به عاملي الهي و ماورائي مربوط است، اما در آيه دوم، مانع بشري مطرح شده است. از اين رو دو تعبير حصري مزبور بدين صورت توجيه مي‌شود كه مطابق آيه اول، تنها عامل ماورايي بازدارنده ايمان، اجراي سنت پيشينيان يا نزول عذاب روياروي است اما بر حسب آيه دوم، تنها بازدارنده بشري در ايمان مردم، استبعاد برانگيخته شدن بشر است. با اين توجيه، حصر در دو آيه، حصر اضافي خواهد بود نه حصر حقيقي.

تفاوت دو نوع مانع به لحاظ خاستگاه، با سخن شيخ طوسي تأييد مي‌شود كه لفظ «مَنَعَ» در آيه دوم را مبالغه در «صَرَفَ» دانسته است؛ يعني منع نه به معناي بازداشتن واقعي، بلكه به معناي منصرف ساختني است كه امكان تحقق آن موضوع را به كلي منتفي نمي‌سازد.[٤٧]

تذكر اين نكته بايسته است كه بنابر ماورايي يا حقيقي دانستن مانع ايمان در آية اول، اين موضوع با اصل اختيار و امكان انتخاب در انسان‌ها منافاتي ندارد؛ زيرا تحقق چنان موانعي پيامد سوء اختيار خود انسان‌هاست كه زمينه محقق شدن ايمان در آنها را منتفي مي‌سازد.

٢ـ٢. توجيه تشبيهات بليغ قرآني

در آيات متعددي از قرآن، تشبيهِ به كار رفته، از نوع تشبيه بليغ است. اگر در تشبيهي علاوه بر حذف ادات تشبيه، وجه شبه نيز حذف گردد، تشبيه مؤكد مجمل يا تشبيه بليغ نام دارد كه تأكيد بيشتري خواهد داشت؛[٤٨] زيرا با حذف وجه شبه و شكسته شدن انحصار در يك وجه شبه، تشابه همه جانبه و در تمام صفات ميان مشبه و مشبه به، وانمود مي‌گردد.[٤٩] با توجه به پندار وجود ناهماهنگي در برخي از تشبيهات قرآني، مي‌توان آيات مشتمل بر آنها را توجيه صحيح بلاغي نمود.

يكي از اين موارد، آيه ٢١ سوره حديد است كه در تشبيه وسعت بهشت به گستره آسمان و زمين، مي‌فرمايد: سَابِقُوا إِلَي مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا كَعَرْضِ السَّمَاء وَالْأَرْضِ أُعِدَّتْ لِلَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَاء وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ؛ [براي رسيدن‌] به آمرزشي از پروردگارتان و بهشتي بر يكديگر سبقت جوييد كه پهنايش چون پهناي آسمان و زمين است [و] براي كساني آماده شده كه به خدا و پيامبرانش ايمان آورده‌اند. اين فضل خداست كه به هر كس بخواهد آن را مي‌دهد، و خداوند داراي بخشش بزرگ است».

اما در آية ١٣٣ آل عمران با وجود تشابه مضموني با آيه سوره حديد، ابزار تشبيه (كاف)، حذف شده است:

«وَسَارِعُواْ إِلَي مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ؛ و بشتابيد به سوي آمرزشي از پروردگارتان و بهشتي كه فراخناي آن آسمان‌ها و زمين است كه از بهر پرهيزگاران آماده شده است‌».

تفاوت در تعبير دو آية مذكور، اين سؤال را پديدآورده كه سرانجام وسعت بهشت، شبيه وسعت آسمان و زمين است يا در تعبيري حقيقي، اندازه بهشت به وسعت آسمان‌ها و زمين گسترده است؟ ضمن اينكه آسمان در آية اول به صورت مفرد و در آيه دوم در قالب جمع به كار رفته و شبهه را تقويت كرده است.

نكته‌اي كه در اين شبهه، مورد غفلت قرار گرفته اين است كه حذف حرف كاف در آيه دوم، به تشبيهي بودن تعبير آن خدشه وارد نمي‌كند؛ زيرا در هر دو آيه، وسعت بهشت به گستره آسمان‌ها و زمين تشبيه شده است.[٥٠] با اين تفاوت كه در آيه اول، تشبيه مرسل مجمل[٥١] به كار رفته، ولي در آيه دوم، از تشبيه مؤكد مجمل (تشبيه بليغ) استفاده شده است.

٢ـ٣. تقديم و تأخير واژگان

اصل موضوع تقديم و تأخير، از مباحث مهم در علم معاني است كه به مناسبت‌هاي مختلفي از قبيل تقديم مسنداليه و مسند و متعلقات فعل مطرح مي‌شود و سبب يا اسباب پيشي‌گرفتن يا تأخر آنها واكاوي مي‌گردد.[٥٢]

در اينجا تنها از منظر پاسخگويي به شبهه، به نمونه‌اي از آيات، كه پندار ناهماهنگي در آن پديد آمده است پرداخته مي‌شود تا نقش علوم بلاغي در تبيين و توجيه تعابير قرآني و برطرف ساختن شبهات تفسيري در مورد آن، روشن گردد.

در آية چهارم سوره اعراف گويا ترتيب ميان نزول عذاب و تحقق نابودي اقوام، رعايت نشده است:

وَ كَمْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها فَجاءَها بَأْسُنا بَياتاً أَوْ هُمْ قائِلُون؛ و بسا [مردم‌] شهرها و آبادي‌ها را كه هلاك و نابود كرديم، و عذاب ما شبانگاه يا هنگامي كه در خواب نيمروز بودند به آنها رسيد».

حال با توجه به تقدم نزول عذاب بر نابودي آنان، چينش منطقي تعبير مذكور چنين است: «جائها بأسنا فاهلكناها»، اما در تعبير آيه مزبور نابودي آنها بر تحقق عذاب پيشي گرفته است.

در توجيه چينش اين آيه، مفسران ديدگاه‌هاي مختلفي طرح كرده‌اند كه بخشي از آنها توجيهاتي بلاغي محسوب مي‌شود. در جمع بندي آن نظريات مي‌توان آنها را در چهار دستة كلي جاي داد:

يك. عقيده به مجازگويي در فعل اهلكناها: با توجيه «اردنا اهلاكها»[٥٣]يا «حكمنا باهلاكها».[٥٤]

دو. تصرف در متعلق فعل اهلكناها، بدين صورت كه مقصود آيه چنين توجيه گردد: «أهلكناها بخذلاننا لها عن الطاعة فجاءها بأسنا عقوبة علي المعصية».[٥٥] يا بر طبق توجيه نقل شده از ابن عصفور، تقدير آيه چنين باشد: «أهلكناها هلاكاً من غير استئصال فجاءها هلاك الاستئصال».[٥٦]

سه. باور به مجاز در كاربرد فاء در «فَجاءَها» كه به معناي واو باشد.[٥٧] يا آنكه فقط ترتيب در گفتار را نشان دهد؛ زيرا دو فعل مزبور (آمدن عذاب و نابودي) متلازم بوده‌اند.[٥٨] يا آنكه فاء را فاء تفسيري بدانيم؛ بدين معنا كه فاء در «فَجاءَها» براي تفسير اهلاك آمده، زيرا هلاك ساختن گاهي با مردن معمولي و گاهي با نزول عذاب است. تعبير مزبور مي‌فهماند كه نابودي مطرح شده در آيه، به صورت نزول عذاب بوده است.[٥٩]

چهار. در تعبير آيه، قلب بلاغي و تقديم و تأخير صورت گرفته و ساختار أصلي آيه چنين بوده است: «أهلكناها بَياتاً أَوْ هُمْ قائِلُونَ فجاءها بأسنا»؛ در نتيجه، هلاك ساختن آنها كه با جمله «أهلكناها بَياتاً أَوْ هُمْ قائِلُونَ» بيان شده در دنيا بوده، ولي عذاب آنان كه با فقره «فجاءها بأسنا» اشاره شده، در آخرت بر آنها فرود آمده است. پس در آية مزبور، اشاره به عذاب دنيا و آخرت، به ترتيب منطقي آمده است، ولي براي استفاده از فنّ قلب بلاغي به اين صورت آمده است.[٦٠]

اما سه توجيه بلاغي ديگر كه در تفاسير موجود، يافت نگرديد قابل ذكر است؛ با اين توضيح كه توجيهات مذكور، با رويكردي ادبي، ‌فقط مجوّز نحوي يا بلاغي ترتيب مزبور را مشخص مي‌كرد، بي‌آنكه حكمت و فايده آن را روشن سازد، اما سه توجيه ذيل، ضمن تحليل ادبي، به تبيين چرايي آن چينش نيز مي‌پردازد.

يك. يكي از نكات بلاغي در قصه‌پردازي‌هاي قرآن، اهتمام به صحنه اصلي و برجسته ساختن حلقه‌اي خاص از داستان است كه با هدف هدايتي قرآن تناسب بيشتري دارد. از اين رو گاهي پس از بيان نهايت و عاقبت قصه، به شرح تفصيلي آن از ابتدا مي‌پردازد؛ مثلاً نقل داستان حضرت موسي(ع) برحسب گزارش سوره قصص چنين شروع مي‌شود:

«نَتْلُوا عَلَيْكَ مِنْ نَبَإِ مُوسي‌ وَ فِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ. إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِي الْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَها شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْناءَهُمْ وَ يَسْتَحْيي‌ نِساءَهُمْ إِنَّهُ كانَ مِنَ الْمُفْسِدينَ. وَ نُريدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَي الَّذينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثينَ. وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ نُرِيَ فِرْعَوْنَ وَ‌هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما كانُوا يَحْذَرُونَ»[٦١](قصص٦-٣).

در اين بيان ابتدا به يكي از اصلي‌ترين حلقه‌هاي داستان و به تعبيري نقطه برجسته قصه اشاره كرده است، با آنكه در توالي حلقات ماجرا، از آخرين صحنه‌ها محسوب مي‌شود. پس از اين موضوع، داستان تفصيلي حضرت موسي(ع) را شامل تولد، شيرخوارگي، بزرگسالي و كشتن قبطي، خروج از مصر و... به تصوير كشيده است.

همچنين در مواردي، خلاصه داستان را به مانند تابلويي در ابتداي شرح آن، بيان مي‌كند، سپس به تفصيل آن مي‌پردازد. اين گزينش چكيده داستان در ابتدا، باعث شوق خواننده به پي‌جويي تفصيل قصه مي‌گردد. اين هنر نمايه‌سازي و تابلوپردازي را آرايه «براعت استهلال» مي‌نامند. كيفيت ارائة داستان اصحاب كهف، مصداقي از اين هنرنمايي قرآني است:

أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً. إِذْ أَوَي الْفِتْيَةُ إِلَي الْكَهْفِ فَقالُوا رَبَّنا آتِنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً وَ هَيِّئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَداً. فَضَرَبْنا عَلَي آذانِهِمْ فِي الْكَهْفِ سِنينَ عَدَداً. ثُمَّ بَعَثْناهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصي‌ لِما لَبِثُوا أَمَداً[٦٢](كهف١٢-٩)

پس از بيان اين خلاصه و تابلوي مهم، به تفصيل، در قالب چهارده آيه، به مشورت درون‌گروهي آنها براي خروج از شهر و ورود آنها به غار و حوادث پس از آن مي‌پردازد.[٦٣]

درخصوص آية مورد بحث (اعراف٤) نيز در صدر آيه، به صحنه مهم و عبرت‌انگيز نابودي اقوام طغيانگر اشاره مي‌كند و سپس به نزول عذاب شبانگاه يا به هنگام خواب نيمروز مي‌پردازد؛ زيرا كيفيت فرود آمدن عذاب و زمان آن در قياس با موضوع محوري نابودي آنان، در درجه بعدي از اولويت قرار دارد. اما كاربرد فاء و معناي آن با يكي از توجيهاتي كه گذشت، از قبيل به معناي واو دانستن آن يا تفسيري دانستن آن يا آنكه تنها ترتيب در گفتار را نشان دهد، قابل توجيه است.

دو. توجيه بلاغي ديگر براي اين تقدم و تأخر به كار رفته در آيه، اندراج بيان آيه تحت يكي از محسّنات معنوي بديع با عنوان صنعت اغراق است. اغراق آن است كه گوينده، صفتي را در شدت يا ضعف، بيش از حد متعارَف، نمود دهد؛ با اين توضيح كه صفت مزبور، هرچند امكان عقلي دارد؛ از امكان عادي بي‌بهره است.[٦٤]

مقدم شدن موضوع نابودي آن اقوام، بر پديده نازل شدن عذاب بر آنان، شايد به جهت اشاره به اين نكته اغراق‌آميز باشد كه هلاك شدن آنان به قدري سريع و ناگهاني صورت گرفت كه گويا پيش از فرود آمدن عذاب به نابودي رسيدند. چنان‌كه در دو آيه ديگر قرآن، موضوع انتقام الهي از فرعونيان بر ماجراي غرق شدن آنان پيشي گرفته است؛[٦٥] با آنكه انتقام، به گفته اهل لغت، به معناي عذاب كردن است[٦٦] و از اين جهت تقدم وقوعي بر غرق كردن آنها ندارد، بلكه به دنبال غرق ساختن، انتقام و عذاب تحقق كامل مي‌يابد. ظاهراً همين مشكل تفسيري عده‌اي از مفسران را واداشته است كه انتقام در دو آيه مورد اشاره را به معناي اراده انتقام بدانند؛[٦٧] خصوصاً كه برخي از آنان تصريح كرده‌اند غرق فرعونيان عين انتقام از آنان بوده است و به دنبال اين گفته در صدد توجيه درآمدن حرف فاء بر واژه «فَأَغْرَقْناهُمْ» برآمده‌اند. اينان به دنبال اين اشكال، توجيهات مختلفي از جمله معنا كردن انتقام به اراده انتقام يا تفسيري دانستن فاء مطرح ساخته‌اند،[٦٨] ولي بر پايه توجيه بلاغي پيش‌گفته مبني بر اغراق‌آميز دانستن چنين تعابيري، شايد بتوان گفت: دست انتقام الهي آن قدر سريع و قاطع بر سر فرعونيان فرود آمد كه گويا پيش از تحقق غرق در دريا، انتقام محقق گشت و آنها به عذاب دچار شدند.

سه. توجيه سوم ناظر به نكته‌اي لفظي و ظاهري است كه البته تأييد قرآني نيز به همراه دارد. در آيه مورد بحث (وَ كَمْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها فَجاءَها بَأْسُنا بَياتاً أَوْ هُمْ قائِلُون) بر حسب تقدم واژه «اهلكناها» بر «فجاءها»، صنعت بلاغي رعايت فاصله در آيه برقرار مي‌شود؛ زيرا فاصله به كار رفته در آيات قبل و بعد اين آيه بر حرف نون استوار شده و با فرض پيشي گرفتن واژه «فجاءنا» بر«اهلكناها» اين فاصله آسيب مي‌بيند؛ چون واژه «بياتاً» و جمله «أو هم قائلون» هر دو نقش نحوي حال دارند و مربوط به همان كلمة «فجاءها» هستند[٦٩] و با فرض مزبور ترتيب آيه چنين مي‌شود: «و كم من قرية جاءها بأسنا بياتاً أو هم قائلون فأهلكناها».

يكي از مؤيدات قرآني نكته مورد اشاره، تقدم واژه ‌هارون بر موسي در آية «فَأُلْقِيَ السَّحَرَةُ سُجَّداً قالُوا آمَنَّا بِرَبِّ‌ هارُونَ وَ مُوسي»(طه ٧٠) است، با آنكه در حدود هشت آيه ديگر كلمه موسي بر ‌هارون پيشي گرفته است.[٧٠] اين تقديم، ظاهراً براي رعايت فاصله است.

٣. شبهات محتوايي

مقصود از شبهات محتوايي شبهاتي است كه با هدف قرار دادن اعجاز محتوايي قرآن و به قصد انكارِ از سوي خدا بودن آن، در معارف بلند و مضامين عالي معرفتي اين كتاب رباني خدشه وارد كرده است. بخشي از اين شبهات، پيامد طبيعي وجود متشابهات در اين كتاب الهي است كه به گمان برخي شبهه افكنان، هدايت‌گري آن را به چالش مي‌كشد، بلكه به پندار آنان، با بستن راه هدايت، مردم را گمراه مي‌سازد.[٧١]

متشابهات قرآني از منظرهاي گوناگوني تقسيم‌بندي شده است. از قبيل تشابه نشئت گرفته از پنهاني لفظي يا معنوي يا هردو؛ متشابه در معنا نيز شامل متشابهاتي مانند اوصاف الهي يا اوصاف قيامت مي‌شود.[٧٢] در ميان اقسام مزبور، يكي از مصاديق تحليل‌پذير با كمك نكات مطرح شده در علوم بلاغي، تشابه موجود در اسماء و صفات الهي است كه به لحاظ اهميت و فراواني آن در قرآن، مورد توجه خاص و بحث استقلالي قرآن‌پژوهان قرار گرفته[٧٣] و حتي ابن لَبّان كتابي مستقل در اين باره با عنوان ردّ المتشابهات إلي الآيات المحكمات نگاشته است.[٧٤] مشكل عمده در آيات مورد اشاره، باور به ثبوت احكام جسم يا جسماني بر خداوند متعال با فرض پذيرش ظاهر آن آيات است. اين معضل به واسطه تحليل‌هاي بلاغي، پاسخ مي‌يابد و از آن آيات، شبهه ابهام‌گويي و ناسازگاري با آياتي از قبيل «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‌ءٌ» (شوري١١) رفع مي‌شود.

آية شصت و چهارم سورة مائده از آياتي است كه بدون توجه به نكات بلاغي، در موضوع صفات الهي سؤال‌برانگيز خواهد بود:

«وَ قالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ يُنْفِقُ كَيْفَ يَشاءُ...؛ و جهودان گفتند: دست خدا بسته است. دست‌هاشان بسته باد و به سزاي آنچه گفتند لعنت بر آنان باد، بلكه دو دست او گشوده است، آن‌گونه كه بخواهد مي‌بخشد».

ظاهر اين آيه با اصل مسلّم نفي جسم و جسمانيت در مورد خداوند سازگار نمي‌نمايد، اما حل اين شبهه در ساية توجه به اين نكتة بياني است كه بسته و باز بودن دست در اين آيه كنايه از بخل و بخشش است.[٧٥] زمخشري پس از اشاره به اين موضوع بلاغي، آيه‌اي ديگر را نيز شاهد بر كاربرد مجازي يد بيان مي‌كند: «وَ لا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلي‌ عُنُقِكَ وَ لا تَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْطِ؛ و دست خويش به گردنت مبند و آن را يكسره مگشاي. در اين آيه نيز بسته و باز بودن دست، تعبيري مجازي از خساست و بخشندگي است»(اسراء:٢٩).[٧٦]

زمخشري در نتيجه‌گيري نهايي مي‌نويسد: «و من لم ينظر في علم البيان عمي عن تبصر محجة الصواب في تأويل أمثال هذه الآية، و لم يتخلص من يد الطاعن إذا عبثت به[٧٧]؛ كسي كه به علم بيان بي‌توجهي كند، از ديدن راه درست در تفسيرِ مانند اين آيه باز مي‌ماند و در برابر طعنه زننده‌اي كه آية قرآن را بازيچه قرار داده راه چاره نخواهد داشت».

پس از اين تحليل بلاغي، سؤالي اساسي كه در باب متشابهات رخ مي‌نمايد، حكمت كاربرد تعابير متشابه در بيان صفات الهي در قرآن است. اين پرسش از نگاهي فراگيرتر در تمام آيات متشابه، اعم از آيات مربوط به صفات خداوند يا غير آنها مطرح شده و هريك از دانشمندان علوم قرآن، به حكمت‌هايي در اين باره اشاره كرده‌اند.[٧٨]

اما در ميان همه توجيهات مطرح شده، وجهي كه با داشتن جنبه زبان‌شناختي و از سويي مرتبط با علوم بلاغي، مي‌تواند تحليل درستي از راهيابي تشابه به آيات مربوط به صفات الهي در قرآن ارائه كند، نكته‌اي است كه در ابتداي توجيهات ده‌گانه زرقاني در مناهل العرفان، آمده است. زرقاني در حكمت اولِ كاربرد متشابهات در قرآن مي‌نويسد: نخستين حكمت، رحمت الهي بر بنده ناتوان خويش است كه قدرت شناخت همه امور را ندارد. زيرا در جريان تجلي خداوند، كوه با آن عظمت متلاشي و حضرت موسي(ع) مدهوش گشت؛ پس اگر خداوند با ذات و حقايق صفات خويش بر انسان تجلي كند چه خواهد شد؟[٧٩]

چنين سخني هرچند در باب تجلي حقيقت اسماء الهي مطرح است، نه درباره الفاظ دلالت گر بر آن حقايق، به هرحال در اصل ناتواني بشر از درك اسماء و صفات الهي ترديدي نيست و به جهت همين ناتواني از سويي و ناكارآمدي الفاظ عرفي بشر براي ارائه حقايق اسماء و صفات خداوند از سوي ديگر، زبان مجازي، استعاري و كنايي، براي نزديك ساختن برخي مفاهيم از آن حقايق به ذهن عموم مردم، كارساز است. چنان‌كه عرفا در زبان خاص خود، جهت بيان حقائق عارفانه، ناچار از كاربرد تعابير مجازي و كنايي بوده‌اند، ولي آن تعابير متشابه، با به اشتباه ‌انداختن عده‌اي از ظاهر بينان، پندار حقيقت‌گويي را پديد آورده است.

نتيجه‌گيري

١. در ميان شبهات اعجاز بياني، شبهه تكرار به كمك دستاوردهاي علوم بلاغي پاسخ مي‌يابد. هدفمندي تكرارها و اثرگذاري آنها در ابعاد تربيتي و هدايتي قرآن از سويي و ارائه قابليت اعجازي بيانات قرآن در گونه‌گون آوردن عبارات از سوي ديگر، از فوايد بلاغي تكرار در قرآن محسوب مي‌شود.

٢. از ديگر شبهات اعجاز بياني شبهات تحدي است كه با شمول قلمرو تحدي قرآن نسبت به فصحا و بليغاني مانند اميرالمؤمنين، به مقايسه قرآن و سخنان آنها پرداخته‌اند. اما مقايسه‌هاي بلاغي ميان آن سخنان و قرآن، برتري مطلق سخن الهي و وحياني را بر آن گفته‌ها نمود مي‌دهد.

٣. شبهات اعجاز هماهنگي قرآن از قبيل تحليل هماهنگ حصر در قرآن، ناسازگاري بَدْوي برخي تشبيهات در قرآن و تقديم و تأخير واژگان آيات، با توجه به نكات بلاغي قابل رفع است. دستاوردهاي بلاغي، وجود هماهنگي كامل ميان چنين مواردي را آفتابي مي‌كند.

٤. شبهه وجود متشابهات در قرآن كه شبهه‌اي محتوايي محسوب مي‌شود نيز در پرتو يافته‌هاي بلاغت عربي پاسخ مي‌يابد. در ميان اقسام متعدد متشابهات قرآني، تشابه موجود در اسماء و صفات الهي با اين تحليل بلاغي رفع مي‌شود كه بخشي از اين تشابه، بر أثر مجازي يا كنايي بودن تعابير مربوط به اين اسماء و صفات خداوندي است. حكمت كاربرد متشابهات در قرآن نيز با لحاظ اين نكته بلاغي تبيين مي‌يابد كه با توجه به ناتواني و ناكارآمدي الفاظ عرفي بشر براي ارائه اسماء و صفات خداوند، راهكار كاربرد زبان مجازي، كنايي و استعاري مسير را براي نزديك ساختن برخي از حقايق آن آيات به ذهن بشر، آماده مي‌كند.

 

 

منابع

ابن حزم ظاهري، علي بن أحمد، الفصل في الملل والأهواء والنحل، قاهرة، مكتبة الخانجي. بي‌تا.

ابن عاشور محمد بن طاهر، التحرير و التنوير، بيروت، مؤسسة التاريخ، ١٤٢٠ ق/ ٢٠٠٠م.

ابن فارس، احمد، ترتيب مقاييس اللغه، قم، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، ١٣٧٨ش.

ابن قتيبه، تأويل مشكل القرآن، بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤٠١ق.

ابن منظور، لسان العرب، بيروت، دارالفكر، بي‌تا.

ابن هشام، ابومحمد عبدالملك، السيرة النبوية، بيروت، دارالوفاق، ١٣٧٥ق.

اسكافي، خطيب، دره التنزيل و غره التأويل، بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤١٦ق.

آلوسي، سيد محمود، روح المعاني في تفسير القرآن العظيم، بيروت‌ دارالكتب العلميه ‌١٤١٥ ق‌

باقلاني، محمد بن طيب، اعجاز القرآن، بيروت، دار الكتب العلميه، ١٤٢١ق.

ـــــ ، الانتصار للقرآن، عمّان، دارالفتح للنشر و التوزيع، ١٤٢٢ق.

بروسوي اسماعيل، تفسير روح البيان، بيروت، دارالفكر، بي‌تا.

بروكلمان، كارل، تاريخ الادب العربي، ترجمه(عربي) عبدالحليم نجار، چ دوم، قم، دارالكتاب الاسلامي، بي‌تا.

بلاشر، رژي، تاريخ ادبيات عرب، ترجمه آذر نوش، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، ١٣٦٣ش.

تفتازاني، سعدالدين، شرح المطول، قم، منشورات مكتبه داوري، بي‌تا.

ـــــ ، شرح المختصر، مصر، مكتبه المحوديه، بي‌تا.

جرجاني، عبدالقاهر، دلائل الاعجاز، دمشق، مكتبه سعدالدين، ١٤٠٣ق.

جواد علي، المفصل في تاريخ العرب قبل الإسلام، چ دوم، بيروت، دارالعلم للملايين، ١٩٧٨م.

جوادي آملي، عبدالله، نزاهت قرآن از تحريف، قم، مركز نشر اسراء، ١٣٨٣ش.

حسيني، سيدجعفر، اساليب البيان في القرآن، تهران، وزارت فرهنگ وارشاد اسلامي، ١٤١٣ق.

الخالدي، صلاح عبدالفتاح، اعجاز القرآن البياني و دلائل مصدره الرباني، چ دوم، عمان، دارعمار، ١٤٢٥ق.

خويي، ابوالقاسم، البيان في تفسير القرآن، چ هشتم، بيروت، دارالزهراء للطباعه و النشرو التوزيع، ١٤٠١ق.

درويش، محيي‌الدين، اعراب القرآن و بيانه، دارالارشاد، سوريه، چ چهارم، ١٤١٥ق.

دعاس حميدان‌قاسم، اعراب القرآن الكريم، دارالمنير و دارالفارابي، دمشق، ١٤٢٥ق.

رازي، فخرالدين، مفاتيح الغيب، بيروت، چ سوم، دار احياء التراث العربي، ١٤٢٠ق.

راغب اصفهاني، حسين بن محمد، المفردات في غريب القرآن، دارالعلم، الدار الشامية ـ دمشق،‌ بيروت، ١٤١٢ق.

رافعي، مصطفي صادق، تاريخ آداب العرب، بيروت، دارالكتاب العربي، چ. چهارم، ١٣٩٤ق.

زرقاني، عبدالعظيم، مناهل العرفان، دارالفكر، بي‌تا.

زركشي، محمد بن عبدالله، البرهان في علوم القرآن، بيروت، دارالفكر، ١٤٠٨ق.

زمخشري، جارالله، الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل، بيروت، دار الكتاب العربي‌ چ. سوم‌١٤٠٧ ق.

سكاكي، ابويعقوب، مفتاح العلوم، بيروت، دارالكتب العلميه، چ. دوم، ١٤٠٧ق.

سيد قطب، التصوير الفني في القرآن، بيروت، دارالشروق، ١٤١٥ق.

سيوطي، عبدالرحمن، الاتقان في علوم القرآن، قم، منشورات الشريف الرضي، بيدار ـ عزيزي، بي‌تا.

ـــــ ، معترك الاقران في اعجاز القرآن، بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤٠٨ق.

شيخون، محمود السيد، الاعجاز في نظم القرآن، چ دوم، بيروت، دارالهدايه للطباعه و النشرو التوزيع، ١٤١٦ق.

ضيف، شوقي، العصر الجاهلي، قاهره، دارالمعارف بمصر، بي‌تا.

طباطبايي، سيدمحمد حسين‌، الميزان في تفسير القرآن، چ پنجم‌، قم، جامعه مدرسين،‌ ١٤١٧ق.

طبرسي فضل بن حسن، تفسير جوامع الجامع، تهران، دانشگاه تهران و مديريت حوزه علميه، ١٣٧٧ ش.

ـــــ ، مجمع البيان في تفسير القرآن، چ سوم، تهران، ناصر خسرو،‌ ١٣٧٢ ش‌.

طوسي، محمد بن حسن، التبيان في تفسير القرآن، بيروت، دار احياء التراث العربي، بي‌تا.

عرفه، عبدالعزيزعبدالمعطي، قضية الاعجاز القرآني و أثرها في تدوين البلاغه العربيه، بيروت، عالم الكتب، ١٤٠٥ق.

عسكري، ابوهلال كتاب الصناعتين الكتابة والشعر، بيروت، المكتبة العصرية، ١٤٠٦ق.

علوي يمني، يحيي بن حمزه، الطراز، مصر، مطبعه المقتطف، ١٣٣٢ق.

فراء، ابوزكريا، معاني القرآن، بيروت، عالم الكتب، چ. سوم، ١٤٠٣ق.

فراهيدي، خليل بن احمد، ترتيب كتاب العين، قم، اسوه، ١٤١٤ق.

فيض كاشاني ملا محسن، تفسير الصافي، چ دوم، تهران، الصدر، ١٤١٥ ق.

قاضي، عبدالجبار، المغني في ابواب العدل و التوحيد، قاهره، مطبعه دارالكتب، ١٣٨٠ق.

قرطبي، محمد، الجامع لأحكام القرآن، تهران، ناصر خسرو، ١٣٦٤ ش.‌

القلقشندي، أحمد بن علي، صبح الأعشي في صناعة الإنشا، دمشق، دار الفكر، ١٩٨٧م.

محمديان، محمد، الفهرست الموضوعي لآيات القرآن، تهران، مشكوة، ١٣٨٢ش.

مصباح، محمدتقي، قرآن شناسي، چ چهارم، قم، مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني(ره)، ١٣٨٥ش.

مطهري، مرتضي، مجموعه آثار، چ هفتم، تهران، صدرا، ١٣٧٩ش.

معرفت، محمد‌هادي، التمهيد، مؤسسه النشر الاسلامي، ١٤١١ق.

نحاس ابوجعفر احمد بن محمد، اعراب القرآن(نحاس)، بيروت، منشورات محمدعلي بيضون، دار الكتب العلمية، ١٤٢١ ق.


* دانشجوي دکتري رشته تفسير و علوم قرآن. دريافت: ٦/٦/٨٩ ـ تأييد: ١٥/٧/٨٩

[email protected]


[١]. ر.ک: سعد الدين تفتازاني، شرح المطول، ص ٣٣و ٣٠٠؛ شرح المختصر، ج١ص٣٤و ج٢ص٢و١٣٥؛ سيد احمد هاشمي، جواهر البلاغة، ص٤٤، ١٩٧و ٢٩٥.

[٢]. خطّابي، ثلاث رسائل في اعجاز القرآن، ص ٢٤.

[٣]. در اين باره داستان استراق سمع ابوسفيان و ابوجهل و اخنس بن شريق در کنار خانه پيامبر براي گوش فرادادن به نواي ملکوتي قرآن خواندني است. ر.ک: ابن هشام، السيرة النبوية، ج٢، ص ١٥٦.

[٤]. ر.ک: محمود السيد شيخون، الاعجاز في نظم القرآن، ص١٥-١٤.

[٥]. ر.ک: ابن عاشور، التحرير و التنوير، ج‌١، ص ١٧.

[٦]. ر.ک: عبدالعزيزعبدالمعطي عرفه، قضيه الاعجاز القرآني، ص ٧١.

[٧]. ر.ک: عبدالرحمن سيوطي، معترک الاقران في اعجاز القرآن، ج١ ص ٤٢-٣١ و ١٤٢-١٢٨ و ٣٥١-٢٠٢ و نيز ر.ک: الاتقان في علوم القرآن، ج ٣ ص٣٣٠ـ١٢٠ انواع ٥٨ـ٥٢.

[٨]. عيسي جي. بولاتو، ترجمه حسين فروزانفر، پژوهش هاي قرآني، بهار و تابستان ١٣٧٨، ش ١٧و ١٨ ص٣٤٦.

[٩]. ابوهلال عسکري، کتاب الصناعتين، ص٧.

[١٠]. محمود زمخشري، کشاف، ج ١ ص ٣.

[١١]. سکاکي، مفتاح العلوم، ص ٤١٦.

[١٢] - حمزة بن يحيي علوي، الطراز، ج٣ ص ٣٦٨.

[١٣] ر.ک: محمد محمديان، الفهرست الموضوعي لآيات القرآن، ج ٢ ص٤٦٥-٢٢٣.

[١٤] - ر.ک: التبيان في تفسير القرآن، ج‌١، ص ١٤.

[١٥] - ر.ک: سيد قطب، التصوير الفني في القرآن، ص ١٤٤.

[١٦] - ر.ک: بقره ٣٤؛ اعراف١٢-١١؛ حجر٣٣-٢٩؛ اسراء٦١؛ کهف٥٠؛ طه ١١٧-١١٦؛ ص ٧٦-٧٢.

[١٧] - بقره ٣٦؛ اعراف٢٢-٢٠و ٢٧؛ طه ١١٥و ١٢١-١٢٠.

[١٨] - ر.ک: الفهرست الموضوعي لآيات القرآن، ج٢ ص ٣١٤-٣١٢ و ٣٢٤-٣٢٢.

[١٩] - ر.ک: ابوبکر باقلاني، اعجاز القرآن، ص٥١.

[٢٠] - ر.ک: الاتقان في علوم القرآن، ج٣ص٢٣١.

[٢١] - اطناب در اصطلاح علم معاني اين است که گوينده، مقصود خويش را با الفاظي فزونتر از حد معمول ولي با فائده بيان کند. ر.ک: شرح المطول، ص٢٨٤؛ شرح المختصر، ج ١، ص ٢٦٩.

[٢٢] - ر.ک: التبيان في تفسير القرآن، ج‌١، ص ١٥؛ سيدمرتضي، أمالي، ج ١ ص ٩٨-٨٣؛ تأويل مشكل القرآن، ص١٥٠؛ الجامع لأحكام القرآن، ج‌١٨، ص ١٦٠؛ تفسير روح البيان، ج‌٩، ص ٢٩٣؛ احمد بن فارس، ترتيب مقاييس اللغه، ص ٩٥٦؛ محمد بن طيب باقلاني، الانتصار للقرآن، ج٢ص ٨٠٠..

[٢٣]. نهج البلاغه، صبحي صالح، خ ٢٨.

[٢٤]. اعجاز القرآن، ص ٩٥-٩٤.

[٢٥]. خطبه ٢٨، نامه ٢٢ و کلمات قصار شماره ٣٧٠.

[٢٦]. - باقلاني، اعجاز القرآن، ص١٦٣و١٦٤و١٧٠.

[٢٧]. نهج البلاغه، خ٢٨.

[٢٨]. ر.ك مرتضي مطهري، مجموعه آثار، ج ٢، ص ٢١٥.

[٢٩]. ر.ك: همان، ج ٤، ص ٥٥٢ ـ ٥٥١.

[٣٠]. نهج البلاغه، خطبه٢٢٦ «دنيا خانه‌اى است فرا گرفته بلا، شناخته به بى وفائى و دغا. نه به يك حال پايدار است، و نه مردم آن از سلامت برخوردار. دگرگونى پذيرد، رنگى دهد و رنگ ديگر گيرد. زندگى در آن ناباب است و ايمنى در آن ناياب، و مردم دنيا نشانه‌هايند، كه آماجشان سازد. تيرهاى خود به آنان افكند و به كام مرگشان دراندازد». (ترجمه از دكتر سيد جعفر شهيدى).

[٣١]. «در آنجا هر كس عملى را كه قبلا انجام داده است، مى‌آزمايد. و همگى به سوى الله، مولا و سرپرست حقيقى خود، بازگردانده مى‌شوند، و چيزهايى را كه به دروغ، همتاى خدا قرار داده بودند، گم و نابود مى‌شوند»(يونس:٣٠).

[٣٢]. ر.ك. مرتضي مطهري، مجموعه‌آثار، ج‌٢٦، ص ٢٠٩(با تلخيص وتصرف).

[٣٣]. اعجاز القرآن، ص١٣٥.

[٣٤]. ر.ک: جواد علي، المفصل في تاريخ العرب قبل الاسلام، ج ٨ص ٧٩٥-٧٣٩. ؛ کارل بروکلمان، تاريخ الادب العربي، مترجم به عربي: عبدالحليم نجار، ج٢-١ص ١٣٠-١٢٩.

[٣٥]. ر.ک: رژي بلاشر، تاريخ ادبيات عرب، ترجمه آذر نوش، ج. اول ص ٢٦٥.

[٣٦]. ر.ک: شوقي ضيف، العصر الجاهلي، ص٤٠٤.

[٣٧]. ر.ک: عمرو بن بحر جاحظ، البيان و التبيين، ص ١٦٢.

[٣٨]. ر.ک: أحمد بن علي القلقشندي، صبح الأعشى في صناعة الإنشا، ج١ ص ٨٩.

[٣٩]. اعجاز القرآن، ص ١٠٤.

[٤٠]. ر.ک: محمد قرطبي، الجامع لأحكام القرآن، ج‌١، ص ٤.

[٤١]. ر.ک: اعجاز القرآن، ص ١٥٩-١٠٦.

[٤٢]. قصيده مزبور با اين بيت آغاز مي‌شود: قفا نبک من ذکري حبيب و منزل بسقط اللوي بين الدخول فحومل.

[٤٣]. نهج البلاغه، کلمات قصار، کلمه ٤٥٥.

[٤٤]. ر.ک: اعجاز القرآن، ص ١٦٠.

[٤٥]. ر.ک: مصطفي صادق رافعي، تاريخ آداب العرب، ج١ص٢٤٠.

[٤٦]. ر.ک: الميزان في تفسير القرآن، ج‌٥، ص ٢٠.

[٤٧]. ر.ک: التبيان في تفسير القرآن، ج‌٦، ص ٥٢١؛ مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‌٦، ص٦٨٠.

[٤٨]. ر.ک: شرح مختصر، ص ٥٧-٥٦؛ جواهر البلاغه، ص٢١٩.

[٤٩]. ر.ک: سيدجعفر حسيني، اساليب البيان في القرآن، ص٢٥٨-٢٥٧.

[٥٠]. ر.ک: مفاتيح الغيب، ج‌٩، ص ٣٦٥.

[٥١]. تشبيه مرسل مجمل تشبيهي است که در آن، ادات تشبيه مذکور، اما وجه شبه حذف شده باشد. ر.ک: جواهر البلاغه، ص٢١٨؛ اساليب البيان في القرآن، ص ٢٥٣.

[٥٢]. شرح المطول، ص ١٠٦و١٨٤و١٩٨؛ شرح المختصر، ج١ص ٩٤و١٥٩و١٧٤و١٧٧.

[٥٣]. ر.ک: الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل،ج‌٢، ص٨٧ ؛ تفسير روح البيان، ج‌٣، ص١٣٤؛ مفاتيح الغيب، ج‌١٤، ص ١٩٩.

[٥٤]. التبيان في تفسير القرآن، ج‌٤، ص ٣٤٥؛ مفاتيح الغيب، ج‌١٤، ص ١٩٩.

[٥٥]. التبيان في تفسير القرآن، ج‌٤، ص ٣٤٥؛ البحر المحيط في التفسير، ج‌٥، ص ١١.

[٥٦]. روح المعاني في تفسير القرآن العظيم، ج‌٤، ص ٣٢٠.

[٥٧]. ر.ک: يحيي بن زکريا فرّاء، معاني القرآن، ج‌١، ص ٣٧٢.

[٥٨]. ر.ک: معاني القرآن، ج‌١، ص ٣٧١.

[٥٩]. مفاتيح الغيب، ج‌١٤، ص ١٩٩؛ روح المعاني في تفسير القرآن العظيم، ج‌٤، ص ٣٢٠.

[٦٠]. روح المعاني في تفسير القرآن العظيم، ج‌٤، ص ٣٢٠.

[٦١]. بر تو از داستان موسى و فرعون براى مردمى كه باور مى‌دارند به راستى و درستى مى‌خوانيم. همانا فرعون در آن سرزمين [مصر] برترى جست و مردمش را گروه گروه ساخت. گروهى از آنان [بنى اسرائيل] را زبون و ناتوان مى‌گرفت، پسرانشان را سر مى‌بريد و زنانشان را [براى خدمت‌] زنده مى‌گذاشت. همانا او از تباهكاران بود. و مى‌خواستيم بر كسانى كه در آن سرزمين ناتوان شمرده مى‌شدند [= فرزندان اسرائيل] منت نهيم و آنان را پيشوايان كنيم و آنان را وارثان سازيم. و آنان را در آن سرزمين جاى و توان دهيم و به فرعون و هامان [وزير او] و سپاهيانشان از سوى آنان [بنى اسرائيل] آنچه را از آن مى‌ترسيدند بنماييم.

[٦٢]. مگر پنداشته‌اى كه ياران آن غار [كَهف] و آن سنگ نبشته [رقيم] از نشانه‌هاى شگفت‌انگيز ما بوده‌اند؟ [يعنى داستان ايشان نسبت به آيات قدرت ما چندان شگفت نيست.] آنگاه كه آن جوانمردان به غار پناه بردند و گفتند: پروردگارا، به ما از نزد خويش بخشايشى ارزانى دار و براى ما در كارمان رهيابى [به صلاح و كمال‌] را فراهم ساز. پس در آن غار سال‌هايى چند بر گوش‌هاشان [پرده‌] زديم [= به خوابشان فروبرديم.] سپس آنان را برانگيختيم [=بيدارشان كرديم] تا معلوم كنيم كه كدام يك از آن دو گروه مدتى را كه درنگ كردند درست‌تر شمار كرده است.

[٦٣]. ر.ک: التصوير الفني في القرآن، ص١٨٢-١٨١.

[٦٤]. ر.ک: شرح المطول، ص٤٣٥-٤٣٤؛ شرح المختصر، ج٢، ص١٦٦.

[٦٥]. اعراف١٣٦: فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْناهُمْ فِي الْيَمِّ بِأَنَّهُمْ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ كانُوا عَنْها غافِلينَ و زخرف ٥٥ : فَلَمَّا آسَفُونا انْتَقَمْنا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْناهُمْ أَجْمَعينَ.

[٦٦]. ر.ک: كتاب العين، ج‌٥، ص ١٨١؛ المفردات في غريب القرآن، ص ٨٢٢؛ لسان العرب، ج‌١٢، ص ٥٩٠.

[٦٧]. ر.ک: تفسير جوامع الجامع، ج‌١، ص ٤٦٥؛ الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل، ج‌٢، ص ١٤٨؛ تفسير الصافي، ج‌٢، ص ٢٣٠؛ تفسير كنز الدقائق و بحر الغرائب، ج‌٥، ص ١٦١؛ التحرير و التنوير، ج‌٨، ص ٢٥٩؛ أنوار التنزيل و أسرار التأويل، ج‌٣، ص ٣١.

[٦٨]. ر.ک: البحر المحيط في التفسير، ج‌٥، ص ١٥٤؛ روح المعاني في تفسير القرآن العظيم، ج‌٥، ص ٣٦؛ تفسير روح البيان، ج‌٣، ص ٢٢٣.

[٦٩]. ر.ک: محيى‌الدين‌ درويش، إعراب القرآن و بيانه، ج‌٣، ص ٢٩٧؛ دعاس- حميدان- قاسم‌، إعراب القرآن الكريم، ج‌١، ص ٣٥٠؛ محمود بن عبد الرحيم‌ صافى، الجدول في إعراب القرآن، ج‌٨، ص ٣٥٧.

[٧٠]. ر.ک: انعام ٨٤؛ اعراف١٢٢؛ يونس٧٥؛ انبياء ٤٨؛ مؤمنون٤٥؛ شعراء ٤٨؛ صافات ١١٤و ١٢٠.

[٧١]. ر.ک: مفاتيح الغيب، ج‌٧، ص ١٤١.

[٧٢]. ر.ک: المفردات في غريب القرآن، ص ٤٤٣.

[٧٣]. ر.ک: البرهان في علوم القرآن، ج٢ص٩٩-٨٩؛ الاتقان في علوم القرآن، ج٣ص٢٤-١٤.

[٧٤]. ر.ک: الاتقان في علوم القرآن، ج٣ص١٤؛ مناهل العرفان، ج٢ص٢٨٦.

[٧٥]. البته يهود به پندار باطل خويش براي خداوند دست ظاهري باور داشت. همچنين تصور مي‌کرد خداوند داراي سر و محاسني سفيد است و بر صندلي نشسته است. ر.ک: البحر المحيط في التفسير، ج‌٤، ص ٣١٣.

[٧٦]. ر.ک: الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل، ج‌١، ص ٦٥٤.

[٧٧]. همان، ج‌١، ص ٦٥٥.

[٧٨]. ر.ک: البرهان في علوم القرآن، ج ٢، ص٨٧ـ٨٦.

[٧٩]. محمد عبدالعظيم زرقاني، مناهل العرفان، ج٢، ص٢٨٢.