معرفت فلسفی - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ١ - بازسازى برهان آنسلم در اثبات هستى خدا/ حسين عشاقى

بازسازى برهان آنسلم در اثبات هستى خدا/ حسين عشاقى
بازسازى برهان آنسلم در اثبات هستى خدا

حسين عشّاقى چكيده

يكى از جنجالى‌ترين برهان‌هاى اثبات خدا، برهان آنسلم است كه بر پايه مفهوم «وجود برترين» شكل گرفته. اين برهان در حقيقت، از مفهوم «وجود برترين» به واقعيت آن پلى زده است. از همان ابتداى طرح (قرن ١١ ميلادى) تاكنون، اين برهان با نقض و ابهام‌هايى همراه بوده است؛ از جمله، دكارت آن را تأييد و كانت و راسل آن را رد كرده‌اند. در بين فيلسوفان اسلامى نيز شهيد مطهّرى و آية الله جوادى آملى نقدهايى بر اين برهان ارائه نموده‌اند.

اين مقاله با بازسازى اصل برهان به حل همه اشكالات مربوط به اين برهان مى‌پردازد.

كليد واژه‌ها:

برهان آنسلم، وجود برترين، معدوم، متحدالمصداق، موجود.

يكى از برهان‌هايى كه در اثبات وجود خداوند در ادوار گوناگون تاريخ فلسفه غرب مورد توجه قرار گرفته و فيلسوفان غربى و نيز شرقى در تاييد و يا ردّ آن بحث‌هاى فراوانى كرده‌اند برهان «آنسلم» است. به خاطر اهميتى كه اين برهان در اثبات هستى خداوند دارد، اين مقاله آن را با تقرير جديدى ارائه مى‌دهد.

آنسلم برهان خود را چنين گزارش كرده است: «تصور چيزى كه كامل‌تر از آن قابل تصور نيست مستلزم آن است كه چنين مفهومى دست‌كم در ذهن، به عنوان يك واقعيت ذهنى موجود باشد.» سپس مى‌گويد: «چنين چيزى بايد به عنوان يك واقعيت خارجى نيز وجود داشته باشد؛ زيرا در غير اين صورت، ما بايد قادر باشيم چيزى كامل‌تر از كامل‌ترين شىء قابل تصور، تصور كنيم و اين سخن باطلى است. بنابراين، آنچه كامل‌تر از آن قابل تصور نيست بايد به عنوان يك واقعيت خارجى نيز موجود باشد.»[١]

بازسازى برهان

در بازسازى اين برهان، مى‌توان گفت: در صورت معدوم بودن «موجود برترين» استدلالى در قالب يك قياس اقترانى شكل اول تشكيل مى‌گردد كه نتيجه آن گرفتارى در چند خلف و تناقض است و بنابراين، به خاطر خلاصى از اين خلف و تناقض‌ها، بايد هستى «موجود برترين» را پذيرفت. آن قياس، در فرض معدوم بودن «موجود برترين» چنين است: «موجود برترين معدوم است» و «هيچ معدومى موجود برترين نيست» كه نتيجه مى‌دهد: «موجود برترين، موجود برترين نيست.»

صغراى اين قياس مبتنى بر فرض موجود نبودنِ «موجود برترين» است؛ يعنى اگر درست نباشد كه «موجود برترين» موجود است، بايد درست باشد كه «موجود برترين معدوم است.» پس صغراى قياس مذكور در فرض انكار هستى «موجود برترين» روشن است. اما در توضيح كبراى آن، مى‌توان چنين گفت: هيچ يك از معدوم‌ها مصداقى از مفهوم «موجود» نيست (و گرنه چنين معدومى، هم مصداق معدوم خواهد بود و هم مصداق موجود، و اين تناقض است.) پس «هيچ معدومى موجود نيست» و به طريق اولى، بايد پذيرفت كه «هيچ معدومى موجود برترين نيست»؛ زيرا اگر معدومى «موجود برترين» باشد در اين صورت، بايد او «موجود» نيز باشد؛ چون «موجود برترين» اخص از «موجود» است و صدق اخص بر چيزى مستلزم صدق اعم بر اوست. بنابراين، اگر معدومى «موجود برترين» باشد بايد «موجود» نيز باشد، و حال آنكه موجود بودن معدوم تناقض است. پس معدوم بودن چيزى نه تنها موجود بودن را از او سلب مى‌كند، بلكه موجود برترين بودن را نيز از او سلب مى‌نمايد. پس «هيچ معدومى موجود برترين نيست.» بنابراين، كبراى قياس هم روشن شد.

حال مى‌گوييم: اگر «موجود برترين» معدوم باشد در اين صورت، او مصداقى از موضوع گزاره «هيچ معدومى موجود برترين نيست» مى‌گردد و چون در اين گزاره «موجود برترين» از همه معدوم‌ها سلب شده است، در نتيجه، بايد «موجود برترين» از «موجود برترين» (كه اينك معدوم فرض شده) سلب گردد؛ يعنى بايد پذيرفت كه «موجود برترين» موجود برترين نيست، و اين خلف و تناقض در متن واقع است؛ زيرا وقتى گفته مى‌شود: «موجود برترين»، موجود برترين نيست و معنايش اين است كه چيزى كه در گستره واقعيت‌ها مصداق مفهوم «موجود برترين» است، در گستره واقعيت‌ها مصداق مفهوم «موجود برترين» نيست. روشن است كه اين خلف و تناقض در متن واقعيت‌هاست و اين اولين خلفى است كه لازم مى‌آيد.

خلف دومى كه لازم مى‌آيد در مفهوم «موجود برترين» است. توضيح آنكه وقتى پذيرفتيم در متن واقع، «موجود برترين» معدوم است، بايد مفهوم «موجود برترين» نيز از مفهوم «موجود» و «برترين» تخليه شود؛ زيرا مفهوم «موجود» و «برترين» به عنوان مقوّم ذاتى، در درون مفهوم و معناى «موجود برترين» اخذ شده‌اند و اگر مفهوم «موجود برترين» از مفهوم «موجود» و «برترين» تخليه نشود مصداق اين مفهوم به خاطر اينكه مصداق ذاتيات اين مفهوم نيز هست، بايد مصداق مفهوم «موجود» نيز باشد (وگرنه مصداق مفهوم «موجود برترين» نيز نخواهد بود) و در اين صورت، مصاديق مفهوم «موجود برترين» با صدق مفهوم «موجود»، كه در اين مفهوم اخذ شده است، موجود خواهند بود، نه معدوم، كه اين خلاف فرض معدوم بودن آنهاست و بنابراين به خاطر حفظ معدوم بودن مصاديق اين مفهوم و براى رهايى از اين خلف، بايد مفهوم «موجود برترين» را از مفاهيم حاكى از موجوديت مصداق، خالى كرد كه در اين صورت، مفهوم «موجود برترين» مفهوم «موجود برترين» نخواهد بود و خلف در مفهوم لازم مى‌آيد.

توضيح بيشتر آنكه وقتى در گزاره‌اى ايجابى گفته مى‌شود ـ مثلا ـ «ج، ب است» معناى اين گزاره ايجابى آن است كه چيزى كه مصداق مفهوم «ج» است، مصداق مفهوم «ب» نيز هست و در نتيجه، بايد دو وصف عنوانى موضوع و محمول در مصاديق موضوع، متحدالمصداق باشند و به همين دليل اگر بخواهيم گزاره موجبه درستى داشته باشيم، بايد بين دو وصف عنوانى موضوع و محمول منافات و ناسازگارى برقرار نباشد، بلكه بايد آنها بتوانند در مصاديق مشترك با هم جمع شوند. بر اين اساس، وقتى پذيرفتيم كه «موجود برترين معدوم است» معناى اين گزاره آن است كه دو مفهوم «موجود برترين» و «معدوم» متحدالمصداق‌اند؛ يعنى هر چيزى مصداق مفهوم «موجود برترين» است، مصداق مفهوم «معدوم» نيز هست و چون ما مى‌خواهيم چيزهايى را كه مصداق مفهوم «موجود برترين» هستند معدوم بدانيم، نبايد اين مصاديق از ناحيه انطباق مفاهيم مأخوذ در خود اين مفهوم، ملزم به موجود بودن باشند، وگرنه چنين مفهومى ممكن نيست با مفهوم «معدوم» متحدالمصداق باشد. پس براى اينكه بتوان گفت افراد و مصاديق مفهوم «موجود برترين» مصداق مفهوم «معدوم» نيز هستند، بايد خود اين مفهوم از مقوّمات و ذاتياتى كه صدق مفهوم آنها با صدق مفهوم «معدوم» ناسازگار است خالى باشد، وگرنه همين كه خواستيم مصاديق اين مفهوم را معدوم بدانيم ـ چون در ابتدا بايد مفهوم وصف عنوانى موضوع، يعنى مفهوم «موجود برترين» بر آن مصاديق صادق باشد ـ در اين صورت، صدق آن مفاهيمِ ناسازگار با صدق مفهوم «معدوم»، مانع از صدق مفهوم «معدوم» مى‌شود و بنابراين، آن مصاديق، معدوم نخواهند بود، و اين خلاف فرض معدوم بودن آنهاست. پس براى حفظ معدوم بودن مصاديق مفهوم «موجود برترين» و براى اينكه مصاديق اين مفهوم، معدوم باشد، بايد مفاهيم ناسازگار با صدق مفهوم «معدوم» را از مفهوم «موجود برترين» تخليه كرد. پس بايد ذاتيات تشكيل دهنده اين مفهوم يعنى مفهوم «موجود» و «برترين» (كه صدق مفهوم هر يك، با صدق مفهوم «معدوم» ناسازگار است) از اين مفهوم تخليه شود تا مانع صدق مفهوم «معدوم» نشود و اين مستلزم آن است كه مفهوم و معناى «موجود برترين»، مفهوم و معناى «موجود برترين» نباشد و اين خلف در مفهوم و معناى «موجود برترين» است. پس اگر «موجود برترين» در خارج ذهن واقعاً معدوم باشد، لازم مى‌آيد كه معناى «موجود برترين» نيز از خود همين معنا سلب شود؛ چون ـ همان‌گونه كه گفته شد ـ بايد مفهوم «معدوم» با مفهوم «موجود برترين» متحدالمصداق باشد، اما مفهوم «موجود»، كه بخشى از مفهوم «موجود برترين» است، مانع اتحاد مصاديق آن دو مفهوم است. بنابراين بايد با حذف اين مانع، زمينه اتحاد را فراهم كرد تا بتوان آن مصاديق را معدوم دانست و در اين صورت مفهوم «موجود برترين» از ذاتيات درونى خود محروم مى‌گردد و با حذف ذاتيات او، ديگر اين مفهوم، اين مفهوم نيست و اينجاست كه مى‌توان گفت: برهان آنسلم پلى است از عالم ذهن به عالم خارج و او در اين كار به خوبى موفق بوده است.

خلف سوم اين است كه چون روشن شد مفهوم و معناى «موجود برترين» مفروض، مفهوم و معناى «موجود برترين» نيست، بر اين اساس، براى تشكيل مفهوم و معناى «موجود برترين» بايد سراغ مفهوم و معناى ديگر برويم كه با داشتن مقوّمات درونى تشكيل دهنده مفهوم «موجود برترين»، شرط تشكيل مفهوم و معناى «موجود برترين» فراهم شود؛ يعنى كمالات و ذاتياتى كه مفهوم اول نداشت و به خاطر نداشتن آنها از اينكه مفهوم و معناى «موجود برترين» باشد، محروم شده بود. بايد اين مفهوم دومى آنها را دارا باشد تا با داشتن آنها بتواند مفهوم و معناى «موجود برترين» داشته باشد و در اين صورت، در واقع، مفهوم «موجود برترين» مفهومى خواهد بود مغاير با آنچه ابتدا مفهوم «موجود برترين» فرض شده بود و به لحاظ تقرّر مفهومى، برتر و كامل‌تر از مفهوم و معناى اولى خواهد بود، اين نيز خلف ديگرى است؛ چون فرض اين بود كه آن مفهوم اول، مفهوم و معناى «موجود برترين» است، اما حالا مجبوريم مفهوم ديگرى را به جاى آن قرار دهيم. بنابراين، چون معدوم بودن «موجود برترين» با اين اشكالات مواجه است، بايد آن به عنوان يك واقعيت خارجى موجود باشد، وگرنه گرفتار اين خلف‌ها و تناقضات خواهيم شد.

انتقادات وارد بر برهان آنسلم و پاسخ به آنها

برهان آنسلم از همان ابتداء طرح تا به امروز، مورد نقد، تأييد و نقض و ابرام‌هايى واقع شده است:

اشكال اول

اولين نقد كه به صورت يك اشكال نقضى است، توسط معاصر او، گونيلو، مطرح گرديد. او مى‌گويد: نظير اين برهان را در مورد جزيره‌اى كه كامل‌تر از آن ممكن نيست مى‌توان جارى ساخت و بنابراين، بايد چنين جزيره‌اى وجود داشته باشد، وگرنه كامل‌ترين جزيره، كامل‌ترين جزيره نخواهد بود و اين خلف است.[٢]

پاسخ: در پاسخ به اين اشكال و اشكال‌هايى نظير اين، بايد به نكاتى توجه نمود:

نكته اول: مفاهيم را به لحاظ مصداقشان مى‌توان به سه دسته تقسيم نمود:

يك دسته مفاهيمى هستند كه نمى‌توانند با مفهوم «معدوم» متحدالمصداق باشند و از اين‌رو، مصداقشان همواره از سنخ موجودات است؛ يعنى مصداق معدوم ندارند؛ مثل مفهوم «موجود» كه اگر چيزى بخواهد مصداق اين مفهوم باشد، بايد از سنخ حقايق موجود باشد؛ زيرا مفهوم «موجود» بر معدومات صادق نيست تا بتوان معدومات را مصداقى براى آن مفهوم قرار داد.

دسته دوم مفاهيمى هستند كه حتماً با مفهوم «معدوم» متحدالمصداق‌اند و از اين‌رو، مصداقشان همواره از سنخ معدومات است يعنى مصداقى ندارد كه از سنخ موجودات باشد؛ مثل مفهوم «ممتنع الوجود» كه همواره مصداق مفروض آن از معدومات است؛ زيرا شىء موجود، داراى وجود است، و حال آنكه صدق مفهوم «ممتنع الوجود» بر چيزى، به معناى آن است كه آن چيز، وجود برايش محال و ناممكن است. پس نمى‌توان يك شىء موجود را مصداق مفهوم «ممتنع الوجود» قرار داد.

دسته سوم مفاهيمى هستند كه مى‌توانند با مفهوم «معدوم» متحدالمصداق باشند و از اين‌رو، مصداقشان مى‌توانند از سنخ موجودات و يا از سنخ معدومات باشند مثل مفهوم انسان، دريا و سيب كه هر يك از اين مفاهيم مى‌تواند مصداق موجود و يا مصداق معدوم داشته باشد؛ چون در هيچ يك از مفاهيم انسان، دريا و سيب هستى و نيستى به طور روشن يا پنهان اخذ نشده است؛ مثلا، انسان‌هايى كه بعداً بوجود مى‌آيند اكنون معدومند و از اين‌رو، مى‌توان انسان را به صفت «معدوم» متصف كرد و گفت: «انسان‌هاى معدوم.» بنابراين، مفهوم «انسان» مى‌تواند مصداق معدوم داشته باشد؛ يعنى دو مفهوم «انسان» و «معدوم» مى‌توانند متحدالمصداق باشند؛ چنانكه مى‌توانند مصداق موجود داشته باشند؛ يعنى دو مفهوم «انسان» و «موجود» مى‌توانند متحدالمصداق باشند.

نكته دوم: مفهوم «موجود برترين» در تقسيم‌بندى مزبور از دسته اول است؛ زيرا اين مفهوم، مركب از دو بخش است: يكى مفهوم «موجود» كه روشن است اين مفهوم نمى‌تواند متحدالمصداق با مفهوم «معدوم» باشد. بنابراين هيچ گاه مصداقش نمى‌تواند از معدومات باشد. ديگرى هم مفهوم «برترين» است كه چون در اينجا مراد از «برترين»، برترين در موجوديت و هستى است، پس ملاك برترين در تركيب «موجود برترين» عبارت است از: بودن بيشترين و عالى‌ترين كمالات هستى در آن «موجود» مفروض، و روشن است كه كمالات هستى از سنخ هستى‌اند. بنابراين، مصداق مفروض اين بخش از مفهوم هم حتماً از سنخ موجودات خواهد بود. پس مصداق مفهوم «موجود برترين» (در صورتى كه مصداقى داشته باشد) حتماً از سنخ موجودات است و از اين‌رو، مفهوم «موجود برترين» نمى‌تواند با مفهوم «معدوم» متحدالمصداق باشد. پس اگر چيزى معدوم باشد، ديگر نمى‌تواند مصداق مفهوم «موجود برترين» نيز باشد؛ چون مفهوم «موجود»، آن هم موجودى كه بيشترين موجوديت و عالى‌ترين هستى را داشته باشد، نمى‌تواند با مفهوم «معدوم» متحدالمصداق باشد و ممكن نيست كه بر معدومات، كه بهره‌اى از موجوديت ندارند، صدق كند. بدين روى، هيچ معدومى مصداق مفهوم «موجود برترين» نيست. پس مى‌توان گفت: «هيچ معدومى، موجود برترين نيست» و از همين جا، مى‌توان نتيجه گرفت كه اگر چيزى معدوم باشد حتماً آن چيز «موجود برترين» نيست؛ چون دو مفهوم «معدوم» و «موجود برترين» نمى‌توانند متحدالمصداق باشند. از اين‌رو، اگر فرض كرديم چيزى معدوم است، ديگر نمى‌توان گفت: او «موجود برترين» نيز هست و به همين دليل، اگر فرض كرديم كه «موجود برترين» معدوم است، بايد نتيجه گرفت. چنين موجود برترينى واقعاً موجود برترين نيست؛ چون فرض معدوم بودنش، آن را از موجود برترين بودن ساقط مى‌كند و اين يكى از خلف‌هايى است كه در كلام آنسلم بدان اشاره شده است و آن را مى‌توان به شكل يك قياس منطقى، اينچنين ارائه كرد؛ چون شما از يك‌سو فرض كرده‌ايد «موجود برترين معدوم است» و از سوى ديگر ثابت شد كه «هيچ معدومى موجود برترين نيست»، اين دو گزاره يك قياس اقترانى شكل اول تشكيل مى‌دهند بدين صورت:

«موجود برترين معدوم است.»

«هيچ معدومى موجود برترين نيست.»

طبق شكل اول، نتيجه مى‌دهد: «موجود برترين، موجود برترين نيست.»

و اين خلف و محال است. پس نمى‌توان «موجود برترين» را معدوم دانست. از اين‌رو، استدلال آنسلم در مورد موجود بودن «موجود برترين» با اشكالى مواجه نيست و به نتيجه مطلوب منتهى مى‌شود، بر خلاف اشكال نقضى گونيلو در مورد «جزيره برترين». در آنجا، نظير استدلال آنسلم جارى نيست و از اين‌رو، نمى‌توان به اين نتيجه رسيد كه «جزيره برترين موجود است»؛ زيرا مفهوم «جزيره برترين» از دسته سوم مفاهيم مذكور است؛ يعنى مى‌تواند مصداق معدوم و يا مصداق موجود داشته باشد؛ چون هستى و نيستى هيچ كدام در معناى آن اخذ نشده است و به همين دليل، اين مفهوم از صدق بر معدومات ابايى ندارد و مى‌تواند با مفهوم «معدوم» متحدالمصداق باشد. جزيره‌اى كه بعداً به وجود مى‌آيد اكنون معدوم است و از اين‌رو، چنين جزيره‌اى اكنون معدوم است. بنابراين مفهوم «جزيره» يا جزيره‌اى كه در جزيره بودن عالى‌ترين است، مى‌تواند مصداق معدوم داشته باشد؛ چنانكه مى‌تواند مصداق موجود داشته باشد. پس مفهوم «جزيره برترين» مى‌تواند با مفهوم «معدوم» متحدالمصداق باشد (برخلاف مفهوم «موجود برترين» كه نمى‌توانست با مفهوم «معدوم» متحدالمصداق باشد) به همين دليل، فرض معدوم بودن «جزيره برترين» با «جزيره برترين» بودن آن سازگارى دارد و آن را از «جزيره برترين» بودن خارج نمى‌كند؛ يعنى معدوم بودن منافاتى با «جزيره برترين» بودن ندارد و از اين‌رو، اگر چيزى معدوم بود نمى‌توان از معدوم بودن آن نتيجه گرفت كه آن چيز، مصداق مفهوم «جزيره برترين» نيست؛ چون مفهوم «جزيره برترين» مى‌تواند با مفهوم «معدوم» متحدالمصداق باشد و بنابراين، اينجا كار به خلف فرض منتهى نمى‌شود. پس استدلال آنسلم در مورد «جزيره برترين» جارى نيست.

به بيان منطقى، در مورد «موجود برترين» يك گزاره كلى صادق است و آن اينكه «هيچ معدومى، موجود برترين نيست»؛ چون مفهوم «موجود برترين» نمى‌تواتست با مفهوم «معدوم» متحدالمصداق باشد. اما در مورد «جزيره برترين» آن گزاره كلى صادق نيست؛ يعنى نمى‌توان گفت: گزاره «هيچ معدومى جزيره برترين نيست» درست است؛ چون مفهوم «جزيره برترين» مى‌تواند با مفهوم «معدوم» متحدالمصداق باشد؛ يعنى مى‌توان گفت: «برخى معدوم‌ها جزيره برترين‌اند» و بنابراين، آن قياس شكل اول را، كه در صورت معدوم بودن «موجود برترين»، مى‌توانستيم در مورد «موجود برترين» تشكيل دهيم و به خلف برسيم، در مورد «جزيره برترين» در صورت معدوم بودن آن، نمى‌توانيم تشكيل دهيم و به خلف برسيم؛ يعنى نمى‌توان در فرض معدوم بودن «جزيره برترين»، اين قياس را تشكيل دهيم كه بگوييم: «جزيره برترين معدوم است» و «هيچ معدومى جزيره برترين نيست» تا نتيجه دهد: «جزيره برترين، جزيره برترين نيست.» اين قياس درست نيست؛ چون كبراى آن باطل است؛ زيرا دو مفهوم «جزيره برترين» و «معدوم» مى‌توانند متحدالمصداق باشند، بر خلاف دو مفهوم «موجود برترين» و «معدوم» و بنابراين، اشكال نقضى گونيلو وارد نيست.

اشكال دوم

برهان آنسلم با مثال ديگرى نيز مورد نقض قرار گرفته است؛ بدين صورت كه گفته شده: ما مى‌توانيم اين برهان را در مورد «موجود برترين دوم» جارى سازيم و بگوييم: «موجود برترين دوم» موجود است؛ زيرا اگر او معدوم باشد، به همان بيان آنسلم، بايد بپذيريم كه «موجود برترين دوم» موجود برترين نيست و اين خلف است. بنابراين، برهان آنسلم اگر درست باشد، نتيجه مى‌دهد كه «موجود برترين دوم» نيز موجود است، و حال آنكه پذيرفتن هستى «موجود برترين دوم» شرك است و وجود شريك البارى محال و ناممكن.[٣]

پاسخ: اين نقض نيز بر برهان آنسلم وارد نيست؛ زيرا مفهوم «موجود برترين دوم» از مفاهيمى است كه با مفهوم «معدوم» متحدالمصداق است و از اين‌رو، فرض معدوم بودن «موجود برترين دوم» به خلف منجر نمى‌شود تا مورد نقضى براى برهان آنسلم باشد.

توضيح آنكه در صورت دوتا بودن «موجود برترين»، هر يك از آن دو علاوه بر قدر مشترك، بايد خصيصه‌اى مخصوص به خود داشته باشد كه به وسيله آن، از ديگرى تمايز يابد و در اين صورت، هر دو مركّب از دو جزء مشترك و مخصوص خواهند بود و در نتيجه، هر دو وابسته به اجزاى خود و معلول خواهند بود. و روشن است كه حقيقت معلولى و وابسته به غير نمى‌تواند «موجود برترين» باشد؛ چون علت او از او برتر است، و نيز چيزى كه همه كمالات اين معلول را داشته باشد ولى وابسته به علتى نباشد، از چنين معلولى برتر است؛ زيرا خود وابستگى نوعى نقص است كه موجب افت مرتبه وجود آن مى‌شود. بنابراين، هيچ حقيقت معلولى و وابسته به غيرى نمى‌تواند «موجود برترين» باشد. بر اين اساس «موجود برترين دوم» به خاطر وابستگى واقعاً مصداقى از مفهوم «موجود برترين» نيست، و حال آنكه فرض ما اين بود كه آن مصداق مفهوم «موجود برترين» است. پس تعدّد «موجود برترين» با موجود برترين بودن آن منافات دارد. بنابراين، مفهوم تركيبى «موجود برترين دوم» يك مفهوم متناقض است؛ مثل مفهوم «مثلث بى زاويه» يعنى همان گونه قيد بى زاويه، مثلث را از مثلث بودن ساقط مى‌كند، دوم بودن هم «موجود برترين» را از «موجود برترين» بودن ساقط مى‌كند. بنابراين، جمع بين «موجود برترين» و «دوم» مستلزم جمع بين دو مفهوم ناسازگار و متناقض است و بدين‌روى، به خاطر اشتمال مفهوم «موجود برترين دوم» بر تناقض، مصداقش نمى‌تواند از حقايق موجود باشد، بلكه او حتماً از معدومات است و بنابراين، مفهوم «موجود برترين دوم» با مفهوم «معدوم» متحدالمصداق است (به خلاف مفهوم «موجود برترين» كه نمى‌توانست با مفهوم «معدوم» متحدالمصداق باشد) و از اين‌رو، فرض معدوم بودن «موجود برترين دوم» نه تنها به خلف نمى‌انجامد، بلكه اصلا چنين چيزى حتماً بايد معدوم باشد.

به بيان ديگر، آن قياس شكل اول، كه در صورت معدوم بودن «موجود برترين» مى‌توانستيم در مورد «موجود برترين» تشكيل دهيم و به خلف برسيم، در مورد «موجود برترين دوم» در صورت معدوم بودن آن، تشكيل نمى‌شود تا به خلف برسيم؛ يعنى نميك‌توان در فرض معدوم بودن «موجود برترين دوم»، اين قياس را تشكيل داد و گفت: «موجود برترين دوم، معدوم است» و «هيچ معدومى موجود برترين دوم نيست»، تا نتيجه دهد: «موجود برترين دوم، موجود برترين دوم نيست.» اين قياس درست نيست؛ چون كبراى آن باطل است؛ زيرا دو مفهوم «موجود برترين دوم» و «معدوم» مى‌توانند متحدالمصداق باشند، بر خلاف دو مفهوم «موجود برترين» و «معدوم». پس جريان استدلال آنسلم در مورد «موجود برترين دوم» به خلف منجر نمى‌شود تا براى فرار از آن ملزم باشيم بگوييم: «موجود برترين دوم» موجود است و در نتيجه، اين استدلال با اين مثال هم نقض نمى‌گردد.

اشكال سوم (اشكال كانت بر تقرير دكارت)

دكارت برهان آنسلم را با بيان جديدى تقرير كرد. در بيان او چنين آمده است: «با وضوح مى‌بينيم كه وجود از ماهيت خداوند به همان اندازه انفكاك ناپذير است كه تساوى مجموع سه زاويه با دو قائمه از ماهيت مثلث قائم‌الزاويه و يا مفهوم كوه از مفهوم درّه. بنابراين، تصور ذات كامل مطلقى كه فاقد وجود باشد، همان قدر مطرود ذهن است كه بخواهيم كوهى را بدون درّه تصور كنيم.»[٤]

كانت با توجه به تقرير دكارت، اين اعتراض را ميك‌كند كه اگر مثلثى را وضع كنيم و در عين حال، سه زاويه آن را وازنيم اين متناقض است، ولى اگر مثلث را همراه سه زاويه آن يكجا منكر شويم اين ديگر به هيچ روى تناقض نيست. درست همين امر درباره مفهوم «هستى‌مند مطلقاً ضرورى» نيز صدق مى‌كند. اگر شما هستى او را رفع كنيد اين شىء را همراه با همه محمولاتش رفع كرده‌ايد و ديگر تناقضى به وجود نمى‌آيد.[٥]

پاسخ: اشكال كانت بر تقرير دكارت از برهان آنسلم وارد نيست؛ زيرا كانت به تفاوت مفهوم «مثلث» با مفهوم «موجود برترين» و يا «هستى‌مند مطلقاً ضرورى» توجه نداشته است. هستى و نيستى، هيچ كدام در مفهوم «مثلث» اخذ نشده است و از اين‌رو، مفهوم مى‌تواند با مفهوم مزبور «معدوم» متحدالمصداق باشد و به خاطر همين نكته، ما مى‌توانيم بدون هيچ تناقضى يكجا وجود مثلث را با همه لوازم و محمولاتش منكر شويم (چنانكه كانت خود تصريح كرده است) و آن را معدوم بدانيم. اما مفهوم «موجود برترين» و يا مفهوم «هستى‌مند مطلقاً ضرورى» اين چنين نيست؛ زيرا مفهوم «موجود» و يا «هستى‌مند» بخشى از اين مفاهيم است و بدين روى، اين‌گونه مفاهيم نمى‌توانند با مفهوم «معدوم» متحدالمصداق باشند، وگرنه تناقض لازم مى‌آيد؛ چون بايد هم مفهوم «موجود» و هم مفهوم «معدوم» بر مصاديق مشترك بين دو مفهوم «موجود برترين» و «معدوم» صدق كند. پس بايد مصاديق مشترك، هم موجود باشند و هم معدوم، و اين به روشنى تناقض است، بنابراين، انكار وجود مثلث به تناقض نمى‌انجامد، اما انكار وجود «موجود برترين» و يا «هستى‌مند مطلقاً ضرورى» مستلزم تناقض است؛ زيرا وقتى گفته مى‌شود: «موجود برترين معدوم است»، معناى گزاره مزبور اين است كه چيزى كه مصداق مفهوم «موجود برترين» است مصداق مفهوم «معدوم» نيز هست. بنابراين، چنين مصداقى بايد هم مصداق مفهوم «موجود» باشد و هم مصداق مفهوم «معدوم» و اين آشكارا تناقض است و ناممكن. پس نمى‌توان گفت: «موجود برترين معدوم است»، بلكه بايد او حتماً موجود باشد. بنابراين، اشكال كانت بر تقرير دكارت از برهان آنسلم وارد نيست و ناشى از خلط بين اقسام مختلف مفاهيم و عدم تفكيك بين آنهاست.

اشكال سوم (اشكال راسل)

راسل گزاره‌هاى هلّيه بسيطه را چنين تحليل مى‌كند كه «xها موجودند»؛ بدين معنا كه موجوداتى هستند كه مطابق و مصداق «x» هستند و نيز انكار اينكه «x»ها موجودند به معناى آن است كه «هيچ موجودى كه x باشد نيست.» بنابراين، نقش وجود داشتن ارائه مصداقى است براى يك مفهوم مفروض، و «گاوها موجودند» بيانى نيست درباره گاوها دال بر اينكه آنها صفت «وجود» را دارند، بلكه بيانى است درباره مفهوم يا ماهيت گاو دال بر اينكه اين ماهيت مصاديقى دارد. و اگر چنين است پس سؤال درست آن است كه بگوييم: آيا مفهوم «موجود برترين» مصداقى دارد يا نه.[٦]

پاسخ: اشكال راسل نيز ناموفق است؛ زيرا بر فرض قبول ادعاى راسل در تفسير معناى گزاره‌هاى هلّيه بسيطه، باز مى‌توان برهان آنسلم را با همين تحليل راسل بازسازى نمود و به نتيجه رسيد؛ بدين صورت كه ادعا مى‌كنيم: گزاره «برخى موجودها، موجود برترين‌اند» درست است؛ زيرا اگر اين گزاره درست نباشد بايد نقيضش درست باشد؛ يعنى بايد گفت گزاره «هيچ موجودى موجود برترين نيست» درست است، و اگر اين گزاره درست باشد، بايد عكس مستوى آن هم درست باشد؛ يعنى بايد پذيرفت: «هيچ موجود برترينى موجود نيست.» اما اين گزاره به خاطر اشتمال بر تناقض، باطل و نادرست است؛ چون معناى اين گزاره آن است كه چيزهايى كه مصداق مفهوم «موجود برترين» هستند مصداق مفهوم «موجود» نيستند. ولى اين معنا مشتمل بر تناقض است؛ چون وقتى مفهوم «موجود برترين» بر آن مصاديق صدق كند، مفهوم «موجود» هم حتماً صدق مى‌كند؛ زيرا مفهوم «موجود برترين» اخصّ از مفهوم «موجود» است و صدق مفهوم اخص بر چيزى مستلزم صدق مفهوم اعم بر آن است. بنابراين، چون بر آن مصاديق مفهوم «موجود برترين» صدق مى‌كند بايد حتماً مفهوم «موجود» هم صدق كند. ولى از يك‌سو، فرض بر اين است كه مفهوم «موجود» بر اين مصاديق صدق نمى‌كند (چون در محمول اين گزاره اين مفهوم سلب شده است.) پس اين مصاديق هم مصداق مفهوم «موجود» هستند و هم نيستند، و اين آشكارا تناقض است و باطل. پس اين گزاره عكس، به خاطر اشتمال بر تناقض باطل است و نادرستى اين گزاره عكس، نتيجه مى‌دهد كه گزاره اصل ـ يعنى گزاره «هيچ موجودى، موجود برترين نيست» ـ نيز باطل و نادرست است؛ چون نادرستى عكس مستلزم نادرستى گزاره اصل است و با نادرستى گزاره اصل، بايد پذيرفت نقيض آن صادق و درست است؛ يعنى بايد گفت: «برخى موجودها، موجود برترين‌اند» و اين همان چيزى است كه راسل در اثبات هستى خداوند خواهان آن است.

اشكال چهارم (اشكال شهيد مطهّرى)

شهيد مطهّرى نيز برهان آنسلم را ناكافى دانسته، مى‌گويد: «در اين تقرير، وجود به منزله يك صفت خارجى بر ذات اشيا فرض شده؛ يعنى براى اشيا قطع نظر از وجود، ذات و واقعيتى فرض شده است، آن گاه گفته شده كه وجود، لازمه ذات بزرگ‌تر است؛ چه اگر ذات بزرگ‌تر وجود نداشته باشد، ذات بزرگ‌تر نخواهد بود... تفكيك ذات اشيا از وجود در ظرف خارج و توهّم اينكه وجود براى اشيا از قبيل عارض و معروض و لازم و ملزوم است، اشتباه محض است.»[٧]

پاسخ: در پاسخ اين اشكال، دو نكته قابل طرح است:

اولا، هيچ‌يك از تقريرهاى برهان آنسلم بر عروض خارجى وجود بر ماهيت مبتنى نيست و نكته‌اى دالّ بر اين دعوى وجود ندارد، بلكه به عكس، مى‌توان اين برهان را دليلى بر اتحاد وجود و ماهيت در «موجود برترين» دانست؛ زيرا به مجرّد نفى وجود از «موجود برترين» در خارج از ذهن، «موجود برترين»، هم هستى خود را در خارج از دست مى‌دهد و هم ماهيتِ «موجود برترين» بودن خود را؛ چون «موجود» به عنوان يك مقوّم ذاتى در درون حقيقت «موجود برترين» مأخوذ است و بنابراين، سلبش از حقيقت «موجود برترين» در خارج از ذهن، در عين آنكه نافى موجوديت اين حقيقت است، نافى ذاتى اين حقيقت از اين حقيقت، در خارج نيز هست، وگرنه مصاديق اين ماهيت با صدق مفهوم «موجود»، كه در ماهيت «موجود برترين» مأخوذ است، هنوز موجود خواهد بود كه خلاف فرض موجود نبودن او در خارج است. پس با يك نفى، هم نفى وجود از او در خارج از ذهن مى‌شود و هم نفى حقيقتِ اين حقيقت، و اين به روشنى، هنگامى است كه وجود و ماهيت او يكى باشد.

ثانياً، بر فرض كه در اينجا وجود عارض ذات «موجود برترين» باشد، ولى با اين حال، اين برهان تمام است؛ زيرا با نفى وجود از «موجود برترين»، گرفتار اين تناقض مى‌شويم كه «موجود برترين» موجود برترين نيست و اين تناقض پذيرفتنى نيست، خواه بگوييم: نفى وجود از «موجود برترين» بعينه همان نفى حقيقت «موجود برترين» از حقيقت «موجود برترين» است و خواه بگوييم: نفى وجود از او مستلزم نفى حقيقت «موجود برترين» از حقيقت «موجود برترين» است. به هر روى، با نفى وجود از «موجود برترين»، گرفتار تناقض هستيم، چه با يك نفى و چه با دو نفى، و اين پذيرفته نيست.

اشكال پنجم

برخى بر برهان آنسلم اشكال ديگرى كرده و گفته‌اند: نبود «موجود برترين» در خارج از ذهن ملازم با اين نيست كه مفهوم «موجود برترين» از خودش سلب گردد و به خلف منجر گردد؛ زيرا كامل‌ترين بودن مفهوم خداوند وقتى خدشه‌دار مى‌شود كه مفهوم هستى و مفهوم موجود بودن از آن به حمل اولى سلب شود، در حالى كه اگر خداوند در خارج موجود نباشد سلب مفهوم وجود و سلب كمال به حمل اولى از آن نتيجه گرفته نمى‌شود.[٨]

پاسخ: پاسخ اين اشكال نيز از تقرير اصل برهان معلوم شد؛ چنانكه توضيح داديم: نبود «موجود برترين» در خارج از ذهن ملازم با اين است كه مفهوم «موجود برترين» نيز از خودش سلب گردد؛ زيرا وقتى گفته مى‌شود: مثلا، «ج، ب است» معناى اين گزاره ايجابى آن است كه هر چيزى كه مصداق مفهوم «ج» است مصداق مفهوم «ب» نيز هست و در نتيجه بايد دو وصف عنوانى موضوع و محمول در مصاديق موضوع، متحدالمصداق باشند و به همين دليل، نبايد بين دو وصف عنوانى موضوع و محمول منافات و ناسازگارى برقرار باشد، بلكه بايد آنها بتوانند در مصاديق مشترك با هم جمع شوند. بر اين اساس، وقتى پذيرفته‌ايم كه «موجود برترين، معدوم است»، معناى اين گزاره آن است كه دو مفهوم «موجود برترين» و «معدوم»، متحدالمصداق‌اند؛ يعنى هر چيزى مصداق مفهوم «موجود برترين» است مصداق مفهوم «معدوم» نيز هست، و چون ما مى‌خواهيم چيزهايى را كه مصداق اين مفهومند معدوم بدانيم، نبايد اين مصاديق از ناحيه انطباق مفاهيم مأخوذ در خود اين مفهوم، ملزم به موجود بودن باشد، وگرنه چنين مفهومى ممكن نيست با مفهوم «معدوم» متحدالمصداق باشد. پس براى اينكه بتوان گفت افراد و مصاديق مفهوم «موجود برترين» مصداق مفهوم «معدوم» نيز هستند، بايد خود اين مفهوم از مقوّمات و ذاتياتى كه صدق مفهوم آنها ناسازگار با صدق مفهوم «معدوم» است خالى باشد، وگرنه همين كه خواستيم مصاديق اين مفهوم را معدوم بدانيم ـ چون در ابتدا بايد مفهوم وصف عنوانى «موجود برترين» بر آن مصاديق صادق باشد ـ در اين صورت، صدق آن مفاهيمِ ناسازگار با صدق مفهوم «معدوم» مانع از صدق مفهوم «معدوم» مى‌شود و بنابراين، آن مصاديق، معدوم نخواهند بود كه اين خلاف فرض معدوم بودن آنهاست. پس براى اينكه مصاديق مفهوم «موجود برترين» معدوم باشند بايد ذاتيات تشكيل دهنده اين مفهوم ـ يعنى «موجود» و «برترين» (كه صدق مفهوم هر يك، ناسازگار با صدق مفهوم «معدوم» است) ـ از اين مفهوم تخليه شوند تا مانع صدق مفهوم «معدوم» نشوند و اين مستلزم آن است كه مفهوم و معناى «موجود برترين» مفهوم و معناى «موجود برترين» نباشد و اين خلف در مفهوم و معناى «موجود برترين» است. پس اگر «موجود برترين» در خارج ذهن واقعاً معدوم باشد، لازم مى‌آيد كه معناى «موجود برترين» نيز از خود همين معنا سلب شود و از ذاتيات درونى خود محروم گردد و بنابراين، مى‌توان گفت: برهان آنسلم پلى است از عالم ذهن به عالم خارج، و او در اين كار به خوبى موفق بوده است.

علاوه بر آن، در توضيح اصل برهان روشن ساختيم: در فرض معدوم بودن «موجود برترين» در خارج از ذهن، خلف و تناقض در عالم واقع نيز لازم مى‌آيد؛ چون «هيچ معدومى موجود نيست» و به طريق اولى، «هيچ معدومى موجود برترين نيست» و بنابراين، اگر «موجود برترين» معدوم باشد، مى‌توان يك قياس اقترانى شكل اول به صورت ذيل تشكيل داد:

«موجود برترين معدوم است» و «هيچ معدومى موجود برترين نيست» كه طبق شكل اول نتيجه مى‌دهد: «موجود برترين، موجود برترين نيست» و اين خلف در متن واقعيت‌هاست. بنابراين، بر فرض كه برهان آنسلم در رسيدن به خلف در مفهوم «موجود برترين» نارسا مى‌بود، باز هم اين برهان در اثبات مدعاى اصلى موفق بوده است.

تذكر

نكته اول: گرچه برهان آنسلم در اثبات هستى «موجود برترين» موفق و تام بوده، اما در اثبات اينكه «موجود برترين» همان واجب‌الوجود بالذات است، نياز به بيان زايدى دارد و آن اينكه اگر «موجود برترين» واجب‌الوجود نباشد معلول علتى خواهد بود، و اگر معلول علتى باشد باز گرفتار خلف مى‌شويم؛ زيرا اولا، هر معلولى نسبت به وجود علت خود ناقص است. بنابراين، در اين صورت، او «موجود برترين» نخواهد بود، و حال آنكه فرض بر اين است كه او «موجود برترين» است و اين خلف است. ثانياً، به خاطر تأخّر هر معلولى از علت خود، هيچ معلولى در مرتبه تحقّق علت خود، موجود نيست. پس اگر «موجود برترين» معلول علتى باشد، در برخى از مراتب هستى معدوم است و ـ چنانكه در اصل برهان توضيح داديم ـ نفى وجود از «موجود برترين» از چند جهت به خلف و تناقض منجر مى‌شود. پس «موجود برترين» نمى‌تواند در هستى‌اش وابسته به علتى باشد. بنابراين، او واجب‌الوجود بالذات است.

نكته دوم: اين برهان را با تتمّه‌اى كه بدان افزوديم بايد از براهين «صدّيقين» شمرد؛ چون معيار اين‌گونه برهان‌ها آن است كه واسطه اثبات واجب‌الوجود با او بيگانه نباشد و در اينجا چنين است؛ زيرا ـ چنانكه روشن شد ـ «موجود برترين» همان واجب‌الوجود است. بدين‌روى، ما در اين برهان، از خود واجب‌الوجود به واجب‌الوجود رسيديم، نه از بيگانه. پس اين برهان را بايد از برهان‌هاى «صدّيقين» بدانيم، گرچه در فلسفه غربى، اين برهان به «برهان وجودى» شهرت يافته و خود آنسلم نيز از اين خصيصه برهان خود خبر نداشته است.

منابع:

- Edwards, Paul, The Encyclopedia of Philosophy (١٩٦٧).
ـ جوادى آملى، عبدالله، تبيين براهين اثبات خدا؛
ـ دكارت، رنه، تأمّلات در فلسفه اولى، ترجمه احمد احمدى، (تهران، مركز نشر دانشگاهى، ١٣٦٩)؛
ـ كانت، ايمانوئل، سنجش خرد ناب، ترجمه اديب سلطانى، (تهران، اميركبير، ١٣٦٢)؛
ـ مطهّرى، مرتضى، اصول فلسفه و روش رئاليسم، قم، صدرا،بى‌تا).

١. See: Paul Edvards, The Encyclopedia of Philosophy, ١٩٦٧, v. ٦, p. ٥٣٨.

٢. Ibid. p. ٥٣٩.

٣ـ ر.ك: عبدالله جوادى آملى، تبيين براهين اثبات خدا، ص ١٩٣.

٤ـ رنه دكارت، تأمّلات در فلسفه اولى، ترجمه احمد احمدى، (تهران، مركز نشر دانشگاهى، ١٣٦٩)، ص ٧٤.

٥ـ ر.ك: ايمانوئل كانت، سنجش خرد، ترجمه اديب سلطانى، (تهران، اميركبير، ١٣٦٢)، ص ٦٥٩.

٦. See: Ibid, p. ٥٤٠.

٧ـ مرتضى مطهّرى، اصول فلسفه و روش رئاليسم، (قم، صدرا، بى‌تا)، چ ٥، ص ٨٦.

٨ـ ر.ك: عبدالله جوادى آملى، پيشين، ص ١٩٤.