نشریه معرفت - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٤ - آسيب شناسى فرهنگى
دكتر سيداحمد رهنمايى
اشاره:
در شماره پيشين تا حدودى ضمن بررسى عوامل آسيب زاى فرهنگى با عوامل شخصيتى آشنا شديم. آسيب هاى شخصيتى را مى توان با هدف تفكيك از آسيب هاى غير شخصيتى، تحت عنوان عوامل درونى و خانه زاد طبقه بندى كرد. روشن شد كه شخصيت و به تعبيرى، طبيعت ثانويه انسانىِ متمايزِ از فطرت انسانى، خاستگاه و ويژگى هاى خاص خود را دارد. چنانچه بخواهيم وجوه تمايز فطرت و شخصيت را در تقارن با يكديگر طبقه بندى كنيم، بايد فطرت را ثابت و تبدّل ناپذير، پاك و آسيب ناپذير، يگانه و تعدّدناپذير دانست. زيرا مصدر و مبدأ فطرت، ذات لايزال و پاك و مقدس احديت است. در مقابل، شخصيت را بايد تبدّل پذير، آسيب پذير، و تعدّدپذير معرفى كرد. زيرا خاستگاه و منشأ شخصيت، رفتارها و عادات گوناگون اشخاص و آحاد انسانى است. روشن شد كه نقش آسيب هاى شخصيتى از آن جهت در تشكيل و صورت بندى و ثبات آسيب هاى فرهنگى حايز اهميت است كه اين دسته از عوامل معمولاً در بافت فردى اشخاص به صورت صندوقچه اى مهر و موم شده باقى نمى ماند، بلكه از درون افراد به متن جامعه سرايت مى كند و رفته رفته رنگ و لعاب فرهنگى ـ اجتماعى به خود مى گيرد. در اين صورت، همان گونه كه جامعه از افراد و آحاد انسانى تركيب يافته، آسيب هاى فرهنگى نيز از تمركز و تجمع آسيب هاى شخصيتى تشكيل مى شود. به عبارت ديگر، آسيب هاى فرهنگى تجسّم و تمثّل همان آسيب هاى شخصيتى مى باشد. از اين رو، مى توان ارتباط بين اين دو دسته از عوامل را به روشنى تبيين نمود. در ادامه، صحبت خود را پيرامون چگونگى ارتباط مزبور ادامه مى دهيم و به اهمّ مسائل مربوط به آن اشاره مى كنيم:
آسيبهاي فرهنگي عوامل خانه زاد شخصيتي
قرآن از شخصيت و عوامل مربوط به آن، به عنوان «شاكله» ياد مى فرمايد. اصطلاح قرآنى «شاكله» كه از ريشه «شكل» مشتق گرديده است، بيانگر خُلق و خوى و شخصيت انسانى است. شكل در لغت به مفهوم قيد و بند زدن بر اندام هر جنبنده اى است. وسيله اى را كه براى بند زدن حيوان به كار مى گيرند «شِكال» مى گويند.[١] خلق و خوى انسانى و به عبارتى، سجيّه انسانى را شاكله ناميده اند، زيرا سجيّه هر شخص به منزله قيد و بندى است كه رفتار او را كنترل مى كند و به آن تقييد مى زند. به بيان ديگر، سجيّه و شخصيت عاملى است كه رفتار انسان را شكل مى بخشد و يا رفتار انسان بر اساس آن شكل مى پذيرد. سجيّه هر شخصى او را بر آن مى دارد تا متناسب با خُلق و خوى خود و به اقتضاى احوال و شرايط و روحيات شخصيتى و لوازم و عوارض آن رفتار كند. در مفهومى ديگر، شاكله بر راه و روش رفتار انسان اطلاق مى گردد.[٢] به نظر برخى از مفسرين شاكله، شامل مذهب و طريقه اعتقادى و دينى انسان مى شود و ترسيم كننده موقعيت شخص از نقطه نظر هدايت يافتگى و يا ضلالت ديدگى است، از اين لحاظ، مذهبِ مورد توجه و التزام شخص عاملى است كه يا او را به طريق هدايت مى كشاند و يا موجب ضلالت و گمراهى او مى گردد. دليل به كارگيرى يك چنين مفهومى را مى توان از دنباله آيه شاكله در قرآن دريافت، آنجا كه مى فرمايد: (اسراء: ٨٤) (هر كسى بر مبناى خُلق و خوى خويش و منطبق با روش و مذهب و آيين خود رفتار مى كند;) و پروردگار شما بهتر مى داند چه كسى بر سبيل و آيين هدايت يافته ترى رفتار مى كند.[٣] يعنى او افرادى را كه راه استوارتر و آيين راسخ ترى را برگزيده اند و بر اساس آن راه و آيين رفتار مى كنند بهتر مى شناسد.
تسميه شاكله به راه و روش و آيين بى ارتباط با تسميه آن به قيد و بند نمى باشد. چه بسا از اين جهت شاكله را به راه و روش و مذهب تفسير كرده اند كه رهروان يك طريق يا پاى بندان و ملتزمان به يك روش و آيين در واقع خود را در قيد و بند آن طريق و آيين قرار داده اند و به رفتار بر اساس آن راه و روش التزام دارند و سعى مى كنند از چارچوب آن تخلف نكنند.
به هر حال، آيه كريمه قرآن رفتار انسان را مترتب بر اساس شاكله انسان مى داند و عمل او را موافق و متناسب با شاكله او مى شناسد. بدين ترتيب، شاكله در ارتباط با عمل همانند روح جارى و سارى در بدن است. همان گونه كه بدن با عمليات و وظايف اعضا و اندام خود بيانگر حضور روح مى باشد، عمل و رفتار انسان نيز بيانگر وضعيت درونى و به اصطلاح نشان دهنده شاكله اوست. اين مطلب از جنبه تجربى و علمى ـ روان شناختى ثابت گرديده است كه بين مَلَكات و احوال نفسانى از يك سو، و اعمال و رفتار انسانى از سوى ديگر، رابطه ويژه اى برقرار مى باشد. مسلماً نوع برخورد يك فرد شجاع و بى باك با نوع برخورد يك فرد بُزدل و ترسو در مواجهه با مخاطرات زندگى متفاوت است. رفتار انسانى كه سجيّه اش بخشندگى و كرامت است، با رفتار انسانى كه سجيّه اش بخل و دنائت است تفاوت دارد. همچنين ثابت شده است كه بين صفات و مزاج هاى نفسانى از يك سو، و نوع شكل گيرى ساختار شخصيتى فرد از سوى ديگر، رابطه ويژه اى حاكم است. بين اين دو متغير روانى، همانند دو متغير بالا كه يكى روانى بود و ديگرى رفتارى، همواره همبستگى مثبت وجود دارد; بدين معنى كه هر اندازه صفات و مزاج هاى فرد آسيب زاتر و آلوده تر باشد، رفتار و شخصيت مترتب بر آن اسيب زاتر و آلوده تر خواهد بود و برعكس، هر اندازه كه متغيرهاى نخست از پاكى و آراستگى و پيرايستگى بيش ترى بهره مند باشد، به همان اندازه متغير نوع دوّم پاك تر و آراسته تر و پيراسته تر خواهد بود. به عنوان مثال، صاحبان مزاج هاى معتدل از آمادگى بيش ترى براى شكل گيرى شخصيت معتدل و سالم برخوردارند; برعكس، صاحبان مزاج هاى تند و عصبى زمينه آماده ترى را براى بروز حس انتقام جويى و در نتيجه، ظهور و تكون شخصيتى انتقام جو از خود نشان مى دهند. در مجموع، سجايا، عادات، ملَكات و شخصيت هاى گوناگون به حسب صفات و مزاج هاى گوناگون شكل مى يابند. در عين حال، وجود صفات و مزاج هاى انسانى تنها به عنوان عوامل زمينه ساز و مقتضى براى شكل گيرى مَلَكات و شخصيت ها عمل مى كنند. در نتيجه، عوامل مزبور تحت تأثير ساير عوامل ممكن است تخطى بردار باشند. ساختارهاى شخصيتى نيز به نوبه خود از گروه عوامل زمينه سازى هستند كه اقتضاى رفتارها و كنش هاى خاصى را دارند، نه اين كه علّت تامه اى براى بروز اين گونه رفتارها باشند.
از تدبّر در آياتى از قرآن كه بر تأثير خُلق و خوى انسان بر رفتار و كنش او دلالت دارد و انضمام اين دسته از آيات، به آياتى كه عموميت دعوت انبيا(عليهم السلام) را نسبت به انسان هاى صالح و مؤمن و فاجر افاده مى كند، به دست مى آيد كه تأثيرگذارى صفات و ساختار شخصيتى انسان در اعمال و رفتار او به نحو اقتضا مى باشد، نه به نحو علّت تامه.
به عنوان نمونه، آيه (اعراف: ٥٨); گياه (شاداب و پاكيزه) به اذن پروردگار بر سرزمين پاكيزه مى رويد، اما بر سرزمين ناپاك و پست جز گياه ناچيز و بى ارزش چيزى نمى رويد. بر اساس اين آيه نفوس آراسته و پيراسته و متقابلاً نفوس بدطينت هر يك آثار و خواص خاص خود را دارد. با انضمام اين آيه به آياتى نظير (سبأ: ٢٨); (]اى رسول ما[ ما تو را جز به عنوان بشارت دهنده و بيم دهنده براى تمامى انسان ها نفرستاديم. كه دلالت بر عموميت رسالت انبيا(عليهم السلام)براى انسان هاى پاك طينت و بدطينت هر دو دارد، به دست مى آيد كه خُلق و خو و طينت به نحو اقتضا تأثير مى گذارد، نه به نحو علّت تامّه. اگر يك چنين عاملى علّت تامه بروز رفتار انسان مى بود، ديگر هدايت گرى انبيا و نقش بشير و نذير بودن آنان در مورد انسان هاى برخوردار از سجايا، عادات و شخصيت هاى منفى معنى نمى داشت. از طرفى، چنانچه تأثيرگذارى جنبه هاى شخصيتى افراد در بروز و ظهور رفتار آنان به صورت علّيت تامه مى بود، معنى نداشت قرآن همه آحاد بشرى را به سوى دين حق، كه دين فطرت است، دعوت فرمايد. دعوت عام خداوند به دين حق، آن هم دين حقى كه قابل تبديل و تبدّل نيست، بيانگر اين است كه وجود خصايص نفسانى و روانى و شخصيتى افراد تنها زمينه ساز شكل گيرى رفتارهاى ناروا مى باشد و نه علّت تامه بروز آن ها. در غير اين صورت، انسان دچار پارادوكس دعوت فطرت الهى و اقتضاى طبيعت انسانى مى گردد. از يك سو، بشر بر اساس فطرت پاك الهى خود به جانب دين حق دعوت مى شود و از سوى ديگر، طبع و خلق و خوى پست بشرى او را به جانب شر و فساد و انحراف از دين حق مى كشاند. اين دو امر با يكديگر قابل جمع نمى باشد مگر اين كه گفته شود تأثير خلق و خوى پست و طبع شرور در حد اقتضا مى باشد و زمينه ساز اعمال و رفتار شرّ است و نه سبب ساز و علّت تامه آن. نظير شخصى كه در زمينه و متن فساد قرار گرفته است; احتمال ابتلاى چنين شخصى به فساد بيش تر است از كسى كه در حاشيه و به دور از متن فساد قرار دارد.
بنابراين، نمى توان ادعا كرد شخصيت هر كسى كه به شر و مفسده انگيزى شكل گرفته، دايماً و بى شك و ترديد به سمت بدى و فساد و سرانجام به شقاوت كشيده خواهد شد. برعكس، نمى توان مطمئن شد شخصيت كسى كه بر خير و صلاح شكل يافته، دايماً و بى شك و ترديد به جانب خير و صلاح كشيده مى شود. بلكه ثبات شخصيت و حالت افراد بر خير يا شرّ، به عوامل گوناگونى از جمله اقتضائات شخصيتى خود افراد وابسته است. همين امر افراد را بين دو حالت خوف و رجاء قرار مى دهد. از يك سو، بهانه را از دست بهانه جويانى كه به غلط مى پندارند شقاوت و فسادانگيزى ذاتى و لازمه وجودى انسان است سلب مى كند و از سوى ديگر، افراد صالح و شايسته را از مغرور شدن به داشته ها و توانايى هاى شخصيتى خود مى رهاند و موجب مى شود تا آنان علاوه بر اعتماد به نفس خويش همواره بر ذات احديت توكل كنند و از استعانت از او غافل نمانند و سرانجام، يادآورى اين امر سبب مى گردد تا افرادِ گرفتار و وامانده اى كه تصور مى كنند راه نجاتى براى اصلاح آنان نمانده است به خود آيند و به عنايات خداوندى رجاء واثق يابند و درصدد چاره انديشى و اصلاح نفس خويش برآيند.
علاوه بر اين، انبياى الهى همواره در مقام هدايت امم و مردم خويش حجت را بر آنان تمام مى كردند، به گونه اى كه عذرى براى آنان باقى نمى ماند. اتمام حجت انبيا كه از شاخص ترين وظايف انبيا مى باشد، بيانگر اين است كه سعادت و يا شقاوت انسان ذاتى لاينفك وجود وى نمى باشد. سعادت و شقاوت در واقع از آن دسته از مفاهيم ضرورى به شمار مى روند كه ضرورتشان بالقياس الى الغير است; يعنى از كشف ارتباط بين اعمال و رفتار اختيارى انسان از يك سو، و نتايج رفتار او از سوى ديگر، حاصل مى گردد. چنانچه سعادت و يا شقاوت ذاتى و فطرى انسان مى بود، ديگر نيازى به اتمام حجت انبيا احساس نمى شد. مفهوم سعادت و شقاوت در مورد انسان همانند مفهوم زوجيت براى عدد ٢ و مفهوم فرديت براى عدد ٣ نمى باشد. همچنين اگر سعادت و شقاوت ذاتى و فطرى انسان مى بود، مردم بر خداوند حجت مى داشتند و نه خداوند بر مردم. آنان مى توانستند در اين صورت بر خداوند احتجاج و به او اعتراض كنند كه چرا مثلاً شقاوت را ذاتى آنان قرار داده است و چرا امر سعادت و شقاوت آنان را در اختيار خودشان قرار نداده است. بنابراين، اقامه حجت الهى بر انسان بيانگر اين است كه اين دو مفهوم بدون در نظر گرفتن اعمال اختيارى شايسته و ناشايست و يا اعتقادات حق و باطل انسان ضرورى وجود انسان نمى باشند.
فراتر از آن انسان فطرتاً در راستاى تأمين اهداف زندگانى خود به امورى چون تعليم و تربيت، انذار و تبشير، خوف و رجاء، امر و نهى، وعده و وعيد و نظاير آن متوسل مى گردد. توسل به اين امور روشن ترين دليل اين است كه انسان به خودى خود بر سر دو راهى سعادت و شقاوت قرار گرفته است و مى تواند هر كدام را به اختيار خود برگزيند و هر راهى را اراده كرد طى كند، با توجه به اين كه هر يك از اين دو راه، جزاء و پاداش و آثار متناسب با خود را دارد. قرآن مى فرمايد (النجم: ٣٩ تا ٤١); براى انسان پاداشى جز به آنچه خود تلاش مى كند و جود ندارد، و پاداش تلاش او به زودى به وى نشان داده خواهد شد، پس آنگاه پاداش رساترى خواهد ديد. بيان قرآن ناظر به اين است كه عوامل شخصيتى و غيرشخصيتى در رفتار انسان هر چند هم قوى و كارآمد باشند، ضرورت سعادت يا شقاوت انسان را ايجاب نمى كنند.[٤] حاصل آن كه عمل بر اساس شاكله بيانگر نوع ارتباطى است كه به صورتِ اعدادى و اقتضايى بين اعمال و رفتار انسان از يك سو و مَلَكات و شخصيات وى از سوى ديگر برقرار است. تفصيل كلام در اين زمينه روشن مى سازد كه تا چه حد بايد نسبت به عوامل درونى و شخصيتى افراد در فراهم سازى بستر مناسب براى بروز و ظهور نابهنجارى ها و آسيب هاى رفتارى و بالتبع فرهنگى توجه داشت. مسلم است كه بيان فوق به هيچ وجه از اهميت نقش و تأثير شاكله و عوامل درون زاد بر رفتار فردى و اجتماعى شخص نمى كاهد و اين مطالب هرگز اهميت چنين نقشى را تحت الشعاع عارضى بودن و اقتضايى بودن عوامل شخصيتى قرار نمى دهد. عوامل شخصيتى هر چند نسبت به رفتار شخص و به دنبال آن، نسبت به آسيب هاى فرهنگى جنبه اِعدادى و اقتضايى دارد، اما تأثير آن ها، اگر نگوييم شديدتر، هيچ گاه كم تر از عوامل محيطى يا تربيتى نمى باشد. ميزان اين تأثير و تأثر به گونه اى است كه اگر هر فرد انسانى بخواهد بر اساس شاكله ويژه شخصيتى خود حركت كند و به اقتضاى آن رفتار نمايد، چنانچه ويژگى هاى شخصيتى وى آسيب رسان باشد، جامعه انسانى به فاجعه فرهنگى ناشى از بروز آسيب هاى فرهنگى مبتلا مى شود. در اين جا نمونه هايى از وضعيت آفت زاى حاكم بر مردم در جامعه اسلامى بيان مى شود تا ارتباط شديد عوامل شخصيتى نابهنجار با آسيب شناسى فرهنگى به خوبى روشن گردد.
كالبدشكافي يك پديده
براى مثال رشوه خوارى را در نظر بگيريد. پديده زشت و نابهنجار رشوه خوارى امروزه به صورت يك آفت فرهنگى دامن گير عرف ادارى برخى از سازمان هاى دولتى گرديده است. چه بسيار حقوقى كه از صاحبان مسلم حق از طريق يك چنين ابزار شيطانى توسط رشوه خواران ضايع نمى گردد و چه بسيار موارد ناحق و خلاف قانونى كه به واسطه اين دام ابليسى حق و قانونى جلوه نمى كند و چه بسيار موارد حق و قانونمندى كه از نعمت اين آفت فرهنگى به ناحق ناديده گرفته نمى شود! بسيارى از آفات فرهنگى از طريق رشوه خوارى وارد جامعه ما مى شود و جامعه ما را از درون آسيب پذير مـى گرداند. حق كُشى ها، تبعيض ها، اقتصاد بيمار، سيـاست نابهنجار، اعتياد و مانند آن كه همه از جمله آسيب هاى فرهنگى در يك جامعه به شمار مى روند، مى توانند ناشى از عوامل زمينـه ساز و برانگـيزاننده اى چون رشوه خوارى باشند. اما چگونه؟
در يكى از روزهاى اسفندماه سال ١٣٧٧ كه از اصفهان عازم قم بودم، اتوبوس، حامل تعداد نوزده نفر كارگر افغانى بود كه از شيراز عازم تهران بودند. در بين راه مشخص شد كه اين گروه برگ تردد مجاز ندارند. در يكى از ايستگاه هاى بازرسى، مأموران بازرسى، اتوبوس را براى بازرسى متوقف كردند. در حين بازرسى از يكى ازآنان پرسيدند چه كسى سرپرست گروه شماست؟ كسى پاسخ نداد. از آنان درخواست كردند تا كارت مخصوص و يا برگ عبور خود را نشان دهند، امّا هيچ كدام داراى كارتى يا برگ عبورى نبودند. بازرسان آنان را پياده كردند و به دفتر بازرسى پاسگاه بردند. طولى نكشيد كه كارگران افغانى به اتوبوس بـازگشتند و به راننده اجازه حركت داده شد. در بين راه معلوم شد كه به ازاى هر نفر هزار تومان به مأمـوران پـرداخت كـرده اند تا اجـازه حركت به آنـان داده شود!
كالبدشكافى يك چنين پديده اى به ما مى گويد كه پديده نابهنجار رشوه را مى توان از جهات گوناگونى تبيين كرد: از منظر سبب شناختى مى توان به سلسله عوامل و اسبابى كه به ظهور اين پديده مى انجامد، از جمله به عوامل شخصيتى اشاره كرد، همچنان كه از منظر اثرشناختى مى توان آثار و عوارض ناشى از آن، از جمله مُسرى بودن آن را بررسى كرد. كشف راه هاى پيشگيرى و درمان نيز از جمله موضوعاتى است كه مى توان از نقطه نظر بهداشت فرهنگى به آن پرداخت. آنچه در اين جا مهم است بررسى اين نكته است كه چگـونه يك آسـيب فرهنگى از نابهنجارى هاى شخصيتى فرد يا افرادى نشأت مى گيرد كه به اقتضاى شاكله خويش، دست به آسيب هاى فرهنگى مـى زنند و ويـروس ها و آفات تهديدكننده اى به جامعه انسانى سرايت مىدهند؟
كسى را كه خلق و خو و سجيه و شاكله وى بر پول پرستى، منفعت طلبى و دنيازدگى شكل گرفته در نظر بگيريد، در هر زمينه و موردى به چيزى جز پول و منفعت مادى نمى انديشد. وضعيت شخصيتى او به گونه اى است كه حاضر مى شود دنيا را بر آخرت ترجيح دهد و هواى خويش را بر رضاى خالق برگزيند. از چنين شخصيتى هر كارى ممكن است سربزند و حامل چنين شخصيتى ممكن است در راستاى تأمين اهداف و خواسته ها و اغراض مادى خود مرتكب هر جنايتى بشود. در پديده فوق منفعت طلبى مدير شركت مسافربرى و يا رانندگان اتوبوس موجب مى گردد تا آنان در قبال دريافت وجهى اضافه تر از كرايه معمول قانون عدم جواز تردد اتباع خارجى بدون ويزاى عبور را ناديده بگيرند بدون اين كه بينديشند چه عوارض سويى بر اين امر مترتب است. در مواردى حتى عوارض سوء ناشى از اين قبيل قانون شكنى ها براى افراد روشن است، در عين حال، فرصت طلبى سودجويان آنان را به فكر تأمين منافع شخصى خود به هر قيمتى كه بـاشد مى اندازد. در همـين پديده، دنيازدگى و سودجويى مأمورانى كه بايد امين مملكت و مردم و ناموس خود باشند آنان را به رشوه خوارى و اقدام برعليه مصالح و منافع ملى و عمومى وامى دارد. مأمورى كه سوگند ياد كرده است در مسير خدمت به مملكت و ملّت و آيين خود هميشه كوشا باشد و تا سرحد جان از حيثيت و اعتبار آن ها دفاع كند در اثر پول پرستى به بلايى گرفتار مى آيد كه حاضر مى گردد تمامى مصالح ملّى، دينى و فرهنگى را ناديده بگيرد و تنها به فكر پر كردن جيب خود باشند و وجود چنين افرادى فرهنگ و امنيت كشور را به مخاطره مى اندازد. همواره از خود مى پرسيم چرا در مملكت ما كه طلايه دار مبارزه با مواد مخدر است و اين همه شهيد جان بر كف در مسير جهاد با سوداگران اعتياد و مرگ تقديم كرده است هنوز شاهد رسوخ و نفوذ مواد مخدر و در نتيجه اعتياد جوانان و نوجوانان مى باشيم؟ به همين دليل است كه درمى يابيم كه چگونه عوامل درون زاد شخصيتى ممكن است براى انسان شاكله خاصى را پديد آورد و آن شاكله به نوبه خود به بروز و ظهور آسيب هاى فرهنگى خاصى بيانجامد.
اين ظاهر قضيه است كه بر اساس آن آثار و عوارض كوتاه مدت يك آسيب فرهنگى مورد توجه و ارزيابى قرار مى گيرد. چنانچه بخواهيم آثار و عوارض ميان مدت و بلندمدت اين آسيب فرهنگى را در نظر بگيريم بايد به مراتب بيش از اين ها تأمل كرد. بيان آثار سويى كه مثلاً آفت رشوه خوارى و لقمه هاى شبهه ناك و حرام در پيدايش نسلى نابهنجار و بيمار و ناصالح و در نتيجه ظهور كردن جامعه اى بيمار و آسيب زده دارد از عهده اين مقال خارج است و مجال ديگرى را مى طلبد.
-
پىنوشتها
[١]ـ به مفردات راغب، ماده «شاكله» مراجعه شود.
[٢]ـ تفسير مجمع البيان و جوامع الجامع مفسر كبير طبرسى، ذيل آيه ٨٤ سوره اسراء مورد مطالعه قرار گيرد.
[٣]ـ جوامع الجامع، ذيل آيه ٨٤ سوره اسراء
[٤]ـ آنچه بيان گرديد مرورى است بر تفسير علاّمه طباطبايى(رحمه الله) از آيه ٨٤ سوره اسراء در تفسير الميزان، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، ج ١٣، ص ١٨٩ تا ص ١٩١