نشریه معرفت - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٨ - قضيه لابتيه
قسمت اول
عليرضا قائمينيا
قضيه لابتيه يكي از شاهكارهاي فلسفه اسلاميميباشد و كليد حل قسمتي از مسائل فلسفي است مباحث گوناگوني در اطراف آن مطرح شده است و تفسيرهاي مختلفي از آن شده است ما نخست مقدماتي در رابطه با قضيه لابيته بيان خواهيم كرد و سپس به تفسير آن خواهيم پرداخت و به مباحث گوناگوني كه در رابطه با آن طرح شده نظري خواهيم افكند.
١. تحليل قضايا
١. بررسي قضايا و دستهبندي و تحليل آنها از اهميت فوقالعادهاي برخوردار است، زيرا قضايا به منزله ابزاري جهت ارائه مطالب علميو نشان دادن واقعيتهاي جهان خارج ميباشند. بنابراين، هر نوعي از قضايا مخصوص به ارائه واقعيتي خاص ميباشند و مغالطه در استعمال آنها فيلسوف را دچار اشتباهي خواهد نمود كه قطعاً در نگرش وي نسبت به جهان بيتاثير نخواهد بود از اين جهت اين كه ميبينيم هر منطق دان يا فيلسوف كوشش ميكند تا دسته بندي جديدي از قضايا ارائه دهد يا تحليل جديدي از قضيه به دست آورد تا به حل پاره اي از مشكلات عقلي بپردازد. منطق دانان اسلامينيز تحليلي از قضيه دارند كه بيان خواهيم نمود، تقسيم بندي قضايا به بتيه و لابتيه هم محصول تلاش و كوشش اين بزرگان بوده و در واقع جهش علميبزرگي است كه در فلسفه اسلاميصورت گرفته است و جز و مطالب دست نخورده و تبيين نيافته اين فلسفه ميباشد.
٢. تحليل منطق دانان اسلامياز قضيه
منطقدانان ما در كتابهاي منطقي شان نخست قضايا را به حملي و شرطي تقسيم ميكنند و سپس هر كدام را مقسم تقسيماتي قرار دادهاند قضاياي حملي قضايايي هستند كه در ظرف تحليل به دو مفرد تحليل ميشوند ولي قضاياي شرطي در ظرف تحليل به دو يا چند قضيه تحليل ميشوند، قضاياي حملي از نظر موضوع تقسيم ميشوند به شخصيه و طبيعيه و مهمله و محصوره، مو شكافي و بررسي گزاره هاي علميمنطق دانان ما را به اين نتيجه رسانده است كه حملهاي متعارف[١]در علوم از نوع محصوره ميباشند لذا به تحليل اين حملهاي متعارف پرداختهاند، از تحليل چنين حملهايي به سه چيز ميرسيم: ذات موضوع، عقد الوضع و عقد الحمل علامه قطب الدين رازي در شرح شمسيه چنين فرموده است: "فمحصل مفهوم القضيه يرجع الي عقدين، عقد الوضع و هو اتصاف ذات الموضوع بوصفه و عقد الحمل و هو اتصاف ذات الموضوع بوصف المحمول و الاول تركيب تقييدي و الثاني تركيب خبري، فههنا ثلاثه اشياء: ذات الموضوع و صدق وصفه عليه و صدق وصف المحمول عليه. "[٢]
براي روشن شدن تحليل مذكور مطالبي را ذكر ميكنيم:
موضوع حقيقي و موضوع ذكري
ميان دو نوع موضوع بايد تفاوت گذاشت، موضوع حقيقي و موضوع ذكري، موضوع حقيقي عبارت از چيزي است كه بالاصاله مقصود از حكم ميباشد، موضوع ذكري هم عبارت از مفهومياست كه از موضوع مذكور در قضيّه به دست ميآيد چه كلي باشد و چه جزئي.
در قضاياي محصوره و مهمله چون موضوع، مرآت و آيينه براي لحاظ افراد ميباشد، ضرورتاً موضوع ذكري غير از موضوع حقيقي خواهد بود،[٣] زيرا وصف عنواني موضوع ملحوظ به لحاظ آلي است كه حكم را به افراد سرايت ميدهد. بنابراين، افراد مقصود بالاصاله از حكم هستند و موضوع حقيقي خواهند بود اما وصف عنواني موضوع، موضوع ذكر است.
اما در قضاياي شخصيه و طبيعيه، چون موضوع مذكور در قضيه مرآت براي لحاظ افراد نيست و ملحوظ به لحاظ آلي نميباشد بنابراين موضوع ذكري در اين قضايا عين موضوع حقيقي خواهد بود.
ذات موضوع
گفتيم كه در قضاياي محصوره، موضوع ذكري غير از موضوع حقيقي است. در چنين قضايايي موضوع ذكري وصف عنواني است كه آلت ملاحظه افراد است و افراد مندرج تحت وصف عنواني موضوع، ذات موضوع ناميده ميشوند. [٤] تصوير ذات موضوع براي حملهاي متعارف (يعني قضاياي محصوره) از اين جهت است كه مراد از موضوع در اين نوع حملهاي افراد و مراد از محمول مفهوم ميباشد. در توضيح اين مطلب ميگوييم كه در قضاياي حملي چهار احتمال داريم:[٥]
. مراد از موضوع و محمول مفهوم باشد؛ در اين صورت حمل به يكي از دو صورت قابل تصوير است: نخست اينكه مفهوم موضوع عين مفهوم محمول باشد، به عبارت ديگر مراد اتحاد مفهوميموضوع و محمول باشد، در اين صورت حمل اولي خواهد بود كه موارد استعمال خاص دارد و قابل تطبيق بر حملهاي متعارف در علوم نيست، ديگر اينكه مراد از حمل اين باشد كه مفهوم موضوع از مصاديق مفهوم محمول باشد يعني حمل شايع صناعي باشد. در اين صورت قضيه طبيعيه خواهد بود كه در علوم غير معتبر است.
. مراد از موضوع و محمول افراد باشد يعني هم در جانب موضوع و هم در جانب محمول افراد ملاحظه شود، اين صورت هم باطل ميباشد زيرا مفاد حمل اتحاد موضوع و محمول ميباشد بنابراين اگر مصاديق محمول همان مصاديق موضوع باشد، معناي حمل چنين خواهد بود كه مصداق موضوع هما مصداق محمول خواهد بود و مفهوم قضيه ثبوت شيء براي خودش خواهد بود ثبوت شيء براي خودش ضروري است، در نتيجه قضايا منحصر در ضروري خواهند بود. و هيچ ممكنه خاصهاي صادق نخواهد بود. و اگر مصاديق محمول مغاير با مصاديق موضوع باشد حمل باطل خواهد بود.
. مراد از موضوع، مفهوم و مراد از محمول، افراد باشد: اين نيز باطل است زيرا در قضاياي معتبر در علوم حكم بر افراد ميباشد نه بر مفهوم و طبيعت.
. مراد از موضوع افراد و مراد از محمول، افراد باشد: اين همان ادّعاي منطق دانان ما ميباشد.
در توضيح ميگوييم كه: در قضاياي متعارف در علوم مراد از موضوع مفهوم آن نيم باشد، مثلاً در اين گزاره فيزيكي كه "هر فلزي در اثر حرارت منبسط ميشود" نظر به مفهوم فلز نيست بلكه افراد مورد نظر ميباشد. ولي بايد توجه داشت كه سخن آنها اين نيست كه از محمول، مفهوم آن با قطع نظر از خارج و من حيث هي هي مقصود ميباشد، بلكه در ناحيه محمول هم، مفهوم خارج ديده و مرتبط با خارج ملحوظ ميباشد زيرا محمول هم به واسطه اتحادش با موضوع، با همان افراد مرتبط است، برد دليلي كه ذكر كرديم در همين حد است: كه در ناحيه موضوع محمول افراد و مصاديق مورد نظر است ولي موضوع مستقيماً با افراد در رابطه ميباشد و محمول به واسطه، با همان افرادي كه موضوع در رابطه يا آنهاست مرتبط است. بنابراين سخن اين بزرگان را بايد چنين تفسير نمود كه محمول نميتواند مستقل از موضوع مصاديقي اختيار نمايد، زيرا در اين صورت لازم ميآيد قضايا منحصر در ضروري باشد و امكان خاص نداشته باشيم، بلكه محمول مفهومياست كه به واسطه اتحادش با موضوع، همان مصاديقي را اختيار مينمايد كه موضوع اختيار كرده است.
تفاوت احتمال دوم و چهارم بنا به مطلبي كه گفتيم در اين است كه در احتمال دوم، محمول مستقل از موضوع افراد و مصاديقي را اختيار ميكرد كه در اين صورت اگر اين مصاديق عين مصاديق موضوع بود قضايا منحصر در ضروري بود و اگر مغاير با آن بودند حمل باطل ميبود، ولي در احتمال چهارم محمول مستقل از موضوع مصاديقي را اختيار نكرده است، بلكه همان مصاديقي را اختيار نموده كه موضوع بر آنها صدق ميكند.
عقد الوضع
گفتيم در تحليل قضاياي محصوره به سه چيز ميرسيم: ذات موضوع، عقد الوضع، عقد الحمل. قبل توضيح اين مطلب نخست بايستي معاني عقد الوضع را بيان كنيم، اصطلاح (عقد) در منطق چنانكه حكيم سبزواري در شرح منظومه فرمودهاند مرادف با قضيه به اعتبار ارتباط بين موضوع و محمول و يا به اعتبار اعتقاد و اذعان قلبي به اسناد محمول به موضوع است:
و العقد و القضيه ترادفا اذا ارتباطاً و اعتقاداً صادفا[٦]
اصطلاح عقد الوضع هم در معاني مختلفي استعمال شده است (اعم از معناي درست و نادرست):
. در كتابهاي منطقي عقد الوضع به اتصاف ذات موضوع (يعني افراد) به وصف موضوع اطلاق ميشود، گرچه اصطلاح (عقد) در منطق به معني تركيب تام خبري به اعتبار ارتباط بين موضوع و محمول و يا به اعتبار اعتقاد و اذعان به اسناد محمول به موضوع ميباشد، ولي در اصطلاح "عقد الوضع" مراد از عقد قضيه يا تركيب تام خبري نيست بلكه مراد اتصاف حاصل مصدري ميباشد، زيرا عقد الوضع به اين معنا تركيب تام خبري نيست بلكه تركيب تقييدي توصيفي است و فقط به حكم "الاوصاف قبل العلم بها اخبار و الاخبار بعد العلم بها اوصاف" ميتوان گفت در مرتبه سابقي قضيه بوده است.
. اصطلاح عقد الوضع گاهي به معناي ديگري نيز به كار ميرود:
«... گاهي تصوري كه ساده و بي حكم به نظر يم رسد در واقع منحلّ به تصديق ميشود، مثلاً مفاد اين قضيه كه "انسان حقيقت جو است" اين است كه انساني در خارج موجود است» و آنگاه محمول "حقيقت جو" براي آن اثبات ميشود، اين قضيه انحلالي و ضمني را منطقيين "عقد الوضع" ناميدهاند:[٧] تفاوت اين اصطلاح با اصطلاح قبلي در اين است كه: مراد از عقد الوضع به اصطلاح اول تركيب تقييدي توصيفي بوده است، اما به اصطلاح دوم قضيه انحلالي و ضمني، و از سنخ تصديقات ميباشد، و ديگر اينكه: مراد از عقد در اصطلاح اول اتصاف حاصل مصدري است ولي مراد از عقد در اصطلاح دوم قضيه و تركيب تام خبري ميباشد.
. گاهي "عقد الوضع" يا "عقد موضوع" به منطقهاي كه موضوع با تمام قيود و شرايطش در آن واقع شده و تمام آن منطقه را آن موضوع فراگرفته است اطلاق ميشود، در مقابل هم تمام آن منطقهاي كه محمول قضيه واقع شده است، با تمام قيود و شرايط محمول عقد الحمل گويند. [٨]
عقد الوضع و عقد الحمل
قضاياي متعارفه (محصورات) با قطع نظر از خصوصيت سور، داراي دو عقد ميباشند:
عقد الوضع كه اتصاف ذات موضوع (يعني افراد) به وصف عنواني موضوع ميباشد و تركيبي ناقص و تقييدي توصيفي ميباشد، ولي اين مفهوم مرآت و آيينه لحاظ افراد مصاديق است، رابطه اين مفهوم با آن افراد تشكيل دهند عقد الوضع است، چون اين مفهوم بر افراد منطبق ميباشد پس بايد در قضيه اي سابق بر اين قضيه، افراد موضوع و اين مفهوم محمول شده بادش، سپس به قاعده "الاخبار بعد العلم ها الاوصاف قبل العلم بها اخبار"، تصديقي و توصيفي ميباشد تبديل شود. لذا در اين گزارهها به صورت افراد موضوع و وصف عنواني موضوع به صورت وصف در ميآيد:
عقد ديگري كه در اين نوع گزارهها داريم، عقد الحمل ميباشد و آن عبارت است از اتصاف ذات موضوع به وصف عنواني محمول، چون چنانكه گذشت در قضاياي محصوره، مراد از موضوع مصاديق و افراد ميباشد و مفهوم محمول هم به واسطه اتحادش با موضوع، بر همين مصاديق حمل ميشود و همين اتحاد تأمين كننده عقد الحمل ميباشد، عقد الحمل بر خلاف عقد الوضع، تركيبي تام و خبري است. تحليل مذكور از قضاياي محصوره را ميتوانيم به صورت زير نمايش دهيم:
مطالبي كه بايست بر آنها در اين بحث تاكيد شود:
. از اين مطلب كه قضاياي محصوره حاوي دو عقد ميباشند نبايد نتيجه گرفت كه از بطن يك قضيه دو قضيه استفاده ميشود زيرا چنانكه گفته شود، عقد الوضع تركيبي ناقص و توصيفي است و فقط عقد الحمل، تركيب تام خبري است.
. اين دو عقد كاملاً گسيخته و بريده و از همديگر نيستند، بلكه عقد الوضع مقدمه عقد الحمل و تأمين كننده آن ميباشد، لذا اين دو تشكيل يك قضيه ميدهند، نه اينكه يك وصف و موصوف در كنار عقد الحمل و جدا از آن داشته باشيم.
. قضاياي موجبه حقيقتاً داراي دو عقد ميباشند، اما قضاياي سالبه حقيقتاً داراي عقد الحمل نيستند بلكه مجازاً و بالمشابهه داراي عقد الحمل ميباشند، يعني از اين جهت كه شبيه قضاياي موجبه هستند، زيرا در قضاياي سالبه، سلب محمول براي موضوع ثابت نشده است تا عقدي ميان محمول موضوع صورت گرفته باشد، بلكه قضاياي سالبه سلب حمل ميباشد بنابراين در اين قضايا عقدي ميان موضوع ومحمول وجود ندارد. اما قضاياي سالبه داراي عقد الوضع ميباشند.
. قضاياي شخصيه و طبيعيه موجبه داراي عقد الوضع (به اصطلاح اول) و سالبه اين دو نوع قضايا داراي هيچ يك از دو عقد نميباشند؛ زيرا در قضاياي شخصيه، موضوع مفهوميكلي نيست كه مرآت براي ملاحظه افراد قرار گرفته باشد، بلكه موضوع اين گزارهها مفهوميجزئي است، رابطه اين مفهوم جزئي با ما به ازايش، رابطه عنوان و فرد نيست تا عقد الوضع به معناي نخست در اين نوع گزارهها تشكيل يابد. در گزارههاي طبيعيه هم هر چند موضوع مفهوميكلي است، ولي اين مفهوم كلي مرات براي ملاحظه افراد نيست بلكه مفهوم كلي كه در اين قضايا موضوع قرار گرفته است ملحوظ به لحاظ استقلالي است، و كاملاً بريده از افراد ميباشد و حكم مصور به خود مفهوم مستقل لحاظ شده است، از اين جهت قضاياي طبيعيه نيز حاوي عقد الوضع نيستند، و لذا گفته شده است كه قضاياي طبيعه ملحق به قضاياي شخصيه ميباشند.
بحثي اجمالي در منطق رياضي
تحليلي كه از قضاياي متعارف بيان كرديم از جهاني با تحليل منطق رياضي تفاوت دارد كه به بيان آن ميپردازيم در منطق رياضي، نخست در منطق گزارهها، هر يك از گزارهها را با نمادي نشان ميدهند كوچكترين واحد اين بخش گزاره ميباشد. در اين بخش توجهي به ساخت دروني گزارهها نميشود. اما در بخش ديگري از منطق رياضي كه منطق محمولات ناميده ميشود به ساختمان دروني نظر ميشود.
در منطق محمولات، گزارههاي كلي تحليلي متفاوت با تحليل گزارههاي جزئي دارند، گزارههاي كلي[٩] به صورت تركيب شرطي تحليل ميشوند، مثلاً گزاره "هر انساني ميرا است" چنين تحليل ميشود:
(نماد ××× سور كلي ميباشد و ×××× انسان است و ××× به معناي ××× ميرا است ميباشد. )
اما گزاره جزئي به صورت قضيه وجودي[١٠] با تركيب عطفي تحليل ميشود مثلاً گزارة "بعضي از انسانها ميرا هستند" چنين تحليل ميشود:
(نماد Ex به معناي وجود دارد x سور جزئيه ميباشد و علامت ^ ثابت تركيب عطفي ميباشد. )
تحليلي گزاره هاي كلي و جزيي از دو جهت فرق دارند:
- . گزاره كلي متضمن وجود افراد نيست ولي گزاره جزئي وجود فردي را تقرير ميكند.
- . گزاره هاي كلي حقيقتاً تركيب شرطي هستند ولي گزاره هاي جزيي حقيقتاً تركيب عطفي هستند.
هر دو نوع در اين مشترك هستند كه در حقيقت مركب هستند و نميتوان آنها را بسيط شمرد. بحثهاي دامنه داري در اين تحليلهاي منطق رياضي وجود دارد. [١١] در اينجا فقط اين تحليلها را با گوشهاي از تحليلهاي منطقدانان اسلاميي به جهت ارتباط آن با قضاياي لابتيه، مقايسه و نقد ميكنيم:
در قضاياي محصوره (كلي و جزئي) مفهوم كلي موضوع واقع شده است بنا به نظر منطقدانان رياضي، اسم كلي در تحليل تبديل به گزاره نما ميشود:
«اسم كلي رمز دلالت كننده بر مركب وصفي است كه ممكن است ميان اشيا مفردي كه فعلاً موجودند چيزي يافت شود كه كلي در آن متجسد و نمودار شود و ممكن است چنين چيزي يافت نشود، يعني مركب وصفي في نفسه متضمن وجود فردي كه در آن نمودار ميشود نيست ، پس اسم كلي " يگانه قرن" در حقيقت اختصاري از مجموعه اوصافي است كه در شي معين مييابيم، و اين به تنهايي دلالت نميكند كه اين شي فعلاً موجود است در اين مطلب ميان "يگانه قرن"و "انسان " و "درخت" و همه اسم هاي كلي هيچ فرقي ندارد، هر يك از اينها به منزله عيارت وصفي ميباشند كه بالفعل تحقق ندارند مگر هنگاميكه فرد مشخص را كه داراي صفات اشاره شده در اين عبارت است بيابيم، و شما ميبينيد كه از اين جهت فرقي ميان اسم هاي علم (يا اسم هاي جزئي) و اسم هاي كلي وجود دارد، در حاليكه از نظر منطقي محال است كه اسم علم بدون مسماي فعلي باشد، چون بدون وجود اين مسماي فعلي اطلاق اين اسم جايز نخواهد بود اما اسم كلي به تنهاي متضمن وجود چيزي كه بر آن صادق است نميباشد.
اين مطلب بدين خاطر است كه ما وقتي اسم كلي را تحليل ميكنيم به گزاره نما ميرسيم، يعني اسم كلي در حقيقت عبارتي است كه در آن محمول وجود دارد و دلالت آن عبارت كامل نيست به جاي آن مجهول شي معلولي را قرار دهيم، پس اين سخن من "انسان" مساوي با اين سخنم ميباشد كه "س" متصف به چنين و چنان از صفات انساني است" و اين عبارت از نظر دلالت ناقض ميباشد، مگر اينكه فرد معين را بيابيم كه اسم اش را به جاي رمز "س" قرار دهيم، پس در اين صورت عبارت مثلاً چنين خواهدبود: سقراط متصف به صفات انساني است، در اينجا گزاره نما به گزاره تبديل ميشود ، زيرا ميتوانيم اين جمله را بر واقع خارجي تطبيق نماييم. [١٢]
بنابراين، اسم كلي محمول گزاره نماي به دست آمده است گزاره كلي هم رابطه ميان دو گزاره نما را بيان ميكند و در حقيقت تركيب شرطي است كه مقدم آن گزاره نمايي است كه از تحليل مفهوم كلي كه موضوع بوده به دست آمده است تالي آن هم گزارهنماي ديگري است كه از تحليل مفهوم كلي كه محمول بوده حاصل شده است، متغيري كه در هر دو گزاره نما وجود دارد در جاي افراد (يعني ذات موضوع) نشسته است. گزاره جزئي هم حقيقتاً گزاره وجودي است كه از تحليل تركيب عطفي دو گزاره نماي مذكور تشكيل ميشود.
نقد تحليلهاي منطق رياضي
تحليلهاي منطق رياضي از گزاره هاي كلي و جزئي از اين جهت با نظرات منطق دانان ما هماهنگاند كه هم در جانب موضوع و هم در جانب محمول متغيري ظاهر شده است كه به جاي افراد نشسته است و چنانكه قبلاً گفتيم در جانب موضوع، افراد و در جانب محمول مفهوم، مقصود ميباشد به اين معنا كه موضوع مستقيماً و محمول به واسطه اتحادش با موضوع، در رابطه با افراد ميباشد، به عبارت ديگر: محمول همان مصاديقي را اختيار ميكند كه موضوع آنها را اختيار كرده است و محمول هرگز نميتواند مستقلاً مصاديقي اختيار كند، در تحليلهاي منطق رياضي، چه از گزاره كلي و چه از گزاره جزئي، اين افراد به صورت متغير ظاهر ميشوند، و قرار دادن تركيب در پرانتز بدين جهت ميباشد كه محمول - يا به عبارت دقيقتر گزاره نمايي كه از تحليل محمول به دست آمده است همان ارزش را براي X اختيار ميكند كه موضوع يا به عبارت دقيقتر گزاره نمايي كه از تحليل موضوع به دست آمده است اختيار كرده است.
اما در تفكيك گزارههاي جزئي از كلي، و شرطي دانستن گزاره كلي، و تركيب عطفي و وجودي دانستن گزاره جزئي، مباني زيادي[١٣] نهفته است كه نميتوان به آنها ملتزم شد، ما فقط در حدود اين چكيده به نقد قسمتي كه نقل كرديم ميپردازيم:
گزاره كلي به صورت تركيب شرطي در زبان طبيعي تحليل ميشود، در ظرف تحليل تركيب شرطي به دو گزاره خواهيم رسيد، هر چند تركيب شرطي يك گزاره است و ادات شرط در گزاره (مقدم تالي) را از استقلال انداخته و آن دو را در حكم مفرد در آورده است ولي در ظرف تحليل يعني به هنگام حذف ادات شرط دو گزاره خواهيم داشت. در گزاره جزئي هم كه به صورت تركيب عطفي تحليل ميشود، بالفعل دو گزاره داريم كه با ادات عطف تركيب شدهاند، لذا در زبان صوري منطق محمولات، دو گزاره نما داريم كه از تحليل موضوع و محمول به دست آمدهاند اما مطابق نظر دانشمندان اسلامي، در گزاره كلي و جزئي دو گزاره و دو تركيب تام خبري چه در ظرف تحليل و چه بالفعل نداريم. در قضاياي متعارفه دو عقد داريم عقد الوضع تركيب ناقص توصيفي است، ولي عقد الحمل تركيب تام خبري است بنابراين تنها عقدالحمل در زبان صوري به گزاره نما تبديل خواهند شد، زيرا در عقد الحمل رابطه ميان افراد كه در زبان صوري متغير آنها را نشان ميدهد با محموله رابطه حملي است بنابراين افراد در مكان موضوع قرار دارند و مفهوم كلي در مكان محمول، لذا عقد الحمل به صورت گذاره نما در ميآيد اما در عقد الوضع افراد به جاي موصوف و مفهوم كلي به جاي وصف قرار گرفته است چون عقد الوضع تركيب ناقص توصيفي است و رابطه مفهوم موضوع با افراد رابطه حملي نيست بلكه صفت و موصوف ميباشد هر چند همين مفهوم موضوع به حكم قاعده "الا وصاف قبل العلم بها اخبار... " در رتبه سابق محمول افراد بوده ولي در گزاره كلي مفهوم موضوع كه در اطراف عقد الوضع قرار گرفته است صفت است نه محمول از اين جهت در زبان صوري عقد الوضع به گزاره نما تبديل نخواهد شد.
خلاصه سخن اينكه نميتوان اين سخن منطق دانان رياضي را پذيرفت كه مفهوم كلي همه جا تبديل به گزاره نما ميشود. بلكه مفهوم كلي كه محمول قضيه است حقيقتاً گزاره نماست ولي مفهوم كلي كه در ناحيه موضوع واقع شده است در حقيقت گزاره نما نيست، در نتيجه تحليل منطق رياضي صحيح نخواهد بود زيرا در تركيب شرطي كه در گزاره كلي وجود دارد ثابت شرط دو گزارهها را مرتبط ساخته و همچنين در تركيب عطفي كه در گزاره جزئي وجود دارد، ثابت عطف در گزاره نما را مرتبط ساخته است.
بعضي از بزرگان خواستهاند اين سخن منطقدانان رياضي را در تحليل گزاره هاي كلي توجيه نمايند كه اين نوع گزارهها متضمن وجود افراد نيستند (نظير قضاياي حقيقيه و الابتّيه) بعداً سخني در اين باره خواهيم داشت.
نزاع شيخ و فارابي در عقد الوضع
در كتابهاي منطقي، نزاعي به شيخ و فارابي در عقدالوضع نسبت داده شده كه در پيدايش قضاياي لابتّيه بيتأثير نبوده است مشهور ميان منطقيين آن است كه بنا به نظر شيخ عقد الوضع بالفعل و به نظر فارابي بالا مكان ميباشد. در اينجا به اختصار اين اختلاف را بيان ميكنيم:
رابطه ميان ذات موضوع با وصف عنواني موضوع چگونه رابطهاي ميباشد؟ مطابق نظر فارابي اين رابطه كه عقدالوضع ناميده شد، بايستي بالا مكان باشد، يعني ذات موضوع چيزي است كه بالامكان وصف عنواني موضوع بر آن صدق ميكند، ولي به نظر شيخ وصف عنواني موضوع، بايد بالفعل بر ذات موضوع صادق باشد.
الف منظور از اين امكان، امكان اتصاف ميباشد نه امكان وجود افراد، زيرا چنانكه بيان شد اختلاف در صدق وصف عنواني موضوع بر ذات موضوع ميباشد.
ب اين امكان، امكان عام مقيد به جانب وجود ميباشد،[١٤] و در واقع افراد ممتنعه الاتصاف را خارج ميسازد بنابراين افراد سنگ در "هر انساني x ناطق است" مندرج نيستند، زيرا افراد سنگ ممتنع الاتصاف به انسانيت هستند.
تفسيرهاي گوناگوني از نظر شيخ شده است:
١ تفسير اول از نظر شيخ: مشهور از منطقيين گفتهاند كه مراد از فعليت، فعليت نفس الامري و خارجي است، برطبق اين تفسير اختلافاتي از نظر نتيجه ميان اين دو نظر وجود دارد. [١٥]
٢ تفسير دوم از نظر شيخ: عده اي هم مانند شارح مطالع، فعليت را به فعليت فرضيه تفسير كردهاند فارابي به قيد امكان اكتفاء كرده است بنابراين كه عقد الوضع بالا مكان باشد، در "كل اسود كذا" هر چه اسود است بالفعل، و هر چه ممكن است اسود باشد، داخل تحت اسود خواهند بود، اما بنابر تفسير اول از فعليت كه فعليت نفسس الامري باشد تنها چيزهايي در تحت اسود مندرج خواهند بود كه بالفعل اسود باشند، ولي بنابه تفسير دوم كه فعليت، فرضيه باشد، چيزهايي كه بالفعل اسود نيستند در صورتي كه اسود فرض شوند، مندرج در وصف عنواني، خواهند بود. به عبارت ديگر، ذات خالي از وصف عنواني، در صورتي عقل آن ذات را متصف به وصف عنواني فرض نمايد مندرج در وصف عنواني خواهد بود.
بنابراين، در "كل اسود كذا" ذات موضوع عبارت است از چيزي كه بالفعل اسود باشد و يا اگر بالفعل اسود نيست ممكن است اسود باشد، بعد از اين كه عقل آن را بالفعل فرض نمود در دايره ذات موضوع قرار دارد. ولي بنابه نظر فارابي، فردي كه با لفعل اسود نيست ولي امكان اتصاف به اسوديت را دارد، بدون فرض ذهني در محدوده ذات موضوع داخل است.
تفسير دوم با نظر فارابي از حيث نتيجه يكسانند و فقط از حيث اعتبار فرق دارند: فارابي ميگويد كه همين قيد امكان كافي است، ولي شيخ ميگويد كه اين مخالف عرف و لغت است كه بدون فرض فعليت در محدوده ذات موضوع قرار بگيرد. [١٦]
٣ تفسير سوم از نظر شيخ: بعضي از منطق دانان گفتهاند فعليتي كه شيخ در عقد الوضع معتبر ميداند در قضاياي خارجيه فعليت نفس الامري، و در قضاياي حقيقه و ذهينه فعليت فرضي اعم از نفس الامري ميباشد. [١٧]
بنابراين، تفسير اختلاف شيخ و فارابي در قضاياي حقيقيه و ذهنيه، از حيث اعتبار خواهد بود و در نتيجه يكسان خواهند بود، اما در قضاياي خارجيه حقيقتاً و هم از نظر نيتجه اختلاف ظاهر خواهد شد. [١٨]
بررسي نظر صحيح در اين باب و ريشههاي تاريخي مسئله ما را از هدفي كه داريم دور خواهد ساخت.
پس از بيان مقدمات مذكور توجه خوانندگان را بيان اصل قضيه لابتيه در شماره آينده جلب ميكنيم.
- پىنوشتها
[١] درحمل متعارف دو اصطلاح وجود دارد، گاهي حمل متعارف به حمل شايع صناعي اطلاق ميشود و گاهي حمل متعارف به قضايي محصوره اطلاق ميشود نسبت ميان اين دو از نظر تحقق عموم و خصوص مطلق ميباشد زيرا هر قضيه محصوره حمل شايع ميباشد ولي هر حمل شايعي از قضاياي محصوره نيست مثلاً قضيه طبيعيه "الانسان نوع" حمل شايع ميباشد ولي قضيه محصوره نيست.
[٢] قطب الدين رازي، شرح شمسيه ، چاپ علميه اسلاميه، ص ٧٧.
[٣] البته اين بحث اختلافي است كه آيا مقصود بالاصاله از حكم در قضاياي محصوره چيست، آيا محكوم به ذات طبيعت است يا افراد، نظر هر كدام از طرفين را قبول كنيم در بحثهاي بعدي خللي نخواهد رساند.
[٤] مراد از موضوع در "ذات موضوع"اگر موضوع حقيقي باشد اضافه بيانيه خواهد بود و اگر موضوع ذكري باشد اضافه لاميه خواهد بود.
[٥] در مورد چهار احتمال و استدلال مذكور مراجعه شود به شرح شمسيه ص ٧٥، ٧٦.
[٦] حكيم سبزواري، شرح منظومه، بخش منطق، چاپ اسلاميه، ص ٤٥.
[٧] آيت الله مصباح يزدي آموزش فلسفه ج ١، سازمان تبليغات اسلامي، ص ٢٠٨،٢٠٩.
[٨] ر. ك شود به: دكتر مهدي حائري يزدي، هرم هستي، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي چاپ دوم ص٩٠.
[٩] البته در منطق رياضي همه گزارهاي كلي به صورت تركيب شرطي تحليل نميشود، گزاره اينها في كلي بصورت تركيب شرطي تحليل نميشود مانند "هر چيز خودش است (يا مساوي با خودش است)". يا به صورت نمادي××××××
[١١]، ١. قضيه وجودي اصطلاحاً همان قضيه هليه بسيطه در كتابهاي منطق ما ميباشد وجود خاصيت قالب گزاره ميباشد و قابل حمل بر ذوات نيست، براي توضيح و نقد مطالب مذكور مراجعه شود به مجله معرفت شماره ١٠،١١.
[١٢] الدكتور زكي نجيب محمود المنطق الوضعي ج ١، الطبعه الخامسه، مكتبه النجلو المصريه، ص ٧٨٧٩.
[١٣] رجوع شود به مقاله "گزاره هاي كلي و جزيي، كيهانانديشه شماره ٥٠
[١٤] خواجه نصيرالدين طوسي اين امكان را به امكان استعدادي تفسير نموده است ولي ديگران قبول نكردهاند رجوع شود به: شرح مطالع، ص ١٢٨،١٢٩.
[١٥] طبق اين تفسير اين اختلاف در سه مورد ظاهر ميشود:
- الف) عكس ممكنتين، كه بنا به نظر شيخ عكس ندارند ولي بنا به نظر فارابي عكس دارند.
- ب ) اشتراط فعليت در صغراي شكل اول به نظر شيخ و عدم اشتراط فعليت بنا به نظر فارابي.
- ج ) اشتراط فعليت در صغراي شكل سوم به نظر شيخ و عدم اشتراط آن بنا به نظر فارابي.
[١٦] رجوع شود به شرح مطالع، ص ١٣٦.
[١٧] رجوع شود به: شيخ زاده، مصر، (بيتا) ص ١٧٤، ١٧٥.
[١٨] البته تقسيم قضايا به حقيقيه و ذهنيه و خارجيه بعد از شيخ بوده است و بررسي كه در مورد اختلاف ذكر شود از نظر عقلي ميباشد.