نشریه معرفت - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٥ - آينده ديني جهان
از منظر جامعهشناختي
حسن خيري[١]
چكيده
پيشبيني آينده جهان همواره مورد توجه و علاقه آدمي بوده است. امروز كه جهان شاهد تحوّلات سريع و فراگير در عرصههاي گوناگون حيات بشري است و انقلابي عظيم در ارتباطات و تعاملات رخ داده و بحث از جهانيشدن يا جهانيسازي مطرح است، اين اهتمام فزوني يافته است.
در اين مقاله، نخست به وضعيت هويّتي افراد در دنياي نوين و موقعيت دين از منظر جامعهشناسان اشاره شده و شواهد ارائه شده حاكي از اين موضوع است كه افزايش آگاهي فرهنگي جهان، كه ناشي از توسعه ارتباطات و تعاملات است، بستر مناسبي براي گزينش عقلاني فراهم آورده است. در اين محيط، دين واجد ويژگي عقلاني فرصت عرضه خود را در گستره جهان خواهد يافت. بر همين اساس، به آمار گرايش افراد در نقاط گوناگون جهان به اسلام و نيز برخي از مؤلّفههاي جهانشمولي اسلام، كه بر سرعت اين پديده ميافزايد، اشاره شده است.
كليدواژهها: اسلام، هويّت، فرهنگ، جهاني شدن، تعامل، گزينش عقلاني، ارزش.
مقدّمه
چگونه ميتوان از يكسو، شاهد فروپاشي و اضمحلال هويّت ديني، و از سوي ديگر، شاهد اقبال جهانيان به هويّتهاي ديني بود؟
فرهنگ بشر با پيشگويي و پيشبيني سرنوشت نهايي آدمي همراه و همزاد بوده است. اديان الهي و به طور خاص اديان ابراهيمي، حركت جهان را بر محور تعالي و تكامل ابعاد وجودي انسان و جامعهاي سعادتمند بر محور عدالت و ديانت پيشبيني كرده و وعده تحقق جامعهاي آرماني را دادهاند. ظهور مكاتب برخاسته از انديشههاي بشري، رويكردهاي گوناگوني را در اين خصوص پديدار نموده كه در دو طيف خوشبينانه و بدبينانه قابل شناسايي است.
بسياري از نظريهپردازان اجتماعي كلاسيك استدلال ميكردند كه ايجاد جوامع نوين مستلزم سازوكاري است كه ذاتا مخرب سنّت و ضد دين است.
از نظر ماركس، سنّت بيشتر يك منبع سردرگمي و مرموزسازي بود؛ پوششي كه روابط اجتماعي را ميپوشاند و ماهيت واقعي آنها را پنهان ميكرد.[٢]
ماكس وبر نيز تصور ميكرد پيشرفت سرمايهداري صنعتي با مرگ جهانبينيهاي سنّتي همراه خواهد بود. وبر برخلاف ماركس استدلال ميكرد كه ايجاد تغييراتي خاص در انديشهها و اعمال مذهبي پيششرط غربي براي ظهور سرمايهداري در غرب هستند. اما سرمايهداري هنگامي كه خود را به عنوان شكل غالب فعاليت اقتصادي تثبيتكردهبود، نيروي حركتخاصخود را به دست آورد و از انديشهها و اعمال مذهبي كه براي ظهور آن ضروري بودند، بينياز شد. ايجاد و پيشرفت سرمايهداري همراه با ظهور دولت ديوانسالار ناشي از آن، به تدريج عمل را منطقي و با معيارهاي كارآيي و سودمند سازگار كرد.[٣]
در دنياي گريزان از سنّت و دين، حركتهاي
احياگرانهاي رخ نموده كه در درون آن به تقدّسگرايي جديدي انجاميده است؛ از جمله نخستين حركتهاي احياگرانه ميتوان از حركتي نام برد كه از حدود سالهاي ١٨٣٠ تا ١٩٧٠ حول محور دولتهاي رفاهي دموكراتيك متمركز گرديد و توجه تحقيقات ديني و رسانهاي را به خود جلب كرد. اين حركتها محتاج بودند كه با دينورزي جمعي انسان معمولي و افسانههاي ابتدايي عوام و آرمانهاي دموكراتيك جامعه (محلي، منطقهاي، ملّي) درهم آميزند تا ابعادي مقدّس و متعالي پيدا كنند. فرايند مقدّس شمردن اجتماع مدني جديد و وحدت و يكپارچگي دموكراتيك شالوده محكمي براي سنّت دوركيمي جامعهشناسي ديني فراهم ساخت و نمود خود را در عبارت «دين عرفي» بهتر يافت. كانون مجموعه جديد نمادهاي مقدّس حول محور «جنبشهاي مردمگرا» سامان يافت كه موجب خلق و پيدايش ملت شد و از طبقه اشراف قداستزدايي كرد و تقدّس در صداي اكثريت متبلور گرديد.
به رغم همه مسائل و مشكلات پيشروي آدمي در اين عصر و محصور شدن در حصار امواج رسانهاي، شواهد حاكي از آن هستند كه هر قدر جهان به پيش ميرود، انسان خسته و به بنبست رسيده بيشتر به حضور و وجود دين در عرصه فردي و جمعي احساس نياز ميكند. رشد و توسعه اسلام در دهه ١٩٧٠ و ١٩٨٠ نمونه روشني از فرايند حيات پوياي سنّت در عصر كنوني است. انقلاب ١٩٧٩ ايران يك شاهد روشن از تجديد حيات اسلام است. بسيج اعتقادات مذهبي سنّتي با پخش نوارهاي صوتي و اعلاميهها از طريق شبكههاي غيررسمي و خارج از گستره رسانههاي تحت كنترل دولت، به بياعتبار كردن سياستهاي غربگرايي شاه و تضعيف رژيم سلطنتي كمك كرد. شبيه اينگونه خيزشهاي ديني و سنّتي را نه تنها در ايران و خاورميانه، بلكه در كشورهاي آمريكا و اروپاي غربي، مانند انگليس و فرانسه و آمريكاي لاتين نيز ميتوان مشاهده كرد. اين تحوّل را بر اين اساس، ميتوان چنين تحليل كرد كه در عصرجديد،مذهبپناهگاهياستبرايكسانيكهقادرنيستند در دنيايي زندگي كنند كه سنّت از آن رخت بر بسته است.
اين مقال به ديدگاه برخي انديشمندان اجتماعي در خصوص جايگاه دين در جهان امروز و فردا اشاره نموده و تلاش ميكند با استفاده از رويكرد پيشبيني احتمالي و روش فرافكني و بهرهگيري از ديدگاه نخبگان و متفكران، چشماندازي از موقعيت دين در جهان آينده با نگاهي به واقعيات امروز جهان ارائه نمايد.
چارچوب نظري
هرچند اراده و اختيار آدمي در فضاهاي اجتماعي و فرهنگي سلب نميشود ولي به شدت متأثر از آن است. به عبارت ديگر، انسان داراي استعدادهايي است كه در فضاي اجتماعي به فعليت ميرسند. دو فضاي خصوصي و عمومي در انسان قابل تفكيك هستند. فضاي خصوصي ناظر به تمايلات و خواستههايي است كه از فرد بدون لحاظ عضوي از گروه يا نحله مذهبي سر ميزند، و فضاي عمومي ناظر بر آن بخش از خواستهها و تمايلاتي است كه از فرد به عنوان عضو گروه يا نحله صادر ميشود. از سوي ديگر، سه لايه هويّتي در انسان قابل شناسايي هستند: هويّت فردي، هويّت جمعي، و هويّت جهاني. هويّت فردي و هويّت جهاني در فضاي خصوصي، قابليت بيشتري براي ظهور دارند، و هويّت جمعي آن بخش از هويّت آدمي است كه در فصاي عمومي و در پي تعلّقات محلّي، قومي، ملّي و يا مذهبي توليد ميگردد. هويّت فردي داراي خاستگاه احساسي و عاطفي است و از تمايلات نفساني انسان ناشي ميشود. هويّت عقلاني نيز آنگاه حاصل ميشود كه عقل آدمي از تعلّقات رهايي يافته، فرصت تأمّل و انتخاب عقلاني را بيابد.
آنچه گفته شد در الگويذيل طراحي گرديده است.[٤]
فرضيه
به نظر ميرسد با توسعه ارتباطات و گسترش آگاهي جهاني و تعاملات فرهنگي، فرصت گزينش عقلاني براي جهانيان فراهم ميگردد و در اين فضا، ميتوان شاهد افزايش گرايش به دين عقلاني اسلام بود.
دين و سنّت در جهان امروز از منظر انديشمندان
ديويد هاروي (David Harvy) در نظريه «تراكم زمان و مكان» معتقد است: وضعيت تراكم زمان و مكان به جهاني منجر گشته است كه در آن هر روز و هر لحظه بخشهاي بيشتري از جهان درون يك نظام ارتباطي جهاني قرار ميگيرند. به اعتقاد او، اين وضعيت به قطع پيوند با گذشته، سنّت، جماعت و هويّتهاي جمعي، فرايندي مستمر در سرمايهداري يا تجدّد و تضعيف دين ميانجامد.[٥]
رونالد رابرتسون (Ronald Robertso) نظريه «فرهنگ جهاني يا تشديد آگاهي» را، كه با نفوذترين نظريه جهاني شدن در رابطه با موضوع فرهنگ است، ارائه نمود. وي جهاني شدن را فرايندي ميداند كه منجر به تشديد و تعميق آگاهي جهاني ميگردد. در تعريف رابرتسون، «جهاني شدن» متضمّن دو معناست: يكي پيوستگي و ارتباط، و ديگري آگاهي و درك نسبت به اينكه انسانها در مجموع در مكان واحدي به نام جهان زندگي ميكنند.[٦] از نظر وي، فرهنگ حايز اهميت است. او از شاخصهايي همچون نهادينه شدن جهاني انديشه حقوق بشر، اطلاع از تهديدات ناشي از تخريب محيط زيست، خطر وقوع جنگهاي هستهاي و بيماري ايدز براي نوع بشر ياد ميكند. او از پديده عموميت يافتن خاصگرايي و ترغيب شدن جهاني هويّتهاي خاص و ظهور دلتنگي خود خواسته در دهههاي اخير سخن به ميان ميآورد. او ميگويد: جهاني شدن متضمّن گسترش انتظارات مربوط به هويّت است و همپاي خودآگاهيهاي تمدني،قومي،ملّي، محلّي و فردي در حال رشد است.[٧]
وي ميگويد: اگر ما رويكردي فرهنگي به جهاني شدن داشته باشيم بايد دين را يكي از مؤلّفههاي مهم جهاني شدن تلقّي كنيم.[٨] او معتقد است: جهان از وضعيت «در خود» به «براي خود» در حال حركت است.[٩] وي به تلاقي ظاهري بين رشد بنيادگرايي و دولت ديني از يكسو، و مناقشات دهه ١٩٧٠ و دهه ١٩٨٠ در بخش عمدهاي از جهان از سوي ديگر اشاره كرده، مينويسد: به نظر ميرسد براي مجموعهاي از اين مسائل، درست مثل گسترش پديده دين، مستلزم توجه به مسائل جهاني به مثابه يك كل واحد است.[١٠]
مالكوم واترز (Malcam Waters) نيز با ارائه نظريه كاهش قيد و بندهاي جغرافيايي و آگاهي جهاني، معتقد است: فرايندي اجتماعي در حال وقوع است، كه در آن قيد و بندهاي جغرافيايي كه بر روابط اجتماعي و فرهنگي سايه افكندهاند، از بين ميرود و مردم به طور فزايندهاي از كاهش اين قيد و بندها آگاه ميشوند؟[١١] وي معتقد است: در دنياي جهاني شده، يك تك جامعه و تك فرهنگ در سراسر كره زمين مستقر خواهد شد. چنين جامعه و فرهنگي ممكن است جامعه هماهنگ و منسجمي نباشد، اگرچه ممكن است چنين نيز باشد. به نظر او، جهاني شدن زماني اتفاق ميافتد كه فرهنگ جهاني شود.[١٢] او درباره رقباي جهاني شدن معاصر، نوع جهاني شدن مذهبي را برميشمارد. به عقيده او، در واقع جهاني شدنِ معاصر واكنشي در مقابل جهاني شدنهاي ديني در گذشته تاريخ بشر است.
هانتينگتون معتقد است: نوعي خلأ هويّت در جهان پس از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي و پايان جنگ سرد شكل گرفت كه «خودآگاهي تمدني» و تجديد حيات مذهبي به عنوان وسيلهاي براي پر كردن آن خلأ شروع به رشد نمود.[١٣] هانتينگتون در ميان عوامل تشكيلدهنده تمدن، براي دين جايگاه ويژهاي قايل شده، مينويسد: تمدنها با تاريخ، زبان، فرهنگ، سنّت و از همه مهمتر، دين از يكديگر متمايز ميشوند.[١٤] به اعتقاد او، مذهب حتي پيش از قوميت، افراد را از هم متمايز ميكند. يك نفر ميتواند نيمه فرانسوي و نيمه عربي باشد و حتي تابعيت مضاعف داشته باشد، ولي نيمه مسيحي و نيمه مسلمان بودن بسيار دشوار است.[١٥]
ماسيمو انترورين (Massimo Introriyne)، مدير مركز مطالعات مذاهب جديد در تورين ايتاليا، در مقالهاي تحت عنوان «آينده مذهب و آينده مذاهب جديد»، به پيشبيني مذهب در جامعه رسانهاي پرداخته است. مقاله وي از دو جنبه اهميت دارد: اولاً، تحليلهاي ايشان درباره همايش ساليانه «بنياد جانسون» (ژوئن ٢٠٠١) در «اوستار» انگليس بود كه عده زيادي از محققان مذهبي، ديپلماتها، دستاندركاران امور بينالملل و روزنامهنگاران در آن سمينار حضور داشتند. ثانيا، وي با برش دادن سه مقطع زماني يعني قرن ١٩ (دوره بدبيني به مذهب)، دهه ١٩٧٠ و سال ٢٠٠١ به بررسي فرايند مذهب پرداخته و آينده را پيشبيني كرده است. البته وي نيز همانند ساير انديشمندان، رشد فزاينده ارتباطات را به طور تلويحي مفروض ميگيرد.
ماسيو ميگويد: من (و فكر ميكنم بيشتر همكاران من در مطالعات مذهبي) آينده مذهب، به ويژه مذهب جديد، را در بيست سال آينده، چه به صورت سازمانيافته و چه به صورت غيرسازمان يافته، پيش رونده ميبينم. مذهب در رسانهها قويتر از آنچه اكنون هست، حضور خواهد يافت. دستگاه رسانه ممكن است رشد ناب را پرتوافكني كند و در مذاهب بنيادگرا و محافظه كار، با توجه به تنوّع آنها، برخي مذاهب جديد يا كهنسال، مثل «مورمونها» يا «گواهان يهوه»، احتمالاً چنان رشد پيدا كنند كه جزء جريان اصلي قرار بگيرند. گرچه ممكن است برخي از مذاهب پيروان خود را از دست بدهند، اما اين عده درصد كوچكي از كل جمعيت خواهند بود و مذاهب ديگري ظاهر خواهند شد.[١٦]
پنتي كاستاليزم (Pente Costalism) معتقد است: اصول مذهب كاتوليك و اسلام جهاني شده ممكن است فاتح نهايي[١٧]باشند.[١٨]
ديويد هلد (David Held) اخيرا و به روشي بسيار پيچيده، تصويري از سه الگوي حاكميت را ترسيم كرده است: كلاسيك، ليبرال و جهان وطنانگارانه.[١٩] از نظر هلد، در طول قرن گذشته، حركتي از حاكميت كلاسيك به ليبرال صورت گرفته است. بر اساس مفاهيمليبرالي حاكميت، مشروعيت به طور خودكار و از طريق كنترل اعطا نميشود. در واقع، نهادهايي كه اقتدار دولت را محدود ميكنند، ايجاد شدهاند. هلد با عبور از حاكميت ليبرال، جنبش قريبالوقوع به سوي حقوق و حكمراني جهان وطنانگارانه را پيشبيني ميكند. حكومتمداري چند سطحي و از جمله حكومتمداري در سطح جهاني و با يك چارچوب حقوق فراگير جهاني شكل داده خواهد شد.[٢٠]
آندرسون، كه در كتاب «آينده و خود» به بررسي هويّت در جهان آينده ميپردازد، بر سه مفهوم اساسي از هويّت انساني تأكيد دارد: او معتقد است: اولاً، يك نوع افزايش تواناييها نه به لحاظ صرفا بيولوژيكي، بلكه به لحاظ ذهني در انسان به وجود آمده است. ثانيا، يك مفهوم جديدي از «زندگي تعاملي و اشتراكي» معنا پيدا كرده است. ثالثا، نوعي برايندهاي «فراهويّتي» بين انسان و انسان و انسان و ماشينهاي تيزهوش به وجود آمده است.[٢١]
لايهاي و همزماني شدن هويّتها نيز از مؤلّفههاي هويّت امروزي است. تكثّر گسترده دو جهاني شدنها و فرايندهاي بومي ـ جهاني رابرتسون (١٩٩٥) در درجه اول، به قول كريس باركر «كلّيت» فرهنگي را تبديل به يك تجربه فرهنگي كرده است. اين روند فرهنگي موجب ظهور ساختارهاي جديدي شده كه توليدكننده روندهاي همزمان و در عين حال، متضاد بسياري در جهان معاصر شده است. ظهور پسامدرنيسم در كنار مدرنيسم، ظهور روندهاي غيرسكولار شدن در كنار سكولار شدن جوامع و به وجود آمدن هويّتهاي سنّتگرا در كنار هويّتهاي نوگرا و يا به وجود آمدن هويّتهاي دو رگه[٢٢] در نسل جديد، نمودهايي از ظهور همزمانيهاي فرهنگي وهويّتي هستند.[٢٣]
تامپسون با طرح اين پرسش كه «آيا ايجاد جوامع نوين با افول نقش سنّت در زندگي اجتماعي همراه بوده است؟» معتقد است:
گرچه نظريهپردازان اجتماعي كلاسيك و معاصر به اين پرسش جواب مثبت دادهاند، ولي اين پاسخ با دو مشكل مواجه است: يكي آنكه درك دليلْ ادامه و حضور چشمگير بعضي از سنّتها و نظامهاي عقيدتي را دشوار ميكند. اگر قرار بود با ايجاد جوامع مدرن سنّتها نابود شوند، پس چرا هنوز سنّتها از جمله اعتقادات و اعمال مذهبي به صورت خصوصيات حاكم و غالب زندگي اجتماعي باقياند؟ مشكل دوم اينكه در بيشتر متنهاي مربوط به اين ديدگاهها، به نقش رسانهها توجه نشده يا خيلي كم توجه شده است. آيا ميتوانيم اين تغييرات را بدون ارزيابي راههايي كه در آن ايجاد و پيشرفت رسانهها بر سازمان اجتماعي زندگي روزمرّه تأثير گذاشته، درك كنيم؟[٢٤]
تامپسون در پاسخ به پرسش «سنّت» چيست؟ چگونه بايد خصوصيات آن را درك كرد؟ چهار وجه و جنبه سنّت را از يكديگر تميز داده است. «وجه هرمنوتيك»، «وجه هنجاري»، «وجه مشروعيت» و «وجه هويّت». به اعتقاد تامپسون، با ايجاد جوامع نوين، افولي تدريجي در زمينهسازي سنّتي عمل و در نقش اقتدار سنّتي، يعني در جنبههاي هنجاري و مشروعيت سنّت، به وجود ميآيد؛ اما از جهات ديگر، سنّت اهميت خود را در جهان جديد، به ويژه به عنوان يك وسيله براي درك جهان (وجه هرمنوتيك) و به منزله يك راه ايجاد حسّ تعلّق داشتن (وجه هويّت) حفظ كرده است. بر اين اساس، افول اقتدار در دو وجه اقتدار و هنجاري، نتيجه مرگ سنّت نيست، بلكه بيشتر نشاندهنده تغييري در ماهيت و نقش آن است.
از يكسو، پيشرفت رسانههاي ارتباطي افول اقتدار سنّتي و زمينههاي سنّتي عمل را تسهيل ميكنند، و از سوي ديگر، رسانههاي ارتباطي جديد ابزارها و وسايل جدا كردن انتقال سنّت از سهيم شدن در يك محلّ مشترك را نيز فراهم ميسازند و بدينسان، شرايط را براي احياي سنّت در مقياسي ايجاد ميكنند كه به شدت از هرچه در گذشته وجود داشت، فراتر ميرود.[٢٥]
تامپسون مينويسد: بعكس آنچه بعضي از مفسّران ممكن است انديشيده باشند ايجاد و پيشرفت جوامع نوين نياز به تنظيم مجموعهاي از مفاهيم، ارزشها و اعتقادات براي درك جهان و جايگاه انسان در داخل آن حذف نميكنند. اگر به نظر ميرسيد ايجاد جوامع نوين اين جنبه هرمنوتيك سنّت را نابود كنند، فقط براي اين بود كه ايجاد جوامع نوين يا ظهور مجموعهاي تازه از مفاهيم، ارزشها و اعتقادات، شامل ترتيبي از پيشرفت، تلاش علمي و انسانسالاري سكولار همراه بود كه براي برخي به عنوان امري بديهي پديدار شد. اما آنچه به نظر برخي بديهي ميرسيد براي ديگران چيزي بيش از يك انتخاب نبود كه به نظر منتقدان، زيانهايي خاص داشت.
از جمله اين زيانها، چيزي است كه ميتوان به عنوان «كمبود اخلاقي»، يعني عجز در برخورد با بعضي مسائل اساسي مربوط به مرگ و زندگي، درست و غلط و مانند آن، توصيف كرد. اين كمبود اخلاقي و معنوي به بسياري از مردم كمك كرده است اعتقاد به ارتباط و ارزش مداوم و لاينقطع سنّت مذهبي را زنده نگه دارند. علت ديگري براي حفظ و تداوم اعتقادات و شعائر مذهبي در دنياي نوين وجود دارد: اعتقادات و اعمال مذهبي مانند ديگر اشكال سنّت، غالبا چنان با فعاليتهاي زندگي روزمرّه درهم آميختهاند، به گونهاي كه به افراد احساس تعلّق داشتن به جامعه، حس هويّت به عنوان يك بخش يكپارچه از جماعت گستردهتر از افرادي كه در اعتقادات مشابهي سهيم هستند و تا حدّي تاريخ مشترك و يك سرنوشت گروهي دارند، اعطا ميكنند. اين جنبه هويّتسازي حذف نشده است.[٢٦] بنابراين، از رسانههاي ارتباطي ميتوان نه فقط براي مبارزه و تضعيف ارزشها و اعتقادات سنّتي، بلكه همچنين براي گسترش و تحكيم سنّتها استفاده كرد. يافتن و ارائه مثالهايي درباره راههاي استفاده مؤثر از رسانهها در خدمت سنّت، از انتشار كتاب مقدّس و كتابهاي دعا در اوايل عصر جديد اروپا تا تبليغات تلويزيوني براي انجيل در حال حاضر دشوار نيست.[٢٧] حميد پارسانيا نيز با تعريف سنّت به عنوان «شيوهاي از زندگي و زيست كه عقل به تنهايي عهدهدار شناخت آن نيست بلكه وحي و شهود ديني نيز در تعيين آن دخيل است. معتقد است تقابل بين سنّت و تجدّد وقتي حاصل ميشود كه صورت تجسّد يافته آن در ظرف نگاه غيرديني تعريف شود. سنّت با تجدد در تقابل نيست،بلكه نوبودن صفتمستمروهميشگي آن است.[٢٨]
آگاهي جهاني، تعامل فرهنگي و گزينش عقلاني
جهان به سوي افزايش آگاهي پيش ميرود. رشد فناوري و علوم و فنون، فاصلههاي زماني و مكاني را كاهش داده و زمينه آگاهيهاي فرهنگي و اجتماعي را فراهم نموده است. جهان كنوني دوراني را تجربه مينمايد كه نابرابري اطلاعات و فناوري موجب سلطه نظامي و اطلاعاتي شده و در نتيجه، سير فرهنگپذيري يكسويه شده است. ولي افزايش رشد و آگاهي بر خودباوريهاي سياسي، ملّي و فرهنگي ميافزايد و به مرور زمان، توازن در حداقل امكانات سختافزاري فراهم ميآيد؛ چنانكه اين مطلب در آسياي جنوب شرقي اتفاق افتاده و جهان سوم با سرعت زياد، به سوي بهرهمندي از قدرت فناوري به پيش ميرود و رشد آگاهي به خودي خود عدالتخواهي و برابريجويي را طلب ميكند.
اين روند پس از يك اوج فردي شدن، تكثّر و تفرّق هويّت، يك روند بازگشت به سادگي، سلامت، جمعيشدن و يكپارچگي مسالمتآميز را طي خواهد كرد[٢٩] و بازگشتي آگاهانه به دين را در پي خواهد داشت. اين همان نگاه دينمحوري و عدالتگستر موجود در ديدگاه خداباوران است. فرد در عين حال كه از هويّت ملّي برخوردار است، از نگاه جهانگرايي عدالتخواهانه نيز برخوردار گرديده؛ در عين حال كه در تعامل به جهان، همگنيهاي جديدي به وجود آورده، همگنهاي بسيار بومي نيز در درون آن شكل گرفته است. نداي عدالتخواهانه و ضديت با جنگ آمريكا عليه عراق، محكوم كردن كشتار مردم در اقصا نقاط جهان، و برپايي تظاهرات بسيار بزرگ از جمله پديدههايي هستند كه در گذشته كمتر شاهد آن بودهايم. اين نشاني از وجود ظرفيت همنوايي و همگني در هويّتهاست.
به قول رابرتسون، خود را عضوي از جهاني شش ميلياردي دانستن، حركت مثبتي است كه در جهان در حال وقوع است و برخي پيشبيني ميكنند كه جهان آينده جهان مسلّط شدن انسان بر روند جهاني شدن است. اين روند منجر به نوعي بازگشت به سادگي در اوج پيچيدگي فناورانه جهان آينده خواهد شد.[٣٠]
ظهور جنبشهاي بشرخواهانه و رويكرد به طبيعت، آزادي، عدالت و حقوق بشر، همه ناشي از اين آگاهي و شناخت و احساس نياز است. و در اين مرحله، كه بشر به دنبال گمشده خود، به دنبال ملجأ و مأواست، مكاتب و ايسمهايگوناگونبه وجودميآيند، ولي در نهايت، سخني غالبخواهدشد كه مفاهيم آن با نهادههاي فطري منطبقتر و از محتوايي سازگارتر با وجود آدمي برخوردار باشد.
امروز شاهد بنبست جهان جديد هستيم. هر روز مكاتب جديد و گرايش به عرفانها و مسلكهاي معنوي شرقي و غربي و موسيقيهاي مهيّج، عدهاي را گرد خود جمع ميكنند. انواع بيماريهاي رواني و جسماني و مسائل اجتماعي، ناامني و از دست دادن پناهگاههايي همچون خانواده، موجب آمادگي جوامع براي سخن و مرام جديد ميشوند.
افزايش مهاجران كشورهاي در حال توسعه به كشورهاي توسعه يافته نيز خود زمينه تعديل را فراهم ميسازد و شايد به همين دليل است كه هابرماس از امكان سر بر آوردن «ادغام اجتماعي جهاني» از طريق گسترش هم پيوندهاي اقتصادي صرف، قطع اميد كرده است. طبق سرشماري ملّي بريتانيا سال ٢٠٠١ قريب ٦/١١ درصد مسلمانان سفيدپوست، ٩/٦ درصد سياهپوست،٧٤ درصد آسيايي و ٥/٧ درصد از ساير اقوام و نژادها بودند. تقريبا ٥٠ درصد مسلمانان ساكن بريتانيا متولّد اين كشور و همچنين ٥٠ درصد از مسلمانان بريتانيا زير ٢٥ سال بودهاند.[٣١]
شالودهشكنيهاي مابعد تجدّد چيزي جز انعكاس و بازتاب سرخوردگي از تجدّد و مدرنيته نيست. اين پديده سرخوردگي از تجدّد و فلسفه غربي آن به اصطلاحات گوناگون مورد توجه محققان و جامعهشناسان و فلاسفه قرار گرفته است؛ چنانكه ياسپرس ميگويد: «ما از غروب فلسفهاروپابه سوي طلوع فجر فلسفه جهان در راهيم.»[٣٢]
همه شاهد بوديم كه در كشور اتحاد جماهير شوروي (سابق) چگونه شصت سال تحكم سوسياليزم مبتني بر شعار «عدالت اجتماعي» فاقد مباني فلسفي عقلاني و ناتوان از تأمين نيازهاي معنوي و مادي انساني كارساز نشد و بازگشت به خويشتن، غبارروبي از مظاهر سنّتي و گشايش مساجد را به همراه آورد.
جنبشهاي گوناگون رو به تزايد، كه با عنوان «بنيادگرايي» خوانده ميشوند، نه در جوامع اسلامي، بلكه به اشكال متفاوت در همه جوامع ديده ميشوند و تقابل سنّت و مدرنيته اكنون بيش از گذشته پديدهاي قابل توجه است و به رغم تلاش گسترده جهاني شدن غرب، تا امروز هيچ چيز حاكي از آن نيست كه جوامع مبتني بر ملت و دولت در حال پژمرده شدن باشند، بلكه موضوعات متعدّد فرهنگي و تعدد قومي با قوّت مطرح شدهاند.[٣٣] نظرسنجيها نشان ميدهند كه يك گرايش قوي ميان مسلمانان براي وحدت اسلامي به وجود آمده است.[٣٤] با وقوع انقلاب اسلامي، نه تنها جهان اسلام، مواجه با احيا و بيداري شد، بلكه براي اولين بار در تاريخ غرب، مسلمانان انگلستان در اعتراض به سلمان رشدي راهپيمايي كردند.
مجله اكونوميست در سال ١٩٩٤ / ١٣٧٣ در ويژهنامهاي با ابراز نگراني از اين موضوع، براي مهار اين جريان، سه پيشنهاد را مطرح كرده است؛ يكي از پيشنهادات برداشتن مرزهاي اخلاقي، بخصوص در روابط زنان و مردان با استفاده از اهرم رسانهها بود.[٣٥]
امروز ساختار سازمان ملل متحد نظير آنچه پس از جنگ جهاني دوم شكل گرفته، مورد انتقاد بسياري از جوامع است. امروز بيش از گذشته، رويكردهاي همگرايي در ميان ملل در حال توسعه به چشم ميخورد. وحدت جهان اسلام، دستكم، در سطح مباحث علمي و رهبران ديني بيش از گذشته به عنوان موضوع ضروري جهان امروز تلقّي ميگردد. قطبهاي صنعتي نظير آنچه در آسياي جنوب شرقي وجود دارند، حاكي از فراگير شدن علم و فناوري و بر هم خوردن موازنه نابرابر علمي و فني هستند و اين اوضاع فرهنگي را نيز دگرگون خواهد كرد و زمينه گزينشگري هشيارانه را فراهم ميسازد. البته در اين اوضاع، همانگونه كه كييرككارد گفته، «اضطراب همراه با آزادي و اختيار به عالم بشريت راه مييابد.»[٣٦] ولي با تجهيز رسانهاي، ميتوان اضطراب را به آرامش تبديل كرد. اگر همدلي جهاني مناسب فراهم گردد و قدرت از حوزه اقتصادي ـ سياسي با توسعه ارتباطات به حوزه فرهنگي منتقل شود، اين اتفاق خواهد افتاد. البته، اين اتفاق براي جهان استكبار مطلوب نخواهد بود، از اينرو، از جنگهاي صليبي جديد سخن رانده ميشود و مقابله و رويارويي غرب و اسلام اصليترين رويارويي در دوره كنوني به شمار ميآيد.
توسعه رسانهاي موجب شده تا «مسائلي كه قبلاً فقط براي دانشمندان و محققان جذّاب بودند، امروزه بر سر هر كوچه و بازاري توسط زنان و مردان مسلمان و در سطوح گوناگون جامعه به بحث گذاشته شوند.»[٣٧] گسترش اسلامگرايي مردمسالارانه در تونس و الجزاير حاكي از تقاضاي بلند مدت مردم از چنين نظرياتي است. تمايل روزافزون جنبشهاي نژادي و فرقهاي، همچون جنبشهاي موجود در اروپاي غربي، قفقاز، لبنان و مصر، به اتخاذ وجههاي اسلامگرايانه، كه مستلزم تعامل مسلمانان با غيرمسلمان است، نيز در همين قالب جا ميگيرد. بيرون از جهان اسلام، مباحث زيادي بر اين موضوع متمركز شده است كه گسترش بيسابقه اسلامگرايي چگونه ميتواند خطر يا چالشي براي ساير كشورها، به ويژه غرب، به وجود آورد؟[٣٨] در آمريكا ٨٠٠ مسجد و بيش از ٥٠٠ مركز و مدرسه اسلامي فعّالند. اسلام پس از مسيحيت، بيشترين پيرو را در اين كشور دارد.[٣٩] مسلمانان در ايجاد مساجد متعدّد، در فراهم آوردن شرايط بهتر براي رعايت شعائر اسلامي موفق بودهاند.[٤٠] انجمنهاي اسلامي در كشورهاي غربي، به شكل گروههاي قدرتمند ظاهر شدهاند[٤١] و مسلمانان بزرگترين گروه اقلّيت ديني در بريتانيا را شكل ميدهند.[٤٢]
به نظر ميرسد تا سال ١٤٠٠ شمسي، عامل زبان به عنوان يكي از سه عامل اصلي تفكيك اقوام، اهميت خود را از دست خواهد داد. انتظار ميرود كه رشد دانش هوش مصنوعي ظرف بيست سال آينده، امكان استفاده از توليدات فرهنگي همه زبانها را براي همه گيرندگان فراهم كند. از سوي ديگر، انتظار ميرود عامل دين و مذهب در تفكيك اقوام اهميت بيشتري يابد. اكنون اهميت مداوم و حتي روزافزون دين در عرصه سياست كشورهاي جهان سوم به خوبي نمايان است.[٤٣]
جف هينس با اشاره به انقلاب شيعي ايران و مشكلات پذيرش آن توسط اهل سنّت مينويسد: به هر حال، جامعه اسلامي در جهان معاصر، يك جامعه فراملّي كهن و پيش از جهاني شدن است. اين جامعه [امّت ]نمونهاي از يك جامعه فراملّي است كه با پروراندن بذر سلطه و اعتراض در درون خود، به مقابله با فشارهاي موج جهاني شدن پرداخته است.[٤٤]
پس از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي (سابق)، خلأ مذهبي توسط دين پر شد. اين همان است كه به صورت بازگشت به دين در كشورهاي تازه استقلال يافته آسياي ميانه ـ حتي در حدّ رويكردهاي ظاهري به بخشي از مناسك اسلامي ـ ديده شد و در حوزه مسيحيت نيز همان گفته مورد استناد هانتينگتون از جورج ويگل است كه پديده «غير ماده شدن» جهان را مطرح كرده و گفته است: غيرمادي (مذهبي) شدن جهاني يكي از واقعيتهاي برجسته در زندگي اواخر قرن بيستم است.[٤٥]
تأثير مخرّب رسانهها و اغراض استعمار فرانو و عقبماندگيهاي جهان اسلام و فقر فرهنگي جهاني و شدت و حدّت قواي زيستي انسان جهان فرهنگي را با فراز و نشيبهاي فراواني مواجه ميسازند؛ ولي دورنماي كلي را ميتوان افزايش آگاهي و قدرت گزينشگري و تعامل محوري فرهنگي دانست. هجوم فرهنگي غرب در وضعيت عدم آمادگي جوامع جهان سوم موجب از خودبيگانگي اين جوامع شده است، ولي در مرحله بعد، اينگونه جوامع ـ به شهادت تاريخ ـ شاهد بازگشت به خويشتن هستند و به تدريج، روحيه از دست رفته خود را به دست ميآورند. توسعه فناوريهاي بومي اين فرايند فرهنگي و رواني را سرعت ميبخشد و بستر آن را مهيّا ميسازد.
غرب با ارائه تصوير منفي از چهره مسلمانان، ايدئولوژي اسلام را به عنوان يك دشمن جديد بعد از كمونيسم، در اذهان عامه مردم جا انداخته است. پژوهشهاي عمومي غربيانگواهي ميدهد كهاكثرمردم غرب احساس ميكنند كه اسلام مهمترين عنصر نامطلوب عصر آينده خواهد بود. در مقابل، مسلمانان نيز احساس ميكنند كه جهانيان از رنج و عذابي كه دامنگير جامعه مسلمانان شده (مثلاً، در بوسني،فلسطينوكشمير)تغافل ميكنند.[٤٦]
بررسي ميزان دسترسي اديان مختلف به رسانهها نشان ميدهد كه نابرابري سنگيني بر جهان حاكم است. تحقيقات و محاسبات نشان ميدهند كه هر ١٠٠ نفر ساكن كشور با اكثريت مسيحي ١٣٩ نسخه روزنامه، ٣٤ كيلو مطبوعات، ٥٤٣ گيرنده راديو و ٣١٠ گيرنده تلويزيون، ٢٦٣ تلفن، ١٥١ تلفن همراه، ١٣٢ كامپيوتر و ٨١ كاربر اينترنت دارند، و حال اگر هر يك از اين ارقام را در كشورهاي با اكثريت مسيحي يك فرض كنيم وضعيت در كشورهاي با اكثريت مسلمان براي روزنامه يوميه ٤ درصد، مطبوعات ٢ درصد، گيرنده راديو ٥ درصد، گيرنده تلويزيون ٦ درصد، تلفن ٥ درصد، تلفن همراه ٣ درصد، كامپيوتر ٢ درصد و كاربرد اينترنت نيز ٢ درصد خواهد شد.[٤٧] تحليل آماري حاكي از آن است كه هر قدر در جهان معاصر، نابرابري در توسعه انساني وجود دارد، به همان ميزان، نابرابري در دسترسي به رسانهها و رسانههاي جديد ديده ميشود. اين در شرايطي است كه شاخص توسعهانساني(HDI)كشورهايبااكثريتمسيحي ٧٥٩/٠ و مسلمانان ٦١٢/٠ و يهود ٨٩٦/٠ است.[٤٨]
با وجود اين نابرابري، ميتوان آثار مثبتي را از پديده جهاني شدن و بهرهگيري جوامع اسلامي از صنعت رسانهاي انتظار داشت؛ از جمله:
ـ جهاني شدن با نفوذ پذير ساختن مرزها و افزايش چشمگير برخوردهاي فرهنگي، آگاهي انسانها را از عناصر فرهنگي ديگر مانند هنجارها، ارزشها، آداب و اديان بيشتر كرده است.
ـ جهاني شدن ميتواند حسّاسيتهاي بومي و محلي و هويّتي را برانگيزد و از اين زاويه، نه تنها موجب تضعيف هويّت و دانستههاي بومي نميگردد، بلكه با پالايش دانستههاي بومي، موجب تقويت آن ميگردد.
ـ در شرايط جهاني شدن، زمينه رشد و بالندگي جوامع ـ هرچند با تأخير ـ فراهم ميشود و ديگر نميتوان از اطلاعات انحصاري يا دانش انحصاري بحث كرد، رقابتهاي منطقهاي و در گستره محدود را به رقابت در سطح جهاني خواهد كشاند و در اين زمينه، فرهنگها و اديان و تمدنهايي پيشرو خواهند بود كه از استحكام منطقي و عقلاني بيشتر برخوردار باشند. پس گرچه جهاني شدن با خود نوعي جهانيسازي فرهنگ و ايدئولوژي خاص به همراه ميآورد، اما در عين حال، درك تمايزها، هويّتهاي ديني ـ فرهنگي، ملّي و محلّي و احترام به ارزشها و هنجاريهاي مذهبي ملل گوناگون را نيز به همراه دارد. بر اين اساس، برخي بر اين باورند كه جهاني شدنهاي متكثّري در جهان در حال شكلگيري هستند كه از محوريترين حلقههاي جهاني شدن «جهاني شدن ديني» است.
نياز مجدّد جوامع نوين به برخي از عناصر وحدتبخش، پيشنهاد بديلهايي همچون «دين انسانيت»، «دين مدني» يا شبه دينهاي جديد و حتي مفهوم ناشناختهاي به نام «اخلاق مدني جهاني»[٤٩] نشان ميدهند كه با تخريب مباني انسجامبخش جوامع، هيچجايگزين معتبر و مؤثري براي آن وجود نداشته است. نه نيازهاي متقابل كاركردي در همبستگي انداموار و نه سازوكار دست پنهان مبتني بر جستوجوي منافع شخصي و نه الگوهاي همسانساز سلايق مصرفي به هيچ وجه نتوانستهاند به تنهايي زمينههاي حداقلي ادغام اجتماعي را، حتي در سطح جوامع ملّي فراهم آورند، چه رسد به جامعه جهاني.[٥٠] و اين فرصتي است براي فرهنگها و تمدنهاي غني، كه با استفاده از وسايل ارتباط جمعي و پيشرفته و با عرضه خود، بشريت نيازمند را به خود جلب نمايند.
ـ با رسوخ امواج جهاني به درون مرزها و در هم شكستن جبرهاي اجتماعي ـ تاريخي حاكم بر سرنوشت مردم اين جوامع، فرصتهاي فوقالعادهاي براي «رشد فردي» فراهم ميآيد كه پيش از اين تنها از طريق توسعه همهجانبه اجتماعي ميسّر بود. آشكار است كه اين در صورتي قابل تحقق است كه به مرور زمان، فرهنگهاي داراي غناي معنوي از غناي مادي و فناورانه برخوردار گردند و آنها فرصت نسبتا برابر براي عرضه كالاهاي معنوي خود بيابند. در اين صورت، جهاني شدن فرصت است، نه تهديد. آنگونه كه مشاهده ميشود، الگوي توسعه مدرنيته به جاي رهايي بشر از بندهاي كهن، او را گرفتار تحميلهاي جديدي ساخته است كه كمتر از جبرهاي پيشين ضد انساني نيست.
آدمي در جهان كنوني، فرصت بيشتري يافته است به اطراف خود بنگرد. بدينروي، مشاهده ميشود كه در نظرسنجي از ايرانيان مقيم خارج از كشور در سال ١٣٨٥،[٥١] ٣٨ درصد كساني كه برنامههاي شبكه «جام جم» را مشاهده ميكنند، اطلاع از اخبار و تفسير خبري را دليل مراجعه به اين شبكه دانستهاند. در اين نظرسنجي، نتايج ذيل به دست آمد:
توزيع پاسخگويان بر حسب استفاده از شبكههاي فارسي: جام جم ١ (٧٤ درصد)، جام جم ٢ (٦٤ درصد)، خبر (٢٦ درصد)، تپش (٧ درصد)، شبكه PMC (٨ درصد)، جام جم ٣ (٦ درصد)، صداي آمريكا (٢ درصد).
دليل تماشاي شبكه جهاني جام جم
| پاسخ ها | در صد نسبت به پاسخ گويان |
| اخبار و تفسيرهاي خبري | ٣٨ |
| سريالها | ٣٥ |
| سريال نرگس | ١٦ |
| خانه ما | ١٢ |
| برنامه هاي ورزشي | ٧ |