نشریه معرفت - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ١٠ - انديشه هاي اجتماعي فارابي
قاسم جوكار[١]
چكيده
ابونصر فارابي در بسياري از علوم زمان خود متبحّر بود، به گونهاي كه در برخي از علوم، از جمله علوم دقيقه شايسته عنوان «بينانگذار» گرديد. البته جاي خرسندي است كه اين عناوين هرگز موجب نشد تبحّر وي در علوم ديگر ناديده گرفته شود. از اينرو، انديشه اجتماعي وي از جمله مواردي است كه در كنار فلسفه، همواره نام فارابي را به مجامع علمي كشانده و مورد تضارب آراء متفكران قرار گرفته است. با اين حال، به نظر ميرسد جاي طرح يك ساختار نظري از اين انديشه، به شيوهاي كه بتوان آن را با انديشههاي ديگر متفكران اجتماعي مقايسه نمود خالي است. در اين مقاله، سعي بر آن است با مروري دقيق بر انديشه اجتماعي فارابي، تا حدّ توان اين خلأ برطرف گردد.
كليدواژهها: ناسوت، لاهوت، سعادت، عقل فعّال، فطرت، مدني بالطبع، مدينه فاضله، قرارداد اجتماعي.
مقدّمه
جامعهشناسي از جمله علومي است كه مدافعاني با انديشههاي متفاوت دارد. از يك منظر كلي، ميتوان اين مدافعان را در دو گروه قرار داد:
گروه اول علاقه دارند جامعهشناسي را علم دوران جديد بدون ارتباط با گذشته معرفي كنند و خود را از مطالعه تاريخ علم دور سازند. بنابراين، انديشه تمدن بشري از عصر نوزايي آغاز ميگردد. البته شواهد بسياري در نقد اين گروه وجود دارد.
گروه دوم كه شامل بسياري از جامعهشناسان ميگردد، معتقدند: در كتب فلاسفه، آراء و انديشههاي جامعهشناختي وجود داشته است. از اينرو، آنها با استناد به تأثيرپذيري جامعهشناسي، معتقدند: اين علم از دوران جديد آغاز نشده است، بلكه تاريخ آن به گذشته دور ميرسد و در هر جامعهاي نوعي جامعهشناسي پنهان وجود دارد كه به ندرت ابراز ميشود. اين جامعهشناسي به طور ضمني، حتي در ابتداييترين و كوچكترين گروه نيز نهفته است.[٢]
در اين مقاله، با تأكيد بر انديشه گروه دوم، سعي شده انديشه اجتماعي ابونصر فارابي مورد بررسي قرار گيرد تا روشن گردد كه آثار وي حكايت از نوعي جامعهشناسي پنهان دارد، با اينكه تفكرات اجتماعي او به روشني از تمام اصول و چهارچوب يك نظريه برخوردارند.
در اين مقاله، ابتدا زمينههاي تأثيرگذار بر انديشه فارابي مورد بررسي قرار گرفته و به دنبال آن، مباني فلسفي اين انديشمند، يعني هستيشناسي، انسانشناسي و شناختشناسي، كه اصولاً مبنا و روح يك انديشه محسوب ميگردد، تشريح شده و چون فارابي در باب موضوعات متعدد نظريات متفاوتي ارائه نموده است، بر اساس مبناي فلسفي وي، آن دسته از نظرياتي كه در زمينه انديشه اجتماعي وي مؤثرند، بيان گرديده و در پايان، ساختار نظري انديشه اجتماعي او تبيين شده است.
پيش از ورود به بحث، لازم است مطلبي كوتاه درباره واژه «فلسفه» بيان گردد، هرچند براي روشن شدن رابطه اين واژه با اصطلاحاتي همچون تفكر اجتماعي، انديشه اجتماعي و علم اجتماعي پژوهشي مستقل نياز است.
از هنگامي كه سقراط خود را «فيلسوف» ناميد، واژه «فلسفه» همواره در برابر واژه «سفسطه» به كار ميرفته و همه دانشهاي حقيقي، مانند فيزيك، شيمي، طب، هيئت، رياضيات و الهيّات را دربر ميگرفته و تنها معلومات قراردادي، مانند صرف و نحو و دستور زبان، از قلمرو آن خارج بودهاند. بدينروي، فلسفه اسم عامي براي همه علوم حقيقي تلقّي ميشده و به دو دسته كلي علوم نظري و علوم عملي تقسيم ميگشته است. علوم نظري شامل طبيعيات، رياضيات و الهيّات بوده و طبيعيات به نوبه خود، شامل رشتههاي كيهانشناسي، معدنشناسي، گياهشناسي و حيوانشناسي ميشده و رياضيات به حساب، هندسه، هيئت و موسيقي انشعاب مييافته و الهيّات به دو بخش مابعدالطبيعة يا مباحث كلي وجود و خداشناسي منقسم ميگشته است. علوم عملي نيز به سه شعبه اخلاق، تدبير منزل و سياست مدن منشعب شده است.[٣] بنابراين، با توجه به اينكه فارابي متفكر قرن سوم و چهارم بوده و با توجه به اينكه معناي اثباتگرايانه «علم» در اوايل قرننوزدهم بنا نهاده شده ـ[٤] و به غلط، در مقابل «فلسفه» به كار برده شده ـ در اين تحقيق واژه «فلسفه» در مقابل «علم» نيست، بلكه فلسفه داراي معناي عامي است كه تجربه و علم به معناي اثباتگرايانه قرن نوزدهم يكي از مبادي و مقدّمات استدلال قياسي برهاني ميتواند باشد كه خود زير چتر فلسفه قرار ميگيرد.[٥]
زندگينامه فارابي
فارابي برخلاف معمول برخي از علماي اسلام، شرح حال خود را ننوشته و هيچيك از شاگردانش نيز ـ چنانكه جوزجاني درباره استاد خود ابنسينا كرده ـ درصدد گزارشي از زندگاني او برنيامده است. اطلاعاتي هم كه در آثار شرح حالنويسان در اين باب در دست است ناكافي و نادرست مينمايد. شرح حال نسبتا مفصّلي هم كه در وفيات الاعيان ابن خلكان وجود دارد، از حيث سند و اعتبار درخور انتقاد است. بدينروي، در زندگي فارابي هنوز نقاط تاريك و مسائل ناگشودهاي وجود دارد كه بايد بررسي و روشن گردد. به هر روي، زندگاني فارابي به دو دوره متمايز تقسيم ميشود:
دوره اول زمان تولد تا حدود پنجاه سالگي او را دربر ميگيرد و تنها اطلاعي كه درباره اين دوره در دست است اين است كه او در حدود سال ٢٥٨ در «وسيج»، قريهاي نزديك «فاراب» تركستان به دنيا آمد.[٦] در اينكه فارابي تركنژاد و يا پارسي است، سخن بسيار است، ولي آنچه معلوم است اينكه نهضتي فرهنگي و فكري در آغاز قرن سوم با ورود اسلام در فاراب رونق و گسترش يافت و فارابي توانست از آن به خوبي بهرهبرداري كند. تربيت اوليه او پايه ديني و زبانشناسي داشت. به عبارت ديگر، فقه و حديث و تفسير قرآن را آموخت و زبان عربي و تركي و فارسي را فرا گرفت.[٧] علاقه وافر او به علوم عقلي، علت عمده مهاجرتش از وطن به بغداد شد كه همين امر دوره دوم زندگاني او را، كه دوره كهولت و پختگي است، از دوره قبل متمايز ميسازد؛ زيرا بغداد در قرن چهارم، عاليترين و درخشانترين مركز آموزش بود. فارابي مدتي به تحصيل منطق نزد بزرگترين منطقدان عصر خود ابوبشر متيبنيونس پرداخت[٨] و بر اثر مقام والايي كه در اينعلمكسبكرد، به «معلم ثاني» موسوم شد.
فارابي قريب بيست سال در بغداد ماند و آنگاه مركز فرهنگي ديگري در حلب توجه او را به خود جلب كرد. و تا پايان عمر خود تا سال ٣٣٩ در اين ديار ماند.[٩]
ويژگيهاي شخصيتي
١. علاقه به تحصيل:
الف. درباره علاقه فارابي به علم و دانش، همين نكته كافي است كه در شب كه چراغي براي مطالعه نداشت، از چراغ پاسبانان شهر استفاده ميكرد و به مطالعه ميپرداخت.[١٠]
ب. فارابي كتاب نفس ارسطو را صد بار و كتاب سماع طبيعي را چهل بار خواند.
ج. وي كتاب سياست مدني را در سفر نوشت.[١١]
٢. زهد: فارابي به لحاظ شخصيتي، زاهد و صوفيمنش بود و با اندك درآمدي زندگي خود را ميگذراند، به گونهاي كه وقتي در دمشق به دربار سيفالدوله رسيد، با درآمدي اندك (٤ درهم در روز) زندگي خود را ميگذراند. از اينرو، در حق او گفتهاند: «عاش الفارابي في دولة العقل ملوكا و في العالم مفلوكا.»[١٢]
شخصيت علمي
شخصيت علمي فارابي از جمله مسائلي است كه مورد توجه صاحبنظران و متفكران است. بدينروي، چه افرادي كه دوستدار فلسفهاند و چه افرادي كه با آن مخالف و معترض، به مقام والاي علمي فارابي معترفند.
ابنسينا از موافقان، درباره مقام علمي وي ميگويد: كتاب مابعدالطبيعه ارسطو را چهل بار خواندم و نفهميدم، تا آنكه به كتاب اغراض مابعدالطبيعه فارابي دست يافتم و چون آن را خواندم درهاي علم بر من گشوده شد.
غزالي از مخالفان فلسفه نيز درباره وي چنين ميگويد: من در ميان فلاسفه اسلامي ـ چنانكه همگان عقيده دارند ـ از ابونصر فارابي و ابنسينا كسي را برتر نميشناسم. از اينرو، در مباحث علمي فقط به اين دو اعتراض ميكنم؛ زيرا اگر خطاي اين دو ثابت شود، خطاي ديگران به طريق اولي ثابت است.[١٣]
ابن ابياطيبه در عيون الاطباء، تأليفات فارابي را قريب ١٢٠ كتاب ميداند. بروكلمن آثار او را ١٨٧ كتاب در زمينههاي موسيقي، علم فلك، طب و رديّه بر فلاسفه و متكلّمان، علمالنفس، سياست، اخلاق، هندسه، عدد، مناظره و غير آن نام برده است. از ميان آثار او، آنچه درباره مباحث و مسائل اجتماعي و انساني به يادگار مانده عبارت است از:
١. آراء اهل المدينة الفاضلة؛ ٢. السياسات المدنية؛ ٣. في الاجتماعات المدنية؛ ٤. الجوامع السياسية؛ ٥. فصول المدني؛ ٦. تحصيل السعادة؛ ٧. فصول الحكم؛ ٨. تلخيص النواميس؛ ٩. كتاب الملّة؛ ١٠. فلسفه افلاطون؛ ١١. وصايا يعمّ نفعها؛ ١٢. التنبيه علي سبيل السعادة.
وي در همه اين كتابها مقدّمه نسبتا مفصّلي درباره مابعدالطبيعه و علمالنفس و علم المعرفة آورده و سپس به بحث اجتماعي (مدني) و سياست و حكومت پرداخته است.[١٤] اين نكته شايسته دقت و توجه است كه فارابي لازم ميدانست پيش از بيان انديشههاي اجتماعي ـ سياسي خود، اشارهاي به مباني نظري خويش داشته باشد.
فارابي فيلسوفي بود مشّائي. او در عين حال، رياضيدان و موسيقيدان درجه يك بود. آراء سياسي و نظريات خاص او درباره «مدينه فاضله» شهرت دارد. وي فلاسفه پيش از خود را تحتالشعاع قرار داد و تالي تلو ارسطو شمرده ميشود و بدينروي، «معلم ثاني» لقب يافت.[١٥]
سبك نگارش فارابي در كمال دقت و در نهايت ايجاز است. او تصورات خود را جمع ميكرد و تعميم ميداد، مرتب ميكرد و هماهنگ ميساخت، و تجزيه ميكرد تا تركيب كند. مسائل را تقسيم ميكرد و بخشهاي به دست آمده را باز به بخشهاي كوچكتري تقسيم ميكرد تا آنها را متمركز سازد و طبقهبندي كند. فارابي شيفته امور متقابل بود؛ مثلاً، به نظر او، «نفي متضمّن اثبات است.»[١٦]
زمينههاي تأثيرگذار بر انديشه فارابي
بخشي از انديشه بشري در شرايط گوناگون به وجود ميآيد و با تغيير شرايط، تغيير مييابد. در صورت تغيير يكي از عوامل و عناصر ساختي، اين انديشه و جهتگيري آن عوض ميشود. انديشه حادث شده نيز بر شرايط موجود اثر ميگذارد و در آنها تغييرات ايجاد ميكند. بنابراين، بين اين بخش از انديشه و واقعيتهاي اجتماعي، رابطه ديالكتيكي وجود دارد.[١٧] از اينرو، فضاي اجتماعي و فرهنگي و خانوادگي آبستن اين قبيل انديشههاست. كمتر انديشمندي را ميتوان سراغ نمود كه متأثر از اين دو بعد نباشد. با اين حال، اين اثرگذاري نسبت به افرادنسبياست. فارابي همبهعنوانيك انديشمند از اين امر مستثني نيست. از اينرو، لازم است براي فهم انديشه فارابي، اثر اين دو محيط را نيز در نظر گرفت.
١. محيط خانوادگي: هرچند درباره دوره اول زندگي فارابي اطلاع چنداني در دست نيست، ولي آنچه مسلّم است اينكه در آغاز قرن سوم و چهارم، با ورود اسلام در «فاراب» و پرورش فارابي در خانوادهاي مسلمان، تربيت اوليه او پايه ديني داشته است.[١٨]
٢. محيط اجتماعي: عصر فارابي عصر هرج و مرج و تشتّت و زوال بنيادهاي سياسي و اجتماعي جهان اسلام بود. در قرون سوم و چهارم هجري، وجود فرقههاي اسلامي، اعم از كلامي و فلسفي و نيز اختلاف ميان ارباب مذاهب اسلامي از تسنّن و امامي و اسماعيلي، موجب پريشاني و هرج و مرج فكري و فرهنگي شده بود، مجادلات بسياري از فرق و مذاهب از صورت بحث و محاجّه در محافل روشنفكري خارج شده و رنگ خشونت به خود گرفته بود. علاوه بر اين، در بسياري موارد، دفاع از حريم ديانت پوششي بود براي قدرتطلبيها و خودنماييها و ثروتاندوزيها و ديگر امراض نفساني كساني كه مدعيان حمايت از دين بودند. از لحاظ سياسي نيز يكپارچگي جهان اسلام از ميان رفته بود و همزمان با خلافت عبّاسيان در بغداد، امويان در اندلس و فاطميان در مصر نيز هر كدام مدعي خلافت و امارت مؤمنان بودند. در همين عصر نيز «بني همدان» در شام و عراق، «صفّاريان» در شرق و «آل بويه» در شمال قلمرو اسلامي، هر يك دولتي مستقل تشكيل داده بودند. نژادپرستي اعراب و قهر و غلبه خلفا موجب انگيزش نهضتها و شورشهايي عليه آنان در قلمرو خلافت شده و وضعيت سياسي جهان اسلام رو به زوال و دولتهاي مركزي را پيش از پيش ضعيف و آسيبپذير ساخته بود.[١٩]
بنابراين، جامعه اسلامي عصر فارابي از حيث مسائل دروني و بيروني، از ويژگيهاي ذيل برخوردار بوده:
الف. ويژگيهاي دروني:
١. ضعف حكومت مركزي و تشكيل حكومتهاي كوچك و مستقل؛
٢. بحث و مجادله حكما و متكلّمان؛
٣. زوال اخلاق صاحبان قدرت؛
٤. نابساماني مذهبي و وجود فرقههاي شبه مذهبي؛ همچون مزدكيان و بودائيان.
اين عوامل دروني وضعيت نابسامان سرزمينهاي اسلامي را به دنبال داشت.
ب. عامل بيروني فضاي علمي يونان و تأثيرات اين فضا بر مسلمانان بود.[٢٠]
بنابراين، فارابي در زماني ميزيست كه از يكسو، تشتّت و نابساماني اجتماعي، جامعه اسلامي را فرا گرفته بود، و از سوي ديگر، بنيانهاي ديني متزلزل شده و اخلاق رو به زوال نهاده بود. از اينرو، دغدغههاي ذهني وي كه سرچشمه انديشههاي اوست، در همين زمينه به صورت ذيل جهتدهي ميشد:
١. پايهريزي علوم براي حفظ دين؛[٢١]
٢. زمينهسازي براي ورود اخلاق در جامعه؛
٣. ارائه راهي براي تقويت حكومت اسلامي متمركز و سامان بخشيدن به نظام اجتماعي مسلمانان.
البته نبايد تصور كرد كه در انديشه فارابي اين اصول مستقل از يكديگرند، بلكه اين اصول به گونهاي ـ كه بعدا خواهد آمد ـ به هم مرتبط بودند و شايد به تعبير امروزي بتوان گفت: ايدئولوژي و جهانبيني در انديشه فارابي به يكديگر مرتبطند.
بررسي مباني نظري انديشه
مباني نظري يك انديشه، كه شامل هستيشناسي، معرفتشناسي و شناختشناسياند، به منزله روح آن انديشه محسوب ميشوند. از اينرو، سبب اختلاف نظر بين بسياري از انديشهها، اختلاف در مباني نظري آنهاست. به عبارت ديگر، مباني نظري متفاوت انديشههاي متفاوت را ايجاد ميكنند. از اينرو، ضروري مينمايد پيش از هر چيز، براي بررسي يك انديشه مباني نظري آن مورد بررسي قرار گيرند. بر همين اساس، در اين نوشتار پيش از هر چيز، مباني نظري انديشه فارابي به شرح ذيل، مورد بررسي قرار ميگيرند:
الف. هستي شناسي
فارابي موجودات را درتقسيماوليه،بهدوقسمتقسيم ميكند:
١. موجودات عالم طبيعت در معرض كون و فساد: اين موجودات مبتني بر نظام متصاعد هستند و از پستترين موجود شروع ميشوند تا به حيوان ناطق ميرسند.
٢. موجودات روحاني و مجرّد و طبيعت اجسام سماوي: اين موجودات مبتني بر نظام متنازل بوده و از موجود اول شروع ميشوند و به عقل فعّال ختم ميشوند.[٢٢]
در نظام فلسفي و اجتماعي فارابي، «عقل فعّال» اهميت خاصي دارد و در موارد متعددي، پايان امر به عهده عقل فعّال است. بدينسان، عقل فعّال مواظب احوال و اوضاع انسان است و او را رشد و تربيت ميدهد تا به مقام خود نايل گردد. عقل فعّال همه عقول را تعقّل ميكند و از آنها فيض ميگيرد و به انسانها و جهان طبيعت فيض ميرساند.[٢٣]
علاوه بر آن، به عقيده فارابي، هم عقول مجرّد، از عقل اول تا عقل فعّال، داراي مراتب و درجات بوده و هم اجسام و اجرام سماوي داراي مراتب وجودي خاصي هستند. فيض از عالم اجسام سماوي از يكسو، و از ناحيه عقل فعّال از سوي ديگر، به اجسام ارضي افاضه ميشود. بنابراين، همه موجودات زمين، اعم از حيوان، نبات و معدن از مبدأ بالا فيض ميگيرند. موجودات مجرّد، يعني عقول، در حدّ كمال وجودياند. سپس نفوس فلكي و بعد از آن اجسام و بين اجسام، اجسام سماوي كاملند. موجوداتي كه در زير اجسام سماوياند در نهايت، داراي نقص وجودياند و در آغاز آفرينش،[٢٤] مرتبه فعليت ندارند وتنها استعداد كمال به آنها اعطا شده است و در عالم طبيعت، به مرتبه فعليت ميرسند. شكلگيري نظام هستي در ديدگاه فارابي به شرح ذيل است:
در رأس هستي، موجود اول وجود دارد كه يكتاست. اين موجود، دومين موجود را، كه موجودي عقلي است، خلق ميكند. اولين موجود عقلي دو كار انجام ميدهد:
١. ذات موجود اول را تعقّل ميكند كه از اين تعقّل، دومين موجود عقلي خلق ميشود.
٢. ذات خود را تعقّل ميكند كه از اين تعقّل، فلك اول خلق ميشود. اين كار همينطور ادامه دارد تا موجودات عقلي به عقل دهم و افلاك به فلك نهم ختم ميشوند. در مرتبه نازلتر از عالم روحاني، عالم طبيعت وجود دارد كه اين عالم از حدّ كامل ماده شروع شده، به نخستين مرتبه حيوان ناطق ختم ميشود.[٢٥]
طبيعت اجسام زميني به لحاظ وجودي داراي نقص است؛ بدين معنا كه جوهريت آنها به صورت بالقوّه است. اين امكان بالقوّه بايد به صورت بالفعل درآيد. در واقع، اين دسته از اشيا تكاملشان متأخّر از وجودشان است. از اينرو، در دوام و بقاي خود، نيازمند موجودات ديگر هستند. به عبارت ديگر، اجناسي كه در مرتبه پايينتر وجودي قرار دارند، معين اجسام بالاترند.[٢٦] بنابراين، ميتوان از هستيشناسي فارابي نتايج ذيل را استخراج كرد:
١. دو بعدي ديدن عالم هستي (لاهوت ـ ناسوت)؛
٢. بين عوالم لاهوت و ناسوت از اين نظر كه عالم لاهوت فيضدهنده و عالم ناسوت فيضگيرنده است، ارتباط وجود دارد.
٣. موجودات عالم لاهوت به حدّ كامل خود رسيدهاند.[٢٧]
٤. نظام هستي منشأ آفرينش (موجود اول) دارد.[٢٨]
٥. بين موجودات نظام هستي سلسله مراتب وجود دارد.[٢٩]
٦. موجودات ناسوتي طبيعتا سير تكاملي دارند (متفاوت با تكاملگرايان).[٣٠]
٧. بين خود موجودات ناسوتي با رعايت شدت و ضعف، ارتباط وجود دارد.[٣١]
٨. عالم هستي غايتمند است و در جهت كمال قرار دارد.[٣٢]
٩. انسان نه ماده موجود ديگري است و نه خادم موجودي ديگر. البته انسان ميتواند با عقل و فكر خود، كارهايي انجام دهد كه در خدمت موجود ديگري واقع شود.[٣٣]
ب. انسانشناسي
فارابي مراحل قوام وجودي انسان را در سه مرحله ميداند:
مرحله اول وضع نباتي است كه در اين وضع قواي غازيه، ناميه، هاضمه، ماسكه، و دافعه به انسان عطا ميشوند.
مرحله دوم وضع حيواني است كه در اين وضع، قوّه محرّكه به او اعطا ميشود.
مرحله سوم وضع انساني كه در اين وضع، قوّه حاسّه نفس، قوّه متخيّله و قوّه ناطقه به عنوان رئيس قواي بدن به انسان عطا ميشود. در اين مرحله، نفس انسان زمينهساز قبول فيض و اعطاي عقل فعّال ميگردد.[٣٤]
قوّه ابتدايي علوم و معارف به صورت بالقوّه از طريق عقل فعّال به انسان عطا ميشود كه به فعليت رساندن اين قوّه نياز به كوشش انسان دارد.[٣٥] بر همين اساس، استعدادهاي افراد شدت و ضعف مييابند و در نتيجه، انسان براي پذيرش نقشهاي گوناگون[٣٦] بر اساس اصل «تفاضل» آماده ميگردد.[٣٧]
همچنين فارابي انسانها را نسبت به پذيرش معقولات، به سه گروه تقسيم ميكند:
گروه اول: انسانهايي كه هيچ معقولي را نميپذيرند.
گروه دوم: انسانهايي كه قوّت پذيرش معقولات را دارند، ولي در جهت ديگري به كار ميبندند.
گروه سوم: معقولات را ميپذيرند و درجهت درست خود جريان ميدهند. اين دسته داراي فطرت سليم انسانياند و ميتوانند به سعادت نهايي نايل آيند.[٣٨] ظرف رسيدن به سعادت نهايي زندگي اجتماعي است.[٣٩]
از اينرو، فارابي قايل به نوعي رابطه ديالكتيكي بين كمال انسان و كمال جامعه است.[٤٠] البته نبايد پنداشت كه اين تقسيمبندي فارابي با مختار بودن انسان منافات دارد؛ زيرا فارابي اين تقسيمبندي را در مقام ثبوت ارائه ميدهد. به عبارت ديگر، انسانها ميتوانند اينگونه باشند.
ج. شناخت شناسي
شهيد مطهّري درباره بُعد معرفتشناختي ابونصر فارابي مينويسند: فارابي فيلسوفي است مشّائي و در عين حال، خالي از مشرب اشراقي نيست.[٤١] با اين وصف، با تتبع در آثار فارابي، ميتوان وحي، عقل نظري، عقل عملي، حس، خيال و وهم را از منابع معرفت شناختي او نام برد.
اصول الگوي نظري فارابي
١. تطابق بين نظام آفرينش و نظام انساني؛ زيرا انسان جزء نظام آفرينش است و در نظام آفرينش، سلسله مراتب رعايت شده در مطالعه انسان و جامعه نيز بايد به سلسله مراتب توجه شود.
٢. اختصاص كشمكش و تضاد به عالم طبيعت به علت تضاد در افلاك سماوي؛
٣. نفي تضاد و اثبات توازن براي نظام انساني؛
٤. وي متأثر از افلاطون و ارسطو، انسان را داراي نظامي منظم و جامعه را نظامواره ميدانست (تشبيه ارگانيستي)
٥. مفاهيم مصطلح و رايج در علوم اجتماعي امروزه مثل حكومت و... در آثار فارابي به كار برده شده است و وي نسبت به آنها علم داشته است.[٤٢]
ويژگيهاي انديشه فارابي[٤٣]
١. رويكرد فلسفي: فلسفه و حكمت راه اصلي كشف حقيقت است.
٢. غرض: وحدتوجمعبينفلسفهودين،رفع تعارض بين دين و فلسفه، ساماندهي به سرزمينهاي اسلامي؛
٣. طرح روش عملي: تا آن زمان، بين حكماي اسلامي چنين چيزي سابقه نداشت. طرح «مدينه فاضله» او در حقيقت، همه شعب و اجزاي دستگاه فلسفي را در استخدام روش عملي قرار داد و آنها را در مدينه فاضله پياده كرد.
٤. جايگاه عميق وحي در جهانبيني او: وحي مهمترين بخش فلسفه مذهبي اوست كه بر پايههاي علمالنفس و ماوراي طبيعت استوار است و نيز با سياست و اخلاق ارتباطي كامل دارد. فارابي نبوّت را از طريق روانشناسي و علمالنفس تفسير كمّي ميكند و آن را يكي از وسايل ارتباط عالم سفلا و عالم علوي ميشمارد. علاوه بر اين، وي معتقد بود: پيامبر براي حيات مدينه فاضله، هم از لحاظ سياست و هم از لحاظ اخلاق لازم است. ارزش نبي تنها به لحاظ مقام متعالي او نيست، بلكه به دليل تأثيري است كه در جامعه دارد.[٤٤]
از جمله كساني كه از فارابي متأثر بودهاند ميتوان ابنسينا و ابنرشد از متقدّمان، و ابن ميمون و آلبرت كبير در عصر جديد، و محمّد عبده و سيدجمالالدين اسدآبادي در عصر جديد مسلمانان نام برد.[٤٥]
نظريات فارابي
طبقه بندي علوم
فارابي با استفاده از روش استقرايي و عقلي، علوم را طبقهبندي ميكند و فوايد ذيل را براي اين طبقهبندي برميشمارد:
١. راهنماي شخص محقق در فراگيري علوم است.
٢. امكان مقايسه كردن بين علوم (موضوعبندي) را فراهم ميكند.
٣. شناخت مدعيان دروغين علم از عالمان واقعي (ملاك عالم بودن) را ميسّر ميسازد.
٤. آگاهي به حدود دانستنيهاي عالمان را ممكن ميگرداند.
٥. امكان استفاده عمومي از علوم براي افراد فراهم است.[٤٦]
بنابراين، هدف فارابي از اين تقسيمبندي، صرفا شمارش علوم مشهور (روش استقرايي) نبوده، بلكه بر اساس ترتيب عقلي[٤٧] و به كمك استقرا مشخص و طبقهبندي شده است.
فارابي درباره طبقهبندي علوم دو بيان دارد. هرچند در بدو نظر، اين دو بيان كمي با هم متفاوت به نظر ميرسند، ولي با دقت در اين دو بيان، ميتوان فهميد كه طبقهبندي علوم در كتاب التنبيه علي سبيل السعادة حاكم بر طبقهبندي علوم در احصاء العلوم است.[٤٨]
بنابراين، لازم است ابتدا طبقهبندي علوم در كتاب التنبيه علي سبيل السعادة بيان شود. سپس طبقهبندي علوم در كتاب احصاء العلوم و در پايان، طبقهبندي تركيبي با توجه به رابطه ميان اين دو بيان ارائه گردد:
الف) نظريه طبقهبندي علوم فارابي در كتاب «التنبيه علي سبيل السعادة»: وي در اين كتاب علوم را بر دو دسته دانسته است:
علوم نظري؛ علوم عملي.
همچنين فارابي در اين كتاب، علوم نظري را شامل علم تعليمي (رياضي)، علم طبيعي، و علم الهي و علوم عملي را شامل علم مدني (با موضوع تعريف «سعادت» و راههاي رسيدن جامعه به آن)، علم فقه (با موضوع عقايد و افعال)، علم كلام (با موضوع عقايد و افعال) ميداند.[٤٩]
ب) نظريه طبقهبندي علوم فارابي در كتاب «احصاء العلوم»: فارابي در كتاب احصاء العلوم، علوم را به دو دسته ابزاري و غيرابزاري تقسيم ميكند. همچنين «علوم ابزاري» را به زبان[٥٠] و منطق[٥١] و «علوم غيرابزاري» را به علوم تعليمي (شامل حساب و هندسه، علم مناظر، علم نجوم تعليمي و علم موسيقي، علم اثقال و حيل)[٥٢] و علوم طبيعي[٥٣] و علوم الهي[٥٤] و علم مدني شامل سعادت (علم اخلاق)، راههاي رسيدن به سعادت حقيقي (علم سياست)[٥٥] و علم فقه[٥٦] و علم كلام[٥٧] تقسيم ميكند.
ج) نظريه تركيبي طبقهبندي علوم فارابي: هرچند بعضي تصور كردهاند كه بين اين دو بيان از طبقهبندي علوم اختلاف و تنافي وجود دارد و از همين رو، نوعي عدول از طبقهبندي علوم براي فارابي قايل شدهاند، ولي با دقت در اين دو نوع طبقهبندي، ميتوان فهميد كه اين دو بيان فارابي مكمّل همديگرند و ميتوان يك طبقهبندي تركيبي ارائه داد، به گونهاي كه طبقهبندي علوم در كتاب التنبيه علي سبيل السعادة مفسّر و ناظر بر طبقهبندي علوم در كتاب احصاء العلوم باشد. به بيان بعضي از متفكران معاصر، طبقهبندي علوم در كتاب اول، حاكم بر طبقهبندي علوم در كتاب دوم است.[٥٨] بنابراين، ميتوان اين تقسيمبندي را اينگونه بيان كرد كه فارابي در يك تقسيم اوليه، علوم را به دو شاخه ابزاري شامل زبان (علم الفاظ مفرد، علم الفاظ مركّب، علم قوانين الفاظ مفرد، علم قوانين الفاظ مركّب، علم قوانين درست خواندن، علم قوانين درست نوشتن، و علم قوانين اشعار) و منطق (معقولات «قوانين معقولات مفرد»، عبارت «قوانين سخنان بسيط، قياس، برهان، جدل، سفسطه، خطابه و شعر»)[٥٩] و غيرابزاري شامل علوم نظري و علوم عملي تقسيم ميكند.
وي همچنين علوم نظري را به علوم تعليمي (حساب و هندسه، علم مناظر، علم نجومي تعليمي، علم موسيقي، علم اثقال، علم حيل) و علوم طبيعي و علم الهي تقسيم ميكند، و علوم عملي را شامل سه شاخه علم مدني، علم فقه و علم كلام[٦٠] ميداند.
با دقت در اين طبقهبندي تركيبي، روشن ميگردد كه طبقهبندي علوم به «ابزاري» و «غيرابزاري» با توجه به بُعد عملي و نظري بودن علوم معنا پيدا ميكند.
نظريه «فطرت»
فطرت در انديشه فارابي در مقابل عقل نيست، بلكه به معناي زندگي طبيعي متناسب با حيات است. نظريه فطرت فارابي نتيجه جهانشناسي و انسانشناسي فارابي است كه توضيح آن به شرح ذيل است:
در جهانشناسي فارابي، اجسام زميني داراي نقص هستند و چون داراي نقص هستند نياز به تكامل دارند و اين تكامل در دو بعد كيفي و كمّي است.[٦١]
در انسانشناسي فارابي، انسان خادم مافوق و مادون خود نيست، ولي به دليل آنكه به وسيله عقل فعّال نيروي ابتدايي علوم و معارف به صورت بالقوّه به انسان عطا شده است و در مرحله فعليت، اين استعدادها شدت و ضعف پيدا ميكنند، بر اساس همين شدت و ضعف استعدادها، نوعي ارتباط بين افراد انسان حاصل ميشود كه اين ارتباط نيز منطبق بر نحوه ارتباط بين موجودات هستي است.[٦٢] نتيجه آنكه نحوه آفرينش انسان به گونهاي است كه از يكسو، بايد به برترين كمالات نايل شود و از سوي ديگر، براي نيل به اين كمالات، بايد قوام وجودي داشته باشند و اين مقصود بدون ارتباط و كمك از ديگري حاصل نميگردد. از اينرو، انسان در اين زمينه، محتاج گروهي است كه هر يك از افرادش بر اساس استعدادهاي خود متكفّل امري براي نيل به هدف گردند. اين همان نظريه «فطرت» يا «مدني بالطبع بودن انسان» است. (شكلگيري جامعه)[٦٣]
ج. «اصل تفاضل»
در نظريه «فطرت» فارابي، اين نتيجه حاصل شد كه انسان براي رفع برخي از نيازهاي خود و همچنين براي رسيدن به كمال، بايد اجتماعي زيست كند، لازمه اجتماعي زيستن اين است كه افراد نقشهاي متفاوتي براي رسيدن به هدف ايفا كنند. فارابي پذيرش نقشهاي متفاوت افراد را بر اساس اصل «تفاضل» ميداند و اين اصل را اينگونه شرح ميدهد:
همانگونه كه اعضاي تن از لحاظ فطرت و قوّتهاي طبيعي متفاضل و متفاوتند و در بين آنها يك عضو يعني قلب رئيس و بقيه اعضا به مراتب نزديكي به رئيس، مرتّب ميگردند، به همين شكل، مدينهاي كه از افرادي تشكيل شده كه از لحاظ فطرت متفاوت و متفاضل هستند، بايد آنكه افضل از همه است در رأس قرار گيرد و بقيه افراد به لحاظ نزديكي به رئيس، در سلسله مراتب قرار گيرند، و از آن به حاكميت اصل «تفاضل» تعبير ميكند.[٦٤]
د. نظريه «فلسفه اجتماعي»
نحوه آفرينش انسان به گونهاي است كه از يكسو، بايد به برترين كمالات نايل شود، و از سوي ديگر، براي نيل به اين كمالات، بايد قوام وجودي داشته باشد، و اين مقصود بدون ارتباط و كمك ديگري حاصل نميگردد. از اينرو، انسان در اين زمينه، محتاج گروهي است (نظريه «فطرت») كه هريك از افراد آن بر اساس استعدادهاي خود، متكفّل امري براي رسيدن و نيل به هدف گردند (اصل «تفاضل») و در نتيجه، الگوهاي متفاوتي از زندگي اجتماعي شكل ميگيرد كه در انديشه فارابي مبتني بر معرفت ميباشند؛ معرفتي كه در ارتباطات فعّال ميشود و بر اساس همين معرفت، جوامع تقسيمبندي ميشود.[٦٥]
در بحث «انسانشناسي» فارابي، قوام وجودي انسان در سه مرحله شكل ميگرفت: ١. وضع نباتي؛ ٢. وضع حيواني؛ ٣. وضع انساني.
در وضع انساني، سه قوّه حاسّه نفس، قوّه متخيّله و قوّه ناطقه به انسان عطا ميگردد.
در بحث «هستيشناسي» فارابي، عقل فعّال ارتباطدهنده بين عالم ناسوت و عالم لاهوت بود و فيوضات از طريق عقل فعّال به موجودات عالم ناسوت و از جمله آن موجودات انسان عطا ميگردند. اين دو نكته اساس شكلگيري مدينه را در انديشه فارابي تشكيل ميدهند، با اين توضيح كه اگر قوّه حاسّه نفس و قوّه متخيّله بر انسان مسلّط گردند، مدينهاي كه از اين دسته انسانها شكل ميگيرد «مدينه غيرفاضله» است و اگر قوّه ناطقه در پرتو وحي بر انسان مسلّط گردد، مدينهاي كه از اين دسته انسانها شكل ميگيرد «مدينه فاضله» است.
بنابراين، فارابي در يك تقسيمبندي استقرايي بر اساس معرفت عقلي و معرفت غيرعقلي (خيالي، حسّي، وهمي)، جوامع را از نظر كيفي به «مدينه فاضله» و «مدينه غيرفاضله» تقسيم ميكند.[٦٦]
مدينه فاضله
به عقيده فارابي، مدينه فاضله مانند بدني تامالاعضاء و تندرست است كه همه اعضاي آن در راه تماميت و ادامه زندگي حيواني و حفظ آن همكاري مينمايند.[٦٧] بر اين اساس، نحوه شكلگيري مدينه فاضله و ارتباط افراد و جايگاه هر يك از افراد در نظام اجتماعي مدينه فاضله شبيه شرايط حاكم بر وجود انسان است. از اينرو، به عقيده فارابي همانگونه كه در مراحل تكويني انسان، ابتدا قلب به وجود ميآيد و بعد ساير اعضا و جوارح شكل ميگيرند، به علاوه مرتبت هر يك از اعضا بستگي به نزديكي و دوري از قلب دارد، در مدينه فاضله نيز جايگاه هر يك از بخشهاي جامعه به همين شكل است. البته نبايد پنداشت كه اساس شكلگيري مدينه فاضله بر اين تشبيه انداموار استوار است، بلكه اساس شكلگيري مدينه فاضله فارابي همان مباني هستيشناسي و انسانشناسي و شناختشناسي اوست و اين فقط يك تشبيه زيستي است.
به هر حال، در مدينه فاضله فارابي پيش از هر چيز،
رئيس مدينه بايد استقرار يابد. سپس مدينه را به وجود ميآورد و جايگاه و نقش افراد را تعيين ميكند. رئيس مدينه سپس سبب تشكّل و تحصيل مدينه و اجزاي آن ميشود و سبب حصول ملكات ارادي اجزا و افراد آن و تحقق و ترتّب مراتب آنها ميگردد.
بنابراين، مدينه فاضله اجتماعي است كه امكانات نيل به سعادت در آن مهيّاست. به عبارت ديگر، مدينه فاضله اجتماعي است كه افراد آن سعادت را ميشناسند و در اموري كه آنها را به اين غرض و غايت برساند تعاون و تعاضد دارند. پس مدينه فاضله به خودي خود غايت نيست، بلكه نيل به سعادت است.[٦٨]
به دليل آنكه رئيس مدينه در انديشه فارابي اهميت ويژهاي در به سعادت رساندن افراد جامعه دارد، خصوصياتي را براي او برميشمارد. بر حسب آنچه از نوشتههاي فارابي برميآيد، رئيس مدينه فاضله انساني است كه در سلسله مراتب تكامل وجودي به آخرين مرحله رشد نفساني، يعني مرتبهاي كه تمام علوم نظري و اكتسابي براي او حاصل شود، رسيده است. در اين حال، هيچ امري از امور معقول بر او پنهان و مجهول نيست و عقل و معقول بالفعل شده و به مرحله عقل مستفاد رسيده است كه ديگر بيناو وعقلفعّالواسطهايوجود ندارد.[٦٩]
در اين مرحله است كه خداوند به واسطه عقل فعّال به او وحي ميكند. پس اولين ويژگي رئيس مدينه فاضله اين است كه به او «وحي» شود و با اين وصف، رئيس مدينه بايد پيامبر باشد.
فارابي علاوه بر آنچه گفته شد، شروط چهاردهگانه ديگري براي رئيس مدينه فاضله خود برميشمارد كه عبارتند از:
١. زبان او قدرت و نيرويي باشد كه به واسطه گفتار، هر آنچه را ميداند مجسّم كند.
٢. مردم را به خوبي براي رسيدن به سعادت راهنمايي و ارشاد كند.
٣. تام الاعضا باشد.
٤. توانايي مباشرت در كارهاي جنگي داشته باشد.
٥. بالطبع خوشفهم و سريعالتصور باشد.
٦. داراي حافظه قوي باشد.
٧. فَطِن و هوشمند باشد.
٨. دوستدار تعليم و استفاده از آن و منقاد باشد.
٩. بر خوردن و نوشيدن و منكوحات آزمند نباشد.
١٠. دوستدار راستي و راستگويان و دشمن دروغ و دروغگويان باشد.
١١. نفس او بزرگ و دوستدار كرامت باشد.
١٢. متاع اين دنيا برايش بيارزش باشد.
١٣. بالطبع دوستدار دادگري و دادگران و دشمن ستم و ستمگران باشد.
١٤. بر هر كاري كه انجام آن را لازم ميداند قويالعزم باشد.[٧٠]
فارابي براي پايداري نظام حكومتي مدينه فاضله خود، پيشبينيهاي لازم را نموده و معتقد است: اگر در زماني رئيس اول نباشد، فرد دومي جانشين او ميشود كه از بدو تولّد دوران كودكياش، شرايطي كه درباره رئيس اول گفته شد، در او جمع باشد. علاوه بر آن، فارابي شش شرط ديگر را براي رئيس دوم اضافه ميكند. از اين شش شرط، دو شرط رئيس دوم همانند شروطي است كه درباره رئيس اول آورده شد و چهار شرط ديگر خاص رئيس دوم است.
شرايط ششگانه رئيس دوم:
١. حكيم باشد.
٢. دانا و نگهبان شرايع و سنّتها و روشهايي باشد كه رؤساي اول و گذشته مدينه برقرار كردهاند.
٣. قوّت ادراك و استنباط او نسبت به موضوعات و مسائلي كه در مورد آنها از شريعت پيش از او حكم و قانوني نمانده است، قوي و نيكو باشد.
٤. نسبت به امور مستحدثه نظر بدهد و احكام آنها را بيان كند.
٥. قدرت ارشاد و هدايت مردم به سوي شريعتهاي پيشوايان نخستين و قوانين و سنّتهايي را داشته باشد كه پس از آنها و به تبعيت از روش و روح شريعت چنين استنباط شده است.
٦. تن او در مباشرت اعمال جنگي مقاوم باشد.[٧١]
اصل اساسي در رؤساي مدينه فاضله، داشتن حكمت است، به گونهاي كه اگر روزي فرارسد كه شروطي كه درباره رئيس دوم گفته شد در يك فرد جمع نشود و هر فردي متخلّق به يكي از آن صفات باشد، باز جمع افراد در مدينه اداره مدينه را به عهده بگيرند.
اين وضع ادامه دارد، ولي اگر زماني فرارسد كه افراد همه خصايص را داشته باشند، ولي «حكمت» را، كه از شرايط اساسي رئيس مدينه است، دارا نباشند، مدينه فاضله رو به تباهي و از بين ميرود.[٧٢]
همانگونه كه بيان شد، اساس شكلگيري مدينه فاضله فارابي معرفت عقلي و وحياني است. در نتيجه، عوامل وحدتبخش و تداوم اين مدينه هم جنبه معرفتي دارند. از اينرو، فارابي عوامل معرفتي ذيل را از عوامل وحدتبخش مدينه فاضله برميشمارد:
١. شناخت سبب اول موجودات؛
٢. شناخت موجوداتي كه مفارق از ماده هستند؛
٣. شناخت جواهر آسمان؛
٤. شناخت كون و فساد اجسام طبيعي؛
٥. شناخت وجود و آفرينش انسان؛
٦. شناخت رئيس اول؛
٧. شناخت رؤساي جانشين رئيس اول؛
٨. شناخت مدينه فاضله و مردم آن و شناخت سعادت و شناخت مدينههاي مضاد فاضله؛
٩. شناخت امّتهاي فاضله و امّتهايي كه مضاد فاضلهاند. اين شناخت از طريق ذيل حاصل ميگردد: الف. ارتسام در نفوس آنان؛
ب. ارتسامي كه حاصل از مناسبت و تمثيل باشد؛ به اين معنا كه در نفوس آنان مثالات و محاكياتي كه بين آنهاست مرتسم شود.[٧٣]
سپس فارابي پنج ركن براي مدينه فاضله نام ميبرد كه عبارتند از:
١. اهل فضايل و حكمت كه به حقايق موجود معرفت دارند و ايشان افضلند و بر مدينه رياست دارند.
٢. ذوالسنة؛ يعني روحانيان و صاحبان حِرف و اهل شعر و كتابت كه مروّجان اصول رئيس اوّلند.
٣. مقلّدان كه شامل حسابداران و مستوفيان و هندسهدانان و منجّمان ميشود و قوانين عدالت را در مدينه نگاه ميدارند.
٤. مجاهدان؛ حافظان حريم مدينه از تجاوز مدن غيرفاضله؛
٥. ماليانكهتهيهارزاقطبقاتديگربرعهدهآنهاست.[٧٤]
پس از طرح مدينه فاضله، فارابي به آسيبشناسي اين مدينه ميپردازد؛ به اين بيان كه مدينه فاضله موجودي طبيعي است و نظامي دارد كه اگر خلل و تبدّل در آن راه يابد، ديگر شايسته عنوان «مدينه فاضله» نيست.[٧٥]
مدينه غيرفاضله
همانگونه كه شكلگيري مدينه فاضله مبتني بر معرفت عقلي و وحياني است، اساس شكلگيري مدينه غيرفاضله فارابي معرفت غيرعقلي و غيروحياني، يعني خيالي و حسّي و وهمي است.
فارابي در فصول المدني، دو نوع مدينه غيرفاضله و در السياسة المدنية، سه نوع و در آراء اهل المدينة الفاضلة چهار نوع مدينه غيرفاضله را بيان ميكند.[٧٦] بر اساس آراء اهل المدينة الفاضلة، انواع مدن غيرفاضله به شرح ذيل هستند:
الف. «مدينه جاهله»: نام عامي است كه انواع مدينههايي كه سعادت حقيقي را نميشناسند و ظاهر را ميبينند، شامل ميگردد و فارابي آنها را برحسب بساطت، به شش نوع تقسيم ميكند:[٧٧]
| نوع مدينه | تاکيد بر(عامل انسجام اجتماعي) | هدف از همکاري | نمونه | ويژگي رئيس |
| ١.ضروريه | خوراک و پوشاک | رسيدن به خوراک و پوشاک | کسي که راه تامين ضروريات را بهتر از همه مي داند | |
| ٢.بداله | تجارت | جمع ثروت و مال | سرمايه داري | کسي که تدبيرش در جمع آوري اموال بيشتر باشد |
| ٣.خست و شهوت | لذت آني | لذست حسي و خيالي | کسي که بهتر بتواند وسايل کامروايي را فراهم کند | |
| ٤.کرامه | اعتبار اجتماعي | صاحب اعتبار شدن از راه غلبه يا از راه نسب | کسي که مردم را بهتر به اين مقصد برساند | |
| ٥.تغلب | تسلط | غلبه و تسلط بر ديگران | کسي که بهتر بتواند سير عداوت را طي کند | |
| ٦.جماعيه | آزادي(مجموعه اي از خرده فرهنگهاي ديگر | رسيدن به آزادي | نه رئيس است و نه مرئوس جامع صفات همه مدينه هاست. |