تاريخ زندگانى امام جواد(ع) - حسینی شاهرودی و رفیعی - الصفحة ٢٧
پس از تولد امام جواد (ع) برادران امام رضا (ع) نسبت به انتساب ابوجعفر (ع) به امام هشتم ترديد كرده، گفتند: در بين ما خاندان هرگز امامى سبزهرو نبوده است! امام رضا (ع) (وقتى سخنان آنان را شنيد) فرمود: «او پسر من است». ولى آنان قبول نكردند و گفتند: پيامبر (ص) بر اساس نظريه قيافه شناسان حكم كرد. «١» ما در صورتى مىپذيريم كه قيافه شناسان حكم به انتساب او به شما بكنند.
امام (ع)- كه اعتقادى به علم قيافه شناسى نداشت «٢»- فرمود: من آنها را دعوت نمىكنم، شما اگر مىخواهيد آنان را دعوت كنيد ولى به آنان نگوييد كه به چه منظور دعوتشان كردهايد و خودتان نيز ملازم خانههايتان باشيد. «٣» وقتى قيافه شناسان آمدند، عموها، برادران و خواهران امام (ع) در باغ نشسته بودند و به امام رضا (ع) جبّه پشمينى پوشانده و بر سر آن حضرت كلاه پشمى نهادند و بيلى بر دوشش گذاردند و گفتند: شما برويد در گوشهاى از باغ بسان يك كارگر مشغول كار شويد.
پس از انجام كارهاى مقدماتى امام جواد (ع) را آوردند و به قيافه شناسان گفتند: اين كودك را به پدرش ملحق سازيد و پدر او را معرفى كنيد.
آنان نگاهى به جمع كردند و گفتند: پدر اين كودك در ميان شما نيست، ولى اين عموى پدر اوست، آن ديگرى عموى ديگر پدرش و آن يكى عمويش و آنهم عمهاش.
اگر پدر او اينجا باشد بايد همان صاحب باغ باشد؛ زيرا پاهاى هر دو آنان يكى است. وقتى امام رضا (ع) نزد آنان آمد گفتند: آرى، همين پدر كودك است.
امام رضا (ع) از اين غربت و تنهايى در ميان بستگان خود و تهمتى كه به همسر پاكدامنش زدند متاثر شد و گريست و با نقل روايتى از رسول خدا (ص) در تجليل از «سبيكه»، دامن همسرش را از اين تهمت مبرّا دانست. «٤» «على بن جعفر» در اين باره مىگويد: