آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤
نگاهى به آثار اخلاقى امام خمينى ره
مختارى رضا
علم اخلاق و امام خمينى (ره)
پيشواى بزرگ و نام آور دوران معاصر, بنيان گذار جمهورى اسلامى ايران, حضرت امام خمينى ـ قدّس اللّه روحه الزكيه, و اٌفاض على تربته المراحمَ الربّانيه ـ علاوه بر فقه و اصول و ديگر علوم رايج حوزه ها, در دانش اخلاق و تزكيه و تهذيب نفوس, يدى طولى داشت و بخش نسبتاً زيادى از عمر شريف خود را صَرف تدريس اخلاق و تربيت و تزكيه فضلا و طلاب و نيز تحقيق در مسائل اخلاق و نگارش كتاب هاى سودمند اخلاقى كرد; به طورى كه در اين زمينه استادى ماهر و صاحب نظرى مسلّم و شخصيتى ممتاز و تاٌثيرگذار شناخته شد و دروس اخلاق و جلسات تهذيب او تاٌثير بسيارى بر مستمعان, به خصوص طلاب و فضلا, داشت.
امام خمينى, تدريس اخلاق در حوزه قم را از دوره سياه رضاخان شروع كرد و تا مدتى پس از آن ادامه داد. جلسات اخلاق امام كه در مدرسه فيضيه و مدرسه حاج ملا صادق١ برگزار مى شد, شيفتگان زيادى داشت و مشتاقان فراوانى را از زلال معارف اخلاقيِ وحى سيراب مى كرد. حجة الاسلام جناب سيدحميد روحانى, در اين باره مى نويسد:
در آغاز, اين جلسه محدود بود و فقط عده اى افراد مورد اعتماد ايشان مى توانستند در آن شركت كنند. به تدريج دامنه اين درس توسعه يافت و هفته اى يك روز در سطح حوزه تشكيل مى شد و علاوه بر روحانيان, ده ها نفر از اقشار ديگر در آن شركت مى جستند. استقبال زياد از اين مجلس, امام را بر آن داشت تا جلسه را در هر هفته اى دو روز (پنج شنبه و جمعه) برقرار كند.
در اين حال, عمّال رضاخان به كارشكنى پرداختند و درصدد برهم زدن آن بر آمدند; به طورى كه سرانجام امام خمينى ناچار شد اين جلسه را از مدرسه فيضيه به مدرسه حاج ملاصادق منتقل و به شكل محدودترى برگزار كند.
تا آنكه دوران سياه رضاخان به سر آمد و درس اخلاق امام, در فيضيه, با شكوه تمام مجدداً برگزار شد و در آن جا ساليان درازى (حدود هشت سال) ادامه يافت….٢
امام خمينى (ره) خود به مناسبتى در اين باره نوشته اند:
علت اصلى توسعه اين مجلس [مجلس درس اخلاق] جلوگيرى شديد پليس رضاشاه بود از مطلق مجالس تعزيه و موعظه و امثال آن. از اين جهت, مردم علاقه مند بودند و اين جانب نيز درس خصوصي… را به نحو عموم و عوام فهم توسعه دادم.٣
همچنين دانشمند خدمت گزار, مرحوم حجةالاسلام شيخ محمد شريف رازى(قده) پنجاه سال پيش ـ يعنى در سال ١٣٧٣ ق.ـ در كتاب آثار الحجّه كه به سال ١٣٧٤ ق. چاپ شد, درباره تدريس امام نوشته است:
…و به خصوص در فنّ اخلاق و درس آن, استاد منحصر به فرد حوزه قم بوده و حدود هشت سال در مدرسه فيضيه, هفته اى دو روز, صدها نفر از فضلاى حوزه و غيره را از بيانات شيوا و درس اخلاق خود مستفيض [مى كرد] و با ذكر (إلهي هب لي كمال الانقطاع إليك, و اٌنِرْ اٌبصار قلوبنا بضياء نظرها إليك, حتّى تخرق اٌبصار القلوب حُجُبَ النور, فتصل إلى معدن العظمة, و تصير اٌرواحنا معلقةً بعزّ قدسك) كه همه روزه در اختتام درسش مى فرمود, قلوب اهل ذوق و تهذيب را نورانى و صفا و جلا مى داد. تا در چند سال اخير كه درس مذكور را براى پاره اى از موانع تعطيل, و حوزه درس خارج فقه و اصول را داير [كرد]….٤
مرحوم رازى(قده) همچنين در كتاب گنجينه دانشمندان كه در سال ١٣٥٢ ش. چاپ شده است, در اين باره مى گويد:
… پس از مرحوم آقاى ملكى, چندين سال تدريس اين علم به عهده زعيم بزرگوار, آية اللّه خمينى ـ مدّ ظلّه العالى ـ بود كه در مدرسه فيضيه در روزهاى پنج شنبه و جمعه بود; كه اين نگارنده هم با جماعت بسيارى شركت داشتم و هرگز فراموش نمى كنم كه معظّم له در غالب روزها آيه مباركه يَا اٌيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَلْتَنْظُرْ نَفْس مَا قَدَّمَتْ لِغَدٍ٥ را عنوان كرده و با سوز و روحانيت مخصوصى, مطالب اخلاقى را بحث نموده و روحانيت مخصوص و نورانيت خاصى به شاگردان و حاضرين مى دادند و در آخر بحث هم با حالى عجيب و قلبى حزين, دست به دعا برداشته و عرض مى كردند: إلهي هب لي كمال الانقطاع إليك… و تصير اٌرواحنا معلّقةً بعزّ قدسك.٦
استاد شهيد مطهرى (ره) كه خود يكى از بارزترين چهره هاى شركت كننده اين كلاس است, تاٌثير آن را بدين سان بيان كرده است:
… اگر چه در آغاز مهاجرت به قم, هنوز از مقدّمات فارغ نشده بودم و شايستگى ورود در معقولات را نداشتم, اما درس اخلاقى كه به وسيله شخصيت محبوبم در هر پنج شنبه و جمعه گفته مى شد ـ و در حقيقت درس معارف و سير و سلوك بود نه اخلاق به مفهوم خشك علمى ـ مرا سرمست مى كرد. بدون هيچ اغراق و مبالغه اى اين درس, مرا آنچنان به وجد مى آورد كه تا دوشنبه و سه شنبه هفته بعد, خودم را شديداً تحت تاٌثير آن مى يافتم. بخش مهمّى از شخصيت فكرى و روحى من در آن درس ـ و سپس در درس هاى ديگرى كه در طى دوازده سال از آن استادِ الهى فرا گرفتم ـ انعقاد يافت و همواره خود را مديون او دانسته و مى دانم. راستى كه او (روح قدسى الهى) بود.٧
ظاهراً از آن جلسات, تقرير و دست نوشته اى كامل در دست نيست و جز قسمت هايى كه شركت كنندگان ـ از جمله آية اللّه شيخ على پناه اشتهاردى ـ يادداشت كرده يا به خاطر سپرده اند, چيزى باقى نمانده است.
آثار اخلاقى امام خمينى(ره)
امام خمينى علاوه بر تدريس اخلاق, به تاٌليف آثارى گران سنگ در دانش اخلاق پرداخت. آثار اخلاقى امام ـ كه مباحثى ديگر نيز در آنها به چشم مى خورد, ولى عمدتاً اخلاقى اند ـ به ترتيب تاريخ تاٌليف عبارتند از:
١. شرح اربعين;
٢. آداب الصلاة;
٣. شرح حديث جنود عقل و جهل;
٤. جهاد اكبر يا مبارزه با نفس.
اينك توضيحى كوتاه درباره هر يك از اين كتاب ها:
١. شرح اربعين
نگارش اين اثر شريف و تاٌليف مُنيف, يعنى مبسوطترين اثر اخلاقى امام, در عصر روز جمعه, چهارم محرّم ١٣٥٨ ق. پايان يافته است. اين كتاب, شرحِ چهل حديث شريف از احاديث خاندان رسالت ـ عليهم آلاف التحية والثناء ـ است كه به اقتضاى سنّتِ (اربعين)نويسى در بين علماى اسلام, تاٌليف شد و ٢٩ حديث آن, اخلاقى و هفت حديث آخر و نيز حديث ١١, ٢٨, ٣١ و ٣٢ در باب اعتقادات و معارف است; هرچند ذيل حديث ٢٨, ٣٢ و ٣٤ مباحث اخلاقى هم مطرح شده است.
موٌلّف در آغاز اين كتاب انگيزه اش از تاٌليف آن را چنين بيان مى كند:
اين بنده بى بضاعتِ ضعيف, مدتى بود با خود حديث مى كردم كه چهل حديث از احاديث اهل بيت عصمت و طهارت(ع)… جمع آورى كرده و هر يك را به مناسبت شرحى كند كه با حال عامه مناسبتى داشته باشد; و از اين جهت آن را به زبان فارسى نگاشته كه فارسى زبانان نيز از آن بهره برگيرند. شايد ـ ان شاء اللّه ـ مشمول حديثِ شريف ختمى مرتبت(ص) شوم كه فرموده است: من حَفِظ على اُمّتي اٌربعين حديثاً ينتفعون بها, بَعثَه اللّه يوم القيامة فقيهاً عالماً تا بحمد اللّه و حسن توفيقه موفق به شروع آن شدم.٨
امام در اين اثر, چهار بار از كتاب ديگر خود, مصباح الهدايه, كه سال ها پيش از شرح اربعين, (يعنى در ٢٥ شوّال ١٣٤٩ ق.) از تاٌليف آن فارغ شده, ياد كرده اند:
در حديث نبوى(ص) است: عليّّ ممسوس فيّ ذات اللّه تعالى و نويسنده شمّه اى از سريان مقام نبوّت و ولايت را چون خفّاش كه از آفتاب عالم تاب بخواهد وصف كند, در سابقِ ايام, در رساله اى على حِده, موسوم به مصباح الهدايه, به رشته تحرير درآورده.٩
ولى از ديگر آثارى كه پيش از شرح اربعين تاٌليف كرده, در آن جا يادى نكرده اند.
امام در كتاب هاى آداب الصلاة و شرح حديث جنود عقل و جهل بارها از اين اثر ياد كرده و در مواردى آن را شرح اربعين ناميده است:
… نويسنده در شرح اربعين, شرحى در اين باب نگاشته و به قدر ميسور, در بيان آن به تفصيل پرداخته ام.١٠
… ما شمّه اى از اين مطلب را در كتاب شرح اربعين حديث مذكور داشتيم.١١
… و ما شمّه اى از لطايف سوره كريمه توحيد… را در كتاب شرح اربعين بيان نموديم.١٢
… و ما در شرح اربعين, اين حديث شريف را حديث بيست و هشتم قرار داده, شرح نموديم.١٣
از آن جا كه اين اسم, مطابق مسمّى, و از سوى ديگر, خود موٌلّف آن را بدين نام ناميده است, ما هم از آن با همين عنوان ياد كرده ايم; هرچند با نام اربعين حديث منتشر شده است.
٢. آداب الصلاة
موٌلّف درباره انگيزه اش در نگارش اين اثر گويد:
آيامى چند پيش از اين, رساله اى فراهم آوردم كه به قدر ميسور از اسرار صلاة در آن گنجانيدم. و چون آن را با حال عامّه تناسبى نيست, در نظر گرفتم كه شطرى از آداب قلبيه اين معراج روحانى را در سلك تحرير درآورم, شايد برادران ايمانى را از آن تذكرى و قلبِ قاسى خود را تاٌثّرى حاصل آيد.١٤
نگارش اين اثر در روز دوشنبه, دوم ربيع الاخر ١٣٦١ ق. برابر با ٣٠ فروردين ١٣٢١ پايان يافته است.
موٌلف در اين اثر, علاوه بر آداب قلبى نماز, كه خود از مسائل اخلاقى است, مباحث معرفتى و اخلاقى مهم ديگرى را نيز به تناسب مطرح كرده و سوره هاى شريفه حمد, توحيد و قدر را تفسير كرده اند. ايشان در اين كتاب از چهار اثر ديگر خود ياد كرده اند:
الف. شرح اربعين, كه پيش تر گذشت;
ب. سرّ الصلاة (در ص ٢, ٣١, ٧٩, ٣٠٤, ٣٥٠, ٣٥٧, ٣٧٧);
ج. شرح دعاء السحر (در ص ٢٤٥);
د. مصباح الهدايه (در ص ١٣٦, ٢٤٥, ٢٩٣).
همچنين وعده داده اند كه رساله اى در باب علت تشريع بسيارى از عبادات تاٌليف كنند كه گويا موفق نشده اند:
… نويسنده را سال ها در نظر است كه در اين باب رساله اى تنظيم كنم و اشتغالات ديگر مانع شده….١٥
٣. شرح حديث جنود عقل و جهل
اين كتاب, آخرين تاٌليف اخلاقى امام خمينى است و ايشان پس از اين اثر, به تاٌليفات فقهى و اصولى روى آورده اند. اين كتاب, شرح حديث معروف امام صادق(ع) درباره جنود عقل و جهل است كه امام(ع) هفتاد و پنج جُند, براى هر يك از عقل و جهل برمى شمرد.١٦ امام خمينى, علاوه بر مباحثى كلى راجع به عقل و جهل, ٢٥ جُند از جنود عقل و جهل را در ٢٥ مقصد شرح داده و تتمّه را به مجلّدى ديگر وانهاده كه گويا موفق به تاٌليف آن نشده اند:
ما اين جا اين جزو از شرح حديث را خاتمه مى دهيم و تتمه آن را با خواست خدا در مجلّد ديگر قرار مى دهيم.
به اتمام رسيد اين جلد در روز دوم شهر رمضان المبارك هزار و سيصد و شصت و سه, در قصبه محلاّ ت, در ايامى كه به واسطه گرماى هوا از قم به آن جا مسافرت كرده بودم.١٧
و ما حقيقت توبه و مقوّمات و شرايط آن را در باب خود هم در اين رساله بيان مى كنيم, ان شاء اللّه.١٨
پس از آن, از گناهان و مخالفات توبه خالصى كند با شرايط خود كه در باب توبه بيايد.١٩
ولى اين مجلّدِ مطبوعْ فاقد بحث توبه است٢٠ و در نظر موٌلف بوده است كه در مجلّد يا مجلّدات بعدى آن را تبيين كند.
در اواسط كتاب نيز اشاره اى به زمان تاٌليف آن مى كنند:
الان كه نويسنده, اين اوراق را سياه مى كند, موقع جوشش جنگ عمومى بين متّفقين و آلمان است كه آتش آن در تمام سكنه عالم شعله ور شده; و اين شعله سوزنده و جهنمِ فروزنده نيست جز نائره غضب يك جانور آدم خوار و يك سَبُعِ تبه روزگار كه به اسم پيشوايى آلمان, عالَم را و خصوصاً ملّت بيچاره خود را بدبخت و پريشان روزگار كرد… تا به كجا منتهى شود و كى اين جمعيت بينوا, از دست چند نفر حيوانِ به صورت انسان… خلاص شوند و اين بيچارگى خاتمه پيدا كند و اين ظلمتكده خاكى, نورانى شود به نور الهى وليّ مصلحِ كامل؟ اللهمّ عجّل فرجه الشريف و مُن علينا بظهوره.٢١
موٌلف در اين كتاب از سه اثر ديگر خود ياد كرده و به آنها ارجاع داده است:
الف. مصباح الهدايه (ص٢٨);
ب. شرح اربعين, (ص ١٥, ١٢٣, ١٦٦, ١٧٣, ٢٥٠, ٣٣٤);
ج. آداب الصلاة (ص ٥١, ١٠٧, ٣٩٠, ٤١٣).
همچنين تاٌليف رساله اى جداگانه درباره تربيت فرزند را وعده داده اند:
… كه تفصيل آن, محتاج به رساله جداگانه اى است كه اميد است به توفيق حق موفق به افراز آن شوم.٢٢
كه ظاهراً چنين رساله اى تاٌليف نكرده اند يا از ميان رفته است. همچنين آرزو كرده اند رساله اى در اثبات حدوث زمانى عالَم, به مسلك ويژه خود بنويسند.٢٣
موٌلف در اين اثر كه به انگيزه تربيت و تزكيه اخلاقى عموم مردم نوشته, بيشتر صبغه اخلاقى حديث را در نظر داشته و از پرداختن به دقايق علمى كه تاٌثيرى در اين جهت ندارد, جز اندكى, روى برتافته است. بناى وى بر تاٌليفى اخلاقى به سبكى جديد و بر خلاف كتب رايج دانش اخلاق است, و الحق در اين زمينه موفق بوده است:
… نويسنده در نظر ندارد كه بحث در اطراف جهاتِ علميه اين حديث شريف كند به جهاتي… سوم آنكه استفاده از نكات علميه منحصر به اهل علم و فضل است و دست عامه از آن كوتاه است و ما را نظر به استفاده عموم بلكه عوام است. چهارم ـ و آن عمده استـ آنكه مقصود مهم از صدور اين احاديث شريفه و مقصد اَسنى از بسط علوم الهيه, اِفهام نكات علميه و فلسفيه و جهات تاريخيه و ادبيه نيست و نبوده; بلكه غاية القصواى آن, سبك بار نمودن نفوس است از عالم مظلَم طبيعت و توجه دادن ارواح است به عالَم غيب و منقطع نمودن طاير روح است از شاخسار درخت دنيا, كه اصل شجره خبيثه است و پرواز دادن آن است به سوى فضاى عالم قدس و محفل انس, كه روح شجره طيّبه است; و اين حاصل نيايد مگر از تصفيه عقول و تزكيه نفوس و اصلاح احوال و تخليص اعمال….
بالجمله, به نظر قاصر, اخلاق علمى و تاريخى و همين طور تفسير ادبى و علمى و شرح احاديث بدين منوال, از مقصد و مقصود دور افتادن و تبعيدِ قريب نمودن است.
نويسنده را عقيده آن است كه مهم در علم اخلاق و شرح احاديث مربوطه به آن يا تفسير آيات شريفه راجعه به آن, آن است كه نويسنده آن با اِبشار و تنذير و موعظت و نصيحت و تذكر دادن و ياد آورى كردن, هريك از مقاصد خود را در نفوس جايگزين كند….
نويسنده, راه نوشتن كتاب اخلاق را باز كردم كه اگر عالمى نويسنده و قادر بر تقرير و تحرير پيدا شد, اين طرز بنويسد….٢٤
٤. جهاد اكبر يا مبارزه با نفس
كتاب ديگرى كه از تاٌليفات امام نيست, اما جزو آثار اخلاقى و تقرير بيانات اخلاقى ايشان در دوره تبعيد در نجف اشرف است, جهاد اكبر يا مبارزه با نفس است. چنانكه گذشت, حضرت امام حدود شصت سال پيش در حوزه علميه قم, جلسات پررونق و تاٌثيرگذار و راهگشاى اخلاق داشته اند و هر چند تقريرات آن دروس بر جاى نمانده است, ولى خوشبختانه همان مطالب اخلاقى را در آثار پيش گفته خودبه وديعت نهاده اند.
امام خمينى روز ١٣ مهرماه ١٣٤٤ برابر با ٩ جمادى الاخره ١٣٨٥ از تركيه به فرودگاه بغداد, و عصر جمعه ٢٣ مهر ١٣٤٤ به نجف اشرف وارد شدند و روز ٢٣/٨/١٣٤٤ برابر با ٢٠ رجب ١٣٨٥ در مسجد شيخ انصارى(قده) در نجف اشرف تدريس فقه را شروع كردند.
تدريس ايشان از آن تاريخ تا هنگام خروج از نجف و حركت به سمت پاريس ـ يعنى اوايل ذى قعده ١٣٩٨ برابر با اواسط مهرماه ١٣٥٧ ـ در ايام درسى حوزه ادامه داشت. هرچند در دوره تبعيد در نجف اشرف, درس رسمى ايشان منحصر به فقه بود, ولى گه گاه و به مناسبت هاى مختلف ـ مانند آغاز و انجام سال تحصيلى و پيش از ماه مبارك رمضانـ بيانات اخلاقى و مواعظ و تذكرات تنبّه دهنده اى داشته اند.
حجة الاسلام سيد حميد روحانى, بخشى از اين مواعظ اخلاقى را همان زمان تقرير كرد كه با نام جهاد اكبر يا مبارزه با نفس, همراه با دروس امام درباره ولايت فقيه ـ و گاه جداگانه ـ سال ها پيش از پيروزى انقلاب, در خارج از ايران و سپس بارها در ايران منتشر شد. تاريخ مقدمه ناشر بر جهاد اكبر, ذى حجه ١٣٩٢ است. بنابراين, محتواى اثر فوق تا پيش از اين تاريخ, يعنى بين سال هاى ١٣٨٥ تا ١٣٩٢ القا شده است.
متاٌسفانه نوار اين دروس اخلاقى, جز دو جلسه, در دست نيست. آن دو جلسه, از نوار پياده شده و در صحيفه امام (ج ٢, ص ١٤ ـ ٢٨ و ص ٣٩٠ ـ ٣٩١) چاپ شده است. از مقايسه اين دو جلسه با جهاد اكبر مشخص مى شود كه نصّ سخنان امام ـ مانند آنچه در صحيفه نور و صحيفه امام ديده مى شود ـ پياده نشده, بلكه مقرّر محترم ـ البته با موافقت امام ـ محتواى بيان ايشان را با ويرايش و تقديم و تاٌخير و رعايت نظم منطقى مباحث و تبديل زبان گفتار به نوشتار, عرضه, و از اين راه خدمتى بس ارزنده كرده اند.
بنابراين, برخلاف سه اثر پيشين, جهاد اكبر به قلم حضرت امام نيست, بلكه تقرير دروس ايشان است; آن هم نه مثل صحيفه نور و صحيفه امام كه عين عبارت به همان شكل اصلى پياده شده است, بلكه با تغييراتى كه گذشت. از اين رو و نيز براى پرهيز از هرگونه اشتباه, ما آن را تقريرات دروس اخلاق ناميده ايم. پيدا است كه اين اسم با محتوا مطابق تر است. هرچند ـ چنانكه گذشت ـ حضرت ايشان در نجف اشرف, درسِ اخلاقى منظّم و با اين عنوان نداشته اند; ولى اين محتوا از بهترين دروس اخلاق به شمار مى آيد.
حضرت امام به آثار اخلاقى اش بيش از ديگر آثارش تعلّق خاطر داشته و نشر آنها را لازم تر نى دانست; چنانكه در بند ششم وصيت نامه خود كه در ١٥ دى ماه ١٣٥٦ برابر با ٢٥ محرّم ١٣٩٨ در نجف اشرف نوشته اند, آمده است:
كتب خطّى اين جانب را در صورت امكان, طبع كنند و اگر كسى خواست طبع كند در اختيار او بگذارند به طورى كه ضايع نشود; خصوصاً كتب اخلاقى را.٢٥
ويژگى ها و محورهاى اصلى آثار اخلاقى امام خمينى(ره)
چنانكه گذشت, حضرت امام سال ها وقت شريف و عمر عزيز خود را صرف اين دانش كرد. نزد استادان بزرگ اخلاق و معرفت, مانند مرحوم آية اللّه ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى و مرحوم آية اللّه شيخ محمد على شاه آبادى ـ اٌفاض اللّه على روحيهما المراحمَ الربّانيه و حباهما بالنعم الهنيئه ـ دانش اندوخت و سپس سال هاى متمادى به مطالعه و غور در اين مسائل و تدريس آنها پرداخت و علم را با عمل و ايمان قرين ساخت و خود, استادى بزرگ و موفق و تاٌثيرگذار شد و آنچه را يافت و چشيد و تجربه كرد, نوشت.
از اين رو مطالب ايشان از غنا, عمق و پختگى ويژه اى برخوردار است و با بسيارى از كتاب هاى اخلاق, تفاوت هاى فراوانى دارد.
از سوى ديگر, به دليل تدريس اخلاق در حوزه و اهميت ويژه اى كه براى تزكيه و تهذيب روحانيان و اصلاح حوزه قائل بود, مباحث ايشان كاربردى, كارآمد, شفاى دردهاى بى درمان و عمدتاً مربوط به موضوعاتى بود كه بيشتر در حوزه ها محل ابتلا و نياز است ـ هرچند براى عموم طبقات نيز تنبّه آفرين و درس آموز است ـ و يكى از دلايل گزينش ما نيز همين نكته است.
به هر حال, پاره اى از محورهاى اصلى در كتاب هاى اخلاقى امام, به اجمال, طى ده بند به مصداق تِلْكَ عَشَرَةُ كَامِلَةُ ذكر مى شوند:
١. انسان داراى دو فطرت است: اصلى و تبعى
امام مكرّراً متذكر شده اند كه انسان داراى دو فطرت است: يكى اصلى كه عبارت است از عشق به كمال مطلق; و ديگرى تبعى كه عبارت است از تنفّر از نقص. و از اين دو فطرت, تعبير مى كنند به فطرت مخموره بى حجاب, و همه جنود عقل را جنود اين فطرت مى دانند. هرگاه اين فطرت اصلى, تحت تاٌثير گناهان واقع شود, محجوب به حجاب طبيعت مى شود و جنود جهل همگى جنود فطرت محجوبه اند:٢٦
… و از اين جهت احكام آسماني… بر طبق نقشه فطرت و طريقه جِبلّت بنا نهاده شده و تمام احكام الهى به طريق كلّى به دو مقصد منقسم شود كه يكى اصلى و استقلالى و ديگر فرعى و تبعى است و جميع دستورات الهيه به اين دو مقصد, يا بى واسطه يا با واسطه, رجوع كند.
مقصد اول ـ كه اصلى است و استقلالى ـ توجه دادن فطرت است به كمال مطلق… و اٌهمّ و عمده مراتب سلوك نفسانى و بسيارى از فروع احكام از قبيل مهمّات صلاة و حج, به اين مقصد مربوط است, يا بى واسطه يا با واسطه.
مقصد دوم ـ كه عرضى و تبعى است ـ تنفّر دادن فطرت است از شجره خبيثه دنيا و طبيعت كه اُمّ النقائص و اُمّ الاٌمراض است. و بسيارى از مسائل ربوبيّات و عمده دعوت هاى قرآنى و مواعظ الهيّه و نبويّه و ولويّه و عمده ابواب ارتياض و سلوك و كثيرى از فروع شرعيات ـ ازقبيل صوم و صدقات واجبه و مستحبه ـ و تقوا و ترك فواحش و معاصى به آن رجوع كند.
و اين دو مقصد, مطابق نقشه فطرت است; چنانچه دانستى كه در انسان دو فطرت است: فطرت عشق به كمال و فطرت تنفّر از نقص. پس جميع احكام شرايع مربوط به فطرت است و براى تخلّص فطرت از حجُب ظلمانيه طبيعت است.٢٧
٢. جميع ملكات و اخلاق, قابل تغيّر و اصلاح است
امام(ره) بارها بر اين نكته تاٌكيد كرده اند كه عالم طبيعت, دار تغيّر و تبدّل و تصرّم است و در نتيجه, آدمى تا پيش از فرا رسيدن مرگ مى تواند همه اخلاق رذيله را, هرچند در نفس ريشه دوانده باشند, اصلاح كند و هيچ عذرى از اين جهت پذيرفته نيست. از سوى ديگر, محاسن اخلاقى و مكارم و ملكات حميده هيچ گاه نبايد موجب عجب و غرور شوند; زيرا چه بسا زايل شوند و تا دم مرگ باقى نباشند:
انسان تا در عالم طبيعت واقع است مى تواند نقايص خود را مبدّل به كمالات, و رذايل خويش را تبديل به خصايل حميده, و سيّئات خود را مبدّل به حسنات نمايد. و اينكه معروف است (فلان خُلقِ زشت يا فلان صفتِ رذيله از ذاتيات است و قابل تغيير نيست) اصلى ندارد و حرفى بى اساس و ناشى از قلّت تدبّر است. بلكه با رياضات و مجاهدات, تمام صفات نفسانيه را مى توان تبديل [نمود] و تغيير داد; حتى جُبن و بُخل و حرص و طمع را مى توان مبدّل به شجاعت و كرم و قناعت و عزّت نفس نمود.٢٨
چنانچه دلالت بر اين مدّعا كند, علاوه بر برهان و تجربه, دعوت انبيا و شرايع حقّه به سوى اخلاق كريمه و ردع آنها از مقابل آنها.٢٩
٣. علم رسمى, سر به سر قيل است و قال٣٠
امام(ره) با بيان هاى گوناگون, اين حقيقت را تبيين كرده اند كه آموختن علوم رسمى و انباشتن اصطلاحات و مفاهيم خشك و بى مغز, نه تنها موجب نجات و فلاح آدمى نيست, بلكه اگر با تهذيب همراه نباشد ضررش از چيزهاى ديگر بيشتر است. چه بسا آدمى با هفتاد سال زحمت و تلاش, با كدّ يمين و عرق جبين جهنم تحصيل كند و معانى حرفيه, اصول عمليه و لفظيه و شرعيه و عقليه, اصل مثبت, حكومت و ورود, استصحابِ عدمِ ازلى و تعليقى و كلّى قسم ثالث, اصالة الوجود و اعتبارية الماهيه, ماده و صورت و هيولى و اعيان ثابته و فيض مقدس و اقدس و عقول عشره, او را سودى نبخشد و بر ظلمت و اَنانيت و ما و منى بيفزايد, و وى را به مراتب از وقتى كه اين اصلاحات را نمى دانست از خداى سبحان دورتر كند.
خلاصه, امام دانستن علوم رسمى را (انباردارى مفاهيم) مى ناميد و بدون تهذيب, ارزشى براى آنها قايل نبود و حتى علم توحيد را هم هنگامى كه همراه ايمان نباشد نافع نمى داند و به تفصيلْ نشانه هاى ايمان و علم نافع را با استفاده از آيات و روايات برمى شمارد.
امروزه برخى با انباشتن اصطلاحاتى چند و چند صباحى تدريس يا تاٌليف و به قلم آوردنِ كتاب و مقالتى چند, مى پندارند كه قدم بر فرق فرقدين نهاده, حايز منقبت دنيا و آخرت و ملك و ملكوت شده و جزو صالحان و صدّيقان و مقرّبان گشته اند و بر زمين و زمان فخر مى فروشند; غافل از آنكه اينها همه از دام هاى ابليس و خدعه ها و مكايد او است:
… آن علم معارفى كه در انسان, به جاى فروتنى و خاكسارى, سركشى و تدلّل ايجاد كند, آن پس مانده ابليس است. اين اصطلاحات اگر اين نتيجه را در انسانى حاصل كند از تمام علوم پست تر است; زيرا كه از آن علوم ديگر توقّع نيست كه انسان را الهى كند و از قيود نفسانيه يك سره بيرون كند, و از حجاب هاى ظلمانى طبيعت وارهاند; و صاحبان آن علوم نيز چنين دعوايى ندارند; پس آنها به سلامت نزديك ترند.
لااقل اين عُجبِ موجبِ هلاكت ـ كه از خواص ابليس است ـ در آنها پيدا نشده و وسيله معرفة اللّه, آنها را از ساحت مقدس حق دور نكرده…
پس واى به حال تو اى بيچاره گرفتار مشتى مفاهيم و سرگرم به پاره[اى] از اصطلاحات كه عمر عزيز خود را در فرو رفتن به چاه طبيعت گذراندى, و از حق به واسطه علوم حقّه دور شدى! تو به معارف خيانت كردى; تو حق و علم حقّانى را وسيله عمل شيطانى كردى! قدرى از خواب غفلت برخيز و به اين مفاهيمْ دل خوش مكن….
از اين جا حال ساير علوم را نيز بايد به دست آورد: اگر حكيمى يا فقيهى يا محدّث و مفسّرى, ببين از اين علوم در قلب تو چه يادگارهايى مانده; اگر ديدى در تو از اين علوم اِعجاب و خودبينى حاصل شده است, بدان كه طعمه ابليس شدى. نظر كن ببين جز پاره اى اصطلاحات بى مغز, چه دارى؟ آيا مى توان با اين اصطلاحات ملائكة اللّه غِلاظ و شداد را جواب داد؟ آيا مى شود با هيولى و صورت و معانى حرفيه و مانند اينها خداى عالم را بازى داد؟ گيرم در اين عالم كه كشف سراير نمى شود, بتوان به بندگان خدا تكبر كرد, آيا مى توان در قبر و قيامت هم باز با همين پاى چوبين رفت؟
به جان دوست قسم كه اگر علوم الهى و دينى, ما را هدايت به راه راستى و درستى نكند, پست ترين شغل ها از آن بهتر است; چه, شغل هاى دنيوى نتيجه هاى عاجلى دارند و مفاسد آنها كمتر است; ولى علوم دينى اگر سرمايه تعمير دنيا شود, دين فروشى, و وزر و وبالش از همه چيز بالاتر است.
حقيقتاً چقدر كم ظرفيتى مى خواهد كه به واسطه دو سه تا اصطلاح بى سر و پا كه ثمرات شيطانى نيز دارد, انسان به خود ببالد و خود را از بندگان خدا بالاتر و بهتر بداند و ديگران را جاهل و بى مقدار محسوب كند.
چقدر جهل مى خواهد كه انسان گمان كند با اين مفاهيم بى مغز, خود را به مقام علماء باللّه رسانده و ملائكه پَر خود را زير پاى او فرش كرده[اند] و توقّع احترام از بندگان خدا داشته [باشد]؟!
اينها غرور بيجا است; جهالت و شيطنت است; ارث ابليس است; ظلمات فوق ظلمات است. چه شد كه علوم انبيا و اوليا, هر روز ما را از خدا دور و به شيطان نزديك مى كند؟ پس بايد كى به فكر اصلاح افتاد؟
طالب علم شدى, و از آن تجاوز كردى عالم شدى, به مسند فقاهت و فلسفه و حديث و مانند اينها نشستى, و خود را اصلاح نكردى! پس بايد چه وقت يك قدم براى خدا برداشت؟ اينها همه دنيا بود و تو را به دنيا نزديك, و از خدا و آخرت دور, و علاقه به دنيا و طبيعت را در دل تو زياد كرد.٣١
… ما به اين عمرِ كوتاه و اطلاعِ كم, در اين عرفاى اصطلاحى و در علماى ساير علوم, اشخاصى ديديم كه به حقّ عرفان و علم قسم كه اين اصطلاحات در دل آنها اثر نكرده, بلكه اثر ضد كرده.
اى طلبه مفاهيم! اى گمراه حقايق! قدرى تاٌمّل كن ببين چه دارى از معارف؟ معارفى كه كدورت قلب را بيفزايد معارف نيست. واى بر معارفى كه عاقبت امر, صاحبش را وارث شيطان كند.
تو طلبه فقه و حديث و ساير علوم شرعيه نيز در مقام علم, بيش از يك دسته اصطلاحات ندانى. اگر اين علوم كه همه اش مربوط به عمل است در تو اضافه اى نكرده و تو را اصلاح ننموده, كارت از علماى ساير علوم پست تر و ناچيزتر, بلكه از كار همه عوام پست تر است. اين مفاهيم عرضيه و معانى حرفيه و نزاع هاى بى فايده, كه بسيارى از آن به دين خدا ارتباطى ندارد و از علوم هم حساب نمى شود, اين قدر ابتهاج و تكبّر ندارد.
خدا شاهد است ـ و كفى به شهيداًـ كه اگر علم نتيجه اش اينها باشد و تو را هدايت و مفاسد اخلاقى و عملى را از تو دور نكند, پست ترين شغل ها از آن بهتر است ….٣٢
٤. فرق علم و ايمان, و بى ثمر بودن علم بدون ايمان
موٌلف بزرگوار, فرق علم و ايمان را به خوبى تبيين كرده و بى فايده بودن علم بدون ايمان ـ حتى علم توحيد ـ را به كرسى اثبات نشانده است. ايشان بر اين نكته تاٌكيد مى كنند كه نبايد در منزل علم سكونت گزيد, بلكه بايد از آن عبور كرد و به منزل ايمان كه حظّ قلب است دست يافت:
ايمان غير از علم و ادراك است; زيرا علم و ادراك حظّ عقل است و ايمان حظّ قلب. انسان به مجرّد آنكه علم پيدا كند به خدا و پيغمبران و يوم القيامه, او را نتوان موٌمن گفت; چنانچه ابليس تمام اين امور را علماً و ادراكاً مى دانست و حق تعالى او را كافر خواند. بسا فيلسوفى به برهان هاى فلسفى, شُعَب توحيد و مراتب آن را مُبرهن كند و خود موٌمن باللّه نباشد. ما همه مى دانيم [كه قرآن شريف] از معدن وحى الهى براى تكميل بشر و تخليص انسان از محبس ظلمانى طبيعت و دنيا نازل شده و وعد و وعيد آن, همه حقّ صُراح و حقيقت ثابته است و در تمام مندرجات آن شائبه خلاف واقع نيست; با اين وصف, اين كتاب بزرگ الهى در دل سختِ ما به اندازه يك كتاب قصّه تاٌثير ندارد; نه دلبستگى به وعده هاى آن داريم و نه خوفى از وعيد آن در قلب ما حاصل آيد.
اين نيست جز آنكه حقيقت و حقّيت قرآن به قلب ما نرسيده و دل ما به آن نگرويده; و ادراك عقلى بسيار كم اثر است.
خداى تبارك و تعالى براى موٌمنين در قرآن شريف, خواصى ذكر فرموده است و همچنين در احاديث شريفه اهل بيت عصمت براى موٌمن اوصافى ذكر شده است كه هيچ يك از آنها در ما نيست. با اينكه ما خود مى دانيم كه همه به علم برهانى يا امثال آن, اعتقاد به خدا و توحيد ذات مقدس و ساير اركان ايمانى داريم.
اين نيست مگر براى آنكه ايمان غير از ادراك عقلى است.
چه شده است كه در گوش ما آيات شريفه فرو نمى رود و براى ما حجاب فوق حجاب مى شود؟!
اين نيست جز آنكه نور ايمان در قلب ما نازل نشده و علوم ما به همان حدّ علمى باقى مانده و به لوح قلب وارد نگرديده.
از اين جا معلوم مى شود كه درست گفته آنكه گفته:
پاى استدلاليان چوبين
بُوَدپاى چوبين سخت بى تمكين بود٣٣
ممكن است انسان با عِلم بحثيِ برهانى, هر يك از اين اركان [توكل] را مبرهن نموده; ولى اين علم برهانى در او به هيچ وجه اثر نكند. بسا فيلسوف قويّ البرهانى كه با علم برهانى اثبات نموده احاطه علميِ حق تعالى را به جميع ذرّات وجود و احاطه قيّومى ذات مقدس را با براهين مُتقَنه قطعيه ثابت مى نمايد; ولى اين علم قطعى در او اثر نمى كند, به طورى كه اگر در خلوتى مثلاً به معصيتى اشتغال داشته باشد, با آمدن طفل مميّزى حيا نموده و از عمل قبيح منصرف مى شود, و علمش به حضور حق, بلكه حضور ملائكة اللّه, بلكه احاطه اولياى كُمل ـكه همه تحت ميزانِ برهانى علمى استـ براى او حيا از محضر اين مقدّسين نمى آورد. اين نيست جز آنكه علوم رسميه برهانيه از حظوظ عقل هستند.
اينكه ذكر شد, نه اختصاص به فيلسوف داشته باشد, بلكه چه بسا عارف اصطلاحيِ متذوّقى كه لاف از توحيد زند, به همين درد دچار است.
پس كسى كه بخواهد به مقام توكل و تفويض و ثقه و تسليم رسد, بايد از مرتبه علم به مرتبه ايمان تجاوز كند و به علوم صِرفه رسميه قانع نشود و اركان و مقدماتِ حصولِ اين حقايق را به قلب برساند ….٣٤
٥. مكايد نفس و شيطان
ييكى از نكات مهم در آثار امام, تبيين مكايد گوناگون شيطان و نفس و متناسب با اصناف و اشخاص مختلف است:
چه بسا كه شيطان و نفس, انسان را سال هاى طولانى دعوت به اعمال صالحه و اخلاق حميده و پيروى از شريعت مطهّره كنند, به اميد آنكه او را مبتلا به اِعجاب و خودپسندى كنند و با همه مشقّت ها و رياضات, ساقط كنند.
پس غرور علمى و خودخواهى و خودپسندى يكى از مهلكات است كه انسان را به شقاوت كشاند, و خوددارى و نگهبانى از نفس از مشكل ترين امور است كه بايد به خداى تعالى پناه برد و از او طلبِ دستگيرى كرد. به قدرى مكايد نفس و شيطان گاهى دقيق شود كه با هيچ موشكافى نتوان آن دقايق و مكايد را كشف كرد, مگر با توفيق خدا و دستگيرى او.٣٥
اشتغال به تهذيب نفس و تصفيه اخلاق, كه فى الحقيقه خروج از تحت سلطه ابليس و حكومت شيطان است, از بزرگ ترين مهمّات و اَوْجبِ واجبات عقليه است.
ممكن است انسان را يك نظر به نامحرمان يا يك لغزش كوچك لسانى, مدت ها از سراير و حقايق توحيد بازدارد. بى اعتنايى و قلّت مبالات, موجب حرمان از سعادت مطلقه و از دام هاى ابليس است.
مثلاً كسانى كه اهل مناسك و عبادت ظاهريه هستند, شيطان عبادات صوريه را در نظر آنها جلوه دهد و كمالات را در نظر آنها منحصر و مقصور در همان عبادات و مناسك ظاهريه كند و ديگر كمالات و معارف را از نظر آنها بيندازد; بلكه آنها را به صاحبان آنها بدبين كند. از اين جهت در بعضى از آنها, عبادات به عكس نتيجه دهد; نماز كه حقيقت تواضع و تخشّع است در بعض آنها اِعجاب و كبر و خودبينى و خودفروشى نتيجه دهد.
به همين قياس, كسانى كه در رشته تهذيب باطن و تصفيه و تجليه اخلاق هستند, گاه شود كه شيطان بعضى از آنها را در دام كشد و مناسك و عبادات قالبيه و همين طور علوم رسميه و معارف الهيه را در نظر آنها ناچيز قلم دهد, به طورى كه لسان طعن و سوء به علماى شريعت و اركان ديانت و حكماى ربّانى باز كنند; با آنكه خود را صاحب صفاى باطن و خُلق مهذب شمارند.
همين طور نيز اگر حكيمى يا عارفى در زنجير شيطان درآمد و محبوس و موقوف در همان عقليات شد, به ديگران با نظر خوارى و بى مقدارى نظر كند و علماى شريعت را قشرى و فقهاى اسلام را عامى خواند; تا چه رسد به ديگران. و او جز خود و رفقايِ خود [را] كه انباردار مفهومات و اعتباريات هستند, كسى ديگر را به حساب نياورد. و اين آفت نيست جز همان سلطه ابليسيه.
اگر اينان كيفيت سير الى اللّه و خروج از بيت نفس و طبيعت را واقف بودند, مبتلا به اين دام بزرگ ابليس نمى شدند.٣٦
بايد به خدا پناه برد از شرّ نفس و مكايد آن, كه انسان را از معصيت به كفر, و از كفرْ به عجبِ به كفر مى كشد.
نفس و شيطان به واسطه كوچك شمردن بعضى از معاصى, انسان را مبتلا كنند به آن معصيت, و پس از خوار شمردن آن, انسان به معصيت ديگرى كه قدرى بالاتر است مبتلا شود; و پس از تكرارْ آن نيز از نظر افتد و در چشم انسان كوچك, و به بزرگ تر مبتلا شود. همين طور انسان پيش مى رود تا آنكه به كلى معاصى از نظرش افتد و كارش منجر به كفر و زندقه و اعجاب به آنها شود….٣٧
اى قارى محترم! مغرور شيطان مباش و فريب نفس امّاره مخور كه تدليس اينها بسيار دقيق است و هر امر باطلى را به صورت حق به انسان تعميه مى كنند و انسان را فريب مى دهند. گاهى به اميد توبه در آخر عمر, انسان را به شقاوت مى كشانند و گاهى به وعده شفاعت شافعين(ع) انسان را از ساحت قدس آنها دور و از شفاعت آنها مهجور مى نمايند.٣٨
٦. حُب دنيا و نفس
امام(ره) منشاٌ همه مفاسد را حُب دنيا و شعبه ها و شاخه هاى آن مى داند و اين حقيقت را كه منصوص و ماٌثور است به خوبى شرح داده و تبيين كرده است:
اُسًّ اساس و اُمُّ الاَمراض را بايد حُبّ دنيا دانست. چون حبّ دنيا در دل متمكّن شد, به مجرّد آنكه با يكى از شئون دنياوى مزاحمتى حاصل شد, قوّه غضب فوران كند و عنان اختيار را از دست بگيرد و متملّك نفس شود و انسان را از جاده شريعت و عقل خارج كند.
پس علاج اساسى, به قلع ماده آن است كه آن حبّ دنيا است. اگر انسان نفس را از اين حبّ تطهير كند, به شئون دنيايى سهل انگارى كند و از فقدان جاه و مال و منصب و رياست, طماٌنينه نفس را از دست ندهد و حقيقت حلم و بردبارى و طماٌنينه نفس در انسان پيدا شود و قرار و ثبات نفس روز افزون شود.
براى قلع اين ماده ـ كه مايه تمام مفاسد است ـ انسان هرچه رياضت بكشد بجا و به موقع است و الحق ارزش دارد. و براى قلع آن, تفكّر در احوال گذشتگان و تفكّر در قصص قرآنيه بهترين علاج است.٣٩
بالجمله, اين اُمّالاَمراض, انسان را به انواع بليّات مبتلا كند و كار انسان را به هلاكت ابدى كشاند.٤٠
عن اٌبي عبداللّه(ره): راٌسُ كلًّ خطيئةٍ حُبُّ الدنيا. بس است براى انسان بيدار, همين حديث شريف. با قدرى تاٌمّل معلوم شود كه تقريباً تمام مفاسد اخلاقى و اعمالى از ثمرات اين شجره خبيثه است. هيچ دين و مذهب باطلى تاٌسيس نشده و هيچ فسادى در دنيا رخ نداده مگر به واسطه اين موبقه عظيمه. انسان داراى اين حبّ از جميع فضايل معنويه بركنار است.
چون معلوم شد كه حبّ دنيا مبداٌ و منشاٌ تمام مفاسد است, بر انسان عاقل علاقه مند به سعادت خود, لازم است اين درخت را از دل ريشه كن كند. و طريقِ علاج عملى, آن است كه معامله به ضد كند: اگر علاقه به فخر و تقدّم و رياست و استطالت دارد, اعمال ضدّ آن كند و دماغ نفس امّاره را به خاك بمالد تا اصلاح شود.٤١
٧. دستورالعمل هاى اخلاقى
امام (ره) علاوه بر مواعظ شافى و نصايح كافى, كه در جاى جاى آثارش ديده مى شود, گاهى اشاره اى نيز به دستورهاى عملى كرده اند كه براى سالكان كوى دوست بسى سودمند است:
انسان بايد اين چند صباح را مغتَنم شمارد و ايمان را با هر قيمتى كه هست تحصيل و دل را با آن آشنا كند. و اين در اولِ سلوك انسانى صورت نگيرد; مگر آنكه اوّلاً نيّت را در تحصيل معارف و حقايق ايمانيه خالص و قلب را با تكرار و تذكر, به اخلاص و ارادت آشنا كند, تا اخلاص در قلب جايگزين شود.
پس در آن وقت, با طهارتْ وجهه قرآن و ذكر را متوجه قلب كند و آيات شريفه الهيه كه مشتمل بر تذكر و توحيد است به قلب بخواند به طور تلقين و تذكير. و اگر آيات شريفه سوره حشر را از يَا اٌيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ, كه آيه ١٨ است, تا آخر سوره, در وقت فراغت نفس از واردات دنيايى, مثل آخر شب يا بين الطلوعين, با حضور قلب بخواند و در آنها تفكّر كند, اميد است ـ ان شاء اللّه ـ نتايج حسنه ببرد.
و اگر در شب و روز, چند دقيقه اى به حسب اقبال قلب و توجه آن ـ يعنى به مقدارى كه قلب حاضر است ـ نفس را محاسبه كند در تحصيل نور ايمان و از آن مطالبه نور ايمان كند و آثار ايمان را از آن جست وجو كند, خيلى زودتر به نتيجه مى رسد, إن شاء اللّه.٤٢
پس از آنكه عقل به طور علم برهانى, اركان توكّل را مثلاً دريافت, سالك بايد همّت بگمارد كه آن حقايقى را كه عقل ادراك نموده, به قلب برساند. و آن حاصل نشود مگر آنكه انتخاب كند براى خود در هر شب و روزى, ساعتى را كه نفس اشتغالش به عالم طبيعتْ كم و قلبْ فارغ البال است; پس در آن ساعت, مشغول ذكر حق شود با حضور قلب و تفكر در اذكار و اوراد وارده.
مثلاً ذكر شريف (لاإله إلاّ اللّه) را در وقت فراغت قلب, با اقبالِ تام به قلب بخواند به قصد آنكه قلب را تعليم كند. و تكرار كند اين ذكر شريف را و به قلب به طور طماٌنينه و تفكّر بخواند و قلب را با اين ذكر شريف بيدار كند, تا آن جا كه قلب را حالت تذكّر و رقّت پيدا شود. پس به واسطه مدد غيبى, به ذكر شريف غيبى گويا و زبانْ تابع قلب شود. و چه بسا كه اگر مدتى اين عمل شريف با شرايط انجام گيرد, خود قلب متذكّر و زبان تبع آن شود. و گاه شود كه انسان در خواب است و زبانش به ذكر شريف گويا است; تا آن جا كه نفس با اشتغال به طبيعت نيز متذكّر توحيد است.٤٣
٨. انكار نكردن مقامات اولياى خدا
امام خمينى مكرّراً سفارش كرده اند كه مقامات اوليا را كه آدمى خود درك نكرد و نچشيد, انكار نكند و آنچه را خود نمى داند و دستش از آن كوتاه است, هيچ و پوچ نخواند و از حدّ خود نگذرد, كه معصوم فرموده اند:
رحم اللّه امرءاً عرف قدره و لم يتعد طَوْرَه).٤٤
از تمام حجاب ها سخت تر, حجاب انكار از روى افكار محجوبه است كه انسان را از همه چيز باز مى دارد. و بهتر براى امثال ما محجوبين تسليم و تصديق آيات و اخبار اولياى خدا است و بستن باب تفسير به آراء و تطبيق با عقول ضعيفه.٤٥
افسوس كه ما از معارف الهيه و از مقامات معنوى اهل اللّه به كلى محروميم! يك طايفه از ما به كلى مقامات را منكر و اهل آن را به خطا و باطل و عاطل دانند و كسى كه ذكرى از آنها كند يا دعوتى به مقامات آنها نمايد, او را بافنده محسوب دارند. اين دسته از مردم را اميد نيست كه بتوان متنبّه كرد و از خواب گران بيدار نمود.
لعمر الحبيب! كه مقصودى از اين كلام نيست جز آنكه براى برادران ايمانى, خصوصاً اهل علم, تنبّهى حاصل آيد و لااقل منكر مقاماتِ اهل اللّه نباشند كه اين انكار, منشاٌ تمام بدبختى ها و شقاوت ها است. مقصود ما آن نيست كه اهل اللّه كيانند, بلكه مقصود آن است كه مقامات انكار نشود; اما صاحب اين مقامات كيست, خدا مى داند; (آن را كه خبر شد خبرى باز نيامد).٤٦
٩.تعبّد و توجه و عنايت شديد به ادعيه و احاديث ائمه (ع) و تبيين مقامات آنها
عنايت شديد امام به ادعيه و احاديث ائمه (ع) براى تبيين و اصلاح اخلاق, از سراسر آثار ايشان مشهود است. خود اينكه چند كتاب مهم از آثار ايشان, شرح سخنان ائمه (ع) است ـ مانند شرح دعاى سحر, شرح حديث جنود عقل و جهل و شرح اربعين ـ گواه صادق اين مدّعا است. ايشان در آثار خود براى تبيين مقاصد اخلاقى, عمدتاً از احاديث عترت طاهره(ع) استفاده كرده و از كتاب هاى رايج اخلاق و عرفان, جز اندكى, نقل نكرده است. تعبّد و عنايت شديد موٌلف به احاديث شريفه و ادب و احترام فوق العاده در برابر ائمه(ع) و آثار و بزرگان مكتب شيعه, در آثار ايشان به خوبى هويدا است:
هر كس مراجعه به احاديث شريفه اهل بيت عصمت و طهارت كند, خصوصاً اصول كافى شريف و توحيد شيخ صدوق و نهج البلاغه و ادعيه ماٌثوره از آن بزرگواران, خصوصاً صحيفه سجّاديه, از روى تدبّر و تفكّر, خواهد دانست كه مشحون از علوم الهيه و معارف ربّانيه هستند, بى حجاب اصطلاحات و قيود مفهومات, كه هر يك حجاب روى جانان است!٤٧
ما چون نبيّ اكرم را هادى طريق يافتيم و او را واصل به تمام معارف مى دانيم, بايد در سير ملكوتى, تبعيت او كنيم بى چون و چرا. و اگر بخواهيم فلسفه احكام را با عقل ناقص خود دريابيم, از جاده مستقيم منحرف مى شويم و به هلاكت دائم مى رسيم.
ما مريضان و گمراهان, بايد نسخه هاى سير ملكوتى و امراض قلبيه خود را از راهنمايان طريق هدايت دريافت كنيم و بى به كار بستن افكار ناقصه و آراء ضعيفه خود, به آنها عمل كنيم تا به مقصد برسيم. بلكه همين تسليم در بارگاه قدس الهى, يكى از مُصلحاتِ امراض روحيه است و خودْ نفس را صفايى بسزا دهد و نورانيت باطن را روز افزون كند.٤٨
احاديث شريفه اهل بيت عصمت( را كه خلفاى رحمان و خلاصه بنى الانسانند, نورانيّتى است كه در ديگر كلمات يافت نشود; چه آن از سرچشمه علم رحمانى و فيض سبحانى نازل, و دستِ تصرّف هوا و نفس امّاره از آن دور, و ديو پليد و شيطان بعيد از خيانت به آن مهجور است. از اين جهت, نفوس لطيفه موٌمنان را از آن احاديث شريفه اهتزازاتى روحانى و طرب هايى معنوى حاصل آيد كه به وصف نيايد, و رابطه معنويه بين ارواح مقدسه آنان و قلوب لطيفه اينان به واسطه آن حاصل شود.٤٩
تو خيال مى كنى كه امتياز نماز حضرت اميرالموٌمنين (ع) به اين است كه طول سجود و ركوع و اذكار و اورادش بيشتر است؟ يا مناجات سيّد الساجدين (ع) هم مثل مناجات من و تو است؟ به خودشان قسم, كه اگر بشر, پشت به پشت يكديگر دهند و بخواهند يك (لا إله إلاّ اللّه) اميرالموٌمنين را بگويند, نمى توانند!
خاك بر فرق من با اين معرفت به مقام ولايت على (ع)! به مقام على بن ابى طالب قسم كه اگر ملائكه مقرّبين و انبياى مرسلين ـ غير از رسول خاتم كه مولاى على و غير او است ـ بخواهند يك تكبير او را بگويند, نتوانند! حالِ قلبِ آنها را جز خود آنها نمى داند كسى.٥٠
چون صبح, افتتاح ورود به دنيا است, خوب است سالكِ بيدار به حق تعالى متوسل شود. و چون خود را در آن محضر شريف آبرومند نمى بيند, به اولياى امر و خُفَراى زمان, يعنى رسول ختمى(ص) و ائمّه معصومين(ع) متوسّل گردد. و چون براى هر روزى خفير و مُجيرى است (روز شنبه به وجود مبارك رسول خدا(ص) ; و روز يكشنبه به حضرت اميرالموٌمنين(ع), و روز دوشنبه به امامان همامان سبطان(ع), و روز سه شنبه به حضرت سجّاد و باقر و صادق(ع) و روز چهارشنبه به حضرات كاظم و رضا و تقى و نقى(ع) و روز پنج شنبه به حضرت عسكرى(ع) و روز جمعه به وليّ امر ـ عجّل اللّه فرجه الشريف ـ متعلّق است) مناسب آن است كه در تعقيب نماز صبح, متوسّل به خُفَراى آن روز شود.٥١
همچنين حضرت امام از عالمان شيعه و آثار آنها با تكريم فراوان ياد كرده است:
نورانيت يك نفر مثل فيلسوف بزرگ اسلامى, خواجه نصير الملّة والدين ـ رضوان اللّه عليه ـ و علاّ مه بزرگوار حلّى ـ قدّس اللّه نفسه ـ يك مملكت و ملت را نورانى كرده و تا ابد آن نورانيت باقى است.٥٢
… و در منية المريد شهيد سعيد(ره) شطر كثيرى از آن مرقوم است. طالبين رجوع به آن صحيفه نورانيه كنند.٥٣
حكيم متاٌلّه و فيلسوف بزرگ اسلام, جناب محقّق داماد ـ رضوان اللّه عليه ـ مى فرمايد:
(حكيم آن است كه بدن براى او چون لباس باشد; هر وقت اراده كند او را رها كند). او چه مى گويد و ما چه مى گوييم! او از حكمت چه فهميده و ما چه فهميديم.٥٤
من در علماى زمان خود كسانى را ديدم كه رياست تامّه يك مملكت, بلكه قطر شيعه را داشتند, و سيره آنها تالى تلو سيره رسول اكرم(ص) بود. جناب استاد معظّم و فقيه مكرّم, حاج شيخ عبدالكريم حائرى يزدى كه از هزار و سيصد و چهل تا پنجاه و پنج رياست تامه و مرجعيت كامله قطر شيعه را داشت, همه ديديم كه چه سيره اى داشت; با نوكر و خادم خود هم سفره و غذا بود; روى زمين مى نشست; با اصاغر طلاب مزاح هاى عجيب و غريب مى فرمود و به مقام او از اين كارها لطمه اى وارد نمى آمد….٥٥
همچنين احترام ويژه ايشان براى استاد بزرگوارش, مرحوم آية اللّه شاه آبادى(ره) كه مطالب بسيارى از ايشان نقل مى كند, در سراسر آثار اخلاقى اش, به خصوص شرح اربعين, مشهود است.
١٠. موعظه هاى مؤثر و مناجات هاى سرشار از شور
موعظه ها و چكامه هاى اخلاقى امام, مانند سرب مذاب, زواياى نفس و روح را مى شكافد و به اعماق جان مى نشيند و شايد كمتر خواننده متنبّهى باشد كه با خواندن آنها حداقلّ يك بار سيلاب اشك از ديده اش جارى نشود. مى توان گفت كه در وقت تحرير مطالب, سرّ ايشان از عالم قدس فايض بوده است.٥٦ نمونه هاى اين مواعظ و سخنان بسيار, و انتخاب از ميان آنها مشكل ا١. واقع در قم, ابتداى ٤٥ مترى عمار ياسر.
٢. نهضت امام خمينى, ج , ص ٣٩ـ٤٠, با تلخيص و اندكى تصرّف در عبارت.
٣. صحيفه امام, ج٣, ص١٨٣.
٤. آثار الحجّه, ج٢, ص٤٤ ـ ٤٥.
٥. حشر (٥٩): ١٨.
٦ .گنجينه دانشمندان, ج , ص١٨٨ـ١٨٩.
٧. علل گرايش به مادّيگرى, ص١٠.
٨ .شرح چهل حديث, ص .
٩. همان, ص ٥٤٥ـ٥٤٦ و نيز ر.ك: ص ٥٩٢, ٦٢٥, ٦٣٥.
١٠. آداب الصلاة, ص ٤٨.
١١. همان, ص ٢٩١.
١٢. همان, ص ٣٠٤.
١٣. شرح حديث جنود عقل و جهل, ص ١٦٦ و نيز ر.ك: ص ١٥, ١٢٣, ١٧٣, ٢٥٠, ٣٣٤.
١٤. آداب الصلاة, ص ٢.
١٥. همان, ص ٧٥.
١٦. اصول كافى, ج ١, ص ١٥.
١٧. شرح حديث جنود عقل و جهل, ص ٤٢٩.
١٨. همان, ص ١٢٣, ١٠٥.
١٩. همان, ص ١٠٥.
٢٠. همچنانكه فاقد خاتمه است; به رغم آنكه در مقدمه, وعده آن را داده است. (همان, ص ٥)
٢١ .همان, ص ٢٤٥ ـ ٢٤٦.
٢٢. همان, ص ١٥٥.
٢٣. بيان آن با مقدماتش محتاج به اِفراد رساله جداگانه است,لعلّ اللّه يُحْدِثُ بَعْدَ ذَلِكَ اٌمْراً و توفيقى عنايت فرمايد كه به آن نايل شويم. (همان, ص ٢٣)
٢٤ .همان, ص ٧ ـ ١٤.
٢٥. صحيفه امام, ج ٣, ص ٢٩٣.
٢٦. ر.ك: شرح حديث جنود عقل و جهل, ص ٧٦ ـ ٧٧; شرح چهل حديث, ص ١٢٧ ـ ١٢٨, ١٨٢ ـ ١٨٤; آداب الصلاة, ص ١١٦ ـ ١١٩.
٢٧. شرح حديث جنود عقل و جهل, ص ٧٩ ـ ٨٢, با تلخيص و نيز ر.ك: ص ٣٠٣, ٣٨٠ ـ ٣٨١, ٣٩٥.
٢٨ .همان, ص ٥١, با تلخيص. و نيز ر.ك: آداب الصلاة, ص ٢٠٦ ـ ٢٠٨; شرح چهل حديث, ص ٥١٠ ـ ٥١٢, با تلخيص.
٢٩. شرح چهل حديث, ص ٥١٠, با تلخيص.
٣٠ . برگرفته از بيت مشهور شيخ بهايى است:
علم رسمى سر به سر قيل است و قال/نى از او كيفيتى حاصل نه حال
٣١ . شرح حديث جنود عقل و جهل, ص ٣٤١ ـ ٣٤٤, با تلخيص.
٣٢ . شرح چهل حديث, ص ٩٠ـ٩٢, با تلخيص.
٣٣ . شرح حديث جنود عقل و جهل, ص ٨٧ ـ ٩٥, با تلخيص.
٣٤ . همان, ص ٢٠١ ـ ٢٠٣, با تلخيص و نيز ر.ك: آداب الصلاة, ص ١٤,٩٣.
٣٥ . شرح حديث جنود عقل و جهل, ص ٤١٣ـ٤١٤
٣٦ . همان, ص ٦٨ ـ ٧١.
٣٧ . شرح چهل حديث, ص ٦٦, با تلخيص و نيز ر.ك: ص ١٠٠, ٥٣٢.
٣٨ . آداب الصلاة, ص ٣٥ـ٣٦, با تلخيص.
٣٩ . شرح حديث جنود عقل و جهل, ص ٣٧٧ـ٣٧٨, با تلخيص و نيز ر.ك: ص ٢٧٢ ـ ٢٧٤.
٤٠ . همان, ص ٢٥٦.
٤١ . آداب الصلاة, ص ٤٩ ـ ٥١, با تلخيص.
٤٢ . شرح حديث جنود عقل و جهل, ص ١٠٤ ـ ١٠٧, با تلخيص و نيز ر.ك: شرح چهل حديث, ص ٢٠٨.
٤٣ . شرح حديث جنود عقل و جهل, ص ٢٠٣ ـ ٢٠٤, با تلخيص و نيز ر.ك: آداب الصلاة, ص ٣٧٧ ـ ٣٧٩.
٤٤ . غرر الحكم و دررالكلم, ص ٤٠٨, فصل ٣٣, ح ١.
٤٥ . شرح چهل حديث, ص ٦٥٥, با تلخيص و نيز ر.ك: ص ٣٨٩ ـ ٣٩٠.
٤٦ . آداب الصلاة, ص ١٦٦ـ١٦٨, با تلخيص و نيز ر.ك: صحيفه امام, ج ٢٠, ص ١٥٥.
٤٧ . شرح حديث جنود عقل و جهل, ص ٦٣ـ٦٤, با تلخيص.
٤٨ . همان, ص ٤٠٣, با تلخيص.
٤٩ . همان, ص ٤, با تلخيص.
٥٠ . شرح چهل حديث, ص ٧٥ ـ ٧٦, با تلخيص.
٥١ . آداب الصلاة, ص ٣٧٩, با تلخيص.
٥٢ . شرح حديث جنود عقل و جهل, ص ١٥٤ـ١٥٥.
٥٣ . همان, ص ٢٦٧ـ٢٦٨.
٥٤ . شرح چهل حديث, ص ٩١.
٥٥ . همان, ص ٩٧, با تلخيص و نيز ر.ك: ص ٣٩٠.
٥٦ . ر.ك: همان, ص ٦.
٥٧ . همان, ص ٧٦, با تلخيص.
٥٨ . شرح حديث جنود عقل و جهل, ص ٨٥ـ٨٦, با تلخيص.
٥٩ . شرح چهل حديث, ص ٣٧٩ـ٣٨٠, با تلخيص.