به نام خدا - پوریزدی، رحمت - الصفحة ٤١ - خدا ازسلطان محمود بزرگ تراست
گفت: چرا خودت را باخته ای؟ ترس نداشته باش. خدا از سلطان محمود بزرگتر است.
ولی هر چه زن او را دلداری می داد، بی نتیجه بود. شب که شد، مرد نجّار مشغول کار و تراشیدن چوب شد، در حالیکه زنش مرتب می گفت: بلند شو و با فکر راحت بخواب تا صبح خدا بزرگ است. ولی نجّار هوش و حواسی نداشت و از ترس آرام نمی گرفت. تا اینکه صبح شد و نجّار فقط یک مشت جو تراشیده بود. با زنش وداع کرد و گفت: الآن غلامان شاه می آیند و مرا می برند و به چوبه ی دار می کِشند.
زن باز هم گفت نترس. خدا از سلطان محمود بزرگتر است. در این گفتگو بودند که درِ خانه زده شد. رنگ از صورت نجًار پرید و نزدیک بود، روح از تنش پرواز کند.
به زنش گفت. من که قادر نیستم. تو برو و جواب آنها را بده. زن رفت در را باز کرد و دید نوکران سلطان محمود آمده اند. پرسید: چه کار دارید؟ گفتند: شوهرت را می خواهیم ببریم. سلطان محمود مُرده. باید برای او تابوت درست کند.
زن باخوشحالی برگشت و موضوع را به شوهرش رساند و گفت نگفتم نترس؟ خدا از سلطان محمود بزرگتر است.