وصيت نامه سياسى- الهى امام خمينى( ره) - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٩٦

حُسن ختام‌

الا يا أيها الساقى ز مى پر ساز جامم را

 

كه از جانم فرو ريزد هواى ننگ و نامم را

از آن مى ريز در جامم كه جانم را فنا سازد

 

برون سازد ز هستى هسته نيرنگ و دامم را

از آن مى ده كه جانم را ز قيد خود رها سازد

 

بخود گيرد زمامم را فرو ريزد مقامم را

از آن مى ده كه در خلوتگه رندان بى‌حرمت‌

 

بهم كوبد سجودم را بهم ريزد قيامم را

نبودى در حريم قدس گلرويان ميخانه‌

 

كه از هر روزنى آيم گلى گيرد لجامم را

روم در جرگه پيران از خود بى‌خبر شايد

 

برون سازند از جانم به مى افكار خامم را

تو اى پيك سبك باران درياى عدم از من‌

 

بدريادارِ آن وادى رسان مدح و سلامم را

بساغر ختم كردم اين عدم اندر عدم نامه‌

 

به پير صومعه برگو به بين حُسن ختامم را