ترجمه کمالالدین و تمامالنعمه - الشيخ الصدوق؛ مترجم منصور پهلوان - الصفحة ٣١٧ - باب ٤٧ حدیث دجّال
ابن عمر از رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم نیز عینا نقل کرده است.٢-
(١) ابن عمر گوید: روزی رسول خدا با اصحاب خود نماز صبح را به جای آورد و با اصحاب خود برخاست و به در خانهای در مدینه آمد و در را کوبید زنی بیرون آمد و گفت: ای ابو القاسم! چه میخواهی؟ رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم فرمودی ای امّ عبد اللَّه! میخواهم مرا به نزد عبد اللَّه ببری، آن زن گفت: ای ابو القاسم! با عبد اللَّه چه کار داری؟ به خدا سوگند او عقلش را از دست داده و جامهاش را آلوده میکند و از من امر عظیمی را میخواهد فرمود: مرا به نزد او ببر، گفت: آیا مسئولیّت آن بر عهده خود شماست؟ فرمود: آری، گفت: داخل شو پیامبر داخل شد و او را دید که در قطیفه است و با خود زمزمه میکند، مادرش گفت: ساکت باش و بنشین که این محمّد است که به نزد تو آمده است و او ساکت شد و نشست، و به پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم گفت: خدای این زن را لعنت کند اگر مرا به حال خود میگذاشت به شما میگفتم که آیا او همان است؟ سپس پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم فرمود: چه میبینی؟ گفت: حقّی و باطلی را میبینم و عرشی را میبینم که بر روی