تاریخ اسلام در آینه پژوهش - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٢ - نقش سياسى ـ اجتماعى بيگ، ترخان و تگين در تاريخ اسلام / سيد مهدى جوادى
نقش سياسى ـ اجتماعى بيگ، ترخان و تگين
در تاريخ اسلام
سيد مهدى جوادى[١]
چكيده
عنوان هاى حكومتى، جايگاه خاصى را در تشكيلات سياسى ـ ادارى دوره اسلامى به خود اختصاص داده است. گرچه برخى از اين عناوين و القاب، از دوران پيش از اسلام به دوران اسلامى به ارث رسيده، لكن بيشتر آن ها در دوره هاى تاريخى و سرزمين هاى مختلف جغرافيايى، تأثيرات زيادى را از ملل و اقوام مختلف پذيرفته است. پذيرش دين اسلام از سوى تركان و مغولان و مهاجرت آنان به نقاط مختلف جهان اسلام، پيامدهاى مهمى را به همراه داشته است. يكى از آن ها، ورود عناوين، القاب و اصطلاحات خاص تركى و مغولى در تشكيلات اسلامى و تداوم آن در دوران هاى مختلف تاريخى است كه بخش مهمى از عناوين و اصطلاحات سياسى ـ اجتماعى و ادارى تشكيلات اسلامى را تشكيل داده است.
بر همين اساس، مقاله حاضر ضمن ريشه يابى سه عنوان از عناوين سياسى ـ حكومتى، يعنى «بيگ»، «ترخان» و «تگين» در تاريخ تشكيلات اسلامى، درصدد است تا جايگاه، مفاهيم و كاربرد آن ها را در مقاطع مختلف تاريخى بررسى كند. اميد است اين اقدام، سرآغازى براى تحقيقات بعدى باشد.
واژگان كليدى: بيگ، ترخان، تگين، لقب، عنوان، تركى، ترك، پادشاه، حكمران و تشكيلات اسلامى.
الف ـ بيگ
بيگ،[٢] بگ،[٣] بك،[٤] بى[٥] و باى،[٦] واژه اى تركى است و معناى لغوى آن، آقا، شوهر، مهتر، دارا و ثروت مند، بلند و بزرگ و عالى مقام مى باشد.[٧] محمود كاشغرى (٤٦٦ ق) در ديوان لغات الترك، بك را امير و فرمانروا معنا كرده[٨] و نويسنده فرهنگ تركى به فارسى سنگلاخ در دوره افشاريه (١٠٢٩ ـ ١١٤٨ق)، بيگ را مخفف بُييگ[٩] و به معناى بلند، رفيع و بزرگ و مجازاً به مفهوم مولا، سلطان، حاكم و امير دانسته است.[١٠] در غياث اللغات هم، اين واژه، به صورت بگ و به معناى امير آمده است.[١١]گاهى «بَى» را با «بَغ» اوستايى در ارتباط دانسته و آن را خداوند و صاحب معنا كرده اند.[١٢] نيز در فهرست واژه هاى ديوان لغات، با اشاره به انعكاس واژه بگ بيش از پنجاه بار در ديوان لغات الترك آن را به مرد خانه دار، پير و كهنسال معنا كرده اند.[١٣]
در مجموع، واژه بك به صورت هاى مختلف، به عنوان «لقب» يا عنوان كلىِ «نجبا و بزرگان ترك» در غالب ممالك اسلامى و نيز در ايران بعد از اسلام و از قرن پنجم هجرى به بعد در آخر بعضى اعلام، همچون طغرل بك، آقا سنقربك و خواجه بك به كار رفته است.[١٤]
در تاريخ سلاجقه آمده است كه «در زمان عزالدين يوتاش بكلربكى و آرسلاندغمش آتابك و صاحب فخر الدين... سريليغ هاى خواقين داشت».[١٥] در قرن نهم هجرى كلمه بك بعد از اسامى امراى تركمان آذربايجان و ديار بكر، مثل حسن بك، يعقوب بك، و در ماوراء النهر هم مقارن استيلاى اوزبك، اين عنوان در آخر اسم حكام محلّى استفاده مى شد و در عهد صفويه، بك عنوان تشريفاتىِ افراد قزلباش بود و بعد از آن نيز در بيشتر شهرهاى ايران و ماوراء النهر عنوان حكام محلى بوده است. در عهد قاجاريه نيز اين كلمه به تدريج عنوان تشريفاتى به خود گرفته است. و هرچند شغل حكومتى هميشه از پدر به پسر به ارث نمى رسيده، لكن اين عنوان معمولا از پدر به پسر انتقال مى يافته است.[١٦]
كلمه بك بعدها و در دوران هاى مختلف تاريخى، عنوان بسيارى از صاحب منصبان دولتى و سياسى و نيز وجه تسميه خاندان هاى حكومت گر شد كه سلسه دولت هاى اتابكان از جمله آن هاست. اتابك بين ايرانيان لقبى بوده كه به پادشاه و حكمدار اين نواحى اطلاق مى شد.[١٧] گفته شده اتابك در اصل، اطابك و به معناى پدر امير است و اولين كسى كه اين لقب را گرفت، نظام الملك، وزير سلطان ملكشاه سلجوقى بود. و آن بدين صورت بوده است كه وقتى ملكشاه اداره امور مملكت را در سال ٤٦٥ ق بدو سپرد، به او القابى، از جمله اتابك، به معناى امير پير داد. نيز گفته شده كه معناى اتابك پدر امير، يعنى امير كهنسال و به طور عادى بعد از نايب قيم، بزرگ ترين امراى بلند پايه بوده است. اتابك به معناى مربى هم آمده است، زيرا «اتا» به معناى مربى و پدر، و بك به معناى امير مى باشد.[١٨] نويسنده مرآة البلدان اتابيك را در مجموع به معناى «لَلِه» و مربى دانسته است.[١٩]
پديد آمدن منصب حكومتى اتابك باعث بهوجود آمدن دوره اى از تاريخ اسلام شد كه به دوره حكومتى اتابكان معروف شد. و آن به اين صورت بود كه فرماندهىِ سپاه در روزگار سلاجقه به دست غلامان تركى كه به بلند قامتى و زيبايى اندام معروف بوده و با مال خريدارى مى شدند، واگذار شد. آنان اسلام آورده و در دربار خليفه يا سلطان، تربيت خالص اسلامى مى يافتند و از اين رو رابطه محكمى با امراى سلجوقى پيدا مى كردند. اين اميران كه عموماً از بلاد قبچاق در شمال درياى خزر و سياه آورده مى شدند، وظايف چندى مانند رياست خدمت كاران و نظم كاخ ها به آنان سپرده مى شد، چنان كه برخى از آن ها در زمره محافظان خليفه يا سلطان در مى آمدند. البته هر گاه اين غلامان براى دولت خدمات شايانى مى كردند يا لياقت خاص يا هنر جنگى ممتازى از خود بروز مى دادند و دوستى و وفادارى شان را ثابت مى كردند، به بزرگ ترين مناصب سپاه و دربار ترقى مى نمودند يا حكومت منطقه اى از دولتِ پهناور سلجوقى به آنان سپرده مى شد. اين شيوه پيامدهاى بزرگى به دنبال داشت، زيرا اين بردگان شجاع و ثابت قدم وقتى به سن كمال مى رسيدند و لياقت هايشان آشكار مى گرديد و حكومت يكى از ولايت ها به آنان سپرده مى شد، بر رؤساى خود مى شوريدند و به جاى آن ها حكومت ولايات را به دست مى گرفتند. به اين ترتيب، ناتوانى در پيكره دولت سلاجقه راه يافت و اين امپراطورىِ بزرگ را تجزيه و به دولت هاى كوچكى تبديل كرد و در اين دوران، قدرت و نفوذ سياسى به اين غلامان منتقل شد كه به افتخار سلاطين در معركه هاى نبرد مى جنگيدند و سرپرست يا اتابك فرزندان آنان مى گرديدند.[٢٠]
بر همين اساس با مرگ سلطان مسعود در سال ٥٤٧ ق ستاره خاندان سلجوقى در عراق افول كرد و مملكت سلاجقه به دولت هاى متعددى، معروف به اتابكان تقسيم شد. و چون برخى از اين اتابكان به مقام پادشاهى مى رسيدند و آن را براى فرزندان خود به ارث گذاشتند، به اين دولت ها يا خاندان ها از آن پس دولت هاى اتابكان اطلاق گرديد. بايد گفت در كنار اين دولت ها، دولت هاى ديگرى بودند كه حكومتشان از سوى برخى از امراى سلجوقى به فرماندهانشان سپرده شد و اينان براى فرزندان خود به ارث گذاشتند و لقب شاه گرفتند. از جمله اين شاهان مى توان از شاهان خوارزم (٤٧٠-٦٢٨ ق) و شاهان ارمينيه (٤٩٣-٦٠٤ ق) مى توان نام برد.
مهم ترين دولت هاى اتابكان عبارت اند از: اتابكان كيفا و ماردين (٤٩٥-٨١١ ق)، اتابكان دمشق (٤٥٧-٥٤٩ ق)، اتابكان دانشمنديه (٤٩٩-٥٦٠ ق)، اتابكان موصل (٥١٦-٦٦٠ ق)، اتابكان جزيره (٥٧٦-٦٤٨ ق)، اتابكان سوريه (٥٤١-٥٥٧ ق)، اتابكان آذربايجان (٥٣١-٦٢٢ ق)، اتابكان فارس (٥٤٣-٦٨٦ ق)، اتابكان لرستان (٥٤٣-٨٢٧ ق)، اتابكان كرمان (٦١٩-٧٠٣ ق)، اتابكان سنجار (٥٦٦-٦١٧ ق)، اتابكان اربل (٥٣٩-٦٣٠ ق) و اتابكان بكر و حلب.[٢١]
گذشته از اطلاق برخى اشتقاق هاى بيگ، مانند بك و باى، بر پادشاهان مماليك، همچون المعزالدين آيبك (٦٤٨-٦٥٥ ق)، بيبرس بندقدارى (٦٥٨-٦٧٨ ق)، اشرف برسباى (٨٢٥-٨٤١ ق)، اشرف قايتباى (٩٠٢-٩٠٣ ق) و طومان باى (٩٠٧-٩٠٧ق)[٢٢]، واليان ماوراءالنهر مثل اولوغ بيگ، در اوايل قرن نهم هجرى هم عنوان بيگ و واژه هاى مشابه آن را در اسامى خود داشته اند.[٢٣] در هند و پاكستان نيز در دوره اسلامى، كلمه بيگ بيشتر به صورت بگم[٢٤] يا بيگم،[٢٥] يعنى زن بگ يا بيگ رواج داشته است، به طورى كه در دوره امپراطورى مغول در هند گرچه اين كلمه تنها به شاهزاده خانم هاى خاندان سلطنتى اطلاق مى شد، لكن بعدها استعمال آن در مورد بانوانِ مسلمان خاندان هاى اشرافى نيز تعميم يافت، و امروزه اين واژگان همچون استعمال لفظ خانم در ايران در گذشته به هر زن شوهردار، جز طبقات فقير اطلاق مى شود. نيز بايد گفت كه پس از تأسيس دولت بهوپال در هند به دست دوست محمدخان (م ١١٥٣ق) در زمان بهادرشاه اوّل و اعلام استقلال دولت خود از دولت تيموريان هند، وى خود را نواب ناميد و آن گاه كه در سال ١٢٣٦ق نواب بهوپال درگذشت، زوجه او قدسيه بگم، به عنوان نايب السلطنه دختر صغيرش، حكومت را به دست گرفت و اين دختر كه نامش سكندربگم بود، در سال ١٢٦١ق رسماً جلوس نمود و سلسله بگم هاى مشهور بهوپال از او شروع شد و آخرين عضو اين سلسله سلطان جهان بگم در سال ١٣٤٥ق به نفع پسرش حميدالله خان كناره گيرى كرد.[٢٦] نيز بايد افزود در دوره امپراطورى عثمانى (٦٨٠-١٣٤٢ق) نيز در قلمرو حكومتى آنان، حكمرانان ايالت ها عنوان بك داشته اند.[٢٧] هم چنين در دوره حاكميت سلسله مينگ (١٣٦٨-١٦٤٤م) فرمانداران چينى، شهرهاى ارومچى، كاشغر، ختن و... در اداره قلمرو تحت اختيار خود از رهبران محلى مسلمان (بيگ ها) كمك مى گرفتند و جمع آورى ماليات ها، تنظيم ميزان عرضه آب، اجراى عدالت و رسيدگى به امور قضايى و نيز حفظ نظم از جمله وظايف بيگ ها بود.[٢٨]
بيگ و واژه هاى مأخوذ از آن در دوره صفويه (٩٠٧-١١٤٨ق) و بعد از آن، در ايران همچنان در مناصب سياسى و حكومتى كاربرد داشته است، به طورى كه در عصر صفوى، بهويژه از عهد شاه عباس اوّل (٩٩٦-١٠٣٨ق) به بعد، عنوان حكام ولايات كه از مركز تعيين مى شدند و در بعضى موارد سمت آنان موروثى بود، عنوان بيگلربيگى[٢٩] داشت. بيگلربيگى اصفهان در دوره صفويه مقام بسيار مهمى بود و بعد از صدر اعظم يا اعتمادالدوله قرار داشت و در بعضى مواقع، هنگام غيبت پادشاه در حكم نايب السلطنه بود. در اواخر عهد صفوى، قلمرو سلاطين مزبور، چهار والى مستقل و سيزده بيگلربيگى داشت و در واقع، بگلربگ (بيگلربيگ) به ترقى به معناى خانِ خانان و اميرِ اميران بوده است.[٣٠]
در دوره زنديه (١١٦٣-١٢٠٩ق) نويسنده تاريخ گيتى گشا از محمد خان به عنوان بيگلربيگى مازندران نام مى برد.[٣١] در اوايل عهد قاجاريه (١١٩٣-١٣٤٢ق) نيز مثل عصر صفوى، بيگلربيگى، عنوان حاكمان ايالات بوده و از جانب سلطان انتخاب مى شده است، لكن بعدها بيگلربيگى در ولايات مقامى مستقل از مقام والى و حاكم و پايين تر از آن ها شد; چنان كه در آذربايجان صاحبان اين عنوان در رأس اجزاى حكومت شهر بودند. در اين دوران بخشى از قلمرو حكومتى خانخانى ها از طيف بيگ ها و نمايندگان و كدخدايان اداره مى شد. عنوان بيگلربيگى نزد تركان عثمانى هم به صورت بيلربى[٣٢] يا بكلربكى و مترادف ميرميران و مخصوص عنوان والى ولات بزرگ و در واقع، عنوان استانداران مناطق بود.[٣٣]
از ديگر صورت هاى بك يا بيگ كه در متون تاريخى آمده است مى توان از بيگتاش يا بكتاش به معناى مولا و صاحب غلامان، بيگاج[٣٤] يا بيگه[٣٥] به معناى زن محترمه، بيكيم[٣٦] و بى بى[٣٧] هر دو به مفهوم خاتون بزرگ نام برد.[٣٨] بايد افزود كه كلمه «باى» در كلمات تركيبى همچون بايقرا، بايسنقر، آتاباى و جعفر باى كه از چهره هاى معروف تركان و تركمن بوده اند، به معناى توان گر بوده و در نوشته هاى منظوم و منثور تركى همواره «باى» و «يوقسول» به صورت هاى متضاد، يعنى «غنى» و «فقير» ثبت شده است.[٣٩]
ب ـ ترخان
ترخان ،طرخان، ترقات و تركات، يك عنوان عالى رتبه قديمى در آسياى ميانه است كه ظاهراً از «ترغن» سغدى يا «ترخن» پارسى ميانه، وارد زبان عربى شده است. اين واژه به صورت هاى «ترقان» تركى و «تركات» مغولى در بخش هايى از امپراطورى كه تركان از جئو ـ جان به ارث برده بودند، به كار رفته است.[٤٠] واژه ترخان در زبان تركى به سه معناى: ١. عنوان حكمرانان ترك، بهويژه در دوره خانخانى خزر در قرون ميانه، ٢. مِلك و زمين معاف شده از ماليات هاى دولت مركزى در ماوراء قفقاز، آسياى ميانه، كازان و هشترخان، ٣. روستاهاى معاف شده از تكاليف (پرداخت ماليات) در دوره ايلخانان در آذربايجان به كار رفته است.[٤١]
ابن خرداذبه (م ٣٠٠ ق) در شرح القاب ملوك خراسان و مشرق،لقب ملك سمرقند را «طرخان» و ملوك ترك را «خاقان» عنوان كرده است. وى در بحث از سد يأجوج و مأجوج هم از طرخان ملك خوارزم، اسم به ميان آورده است.[٤٢] محمود كاشغرى (ح٤٦٦ق) ترخان را اسم جاهلى و در زبان ارغو به معناى امير دانسته است. كاشغرى در بحث از «تَركن» هم آن را يك خطاب و عنوان سلطنتى مى داند كه بر ولايتى امارت داشته باشد. كاشغرى اضافه مى كند:
اين عنوان بر كسى كه در صدر و پيشگاه خاقانيت و سلطنت و امارت نباشد، اطلاق نمى شود و معناى كلمه «يامطاع»، يعنى «اى فرمانرواى در خور اطاعت» را دارد.[٤٣]
گذشته از اين كه ابوريحان بيرونى (م٤٤٠ ق) و معاصر با محمود كاشغرى «طرخون» را لقب پادشاهان سمرقند[٤٤] و ياقوت حموى (٥٧٥-٦٢٦ ق) هم «طرخان» را از مناصب و درجات مردم در آن عصرها عنوان مى كنند،[٤٥] لكن ابن عربشاه (٧٩١-٨٥٤ ق) در شرح حوادث سال هاى نخستين قرن هفتم ق و آغاز لشكركشى مغولان به فرمانده چنگيزخان به سرزمين هاى ديگر، ترخان را كسى مى داند كه با وجود بهره مندى كامل خويش از حقوق مختلف خويش، در برابر برخى قوانين، از قبيل اقامه دعوا از سوى ديگران عليه وى و حتى در صورت بروز قتل و موارد مشابه، از معافيت و مصونيت مطلق برخوردار بوده، هم چنين مطالبات او در صورت خطا بودن هم، صواب شمار آمده و بر آورده مى شده است. همين طور اگر ترخان شفاعت مى كرد، پذيرفته و دستورات، توقيعات و بخش نامه هاى رسمى مربوط به آن براى اجرا صادر مى شد. اين حقوق و امتيازات ويژه در خاندان ترخان تا نسل نهم از فرزندان وى محفوظ و احكام مربوط به آن شامل تمام فرزندان و نسل هاى او بوده است.[٤٦]
نويسنده تاريخ جهانگشاى جوينى (ح ٦٥٨ ق) در تعريف مقام ترخان در اين دوره مى نويسد:
ترخان آن بود كه از همه مؤونات معاف بود و در هر لشكر كه باشد، هر غنيمت كه يابند ايشان را مسلم باشد و هر گاه كه خواهند در بارگاه بى اذن و دستورى، در آيند. و ]چنگيزخان[ فرمود تا چندان گناه كه از ايشان ]دو كودك اسير شده اونك خان [در وجود آيد، ايشان را بدان مؤاخذت ننمايند بفهم فرزند، ايشان همين معنى مرعّى باشد...[٤٧]
ميرزا مهدى استرآبادى در دوره زنديه ترخان را كسى مى داند كه:
از جميع تكاليف ديوانى معاف و مسلم باشد و آن چه را در معارك (جمع معركه) از غنايم به دست او افتد بر وى مقرر دارند و بدون رخصت به بارگاه پادشاه در آيد و تا نُه گناه از او صادر نشود پرسش ننمايند.[٤٨]
وى در ادامه، ترخان را نام طايفه اى از اعاظم «اولوس جغتاى» عنوان مى كند و مى نويسد:
وجه تسميه ]ترخان[ آن است كه وقتى اونك خان به تحريك «سنكون»، پسر خود، به گرفتن چنگيزخان مصمم گشته، سحرگاه بر سر او رفته تا او را از ميان بردارد، يكى از امرا صورت واقعه را نزد خاتون خود تقرير مى كرد، در آن زمان دو كودك از گله شير آورده بودند از بيرون خرگاه، اين سخن را شنيده متوجه اردوى چنگيزخان شد و او را از اين مواضعه مطلع ساختند و چنگيزخان آن دو كودك را كه خبر قصد «اونك خان» آورده بودند تا نه بطن ترخان ساخت و طايفه ترخان كه حال در ولايت ماوراء النهر و خراسانند از نسل ايشانند و به فارسى نيز دو معنا دارد: اوّل، سبزيست كه آن را به عربى طرخون گويند و دويّم، اسم ابوالنصر فارابى بود.
زكرياى قزوينى (م ٦٨٢ق) هم طرخون را نوعى گياه براى بى حس كردن زبان عنوان مى كند.[٤٩]
نويسنده برهان قاطع نيز ترخان را شخصى مى داند كه:
پادشاهان قلم تكليف از او بردارند و هر تقصير و گناهى كند، مؤاخذه نكنند. و نوعى از سبزى كه با طعام و غير طعام خورند. و نام ابونصر فارابى هم هست و قومى باشند از تركان جغتايى.
او در بحث از «طرخان» هم مى نويسد:
نام پادشاه تركستان است و قومى از ايشان را نيز ترخان گويند و شخصى كه قلم تكليف از او برداشته باشند و هر چيز خواهد، بگويد.[٥٠]
نويسنده غياث اللغات هم گذشته از اين كه واژه «تُركان» را لقب زنان و مترادف بى بى و بيگم آورده است در توضيح «ترخان» مى نويسد:
كسى كه پادشاه او را از تكاليف آداب، معاف كرده باشد و به گناهى مؤاخذ نكند. و نوعى از سبزه كه مانند پودينه با نان خورند. و قومى از تركان جغتايى، رئيس و شريف را نيز گويند. و لقب ابونصر فارابى و ترخان به مجاز در عرف حال، به معناى مسخره نيز مستعمل است.[٥١]
مصاحب در دايرة المعارف فارسى طرخان را در شاهنامه، پهلوان تورانى و دژدار ارجاسپ ناميده كه در خان هفتم اسفنديار بردست «نوش آذر» پسر اسفنديار كشته شده است. و شايد به همين سبب است كه گاهى ترخان مترادف با سپهسالار به كار رفته است.[٥٢] هم چنين درباره ]ترخان[ گفته شده است:
]ترخان[ لقبى است از القاب كه سلاطين تركستان كه ايشان را خان گويند به كسى دهند كه هر وقت خواهد به حضور پادشاه رود و اگر تقصيرى و خطايى كند او را به مؤاخذه نگيرند. و ]ترخان[ به زبان خراسان، رئيس و شريف را گويند و طرخان معرب آن. و در تداول شوشتر به معناى رئيس و اداره كننده بازى هاى كودكان و جوانان است. و در منتخب اللغه كه ترجمه قاموس است گفته: «كه ترخان لغت خراسان است و عرب آن را معرب كرده و طراخته جمع بسته اند، بلى چنين است ولى لغت تركى ـ مغولى است، نه خراسانى. و به معناى بى باك و دزد و اوباش نيز در فرهنگ و برهان آورده اند».[٥٣]
همان طور كه كاشغرى نيز اشاره كرده است، گمان مى رود كه ترخان از زمان هاى قبل از اسلام، در خراسان متداول بوده و از مواريث خانان ابدالى (هونان يغتلى) زابلستان باشد و جزء اوّل كلمه با «توره» پشتو به معناى شمشير تطبيق مى شود كه همين لغت را در بسيارى از اعلام آن زمان مانند «تورمن» و «توركش» و «تروجن» پاله و غيره مى يابيم، چون اين شخص با قبيله به امور جنگى اختصاص داشت و «شمشيرخان» ناميده مى شد. بنابراين از تكاليف دولتى، مرفوع القلم بود. و چنان كه گذشت به همين مفهوم در فرهنگ ها باقى ماند. لذا اين نام تا قرن ها در خراسان مستعمل بود و در قرن دهم هجرى دو خانواده ارغون و ترخان از هرات و قندهار به سند رفتند و در سال ٩٦٢ق ميرزا عيسى خان ترخان، ولد ميرعبدالعلى در تهته سند بر مسند حكمرانى نشست و اساس دودمان حكمرانان ترخان را در آن ديار گذاشت. عبدى بيگ شيرازى هم در ذكر سلاطينِ معاصر شاهان صفويه، امير عبدالعلى ترخان را حاكم بخارا عنوان كرده است.[٥٤]
بر همين اساس در دوران مختلف تاريخى واژه «طرخان» را در اسامى بزرگانى، همچون ابونصر محمد بن محمد بن اوزلغ بن طرخان ]يا طرخان بن اوزلغ[ فارابى كه ابن اصيبعه بر فرمانده سپاه پدر او (فارابى) اشاره دارد[٥٥]، نيز طرخان از پادشاهان معروف،[٥٦] محمدبن طرخان بن بلتكين بن بجكم[٥٧] و همين طور جد ابوالحسن على بن حسن ابن طرخان، صاحب تأليفات متعدد، از جمله كتاب النوادر و الاخيار و انساب الحمام مى توان يافت.[٥٨] هم چنين نويسنده تكملة الاخبار در اشاره به وفات شاهزاده سلطانم به سال ٩٦٩ ق، در قطعه شعرى كه در آن به ذكر اسامى تعدادى از فوت شدگان مى پردازد، مى نويسد:
بعد از ايشان به خاك شد «ترخان» *** كه نظيرش فلك ندارد ياد
عبدى بيگ در شرح حوادث سال ٩٧٢ ق از حيدر بيگ موصلو ترخان نيز اسم به ميان آورده است.[٥٩]
كلمه ترخان در اشعار برخى شاعران نيز وجود دارد كه در ادامه به برخى از آن ها اشاره مى شود:
بوى بريان مى رسد ترخان بدان خواهم فشاند *** بر مزعفر حلقه چى در دور نان خواهم فشاند
مى نهم از شاخ ترخان زلف بر روى پنير *** مى كشم از برگ نعنع وسمه بر ابروى نان [٦٠]
ملك خان و ميان و بدر و ترخان *** به رهواران تازى برسوارند[٦١]
ج ـ تگين
محمود كاشغرى (ح ٤٦٦ ق) در شرح «تگين» مى نويسد:
اصل لغت به معناى بنده است. گفته مى شود «كُمُشْتِكين»، يعنى بنده نيكو رنگ، مانند سيم، بنده سيمگون. و «اَلْب تِكين»، يعنى بنده چابك و جَلد و «قُلتُغ تكين»، يعنى بنده فرخنده و مبارك. سپس اين نام را براى فرزندان خاقان قرار دادند و به عنوان نشانه خاص و ويژه. و اين نشانه با نام پرندگان شكارى تركيب مى شود، مانند «جَغْرى تكين»، يعنى تكينى در حمله مانند باز و جَغرى، و «كُج تكين»، يعنى تكينى زورمند. بعدها اين نام از بندگان و مملوكان به فرزندان افراسياب نقل شده است، زيرا ايشان بزرگ مى داشتند پدرانشان را و هر گاه كه ايشان را مخاطب قرار مى دادند يا نامشان را در نامه مى نوشتند خطاب يا نامه را با جمله «بنده چنين كرد و چنان ساخت»، آغاز مى كردند به قصد نشان دادن فروتنى و تواضع از خود و بزرگداشت پدران. و آنان به مرور به اين اسم اختصاص يافتند و اما در مورد بندگان و موالى باقى ماند با چيزى كه جدا كننده و مميّز باشد به ظاهر از عنوان ايشان.[٦٢]
وى «تِكت» را جمع تكين و در اصل، آن را نام بنده و برده دانسته كه براى فرزندان خـاقان لقب شده است، مانند «اُكاتِكت»، يعنى بزرگان از رعيت، و خُردان از فرزندان ملوك.[٦٣]
ميرزا مهدى استرآبادى، در دوره افشاريه، تكين[٦٤] را به زبان تركى به معناى نيكو صورت دانسته و مى نويسد:
در اوغوز نامه به تقريب ذكر بغراخان مذكور است كه بغراخان سه پسر داشته كه نام آن ها ايل تكين و قوزى تكين و سبكتكين بوده است.[٦٥]
نويسنده برهان قاطع نيز مى نويسد:
تگين پادشاهى بوده است و به معناى زيرين هم هست و تخم استخوان انگور را نيز گويند.[٦٦]
غياث الدين رامپورى، تگين (تكين) را نام پادشاه خراسان، پدر سلطان محمود (پدر محمود سبكتگين) عنوان كرده و مى نويسد:
در لطائف، تگين را به معناى پهلوان دانسته و در پاورقى تكين هم آن را نام عمومى تركان كه در تركيب اسماء به فتح اول مى آيد، عنوان كرده است.[٦٧]
دهخدا هم تگين را واژه اى تركى و به معناى خوش تركيب و زيباشكل دانسته و گفته است از القاب امراى ترك، همچون البتكين و سبكتكين، بوده است. هم چنين وى آتش، حوض و خرد را از معانى آن ذكر كرده است.[٦٨]
در قسمت شمال و جنوب افغانستان مسكوكاتى يافته اند كه بدان ها نام هاى «بيكى» يا «نپكى ملكا» و «تكين شاهى» داده اند. معمولا مسكوكات تكين شاهى، به قرن هفتم ميلادى و پس از آن تعلق مى گيرد. شاهى تكين يا تكين شاهى، امراى محلى قندوز بودند و نفوذ آن ها در تخارستان محدود بود و گمان غالب مى رود كه امراى محلى كوشانو هپتال بوده و بقاياى ايشان تا فتح تخارستان به دست سپاهيان عرب در اين خطه حكمروايى داشتند و مركز امارتشان، شهر قندوز بود. نام تكين شاه در كتيبه كوشانى كه در جغتو (شمال غرب غزنه) به دست آمده و هم چنين در يكى از نوشته هاى كوشانى توچى و زيردستان (بر شاهراه قديم غزنه به هندوستان واقع بود) ديده شده است. اما اين كه چگونه ميان اين كوشانيان آريايى، كلمات تركى متدوال بوده است، بايد گفت كه چون كوشانيان و هپتاليان از ماوراء آمو به اين سرزمين آمده بودند، بنابراين، كلمات تركى را با خود آورده و در افغانستان رايج ساخته بودند، چنان كه در زبان فارسى درى، كلمات تركى، بسيار مستعمل است.[٦٩]
در دوره قراخانيان، شاهزادگانى بودند كه «تگين» و «ايليگ» ناميده شده و اين عناوين از رتبه هاى سلطنتى بود.[٧٠] در تاريخ بيهقى نام محل تكين آباد كه در محل قندهار امروزه و بر خرابه هاى شهر كهنه قندهار در غرب شهر كنونى قرار داشت، ٢٣ بار آمده است.[٧١] اسامى بكتكين، حاجب اميرنصر و بكتگين، حاجب مسعود و بكتگين، كوتوال (دژدار) تروز و بكتگين مرغابى در ذكر (پايان كار سميجوريان) نيز از اسامى كوشان و هپتالى است. در اين اثر، واژه هايى همچون آيتگين، آلپتگين، آلتون تكين، ارتگين، اسفتكين، بايتگين، بُغاتگين، بُغراتگين، بكتگين، قراتگين، قُتلغ تگين و بلكاتگين آمده است كه به ترتيب به معناى قهرمان ماه، قهرمان قهرمانان، قهرمان طلايى، مرد قهرمان، قهرمان خشمگين، قهرمان ثروت مند، قهرمان مانند شتر نر، قهرمان بزرگ، پهلوان و قهرمان سياه، قهرمان مسعود و قهرمان حكيم مى باشند.[٧٢]
پس مى توان گفت در آثار برخى مورخان و جغرافى دانان مسلمان همچون ابن فضلان، در گزارش خود از سرزمين تركان،[٧٣] ابن مأكولا (م ٤٧٥ق) و ذهبى در بحث از مصر،[٧٤] قلقشندى،[٧٥] مسعودى و احمد نويرى[٧٦] واژه تگين حتى گاهى با پسوند «التركى» كه مى تواند تركى بودن واژه «تكين» را قوت بخشد، به معناى بنده، غلام، مولا و خادم آمده است.
بعضى از صاحبان اين عنوان در دوره هاى مختلف تاريخ اسلام، بهويژه پس از ورود تركان به جهان اسلام، با ذكاوت ها و توانايى هاى خاص خود كه رشيدالدين فضل الله درباره تعدادى از آنان اشاره هايى دارد، توانستند در فرصت هاى مناسب زمانى، با دست يافتن به مناصب سياسى و نظامى در نواحى مختلف قلمرو اسلامى، از جايگاه سياسى و نظامى و اجتماعى بالاترى برخوردار باشند.[٧٧] چنان كه گذشت برخى از چهره هاى معروف سياسى و نظامى در دوره خوارزمشاهيان و سلجوقيان در اواخر قرن سوم هجرى كه در مصر حكمرانى مى كردند عنوان تكين (بدون هيچ پيشوند و پسوندى) داشتند، اما براى جلوگيرى از اشتباه در اسامى و حوداث مربوط به دوره هاى حكمرانى آنان، به اين حكّام پسوند اول، دوم سوم و چهارم داده شده و آنان را «تكين الاولى»، «تكين الثانيه»، «تكين الثالثه» و «تكين الرابعه» ناميده اند.[٧٨] هم چنين تقريباً در همين عصر در موصل و جزيره، تكين با پسوند «التركى» در مورد امراى نظامى به كار مى رفته است، چنان كه اميرى كه حدود سال ٣٣٥ ق با ناصرالدوله بن حمدان جنگيد، «تگين التركى» نام داشت. [٧٩]
در اشعار شعراى عرب و پارسى گو هم واژه هاى «تكين» يا «تگين» به وفور به چشم مى خورد.[٨٠] در ذيل به نمونه هايى از آن ها اشاره مى شود:
معد جوعت ثلاثين يوماً *** بسلاح شاك من الاسنان
من مرند و من تكين و طرخا *** ن و كسرى و خرد و طعان[٨١]
نشود غره خردمند بدان، كز پس من *** چون پس مير نيايد نه تكين و نه بشير
هر چند مهار خلق گرفتند *** امروز تكين و ايلك و بيغور[٨٢]
خوش نخسبند همه از فزعش زان سوى آب *** نه قدر خان، نه طغانخان، نه ختاخان، نه تكين
گاهى به دريا در شوى، گاهى به جيحون بگذرى *** گه راى بگريزد زتو گه رام و گه خان گه تكين [٨٣]
آتش اندر جاه زن گو باد در دست تكين *** آب رخ برخاك نه گو خاك بر فرق طغان
تيغ تو تسكين ظلم نزد تكين آبخور *** تيرتو طغراى فتح پيش طغان مغتنم [٨٤]
آن كه قدر در اداى خدمتش افكند *** موى كشان دوده نيال و تكين را [٨٥]
خدمت درگاه تو مقصد آراى راى *** صورت القاب تو نقش نگين تگين [٨٦]
نتيجه
عنوان هاى تركى ِ بيگِ ترخان و تگين گرچه در تاريخ سياسى ـ اجتماعى اسلام صورت ها و مفاهيم مختلفى را پذيرفته، لكن اين عناوين، هم چنان در تاريخ تشكيلات سياسى ـ اجتماعى اسلام از جايگاه خاصى برخوردار بوده است. از ميان اين عناوين و اصطلاحات، بيك، به شكل هاى بگ، بك، بى و باى، در زبان تركى و در معانى مختلفى، از جمله شوهر، مهتر، ثروت مند، بزرگ و عالى مقام، امير و فرمانروا، سلطان و حاكم به كار رفته و در مجموع، لقب يا عنوان كلىِ نجبا و بزرگان ترك در اغلب سرزمين هاى اسلامى و نيز ايران بعد از اسلام و هم چنين از قرن پنجم هجرى به بعد در آخر بعضى از اعلام، همچون طغرل بك، خواجه بك، كاربرد داشته است.
اين عنوان، در دوره هاى سلجوقى، عصر حاكميت تركمانان بر آذربايجان و دوره صفويه و قاجاريه، در ايران رواج بيشترى يافت و با ايجاد منصب اتابكى، يك دوره اى خاص، به نام دوره اتابكان، در تاريخ به ثبت رسيده است كه از جمله اين دولت ها، اتابكان دمشق، موصل، جزيره، كرمان، لرستان و... را مى توان نام برد. اين واژه، در ميان پادشاهان مماليك هم به صورت باى، و در ماوراءالنهر براى واليان، و در هند و پاكستان به صورت بيگم، براى شاهزاده خانم ها اطلاق شده است. در دوره امپراطورى عثمانى هم واژه بك، براى حكمرانان ايالت، به كار مى رفته و در قرون چهاردهم و هفدهم در بخش هاى كاشغر و ختن از چين، رهبران محلى مسلمانان را بيگ مى گفته اند. هم چنين در دوره صفويه و زنديه، بيگ و بيگلربيگى از كاربرد لازم برخوردار بوده است.
ترخان، طرخان، ترقات و تركات هم از عنوان هاى عالى رتبه قديمى در آسياى ميانه است كه ظاهراً از ترغن سغدى يا ترخن پارسىِ ميانه، وارد زبان عربى شده است. اين واژه كه خطاب و لقب خاقانى و سلطنتى است، به معناى امير و گاهى به معناى مِلك معاف شده از ماليات و نيز فردى كه امتيازات خاص سياسى ـ اجتماعى و لشكرى داشته، به صورت ترقان تركى و تركات مغولى در بخش هايى از امپراطورى تأسيس شده از سوى تركان كه از جئو ـ جان به ارث برده بودند، به كار رفته است. طرخان، لقب ملك سمرقند و اسم ملك خوارزم و لقب ابونصر فارابى و نيز در اسامى چهره هاى برجسته علمى و اشعار شعراى نامى به كار رفته است. هم چنين تگين كه ابتدا معناى بنده داشته، بعدها به فرزندان افراسياب اطلاق شده است. اين واژه تركى، به معناى نيكو صورت و خوش تركيب و پهلوان نيز به كار رفته است. بر اساس مسكوكات مكشوفه در حدود قرن هفتم ميلادى، تكين در اسامى امراى قندوز به چشم مى خورد. در دوره ايلك خانان، تكين از رتبه هاى سلطنتى بوده است. نيز اين واژه، در دوره سلجوقيان در اسامى حكمرانان، و هم چنين در ميان خوارزمشاهيان و در قرن سوم هجرى نزد حكّام مصر و تنها به صورت تكين رواج داشته است. واژه تكين هم نزد شعرا كاربرد بسيارى داشته است.
كتابنامه
١. آقسرايى، محمد بن محمد، تاريخ سلاجقه، اساطير، ١٣٦٢ .
٢. ابن بطوطه، محمد بن عبدالله، رحلة ابن بطوطه، المكتبة المصريه، بيروت، ١٤٢٥ق.
٣. ابن خرداذبه، عبيدالله بن عبدالله، المسالك و الممالك، دارصادر، بيروت، ]بى تا[.
٤. ابن خلف تبريزى (برهان)، برهان قاطع، تهران، امير كبير، ]بى تا[.
٥. ابن خلكان، شمس الدين احمد، وفيات الأعيان و أنباء أبناء الزمان، بيروت، دار الثقافه، ١٩٦٨م.
٦. ابن اصيبعه، احمد بن القاسم، عيون الأنباء فى طبقات الأطباء، بيروت، مكتبة الحياة، ]بى تا[.
٧. ابن عربشاه، احمد، فاكهة الخلفا و مفاكهة الظرفاء، التراثيه، www.alwarag.com.
٨. ابن فضلان، احمد، رحلة ابن فضلان، الشركة العالميه، ١٤١٤ق.
٩. ابن كثير، عمادالدين اسماعيل بن عمر، البدايه و النهايه، بيروت، مكتبة المعارف، ]بى تا[.
١٠. ابن مأكولا، على بن هبه الله، الاكمال، بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤١١ق.
١١. ابن نديم، محمد بن ابى يعقوب اسحاق، الفهرست، بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤٢٢ق.
١٢. ادريسى، محمد، نزهة المشتاق فى اختراق الافاق، بيروت، عالم الكتب، ١٩٨٩ق.
١٣. ذهبى، محمد بن احمد، سير اعلام النبلاء، بيروت، الرساله، ١٤١٣ق.
١٤. استرآبادى، ميرزا مهدى، سنگلاخ، نشر مركز، ١٣٦٨.
١٥. اعتماد السلطنه، مرآة البلدان، دانشگاه تهران، ١٣٦٧.
١٦. اقبال آشتيانى، عباس، تاريخ مغول، تهران، امير كبير، ١٣٧٩.
١٧. اولغون، ابراهيم و جمشيد درخشان، فرهنگ تركى استانبولى به فارسى، انزلى، ١٣٦٢.
١٨. بديعى، نادره، فرهنگ واژه هاى فارسى در زبان اويغورى چين، نشر بلخ، ١٣٧٧.
١٩. بيات، سيد حيدر، «خلج در ديوان لغات الترك»، http://٦٤.٢٣٣.١.١.٤.
٢٠. بيرونى، ابوريحان محمد بن احمد، آثار الباقيه عن القرون الخاليه، بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤٢٠ ق.
٢١. بيهقى، ابوالفضل، تاريخ بيهقى، به اهتمام فياض، ايرانمهر، تهران، ١٣٥٠.
٢٢. ثعالبى، عبدالملك ابن محمد، يتيمة الدهر، المكتبة التراثيه، .www.alwarag.com
٢٣. جوينى، محمد، تاريخ جهانگشاى جوينى، تصحيح محمد قزوينى، دنياى كتاب، ١٣٨٢.
٢٤. چلبى (حاجى خليفه)، مصطفى بن عبدالله، تقويم التواريخ، تصحيح ميرهاشم محدث، احياء كتاب، ١٣٧٦.
٢٥. حسن، ابراهيم حسن، تاريخ سياسى اسلام، ترجمه عبدالحسين بينش، آرايه، ١٣٧٤.
٢٦. حسينى كازرونى، سيد احمد، پژوهشى در اعلام تاريخى و جغرافيايى تاريخ بيهقى، موسسه آيات، ١٣٧٤.
٢٧. حموى، ياقوت بن عبدالله، معجم البلدان، بيروت، دار صادر، ]بى تا[.
٢٨. دايرة المعارف آذربايجان شوروى ، باكو، ١٩٨٢م.
٢٩. دهخدا، على اكبر، لغتنامه، دانشگاه تهران، (CD).
٣٠. رامپورى، غياث الدين، غياث اللغات، كانون معرفت، ]بى تا[.
٣١. شبارو، عصام محمد، دولت مماليك و نقش سياسى و تمدنى آنان در تاريخ اسلام، ترجمه شهلا بختيارى، قم، پژوهشكده حوزه و دانشگاه، ١٣٨٠.
٣٢. شيرازى، عبدى بيگ، تكملة الأخبار، تهران، نشر نى، ١٣٦٩.
٣٣. فضل الله، رشيد الدين، جامع التواريخ، دنياى كتاب، ١٣٦٤.
٣٤. قزوينى، زكريا، عجايب المخلوقات و غرايب الموجودات، تهران، سبوحى، ١٣٤٠.
٣٥. قلقشندى، شهاب الدين، صبح الاعشى، المكتبة التراثيه، .www.alwarag.com
٣٦. كاشغرى، محمود، ديوان لغات الترك، استانبول، مطبعه عامره، ١٣٣٣ق.
٣٧. لاپيدوس، ايرام، تاريخ جوامع اسلامى، ترجمه على بختيارى زاده، تهران، اطلاعات، ١٣٨١.
٣٨. مسعودى، على بن حسين، مروج الذهب، قم، دارالهجره، ١٣٦٣.
٣٩. مصاحب، غلامحسين، دايرة المعارف فارسى، تهران، اميركبير، ١٣٨٠.
٤٠. نامى اصفهانى (موسوى)، ميرزا محمد صادق، تاريخ گيتى گشا، اقبال، ١٣٦٨.
٤١. نويرى، شهاب الدين احمد، نهاية الارب فى فنون الادب، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، تهران، امير كبير، ١٣٦٤.
٤٢. دهخدا، على اكبر، لغت نامه، دانشگاه تهران.
١. Divan-i Lugat-i it - turk Dizini. Mehran ١.Persian blog.com.
٢. Encyclopaedia of Islam, Leiden (CD).
٣. "Sovereigty" www.ozturkler.org.٢-٨/٠٣/٢٠٠٥.
[١]. دانشجوى دكترى تاريخ و تمدن ملل اسلامى.
[٢]. beyg.
[٣]. bag.
[٤]. bek.
[٥]. bey.
[٦]. bay.
[٧]. غلامحسين مصاحب، دايرة المعارف فارسى، ج ١، ص ٤٣٦، نادره بديعى، فرهنگ واژه هاى فارسى در زبان اويغورى چين، ص ٧٦ و نيز ر.ك: به واژه «beg» در:
Divan_i Lugat _ it _ Turk Dizini. [http://mehran١. persian blog.com]
[٨]. محمود كاشغرى، ديوان لغات الترك، ج ١، ص ٢٩٩.
[٩]. boyig.
[١٠]. ميرزا مهدى استرآبادى، سنگلاخ، ص ٩٦.
[١١]. غياث الدين رامپورى، غياث اللغات، ج ١، ص ١٦٥.
[١٢]. نادره بديعى، همان، ص ٧٦.
[١٣]. واژه begوDivan_i... Dizini
[١٤]. مصاحب، همان، ج ١، ص ٤٣٦.
[١٥]. محمود بن محمد آقسرايى، تاريخ سلاجقه، ص ٤ و ٤١.
[١٦]. مصاحب، همان، ج ١، ص ٤٣٦.
[١٧]. محمد بن عبدالله ابن بطوطه، روحلة ابن بطوطه، ج ٢، ص ٢٠٥.
[١٨]. حسن ابراهيم حسن، تاريخ سياسى اسلام، ج ٤، ص ٧٦.
[١٩]. اعتماد السلطنه، مرآة البلدان، ج ١، ص ٨٥٩.
[٢٠]. حسن ابراهيم حسن، همان، ص ٧٥.
[٢١]. همان، ص ٧٦.
[٢٢]. عصام محمد شبارو، دولت مماليك و نقش سياسى و تمدنى آنان در تاريخ اسلام، ترجمه شهلا بختيارى، ص ١٧٨ و ١٨٠.
[٢٣]. مصطفى بن عبدالله چلبى (حاجى خليفه)، تقويم التواريخ، ص ١٤٤.
[٢٤]. bagom.
[٢٥]. beygom.
[٢٦]. مصاحب، همان، ج ١، ص ٤٣٧ و ٤٨١.
[٢٧]. حاجى خليفه، همان، ص ٩، ٢٧ و ٣٩.
[٢٨]. ايرام لاپيدوس، تاريخ جوامع اسلامى، ترجمه على بختيارى زاده، ص ٦١٥.
[٢٩]. beyglar beygi.
[٣٠]. مصاحب، همان، ج ١، ص ٤٩٢ و رامپورى، همان، ج ١، ص ١٦٥.
[٣١]. ميرزا محمدصادق موسوى نامى اصفهانى، تاريخ گيتى گشا، ص ٧٢.
[٣٢]. beylar bey.
[٣٣]. مصاحب، همان، ج ١، ص ٤٩٢; ابراهيم اولغون و جمشيد درخشان، فرهنگ تركى استانبولى به فارسى، ص ١٣٣ و اعتماد السلطنه، همان، ج ١، ص ٨٥٩، آذربايجان شوروى (سابق)، واژه اردبيل.
[٣٤]. beygaj.
[٣٥]. beyga.
[٣٦]. beykim.
[٣٧]. bibi.
[٣٨]. ميرزا مهدى استرآبادى، همان، ص ٩٦-٩٨ و رامپورى، همان، ج ١، ص ١٦٥.
[٣٩]. عباس اقبال آشتيانى، تاريخ مغول، ص ٣٣.
[٤٠]. د. اسلام (انگليسى)، مدخل "TARKHAN".
[٤١]. د. آذربايجان شوروى، ج ٤، ص ٢٥٩.
[٤٢]. عبيدالله بن عبدالله ابن خرداذبه، المسالك و الممالك، ص ٤٠ و ١٦٣.
[٤٣]. محمود كاشغرى، همان، ج ١، ص ٣٦٤ و ٣٦٨.
[٤٤]. ابوريحان محمد بن احمد بيرونى، آثار الباقيه عن القرون الخاليه، ص ١٤.
[٤٥]. شهاب الدين ابى عبداللّه ياقوت بن عبداللّه حموى، معجم البلدان، ج ١، ص ٤٨.
[٤٦]. احمد بن عربشاه، فاكهة الخلفا و مفاكهة الظرفاء، ص ١٢٠[www.alwarag.com].
[٤٧]. محمد جوينى، تاريخ جهانگشاى جوينى، ج ١، ص ٢٧ ـ ٢٨.
[٤٨]. ميرزا مهدى استرآبادى، سنگلاخ، ص ١٠٢.
[٤٩]. همان و زكرياى قزوينى، عجايب المخلوقات و غرايب الموجودات، ص ٢٦٤.
[٥٠]. ابن خلف تبريزى، برهان قاطع، ص ٣٠٢ و ٧٦٤.
[٥١]. غياث الدين محمد بن جلال الدين رامپورى، همان، ج ١، ص ٢٣٣.
[٥٢]. على اكبر دهخدا، لغتنامه، مدخل «ترخان» و سيد حيدر بيات، خلج در ديوان لغات الترك، [http://٦٤.٢٣٣.١.١.٤].
[٥٣]. دهخدا، همان.
[٥٤]. سيد احمد حسينى كازرونى، پژوهشى در اعلام تاريخى و جغرافيايى تاريخ بيهقى، ص ٦٦٣ و عبدى بيگ شيرازى، تكملة الاخبار، ص١٢٣ و ١١٩.
[٥٥]. موفق الدين احمد بن القاسم بن خليفه ابن اصيبعه، عيون الانباء فى طبقات الاطباء، ج ١، ص ٦٠٣.
[٥٦]. ياقوت حموى، همان، ج ٥، ص ٣٠٨ و شمس الدين احمد ابن خلكان، وفيات الاعيان و أنباء أبناء الزمان، ج ٥٠، ص ١٥٣.
[٥٧]. ياقوت حموى، همان، ج ٣، ص ١٤٤.
[٥٨]. ابن نديم، الفهرست، ص ٢٥١ و ٤٧٤.
[٥٩]. عبدى بيگ شيرازى، همان، ص ١١٩ و ١٢٣.
[٦٠]. سبحان اطعمه، به نقل از: دهخدا، همان، واژه ترخان.
[٦١]. سعدى، به نقل از: دهخدا، همان، واژه ترخان.
[٦٢]. محمود كاشغرى، ديوان لغات الترك، ج ١، ص ٢٩٧ و ٣٤٧.
[٦٣]. همان.
[٦٤]. Takin.
[٦٥]. ميرزا مهدى استرآبادى، سنگلاخ، ص ١٠٥.
[٦٦]. ابن خلف تبريزى، برهان قاطع، ص ٣١٤.
[٦٧]. غياث الدين رامپورى، غياث اللغات، ج ١، ص ٢٥٢.
[٦٨]. على اكبر دهخدا، لغتنامه، واژه تگين.
[٦٩]. سيد احمد حسينى كازرونى، پژوهشى در اعلام تاريخى و جغرافيايى تاريخ بيهقى، ص ٦٤٩ ـ ٦٥٠.
[٧٠]. "sovereigty"; [www.ozturkler.org/dat. ٢٨.٠٣.٢٠٠٥.]
[٧١]. ابوالفضل بيهقى، تاريخ بيهقى، ص ١٠ ـ ١١ و ٤٩ ـ ٥٠ و سيد احمد حسينى كازرونى، همان، ص ٦٥٣ـ ٦٥٥ و ادريسى (٤٩٣-٥٦٠ ق)، نزهة المشتاق فى اختراق الآفاق، ج ١، ص ٤٥٩ و ٤٦٨.
[٧٢]. سيد احمد حسينى كازرونى، همان، ص ٦٥٣ - ٦٥٥.
[٧٣]. احمد ابن فضلان، رحلة ابن فضلان، ص ٧٠.
[٧٤]. على بن هبة اللّه ابن مأكولا، الاكمال، ج ١، ص ٥١١، محمد بن احمد ذهبى، سير اعلام النبلاء، ج ١٥، ص ٩٥.
[٧٥]. شهاب الدين قلقشندى، صبح الاعشى، ص ١٠٩٩.
[٧٦]. على بن حسين مسعودى، مروج الذهب، ص ٧٠٥، شهاب الدين احمد نويرى، نهاية الارب فى فنون الادب، ص ٢٧٨٤.
[٧٧]. رشيد الدين فضل الله، جامع التواريخ، ج ٢، ص ٥، ١٠٥ و ٢٠٠.
[٧٨]. عمادالدين اسماعيل بن عمر ابن كثير، البداية و النهايه، ج ١١، ص ٢١٦ و ج ١٢، ص ١٣٦.
[٧٩]. ابن كثير، همان.
[٨٠]. عبدالملك بن محمد ثعالبى، يتيمة الدهر، ص ١١٤ و ر.ك: دهخدا، مدخل تكين.
[٨١].ثعالبى، به نقل از: دهخدا، همان.
[٨٢]. ناصر خسرو، همان.
[٨٣]. فرخى، همان.
[٨٤]. خاقانى، همان.
[٨٥]. انورى، همان.
[٨٦]. سلمان ساوجى، همان .