تاریخ اسلام در آینه پژوهش - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٧ - مواضع سعد بن ابى وقاص در برابر اميرمؤمنان(عليه السلام)(٢) / محمدمحسن طبسى
مواضع سعد بن ابى وقاص در برابر امير مؤمنان(عليه السلام)
(٢)
محمدمحسن طبسى
اشاره
در بخش نخست اين پژوهش، با اشاره به سابقه سعد در پذيرش اسلام و نيز نقش نظامى او در دوران فتوحات در جبهه هايى مانند قادسيه و نهاوند و هم چنين عضويت او در شوراى شش نفرى، به موضع گيرى هاى او در برابر اميرمؤمنان در عصر سه خليفه، پرداختيم و با تكيه بر شيفتگى او نسبت به «ثروت» و «قدرت» انگيزه هاى او را تحليل و بررسى كرديم.
اينك در اين بخش، موضع گيرى هاى او را در برابر اميرمؤمنان(عليه السلام) در زمان خلافت آن حضرت، بهويژه در جنگ هاى سه گانه، بررسى و گزارش هاى مورخان را در اين باب نقد مى كنيم.
مواضع سعد بن ابى وقاص در برابر اميرمؤمنان(عليه السلام)
در خلافت امام على(عليه السلام)
پس از قتل عثمان مردم مستقيماً به سراغ امام على(عليه السلام) آمدند، ولى ايشان قبول نكرد تا اين كه با اصرار و پافشارى مردم، امام خلافت را پذيرفت و اين يك پارچه بودن خروش مردم به سمت امام، فرصت و مجالى براى ديگر صحابه، از جمله سعد و طلحه و ... باقى نگذاشت كه خود را به عنوان نامزد خلافت معرفى كنند. با اين حال، سيف بن عمر روايتى نقل مى كند كه طبق آن، مردم به سعد روى آورده و از وى درخواست قبول خلافت كردند: «پس از كشته شدن عثمان، پنج روز «غافقى بن حرب» امير مدينه بود، در حالى كه مردم در جستوجوى كسى بودند كه خلافت را بپذيرد و نمى يافتند. مردم نزد على رفتند ولى او از آن ها پنهان مى شد و به بعضى باغ هاى مدينه مى رفت ... بعد از آن، كسى را نزد سعد فرستادند و گفتند تو از اهل شورا بودى، درباره تو هم سخن شده ايم، بيا تا با تو بيعت كنيم. سعد نيز در پاسخ گفت: من و ابن عمر از خلافت بدوريم و به هيچ وجه حاجت بدان نداريم».[١]
اين روايت از نظر دلالت و سند، مخدوش است.
نقد دلالت: ابن روايت از لحاظ متن و محتوا غير قابل قبول است، زيرا طبق آن چه گفته شد، سعد انديشه خلافت را در ذهن خود مى پروراند و در اندك موقعيتى انديشه خود را به مرحله اجرا مى گذاشت، مانند بيعت بنى زهره (قبيله سعد) با وى بعد از وفات پيامبر،[٢] هم چنين در اواخر عمر ابوبكر به همراه بعضى از صحابه قصد به دست گيرى خلافت را داشت.[٣] علاوه بر اين دو گواه، خود سعد نيز به اين مهم تصريح مى كند. او مى گويد: «گمان نمى كنم اين (على) بيشتر از من مستحق خلافت باشد چرا كه من نيز جنگ جو مى باشم».[٤]
طبق شواهد ياد شده، نمى توان پذيرفت كه سعد گفته باشد كه «به هيچ وجه به خلافت نياز نداريم» چرا كه اين جمله با روح و تاريخ زندگى سعد تناقض دارد.
نقد سند: اين روايت را فقط سف ين عمر نقل كرده كه نزد علما ضعيف و به عنوان دروغ پرداز مطرح مى باشد. يحيى بن معين وى را تضعيف مى كند و درباره وى مى گويد: «يك فلس بهتر از سيف است»[٥] كه كنايه از بى ارزش بودن احاديث سيف است. ذهبى مى گويد: «سيف بن عمر از اشحاص مجهول، حديث نقل مى كند».[٦] باز ذهبى و ابن حجر عسقلانى مى گويند: «حديث سيف، ضعيف است بالاخص در تاريخ».[٧] هم چنين شخصيت هاى بزرگ از از اهل سنت، سيف و احاديث وى را ضعيف دانسته و بدان عمل نمى كنند، از جمله ابو داود،[٨] ابو حاتم رازى،[٩] ابن حبان،[١٠] ابن عدى،[١١] عقيلى[١٢] و ابن حجر عسقلانى[١٣] و ... .
همان گونه كه بيان شد، سيف و احاديثى كه نقل مى كند، ضعيف است و عمل نكردن علما به احاديث وى گواه بر اين مدعاست، چرا كه سيف يكى از افسانه سرايان و دروغ پردازان در عرصه حديث و تاريخ است،[١٤] لذا به احاديث وى عمل نمى شود.[١٥] پس روايت سيف به افسانه بيشتر شبيه است تا واقعيت!
اما اين كه چرا مردم به طرف سعد نيامدند، در جايى به اين مطلب تصريح نشده است، ولى آن چه از تاريخ زندگى سعد به دست مى آيد اين است كه مردم در آن زمان از حكومت عثمان ناراضى بودند و شورش مصريان و كوفيان ناراحتى و نارضايتى مردم مدينه را نيز تحت الشعاع قرار داده و آن را بالفعل كرده و باعث شد همگى عليه عثمان شورش كنند. در اين ميان، دفاع از عثمان همچون سد متزلزلى در مقابل دريايى خروشان بود، به گونه اى كه هر فردى از او دفاع مى كرد به سرنوشت عثمان دچار مى شد. سعد نيز از كسانى بود كه از عثمان دفاع مى كرد چنان كه در تاريخ نام وى به عنوان يكى از متعصّبين عثمان ثبت شده است ـ [١٦] بنابراين، با اين وضعيت، ديگر جايى براى روى آوردن مردم به وى نبود. علاوه براين، عدم لياقت سعد براى ولايت كوفه و نارضايتى مردم از وى در اداره كردن آن جا و سوء مديريتش نيز كه منجر به بركناره جنجالى وى از كوفه شد،[١٧] مى تواند دليلى بر عدم روى آوردن مردم به سوى او باشد.
مواضع سعد نسبت به امام
١ـ بيعت نكردن با امام
اكثر قريب به اتفاق مورخان و محدثان شيعه و سنى اين مطلب را گزارش كرده اند كه بعد از بيعت طلحه و زبير با امام، سعد را آوردند و گفتند: «با على بيعت كن»، او گفت: «بيعت نمى كنم تا اين كه همه مردم بيعت كنند.»[١٨] و اين چنين از بيعت با امام سرپيچى كرد، چنان كه مسعودى مى نويسد: «سعد، اسامة بن زيد، عبدالله بن عمر و محمد بن مسلمه، از جمله كسانى هستند كه از بيعت با على خوددارى كرده و از «قُعّادِ عن البيعه» مى باشند و على بن ابى طالب از آنان اعراض كرده است».[١٩]
اما اين كه آيا سعد بعداً با امام بيعت كرد يا اين كه تا آخر به تخلف خود ادامه داد، سؤالى است كه پاسخ آن در بحث «تأخير سعد در بيعت» بررسى خواهد شد.
البته بعضى مؤلفان شرح حال و تراجم، منكر اصل قضيه هستند و مى گويند كه در همان لحظه، سعد را آوردند و بدون هيچ تأمل و درنگى با امام بيعت كرد. برخى ديگر نيز در گزارش خود درباره كسانى كه از بيعت با امام خوددارى كردند، نام سعد را حذف كرده و برخى هم اصل واقعه را نقل و قبول كرده، ولى آن را توجيه مى كنند. اينك گزارش آن ها را نقل و بررسى مى كنيم.
گزارش ابن عبدربّه
ابن عبدربّه روايتى نقل مى كند كه در آن چنين آمده است: «على بعد از كشته شدن عثمان، سراغ طلحه و زبير و سعد را گرفت، بعد از آن كه آن ها آمدند نخستين شخصى كه با وى بيعت كرد طلحه بود و بعد سعد با على بيعت كرد».[٢٠]
ظاهر روايت اين است كه سعد بدون درنگ و تأمل، بعد از طلحه و زبير با امام بيعت كرده است اما محتواى اين روايت مقبول نيست و شاذ است و در مقابل گزارش و نقل مشهور نمى توان به آن استناد كرد.
از نظر سند نيز ضعيف است، زيرا سلسله سند روايت از اين قرار است: «يعقوب بن عبد بن شهاب زهرى» و محمد بن عيسى دمشقى و يعقوب بن عبدالرحمن هر دو ضعيف مى باشند. ابو حاتم رازى درباره محمد بن عيسى مى گويد: «حديث وى نقل مى شود، ولى بدان عمل نمى شود».[٢١] ابن حبّان در مورد علت ضعف او مى گويد: «محمد بن عيسى دمشقى، مدلّس مى باشد».[٢٢]
جالب اين است كه ابن حبّان براى نمونه تدليس محمد بن عيسى، به همين روايت مورد بحث استناد كرده و مى گويد كه وى اصلا به طور مستقيم از ابن ابى ذئب روايت نقل نكرده است. در واقع محمد بن عيسى، اين روايت را با واسطه اسماعيل بن يحيى بن عبيدالله نقل كرده و چون اسماعيل ضعيف مى باشد او را از سند حديث حذف كرده است».[٢٣]
علماى رجال اهل سنت، سخن ابن حبّان را تأييد كرده و اين روايت را نيز تضعيف شمرده اند، از جمله ابن عدى،[٢٤] عقيلى،[٢٥] ابن حجر عسقلانى،[٢٦] مِزّى،[٢٧] ذهبى،[٢٨] حاكم ابواحمد.[٢٩]هم چنين ابن حجر وى را خاطى در نقل حديث و قَدَرى مذهب معرفى مى كند.[٣٠]
يعقوب بن عبدالرحمن نيز به خاطر نقل حديث از محمد بن عيسى تضعيف شده است، چنان كه خطيب بغدادى مى گويد: «در حديث وى، وَهْم زيادى وجود دارد».[٣١]
توجيه ابن عبدالبر قرطبى، ابن حجر عسقلانى و ذهبى
اين عده و همفكران ايشان كه شرح حال و تراجم نگاشته اند، بدون هيچ اشاره اى به عدم بيعت سعد، براى توجيه آن، از دوران امام با تعبير فتنه ياد كرده و بدين سان كناره گيرى سعد را امرى كاملا روا و صحيح جلوه داده اند[٣٢] كه نقد اين مطلب خواهد آمد.
گزارش دِمْيَرى
وى به دليل مشهور بودن خوددارى عده اى از بيعت، آن از انكار نكرده و اصل مطلب را ذكر مى كند، كه «عده اى از بيعت با على سرباز زده و با او بيعت نكردند» ولى نام سعد را در ميان اين عده ذكر نمى كند. علاوه بر اين، صدر و ذيل كلام را به گونه اى تنظيم مى كند كه به مخاطب چنين القا مى شود كه سعد از متخلفان نبوده است: «هنگام بيعت با على همگى به مسجد آمدند، طلحه و زبير و سعد بن ابى وقاص و ديگر بزرگان نيز حضور يافتند. نخستين شخصى كه با او بيعت كرد، طلحه و زبير بود، سپس مردم و مهاجران و انصار به ترتيب با ايشان بيعت كردند و فقط «عده اى» از بيعت كردن با او خوددارى كردند كه على نيز آن ها را اجبار بر بيعت نكرد...».[٣٣]
گزارش ابن خلدون
ابن خلدون مى گويد: «وقتى عثمان كشته شد مردم در شهرها پراكنده بودند، لذا نتوانستند با على بيعت كنند، اما آن هايى كه با على بودند بعضى از آن ها بيعت كردند، بعضى از آن ها نيز بيعت نكردند تا اين كه همه مردم جمع شوند و با على بيعت كنند، مانند سعد».[٣٤] چنان كه ملاحظه مى شود ابن خلدون نيز اين رخداد را به گونه اى بيان مى كند كه گويا عمل سعد امرى كاملا روا و به جا بوده است.
در نقد سخن ابن خلدون بايد گفت توجيه وى با واقعيات سازگار نيست، چرا كه اساساً مردم تا تعيين خليفه پراكنده نشدند، مخصوصاً شورشيان كه نقش آن ها تعيين كننده بود و هنوز در مدينه حضور داشتند. پس ادعاى پراكندگى مردم بعد از قتل عثمان مقبول نيست. ديگر اين كه پراكنده بودن مردم دليلى بر عدم بيعت سعد نمى باشد، چرا كه اولا: در آن زمان معمول و رسم بوده كه با بيعت حاضرين در مدينه خلافت مشروعيت مى يافت، چنان كه در مورد خلفاى قبلى چنين بود، ثانياً: برفرض صحت كلام ابن خلدون، سعد نبايد در سقيفه با ابوبكر بيعت مى كرد، زيرا هنوز مردم مناطق ديگر و بسيارى از حاضرين در مدينه بيعت نكرده بودند، در حالى كه سعد چنين نكرد و بدون تأمل با ابوبكر بيعت كرد، پس توجيه ابن خلدون، نه تنها براساس مستندات تاريخ، سخن درستى نيست، بلكه با سيره عملى زندگى سعد نيز همخوانى ندارد.
٢ـ تأخير سعد در بيعت با امام
همان گونه كه قبلا بيان شد، سؤالى كه مطرح است اين است كه آيا سعد پس از ترديد و تأمل در بيعت كردن، با امام بيعت كرد يا نه و به تخلف خود ادامه داد؟ در پاسخ به اين سؤال بايد گفت كه با توجه به نقل هاى ياد شده، مسلّم اين است كه سعد در اوايل خلافت حضرت على، با ايشان بيعت نكرد، اما سؤال اين است كه اين تخلف را تا آخر ادامه داد يا اين كه بعدها با امام بيعت نمود؟
از گزارش شيخ مفيد و ابن ابى الحديد استفاده مى شود كه سعد و بعضى ديگر بعدها با امام بيعت كردند. شيخ مفيد مى نويسد: «وقتى كه سعد و عده اى از يارى كردن امام در جنگ جمل خوددارى كردند، امام به آنان چنين فرمود: «الستم على بيعتى; آيا هنوز بر بيعتم استوار هستيد؟» در پاسخ گفتند: بله، بعد امام فرمود: «چه چيزى باعث شده كه مرا يارى نكنيد...» بعد امام در نهايت به آنان چنين فرمود: «ليس كل مفتون مُعاتب، الستم على بيعتى؟» در جواب گفتند: بله. امام به آنان گفت: «انصرفوا فسيغنى الله تعالى عنكم; برويد، خداوند مرا از شما بى نياز خواهد كرد!».[٣٥]
ابن ابى الحديد نيز مى نويسد: وقتى على(عليه السلام) آن ها را به جنگ دعوت كرد، عذر آورده و شركت نكردند. امام به آن ها گفت: آيا بيعت مرا انكار مى كنيد؟ در جواب گفتند: خير، اما نمى جنگيم! امام در پاسخ به آنان گفت: اگر بيعت كرده بوديد مرا همراهى مى كرديد.[٣٦]
در يك جمع بندى مى توان چنين گفت: اولا: سعد بن ابى وقاص و بعضى ديگر از صحابه در بيعت با امام على تأخير كردند، ثانياً: به آن بيعتى كه با تأخير صورت گرفت نيز پاى بند نبودند، چرا كه اگر بيعت آنان واقعى بود بايد امام را در جنگ ها همراهى مى كردند; همان گونه كه ساير خلفا را از جمله در فتوحات و دفاع از خليفه سوم و ... يارى كردند.
در نامه ابوجعفر منصور، خليفه عباسى، در جواب نامه محمد بن عبدالله (كه از بنى الحسن بوده و قصد قيام عليه حكومت بنى عباس را داشت) نيز به عدم بيعت سعد اشاره شده است: «... سعد از بيعت با على خوددارى كرد و در خويش را به روى وى بست اما پس از وى با معاويه بيعت كرد.»[٣٧] طبق اين نامه، سعد از بيعت با على(عليه السلام) تا آخر خوددارى كرده است. البته در اين باره دو احتمال وجود دارد:
١ـ شايد بتوان گفت مراد از بيعت نكردن، بيعت واقعى است; يعنى سعد ظاهراً بيعت كرده، ولى عملا به بيعت خود پاى بند نبوده است، ٢ـ اشاره دارد به بيعت نكردن در روزهايى كه مردم با على بيعت مى كردند. به هر حال، آوازه تخلف سعد صحابى و پاى بند نبودن وى به بيعت، منحصر به همان دوران نبوده، بلكه به ابوجعفر منصور عباسى نيز رسيده است!!
اما اين كه چرا سعد براى بيعت تأخير كرده است شايد بتوان گفت كه چون سعد از يك طرف خود را به عنوان يكى از كانديداهاى خلافت و شريك در آن مى دانست و از طرفى هجوم مردم را به طرف على(عليه السلام) كه از اعضاى شوراى شش نفره بود مشاهده كرد، براى سعد بسيار گران آمد لذا با تأخير و درنگ بيعت كرد. از طرف ديگر مى توان گفت بيعت سريع طلحه و زبير كه از اعضاى شوراى شش نفره بودند سعد را در محذور قرار داد و براى حفظ مقام و موقعيت اجتماعى خود، پس از تأخير و ترديد، بيعت كرد.
٣ـ عدم همكارى سعد با امام در جنگ هاى سه گانه
پس از قتل عثمان، در برابر دو گرايش شيعى(پيروان على(عليه السلام)) و عثمان (طرفداران عثمان)، گرايش سومى نيز وجود داشت كه مربوط به «قاعدين» بود. برخى از نويسندگان اين گروه را با دو اسم و دو گرايش مختلف مى شناسند: يكى گروه «حُلَيْسيّه»; كسانى كه مى گفتند در زمان فتنه، پلاس خانه خود باشيد، آن ها هر دو گروه را گمراه و جهنمى مى دانستند و «قعود» از جنگ را «دين» و «دخول» در آن را فتنه مى ديدند. عبدالله ابن عمر، محمد بن مسلمه و سعد بن ابى وقاص جز اين گروه بودند. گروه دوم از اهل قعود، معتزله بودند كه عقيده داشتند در واقع، يكى از اين دو گروه، برحق، و ديگرى بر باطل است، اما بر آنان روشن نيست كه كدام يك بر حق اند. ابوموسى اشعرى، ابوسعيد خدرى و ابومسعود انصارى در اين دسته بودند.[٣٨]
در كتاب هاى تاريخى درباره سعد و جنگ جمل به صورت مجمل و گذرا بحث شده است، ولى شيخ مفيد در اين باره مى فرمايد: «امام على(عليه السلام) خطاب به سعد، محمد بن مسلمه، اسامة بن زيد و عبدالله بن عمر فرمود: درباره شما چيزهايى شنيدم كه در مورد شما ناپسند مى دانم، آيا بر بيعتم استوار هستند؟ همگى گفتند: آرى. امام فرمود: پس به چه دليل مرا در اين نبرد همراهى نمى كنيد؟ سعد در پاسخ چنين گفت: من به اين دليل در اين نبرد شركت نمى كنم كه مى ترسم شخصى را كه مى كشم مؤمن باشد، اگر به من شمشيرى بدهى كه مؤمن را از كافر بازشناسد همراه تو مى جنگم!»
امام در پايان به آنان چنين فرمود: «ليس كُلُّ مَفْتون مُعاتَب الستم على بيعتى؟» همگى جواب دادند: آرى. امام فرمود: «انصر فوا فَسَيُغنى الله تعالى عنكم.»[٣٩] واضح است كه اين سؤال و جواب امام براى آگاهى دادن و بيدار كردن آنان نبوده است، چرا كه آنان از صحابه سابقين بوده و به فضايل امام على(عليه السلام) واقف بودند، بلكه اين سؤال و جواب براى اين است كه امام درون آنان را نسبت به خويش آشكار سازد و به همگان بفهماند كه بيعت واقعى از طرف آان انجام نشده و اگر بيعتى نيز بوده (كه با تأخير انجام شد) بيعت صورى و نمادين بوده است.[٤٠]
دعوت سعد به همكارى توسط معاويه
معاويه پيش از جنگ صفين طى نامه اى، سعد را به همكارى دعوت كرد و به وى چنين نوشت: «شايسته ترين مردم براى كمك به عثمان شوراى قريش بود، آنان او را برگزيدند و بر ديگران مقدم داشتند، طلحه و زبير به كمك او شتافتند و آنان همكاران تو در شورا و همانند تو در اسلام بودند، ام المؤمنين(عايشه) نيز به كمك او شتافت، شايسته تو نيست كه آن چه را آنان پسنديده اند مكروه و ناپسند بشمارى و آن چه را آنان پذيرفته اند ردّ كنى، ما بايد خلافت را به شورا باز گردانيم».
سعد در پاسخ نوشت: «عمر بن خطاب افرادى را وارد شورا كرد كه خلافت براى آنان جايز بود، هيچ فردى از ما برخلافت شايسته نبود مگر اين كه ما بر خلافت او اتفاق كنيم، اگر ما فضيلتى را دارا بوديم على نيز آن را دارا بود ضمن آن كه على داراى فضايل بسيارى است كه در ما نيست، و اگر طلحه و زبير در خانه خود مى نشستند بهتر بود. خدا ام المؤمنين را براى كارى كه انجام داد بيامرزد».[٤١]
برخى محققان براين باورند كه هدف معاويه از اين نامه و ساير نامه ها به شخصيت هاى بى طرف، از جمله عبدالله بن عمر، محمد بن مسلمه و ... جلب نظر آنان بود كه نه در جبهه على بودند و نه در جبهه معاويه. آنان در مدينه و مكه افراد متنفذ و مورد احترام بودند و جلب نظر آنان ملازم با ايجاد كانون مخالفت در دو شهر مكه و مدينه بود كه مركز شورا و ثقل گزينش خليفه اسلامى به شمار مى رفتند.[٤٢]
با اين وصف، آشكار است كه در اين نامه، سعد خلافت را از آن خود مى دانست چرا كه مطرح شدن آن در شورا روزنه اميدى براى خلافت وى بود و اين شورا سبب شده بود كه حتى سعد گمان كند كه براى خلافت اهليت كامل دارد،[٤٣] البته با توجه به اين كه ساير اعضاى شورا غير از امام على(عليه السلام) از صحنه سياست خارج شده بودند.
به هر حال، سعد خلافت را حق خود مى دانست، زيرا در نظر وى حضرت على مشكل داشت و ديگران و بقيه اهل شورا نيز از دنيا رفته بودند و تنها سعد باقى مانده بود، لذا اين گونه با معاويه سخن گفت. پس عدم همكارى سعد با معاويه به دليل وفادارى وى به امام نبوده، بلكه به خاطر رسيدن به قدرت و عدم صلاحيت معاويه براى خلافت بوده است.
در جنگ صفين نيز زمانى كه امام، مردم را براى نبرد با معاويه آماده مى ساخت، سعد بن ابى وقاص و عبدالله بن عمر و محمد بن مسلمه بر امام وارد شدند. امام به آن ها فرمود: «راجع به شما چيزهايى شنيده ام، آن ها را براى شما نمى پسندم». سعد (همان جوابى را كه نسبت به شركت نكردن در جنگ جمل به امام داد در اين جا تكرار كرد و) گفت: «آن چه به گوش تو رسيده درست است، شمشيرى به من بده كه جدا كننده بين مسلمان و كافر باشد، آن وقت من در كنار تو خواهم جنگيد!»[٤٤] و بدين ترتيب هنگامى كه امام، آماده نبرد با معاويه شد، همگى وى را يارى كردند، به جز سعد و ابن عمر و محمدبن مسلمه.[٤٥]
جالب اين است كه هاشم بن عتبه معروف به هاشم مرقال كه يك چشم خود را در فتوحات از دست داده بود و از فداكارترين ياران امام على(عليه السلام) بود كه در صفين به شهادت رسيد، برادرزاده سعد بود و برخلاف مواضع سعد كه در شمار قاعدين بود، با اعتقاد كامل در كنار امام ايستاد تا به شهادت رسيد.[٤٦]
سعد در جنگ نهروان نيز با امام على(عليه السلام) همكارى نكرد. با اين كه خود سعد از پيامبر شنيده بود كه امام على با خوارج نبرد مى كند و شيطان ردهة، يعنى ذوالثديه را مى كشد.[٤٧]
اما در خصوص حكميت، ميان مورخان اختلاف است كه آيا سعد هنگام حكميت حضور داشته است يا خير؟ برخى مى گويند كه وى در آن جا حضور نداشته، زيرا بعد از تخلف از جنگ صفين، به منطقه اى كه به بنى سُلَيم تعلق داشت رفت و به بهانه كناره گيرى، اخبار و حوادث را بهوسيله فرزندش عمر بن سعد، دنبال مى كرد. وقتى ماجراى حكميت ابوموسى و عمرو بن عاص پيش آمد، عمربن سعد نزد پدرش آمد و قضيه را بازگو كرد و به وى گفت: اين بهترين فرصتى است كه مى توانى خليفه شوى، ولى سعد كه از اوضاع خبر داشت موقعيت را مناسب نديد و انديشه خلافت خود را مطرح نكرد.[٤٨]
در نقل ديگر آمده است: وقتى عمربن سعد پدرش را از اوضاع حكميت آگاه ساخت و سعد موقعيت را مناسب نديد، به پسرش گفت: از پيامبر شنيدم كه فرمود: «ان الله يحب العبد التقى الغنى الخفى».[٤٩]
اما برخى ديگر از مورخان براين باورند كه سعد در ماجراى حكميت حضور داشته و گواه براين مدعا را، گفتوگوى سعد با ابوموسى مى دانند، چرا كه پس از حكميت، سعد ابوموسى را سرزنش كرد.[٥٠]
با استفاده از اين دو نقل مى توان به نكته هاى زير اشاره كرد:
١ـ ظاهراً بين اين دو نقل تاريخى منافاتى وجود ندارد، بدين صورت كه نقل اول به حوادث قبل از حكميت اشاره دارد و نقل دوم به حوادث بعد از حكميت. گواه بر اين مطلب اين است كه از سعد و ديگر صحابه براى حضور در حكميت، از سوى معاويه دعوت به عمل آمد، ولى سعد در پاسخ چنين گفت: «من بيش از ديگران مستحق خلافت هستم، لذا در اين امور كه فتنه هستند شركت نمى كنم».[٥١] و بدين سان خود را از جريان حكميت كنار كشيد.
با اين بيان روشن مى شود كه سعد در جلسه حكميت حضور پيدا نكرد، چنان كه بلاذرى مى گويد: «آن چيزى كه از لحاظ تاريخى ثابت است اين است كه سعد در جلسه حضور پيدا نكرد».[٥٢] اما بعد از جلسه، نزد ابوموسى رفته و او را سرزنش مى كند.
٢ـ چنان كه گذشت، سعد انديشه خلافت را در ذهن خويش مى پرورانيد و در كمين شكار فرصتى بود تا انديشه خود را عملى سازد، و به همين منظور پسرش را مأمور ساخته بود تا اخبار حكميت را براى او بياورد. از ظاهر نقل تاريخى به دست مى آيد كه عمر بن سعد نيز از انديشه پدرش آگاه بوده لذا به پدرش مى گويد: «هم اكنون فرصت مناسبى براى در دست گرفتن قدرت مى باشد.» و سعد در پاسخ مى گويد: «اكنون فرصت مناسبى نيست».
٣ـ با توجه به كشف انگيزه اصلى سعد از روانه ساختن عمربن سعد به دومة الجندل و كسب اخبار حكميت، اين نكته به دست مى آيد كه استفاده سعد از حديث پيامبر (ان الله يحب العبد التقى الغنى الخفى) استفاده ابزارى بوده و براى مخفى نگه داشتن انگيزه اصلى (به دست گيرى خلافت) بوده است.
گفتنى است كه شعار سعدبن ابىوقاص براى كناره گيرى از امام على(عليه السلام) در جنگ ها اين بود: بايد به من شمشيرى داده شود تا مؤمن را از كافر جدا كنم، چرا كه من نمى دانم مؤمن را مى كشم يا كافر را. اين جمله، نخستين بار توسط سعد در قضيه شورشيان بر ضد عثمان و گفتوگوى عمار و سعد گفته شد و سعد اين جمله را دليلى براى همكارى نكردن با شورشيان مطرح كرد. و ظاهراً سعد در مقاطع گوناگون از اين جمله استفاده كرده به گونه اى كه شعار سعد براى توجيه كناره گيرى وى از همكارى با امام شد، چنان كه در نقلى آمده است: پسرش عامر نزد سعد آمد و پدرش را به همكارى با امام دعوت كرد كه در پاسخ به عامر گفت: «پسرم، آيا مرا دعوت به فتنه مى كنى؟ آيا مى خواهى سردسته اين فتنه باشم؟ به خدا اين كار را نمى كنم مگر اين كه شمشيرى داشته باشم كه هرگاه خواستم با آن مسلمى را بزنم مرا آگاه كند و اگر خواستم كافرى را بكشم او را بكشم. از پيغمبر شنيدم كه مى گفت: خداوند بنده اى را كه غنى و كناره گير و متقى است دوست دارد.»[٥٣] و در جاى ديگر مى گويد: من وارد اين فتنه نمى شوم تا اين كه به من شمشيرى بدهيد كه چشم و دهان داشته باشد و هنگام جنگيدن و كشتار به من بگويد اين فرد كافر است تا او را بكشم يا اين شخص مؤمن يا مسلم است و او را نكشم».[٥٤]اين جمله ها در نقل هاى مختلف بر زبان سعد جارى شده است.
همان گونه كه گفته شد توجيه سعد بر عدم همكارى با امام اين بود كه شمشيرى به من بدهيد كه مؤمن را از كافر باز شناسد اين جمله سعد كه در مقاطع گوناگونى گفته بود، دستاويزى براى معاويه شده بود و بدين وسيله، سعد را مسخره مى كرد. ابن فوطى شيبانى مى نويسد: «بعد از ماجراى مصالحه، سعد نزد معاويه رفت. معاويه به او گفت: «سلام بر كسى كه حق را نمى شناسد تا از آن پيروى كند و باطل را نيز نمى شناسد تا از آن دورى كند» سعد در پاسخ گفت: تو مى خواستى من با تو عليه على بجنگم، در حالى كه از پيامبر شنيدم كه به دخترشان فرمود: تو از جهت پدر و شوهر از بهترين مردم هستى».[٥٥]
با اين حال، سعد بن ابى وقاص مساعدت هر يك از دو طرف (على و معاويه) را مساعدتى بر فتنه مى انگاشت و پايان آن را آتش مى دانست، ولى در عين حال، موقعيت على را بر معاويه كاملا ترجيح مى داد و در اشعارى كه سرود و فرزندش (عمر بن سعد) نيز آن را شنيد على را ستود و معاويه را نكوهش كرد و گفت:
و لو كُنْتُ يوماً لا مُحالَة وافِداً *** تَبِعُ علياً و الهوى حيث يَجعل
«اين بنا باشد كه روزى به اين امر اقدام كنم از على پيروى مى كنم، آن جا كه او تمايل نشان دهد».
برخى از معاصران در نقد سخن سعد چنين گفته اند: در كور دلى او همين بس كه پيروى از امامى را كه امامت و پيشوايى او در غدير خم بر همگان روشن شد و پس از قتل عثمان كليه مهاجران و انصار با او بيعت كردند، دخول در فتنه مى پندارد.[٥٦]
در اين جا ذكر دو نكته، ضرورى است:
نكته اول: اين كه درباره تأخير بيعت سعد و از طرف ديگر پاى بند نبودن به بيعت و شركت نكردن در جنگ هاى سه گانه امام على بايد گفت كه تفكرى در ميان سعد و اتباع او وجود داشت كه بهانه اى براى همراهى نكردن امام در جنگ ها بود. تفكر التقاطى آنان اين بود كه «ما بيعت برخلافت على كرده ايم نه بيعت بر همراهى در جنگ ها». به ديگر سخن در تفسير معناى بيعت، تفصيل داده و تفكيك كرده بودند. اين تفكر ناشى از تفسير نادرست معناى «بيعت» بوده است. گواه بر اين مطلب اين است كه وقتى امام على آنان را به نبرد دعوت مى كند آنان عذر مى آورند و امام در جواب آن ها مى گويد كه اگر بيعت كرده بوديد بايد مى جنگيديد.[٥٧] از اين گفتوگو و گفتوگوهاى ديگر معلوم مى شود اين تفكر در ميان آنان بوده و از امام با اين جمله ها خط بطلان بر اين تفكر مى كشد.
نكته دوم: اين كه يكى از اهداف مهم اعتزال و كناره گيرى سعد و عدم همراهى وى با امام (با توجه به اين كه وى نيز خواهان منصب خلافت بود و هم چنين يكى از سرداران فتوحات و ... و آشنا با فنون جنگ و رزم آورى و شخصيتى كاملا جا افتاده و مقبول اجتماعى و از صحابه سابقين بود) اين بوده است كه از اين اعتزال و كناره گيرى به عنوان تاكتيك و ترفندى براى در آستانه سقوط قرار دادن حكومت نوپاى امام على استفاده كند، چرا كه به صحنه نيامدن شخصيت هايى مانند سعد كه چهره اى نظامى و جنگ آور[٥٨] و كار آمد بود، مى توانست حكومت امام على را در آستانه سقوط قرار دهد.
از طرف ديگر، جنگ جمل و از آن مهم تر جنگ صفين كه معاويه با حكومتى كه پايه هاى آن در شام محكم و استوار شده بود و لشكرى با آرايش كاملا نظامى و قدرت تمام قصد براندازى حكومت نوپاى علوى را داشت، سعد را در اين انديشه فرو برد كه على در اين نبردها از بين مى رود و خويش را كه تنها بازمانده شوراى شش نفره خليفه دوم مى ديد، به عنوان خليفه مسلمانان اعلام كند و مردم با وى بيعت كنند البته خطرى كه سعد را تهديد مى كرد اين بود كه اگر معاويه پيروز ميدان مى شد و على را از بين مى برد مى توانست ادعاى خلافت كند سعد به اين جريان نيز توجه داشت، لذا قبل از جنگ صفين زمانى كه معاويه به كسانى كه على را همراهى نكرده بودند (از جمله سعد) نامه نگارى مى كند و آنان را به بهانه انتقام از خليفه سوم به جنگ عليه على دعوت مى كند، سعد در پاسخ خود به معاويه به اين نكته تصريح مى كند كه اگر بنا باشد شخصى خليفه شود و صلاحيت خلافت داشته باشد، اعضاى شوراى شش نفره مى باشند، و من و على بازماندگان آن شورا هستيم، پس تو (معاويه) نيز نبايد به فكر خلافت مسلمانان باشى. بنابراين، جنگ صفين نيز كه با قضيه حكميت همراه شد نقطه مجهولى را براى سعد بهوجود آورد كه وى را به مخاطره انداخت و نگرانى هاى وى را بيشتر كرد، به گونه اى كه در بيرون از شهر از دور، اخبار حكميت را توسط پسرش(عمربن سعد) پى گيرى مى كرد و در ريز جزئيات آن قرار مى گرفت تا آن كه قضيه حكميت و نيرنگ عمروبن عاص كه معاويه را خليفه اعلام كرد تمامى معادلات سعد را به هم ريخت. لذا وقتى بعد از اين قضايا نزد معاويه رفت وى را «پادشا» خطاب كرد نه «اميرالمؤمنين».[٥٩] پس شايد بتوان گفته قضيه اعتزال و كناره گيرى سعد و پيروان وى، «جريانى خزنده» بود براى در آستانه سقوط قراردادن حكومت امام على و به دست گرفتن منصب خلافت.
حب خلافت، علت كناره گيرى سعد
با توجه به تأخير سعد در بيعت با امام و بيعت شكنى و عدم همراهى امام در جنگ هاى سه گانه سؤال اين است كه چرا سعد چنين مواضعى را نسبت به امام على اتخاذ كرد و در قبال ساير خلفا اين گونه عمل نكرد؟ با توجه به توضيحات گذشته درباره لغت «ضِغنه» در خبطه شقشقيه، اگر كينه سعد را نپذيريم دست كم حسادت وى را پذيرفتيم و در اين جا نيز همان حسادت را علت كناره گيرى سعد مى دانيم، چنان كه امام به عمار فرمود: «اما سعد، فحسودٌ».[٦٠]
هم چنين شيخ مفيد به نقل از بعضى علما علت تخلف و كناره گيرى سعد از امام على را حسادت سعد به امام و طمع ورزى به مقام خلافت عنوان كرده و اين حسادت زمانى شدت يافت كه سعد به آرزوى خود (خلافت) نرسيد و در نتيجه، سعى در خوار كردن امام بهوسيله كناره گيرى و همراهى نكردن امام نمود.[٦١]
خود سعد نيز به اين مطلب اذعان دارد در آن جا كه بعد از نقل فضايل حضرت على(عليه السلام)براى سُليم به وى گفت: «من فقط در همكارى با على شك كردم و اگر در فضيلتى بر من پيشى گرفته به او حسادت كردم و گمان نمى كنم فراموشكار باشم، بلكه على بر حق است».[٦٢]
البته روشن است كه در خطبه شقشقيه كه علت انحراف سعد را كينه سعد معنا كرديم، با جمله امام كه فرمودند سعد حسود است تنافى ندارد، زيرا با اندكى تأمل اين نكته به دست مى آيد كه اين دو دليل در عرض يكديگر و جدا نيستند، بلكه كينه معلول و حسد علت است، لذا امام در يك مرحله، اشاره به كينه كرده است و در جايى ديگر به سبب كينه. علت تصريح به سبب كينه، اين است كه كينه مى تواند معلول علت هاى مختلفى مانند جهل، تعصب و ... باشد، ولى امام سبب كينه را از اين ابهام بيرون آورده و حسد را عامل كينه سعد ذكر مى كند، چون حسد به نوعى متضمن علم مى باشد، از اين رو امام عامل كينه را حسد ذكر مى كند تا بفهماند كينه سعد از روى علم مى باشد نه جهل يا تعصب.
قبل از اين كه علت حسد سعد را بيان كنيم، بايد گفت كه انسان دنياپرست به دو عنصر ثروت و قدرت دلبستگى دارد و براى رسيدن به هر كدام از آن ها از هيچ اقدامى فروگذار نمى كند و هر فردى را كه مانع رسيدن به اين هدف ببيند كنار مى زند. حتى اگر بهترين انسان ها مانع او باشد، اما اگر به هر دليلى نتواند مانع را از سر راه بردارد روش مبارزه و از ميان بردن آن را تغيير داده و با ترفندهاى متفاوت، او را اذيت و آزار مى دهد تا بدين وسيله او را از سر راه بردارد، ترفندهايى مانند توطئه، كارشكنى يا كمك نكردن در لحظه هاى حساس و نياز ... .
مواضع سعد نيز چنين روندى را تداعى مى كند. شواهد ذيل كه درباره برخى از آن ها پيشتر بحث شد و اكنون فهرست وار مى آوريم، مؤيد اين معناست:
١ـ سعد در قبيله اش(بنى زهره) خود را خليفه معرفى كرد و از آنان براى خود بيعت گرفت. سخنان سعد و برخى از صحابه در او اخر عمر ابوبكر، به ابوبكر و پاسخ وى به سعد و صحابه;
٢ـ شركت در شوراى شش نفره كه خليفه دوم با اين كار به تمامى اعضاى شورا اهليت خلافت بخشيد;
٣ـ تكرار متعدد خواسته سعد در مورد رسيدن به خلافت در مقاطع گوناگون، از جمله جواب سعد به نامه معاويه، ديدار سعد و معاويه در كاخ معاويه كه معاويه را مَلِك و پادشاه خطاب كرد. معاويه از اين سخن، عصبانى شد و گفت: چرا امرا اميرالمؤمنين خطاب نكردى؟ سعد در پاسخ گفت: اين لقب در صورتى است كه ما تو را امير كرده باشيم، در حالى كه تو خود به اين كار چنگ زدى.[٦٣] سعد با اين جواب مى خواهد به معاويه بگويد كه ما اعضاى شورا مستحق خلافت هستيم نه تو كه از اعضاى آن نيستى؟;
٤ـ وقتى معاويه به حج رفته بود، همراه سعد مشغول طواف خانه خدا بود. بعد از اتمام طواف به دارالندوه رفتند و معاويه لب به دشنام على گشود. سعد خشمگين شد و به او گفت: مرا نزد خود نشاندى كه على را دشنام دهى؟! به خدا سوگند داشتن يكى از ويژگى هاى على در من بهتر از طلوع خورشيد بر من است. به خدا سوگند اگر مانند على داماد پيامبر بودم بهتر از طلوع خورشيد بر من است. به خدا سوگند پيامبر كه در روز خيبر درباره على فرمود: «لا عطين الراية غداً رجلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله ليس بفرّار يفتح الله على يديه» اگر چنين كلامى درباره من مى فرمود، بهتر از طلوع خورشيد بر من است. به خدا سوگند ديگر با تو هم نشين نمى شوم، و آن گاه با عصبانيت از نزد معاويه برخاست. در همين حين معاويه به او گفت: «قبر كن جوابت را بشنو، تا به حال نزد من به اندازه اين لحظه ناراحت نشده بودى؟ (به من بگو) آيا على را يارى كردى؟ چرا از بيعت با او سر باز زدى؟ اگر اين جمله ها را از پيامبر شنيده بودم تا آخر عمر خدمت گزار او مى شدم. سعد در پاسخ گفت: «به خدا سوگند كه من به اين خلافت سزاوارترم». معاويه به او گفت: «بنى عذره اين ادعا را از تو قبول نمى كنند».[٦٤]طبق بعضى از نقل ها گويا اين گفتوگو چندين بار رخ داده است.[٦٥]
در اين نقل ها به وضوح مى يابيم انديشه خلافت و قدرت در سعد امرى كاملا مهم و جدى بوده و بعد از رحلت پيامبر در اين فكر بود، به گونه اى كه به خاطر خلافت و حسادت، از امام كناره گيرى كرد.
به طور كلى فردى كه خلافت و قدرت را دوست دارد براى رسيدن به آن هر كارى انجام مى دهد و سعد نيز طبق يك تحليل، مانع اصلى رسيدن به خلافت را امام مى دانست، چرا كه پيامبر اين اهليت را به وى عطا كرد، از اين رو از هر ترفندى براى اين بين بردن آن استفاده كرد، با رأى دادن به ابوبكر، عمر، عثمان، و بدين وسيله امام را از حق خويش محروم ساخت.
با اين وصف زمانى كه مردم بعد از كشته شدن عثمان به امام روى آوردند و امام را خليفه خود دانستند، اين امر براى سعد و امثال سعد بسيار گران آمد، چرا كه مردم به مانع اصلى آن ها رأى دادند، از اين رو، وقتى نتوانست مانع را از ميان بردارد، با ترفند كناره گيرى و اعتزال به مبارزه با امام برخاست. آرى «تعارض منافع» باعث حسادت سعد به امام شد، چنان كه خود سعد مى گويد: گمان نمى كنم كه اين (على) بيشتر از من مستحق خلافت باشد، چرا كه من نيز جنگ جو مى باشم، البته نسبت به كسى كه بهتر از من باشد، بخل نمىورزم!»[٦٦]
هم چنين در زمان حكومت امام على در پاسخ به نامه معاويه تصريح مى كند كه خود مستحق خلافت مى باشد.[٦٧]
با توجه به شواهد تاريخى ياد شده، سخن شيخ مفيد به نقل از بعضى علما كه علت حسادت سعد را چنين بيان مى كنند: «آن چيزى كه سعد را فاسد كرد و او را نسبت به خلافت و كناره گيرى از حضرت على جرى كرد، كار عمربن خطاب مى باشد كه وى را در شورا داخل كرد و با اين كار اهليت خلافت را به تمامى اعضاى شورا داد»،[٦٨] تمام نيست، چرا كه سعد قبل از وارد شدن در شورا شش نفره نيز انديشه خلافت را در سر مى پروراند. نهايت سخنى كه مى توان در اين جا گفت اين است كه شوراى شش نفره، انگيزه و انديشه سعد را براى به دست گيرى خلافت ايجاد نكرد، بلكه تشديد كرد.
بازتاب كناره گيرى سعد
١ـ در كلام پيامبر
سُلَيْم بن قيس هلالى مى گويد: «روزى سعد را ملاقات كردم، به او گفتم از على شنيدم كه از پيامبر نقل مى كند كه «از فتنه بپرهيزيد، از فتنه سعد بپرهيزيد، سعد دعوت به خوار كردن حق و اهل آن مى كند». سعد در پاسخ گفت: «به خدا پناه مى برم كه با على دشمنى كنم و يا او با من دشمنى كند...».[٦٩]
٢ـ در كلام امام على
امام على نيز در همان دوران به مناسبت هاى مختلف از كناره گيرى سعد و برخى ديگر از صحابه انتقاد مى كرد و چنان كه گذشت امام آنان را به خاطر همراهى نكردن در جنگ جمل و صفين مورد مذمت و عتاب قرار داد. در نقل شيخ طوسى آمده است: فردى كه حقانيت على در جنگ جمل براى وى مشبته شده بود و نتوانسته بود حق را از باطل بشناسد از امام درباره حقانيت طلحه و زبير و عايشه سؤال كرد. امام در پاسخ گفت: «حق و باطل را بهوسيله مردم نمى شناسند، بلكه حق را به تبعيت كردن از كسى كه از آن تبعيت مى كند بشناس و باطل را نيز به اجتناب از كسى كه از او اجتناب مى كند بشناس». سائل دوباره پرسيد: آيا همانند عبدالله بن عمر و سعد بن ابى وقاص باشم؟ امام در پاسخ گفت: «عبدالله بن عمر و سعد حق را ذليل كردند و باطل را يارى نكردند، پس چگونه حق را تبعيت كردند تا اين كه از آنان پيروى شود.[٧٠]
هم چنين نقل شده كه از حضرت درباره كسانى كه از همكارى با ايشان سرباز زدند سؤال شد، امام در پاسخ فرمودند: «خذلوا الحق و لم ينصروا الباطل; آن ها كسانى هستند كه حق را ذليل كردند و باطل را يارى نكردند».[٧١] ابن ابى الحديد در تفسير اين جمله مى گويد: معناى اين سخن اين است كه آنان مرا خوار و ذليل كردند و با من در برابر معاويه نجنگيدند. بعد در ادامه به اصل گفتوگو ميان امام على و آنان اشاره مى كند: «على ابن جملات را درباره آن عده از اصحاب از جمله سعد، فرمود كه در جنگ ها امام را همراهى نكردند. بعد در ادامه نقل مى كند: «زمانى كه امام على(عليه السلام) آن ها را به جنگ دعوت كرد عذر آوردند و امام به آن ها فرمود: آيا بيعت با مرا انكار مى كنيد؟ در جواب گفتند: خير، اما نمى جنگيم. امام فرمود: «اگر بيعت كرده بوديد بايد مى جنگيديد». ابن ابى الحديد به نقل از استاد خود ابوالحسين مى نويسد: «از اين گفتوگو معلوم مى شود كه على از آن ها راضى شده است و گناه آنان را بخشيده است!».[٧٢]
سخن استاد ابن ابى الحديد بسيار عجيب و غريب مى باشد، زيرا در اين نقل و نقل هاى ياد شده، امام آن ها را سرزنش كرده، پس چگونه مى توان از اين گفتوگو برداشت كرد كه امام از آن ها راضى شده است؟! هم چنين در نقل ديگر آمده است كه وقتى در جنگ جمل آنان از همراهى با امام سرباز زدند امام به آن ها فرمود: «انصرفوا فسيغنى الله تعالى عنكم; برويد خداوند مرا از شما بى نياز مى كند».[٧٣] در اين دو نقل، لحن امام توبيخ آميز است و نارضايتى امام را نشان مى دهد، با اين حال، چگونه مى توان از آن، رضايت امام را استفاده كرد.
٣ـ در كلام امام حسن
امام حسن مى فرمايد: «شكايتم را فقط به خدا عرضه مى دارم ... وقتى خبر كشته شدن ذوالثديه (رئيس خوارج) به سعد رسيد اظهار ناراحتى و پشيمانى كرد ... و گفت: «اگر مى دانستم اين همان ذوالثديه است على را در جنگ با وى يارى مى كردم ...» امام مى افزايد: وقتى معاويه به سعد مى رسد به او مى گويد: «اى ابا اسحاق! چه چيزى مانع شد كه مرا در خون خواهى امام مظلوم (عثمان) يارى ننمايى؟» سعد گفت: همراه تو عليه على بجنگم؟، هرگز، زيرا از پيامبر شنيدم كه فرمود: «انت منى بمنزلة هارون من موسى» معاويه به وى گفت: «تو اين جمله را از پيامير شنيدى؟» سعد گفت: «آرى، اگر چنين نباشد هر دو گوشم كَر باد». سپس معاويه گفت: «تو الان هيچ عذرى براى كنارگيرى ندارى، به خدا سوگند اگر من اين جمله را از پيامبر شنيده بودم هرگز با على نمى جنگيدم!!»
امام حسن مى فرمايد: «معاويه بيشتر از اين حديث را هم از پيامبر در مورد على شنيده بود ... ، ولى منظور معاويه از اين جمله اين است كه به سعد بفهماند كه تو هيچ توجيهى براى كناره گير از على ندارى».[٧٤]
از اين بيان و مقايسه امام به دست مى آيد كه امام در مقام توبيخ سعد مى باشد، چرا كه سعد علم به حق بودن امام على داشت، ولى با آن حضرت همكارى نكرد. پس هيچ حجت و عذرى براى اعتزال و كناره گيرى سعد وجود نداشت.
نقد ديدگاه و توجيه نارواى مورخان متعصب
چنان كه قبلا اشاره شد كسانى چون ابن عبدالبر قرطبى،[٧٥] ابن حجر عسقلانى،[٧٦]ذهبى،[٧٧] و برخى ديگر[٧٨] علاون بر اين كه بيعت نكردن سعد يا تأخير در بيعت و همراهى نكردن با امام را در جنگ ها منعكس نكرده اند، بلكه در مقابل و در توجيه اين كار، از دوران امام على به فتنه تعبير كرده و بدين سان كناره گيرى سعد را امرى كاملا روا و به جا جلوه داده اند. براى توجيه اين اعتزال نيز به روايت ذيل تمسك كرده اند: «على بعد از ماجراى حكميت طى سخنرانى فرمود: براى خداوند جايگاه و منزلى مى باشد كه آن را بر سعدبن مالك ]يعنى سعد بن ابى وقاص زيرا نام پدر سعد مالك بود[ و عبدالله ابن عمر قرار داده است، به خدا سوگند اگر گناهى دارند (يعنى كناره گيرى آن ها) بسيار كوچك و مورد بخشش است، و اگر كار نيكويى دارند، خداوند بزرگ و مشكور است».[٧٩]
در سند اين روايت، محمد بن ضحاك و فرزندش يحيى قرار دارند كه هيثمى در نقد اين روايت گفته است آن ها را نمى شناسم.[٨٠] سخن هيثمى كاملا صحيح است، زيرا هيچ نامى از اين دو شخصيت در كتاب هاى رجالى نيست و اصطلاحاً مهمل مى باشند، هم چنين احمد بن على سليمانى مى گويد: زبير بن بكار كه در سند حديث قرار دارد، حديث جعل مى كرده و حديث وى پذيرفته نيست.[٨١] ابو حاتم رازى نيز مى گويد كه از زبير بن بكار حديثى نمى نگارم.[٨٢] همين امر، جعلى بودن روايت را تقويت مى كند.
البته خود سعد بن ابىوقاص نيز براى توجيه كناره گيرى خود از امام، در همان دوران به احاديثى از پيغمبر تمسك مى كرد. در مورد اين احاديث و توجيهات دو احتمال وجود دارد:
١ـ همه اين روايات دروغ و جعلى است، ٢ـ يا اين كه صدور روايات از پيامبر ثابت بوده، ولى در تطبيق بر مصداق اشتباهى رخ داده است.
احتمال اول، دوره از ذهن نبوده و چنان كه گذشت، بعضى از آن ها جعلى است.[٨٣] احتمال دوم نيز اگر صحيح باشد در مورد سعد صادق نيست، زيرا وى به تمامى فضايل امام على واقف بوده است، چنان كه به سُلَيم گفت: «من فقط در همكارى با على شك كردم و اگر در فضيلتى برمن پيشى گرفته به او حسادت كردم و گمان نمى كنم فراموش كار باشم، بلكه على برحق است».[٨٤]
بنابراين، نمى توان گفت كه وى در تطبيق بر مصداق دچار اشتباه شده است، لذا تنها سخنى كه مى توان گفت: (برفرض صحت روايات) اين است كه وى از احاديث پيامبر استفاده ابزارى مى كرده و به ديگر سخن، مصداق «كلمه حق يراد بها الباطل» است.
اظهار ندامت سعد!!
زمانى كه سعد به هدف اصلى خود (خلافت) نرسيد به اشتباهات خود اعتراف كرد. سُلَيم بن قيس هلالى مى گويد: «روزى نزد محمد بن مسلمه، سعدبن ابى وقاص و عبدالله بن عمر رفتم، شنيدم كه مى گفتند: ما از فرجام تخلف از على و خوددارى از همراهى وى از نبرد با ياغيان هراسانيم». سُلَيم مى گويد: «به آن ها گفتم: از على شنيدم كه مى گويد: پيامبر مرا به جنگ با ناكثين و قاسطين و مارقين امر كرده است». سُلَيم مى گويد: «بعد از اين جمله، همگى گريستند و گفتند: «على راست مى گويد، چرا كه هر چه از خدا و پيغمبر نقل مى كند چيزى جز حق نيست، باشد كه خداوند ما را از اين تخلف و كناره گيرى ببخشايد!»[٨٥] ولى چه سود كه در آن لحظات حساس امام را تنها گذاشته و سعى در تخريب و سقوط حكومت وى داشته اند، بارى اگر نيز واقعاً قصد جبران خطاهاى خويش را داشتند بايد فرزند على را (امام حسن) يارى مى كردند، اما وى را نيز يار نكردند.
سخن پايانى
با توجه به مطالب ياد شده چنين ثابت شد كه سعد يكى از دشمنان سرسخت امام بود و اين دشمنى را در قالب ها و پوشش هاى مقبول اجتماعى پنهان مى كرد و همين امر باعث شد كه وى به عنوان يك دشمن مطرح نشود. هم چنين بيعت سعد با ابوبكر، عمر، عثمان و معاويه و عدم بيعت با امام على، چيزى جز كينه و دشمنى سعد با امام نمى باشد. حق اين است كه نام سعد در شمار «ناكثين» ثبت شود، چرا كه با توجه به تأخير و ترديد سعد صحابى در بيعت با امام (كه سعد واقف به افضليت ايشان بود) و اين كه در ادامه نيز بيعت خود را حفظ نكرد و با شركت نكردن در جنگ ها و يارى نكردن امام، بيعت خود را شكست، هيچ فرقى نمى توان ميان طلحه و زبير و سعد قائل شد، بلكه هر دو با هدف به دست گيرى خلافت و قدرت بيعت شكستند (طلحه و زبير با شمشير، و سعد با سكوت و اعتزال) و سعد اين گونه ننگى را به خود خريد كه تاريخ آن را فراموش نمى كند و هر چه زمان مى گذرد اين لكه ننگ پر رنگ تر مى شود.
گفتنى است اين سخن كه «بين اصحاب پيامبر بر سر خلافت هيچ اختلاف و چالشى وجود نداشته و روابط دوستانه با هم داشتند» صحت ندارد، و موضع سعد نسبت به خلافت در زمان ابوبكر و ديگر خلفا، بهويژه نسبت به امام على گواه بربطلان اين سخن بوده و اين كه برخى، شيعه را به ترسيم روابط تيره صحابه متهم مى كنند سخن بى پايه و اساسى است.
با توجه به اين كه سعد يكى از صحابه سابقين بوده و در عين حال، حب خلافت و يك سرى صفات جاه طلبانه داشت جاى شگفتى است كه ذهبى از اين نقاط تيره و تار چشم مى پوشد و درباره وى مى گويد: «لقد كان اهلا للامامة كبير الشأن!!»[٨٦]
كتاب نامه
١. ابن ابى الحديد معتزلى(متوفاى ٦٥٦ق)، شرح نهج البلاغه، چاپ دوم: بيروت، داراحياء الكتب العربيه، ١٣٨٥ق.
٢. ابن اثير، عزالدين، اسدالغابة فى معرفة الصحابه، تهران، مكتبة اسلاميه، ]بى تا[.
٣. ، الكامل فى التاريخ، چاپ اول: بيروت، دارالاحياء التراث العربى، ١٤٠٨ق.
٤. ابن اثيرجوزى، مجدالدين، النهاية فى غريب الحديث، چاپ چهارم: مؤسسه اسماعيليان، ١٣٦٤.
٥. ابن تغزى اتابكى، جمال الدين، يوسف، النجوم الزاهرة فى ملوكى مصر و القاهره، چاپ اول: دارالكتب العلميه، ١٤١٣ق.
٦. ابن جوزى، المنتظم، چاپ اول: دارالفكر، ١٤١٥ق.
٧. ابن حبان، كتاب الثقات، چاپ اول: بيروت، دارالكفر، ١٣٩٣ق.
٨. ، كتاب المجروحين، چاپ اول: بيروت، دارالمعرفه، ١٤١٢ق.
٩. ابن حجر عسقلانى، اتحاف المهرة باطراف العشره، چاپ اول: عربستان، جامعة الاسلامية فى المدينه، ١٤١٣ق.
١٠. ، لسان الميزان، چاپ اول: دارالكتب العلميه، ١٤١٦ق.
١١. ، الاصابة فى تمييز الصحابه، چاپ اول: بيروت، دارصادر، ١٣٢٨ق.
١٢. ، المطالب العاليه، چاپ اول: بيروت، دارالمعرفه، ١٤١٤ق.
١٣. ، تقريب التهذيب، چاپ دوم: بيروت، دارالفكر، ١٣٩٥ق.
١٤. ، تهذيب التهذيب، چاپ اول: دارالفكر، ١٤٠٤ق.
١٥. ابن حنبل، احمد، مسند، چاپ اول: بيروت، دار صادر، ]بى تا[.
١٦. ابن خلدون، تاريخ ابن خلدون، ترجمه عبدالمحمد آيتى، چاپ دوم: تهران، پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، ١٣٧٥.
١٧. ابن سعد، الطبقات الكبرى، چاپ اول: بيروت، دارصادر، ١٤١٨ق.
١٨. ابن شبَة، تاريخ المدينة المنوره، چاپ اول: مدينة المنوره، ١٤١٣ق.
١٩. ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، چاپ دوم: بيروت، دارالاضواء، ١٤١٢ق.
٢٠. ابن عبدالبر قرطبى، الاستيعاب فى معرفة الاصحاب، چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤١٥ق.
٢١. ابن عبدربّه اندلسى، العقد الفريد، چاپ سوم: بيروت، دارالكتاب العربى، ١٣٨٤ق.
٢٢. ابن عدى، عبدالله بن عدى جرجانى، الكامل فى ضعفاء الرجال، چاپ سوم: بيروت، دارالفكر، ١٤٠٩ق.
٢٣. ابن عساكر، تاريخ مدينة دمشق، چاپ اول: بيروت، دارالفكر، ١٤١٩ق.
٢٤. ابن عماد حنبلى، شذرات الذهب، چاپ اول: دمشق، دار ابن كثير، ١٤٠٦ق.
٢٥. ابن فوطى شيبانى، مجمع الآداب فى معجم الالقاب، وزارت ارشاد اسلامى.
٢٦. ابن كثير دمشقى، اسماعيل بن عمر، البداية و النهايه، چاپ پنجم، بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤٠٩ق.
٢٧. ، جامع المسانيد و السنن، تحقيق عبدالمعطى امين قلعجى، چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلمية، ١٤١٥ق.
٢٨. ابن منظور افريقى، لسان العرب، چاپ ششم: بيروت، دارصادر، ١٤١٧ق.
٢٩. ابو حاتم رازى،(متوفاى ٣٢٧ق)، الجرح و التعديل، چاپ اول: دارالفكر، ]بى تا[.
٣٠. احمد بن سهل، (متوفاى ٣٢٢ق)، كتاب البداء و التاريخ، چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤١٧ق.
٣١. اردبيلى، حديقة الشيعه، تصحيح صادق حسن زاده، چاپ دوم: قم، انصاريان، ١٣٧٨.
٣٢. اسكافى، ابوجعفر، المعيار و الموازنه، ترجمه دكتر مهدوى دامغانى، تهران، نشر نى، ١٣٧٤.
٣٣. اصفهانى، ابوالفرج، الاغانى، چاپ دوم: بيروت، دارالفكر، ١٤١١ق.
٣٤. اصفهانى، ابونعيم، حلية الاولياء، چاپ اول: بيروت، دارالفكر، ١٤١٦ق.
٣٥. بخارى، محمدبن اسماعيل، صحيح بخارى، چاپ اول: بيروت، دارالمعرفة، ]بى تا[.
٣٦. بكرى اندلسى، عبدالله بن عبدالعزيز، معجم مااستعجم، چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤١٨ق.
٣٧. بلاذرى، احمد بن يحيى، انساب الاشراف، چاپ اول: بيروت، دارالفكر، ١٤١٧ق.
٣٨. بيهقى، احمد بن حسين، دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشريعه، چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤٠٥ق.
٣٩. ترمذى، جامع الصحيح، چاپ اول: بيروت، داراحياء التراث العربى، ]بى تا[.
٤٠. تسترى، محمدتقى، قاموس الرجال، چاپ دوم: قم، جامعه مدرسين، ١٤١٠ق.
٤١. جعفريان، رسول، تاريخ خلفاء، چاپ اول: تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، ١٣٧٤.
٤٢. ، حيات فكرى و سياسى امامان شيعه، چاپ پنجم: انتشارات انصاريان، قم، ١٣٨١.
٤٣. حاكم نيشابورى، المستدرك على الصحيحين، همراه حاشيه ذهبى، چاپ دوم: بيروت، دارالمعرفه، ]بى تا[.
٤٤. حلبى، ابوالصلاح، تقريب المعارف، تحقيق فارس تبريزيان، چاپ اول: ]بى جا[، ١٣٧٥.
٤٥. خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، بيروت، دارالكتب العلميه، ]بى تا[.
٤٦. خوارزمى، مؤيد الدين محمد، ترجمه احياء علوم الدين غزالى، چاپ سوم: شركت انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٧٢.
٤٧. دشتى، محمد، و كاظم محمدى، المعجم المفهرس لالفاظ نهج البلاغه، چاپ هفدهم: قم، جامعة مدرسين، ١٣٧٨.
٤٨. دميرى، حياة الحيوان الكبرى، چاپ اول: تهران، انتشارات ناصر خسرو، ]بى تا[.
٤٩. دينورى، ابن قتيبه، الامامة و السياسه، چاپ اول: قم، انتشارات شريف رضى، ١٣٦٣.
٥٠. دينورى، احمد بن داود، الإخبار الطوال، چاپ اول: قم، انتشارات شريف رضى، ١٣٧٥.
٥١. ذهبى، شمس الدين، المغنى فى الضعفاء، چاپ اول: دمشق، دارالمعارف، ١٣٩١م.
٥٢. ، ميزان الاعتدال، بيروت، دارالفكر.
٥٣. ، العِبَر فى خَبَر مَن غَبَر، چاپ اول: دارالكتب العلميه، ]بى تا[.
٥٤. ، تاريخ الاسلام، چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤١٠ق.
٥٥. ، سير اعلام النبلاء، چاپ يازدهم: بيروت، مؤسسة الرساله، ١٤١٧ق.
٥٦. سبحانى، جعفر، فروغ ولايت، چاپ دوم: انتشارات صحيفه، ١٣٧١.
٥٧. سليم بن قيس هلالى، تحقيق محمد باقر انصارى، چاپ دوم: قم، نشر الهادى، ١٤١٦ق.
٥٨. سيوطى، جلال الدين، تاريخ الخلفا، چاپ اول: بيروت، مؤسسه عزالدين، ١٤١٢ق.
٥٩. صدوق، على بن حسين، علل الشرائع، چاپ اول: قم، مكتبة الداورى، ١٣٨٥ق.
٦٠. طبرانى، سليمان بن احمد، المعجم الكبير، چاپ دوم: بيروت، داراحيا التراث العربى، ]بى تا[.
٦١. طبرسى، ابو منصور احمد بن على بن ابى طالب، تحقيق شيخ ابراهيم بهادرى و محمد هادى، چاپ دوم: قم، دارالاسوه، ١٤١٦ق.
٦٢. طبرى، (متوفاى ٣١٠ق)، تاريخ الامم و الملوك، چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤٠٨ق.
٦٣. طوسى، ابوجعفر محمد بن الحسن، الأمالى، چاپ اول: مؤسسه انوار الهدى، ١٤١٤ق.
٦٤. عسكرى، سيدمرتضى، يكصدوپنجاه صحابى ساختگى، چاپ سوم: انتشارات بدر، ١٣٧٨.
٦٥. عُقَيلى، محمد بن عَمرو، الضعفاء الكبير، چاپ اول: دارالكتب العلميه، ١٤٠٤ق.
٦٦. فيض كاشانى، معادن الحكمة فى مكاتيب الائمه، چاپ اول: يزد، انتشارات مكتبه وزيرى، ]بى تا[.
٦٧. قشيرى، ابوالحسين مسلم بن حجاج، صحيح مسلم، چاپ اول: بيروت، دارالاحياء التراث العربى، ١٣٧٧ق.
٦٨. مجلسى، محمدباقر، بحارالأنوار، چاپ دوم: بيروت، مؤسسة الوفاء، ١٤٠٣ق.
٦٩. ، جلاء العيون، چاپ دوم: قم، انتشارات سرور، ١٣٧٤.
٧٠. محمودى، محمدجواد، ترتيب الامالى، (ترتيب موضوعى امالى صدوق و مفيد و طوسى)، چاپ اول: قم، مؤسسه معارف اسلامى، ١٤٢٠ق.
٧١. مزّى، تهذيب الكمال، چاپ اول: دارالفكر، ١٤١٤ق.
٧٢. مسعودى، على بن حسين، مروج الذهب، چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلميه، ]بى تا[.
٧٣. مفيد، الجمل و النصرة لسيد العتره، چاپ دوم: قم، دفتر تبليغات اسلامى، ١٤١٦ق.
٧٤. منقرى، نصر بن مزاحم، وقعة صفين، چاپ دوم: قم، كتابخانه آية الله مرعشى نجفى، ١٣٨٢ق.
٧٥. نمازى شاهرودى، على، مستدركات علم الرجال، چاپ اول: ]بى جا[.
٧٦. هيثمى، ابن حجر، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، چاپ دوم: دارالكتب العلميه، ١٤٠٨ق.
٧٧. يعقوبى، احمد بن ابى واضح(متوفاى ٢٨٤ق)، تاريخ يعقوبى، ترجمه ابراهيم آيتى، چاپ سوم: تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب،]بى تا[.
[١] . ابن جوزى، المنتظم، ج ٣، ص ١٢٤٣; ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج ٣، ص ١٩٢; ابن كثير، البداية و النهايه، ج ٧، ص ٢٣٧; ابن خلدون، العِبَر، ج ٢، ص ٦٠٣ و ابن قتيبه، الامامة و السياسه، ج ١، ص ٧٣.
[٢] . ابن قتيبه، همان، ج ١، ص ٢٨ و ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج ٢، ص ٣٣٦.
[٣] . شيخ مفيد، الجمل، ص ١٢٠.
[٤] . محمد بن سعد، الطبقات الكبرى، ج ٣، ص ١٠١; ابونعيم اصفهانى، حليه الاولياء، ج ١، ص ٩٤; طبرانى، المعجم الكبير، ج ١، ص٣٢٢; هيثمى، مجمع الزوائد، ج ٧، ص ٢٩٩ و ذهبى، تاريخ الاسلام (حوادث ٤١ تا ٦٠)، ص ٢١٩.
[٥] . شمس الدين ذهبى، ميزان الاعتدال فى نقد الرجال، ج ٢، ص ٢٥٥.
[٦] . همان.
[٧] . شمس الدين ذهبى، المغنى فى الضعفاء، ج ١، ص ٢٩٢ و ابن حجر عسقلانى، تقريب التهذيب، ج ١، ص ٣٣٤.
[٨] . همو، ميزان الاعتدال، ج ٢، ص ٢٥٥.
[٩] . ابو حاتم رازى، الجرح و التعديل، ج ٤، ص ٢٧٨، شماره ١١٩٨ و ذهبى، ميزان الاعتدال، ج ٢، ص ٢٥٥.
[١٠] . ابن حبان، سيف را جاعل حديث مى داند. كتاب المجروحين، ج ١، ص ٣٤٥-٣٤٦ و ذهبى، ميزان الاعتدال، ج ٢، ص٢٥٥-٢٥٦.
[١١] . ابن عدى، الكامل فى ضعفاء الرجال، ج ٣، ص ٤٣٦ و ذهبى، ميزان الاعتدال، ج ٢، ص ٢٥٥.
[١٢] . الضعيفاء الكبير، ج، ص ١٧٥.
[١٣] . تقريب التهذيب، ج ١، ص ٣٤٤.
[١٤] . براى اطلاع بيشتر از «سيف بن عمر» و احاديث دروغ وى ر.ك: علامه عسكرى، يك صدوپنجاه صحابى ساختگى و همو، عبدالله بن سبأ.
[١٥] . متأسفانه همو افسانه عبدالله بن سبأ را نقل مى كند و عوام اهل سنت يا خواص العوام آنان، چشم بسته اين جريان را پذيرفته و بدون دقت آن را نقل مى كنند.
[١٦] . ابن سعد، الطبقا الكبر، ج ٥، ص ١٦ و ابوالصلاح حلبى، تقريب المعارف، ص ٢٨.
[١٧] . طبق نقل هاى تاريخى سعد بن ابى وقاص بيش از سه مرتبه والى كوفه شده و هر بار به خاطر نارضايتى مردم عزل شد. در آخرين مرتبه به خاطر امين نبودن در حفظ بيت المال كوفه بركنار شد. تاريخ يعقوبى، ج ٢، ص ٥٧; طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج ٢، ص ٥٩٥; ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج ٢، ص ٢٣١; ابن كثير، البداية و النهايه، ج ٧، ص ١٥٧ و ابو الفرج اصفهانى، الأغانى، ج٥، ص ١٣٤.
[١٨] . طبرى، همان، ج ٢، ص ٦٩٧; شيخ مفيد، الجمل، ص ١٣١; ابن جوزى، المنتظم، ج ٣، ص ١٢٤٢; ابن كثير، البداية و النهايه، ج٧، ص ٢٣٧; ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج ٣، ص ١٩١; مسعودى، مروج الذهب، ج ٣، ص ١٨-١٩; بلاذرى، انساب الاشراف، ج ٣، ص ٩; اسكافى، المعيار و الموازنه، ص ٩٧ و دينورى، الامامة و السياسه، ج ١، ص ٥٣.
[١٩] . مسعودى، مروج الذهب، ج ٣، ص ١٩.
[٢٠] . ابن عبدربّه، العقد الفريد، ج ٤، ص ٢٨٧، ٢٩١ و ٣١٠.
[٢١] . ابوحاتم رازى، الجرح و التعديل، ج ٨، ص ٣٨; ذهبى، ميزان الاعتدال، ج ٣، ص ٦٧٨; مزى، تهذيب الكمال، ج ١٧، ص ١٣٦ و ابن حجر عسقلانى، تهذيب التهذيب، ج ٩، ص ٣٤٧-٣٤٨.
[٢٢] . تدليس، يعنى اين كه يكى از زوات، نام يكى از راويان را كه از آنان شنيده، عوض يا حذف كند.
[٢٣] . ابن حبّان، كتاب الثقات، ج ٩، ص ٤٣; مزى، تهذيب الكمال، ج ١٧، ص ١٣٧-١٣٨; ابن حجر عسقلانى، تهذيب التهذيب، ج٩، ص ٣٤٧ و ذهبى، ميزان الاعتدال، ج ٣، ص ٦٧٧.
[٢٤] . الكامل فى ضعفاء الرجال، ج ٦، ص ٢٤٤.
[٢٥] . الضعفاء الكبير، ج ٤، ص ١١٥ .
[٢٦] . تقريب التهذيب، ج ٢، ص ١٩٨.
[٢٧] . تهذيب الكمال، ج ١، ص ١٣٨.
[٢٨] . ميزان الاعتدال، ج ٣، ص ،٦٧٧ و المغنى فى الضعفاء، ج ٢، ص ١٣٨.
[٢٩] . مزّى، تهذيب الكمال، ج ١٧، ص ١٣٨ و ابن حجر عسقلانى، تهذيب التهذيب، ج ٩، ص ٣٤٧.
[٣٠] . تقريب التهذيب، ج ٢، ص ١٩٨ و تهذيب التهذيب، ج ٩، ص ٣٤٧.
[٣١] . بغدادى، تاريخ بغداد، ج ١٤، ص ٢٩٤ و ر.ك: ذهبى، ميزان الاعتدال، ج ٤، ص ٤٥٣; همو، سيراعلام النبلاء، ج ١٥، ص ٢٩٦; ابن حجر عسقلانى، لسان الميزان، ج ٦، ص ٣٩٩ و ابن عماد حنبلى، شذرات الذهب، ج ٤، ص ١٧٨.
[٣٢] . ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج ٢، ص ١٧٣; ابن حجر عسقلانى، الاصابه، ج ٢، ص ٣٣; ذهبى، سير اعلام النبلاء، ج ١، ص ١٢٢; همو، تاريخ الاسلام، حوادث ٤١-٦٠هجرى، ص ٢١٩; ابن زيد بلخى، كتاب البدء و التاريخ، ج ٢، ص ٢٢٠ و مزّى، تهذيب الكمال، ج ٧، ص ١١٥.
[٣٣] . دميرى، حياة الحيوان الكبرى، ج ١، ص ٨١.
[٣٤] . ابن خلدون، العِبَر، ج ١، ص ٢٦٧.
[٣٥] . شيخ مفيد، الجمل، ص ٩٥-٩٦ و ر.ك: ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ٣، ص ٤٤٤; دينورى، الاخبار الطوال، ص ١٤٢; اسكانى، المعيار و الموازنه، ص ١٠٥ و مجلسى، بحارالأنوار، ج ٣٢، ص ٦٩.
[٣٦] . ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج ١٨، ص ١١٥.
[٣٧] . تاريخ طبرى، ج ٤، ص ٤٣٣; ابن عبدربّه، العقد الفريد، ج ٥، ص ٨٣; ابن كثير، البداية و النهايه، ج ١٠، ص ٨٨ و ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج ٥، ص ٥٤٠.
[٣٨] . رسول جعفرى، تاريخ خلفاء، ج ٢، ص ٢٢٦.
[٣٩] . شيخ مفيد، الجمل، ص ٩٥-٩٦، ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج ١٨، ص ١١٩; مجلسى، بحارالأنوار، ج ٣٤، ص٢٨٦; نهج البلاغه كلمات قصار ١٥، در نهج البلاغه «ما كل مفتون يُعاتب» ثبت شده اس.
[٤٠] . ر.ك: شيخ مفيد، الجمل، ص ٩٦.
[٤١] . منقرى، وقعة صفين، ص ٧٤-٧٥; تاريخ يعقوبى، ج ٢، ص ٨٧-٨٨; ابن عبدربّه، العقد الفريد، ج ٤، ص ٣٣٧-٣٣٨ و ابن قتيبه، الامامة و السياسه، ج ١، ص ١٢.
[٤٢] . جعفر سبحانى، فروغ ولايت، ص ٤٩٦.
[٤٣] . رسول جعفريان، حيات فكرى و سياسى امامان شيعه، ص ٨٢.
[٤٤] . احمد بن داود دينورى، الاخبار الطوال، ص ١٤٢-١٤٣; شيخ طوسى، الامالى، ص ٧١٦; مجلسى، ج ٤٣، ح ٢ و محمودى، ترتيب الامالى، ج ٣، ص ٤٩٧.
[٤٥] . دينورى، الاخبار الطوال، ص ١٤٠-١٤١; منقرى، وقعة صفين، ص ٦٥. محمد بن مسلمه كسى است كه موقع قتل عثمان و دوران امام على گوشه نشين شد و شمشير خود را از چوب ساخت! (شمس الدين ذهبى، العِبَر فى خبر من غَبَر، ج ١، ص ٣٧).
[٤٦] . منقرى، وقعة صفين، ص ٣٤٦ و ٣٥٦; رسول جعفريان، تاريخ خلفاء، ج ٢، ص ٣٠. عمروبن عاص حين جنگ صفين به پسرش گفت: على كجاست؟ گفت: بر آن بلندى مى بينم... سپس عمروبن عاص از ابن عمرو سعد تجليل كرد و گفت: خوشا به حال سعد و ابن عمر كه در جنگ حضور پيدا نكردند ... (ابن منظور، لسان العرب، ج ١٢، ص ٤٦١ و ابن اثير جزرى، النهاية فى غريب الحديث، ج ٤، ص ١٥).
[٤٧] . ابن كثير، البداية و النهايه، ج ٧، ص ٣٠٨; مسند احمد بن حنبل، ج ١، ص ١٧٩; حاكم نيشابورى، المستدرك على الصحيحين، ج٤، ص ٥٢١ و ابن حجر عسقلانى، اتحاف المهرة بزوائد العشره، ج ٥، ص ١٥٣.
[٤٨] . ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج ٣، ص ٣٣٠; ابن كثير، البداية و النهايه، ج ٧، ص ٢٩٣; ذهبى، سير اعلام النبلاء، ج ١، ص ١١٩ و منقرى، وقعة صفين، ص ٥٣٨.
[٤٩] . مسند احمد بن حنبل، ج ١، ص ١٦٨; ابن كثير دمشقى، جامع المسانيد و السنن، ج ٥، ص ١٤٥ و ابن كثير، البداية و النهايه، ج٧، ص ٢٩٣.
[٥٠] . ابن خلدون، العِبَر، ج ٢، ص ٦٣٦; ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ٣، ص ٣٣ و ج ٤، ص ٢٥٧ و ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج ٣، ص ٣٣٢.
[٥١] . بلاذرى، انساب الاشراف، ج ٣، ص ١١٨. نكته قابل ذكر اين است كه هدف از دعوت كردن بزرگان صحابه همچون سعد به جلسه حكميت، مشروعيت بخشيدن به جلسه و بالتبع نتيجه آن بوده و از آن طرف، سعد كه از اين وضعيت ناراضى بود و خود را مستحق خلافت مى دانست، بهترين راه براى اعتراض را شركت نكردن در جلسه مى دانست لذا در جلسه شركت نكرد.
[٥٢] . بلاذرى، انساب الاشراف، ج ٣، ص ١٣٠.
[٥٣] . «أى بنى أفى الفتنة تامرنى ان اكون رأساً؟ لا والله حتى أُعطى سيفاً ان ضربت به مسلماً نبا عنه و ان ضربت به كافراً قتله، سمعت رسول الله يقول: ان الله يحب العبد الغنى الخفى التقي» (ابن عساكر، تاريخ مدينة دمشق، ج ٢٢، ص ٢٤٢).
[٥٤] . «... لا، حتى تأتونى بسيف عينان و لسان و شفتان، فيقول: هذا كافرً فأقتله و هذا مؤمن او مسلم». (ابن عساكر، تاريخ مدينة دمشق، ج ٢٢، ص ٢٤٣).
[٥٥] . ابن قوطى شيبانى، مجمع الآداب فى معجم الالقاب، ج ٥، ص ٥٢٤; خوارزمى، ترجمه احياء علوم الدين غزالى، ج ٢، ص ٥٠٢ و ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج ٣، ص ٨٦.
[٥٦] . جعفر سبحانى، فروغ ولايت، ص ٦٠٨.
[٥٧] . ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج ١٨، ص ١١٥.
[٥٨] . ابن شبَه، تاريخ المدينة المنوره، ج ٣، ص ٨٨١ و ٨٣٣ و طبرسى، الاحتجاج، ج ٢، ص ٣٢٠.
[٥٩] . تاريخ يعقوبى، ج ٢، ص ١٤٤; ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج ٣، ص ٤٠٩ و ابن عساكر، تاريخ مدينة دمشق، ج ٥، ص ٢٥١ و ج٦، ص ١٠٦.
[٦٠] . دينورى، الامامة و السياسه، ج ١، ص ٧٣; شيخ طوسى، الامالى، ص ٧١٦; مجلسى ج ٤٣، حديث ٢و تسترى، قاموس الرجال، ج ٥، ص ٢١.
[٦١] . شيخ مفيد، الجمل، ص ٩٧.
[٦٢] . كتاب سليم بن قيس هلالى، ج ٢، ص ٨٨٧-٨٨٨; محمودى، ترتيب الامالى، ج ٢، ص ٣٠٨. البته اين احاديث از طريق اهل سنت، توسط سعد نقل شده است: شواهد التنزيل، ج ١، ص ١٦٠ و ١٦١; ابن كثير دمشقى، جامع المسانيد و السنن، ج ٥، ص٢١٥ و ٢٣٧; مسند، احمد بن حنبل، ج ١، ص ١٧٠; بيهقى، دلائل النبوه، ج ٥، ص ٢٢٠; كشف المشكل، ج ١، ص ٢٣٦; رسول جعفريان، تاريخ الخلفاء، ص ١٧٦; هيثمى، مجمع الزوائد، ج ٩، ص ١٠٧; ابن فوطى شيبانى، مجمع الآداب فى معجم الالقاب، ج ٤، ص ٣٣٨; صحيح مسلم، ج ٤، ص ١٠٧ تا ١١٠; ترمذى، جامع الصحيح، ج ٥، ص ٦٣٨; حاكم نيشابورى، المستدرك على الصحيحين، ج ٣، ص ١٠٨; ابن اثير، اسد الغابه، ج ٤، ص ٢٨; ابن اثير، جامع الاصول، ج ٨، ص ٦٠٥; ابن حجر عسقلانى، الاصابه، ج ٢، ص ٥٠٩ و ابن شعيب نسائى، خصائص امام على، ص ٩٤.
[٦٣] . تاريخ يعقوبى، ج ٢، ص ١٤٤; ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج ٣، ص ٤٠٩ و ابن عساكر، تاريخ مدينة دمشق، ج ٥، ص ٢٥١ و ج٦، ص ١٠٦.
[٦٤] . مسعودى، مروج الذهب، ج ٣، ص ١٨ـ ١٩; ابن كثير، البداية و النهايه، ج ٧، ص ٣٥٣ و ج ٨، ص ٨٠; ابن فوطى شيبانى، مجمع الآداب فى معجم الالقاب، ج ٤، ص ٣٣٨; تسترى، قاموس الرجال، ج ٥، ص ٢٤; صحيح مسلم، ج ٤، ص ١٠٧ و ١١٠; ترمذى، جامع الصحيح، ج ٥، ص ٦٣٨; ابن اثير، اسدالغابه، ج ٤، ص ٢٨; ابن حجر عسقلانى، الاصابه، ج ٢، ص ٥٠٩; خوارزمى، ترجمه احياء العلوم، ج ٣، ص ٣٧٠; حديقة الشيعه، ج ١، ص ٤٩٨. جمله اخير اشاره به اين نكته است كه آن روز، سعد را به بنى عذره نسبت مى دادند و مشهور بود كه سعد زنا زاده است، چرا كه مردى از بنى عذره با مادر سعد زنا كرده است و او از ناحيه زنا تولد يافته است. (ر.ك: خوارزمى، ترجمه احياء علوم الدين، ج ٣، ص ٣٧٠; مجلسى، جلاءالعيون، ص ٥٧٩ و مقدس اردبيلى، حديقة الشيعه، ج ١، ص ٤٩٨)، لذا معاويه با اين جمله مى خواست بگويد تو از قريش نيستى و بدين وسيله بتواند انديشه خلافت را از ذهن سعد بيرون كند و از او سلب صلاحيت كند.
[٦٥] . شيخ طوسى، الامالى، ص ٥٩٨; مجلس ص ٢٦، حديث ١٧; محمودى، ترتيب الامالى، ج ٢، ص ٣٨١ و ج ٣، ص٢٢٤ و ٤٥٧; ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، ج ٣، ص ٧٦ و ٧٧ و ابن كثير، البداية و النهايه، ج ٨، ص ٨٠.
[٦٦] . ابن سعد، الطلقات الكبرى، ج ٣، ص ١٠١; ابن نعيم اصفهانى، حلية الاولياء، ج ١، ص ٩٤; طبرانى، المعجم الكبير، ج ١، ص٣٢٢; هيثمى، مجمع الزوائد، ج ٧، ص ٢٩٩ و ذهبى، تاريخ الاسلام، ص ٢١٩.
[٦٧] . ابن عبدربه، العقد الفريد، ج ٤، ص ٣٣٧-٣٣٨; دينورى، الامامة و السياسه، ج ١، ص ١٢٠ و منقرى، وقعة صفين، ص ٧٤-٧٥.
[٦٨] . شيخ مفيد، الجمل، ص ٩٧.
[٦٩] . ابن حجر عسقلانى، المطالب العاليه، ج ٤، ص ٦٣، ح ٣٩٦٦ و كتاب سليم بن قيس هلال، ج ٢، ص ٨٨٧-٨٨٨.
[٧٠] . «ان الحق و الباطل لا يعرفان بالناس ولكن اعرف الحق باتباع من اتبعه، و الباطل باجتناب من اجتنبه ... ان عبدالله بن عمر و سعد اخذلا الحق و لم ينصرا الباطل متى كان امامين فى الخير فيتبعان» (شيخ طوسى، الامالى، ص ١٣٤; مجلسى، ٥، حديث ٢٩; محمودى، ترتيب الامالى، ج ٣، ص ٥٤٠ و على نمازى، مستدرك علم الرجال، ج ٢، ص ٢٦٧. هم چنين به همين مضمون، تاريخ يعقوبى، ج ٢، ص ٢١٠).
[٧١] . ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج ٢، ص ١٧٣; مزّى، تهذيب الكمال، ج ٧، ص ١١٥; تاريخ يعقوبى(به اندكى اختلاف)، ج ٢، ص٢١٠; شيخ طوسى، الامالى، ص ١٣٤; مجلسى ٥، حديث ٢٩ و محمودى، ترتيب الامالى، ج ٣، ص ٥٤.
[٧٢] . ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج ١٨، ص ١١٥.
[٧٣] . شيخ مفيد، الجمل، ص ٩٦.
[٧٤] . شيخ صدوق، علل الشرانع، ج ١، ص ٢٢٣ و فيض كاشانى، معادن الحكمه فى مكاتيب الائمه، ج ٢، ص ١٠.
[٧٥] . ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج ٢، ص ١٧٣.
[٧٦] . ابن حجر عسقلانى، الاصابه، ج ٢، ص ٣٣.
[٧٧] . ذهبى، سير اعلام النبلاء، ج ١، ص ١٢٢، همو، تاريخ الاسلام (حوادث سال ٤١-٦٠)، ص ٢١٩.
[٧٨] . بلخى، كتاب البدء و التاريخ، ج ٢، ص ٢٢٠ و مزّى، تهذيب الكمال، ج ٧، ص ١١٥.
[٧٩] . طبرانى، المعجم الكبير، ج ١، ص ١٤٣ و ١٤٤; هيثمى، مجمع الزواندى، ج ٧، ص ٢٤٦ و ذهبى، تاريخ الاسلام (حوادث سال ٤١-٦٠) سند روايت: حسن بن على الطوسى عن زبير بن بكار، عن يحيى بن محمد بن ضحاك الخرامى عن ابيه قال ...
[٨٠] . هيثمى، مجمع الزواندى، ج ٧، ص ٢٤٧.
[٨١] . ذهبى، سير اعلام النبلاء، ج ١٢، ص ٣١٤ و همو، ميزان الاعتدال، ج ٢، ص ٦٦.
[٨٢] . رازى، الجرح و التعديل، ج ٣، ص ٥٨٥.
[٨٣] . ابن حجر عسقلانى مى گويد: «بعضى از اين احاديث ضعيف هستند». (اتحاف المهره، ج ٥، ص ١٥٠).
[٨٤] . كتاب سليم بن قيس هلالى، ج ٢، ص ٨٨٧-٨٨٨ و محمودى، ترتيب الامالى، ج ٢، ص ٣٠٨. البته اين احاديث از طريق اهل سنت، توسط سعد نقل شده است: شواهد التنزيل، ج ١، ص ١٦٠ و ١٦١; ابن كثير دمشقى، جامع المسانيد و السنن، ج ٥، ص٢١٥ و ٢٣٧; مسند، احمد بن حنبل، ج ١، ص ١٧٠; بيهقى، دلائل النبوه، ج ٥، ص ٢٢٠; كشف المشكل، ج ١، ص ٢٣٦; سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص ١٧٦; هيثمى، مجمع الزوائد، ج ٩، ص ١٠٧; ابن فوطى شيبانى، مجمع الآداب فى معجم الالقاب، ج ٤، ص٣٣٨; صحيح مسلم، ج ٤، ص ١٠٧- ١١٠; ترمذى، جامع الصحيح، ج ٥، ص ٦٣٨; حاكم نيشابورى، المستدرك على الصحيحين، ج ٣، ص ١٠٨; ابن اثير، اسدالغابه، ج ٤، ص ٢٨; ابن اثير، جامع الاصول، ج ٨، ص ٦٠٥; ابن حجر عسقلانى، الاصابه، ج ٢، ص ٥٠٩ و ابن شعيب نسائى، خصائص امام على، ص ٩٤.
[٨٥] . كتاب سليم بن قيس هلالى، ج ٢، ص ٨٩٠.
[٨٦] . ذهبى، سيراعلام النبلاء، ج ١، ص ١٢٢.