تاریخ اسلام در آینه پژوهش - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٥ - معرفي و بررسي كتاب «تذكرةالخواص»، نگاشتة سبطابن جوزي

معرفي و بررسي كتاب «تذكرة‌الخواص»، نگاشتة سبط‌ابن جوزي

سال دهم، شماره دوم، پياپي ٣٥، پاييز و زمستان ١٣٩٢

محسن رنجبر / استاديار مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني ره                        [email protected]

دريافت: ١٠/١٢/١٣٩٢ ـ پذيرش: ١٥/٤/١٣٩٣

چکيده

پژوهش حاضر به معرفي و نقد کتاب «تذکرة الخواص»، نگاشتة يکي از عالمان و مورخان قرن هفتم، به نام شمس‌الدين يوسف‌بن قِزاوغلي، معروف به «سبط‌ابن جوزي»، مي‌پردازد. پس از بازشناسي تبار و شخصيت و مذهب نويسنده و آگاهي از کتاب و منابع آن، نقد و بررسي محتواييِ کتاب در چهار محور سامان يافته است: محور نخست شناسايي گزارش‌هاي موافق با باورهاي شيعه؛ دوم گزارش‌هاي ضعيف و ناهمسو با باورهاي شيعه؛ سوم گزارش‌هايي که در منابع ديگر وجود ندارد و يا کمتر به آن پرداخته شده است. چهارم پاسخ‌گويي به نقد و تضعيف برخي از اخبار مناقب و فضايل اهل‌بيت عليه السلام توسط برخي از محدثان و مورخان اهل‌سنت. يکي از اهداف مهم اين پژوهش بازکاوي و پاسخ به دو پرسش مهم است که چرا نويسندة کتاب، که خود از عالمان و انديشمندان اهل‌سنت است، با وجود پاي‌بندي به مذهب اهل‌سنت، به نگارش و تدوين کتابي در بارة مناقب و فضايل امامان شيعه پرداخته‌ است؟ و افزون بر اين، به برخي از آموزه‌هاي اعتقادي شيعه اذعان و اعتراف نيز کرده‌ است؟ و چرا با وجود چنين اعتراف‌هايي، در نهايت، به مذهب اماميه نگرويده است؟

کليد‌واژه‌ها: تذکرةالخواص، سبط ابن جوزي، مناقب، امامان عليه السلام، تاريخ، اهل‌بيت عليه السلام.

 

مقدمه

در ميان آثار و نگاشته هاي عالمان و انديشمندان اهل سنت، آثاري وجود دارد كه دربارة مناقب و فضايل و نيز زيست نامة اهل بيت عليه السلام و به ويژه ائمة اطهار عليه السلام نگاشته شده است. البته اينكه هريك از آنان چرا و با چه انگيزه و رويكردي به بررسي زندگي امامان عليه السلام پرداخته اند، بررسيِ فراگير و دقيقي مي طلبد. اما در اين ميان، نكته اي كه نبايد از نظر دور داشت آن است كه از همان قرون نخستين و به ويژه از قرن هفتم به بعد، نحله و گروهي در ميان علما و انديشمندان اهل سنت پيدا شدند كه از گرايش اعتدالي برخوردار بودند و ضمن آنكه از اعتقاد به خلافت خلفا دست برنداشتند و اعتقادي به مقام وصايت و امامت ائمة اطهار عليه السلام نداشتند، اما گرايش محبتي خاصي به اهل بيت عليه السلام داشتند. بر اين اساس، آنان به تدوين و نگارش آثاري در حوزة مناقب و فضايل اهل بيت عليه السلام با رويكرد يادشده پرداختند. محمد بن طلحه شافعي (م ٦٥٢ ق)، مؤلف كتاب مطالب السؤول في مناقب آل الرسول عليه السلام؛ عبدالعزيز بن محمد جُنابذي (م ٦١١ ق)، نگارندة كتاب معالم العترة النبوية و معارف اهل البيت الفاطمية العلوية؛ ابن صباغ مالكي (م ٨٥٥ ق)، نويسندة كتاب الفصول المهمة في معرفة احوال الائمة عليه السلام؛ شمس الدين محمد بن طولون (م ٩٥٣ ق)، مؤلف كتاب الشذرات الذهبية في تراجم الائمة الاثني عشرية عند الامامية؛ درويش حسين كربلائي (قرن دهم)، صاحب كتاب روضات الجنان و جنات الجنان؛ ملّاحسين واعظ كاشفي (م ٩١٠ ق)، مؤلف كتاب روضة الشهداء؛ فضل الله بن روزبهان خنجي (م ٩٢٧ ق)، نگارندة كتاب وسيلة الخادم الي المخدوم در شرح صلوات چهارده معصوم؛ و عبدالله بن محمد شَبْراوي (م ١١٧٢ ق)، نويسندة كتاب الإتْحاف بحُبّ الأَشراف ازجمله نويسندگان سني مذهبي هستند كه در طول قرون متمادي، آثار يادشده را در مناقب و فضايل اهل بيت عليه السلام نگاشته اند.

اما يكي از آثار مهم در اين حوزه، كتاب تذكرة الخواص من الامة بذكر خصائص الائمة عليه السلام نگاشتة سبط ابن جوزي است كه به سبب ويژگي ها و امتيازات خاصي كه اين اثر دارد، اين پژوهش به مطالعه و نقد و بررسي آن اختصاص دارد. اما پيش از پرداختن به معرفي و نقد اين اثر، لازم است دربارة شخصيت نويسنده و كتابش اطلاعاتي ارائه شود:

تبارنامه، شخصيت و زيست نامة نويسنده

شمس الدين ابوالمظفر يوسف بن حسام الدين قِزاوغلي بن عبدالله تركي عَوني هُبَيْري بغدادي حنفي در سال ٥٨١ يا ٥٨٢ ق چشم به جهان گشود (سبط ابن جوزي، ١٤٢٦ق، ص٨). پدرش حسام الدين، از بردگان ابوالمظفر عون الدين يحيي بن هبيره (م ٥٦٠ ق)، وزير محمد بن مستظهر بالله، ملقب به مقتفي لأمرالله (م ٥٥٥ ق)، خليفة عباسي، بود كه چون او را به منزلة فرزند خود مي پنداشت، آزاد كرد. مادرش رابعه، دختر ابوالفرج عبدالرحمان بن جوزي، مؤلف كتاب مشهور و مفصّل المنتظم في تاريخ الامم و الملوك بود ـ كه همانند خواهرانش ـ از پدرش و محدثان ديگر سماع حديث داشت. بنابراين، او نوة دختري ابوالفرج است.

سبط ابن جوزي وقتي به سن يادگيري و آموزش رسيد، جدش به او قرآن و حديث و فقه آموخت و او را به مذهب حنبلي تربيت كرد. بنابراين، او در بغداد، از جدّ خويش، عبدالمنعم بن كُلَيب و عبدالله بن ابي المجد حربي؛ در موصل، از احمد و عبدالمحسن، دو فرزند خطيب طوسي؛ و در دمشق، از ابوحفص بن طبرزد، ابو اليُمن كِندي و برخي ديگر حديث شنيد (ذهبي، ١٤١٣ق، ج٢٣، ص٢٩٧). همچنين بر اساس گزارش برخي از رجال شناسان و تراجم نگاران اهل سنت، سبط ابن جوزي، ظريف، خوش سيما، متواضع، باهوش، داراي محفوظات بسيار و صاحب خطي خوش، و در وعظ و خطابه، سرآمد زمان خود بود. او خطيبي زبردست، خوش صدا، شيرين سخن و داراي بياني رسا و گيرا بود (ذهبي، ١٤٠٧ق، ج ٤٨، ص ١٨٣-١٨٥؛ ابن كثير، ١٤٠٨ق، ج ١٣، ص ٢٢٦؛ ابن حجر عسقلاني، ١٣٩٠ق، ج ٦، ص ٣٢٨).

افزون بر اين، سبط ابن جوزي در طول زندگيِ خويش، براي كسب دانش و تجربه، به سرزمين ها و شهرهاي گوناگون از جمله، اِرْبِل، حَرّان، حلب، قدس، مكه، نابلس، عكّا، طور، قاهره، دِمْياط، كَرَك، خِلاط، اسكندريه، قاسيون و بعلبك سفر كرد (سبط ابن جوزي، ١٤٢٦ق، ص ٩ به بعد؛ نيز ر.ك: دائرةالمعارف بزرگ اسلامي، ١٣٧٤، ج ٣، ص ٢٧٨-٢٨١). حاصل فعاليت ها و كوشش هاي علمي ساليان طولانيِ نويسنده سبب شد تا او يكي از مورخان مشهور و خطيبان توانمند و واعظان خوش بيان شام گردد.

مذهب

سبط ابن جوزي ابتدا پيرو مذهب حنبلي بود، اما پس از همنشيني هاي بسياري كه با فقيه و حاكم دمشق، عيسي بن ابي بكر بن ايّوب (م ٦٢٤ ق) داشت، مجذوب او شد و مذهب حنفي اختيار كرد (ابن حجر، ١٣٩٠ق، ج٦، ص ٣٢٨). البته استشهاد او به كتاب فضائل احمد بن حنبل و بهره گيريِ بسيارش از آن در لابه لاي اخبار و گزارش هاي اثر مزبور و نيز يادكرد همراه با تعظيم و تكريم او نسبت به احمد حنبل، حاكي از دل بستگيِ خاص او به ابن حنبل و مذهب اوست؛ چنان كه ابن حجر نيز به اين نكته اشاره كرده است (همان). با وجود اين، علاقة او به اهل بيت عليه السلام و پرداختن به مناقب و فضايل ائمه اطهار عليه السلام در اين كتاب، برخي همچون ذهبي را واداشته است تا او را به تشيع نسبت دهند؛ چنان كه گفته است ثم انّه ترفّض و له مؤلف في ذلك (ذهبي، ١٣٨٢ق، ج ٤، ص ٤٧١). و در جاي ديگر مي نويسد رأيتُ له مصنَّفا يدلّ علي تشيّعه (ذهبي، ١٤١٣ق، ج ٢٣، ص ٢٩٧). همچنين برخي كتاب رياض الأفهام را از او دانسته و گفته اند كه از اثر يادشده، تشيع او ظاهر مي شود (ابن رافع، ١٣٥٧ق، ص ٢٣٨).

بر اساس گزارش ابن كثير، روزي از او خواسته شد تا دربارة مقتل امام حسين عليه السلام براي مردم سخن بگويد. سبط ابن جوزي بر منبر رفت و پس از سكوتي طولاني، دستمال خود را بر صورتش نهاد و گرية شديدي كرد و سپس دو بيت شعر در بارة آن حضرت خواند و درحاليكه مي گريست، از منبر پايين آمد: واي بر كسي كه چون در صور دميده شود و مردم پراكنده گردند، شفيعانش دشمنانش باشند. ناگزير فاطمه در قيامت باز مي ‌گردد، در حالي كه پيراهنش به خون حسين عليه السلام آغشته است (ابن كثير، ١٤٠٨ق، ج ١٣، ص ٢٢٧؛ نعيمي دمشقي، ١٤١٠ق، ج ١، ص ٣٦٧).

افزون بر اين، نام، ساختار و فصل بنديِ كتاب و به ويژه و مهم تر، برخي از باورها و گزارش ها و تعابير به كار گرفته شده در اين كتاب، شاهد ديگري بر تشيع او و حتي تشيع اعتقاديِ نگارنده مي تواند باشد؛ چنان كه از ميان ده معنايي كه براي واژة مولي بيان كرده، همان معناي موردنظر شيعه، يعني اولي و سرپرست را پذيرفته است (سبط ابن جوزي، ١٤٢٦ق، ج ١، ص ٢٧١).

همچنين وي در باب پنجم، كه به بخشي از سخنان اميرالمؤمنين عليه السلام مي پردازد، در آغاز، دربارة ويژگي هاي سخنان آن حضرت مي گويد: علي عليه السلام سخناني مي‌گفت كه هاله‌اي از عصمت آن را فرا گرفته بود و سخنش ميزان و معيار حكمت بود؛ سخني كه خداوند بر آن شكوه و جلال افكنده بود، تا جايي كه هر كس راهي به شنيدن آن داشت، شگفت‌زده مي‌شد و آن را گرامي مي‌داشت. به راستي كه خداوند در سخن علي عليه السلام شيريني و ملاحت و زيبايي و فصاحت را جمع كرده بود؛ نه كلمه‌اي از آن نابجا گفته شده و نه دليل و برهاني بر باطل؛ سخن گويان را ناتوان ساخته و گوي سبقت را در ميدان مسابقه از همگان ربوده است؛ واژگاني كه نور نبوت بر آنها مي‌تابد و فهم ها و عقول را به حيرت وامي دارد (همان، ص ٤٨٥).

او در جاي ديگر، از جمله شرايط امام را دارا بودن مقام عصمت دانسته و براي اثبات ضرورت آن، دو دليل آورده است: نخست آنكه امام در خطا و اشتباه نيفتد و يا به راهنما نيازمند نگردد. در غير اين صورت، به تسلسل و بي‌نهايت مي انجامد كه آن هم محال است. دوم آنكه آنان حجّت هاي خداوند بر بندگان اويند، و از جمله شرايط حجّت، عصمت از هر عيب است ‌(همان، ج ٢، ص ٥١٩).

اما مطالعه و بررسي دقيق تر كتاب، نه تنها اين ديدگاه را به صراحت باطل مي كند، بلكه ـ چنان كه در ادامه خواهد آمد ـ ذكر برخي از مناقب و فضايل مخالف با شأن و جايگاه ائمة اطهار عليه السلام، يا بعضي كرامات و فضايلي كه او براي برخي از صحابه نقل كرده و يا ذكر برخي از گزارش هاي ناهمسو با باورهاي شيعه، حاكي از آن است كه او نمي تواند شيعة اعتقادي باشد. بنابراين، از مطالعه و بررسي اين كتاب، به هيچ روي نمي توان پذيرفت كه او مذهب شيعه را برگزيده است.

اما دربارة كتاب رياض الافهام نيز بايد گفت كه از ميان رفته و معلوم نيست زمان نگارش آن پس از كتاب تذكرة الخواص بوده است يا قبل از آن، تا بتوان شيعه شدن وي را محتمل دانست و يا صرفاً محبت وي به اهل بيت عليه السلام را از آن احراز كرد.

پرسش مهم

پرسش مهمي كه مطرح است اينكه چگونه مي توان پذيرفت نويسنده اي كتابي در مناقب و زندگي ائمة اطهار عليه السلام نگاشته و فضايل بسياري براي آنان شمرده و حتي ديدگاه شيعه را دربارة جريان غدير گزارش كرده باشد، و از ميان ده معنايي كه براي واژة مولي برشمرده، تنها معناي مورد تأييد شيعه را درست دانسته و نيز قايل به عصمت ائمة اطهار عليه السلام باشد؛ با وجود اين، بر مذهب حنفي باقي مانده و به حقانيت مذهب شيعه اعتراف نكرده و به اين مذهب نگرويده باشد؟!

رويكرد تقيه اي وي و اينكه او شايد در خفا و باطن شيعه شده است، نمي تواند پاسخ اين پرسش مهم باشد؛ چراكه ـ چنان كه در ادامه مي آيد ـ او به حد كافي، گزارش هاي بسياري را كه همسو و موافق اهل سنت باشد، در اين اثر آورده است.

به نظر مي رسد كليد پاسخ اين پرسش را در تفسير و برداشت نويسنده در يك جا از كتابش دربارة لقب يعسوب الدين بايد يافت. وي در توضيح لقب يادشده نگاشته است: اميرالمؤمنين عليه السلام همانند امير زنبوران ـ كه در جلوي درِ كندو مي ايستد و مانع زنبوراني مي شود كه دهانشان بوي گياه بدبو مي دهد ـ بر در بهشت ايستاده، دهان مردم را مي بويد. پس هر كس بوي محبت از دهانش استشمام شود، او را وارد بهشت مي كند و هر كس دهانش بوي دشمني او را مي دهد، به آتش مي اندازد (همان، ج ١، ص ١٢٣).

توجه به اين تفسير و برداشت از لقب يادشده به اين نكته رهنمون مي سازد كه از ديدگاه نويسنده و امثال وي، كه مي توان او را نمايندة تفكر يك گروه معتدل اهل سنت به شمار آورد، حد نصاب سعادت اخروي و بهشتي شدن، محبت و مودّت نسبت به اهل بيت پيامبر صل الله عليه و آله است و لازم نيست كه شخص به مقام وصايت و امامت آنان قايل باشد. بنابراين، از ديدگاه اين گروه، بر مذهب اهل سنت ماندن مي تواند با اظهار محبت نسبت به اهل بيت رسول خدا عليه السلام قابل جمع باشد، و اين ميزان در سعادتمند شدن و ورود به بهشت كافي است.

معرفي كتاب

اين كتاب چنان كه نويسنده، خود در مقدمه اشاره كرده است براساس تعداد ائمة اطهار عليه السلام، در دوازده فصل تنظيم و تدوين شده است. از فصل نخست تا فصل هفتم به اميرالمؤمنين عليه السلام اختصاص دارد. فصل هشتم و نهم به ترتيب دربارة امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام است. فصل دهم به محمد بن حنفيه، فصل يازدهم به حضرت خديجه و حضرت زهرا عليها السلام و فصل دوازدهم به شرح حال ديگر ائمه عليه السلام، يعني از امام سجاد عليه السلام تا حضرت حجت عليه السلام، اختصاص يافته است.

اين اثر پيش از آخرين تحقيق آن، چهار بار چاپ شده كه نخستينِ آن در سال ١٢٨٥ق چاپ سنگي بوده است، اما سه چاپ بعدي ـ كه دو چاپ آن در سال ١٣٦٩ق و چاپ سوم در سال ١٤٠١ق بوده ـ به صورت حروفي بوده كه البته بر اساس همان چاپ سنگيِ نخست است. اما چاپ اخير آن، كه در قالب دو جلد است و حاصل يك دهة تحقيق محقق محترم آقاي حسين تقي زاده است، بر اساس نُه نسخه، تحقيق و عرضه شده است. اين نسخه ها بر اساس دو تحرير از مؤلف است. تحرير نخست شامل نسخه هاي يك تا چهار است و نسخه هاي پنج تا نُه، تحرير دوم را دربردارد (ر.ك: سبط ابن جوزي، ١٤٢٦ق، ص ٦٢).

منابع كتاب

يكي از ويژگي هاي مهم اين اثر، بهره گيري نويسنده از منابع بسيار و گوناگون در تدوين و نگارش آن است كه برخي از آنها اكنون موجود نيست. در يك تقسيم بندي كلي، مي توان منابع اين كتاب را به دو دستة كلي تقسيم كرد:

١. منابع شفاهي كه نويسنده از راويان بسيار نام برده و از آنان اخباري را با اين تعابير نقل كرده است: اخبرَنا، حدّثَنا، أنبأَنا، قرأتُ علي، سمعتُ، قراءةً، سماعاً، اجازةً، حَكي لي بعضُ أشياخِنا و....

٢. منابع مكتوب كه مؤلف به سه شيوة گوناگون از آنها استفاده و آنها را ياد كرده است:

الف: با تعابيري كلي و عام؛ همانند قال اهل السير، قال يا اتفق و يا اختلف علماء السير، قال علماء التأويل و...؛

ب. ذكر نام مؤلفان بدون اشاره به نام آثارشان؛ همانند سُدّي، شَعْبي، ابن اسحاق، واقدي، ابن سعد، مدائني، هشام بن محمد، ابن ابي الدنيا و...؛

ج. ذكر نام كتاب ها و مؤلفان آنها. او در اين باره، نزديك به شصت منبع با نام مؤلفان آنها بيان كرده است (ر.ك: سبط ابن جوزي، ١٤٢٦ق، ص ٥١-٥٥).

بررسي محتوايي كتاب

به نظر مي رسد در تدوين و نگارش چنين اثري، افزون بر آنچه نويسنده در مقدمة كتاب به آن پرداخته، دو نكتة ديگر قابل توجه و تأمل است كه از نوع رويكرد و شيوة انتخاب و چينش اخبار و نيز از لابه لاي گزارش هاي كتاب مي توان استنباط كرد:

١. ارائة ديدگاه اهل سنت معتدل دربارة اهل بيت عليه السلام؛ او در تأييد ديدگاه يادشده، به دو موضوع توجه كرده است:

٢. نخست بيان مناقب و فضايل اهل بيت عليه السلام و ردّ تضعيفات برخي از علماي اهل سنت، به ويژه جدش، دربارة برخي از اخبار مناقب و فضايل.

دوم پرداختن به برخي از مثالب و اعمال ناشايست برخي از اصحاب و زنان صحابي كه چنين رويكردي، تلويحاً و غيرمستقيم، نظرية عدالت صحابه نزد اهل سنت را به چالش كشيده است.

٣. برائت از ديدگاه بني اميه و اهل سنت افراطي نسبت به اهل بيت عليه السلام كه اكنون در فرقة وهابيت نمود يافته است.

با توجه به مذهب و گرايش هاي دينيِ نويسنده، گزارش ها و اخباري كه او به آن پرداخته، از نقاط قوت و اعتبار مناسب و يا از اشكالات و ضعف هايي برخوردار است. همچنين برخي از منقولات و گزارش هاي وي منحصر به فرد است كه در ادامه، ذكر مي شود:

١. گزارش هاي معتبر و موافق

نويسنده در اين كتاب، گزارش هاي بسياري را كه همسو با باورهاي شيعه است، ذكر كرده كه نمونه هايي از آنها چنين است:

١. نكوهش از بني اميه به سبب لعن اميرالمؤمنين عليه السلام (سبط ابن جوزي، ١٤٢٦ق، ج ١، ص ١٢٩)؛

٢. بيان فضايل بسيار براي اميرالمؤمنين عليه السلام بر اساس آيات (همان، ص ١٧١-٢١٥) و اخبار (همان، ص ٢١٦-٣٤٤) و نقل خبري از ابن عباس مبني بر اينكه اگر درختان قلم شود، درياها مركّب و جن و انس نويسنده و شمارشگر، فضايل اميرالمؤمنين عليه السلام را نمي توانند بشمرند (همان، ص ١٦٨)؛

٣. اعتراف به ناتواني ابوبكر و عمر در فتح قلعة خيبر و در نهايت، دادن پرچم به اميرالمؤمنين عليه السلام توسط پيامبر صل الله عليه و آله (همان، ص ٢٤٠)؛

٤. پرداختن به حديث و واقعة غدير و تفسير واژة مولي به معناي منظورنظر شيعه ـ يعني سرپرست - از ميان ده معنا (همان، ص ٢٥٥-٢٧٧)؛

٥. يادكرد از عثمان به عنوان نخستين كسي كه در جنگ اُحُد فرار كرد و اشاره به آية إِنَّ الَّذِينَ تَوَلَّوْامِنكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ (آل عمران: ١٥٥) كه دربارة فرار كنندگان نازل شده است (همان، ص ٢٨٩)؛

٦. بررسي سنديِ و دلالي اخبار مناقب و پاسخ به اشكالات و شبهات مربوط به آنها؛ در ادامه، اين موضوع ذكر مي شود؛

٧. گزارش يك مناظرة جالب يكي از مجانين اهل رَقّه ـ به نقل از ابوهُذَيْل عَلّاف ـ كه سخنان حكيمانه مي زد و با پرسش ها و پاسخ هاي مناسب، حقانيت خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام را بر اساس ديدگاه اهل سنت، اثبات مي كند (همان، ص ٣٥٢-٣٥٥)؛

٨. نقل سخن غزّالي از كتاب سِرّ العالَمَيْن در بارة تبريك گوييِ عُمَر در روز غديرخم به اميرالمؤمنين عليه السلام و مخالفت وي با آن حضرت، كه سبب اين مخالفت غلبة هواي نفس بر او و رياست طلبي وي بود. همچنين عمر در جريان درخواست دوات و كاغذ توسط پيامبر صل الله عليه و آله، نسبت هذيان به آن حضرت داد (همان، ج ١، ص ٣٥٦-٣٥٧). افزون بر اين، وي ادامة نقل سخن غزالي را در قالب استدلالات و اخباري دربارة نكوهش ابوبكر، معاويه و يزيد آورده است (همان، ج ١، ص ٣٥٨-٣٦٠؛ غزالي، ١٤١٥ق، ص ٢٤ـ٢٥)؛

٩. گزارش هاي بسياري در نكوهش عايشه، طلحه و زبير و عملكرد آنان در جنگ جمل و نشان دادن حقانيت اميرالمؤمنين عليه السلام(سبط ابن جوزي، ١٤٢٦ق، ج ١، ص ٣٦٣-٣٦٤، ٣٦٦-٣٧٣، ٣٧٠-٣٨٠، ٣٨٢، ٣٩٤-٣٩٥)؛ نيز گزارش منع عايشه از دفن امام حسن عليه السلام در كنار جدش رسول خدا صل الله عليه و آله (همان، ج ٢، ص ٦٥)؛

١٠. گزارش پشيماني عايشه از جنگ افروزي بر ضدّ اميرالمؤمنين عليه السلام (همان، ج ١، ص ٣٩٤ـ٣٩٦)؛

١١. گزارش نامة مفاخره آميز معاويه به اميرالمؤمنين عليه السلام و پاسخ كوبندة آن حضرت به او در قالب چند بيت شعر كه در آن به برگزيده شدنش توسط پيامبر اكرم صل الله عليه و آله و وجوب پيروي از خود ايشان كرده است. معاويه چون آن نامه را ديد، گفت: آن را پنهان كنيد. مبادا به گوش شاميان برسد (همان، ج ١، ص ٤٤٧ـ٤٤٨)؛

١٢. پرداختن به برخي از خطبه ها و سخنان اميرالمؤمنين عليه السلام در نكوهش خلفا، به ويژه عثمان، همانند خطبة شقشقيّه (همان، ج ١، ص ٤٩٣-٤٩٦)؛

١٣. اختصاص فصلي دربارة ناتواني عمر در پاسخ گويي به پرسش ها، شبهات علمي و احكام فقهي، و نقل هاي متعدد از عمر در اين باره؛ همانند اعوذ بالله من معضلة ليس لها ابوحسن؛ لولا عليٌّ لهلك عمر، اللهم لاتبقني لمعضلة ليس لها ابن ابي طالب. همچنين مساعدت هاي اميرالمؤمنين عليه السلام در پاسخ گويي به مسائل و معضلات علمي و فقهي؛ ازجمله، پاسخ اميرالمؤمنين عليه السلام به پرسش هاي پادشاه روم كه عمر و ديگر اصحاب قادر به پاسخ گويي نبودند (همان، ج ١، ص ٥٥٢ به بعد)؛

١٤. اختصاص صفحات بسياري به نصايح خلاقي و اندرزهاي ديني اميرالمؤمنين عليه السلام (همان، ج ١، ص ٤٨٦ به بعد)؛

١٥. مردود دانستن گفتة ابونعيم اصفهاني دربارة قبر موجود در نجف كه آن را قبر مُغِيرة بن شعبة دانسته است؛ چرا كه قبر وي نامعلوم است (همان، ج ١، ص ٦٤٠)؛

١٦. گزارش خطبة امام حسن عليه السلام در كوفه پس از صلح و تصريح آن حضرت به طهارت خود و ديگر اهل بيت عليه السلام (همان، ج ٢، ص ٢٤)؛

١٧. گزارش معرفي شخصيت و سيماي واقعي ابوسفيان، معاويه، عمروعاص، وليد بن عُقبه، و عُتبة بن ابي سفيان توسط امام حسن عليه السلام (همان، ج ٢، ص ٢٥٨-٣١). نويسنده در گزارش يادشده، نفرين (همان، ج ٢، ص ٢٨) و لعن معاويه توسط پيامبر صل الله عليه و آله و نيز لعن ابوسفيان و عُتبه توسط آن حضرت را ذكر كرده است (همان، ج ٢، ص ٢٩). نكتة مهم در تحليل اين گونه گزارش ها ـ چنان كه پيش تر نيز اشاره شد ـ آن است كه نويسنده با پرداختن به اين گونه اخبار و گزارش ها، در نظرية عدالت صحابه تشكيك كرده و حتي آن را به چالش كشيده و ملتزم به عدالت همة آنان نشده است. مؤيد ديگر اين ادعا پرداختن به سخن ابن عباس است كه از اميرالمؤمنين عليه السلام دفاع مي كند، اما دربارة ديگر اصحاب آورده است كه خداوند در قرآن، برخي را عتاب و سرزنش كرده است (همان، ج ١، ص ٥٧٣ـ٥٧٤)؛

١٨. اشاره به برخي از كارها ي ناشايست عثمان؛ همانند بازگردان حَكَم بن ابي العاص به مدينه ـ كه توسط پيامبر اكرم صل الله عليه و آله به طائف تبعيد شده بودـ شركت در تشييع جنازة او، نماز خواندن بر او و اعطاي يك پنجم از غنايم آفريقا (پانصد هزار دينار) به پسرش مروان (همان، ج ٢، ص ٤٨ـ٤٩)؛

١٩. گزارش مفصل از ستم ها و جنايات سفاح و منصور، دو خليفة عباسي، در حق عبدالله بن حسن بن حسن، مشهور به عبدالله محض و فرزندانش محمد، معروف به نفس زكيّه و ابراهيم و ديگر حسني ها (همان، ج ٢، ص ٧٦ـ٩٧)؛

٢٠. ردّ گزارش پيشنهاد امام حسين عليه السلام به عمر سعد كه حاضر است نزد يزيد برود و با او بيعت كند، با استناد به گفتة عُقْبَة بن سِمْعان كه چنين سخني از آن حضرت از زمان حركت از مدينه تا عراق نشنيده است (همان، ج ٢، ص ١٥٤)؛

٢١. گزارش هايي دربارة شخصيت و مثالب يزيد و استدلال بر جواز لعن يزيد با توجه به سخنان و استدلالات جد خود، عبدالرحمان بن جوزي(همان، ص ٢٦٥ـ٢٨٢)؛

٢٢. اطلاعات ارزشمندي دربارة تعداد فرزندان ائمة اطهار عليه السلام (امام زادگان)و مادران آنان و شخصيت و نقش آفرينيِ برخي از آنان در حوادث تاريخي(همان، فصل مربوط به معرفي فرزندان امام عليه السلام)؛

٢٣. بيان مناقب و توصيف جايگاه اميرالمؤمنين عليه السلام توسط محمد بن حنفيه در جنگ صفين (همان، ص ٢٩٢-٢٩٦)؛

٢٤. گزارش هايي دربارة حسادت و توهين عايشه نسبت به حضرت خديجه (همان، ص ٣٠٨ـ٣٠٩)؛

٢٥. بيان جايگاه و منزلت حضرت زهرا عليها السلام از زبان پيامبر صل الله عليه و آله (همان، ص ٣٣٠ـ٣٣٤).

٢٦. اشاره به جريان منع حضرت زهرا عليها السلام از ارث و بخشي از خطبة نكوهش آميز آن حضرت نسبت به ابوبكر، و نيز دوري آن حضرت از خليفه و كارگزارانش بدون پرداختن به تفصيل ماجرا (همان، ص ٣٥٢ـ٣٥٣)؛

٢٧. بيان معجزات و كراماتي از پيامبر صل الله عليه و آله (همان، ص ٣٤٢)، امام سجاد عليه السلام در عصر عبدالملك (همان، ص ٣٨٧)، امام صادق عليه السلام (همان، ص ٤٥٠ـ٤٥٢) و امام كاظم عليه السلام (همان، ص ٤٦٢ـ٤٦٣)؛

٢٨. پرداختن به مناقب، مواعظ اخلاقيِ و سيرة اخلاقي و تربيتي امام سجاد عليه السلام (همان، ص ٣٨٨ـ٣٩٤، ٣٩٦ـ٣٩٧، ٣٩٩ـ٤١٠)؛

٢٩. گزارش مسموميت امام رضا عليه السلام (همان، ص ٤٨٠-٤٨١)؛ البته او مسموميت آن حضرت توسط مأمون را به سبب آنكه او از شهادت آن حضرت ناراحت و اندوهناك بوده است، نمي پذيرد (همان، ص ٤٨١ـ٤٨٢)؛

٣٠. پذيرش تلويحي تولد و حيات حضرت حجت عليه السلام (همان، ص ٥١٣ـ٥١٥)؛

٣١. بيان حكايات اخلاقي و پندآموز دربارة جايگاه و منزلت سادات علوي (همان، ص ٥١٩ـ٥٣٦).

٢. گزارش هاي غيرمعتبر و ناهمسو با باورهاي شيعه

چنان كه ذكر شد، سبط ابن جوزي مطالب گران سنگي را در مناقب و فضايل اهل بيت عليه السلام و مثالب مخالفان آنان نگاشته، اما اين اثر از گزارش هاي غيرمعتبر و ناهمسو با باورهاي اماميه خالي نيست كه به نمونه هايي اشاره مي شود:

١. گزارش هايي دربارة نبود ايمان پدر و مادر اميرالمؤمنين عليه السلام؛ نويسنده نگاشته است كه ابوطالب در آخرين لحظات عمرش، به بهانه اي از اسلام آوردن سرباز زد (همان، ج ١، ص ١٤٣ـ١٤٤). وي در جاي ديگر، مي افزايد: جعفر و علي عليه السلام از ابوطالب ارث نبردند؛ چون آن دو مسلمان بودند (همان، ص ١٦٣). اين در حالي است كه افزون بر رواياتي كه بر ايمان ابوطالب دلالت دارد (صدوق، ١٣٩٠، ص ٣٥٥ـ٣٥٦)، بر اساس گفتة شيخ مفيد، اماميه اتفاق دارند كه ابوطالب، مؤمن از دنيا رفته (مفيد، ١٤١٤ق، ص ٤٦؛ ابن فتال نيشابوري، بي تا، ص ١٣٨-١٣٩).
همچنين وي دربارة نبود ايمان مادر آن حضرت، گزارش حضور فاطمه مادر اميرالمؤمنين عليه السلام نزد هُبل براي سجده كردن بر او را آورده است! (سبط ابن جوزي، ١٤٢٦ق، ج ١، ص ١١٣).
در پاسخ بايد گفت: اين سخن نيز با باورهاي اعتقاديِ شيعه ناسازگار است؛ چرا كه بر اساس برخي روايات شيعه، مادر اميرالمؤمنين عليه السلام نيز همانند همسرش ابوطالب مؤمن بود. امام صادق عليه السلام فرمودند: جبرئيل بر پيامبر صل الله عليه و آله نازل شد و گفت: خداوند به تو سلام مي‌رساند و مي‌گويد: آتش‌ را بر صُلْبي كه تو از او به دنيا آمدي و مادري كه به تو آبستن شد و دامني كه تو را كفالت كرد، حرام گردانيدم. صلبي كه رسول خدا صل الله عليه و آله از او به دنيا آمد، عبداللّه است و زني كه به او آبستن شد آمنه است و دامني كه او را كفالت نمود، عمويش ابوطالب و فاطمه بنت اسد است (صدوق، ١٣٦١، ص ١٣٧؛ همو، ١٤١٧ق، ص ٧٠٣ـ٧٠٤؛ نيشابوري، بي تا، ص ٦٧).
علّامه مجلسي در تفسير اين خبر مي گويد: اين خبر بر ايمان آنان دلالت مي كند؛ چرا كه خداي تعالي آتش را بر همة مشركان و كافران واجب كرده است؛ همان گونه كه آيات و اخبار بر آن دلالت مي كند (مجلسي، ١٤٠٣ق، ج ١٥، ص ١٠٨).

٢. سبب تسمية اميرالمؤمنين عليه السلام به كنية ابوتراب؛ نويسنده در اين باره، همان ديدگاه مشهور اهل سنت را گزارش كرده است كه آن حضرت از حضرت زهرا عليهما السلام خشمگين شده و به حالت قهر، به سوي مسجد رفته و روي خاك خوابيده بود كه چون پيامبر صل الله عليه و آله. آن حضرت را در آن حالت ديدند، خاك از پشت او زدودند و فرمودند: اي ابوتراب، بنشين (سبط ابن جوزي، ١٤٢٦ق، ج ١، ص ١٢٧-١٢٨). از آن زمان، آن حضرت به اين كنيه معروف شدند. اين تفسير نيز از ديدگاه شيعه مردود است؛ چرا كه بر اساس گزارش هاي معتبر، وجه تسمية آن حضرت به اين كنيه، موضوع ديگري بوده است كه برخي از محققان معاصر به تفصيل، ذكر كرده اند (ر.ك: مرتضي عاملي، ١٤٠٦ق، ج ٥، ص ٢٢٩-٢٣٨؛ همو، ١٤٣٠ق، ج ١، ص ١٥٢-١٥٣؛ ج ٢، ٢٤١-٢٦١؛ خرسان، ١٣٨٥، ص ٦٥-٧٧؛ مختاري، ١٣٨٩، ج ١٠، ص ٣٣٨-٣٤٠).

٣. اگرچه نويسنده ماجراي وضع حمل فاطمه مادر اميرالمؤمنين عليه السلام در خانة كعبه را گزارش كرده، اما او اين گونه بيان كرده است كه وي از درِ خانه وارد شد (نه آن كه ديوار شكافته شود و از آنجا وارد گردد) افزون بر اين، او شخصي به نام حَكيم بن حزام را در اين فضيلت شريك دانسته است (سبط ابن جوزي، ١٤٢٦ق، ج ١، ص ١٥٥ـ١٥٦).

٤. نقل كرامتي براي سعد وقاص و مستجاب الدعوة دانستن وي! (همان، ص ٢١٧).

٥. تفسير حديث منزلت به ارث بردن اميرالمؤمنين عليه السلام به آنچه انبياي الهي پيش از پيامبر صل الله عليه و آله ارث برده اند؛ يعني كتاب خدا و سنت پيامبر صل الله عليه و آله (همان، ص ٢٣١).

٦. هر چند نويسنده سخن اميرالمؤمنين عليه السلام را در اين باره كه او نخستين كسي است با پيامبر صل الله عليه و آله نماز خوانده، صحيح دانسته و سخن جدش را در اين باره رد كرده است، اما او در نهايت، پذيرفته است كه نخستين اسلام آورنده از كودكان، آن حضرت بوده است! (همان، ص ٤٥٢).

٧. گزارش هايي دربارة برداشت امّ كلثوم و امام حسن عليه السلام از عسلي كه متعلق به بيت المال مسلمانان بود و هنوز بين آنان تقسيم نشده بود، و آن دو سهمي داشتند (همان، ص ٤٦٨-٤٦٩). اين در حالي است كه بر اساس اعتقاد شيعه به عصمت امامان عليه السلام، اين موضوع نمي تواند دربارة امام حسن عليه السلام صحت داشته باشد.

٨. پذيرش عَوْل (كاهش در سهم همة ورثه درصورتي كه سهم ورثه، بيش از ماترك ميّت باشد) كه موافق با فتواي اهل سنت است (همان، ص ٤٨٨). اما شيعه به خلاف آن معتقد است (فقط كاهش سهم دختر و يا دختران).

٩. نقل خطبه اي از اميرالمؤمنين عليه السلام كه از نظر سند و متن ضعيف است و در منابع معتبر شيعه وجود ندارد. همچنين محتواي خطبه شباهت بسياري به قصه اي از كليله و دمنه دارد (همان، ص ٥٠٧ـ٥٠٨؛ نيز ر.ك. ابن ابي شيبه كوفي، ١٤٠٩ق، ج ٨، ص ٨٤٢؛ ابن شبه نميري، ١٣٨٦، ج ٤، ص ١٢٣٣-١٢٣٤؛ بلاذري، ١٣٩٤ق، ص ١٨٤؛ طبراني، ١٤٠٥ق، ج ١، ص ٨١).

١٠. هرچند نويسنده گزارش هايي دربارة وجود پسر سومي به نام مُحَسِّن براي اميرالمؤمنين عليه السلام آورده است، اما او همانند برخي از محدثان و مورخان اهل سنت، بر اين باور است كه او در كودكي از دنيا رفته است (سبط ابن جوزي، ١٤٢٦ق، ج ١، ص ٦٦١). همچنين او در جاي ديگر، پس از آنكه از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل كرده است كه فرمودند: چون فرزند سوم به دنيا آمد، نام او را حرب نهادم، رسول خدا صل الله عليه و آله فرمود : بلكه نام او محَسِّن همنام مُشَبِّر است، مي افزايد: اين مطلب دليل بر درستيِ گفتار زبير بن بكار است كه مي گويد: فاطمه از همسرش علي، فرزند ديگري به نام َمُحَسِّن به دنيا آورد ‌كه در كودكي از دنيا رفت (همان، ج ٢، ص ٧). اين در حالي است كه بر اساس پژوهش هاي محققان معاصر، اولاً محسن پس از رحلت پيامبر اكرم صل الله عليه و آله، سقط گرديد، نه آنكه در حيات پيامبر اكرم صل الله عليه و آله به دنيا آمده و در كودكي از دنيا رفته باشد. ثانياً، اميرالمؤمنين عليه السلام در نام گذاري فرزندانش بر پيامبر اكرم صل الله عليه و آله سبقت نمي گرفت. همچنين نام گذاري پسران به نام حرب توسط اميرالمؤمنين عليه السلاماين شائبه و اتهام را متوجه اميرالمؤمنين عليه السلام مي كند كه آن حضرت جنگ افروز بوده است (ر.ك: خِرسان، ١٣٨٥؛ مرتضي عاملي، ١٤١٧ق، ج ٢، ص ١١١-١٤٧؛ قرشي، ١٤١٣ق، ج ١، ص ٣١-٣٢).

١١. بيان اخباري دربارة شباهت امام حسن عليه السلام به پيامبر صل الله عليه و آله، نه به پدرش اميرالمؤمنين عليه السلام(سبط ابن جوزي، ١٤٢٦ق، ج ٢، ص ١٠و ١٤)، در حالي كه چنين گزارشي در منابع شيعه وجود ندارد.

١٢. نقل روايتي از پيامبر اكرم صل الله عليه و آله دربارة برقراري صلح ميان دو گروه از مسلمانان توسط امام حسن عليه السلام(همان، ص ١١)؛ همچنين وي در چند صفحه بعد، گزارش ديگري دربارة علاقة امام حسن عليه السلام به صلح آورده است (همان، ص ١٩)، درحاليكه چنين گزارشي هايي را در منابع شيعه نمي توان يافت. به نظر مي رسد كه اين گزارش ها از مجعولات راويان اموي باشد كه خواسته اند امام حسن عليه السلام را برخلاف پدرش، صلح طلب معرفي كنند. البته نويسنده در دو صفحه بعد، به بيان علل صلح اجباري امام حسن عليه السلام پرداخته است (همان، ص ٢١و ٢٣).

١٣. گزارش اعتراض امام حسين عليه السلام به امام حسن عليه السلام دربارة صلح (همان، ص ٢١).

١٤. نقل گزارش ابن سعد دربارة سبّ اميرالمؤمنين عليه السلام توسط مروان در هر روز جمعه بر منبر و سكوت امام حسن عليه السلام و حتي نماز خواندن آن حضرت پشت سر مروان! و نيز پاسخ توهين آميز مروان به امام حسن عليه السلام در برابر نكوهش آن حضرت (همان، ص ٥١).

١٥. كثير المطلاق بودن امام حسن عليه السلام، تا جايي كه او آمار زنان آن حضرت را بر اساس روايتي، ٩٠ نفر دانسته است! (همان، ص ٥٥) همچنين او در گزارشي، آمادگي آن حضرت را براي آنكه محلِّل عبدالله بن عامر شود، ذكر كرده است! (همان، ص ٥٤).

١٦. نسبت نارواي ناآگاهي به امام حسن عليه السلام؛ چنان كه به آن حضرت نسبت داده است كه هنگام شهادت، خطاب به برادرش امام حسين عليه السلام فرمود: نمي‌دانم كه نَفْسم مرا به دوزخ مي‌برد كه بايد تسليت دهم و يا به بهشت كه تبريك گويم! (همان، ص ٦٣).

١٧. گزارش نامعتبر دربارة سفارش امام حسن عليه السلام به امام حسين عليه السلام هنگام وفات: خدا منع كرده است كه ميان ما اهل بيت، نبوت و دنيا و يا خلافت و سلطنت را با هم قرار دهد! (همان، ص ١٥٩).

١٨. گزارشي مفصَّل دربارة ارتباط و همنشيني فاطمه دختر امام حسين عليه السلام با شعرا و ادبا و فضلا ! (همان، ص ٢٤٥-٢٤٧).

١٩. عدم تمايل حضرت زهرا عليها السلام به ازدواج با اميرالمؤمنين عليه السلام به سبب فقر و تهي دستي آن حضرت! (همان، ص ٣٢٨). اما بر اساس برخي از منابع متقدم، حضرت زهرا عليهما السلام پس از ازدواج و تولد حسنين عليهما السلام، از نكوهش خود توسط زنان قريش به سبب فقر همسرش، به پيامبر صل الله عليه و آله شكوه كرد: آن حضرت روزي درحالي كه مي گريستند، نزد پيامبر اكرم صل الله عليه و آله رفتند. پيامبر سبب گرية ايشان را پرسيدند. حضرت زهرا عليهما السلام فرمودند: زنان قريش مرا سرزنش مي كنند كه پدرت تو را به فقيري تزويج كرد كه هيچ مالي ندارد (ابن سليمان كوفي، ١٤١٢ق، ج ٢، ص ٥٩٥؛ ابن مغازلي، ١٣٨٤، ص ٢٤٢). يا فرمودند: آنان مرا به سبب فقر علي عليه السلام، نكوهش مي كنند (مفيد، ١٤١٣ق ـ الف، ج ١، ص ٣٦).

٢٠. حذف تعابير نكوهش آميز از خطبة حضرت زهرا عليهما السلام نسبت به ابوبكر و همچنين نپرداختن به علت واقعيِ شهادت آن حضرت، و اينكه بيماري سبب وفات آن حضرت بوده است! (سبط ابن جوزي، ١٤٢٦ق، ج ٢، ص ٣٥٣-٣٥٤).

٢١. تفسير و تحليل علت قيام زيدبن علي عليه السلام در انگيزه هاي مادي و جاه طلبي وي! (همان، ص ٤١٥ـ٤١٦).

٢٢. نقل تعليل نادرست از سعيد بن مسيّب كه چرا علي عليه السلام مي گفت: از من دربارة راه هاي آسمان بپرسيد كه من به آنها از راه هاي زمين، آشناترم! و فرمود: اگر پرده ها كنار زده شود، ذره اي بر يقينم افزوده نخواهد شد؛ زيرا او در ماجراي بالا رفتن بر شانه هاي مبارك پيامبر صل الله عليه و آله براي شكستن مجسمه ها و بت ها، فرمود: من بر روى شانه‌هاى پيامبر صل الله عليه و آله رفتم، و آن حضرت مرا بر شانه هايش بلند كرد، به گونه اي كه تصور مي كردم اگر بخواهم به آسمان بالا بروم، مي توانم (همان، ج ١، ص ٢٤٧ـ٢٤٩).

٢٣. آمار قابل تأمل١٢٠ هزار نفري جمعيت غدير كه در هيچ منبع ديگري گزارش نشده است (همان، ص ٢٦٦)، درحاليكه بر اساس پژوهش هاي برخي از معاصران، جمعيت غدير، بسيار كمتر از آمار يادشده بوده است (يوسفي غروي، ١٤٢٣ق، ج ٣، ص ٦٢٦ـ٦٢٧؛ امام، ١٣٨٦).

٢٤. نقل گزارش مبني بر رفت وآمد مهاجران و انصار پس از قتل عثمان به خانة اميرالمؤمنين عليه السلام به مدت چهل شب و درخواست بيعت با ايشان (سبط ابن جوزي، ١٤٢٦ق، ج ١، ص ٣٥٠)؛ در حالي كه بر اساس گزارش طبري، مهاجران و انصار چندين بار (فاختلفوا... اليه مرارا) به درِ خانة آن حضرت آمدند، نه چهل شب (طبري، ١٣٨٧ق، ج ٤، ص٤٢٨).

٢٥. گزارش توبة طلحه و شهادت دادن وي در هنگام مرگ به اينكه با اميرالمؤمنين عليه السلام بيعت كرده است، و اظهار تأسف آن حضرت از مرگ وي و طلب رحمت براي او (سبط ابن جوزي، ١٤٢٦ق، ج ١، ص ٣٨٦). اما شيخ مفيد گزارش هايي را دربارة چگونگيِ كشته شدن طلحه آورده كه سخني از بيعت او با اميرالمؤمنين عليه السلام در آنها نيامده است (مفيد، ١٤١٣ق ـ ب، ص ٣٨٣-٣٨٥). شيخ مفيد پس از نقل گزارش ها، مي گويد : اين اخبار، مختصري از اخبار صحيح دربارة چگونگي كشته شدن طلحه است كه از طريق عامه نقل شده. اسنادش صحيح ترين سند است كه دربارة آن، بين امت اختلافي نيست و همة آنها دلالت بر آن دارد كه طلحه در حال اصرار بر جنگ و بدون اظهار پشيماني كشته شده و موافق مذهب حشويه و مخالف مذهب معتزله است و شاهدي بر بطلان ادعاي آنان ‌نسبت به توبة طلحه است (سبط ابن جوزي، ١٤٢٦ق، ج ١، ص ٣٨٦).

٢٦. تأييد پيش گوييِ ابن عباس توسط اميرالمؤمنين عليه السلام، زماني كه آن حضرت ديد نيرنگ قرآن بر سر نيزه كردن سپاه معاويه، در ايجاد اختلاف ميان سپاهش، مؤثر واقع شده است، آن حضرت فرمودند: شگفتا! آيا معاويه اطاعت و از من نافرماني مي شود. خدا ابن‌ عبّاس‌ را پاداش‌ دهد كه او از پشت پرده‌اي نازك، غيب را مي‌نگريست! (همان، ص ٤٢٤) او همچنين در جريان گزارشي كه ابن عباس امام حسين عليه السلام را از توقف در مكّه بازداشت و رفتن به يمن را به ايشان پيشنهاد كرد، دوباره به همان سخن اميرالمؤمنين عليه السلام استشهاد كرده است (همان، ج ١، ص ١٣٧). به نظر مي رسد نسبت چنين سخني به اميرالمؤمنين عليه السلام ساخته و پرداختة مورخان عصر عباسي باشد كه اولاً، اعتقادي به مقام عصمت و علم غيب ائمة اطهار عليه السلام ندارند. ثانياً، براي خوشامد خلفاي عباسي چنين فضيلتي را براي ابن عباس نگاشته اند تا با اين شيوه، از خلفاي عباسي نيز ستايش كرده باشند.

٢٧. ترتيب ازدواج اميرالمؤمنين عليه السلام؛ او نخستين ازدواج آن حضرت را پس از حضرت زهرا عليها السلام؛ امّ البنين و چهارمين ازدواج آن حضرت را با اُمامه دانسته است (همان، ص ٦٦٤)، اما بر اساس منابع شيعه و برخي از منابع اهل سنت، نخستين ازدواج آن حضرت بر اساس وصيت حضرت زهرا عليها السلام، با أمامه بوده است (ابن سعد، بي تا، ج ٨، ص ٢٣٣؛ دولابي، ١٤٠٧ق، ص ٧٠؛ اسكافي، ١٣٨٠، ص ٤٥؛ طبرسي، ١٤١٧ق، ج ١، ص ٢٧٥؛ ابن حزم، بي تا، ص ٣١؛ ابن خشاب، ١٤٠٦ق، ص ٨؛ ابن اثير، بي تا، ج ٥، ص ٤٠٠؛ ابن خلدون، ١٣٩١ق، ج ٢، ص ٣٢٨).

٢٨. گرية بسيار ابن عباس در شهادت امام حسين عليه السلام كه سبب نابيناييِ وي شد (سبط ابن جوزي، ١٤٢٦ق، ج ٢، ص ٦٨). درحاليكه او در جاي ديگر گفته است كه هنگام شهادت امام حسن عليه السلام، ابن عباس نابينا بود (همان، ج ١، ص ٥٧٣).

٣. گزارش ها و اخباري كه يا در منابع ديگر وجود ندارد و يا كمتر به آن توجه شده

در كنار منقولات و گزارش هاي ضعيف و قوي كتاب، نويسنده گزارش ها و اخباري را ذكر كرده كه يا منحصر به فرد است و يا ـ دست كم ـ در منابع متقدم بر اين كتاب، كمتر ديده مي شود. البته يكي از فوايد و كاركردهاي مهم گزارش هاي يادشده پاسخ گوييِ به برخي از پرسش ها و ابهامات تاريخي است. مهم ترين اين گزارش ها چنين است:

١. نقل خبري از زهري دربارة لعن اميرالمؤمنين عليه السلام و حسنين عليهما السلام و محمد بن حنفيه توسط معاويه (همان، ص ٢١٦)؛

٢. علت اقامت عمروعاص در فلسطين در ماجراي شورش بر ضد عثمان و محاصرة او (همان، ص ٤٠٤)؛

٣. گزارش چگونگيِ شهادت طفل شيرخوار امام حسين عليه السلام به روايت هشام كلبي (شاگرد ابومخنف) كه با گزارش هاي منابع متقدم اين تفاوت را دارد كه چون طفل شيرخوار از تشنگي گريه مي كرد، آن حضرت او را روي دستش گذاشت و خطاب به سپاه عمر سعد فرمود: اي قوم، اگر بر من رحم نمي كنيد، بر اين طفل رحم كنيد. سپس مردي از سپاه دشمن تيري به طفل زد و او را كشت... (همان، ج ٢، ص ١٦٤)؛

٤. تعميم طُلَقا بر هر كس كه در روز فتح مكه اسلام آورده و مهاجرت نكرده است (همان، ج ١، ص ٤٥٢)؛

٥. آمار شش هزار نفري سپاه عمر سعد كه شاهد قتل امام حسين عليه السلام بودند و بعدها توسط مختار كشته شدند (همان، ج ٢، ص ١٦١و ٢٦٠)؛

٦. تصريح به اكراهي بودن ازدواج فاطمه دختر امام حسين عليه السلام با مُصْعَب بن زبير (همان، ص ٢٤٤)؛

٧. اطلاعاتي دربارة فاطمه دختر امام حسين عليه السلام(همان، ص ٢٤٨) و توصيف جايگاه و شخصيت محمد بن حنفيه از لابه لاي سخنان او و نقش آفريني وي در برخي حوادث تاريخي (همان، ص ٢٨٥-٢٩٦)؛

٨. گزارش متن نامة مأمون دربارة ولايت عهدي امام رضا عليه السلامو نيز نامة آن حضرت بر ظَهر عهدنامه، به اختصار (همان، ص ٤٧٤-٤٧٨)؛

٩. اشاره به سبب ولي عهدي امام رضا عليه السلام از زبان مأمون (همان، ص ٤٨٤).

٤. پاسخ گويي به نقد و تضعيف برخي از اخبار مناقب و فضايل اهل بيت عليه السلام توسط برخي از محدثان و مورخان

يكي ديگر از ويژگي هاي مهم و نقاط قوت كتاب تذكرة الخواص پاسخ گوييِ نويسنده به تضعيف و نقد برخي از اخبار، به ويژه اخبار مربوط به مناقب اهل بيت عليه السلام است. نكتة شايان توجه در اين باره آن است كه مؤلف كوشيده بر اساس شيوة مقبول محدثان و مورخان اهل سنت، تضعيفاتِ سندي و در برخي موارد، نقد دلالي و محتوايي آنان را به شيوه هاي گوناگون پاسخ دهد. او در جاهايي، تضعيف سندي آنان را مردود دانسته است؛ چنان كه در جاهاي ديگر، اخبار يادشده را با سلسله سندي بيان كرده است كه ديگر نمي تواند از سوي محدثان و مورخان اهل سنت مخدوش گردد. براي نمونه، او به تضعيفات سندي و در جايي محتوايي آنان دربارة احاديث ذيل پاسخ داده است: مؤاخات (همان، ج ١، ص ٢٢٢)، منزلت (همان، ص ٢٣٢-٢٣٥)، قسمتي از حديث غدير(همان، ص ٢٦٣-٢٦٥)، طير (همان، ص ٢٩٤-٢٩٥)، سدّ ابواب (همان، ص ٣٠٢-٣٠٤)، وصيّت (همان، ص ٣٠٧-٣٠٩)، حدائق (همان، ص ٣١٧-٣١٨)، خلقت نوريِ اميرالمؤمنين عليه السلام (همان، ص٣٢١-٣٢٣)، قضيب احمر (سيب سرخ) (همان، ص ٣٢٤ـ٣٢٥)، مدينة العلم (همان، ص ٣٢٨-٣٢٩)، سرور دنيا و آخرت بودن اميرالمؤمنين عليه السلام (همان، ص ٣٣١)، ردّ شمس (همان، ص٣٣٥-٣٣٩)، اسلام اميرالمؤمنين عليه السلام (همان، ص ٤٤٩-٤٥٢)، برگزيدگيِ اميرالمؤمنين عليه السلام (همان، ج٢، ص٣٢٨)، جايگاه حضرت زهرا عليهما السلام در قيامت (همان، ص ٣٣٤-٣٣٧)، بخشش طعام خود به مسكين يتيم و اسير از سوي اهل بيت عليه السلام (همان، ص ٣٤٨-٣٤٩) و حديث ثقلين (همان، ص ٣٧٣-٣٧٧) پاسخ داده است. افزون بر اين، او در برخي از جاها، كه راويان خبر محل وثوق هستند، اين گونه پاسخ مي دهد كه برخي از راويان تضعيف شده، مورد اعتمادند و نبايد به سخن كساني كه به سبب اغراض و انگيزه هاي فاسد، آنان را تضعيف كرده اند، توجه نمود (همان، ص ٣٢٨).

جمع بندي و نتيجه گيري

از آنچه نگاشته شد، به اين نتيجه مي توان رهنمون شد كه از قرون اوليه تاكنون، در ميان علما و انديشمندان اهل سنت، گروهي معتدل بوده اند كه با وجود آنكه به مذهب تشيع اعتقاد نداشته اند، اما به سبب آنكه به اهل بيت عليه السلام محبت مي ورزيده اند، فضايل و مناقب آنان را در بسياري از متون حديثي و تاريخيِ اهل سنت ناديده نگرفته و در آثار خود، به آن توجه ويژه كرده اند. يكي از نمونه هاي بارز آن، سبط ابن جوزي است كه اگرچه از اعتقادِ عاميِ خود دست نكشيد، اما توجه ويژه به مناقب و فضايل اهل بيت عليه السلام، داشت. البته كوشش او از اين نظر نيز قابل توجه و ستايش است كه با وجود آنكه علماي اهل سنت، به ويژه جدّ وي، برخي از اخبار مناقب را از نظر سند و حتي گاهي، از لحاظ دلالت و محتوا ضعيف و حتي مردود مي دانستند، او كوشيده است آنها را توثيق كرده و به اشكالات آنان پاسخ دهد. افزون بر اين، از بيان و توجه وي به مثالب و اعمال ناشايست گروهي از صحابه، مي توان چنين نتيجه گرفت كه او نظرية مشهور عدالت صحابه را، كه جمهور اهل سنت بر آن اصرار دارند و حتي به گونه اي ادعاي اجماع و اتفاق درباره اش مي كنند، به چالش كشيده است.

اما نكتة مهم تر آنكه به نظر مي رسد يكي از شيوه هاي كارامد و نتيجه بخش در جامة عمل پوشاندن به مسئلة تقريب بين مذاهب و بستر سازي بهينه و بيشتر براي بيداري ملل اسلامي، توجه و پشتيباني از باور اين گروه معتدل از اهل سنت است كه افزون بر آنكه دوستدار اهل بيت عليه السلام هستند و حتي به آنان عشق مي ورزند، قايل به عدالت همة صحابه نيستند. اين دو ويژگيِ مهم مي تواند دو نقطة مهم مشترك اعتقادي و سياسيِ مذهب شيعه و سني باشد كه شيعه ضمن بهره گيريِ مناسب و بجا از آنها، اولاً، گامي سترگ در جهت وحدت و همگرايي با اهل سنت بردارد. ثانياً، زمينة گفت وگو و مناظره با گروهي ديگر از اهل سنت را، كه اعتقادِ چنداني به دو ويژگيِ ياد شده ندارند، فراهم آورد. ثالثاً، در صورت برداشت درست دو گام پيشين، گروهك وهابي و سلفي، كه شيعه را كافر مي دانند، در اقليت و انزوا قرار گيرند.

منابع

ابن ابي شيبه كوفي، عبدالله بن محمد(١٤٠٩ق)، المصنف، تحقيق سعيد اللحام، بيروت، دارالفكر.

ابن اثير، عزالدين ابوالحسن علي بن ابي الكرم شيباني، بي تا، اسد الغابة، بيروت، دارالكتاب العربي.

ابن جوزي، ابوالفرج عبدالرحمان بن علي(١٤١٢ق)، المنتظم في تاريخ الامم و الملوك، تحقيق محمد عبدالقادر عطا و مصطفي عبدالقادر عطا، بيروت، دارالكتب العلمية.

ابن حجر عسقلاني، احمد بن علي(١٣٩٠ق)، لسان الميزان، چ دوم، بيروت، مؤسسة الأعلمي للمطبوعات.

ابن حزم اندلسي، ابومحمد علي بن احمد، بي تا، جوامع السيرة النبوية، بيروت، دارالكتب العلمية.

ابن خشّاب بغدادي، ابومحمد عبدالله بن نصر، ١٤٠٦ق، تاريخ مواليد الائمة عليه السلام و وفياتهم، قم، مكتبة آيةالله المرعشي النجفي.

ابن خلدون، عبدالرحمان بن محمد(١٣٩١ق)، تاريخ ابن خلدون المسمي بالعِبَر، بيروت، مؤسسة الأعلمي للمطبوعات.

ابن رافع سلامي، محمد(١٣٥٧ق)، تاريخ علماء بغداد، المسمّي منتخب المختار، تصحيح و تعليق عباس العزاوي، بغداد، مطبعة الاهالي.

ابن سعد، محمد [بي تا]، الطبقات الكبري، بيروت، دارصادر.

ابن سليمان كوفي، محمد(١٤١٢ق)، مناقب الامام اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب عليه السلام، تحقيق محمدباقر محمودي، قم، مجمع إحياء الثقافة الاسلامية.

ابن شبه نميري بصري، ابوزيد عمر(١٣٨٦)، تاريخ المدينة المنورة، تحقيق فهيم محمد شلتوت، بيروت، دارالفكر.

ابن شهرآشوب، ابوجعفر محمد بن علي(١٣٨٧)، مناقب آل ابي طالب، چ سوم، تحقيق يوسف البقاعي، قم، ذوي القربي.

ابن فتال نيشابوري، محمد[بي تا]، روضة الواعظين، تحقيق سيدمحمدمهدي سيدحسن خِرسان، قم، منشورات الرضي.

ابن كثير دمشقي، ابوالفداء اسماعيل(١٤٠٨ق)، البدايةو النهاية، تحقيق علي شيري، بيروت، دارإحياء التراث العربي.

ابن مغازلي، علي بن محمد بن محمد واسطي(١٣٨٤)، مناقب علي بن ابي طالب عليه السلام،[بي جا]، سبط النبي صل الله عليه و آله.

ابن همام اسكافي، محمد(١٣٨٠)، منتخب الانوار في تاريخ الائمة الاطهار عليه السلام، تحقيق و استدراك علي رضا هَزار، قم، دليل ما.

اربلي، ابوالحسن علي بن عيسي بن ابي الفتح(١٤٢٦ق)، كشف الغُمّة في معرفة الائمة عليه السلام، تحقيق علي الفاضلي، [بي جا]، مركز الطباعة و النشر للمجمع العالمي لاهل البيت عليه السلام.

امام، سيد جلال، بررسي تعداد جمعيت حاضر در غدير(١٣٨٦)، تاريخ در آينة پژوهش، ش ١٦، ص ٥-٤٢.

بلاذري، احمد بن يحيي بن جابر(١٣٩٤ق)، انساب الاشراف، تحقيق و تعليق محمدباقر محمودي، بيروت، مؤسسة الأعلمي للمطبوعات.

خِرسان، سيدمحمدمهدي سيدحسن موسوي(١٣٨٥)، المحسن السبط؛ مولودٌ ام سِقطٌ، قم، دليل ما.

دولابي، محمد بن احمد(١٤٠٧ق)، الذرية الطاهرة، تحقيق سيد محمد جواد حسيني جلالي، قم، مؤسسة النشر الاسلامي.

ذهبي، شمس الدين(١٤١٣ق)، سير أعلام النُبَلاء، چ نهم، بيروت، مؤسسة الرسالة.

ـــــ، (١٤٠٧ق) تاريخ الاسلام، تحقيق عمر عبدالسلام تدمري، بيروت، دارالكتاب العربي.

ـــــ، (١٣٨٢ق) ميزان الاعتدال في نقد الرجال، تحقيق علي محمد بجاوي، بيروت، دارالمعرفة.

سبط ابن جوزي، شمس الدين ابوالمظفر يوسف بن حسام الدين قِزاوغلي بن عبدالله(١٤٢٦ق)، تذكرة الخواص من الامة بذكر خصائص الائمة عليه السلام، تحقيق حسين تقي زاده، [بي جا]، مركز الطباعة و النشر للمجمع العالمي لاهل البيت عليه السلام.

صدوق، محمد بن (١٣٩٠)، الاعتقادات، چ دوم، تحقيق و تعليق مؤسسة الامام الهادي عليه السلام، قم.

ـــــ، (١٤١٧ق) الامالي، قم، مركز الطباعة و النشر في مؤسسة البعثة.

ـــــ، (١٣٦١) معاني الاخبار، تصحيح و تعليق علي اكبر غفاري، قم، مؤسسة النشر الاسلامي.

طبراني، سليمان بن احمد(١٤٠٥ق)، المعجم الكبير، تحقيق حمدي عبدالمجيد سلفي، [بي جا]، دارإحياء التراث العربي.

طبرسي، ابوعلي فضل بن حسن(١٤١٧ق)، إعلام الوري بأعلام الهدي، تحقيق مؤسسة آل البيت عليه السلام لاحياء التراث، قم، مؤسسة آل البيت عليه السلام لاحياء التراث.

طبري، محمد بن جرير(١٣٨٧ق)، تاريخ الامم و الملوك، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، بيروت، دارالتراث.

نعيمي دمشقي، عبدالقادر بن محمد(١٤١٠ق)، الدارس في تاريخ المدارس، بيروت، دارالكتب العلمية.

غزالي، ابوحامد(١٤١٥ق)، سرّالعالمين و كشف ما في الدارَيْن، تعليق موفق فوزي الجبر، بيروت، الحكمة.

قرشي، باقر شريف(١٤١٣ق)، حياة الامام الحسين بن علي عليهما السلام، بيروت، دارالبلاغة.

مجلسي، محمد باقر(١٤٧٠٣ق)، بحار الانوار، بيروت، دارإحياء التراث العربي.

مختاري، علي، مقالة نام ها و لقب هاي امام علي عليه السلام (١٣٨٩)، در دانشنامة امام علي عليه السلام، چ پنجم، تهران، پژوهشگاه فرهنگ و انديشة اسلامي.

مرتضي عاملي، سيدجعفر(١٤٣٠ق)، الصحيح من سيرة الامام علي عليه السلام، چ دوم، بيروت، المركز الاسلامي للدراسات.

ـــــ، لمن هذه الكتب،(١٤٠٦ق) تراثنا، ش٢، ص٩٦-٩٩.

ـــــ، (١٤١٧ق) مأساة الزهراء عليهما السلام، بيروت، دارالسيرة.

مفيد، محمد بن محمد بن نعمان(١٤١٣ق)، الارشاد في معرفة حجج الله علي العباد، تحقيق مؤسسة آلالبيت عليه السلام لإحياء التراث، قم، المؤتمر العالميلألفية الشيخ المفيدŠ.

ـــــ، (١٤١٤ق) اوائل المقالات، چ دوم، بيروت، دارالمفيد.

ـــــ، (١٤١٣ق) الجمل و النصرة لسيّد العترة عليه السلام في حرب البصرة، تحقيق سيدعلي ميرشريفي، قم، مكتب الاعلام الاسلامي.

دائرة المعارف بزرگ اسلامي، زير نظر سيدكاظم موسوي بجنوردي، تهران، مركز دائرةالمعارف بزرگ اسلامي.

يوسفي غروي، محمدهادي(١٤٢٣ق)، موسوعة التاريخ الاسلامي، قم، مجمع الفكر الاسلامي.