تاریخ اسلام در آینه پژوهش - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ١ - بررسي روابط دولتهاي شيعي در قرن چهارم هجري
سال هشتم، شماره سوم، پاييز و زمستان ١٣٩٠، ٧ ـ ٣٤
Tārikh dar Āyene-ye Pazhuhesh, Vol.٨, No.٣, Fall & Winter ٢٠١١-١٢
ناصر انطيقهچي*
نعمت الله صفري فروشاني**
چكيده
پس از تشكيل اولين دولت شيعي، يعني علويان طبرستان در ايران در قرن سوم هجري، دولتهاي بزرگ شيعي ديگري، همچون آلبويه، و فاطميان و آلحمدان در قرن چهارم هجري شكل گرفت. اين دولتها، در گسترش تعاليم شيعه اماميه، اسماعيليه و گسترش فرهنگ و تمدن اسلامي، به خصوص آشكار كردن مظاهر شيعه در ايران، عراق و شمال افريقا نقش غيرقابل انكاري ايفا كردند. در عين حال، اين دولتها با اينكه معاصر دولت عباسي بودند كه در اوج ضعف خود بود، ولي هرگز نتوانستند امپراطوري بزرگ شيعي را به وجود آورند و همواره براي گسترش قلمرو خود با يكديگر در رقابت و نزاع بودند. گرچه ميتوان در منابع تاريخي از تعامل اندك آنان سخن راند، اين مقاله با رويكرد تحليل اسنادي، به تفصيل به روابط دولتهاي شيعي قرن چهارم هجري پرداخته است.
كليدواژهها: دولت، شيعه، ارتباط، قرن چهارم، آلبويه، فاطميان، حمدانيان.
* دانشجوي دکتري تاريخ فرهنگ و تمدن اسلامي دانشگاه معارف اسلامي قم [email protected]
** استاديار جامعة المصطفي العالميه قم. [email protected]
دريافت: ١/٨/١٣٩٠ ـ پذيرش: ٢٠/١/١٣٩١
مقدمه
با توجه به اهميت زياد قرنهاي چهارم و پنجم هجري در فرهنگ و تمدن اسلامي و تأسيس دولتهاي مختلف شيعه در اين دوران، بررسي روابط سياسي و فرهنگي آنها امري ضروري به نظر ميرسد. بدين منظور در ابتدا لازم است به واكاوي مفاهيمي مانند ارتباط، دولت و شيعه پرداخته، سپس مسئله تحقيق مطرح شود.
واژه ارتباط در لغت[١] به معناي مواصلت كردن و... است. اين لغت در اصطلاح به تنهايي كاربردي ندارد و آن را به صورت اضافه و تركيبي به كار ميبرند، مانند روابط اجتماعي، روابط عمومي و.... در حقوق بين الملل مراد از آن، ارتباط ميان دو يا چند كشور است كه همان روابط بين الملل است و روابط سياسي، اقتصادي، نظامي، فرهنگي و اجتماعي را در بر ميگيرد.[٢]
كلمه دولت در زبان فارسي كاربردهاي بسياري دارد كه گاهي به معناي «ثروت و مال» و «مال اكتسابي و موروثي» به كار رفته[٣] و گاهي هم در اصطلاح سياسي امروزه به معناي گروه وزيران، حكومت، هيئت حاكمه، قوه مجريه و... به كار ميرود.[٤] معادل كلمه دولت در زبان انگليسي state است كه معناهاي مختلفي را براي آن گفتهاند.[٥] بر اساس تعريفهايي كه از دولت ارائه شده است ميتوان گفت كه دولت بايد چهار ركن اساسي داشته باشد كه با نبود هر يك از آنها دولت نيز نخواهد بود. آن چهار ركن عبارتاند از: جمعيت، سرزمين، حاكميت و استقلال. البته اين تعريف مشهور از دولت به صورت صددرصد با حكومتهاي شيعه در قرن چهارم مطابقت ندارد، چرا كه فقط دولت فاطمي مصر تمامي اركان دولت را به اين معنا داشته است، اما دولتهاي آلبويه و حمدانيان كه در پژوهش حاضر به آنها پرداخته ميشود، حكوتهاي نيمه مستقل بوده و مشروعيت خودشان را از خليفه عباسي گرفته و بر فراز منبرها و آغاز سخنرانيها نام خليفه عباسي را ميبردند، گرچه نظر خليفه در امور اجرايي در اين عصر پذيرفته نميشد و اهميتي نداشت. به هر حال، دولت در اين عصر و در اين پژوهش به معناي حكومت و سلسلهاي از حاكمان است كه قدرت را در منطقهاي خاص به دست داشته و بر امور آن مسلط بودند.
اما شيعه، در لغت عربي براي آن معناهاي متعددي ارائه شده است: كساني كه بر امر واحدي اجتماع نمودهاند، گروه، ياران و پيروان شخصي.[٦]
برخي[٧] شيعه را در اصطلاح چنين تعريف كردهاند:
اين واژه اختصاصاً در مورد فرد و يا افرادي به كار ميرود كه دوستدار علي(ع) و فرزندان او هستند و به امامت آنها اعتقاد دارند تا آنجا كه اگر واژه شيعه بدون قيد و شرط اضافي به كار رود و قرينهاي در كار نباشد، اذهان به چنان افرادي منصرف ميشود كه قايل به امامت امامان ياد شده (اثني عشريه) هستند.
شهرستاني[٨] نيز در تعريف شيعه چنين گفته است:
شيعه كساني هستند كه به طور خاص، امام علي(ع) را پيروي ميكنند و قايل به امامت و خلافت ايشان، هم از لحاظ نص و هم از حيث وصيت، چه به صورت آشكار و چه به صورت مخفي و پنهان هستند.
برخي ديگر از مورخان معاصر[٩] نيز گونههاي مختلف و دستهبندي خاصي از شيعه ارائه داده وآن را به شيعه عراقي، معتزلي، غالي، شيعه به معناي دوستي با اهلبيت(ع)، شيعه اعتقادي و... تقسيم كردهاند و در خصوص تاريخچه اين واژه بيان ميدارند كه قديمترين سندي كه اين واژه به همراه كلمه خاصه در برابر عامه در آن به كار رفته، نامهاي است كه شيعيان كوفه به رهبري سليمانبن صرد خزاعي بعد از شهادت امام حسن(ع) به منظور تسليت شهادت آن حضرت به امام حسين(ع) مينويسند.[١٠]
اما مراد ما از شيعه در اين پژوهش، اعم از شيعه امامي، زيدي و اسماعيلي است و با تعريفي كه مرحوم شهرستاني بيان نموده است مطابقت دارد. البته در خصوص تشيع هر يك از دولتهاي شيعه صحبت خواهد شد.
سؤال اصلي در اين پژوهش اين است كه رابطه دولتهاي بزرگ شيعه در قرن چهارم هجري چگونه بوده است؟
پاسخ به اين سؤال با بررسي روابط دولتهاي بزرگ شيعه در اين قرن به دست ميآيد. در اينجا به گوشههايي از اين روابط كه در لابهلاي گزارشهاي تاريخي و در منابع اصلي بيان شده است، پرداخته ميشود.
آلبويهيكي از بهترين دورانهاي شيعه از نظر شرايط سياسي ـ فرهنگي، قرن چهارم و پنجم هجري است، زيرا خاندان بويه (٣٢٠-٤٧٧ ق) كه مذهب شيعه داشتند،[١١] در دستگاه حكومت عباسي از نفوذ و اقتدار زيادي بهرهمند بودند.[١٢] فرزندان بويه به نامهاي علي، حسن و احمد كه قبلاً در فارس حكومت ميكردند، در زمان المستكفي به سال ٣٣٤ ق وارد بغداد شده، به مقرحكومت راه يافته و با تكريم خليفه روبهرو شده و به ترتيب لقبهاي عمادالدوله، ركنالدوله و معزالدوله را يافتند. احمد معزالدوله كه منصب اميرالامرايي را داشت، چنان اقتداري به دست آورد كه حتي براي المستكفي حقوق و مقرري تعيين كرد. به دستور وي در روز عاشورا بازارها تعطيل و مراسم سوگواري براي امام حسين(ع) بر پا شد.[١٣] همچنين مراسم عيد غدير با شكوه بسيار انجام شد.[١٤] خلاصه آنكه آلبويه در ترويج مذهب اماميه اثناعشري اهتمام بسيار ورزيدند.
به شيخ مفيد (متوفاي ٤١٣ ق)، متكلم نامدار اماميه در اين زمان، احترام بسيار ميشد و مسجد «براثا» در منطقه كرخ بغداد به وي اختصاص داشت كه در آنجا علاوه بر اقامه نماز و موعظه، به تعليم و تدريس ميپرداخت. وي در پرتو موقعيت ويژهاي كه از جنبههاي علمي و اجتماعي داشت، توانست فرقههاي مختلف شيعه را انسجام بخشيده، آرا و عقايد شيعه را تحكيم و ترويج كند.
نسب آلبويهآلبويه مانند بسياري از مدعيان استقلال و فرمانروايي بر ايران، خود را از نواده ساسانيان دانستهاند.[١٥] حمدالله مستوفي در باره نسب آلبويه چنين مينويسد:
پادشاهان ديلمان؛ به تخصيص آلبويه؛ هفده تن، مدت ملكشان صد و بيستوهفت سال و از خاندان ساساني (بهرام گور) ميباشند و بعضي از ديلمان گويند كه از تخم ديلمبن ضبّهاند.[١٦]
علي اصغر فقيهي نويسنده كتاب تاريخ آلبويه ميگويد:
ظاهر امر اين است كه نخستين كسي كه براي فرزندان بويه نسب ساخته است و آنها را به سلاطين ساساني رسانيده است ابو اسحاق صابي (داراي مذهب صابئي) كاتب زبر دست و كمنظير آلبويه است كه در كتاب خود به نام التاجي گفته است كه عضدالدوله در جستوجو از نسب خود برآمد و در اين باره به مهلّبي، وزير معزالدوله نامه نوشت. مهلبي از سالخوردگان ديلم و موبدان و وجوه مردم ايران تحقيق كرد، همه نوشتند و تأييد كردند كه نسب او به ساسانيان ميرسد. همين نوشته صابي را ديگران، همچون فارابي و ماكولا از كتاب التاجي نقل كردهاند و قلقشندي نسب آلبويه را به يزدگرد ميرساند و مقريزي هم جد اعلاي آنها را بهرام گور دانسته است.[١٧] اما برخي در اينكه نسب آلبويه به پادشاهان ساساني ميرسد ترديد كردهاند و آن را ساختگي دانستهاند، همچون فارابي در آثار الباقيه و ابنخلدون در العبر.[١٨]
مذهب آلبويهبرخي معتقدند كه هنوز نميتوان در باره عقايد مذهبي آلبويه به روشني اظهار نظر كرد.[١٩] طبق گفته مقدسي در قرن چهارم هجري مردم نواحي ديلم، شيعه و بيشترِ مردم ناحيه گيل، سني مذهب بودهاند.[٢٠] آنچه مسلم است بسياري از ديلميان بر دين خود باقي بودهاند تا اينكه به گفته مسعودي[٢١] در آغاز قرن چهارم به وسيله حسنبن عليبن محمدبن عليبن حسنبن عليبن ابيطالب(ع) ملقب به اطروش، به اسلام دعوت شدند.
به طور كلي در خصوص مذهب آلبويه سه نظريه وجود دارد:
١. شيعه زيدي بودهاند.[٢٢]
٢. شيعه امامي (اثنيعشري) بودهاند.[٢٣]
٣. در ابتدا شيعه زيدي بوده، ولي بعد شيعه امامي شدند. اين نظريه را كامل مصطفي شيبي در كتاب تشيع و تصوف[٢٤] با استناد به نقلي از بيروني بيان كرده است. ايشان گزارشي را در اين باره از ابنبابويه قمي آورده است. او ميگويد: تاج الروساء ابن ابيالسعداء صيروري از علماي اماميه بوده است. وي از رشيد مازندراني و او از پدرش نقل كرده است كه تاج الروساء كسي بود كه آلبويه را به جرگه شيعيان وارد كرد. به هر تقدير در اينكه آلبويه شيعه بودهاند، اختلافي وجود ندارد و تنها اختلاف در نوع تشيع آنان است و با توجه به شواهد و دلايل موجود، از جمله مطلبي كه از شيبي نقل شد، و نيز شواهد و دلايلي كه در ادامه آورده ميشود، ميتوان نتيجه گرفت كه غالب اميران آلبويه، بلكه تمام آنان گرايش شيعه اماميه داشتهاند. اما شواهد و دلايل مبني بر مذهب اماميه آلبويه عبارتاند از:
١. صاحب كتاب تاريخ حبيب السير مينويسد: «شيخ مفيد مورد اكرام عضدالدوله بود و عضدالدوله پيوسته ملازمتش مينمود».[٢٥]
٢. اينكه گفته شده است ديلميان غالباً به وسيله ناصر اطروش، داعي و امام معروف زيديه در طبرستان، اسلام و تشيع را پذيرفتهاند، دليل بر زيدي بودن آنان نيست، زيرا فرزندان خود اطروش هم بر خلاف او شيعه امامي بودهاند.[٢٦] گرچه برخي معتقدند كه حتي خود اطروش نيز امامي بوده است.[٢٧]
٣. كتيبهاي كه در تخت جمشيد به دستور عضدالدوله نوشته شده است، اسامي دوازده امام معصوم دارد.[٢٨]
٤. ابنجوزي در المنتظم[٢٩] حادثهاي را نقل كرده است مبني بر اينكه سلطان محمود غزنوي وقتي به ري رفت وارد حرمسراي مجدالدوله شد و ديد كه بيش از پنجاه زن آزاد در آنجاست و وقتي از او سؤال كرد كه چه كسي اجازه اين كار را به تو ميدهد، گفته است: اينان زنان من و فرزندانشان فرزندان من هستند و رسم اسلاف من (آلبويه) بر همين جاري بوده است. اين داستان در صورت صحت، بر تشيع امامي آلبويه دلالت دارد، زيرا فقط اماميه قائل به ازدواج متعه هستند.
٥. قاضي نورالله شوشتري ميگويد:[٣٠] معزالدوله مرجع فقهي خود را ابنجنيد (از فقهاي اماميه) قرار داده بود.
٦. شيخ صدوق قائل به امامي بودن ركنالدوله و اعتقاد او به امام زمان? است.[٣١]
٧. برتولد اشپولر نيز گفته است: «آلبويه از ابتداي امر، شيعه دوازده امامي بودند و تا آخر نيز به عقيده خود وفادار ماندند».[٣٢]
فاطميانطبق گزارش مقريزي[٣٣] اولين بار خليفه فاطمي، عبيدالله المهدي در ذيحجه سال ٢٩٠ در سجلماسه (مغرب اقصي) دعوت خود را آشكار كرد و در سال ٢٩٧ ق دولت خود را در شمال افريقا (افريقيه يا مغرب اوسط)[٣٤] تشكيل داد و تا سال ٣٥٧ ق به مدت ٦٥ سال به تحكيم قدرت و جنگ و درگيري با مخالفان خود پرداختند.
در سال ٣٥٧ ق كافور اخشيدي[٣٥] درگذشت[٣٦] و اوضاع مصر آشفته شد و فاطميان از اين آشفتگي استفاده كرده و جوهر صِقلي (سيسيلي)[٣٧] سردار معروف خود را به سوي مصر فرستادند و او در ٣٥٨ ق[٣٨] مصر را فتح كرد. المعز فاطمي (٣٤١-٣٦٥ ق) پس از چهار سال از فتح مصر وارد آنجا شد. و از اين زمان، مرحله دوم دولت فاطمي آغاز شد.[٣٩] فاطميان اما نتوانستند قلمرو حكومتي خود را در سرزمينهاي شرقي جهان اسلام در آن سوي شام گسترش داده و به هدف بزرگ خود، يعني اتحاد دنياي اسلام زير نظر يك خلافت بزرگ شيعي به رهبري خليفه فاطمي، دست يابند. البته هدف ديگر آنها، يعني نفوذ مذهبي در مناطق ياد شده، با فعاليتهاي داعيان اسماعيلي تا حدود زيادي به وقوع پيوست.
دوره دوم فاطميان از ورود المعز فاطمي به مصر(٣٦٢ ق) تا مرگ خليفه المستنصر (٤٨٧ ق) ادامه داشت كه ١٢٥ سال به طول انجاميد. اين دوره، اوج شكوه و قدرت فاطميان شمرده ميشود. در عين حال، دوران افول فاطميان در اواخر خلافت المستنصر با اين واقعه آغاز شد كه در سال٤٤١ ق معزبن باديس صنهاجي امير افريقيه به نام بني عباس خطبه خواند[٤٠] و در سال ٤٦٤ ق با واقعهاي به نام «كوم الريش» ادامه يافت.[٤١]
دوره سوم خلافت فاطميان كه به «عصر وزرا» معروف است، بعد از المستنصر (٤٢٧-٤٨٧ ق) شروع ميشود و در مدت نه سال، چهل وزير، دولت را به دست گرفتند.[٤٢] در نهايت، دولت فاطميان پس از ٢٦٨ سال خلافت در سال ٥٦٥ ق توسط صلاحالدين ايوبي ساقط شد.[٤٣]
نسب فاطميانصنهاجي نويسنده كتاب تاريخ فاطميان ميگويد:
مردم در نسب عبيدالله به حسينبن علي(ع) اختلاف نظر دارند؛ گروهي ادعاي او را تصديق كرده و گروهي ديگر ادعاي او را مبني بر انتسابش به حسينبن علي(ع) رد كرده و آنچه به خود نسبت داده، نپذيرفتهاند و پيوسته بين مردم در اين خصوص اختلاف است. آنچه او ادعا ميكند اين است كه او عبيدالله پسر احمد، پسر حسين، پسر محمد، پسر اسماعيل، پسر جعفر، پسر محمد، پسر علي زينالعابدين پسر حسين، پسر عليبن ابيطالب - رضي الله عنهم- ميباشد. و اما در خصوص آنچه برخي مردم در باره عبيدالله ادعا كردهاند، دليلي ديده نميشود و بررسي اين موضوع هم نيازي ندارد.[٤٤]
چنانكه از سخنان صنهاجي مشخص است ايشان نسب فاطميان را به ائمه معصومان(ع) تأييد كرده است. اما بايد گفت كه عباسيان جنگ تبليغاتي شديدي در بغداد عليه فاطميان برپا كردند، از جمله اين مبارزههاي تبليغاتي فتوانامههايي بود كه از سوي بزرگان اهل تسنن عليه شيعيان صادر ميشد. در اين فتوانامهها آمده بود كه شيعه، منكر انتساب فاطميان به اهلبيت است.
متن شهادتنامهاي كه در عهد فاطميها از سوي عباسيان به منظور مخدوش ساختن نسب آنان تنظيم شد، در كتاب تاريخ جهان گشاي جويني چنين آمده است:
اين چيزي است كه گواهان بر آن شهادت دادهاند كه معدبن اسماعيل حاكم مصر، همان معدبن اسماعيل عبدالرحمنبن سعيد است و اينان به ديصانبن سعد الدين، بنيانگذار ديصانيه منسوبند. سعد الدين ياد شده به مغرب رفته و خود را عبيدالله ميخواند و مهدي لقب ميدهد. اين سركش حاكم بر مصر، يعني «منصور» ملقب به حاكم، پسر نزاربن معدبن اسماعيلبن عبدالرحمنبن سعيد است. پيشينيانِ ملعون وي همه نجس و پليد و دروغگو و خارج از دين هستند و هيچ نسبي از ميان فرزندان عليبن ابيطالب- رضوان الله تعالي عليه-... و اين سركش حاكم بر مصر و پيشينيانش همه كافر، فاسق، زنديق، ملحد و تارك احكام دين و سد راه اسلام هستند و به مذهب دوگانهپرستي و مجوسيت اعتقاد دارند. اينان حدود را تعطيل و نواميس را هتك كردهاند... [٤٥]
اين شهادتنامه در ربيع الاول سال ٤٠٢ هجري نوشته شد و شماري از شريفان علوي، مثل سيد مرتضي و سيد رضي موسوي و گروهي ديگر از علويان و نيز از فقيهان صاحب اعتبار، شيخ ابوحامد اسفرايني، ابو محسن قدوري، قاضي القضات محمدبن احمد و ابوعبدالله بيضاوي آن را امضا كردهاند.
مقريزي در دو كتاب خود، يعني الخطط و اتعاظ الحنفاء به اين اتهامهاي عباسيان عليه فاطميان و منسوب كردن آنان به يهود و مجوس، پاسخ داده و در دفاع از فاطميان در كتاب الخطط چنين ميگويد:
اينها گفته هايي است كه اگر انصاف بدهي، ساختگي بودنشان برايت روشن ميشود، در حالي كه شمار فرزندان علي در اين دوره، بسيار زياد است و ميان شيعيان داراي قدر و منزلت هستند، چه انگيزهاي وجود دارد كه از آنها روي برگردانند و دنبال يهود و مجوس راه بيفتند!؟ چنين كاري را هيچ كس نميكند، هر چند كه در نهايت ناداني و فرومايگي باشد. تشكيك در نسب فاطميان بهوسيله عباسيان هنگامي مطرح شد كه در برابرشان احساس ضعف ميكردند. قاضيان، انتساب فاطميان را به اهلبيت منتفي دانسته، بزرگاني، چون سيد رضي و سيد مرتضي (دو شريف علوي) و ابوحامد اسفرايني در اجتماع بزرگي كه در سال ٤٠٢ ق و در دوران القادر بالله تشكيل شد، آنان (قاضيان) را تأييد كردند. شهادت اين عده بر اساس اقوال مشهور و شايعات ميان بغداديهاي پيرو بنيعباس بود كه در نسب فاطميان طعن وارد ميكردند و به علويان دشنام ميدادند. از همان آغاز دولتشان نسبت به آنها بناي بدرفتاري گذاشته بودند. متأسفانه اخباريان و اهل تاريخ نيز اين سخنان را همان طور كه شنيده بودند، بيهيچ تدبر و انديشهاي نقل كردهاند.[٤٦]
در تأييد سخنان مقريزي مبني بر اينكه تاريخ نويسان قولي را كه عباسيان در طعن نسب فاطميان به علويان نسبت داده و سپس آن را شهرت بخشيدند، ميتوان به شعري از سيد رضي اشاره كرد كه در تأييد نسب دولت فاطميان سروده است. اين شعر در كتاب الفخري چنين بيان شده است:[٤٧]
|
ما مُقامي عَلي الهوان و عندي |
|
مِقوَلٌ قاطعٌ و انفٌ حمي |
من كه زباني برنده داشته و از پذيرفتن ستم ننگ دارم، هرگز با خواري در جايي بسر نميبرم. اباء و حميت من مرا همچون مرغان بلند پرواز از ستمكشي دور ميسازد. در ديار دشمن به من ستم روا ميشود، حال آنكه خليفهاي علوي در مصر وجود دارد. در آن هنگام كه بيگانگان حق مرا پايمال ميكنند كسي خليفه است كه پدرش، پدر من و خويشانش، خويشان مناند. سرور همه مردم يعني، محمد(ص) و علي(ع) ريشه مرا با ريشه او به هم پيوسته است. در آن محيط، خواري من، عزت، و در آن سرزمين، تشنه كامي من همچون سيرآبي است.
محمود عباس عقاد نيز ضمن بيان اين شعر البته ـ با كمي تغيير ـ ميگويد:[٤٩] هنگامي كه خليفه(عباسي) اين شعر را شنيد كسي را در پي شريف ابواحمد موسوي، پدر شريف رضي فرستاد و از او گله كرد و پدر رضي هم در خصوص شعر از سيد رضي سؤال كرد، ولي او انكار كرد و گفت: اين شعر از من نيست. در نهايت چون پدر رضي قسم خورد كه اگر اعتذارنامهاي با خط خود به خليفه عباسي، القادر ننويسد او از آن شهر خواهد رفت، از اين رو سيدرضي مجبور شد كه با خط خود در حضور همگان تكذيبنامه كذايي را بنويسد كه آن شعر از او نيست.[٥٠]
همچنين مقريزي در كتاب اتعاظ الحنفاء ابتدا با روش علمي، اقوال كساني را كه به نسب آنان طعن زدهاند، مانند ابننديم و ابنرزام نقل كرده و سپس اقوال مورخان ديگري را كه مؤيد نسب خلفاي فاطمي هستند، بيان نموده و در پايان اين بحث براهين خود را براي تأييد نسب خلفاي فاطمي به ائمه اطهار بيان كرده است.[٥١]
ابنخلدون نيز در العبر از نسب و سيادت عبيدالله المهدي، بنيانگذار دولت فاطمي دفاع كرده، در باره نسب او چنين ميگويد:
عبيدالله المهديبن محمد الحبيببن جعفر المصدقبن محمد المكتومبن اسماعيل الامام ابن جعفر الصادق. برخي در اين نسبنامه، ترديد كردهاند، ولي نامه معتضد به ابنالاغلب به قيروان و ابن مدرار به سلجماسه، آن را اثبات مينمايد و نيز شعر شريف الرضي[٥٢]و[٥٣]
ايشان در جاي ديگر نيز در دفاع از نسب فاطميان ميگويد:
و اعتباري به قول كساني كه اين نسب را انكار كردهاند چون مردم قيروان و ديگران نيست. همچنين آن محضري هم كه در ايام القادر باللّه در بغداد نوشتند و در نسب ايشان طعن كردند، و اعلام ائمه بر آن شهادت دادند بياعتبار است.[٥٤]
مذهب فاطميانفرقه مذهبي فاطميان، اسماعيليه مباركيه است.[٥٥] زيرا فرقه اسماعيليه به دو دسته «اسماعيليه خالصه» و «اسماعيليه مباركيه» تقسيم ميشوند. اسماعيليه خالصه معتقد شدند كه چون امامت اسماعيل از طرف پدر، ثابت است و امام، جز حق چيزي نميگويد پس معلوم ميشود اسماعيل در حقيقت، نمرده و «قائم» اوست. اسماعيليه مباركيه معتقد است كه پس از اسماعيل، محمدبن اسماعيل توسط امام صادق(ع) به امامت منصوب شد، اين فرقه به مناسبت آن «مبارك» كه از موالي اسماعيلبن جعفر بود به اسماعيليه مباركيه شهرت يافتهاند.[٥٦]
مرحوم مظفر، عليرغم شهرت در تاريخ مبني بر عقيده اسماعيلي فاطميون، معتقد است آثار فاطميون حاكي از امامي بودن مذهب فاطميون است. ايشان در اين خصوص چنين گفته است:
آنچه ميان ارباب سيره و تاريخ شهرت دارد ـ اما براي ما مسلم نيست، – اين است كه فاطميون بر مذهب و عقيده اسماعيلي بودهاند.... اگر بخواهيم ادله اي بر انتساب فاطميون به مذهب اثني عشريه اقامه كنيم سخن گستردهاي در اختيار داريم، اگرچه تصور اين مطلب كه آنان اسماعيلي مذهب بودند خالي از وجه تاريخي نيست، اما آثار فاطميون كه حاكي از امامي بودن آنهاست پديدارتر و گوياتر ميباشد.[٥٧]
البته ايشان در كتاب تاريخ شيعه هيچ اشاره اي به آثاري كه مدعي است مذهب امامي بودن فاطميون را ثابت ميكند ندارد.
حمدانيانحمدانيان يكي از دولتهاي شيعي اماميه[٥٨] بودند كه به مدت صد سال (٢٩٢ـ٣٩٣ق) در مناطق موصل و حلب حكومتي نيمه مستقل داشته و در دوران ضعف حكومت عباسي به همراه دولتهاي آلبويه و فاطميان حضور داشتند. خليفه عباسي (مكتفي) در سال ٢٩٢ ق حاكميت موصل و اطراف آن را به ابوالهيجاء عبداللهبن حمدانبن حمدان تغلبي داد.[٥٩]
ابوالهيجاء در منطقه موصل جنگهايي با مخالفان خود داشت[٦٠] كه بر همه آنها غلبه كرد و در نهايت، منطقه موصل را به يكي از فرزندانش به نام حسن كه به ناصرالدوله مشهور بود، سپرد.[٦١] فرزند ديگر ابوالهيجاء كه علي نام داشت و به سيفالدوله معروف بود، در حلب در سال ٣٣٢ ق حكومت تشكيل داد.[٦٢] يكي از محققان تاريخ درباره اهميت اين دولت چنين گفته است:
اهميت اين دولت تنها در اين نهفته نيست كه يكي از چندين دولت كوچك است كه در دوران ضعف قدرت مركزي و تباهشدن هيبت عباسيان ظاهر شد و نه فقط از اين لحاظ كه دولت حمداني مركز مهمي از مراكز پرتو افشاني فرهنگي و جاذبه فكري در آن دوره درخشان تمدني از دولت اسلامي است، بلكه به اين سبب است كه دولت حمداني از معدود دولتهاي اسلامي مستقل و كوچكي است كه به حساب خلافت عباسي برپا شد و به سد استواري در برابر يورش بيزانس (روم شرقي) كه بيتالمقدس را هدف قرار داده بود، تبديل شد.[٦٣]
ناصرالدوله حمداني پس از به قدرت رسيدن به گسترش نفوذ خود در منطقه جزيره وتصرف بغداد پرداخت. او گرچه مدت كوتاهي بر بغداد مسلط شد، اما نتوانست تسلط خود را استمرار بخشد و خيلي زود شكست خورد.
مذهب حمدانيانچنانكه گفته شد و شهرت دارد حمدانيان مذهب تشيع داشتهاند. شواهد شيعه امامي بودن آنها را ميتوان در موارد زير بيان كرد:
١. مرحوم مظفر درباره ناصرالدوله ميگويد:[٦٤] «مقامش بدانجا رسيد كه شيخ محمد (محمدبن محمدبن نعمان، شيخ مفيد) براي او كتابي در امامت تأليف كرد».
٢. قاضي نورالله شوشتري در مجالس المؤمنين به تشيع حسنبن عبدالله، ملقب به ناصرالدوله و سلسله او و اينكه او از شاگردان شيخ مفيد بوده، اشاره دارد و اظهار ميدارد كه در تشيع آلحمدان و اشتهار آنها به تشيع، شك نيست.[٦٥]
٣. ياقوت حموي نيز ميگويد: «فقها در حلب طبق مذهب اماميه فتوا ميدادند».[٦٦]
نسب حمدانيانظاهراً نسب حمدانيان به ربيعه، پسر نزار از عدنانيان ميرسد.[٦٧] فيصل سامر فصل كاملي از كتاب خود را به نام دولت حمدانيان به نسب حمدانيان اختصاص داده و اقوال مختلفي را در اين خصوص بيان كرده است. ايشان ميگويد:
دلايل زيادي بر صحت انتساب حمدانيان بر «تغلب» در دست ما هست و در اين مورد با توجه به اقوال مورخان معتبر، همچون طبري، ابناثير، ابنمسكويه، تنوخي، ابنشداد و ابنظافر ميتوانيم شواهدي بياوريم كه نشان ميدهد حمدانيان از يك اصل عربي جريان يافتهاند. [٦٨]
رابطه آلبويه و حمدانياندر خصوص رابطه اين دو دولت شيعي امامي بايد گفت كه به رغم يكي بودن مذهب رسمي در اين دولتها ميان آنان اختلاف زيادي بوده و همواره رابطه آنها خصمانه بوده است.
روابط ميان اين دو خاندان شيعي را ميتوان به دو دوره مجزا و متمايز از هم تقسيم كرد:
دوره نخست، دوره معزالدوله و فرزندش بختيار،
دوره دوم، دوره عضدالدوله و حاكمان بعدي.
در دوره اول، حاكميت حمدانيان بر جزيره و شام پذيرفه شده بود و آلبويه به فكر تسلط بر اين اراضي نبودند. گرچه معزالدوله چندين بار توانست ناصرالدوله را شكست دهد، ولي هر بار از درِ آشتي و صلح در آمد و به بغداد بازگشت و دليل اين كار معزالدوله نيز عدم استحكام پايههاي حكومت آلبويه از طرفي، و مقتدر بودن حمدانيان براي حفاظت از سرحدات شام از سوي ديگر بود، از اين رو امور سرحدات شام را به عهده سيفالدوله حمداني گذاشته و حتي از وي درخواست ماليات هم نكردند.[٦٩]
حمدانيان از زمان ابوالهيجا پدر ناصرالدوله تقريباً در جزيره استقلال داشته و در امور بغداد نيز دخالت ميكردند و يك بار هم ناصرالدوله به بغداد دست يافت و منصب امير الامرايي را از آنِ خود كرد.[٧٠]
بختيار، پسر معزالدوله نيز در برابر بنيحمدان سياست منفعتجويي را در پيش گرفت و با توجه به درگيري پسران ناصرالدوله گاهي طرف ابوتغلب را رعايت ميكرد، و چون منافع مهمتري را در نزديكي با حمدان، رقيب ابوتغلب ميديد، به سوي او متمايل شده و تعهداتش را در برابر ابوتغلب به فراموشي ميسپرد.[٧١]
چنانكه بيان شد، روابط حاكمان آلبويه با حمدانيان همواره خصمانه بوده، گرچه در آغاز تسلط آلبويه بر بغداد و پس از چندين درگيري گاهي ميان ناصرالدوله حمداني و معزالدوله صلح نامههايي نوشته ميشد.
ابنخلدون درباره علت بروز اولين درگيري ميان ناصرالدوله حمداني و معزالدوله بويهي در سال ٣٣٤ ق[٧٢] چنين بيان داشته است: «چون معزالدولةبن بويه به هنگام استيلايش بر بغداد المستكفي را خلع كرد، ناصرالدوله به خشم آمد و از موصل روانه عراق گرديد، معزالدوله نيز سرداران خود را به مقابله فرستاد.»
در اين گزارش، ناصرالدوله آغازگر جنگ معرفي شده است، در حاليكه مسكويه در گزارش خود چنين بيان ميدارد كه معزالدوله لشكري را به سوي موصل فرستاد و جنگ ميان آنان در منطقه عكبرا صورت گرفت.[٧٣] معزالدوله خود نيز به همراه المطيع خليفه عباسي به عكبرا رفت.[٧٤] ناصرالدوله عدم حضور دشمن را در بغداد غنيمت شمرد و برادرش ابوالعطاف جبيربن عبدالله بنحمدان را براي تصرف آنجا روانه كرد. او با كمك ابوجعفربن شيرزاد كه در بغداد پنهان شده و از پناهگاه بيرون آمده بود، وارد بغداد شده و به نام ناصرالدوله در بغداد حكومت برقرار كردند. خود ناصرالدوله نيز بلافاصله وارد بغداد شد.[٧٥]
گرچه ناصرالدوله بر بغداد مسلط شد و حتي نام خليفه عباسي (المطيع) را از خطبه انداخت،[٧٦] اما جنگ ميان او و معزالدوله به پايان نرسيد و جنگ در بغداد ادامه پيدا كرد و در نهايت، ناصرالدوله از معزالدوله شكست خورد و فرار كرد[٧٧] و معزالدوله بر بغداد مسلط شد. پس از آن، ميان آن دو صلحنامهاي تدوين شد كه بر اساس آن مقرر گرديد كه ناصرالدوله در برابر تسلط بر منطقه تكريت در شمال عراق و منطقه مصر و شام، مالياتي به بغداد، مركز خلافت عباسي بپرازد.[٧٨]
گرچه صلحنامهاي ميان ناصرالدوله و معزالدوله امضا شده بود، اما به سبب كارشكنيهاي ناصرالدوله و عدم پرداخت ماليات و مقرري تعيين شده، درگيريهايي در سالهاي ٣٣٧[٧٩] و٣٤٧ ق بهوقوع پيوست كه در جنگ اخير با كمك و شفاعت سيفالدوله مجدداً صلحنامهاي امضا شد كه البته اين صلحنامه ميان معزالدوله و سيفالدوله از طرف ناصرالدوله برقرار شد، زيرا معزالدوله از صادر كردن فرمان به نام ناصرالدوله خودداري ميكرد. بر اساس اين صلحنامه، مقرر شد كه سالانه مبلغ ٠٠٠/٠٠٠/٩٠ درهم به معزالدوله پرداخت شود. بدين ترتيب، ناصرالدوله مجدداً به قلمرو خود بازگشت.[٨٠] معزالدوله در سال ٣٥٢ ق به سبب نقض صلحنامه توسط ناصرالدوله به موصل لشگركشي كرده، به طور رسمي ناصرالدوله را عزل و پسر او ابوتغلب را جانشين وي كرد.[٨١]
درگيري بين آلبويه به فرماندهي عضدالدوله و حمدانيان به فرماندهي ابوتغلب حمداني ادامه يافت. در اين درگيريها سرانجام عضدالدوله موفق شد قلعههاي حمدانيان را تصرف كند. وي پس از فتح منطقه جزيره و نظم بخشيدن به اين منطقه، سال ٣٦٨ ق به بغداد بازگشت.[٨٢]
اختلاف ميان فرزندان ناصرالدوله و كشمكش آنان بر سر قدرت، از جمله اسباب تباهي سلطه ايشان در موصل بود، با اين حال سقوط حمدانيان در موصل به معناي ناپديد شدن آنان از صحنه تاريخ نيست، زيرا دولت آنان تا اواخر قرن چهارم هجري در حلب بر پا بود.[٨٣]
با مطالعه تاريخ روشن ميشود كه آلبويه آنجا كه سياست يا خوي مالاندوزي آنها اقتضا ميكرد بر شيعيان قلمرو خود يا حاكمان مدعي تشيع هم ميتاختند، چنانكه عضدالدوله رئيس علويان عراق، محمدبن يحيي علوي حسيني را گرفت و يك ميليون دينار از اموال او را مصادره كرد.[٨٤] همچنين ابو احمد حسيني موسوي، پدر شريف رضي و برادر او ابوعبدالله را در بند كرده، به شيراز فرستاد.[٨٥]
رابطه حمدانيان و فاطمياندولت فاطميان هر چند شيعه (اسماعيليه) بود، اما روابط خوبي با حمدانيان نداشت. آنها تلاش ميكردند كه بخش جنوبي شام را تصرف كنند و به اين امر دست يافتند. آنها پس از احساس ضعف اميران حمداني و سلطه غلامان بر امور، دستاندازي به شمال سوريه را آغاز كردند و سرانجام سيادت فاطميان در آن منطقه در روزگار سعيدالدوله كامل شد.[٨٦]
به نظر ميآيد كه حمدانيان نخست، كوشش داشتند كه فاطميان را طرفدار خود سازند، از اين رو آمادگي خود را براي كمك به جوهر صقلي براي فتح مصر اظهار كردند.[٨٧] جوهر در اين مورد با معز فاطمي مكاتبه كرد اما او وي را از همپيماني و حتي مبادله پيام با حمدانيان نهي كرد. همچنين از اينكه يكي از همپيمانان مجال رياستي بيابند تا در قلمرو فاطميان صاحب حكومتي شوند، بر حذر داشت. نامه معز فاطمي با اين عبارتها پايان مييابد:
بني حمدان به سه چيز كه گردش عالم بر آن است، تظاهر ميكنند و هيچ يك را ندارند: يكي، «دين» است كه از آن بينصيباند، ديگر، «كرَم» است كه هيچ كدامشان در راه خدا بخشش نميكنند، سوم، «شجاعت» است كه شجاعت ايشان براي دنيا است و نه آخرت. پس، از اينكه بر ايشان تكيه كني بر حذر باش.[٨٨]
در هر صورت، به سبب نفوذ روز افزون فاطميان در بلاد شام، حمدانيان بر سلطه خود بر جزيره ترسيده و خيلي زود به رويارويي با فاطميان كشيده شده و در دشمني خود با فاطميان از شورش قرمطيان در شام بر ضد فاطميان حمايت كردند.[٨٩] نتيجه اينكه فاطميان مجال هرگونه فرصتي را از چنگ حمدانيان براي ابراز دوستي بيرون آورده و حمدانيان ناچار از دشمني با فاطميان بوده و براي حفظ سرزمين تحت سلطه خود، حتي از روم طلب كمك كرده و با ياري كردن شورشيان قرمطي به مخالفت با دولت فاطميان پرداختند.[٩٠]
از مطالعه تاريخ حمدانيان با فاطميان چنين نتيجه حاصل ميشود كه هيچ تعامل مثبتي بين اين دو دولت شيعي هم عصر وجود نداشته و هر يك از آنها همواره در پي فرصتي براي دستاندازي به سرزمينهاي ديگري بوده است.[٩١]
روابط آلبويه و فاطميانروابط سياسي و مذهبي آلبويه و فاطميان را ميتوان در دو دوره بررسي كرد:[٩٢]
دوره اول، در زمان استحكام و اقتدار دولت آلبويه كه بيشتر عصر معزالدوله (٣٢٠- ٣٥٦ق) و عضدالدوله (٣٣٨- ٣٧٢ق) است.
دوره دوم، هم بعد از مرگ عضدالدوله (٣٧٢ق) تا پايان حكومت آلبويه (٤٤٧ق) را شامل ميشود كه دوران ضعف آلبويه است. در اين دوره، پيوند سياسي كه عضدالدوله ميان ايران و عراق برقرار كرده بود به سبب اختلافات و درگيريهاي داخلي از بين رفت و آلبويه به چند گروه تقسيم شدند كه اين امر باعث ضعف آنان و قدرتيابي مجدد خلافت عباسي و به حداقل رسيدن نفوذ آلبويه در دستگاه خلافت عباسي شد.
گرچه گاهي روابط ميان اين دولتها در دوره اول آلبويه دوستانه به نظر ميرسد، اما رابطه آنان در هر دو دوره، به ويژه در امور سياسي، بيشتر خصمانه بوده تا دوستانه، خصوصاً در دوره دوم كه دوره ضعف آلبويه است، رفتارهاي حكومت فاطمي بيانگر دشمني ميان اين دو حكومت است.
در عصر معزالدوله (٣٢٠ـ٣٥٦ق) داعيان اسماعيلي كه از طرف فاطميان فرستاده ميشدند، در بيشتر شهرهاي بينالنهرين فعاليت داشته و كتابهاي ايشان به طور گستردهاي رواج داشته است، اما اين فعاليت وسيع در سال ٣٥٦ ق رو به ضعف نهاد و كتابهاي اسماعيليه در بغداد كمياب شد.[٩٣]
در مقطع كوتاهي ميان عزيز بالله خليفه فاطمي و عضدالدوله حاكم بغداد، در سال ٣٦٩ق تلاشهايي براي صلح و دوستي انجام پذيرفت و پس از ارسال سفيراني از طرف خليفه فاطمي، عضدالدوله نيز سفيراني براي خليفه فاطمي اعزام كرد كه حاكي از همكاري آنها براي جنگ بر ضد روم شرقي است. البته اين روابط ادامه نيافت تا جايي كه برخي حتي همان ارتباط اندك را ناشي از فريبكاري امير بويهي دانستهاند.[٩٤] گرچه متون تاريخي هم عصر آنان، مانند: تجارب الامم مسكويه چيزي از محتواي پيامها بيان نكردهاند، اما ابنتَغري بَردي متن كامل آن را چنين آورده است:
... پيام تو به حضرت اميرالمومنين به وسيله پيك مخصوص تو رسيد. در اين پيام، مراتب اخلاص، دوستي و معرفت تو به حقيقت امامت اميرالمؤمنين، خليفه فاطمي، و عشق تو به پدران هدايتگر و راهنماي او ادا شده است و اميرالمؤمنين از شنيدن آن خشنود گرديد. خليفه ميداند تو از حق عدول نخواهي كرد. البته تو ميداني كه بر مرزهاي مسلمين چه ميگذرد؛ خرابي شام، ناتواني مردم و گراني قيمتها. اميرالمؤمنين شخصاً عازم مرزهاي مسلمين خواهد شد و تو را به زودي با نوشتههايي با خبرخواهد نمود. خداوند به تو جهاد في سبيل الله عطا نمايد.[٩٥]
از متن نامه خليفه فاطمي مشخص ميشود كه اين نامه در پاسخ نامهاي است كه ابتدا عضدالدوله براي خليفه فاطمي نوشته است. اما از متن نامه اول عضدالدوله چيزي در منابع تاريخي نيامده است. عضدالدوله پاسخ اين نامه خليفه فاطمي را داده و در آن نامه به فضل اهلبيت و اين كه عزيز فاطمي از ذرّيه آن خاندان پاك است، اقرار كرده و اطاعت خود را از خليفه اعلام نموده است. [٩٦] اين نامهها در حضور خليفه عباسي خوانده ميشد.[٩٧] ابنجوزي و ابنعماد حنبلي آوردهاند كه فرستادگاني بين خليفه فاطمي و امير آلبويه رد و بدل ميشد و جواب آنها با حسن نيت همراه بود، ولي به هيچ پيامي اشاره نكردهاند.[٩٨]
ناگفته نماند كه ابنتغري بردي از پاسخ نامهاي كه عضدالدوله داده، ابراز تعجب
نموده و در اينكه عضدالدوله نسب خاندان فاطمي را تأييد كرده باشد، شك ميكرده و
بيان ميدارد كه در صورت صحيح بودن، بايد آن را نشانه ضعف آلبويه در برابر
فاطميان دانست.[٩٩]
از طرف ديگر، شواهدي وجود دارد كه بيانگر رابطه خصمانه آلبويه و فاطميان در دوره اول عصر آلبويه است كه مهمترين آنها عبارت است از:
١. معاهدهاي ميان بختيار و عضدالدوله انجام گرفته است كه براساس آن از بختيار خواسته شده است تا به سوي شام رود و در پرچمهاي خود اسم عضدالدوله را حك كند، و اين در حالي است كه شام در آن زمان تحت سلطه فاطميان بوده است و اين اقدام به منزله دشمني با فاطميان شمرده ميشود.[١٠٠]
٢. عضدالدوله از پيروزي فاطميان بر بحرين جلوگيري كرد.[١٠١]
٣. عضدالدوله تلاشهاي زيادي كرد تا سلطه عباسيان بر مكه و مدينه پس از
تسلط فاطميان بر آنجا اعاده شود و اين خود نمونه بارز دشمني عضدالدوله با
خلفاي فاطمي است.[١٠٢]
٤. قرامطه[١٠٣] در ٣٦٠ق از حمايت عزّالدوله ديلمي (٣٥٦- ٣٦٧ق) و ابوتغلب حَمداني (م ٣٦٩ق) در موصل بهرهمند شدند.[١٠٤]
٥. الپتكين از دست عضدالدوله فرار كرد، ولي پس از آن، به رغم دشمني و جنگ با فاطميها، به اسارت خليفه فاطمي در آمد، اما چون او يكي از مخالفان عضدالدوله بود با احترام و اكرام خليفه فاطمي رو به رو شد. گرچه بعدها به علت كينه توزيهاي يعقوببن يوسفبن كلّس به وسيله او مسموم و كشته شد.[١٠٥]
٦. مهمترين دليل بر دشمني ميان عضدالدوله و خليفه فاطمي اين است كه وي به حمله به مصر و بازپسگيري آن تصميم داشته است. اين مطلب را بغدادي در يكي از كتابهاي خود چنين بيان ميكند:
ابوشجاع فنا خسروبن بويه بر آن شد كه آهنگ مصر كند و آن كشور را از چنگ باطنيه بيرون آرد، از اين رو بر درفشهاي سياه خود نوشت:
بسم الله الرحمن الرحيم، الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي محمد خاتم النيين، الطائع لله امير المؤمنين ادخلوا مصر ان شاء الله آمنين». و چون به عزم رفتن به مصر سوي چادرها كه براي لشگريان او زده بودند، بيرون شد، ناگهان مرگ او را فرو گرفت و درگذشت.[١٠٦]
اما چنان كه پيش از اين هم بيان شد، روابط سياسي آلبويه و فاطميان در دوره دوم آلبويه، يعني پس از مرگ عضدالدوله تا پايان حكمراني آلبويه، به طور كامل خصمانه بوده است و شواهدي وجود دارد كه دولت فاطمي به تمامي كساني كه به هر دليلي از دولت آلبويه ناراضي بوده و به خدمت فاطميان رسيده بودند، پناه داده و به آنها احترام كردند تا شايد در مواقع ضروري عليه آلبويه به كار گرفته شوند. نمونه هايي از شواهد تاريخي كه بر رابطه خصمانه در اين دوره دلالت دارد به شرح زير است:
١. شُكرالخادم، غلام مورد اعتماد عضدالدوله، در زمان شرفالدوله ابوالفوارس شير ذيل( ٣٧٦ ق) در حالي كه اجازه رفتن به حج را از امير آلبويه گرفته بود، قصد قاهره كرده، و به نزد فاطميان رفت.[١٠٧]
٢. در سال ٤٠١ق در زمان خلافت قادر عباسي و اميرالامرايي بهاءالدوله (٣٧٩- ٤٠٣ ق) شخصي به نام قرواشبن مقلّد، امير بنيعقيل در قلمرو خودش كه شهر موصل، انبار، مدائن و كوفه بود، به نام خليفه فاطمي خطبه خواند كه موجب نگراني و واكنش قادر عباسي شد و بهاءالدوله نيز به حمايت از خليفه عباسي پرداخت و عميدالجيوش را به جنگ با قرواش فرستاد، ولي قبل از جنگ، قرواش عذرخواهي كرد و دوباره به نام خليفه عباسي خطبه خواند.[١٠٨]
اقدامات مذهبي در دولت آلبويه و فاطميانشيعه اماميه در دوران آلبويه، به خوبي رشد كرد، به طوري كه اصول اعتقادي آن را بزرگاني، همچون كليني (م ٣٢٩ق)، ابنبابويه (م ٣٨١ق) شيخ مفيد (م ٤١٣ق) فعّال و تدوين كردند و حدود همين سالها بود كه غيبت كبراي حضرت مهدي? در (٣٢٩ ق) اتفاق افتاد و اين موضوع از مباحث شايع مجالس و محافل ديني و مذهبي شده بود. بنابر اين، پيشبرد اهداف شيعي در عصر آلبويه امري ممكن به نظر ميرسيد.
اما از طرف ديگر، به قدرت رسيدن آلبويه نزاعهاي مذهبي را كه پيش از اين نيز بهوجود آمده بود شديدتر كرد و به ناآراميهاي زيادي منجر شد.[١٠٩] بيشترين ناآراميهاي مذهبي در منطقه شيعهنشين كرخِ[١١٠] بغداد بين شيعيان و اهل سنت روي داد. گزارش اين حوادث را مورخاني، مثل ابنجوزي و ابناثير در ذكر وقايع آن سالها به ثبت رساندهاند. از طرفي، اهالي عراق و خصوصاً بغداد و حتي سپاهيان ترك كه بعضاً تحت امر آلبويه قرار داشتند، سُنّي مذهب بودند، بنابر اين، آلبويه براي جلوگيري از ناآراميها مجبور بودند تا ميان ايشان سياست آشتي اعتقادي را در پي بگيرند. آنان حتي در چند مورد فقيهان و دانشمندان علوي را تبعيد كردند.[١١١]
مُعزّالدوله گرچه درصدد ايجاد آشتي ميان مذاهب شيعه و سني بود، ولي در عمل، تمامي رسوم شيعه را تأييد ميكرد. در سال ٣٥١ ق بر سردرِ تمامي مساجد اين عبارتها نوشته شد:
لعنت خدا بر معاويه پسر ابوسفيان، لعنت بر كسي كه فدك را از فاطمه(س) غصب نمود، و لعنت بر كسي كه مانع دفن جسد امام مجتبي(ع) در كنار قبر جدّش رسول خدا گرديد، و كسي كه ابوذر را نفي بلد نمود، و عباس را از شورا بيرون نمود.
معزالدوله از اين اقدام منع نكرد، ولي وقتي كه متوجه شد عامه اهل سنت عصباني شده و آن نوشته را شبانه پاك كردهاند، به پيشنهاد مهلّبي دستور داد كه شعار را تغيير داده و بنويسند: «لعن الله الظالمين لآل رسول الله صلّي الله عليه و سلّم من الأولين و الآخرين؛ خداوند ظلمكنندگان به خاندان رسولالله(ص) را از اولين و آخرين لعنت كند.»
و همچنين معزالدوله تأكيد كرد كه به اسم معاويه در لعنت، تصريح شود.[١١٢]
از سال ٣٥٢ق مراسم سوگواري بر امام حسين(ع) در روز عاشورا آشكارا انجام مييافت و اين مراسم تا انقراض آلبويه، مخصوصاً در محله كرخ بغداد در اغلب سالها برقرار ميشد وگاهي واكنش سنيان، به ويژه حنابله را برميانگيخت. در اين سال با دستور مُعزّالدوله نخستين بار مراسم يادبود عاشوراي حسينبن علي(ع) با عزاداري عمومي برگزار شد، مغازهها تعطيل و خريد و فروش در بازار ممنوع گرديد و زنان با گيسوان آشفته، چهرههاي سياه كرده به صورت گروهي حركت كرده و بر سر و روي خود ميزدند و به علت كثرت شيعيان، اهل سنت ممانعتي نميكردند.[١١٣] در هيجدهم ذيحجه در همين سال نيز شيعيان بغداد به فرمان معزّالدوله مراسم يادبود غدير خم را جشن گرفتند و زيارت مرقد امام كاظم و امام جواد(ع) مرسوم شد.[١١٤] اهلسنت هم در مقابل مراسم عزاداري روز عاشورا و جشن عيد غدير، هشت روز پس از عاشورا، براي مصعببن زبير مراسم سوگواري برپا كرده و هشت روز پس از عيد غدير نيز به مناسبت ورود پيامبر(ص) و ابوبكر به غار ثور، جشني برپا داشتند.[١١٥]
در همين زمانها بود كه دولت فاطميان در مصر نيز به تبليغات گسترده شيعي دست زدند.[١١٦] جوهر صقلي در ٣٥٩ ق مقرر كرد تا ذكر «حَيّ علي خير العمل» در اذان مساجد مصر گفته شود. اين امر در ٣٦٠ ق در مساجد شام نيز تحقق يافت.[١١٧] در سال ٣٦٦ ق، عزاداري روز عاشورا نيز در مصر و شام مرسوم گرديد.[١١٨] همچنين جوهر صقلي دستور داده بود كه بعد از خطبههاي نماز جمعه، بر محمد مصطفي، علي مرتضي، فاطمه زهرا، حسن، حسين و ائمه طاهرين(ع) صلوات نثار شود.[١١٩] در همين سال در مكه و مدينه به نام مُعزّ فاطمي، خطبه خوانده شد و خطبه عباسيان منع گرديد.[١٢٠] بهرغم حمايتهاي دولت آلبويه از برگزاري مراسم عزاداري و جشنهاي شيعيان، گاهي برخي از وزيران آنان از انجام مراسم عاشورا ممانعت به عمل ميآوردند كه مهمترين آن جلوگيري از انجام مراسم عاشورا توسط ابوالحسنبن معلم از وزراي بهاءالدوله (٣٧٩- ٤٠٣ق)، است و اين درحالي بود كه مراسم عاشورا حدود سي سال قبل از آن بدون هيچ مزاحمتي انجام ميشد. البته اقدام اين وزير با عكسالعمل شديد سپاهيان بهاءالدوله رو به رو شد. آنها به بهاءالدوله هشدار دادند كه بايد وي (ابن معلم) را به آنها تسليم كند و اظهار داشتند: اي بهاءالدوله! براي بقاي خودت يا بقاي ابن معلم تصميم بگير. سپس بهاءالدوله وي را به ايشان تسليم كرد و آنها او و دستيارانش را كشتند.[١٢١]
قدرت يافتن غزنويان و فتوحات محمود غزنوي (٤٢١ـ٣٨٨ق) سبب شد كه خليفه عباسي القادر، دست وي را در قتل يا حبس قرامطه، اسماعيليه، معتزله، شيعه، جهميه و مشبهه باز گذارد و به او لعن آنها را بر فراز منابر خراسان اجازه داد.[١٢٢] فاطميان نيز در مقابل اين اقدامات دولت عباسي و محمود غزنوي، در مصر به تعقيب اهل تسنن پرداخته، تمامي فقهاي مالكي را از مصر اخراج كردند.[١٢٣]
القائم بأمر الله (٤٢٢ـ٤٦٧ ق) نيز براي احياي سنت، سياست پدر را در پيش گرفت. به دستور او، اعتقادنامه قادري مجدداً در حضور علما و فقها قرائت شد و همه ائمه سلف به رعايت آن اصول ملزم شدند. در ٤٤٤ ق قائم در جلسهاي مانند پدرش قادر عباسي، به لعن و طعن فاطميان پرداخت.[١٢٤] بهوجود آمدن چنين حوادثي با ضعف آلبويه، پس از مرگ عضدالدوله، ارتباط مستقيم داشت، زيرا اقتدار اميران بويهي و تسلط مطلق آنان بر خليفه عباسي تا زمان خليفه القادر ادامه داشت، اما از زمان القادر كم كم قدرت مادي و معنوي از دست رفته آنان در حال احيا بود. القادر از غيبت طولاني بهاءالدوله از بغداد كه براي دستيابي به حكومت فارس صورت گرفته بود، سود جست و به تدريج اقداماتي براي احيا و تثبيت مقام معنوي خلافت انجام داد. القادر بالله ابتدا پسرش، ابوالفضل محمد را با لقب غالب بالله به وليعهدي انتخاب كرد و حجاج خراسان و بزرگان عراق را بر اين انتخاب، گواه گرفت. اين رسم مدتها بود كه به سبب ضعف خلفا رعايت نميشد و امراي بويه، جانشين خليفه را تعيين ميكردند. بهاءالدوله تلاش ميكرد امور بغداد را در كنترل داشته باشد، از اين رو در سال ٣٩٤ ق احمد موسوي را بار ديگر به مقام نقابت علويان، قاضي القضاتي و امير حجاج منصوب كرد و ديوان مظالم را نيز بر عهده او گذاشت. پس از آنكه فرمان بهاءالدوله از شيراز به بغداد رسيد، خليفه، به جز مقام قاضي القضاتي، بقيه مناصب را تأييد كرد كه اين مخالفت، شروع ضعف اميران آلبويه و اولين نشانههاي احياي قدرت معنوي خليفه عباسي بود.[١٢٥]
ضعف سياسي آلبويه تا زمان آخرين امير بويهي، ملك رحيم همچنان ادامه داشت و در زمان وي به اوج خود رسيد، به طوري كه خليفه عباسي القائم توانست قدرت از دست رفته عباسيان را دوباره به دست آورده، در نهايت با تبعيد بساسيري از فرماندهان ملك رحيم، قدرت امير بويهي را كاهش داده و راه را براي طغرل سلجوقي گشود. نتيجه اينكه بغداد در ٤٤٧ق به تصرف سلجوقيان در آمد و حكومت آلبويه به پايان رسيد.
نتيجهگيريدولتهاي مستقل شيعي در قرن چهارم، فرصت مناسبي در تسلط بر تمامي جهان اسلامي را داشتند، چرا كه فاطميان بر شمال افريقا و مصر حكم ميراندند و حمدانيان در شمال و شمال غرب عراق تا حلب و دمشق، حاكميت داشته وآل بويه بر عراق و بخشهاي وسيعي از ايران حكومت ميكردند. بنابر اين، اتحاد آنها ميتوانست جهان اسلام را به طور كامل در اختيار اين مذهب قرار دهد، اما به علت اختلافات موجود ميان دولتهاي شيعه، مانند نوع عقايد شيعي هر گروه و از همه مهمتر قدرتطلبي و حق حاكميت هر يك براي خود، اين فرصت بزرگ را از شيعه گرفت.
در بررسي دولتهاي شيعه در قرن چهارم هجري، آشكار ميشود كه به جز رابطه بسيار اندك بين آلبويه و فاطميان در يك مقطع كوتاه، در موارد ديگر هيچگونه تعامل مثبتي، خصوصاً سياسي بين سه دولت مقتدر هم عصر شيعه وجود نداشته است و زمامداران اين دولتها در پي منافع شخصي خود بوده و حس قدرتطلبي آنان باعث شده كه اغلب در حال درگيري و نزاع با يكديگر به سر برند. و اين امري است كه در ميان همه دولتهاي شيعي آن روزگار به صورت قاعده محتومي در آمده بود، چنانكه دولتمردان نه تنها در مقابل دِگرانديشان از يكديگر حمايتي به عمل نميآوردند كه در درون خود نيز اختلافاتي داشتهاند كه در نهايت موجب ضعف و سقوط دولتهاي شيعي در مقابل رقباي آنان شد.
پينوشتها:
[١]. علياکبر دهخدا، لغت نامه دهخدا، ذيل واژه ي ارتباط.
[٢]. آلن بيرو، فرهنگ علوم اجتماعي، ترجمه باقر ساروخاني، ص ١٩١.
[٣]. علي اکبر دهخدا، همان، ذيل واژه دولت.
[٤]. همان.
[٥]. داريوش آشوري، دانشنامه سياسي، ص ١٦٢.
[٦]. ابن منظور، لسان العرب، ج٨، ص ١٨٨.
[٧]. محمدحسين مظفر، تاريخ شيعه، ترجمه محمد باقر حجتي، ص٣٣.
[٨]. محمدبن عبدالکريم شهرستاني، الملل والنحل، ص١١٨.
[٩]. رسول جعفريان، تاريخ تشيع در ايران، ج ١، ص١٩.
[١٠]. همان.
[١١]. در خصوص مذهب آلبويه در ادامه بحث خواهد شد.
[١٢]. اين نفوذ در دوره اول آلبويه يعني از زمان معزالدوله تا پايان حکومت عضدالدوله زياد بوده و در دوره دوم يعني پس از مرگ عضدالدوله تا سقوط آلبويه در بغداد(٤٤٧ق) به دليل درگيري هاي از نفوذ اميران آلبويه در دستگاه عباسي کاسته شد.
[١٣]. عبدالرحمنبن خلدون، العبر، تاريخ ابن خلدون، ترجمه عبد المحمد آيتى، ج٢، ص ٦٥٨، شمسالدين محمدبن احمد الذهبى، تاريخ الاسلام، ج٢٦، ص ١١.
[١٤]. محمدبن عبدالملک همداني، تکمله تاريخ الطبري، ج١، ص ١٨٧.
[١٥]. عزتالله نوذري، تاريخ اجتماعي ايران از آغاز تا مشروطيت، ص ١٧٥.
[١٦]. حمدالله مستوفي، تاريخ گزيده، ص ٤٠٨.
[١٧]. علياصغر فقيهي، تاريخ آلبويه، ص ١٥.
[١٨]. همان ص ١٦.
[١٩]. صادق سجادي، آلبويه، دائرةالمعارف بزرگ اسلام، ج١ ص٦٤٠.
[٢٠]. محمدبن احمد مقدسي، احسن التقاسيم في معرفة الاقاليم، ص ٣٦٧.
[٢١]. عليبن الحسين مسعودي، مروج الذهب، ج٣، ص ٣٧٣.
[٢٢]. عليبن الحسينبن طاووس، فرج المهموم في تاريخ علماء النجوم، ص ١٤٧.
[٢٣]. عبدالرحمن ابن جوزي، المنتظم، ج ١٥ ص ١٥٧؛ اسماعيلبن عمر ابن کثير، البداية و النهاية، ج١١، ص٣٢٨؛ يوسف ابنتغري بردي، النجوم الزاهره في ملوک المصر والقاهره، ج٢، ص٣٠٧ و ج٤ص١٤.
[٢٤]. کامل مصطفي شيبي، تشيع و تصوف، ترجمه عليرضا ذکاوتي قراگوزلو، ص٤١ـ٤٢.
[٢٥]. ابنهمام الحسيني خواند مير، تاريخ حبيب السير، ج٢ ص ٣٠٩.
[٢٦]. حمدالله مستوفي، تاريخ گزيده، ص ٤١٦.
[٢٧]. سيداحمد رضا خضري، تاريخ تشيع، ج٢ ص ٦٤.
[٢٨]. جوئل کرمر، احياي فرهنگي در عهد آلبويه، ترجمه سعيد حنايي کاشاني، ص ٨٢.
[٢٩]. عبد الرحمن ابن جوزي، همان، ج١٥ ص ١٩٤. ١٩٦.
[٣٠]. قاضي نور الله، شوشتري، مجالس المومنين، ج١، ص ٤٣٩.
[٣١]. محمدبن علي صدوق، کمالالدين و تمام النعمة، ص٥٢؛ قاضي نورالله شوشتري، مجالس المؤمنين، ص ٤٥٤.
[٣٢]. برتولد اشپولر، تاريخ ايران در قرون نخستين اسلامي، ترجمه جواد فلاطوري، ج١، ص ٣٦٣.
[٣٣]. احمدبن علي مقريزي، اتعاظ الحنفاء، ج١، ص ٦٥ـ٦٦.
[٣٤]. به سرزمين ليبي مشتمل بر دو ناحيه بَرقه و طرابلس و سرزمين تونس اطلاق ميشود: حسين قرچانلو، جغرافياي تاريخي کشورهاي اسلامي، ص ٢٣٨.
[٣٥]. اخشيديان زير نظر دولت عباسي بودند و در مصر خطبه به نام ايشان ميخواندند.
[٣٦]. محمد صنهاجي، اخبار ملوک بني عبيد و سيرتهم، ترجمه حجت الله جودکي، (تاريخ فاطميان)، ص ٦٤.
[٣٧]. جوهر، برده اي رومي از سيسيل بود. محمد صنهاجي، همان، ص ٦٥.
[٣٨]. همان.
[٣٩]. همان، ص ٦٩.
[٤٠]. محمدبن علي مقريزي، اتعاظ الحنفاء، ج١، ص٢١٤؛ محمد صنهاجي، همان، ص٩٥.
[٤١]. اين واقعه ميان ترکان و مغربيها صورت گرفت و در يک روز ١٢هزار نفر مردند و ٤ سال اين فتنه طول کشيد (محمد صنهاجي، همان.)
[٤٢]. براي اطلاع از دلايل ديگر افول فاطميان ر.ک: همان، ص٩٦ ـ ١٠٠.
[٤٣]. همان، ص١١٨.
[٤٤]. همان، ص٢٢.
[٤٥]. محمد جويني، تاريخ جهان گشاي جويني، ج ٣، ص ١٧٧. ١٧٥.
[٤٦]. محمدبن علي مقريزي، الخطط المقريزيه، ج ٢، ص ٢١، به بعد فصل «ذکر ما قيل في نسب الخلفاء الفاطميين».
[٤٧]. محمدبن عليبن طقطقي، تاريخ فخري، ترجمه محمد وحيد گلپايگاني، ص ٣٥٩- ٣٥٨.
[٤٨]. جلالالدين محمدبن محمد مولوي، مثنوي معنوي، دفتر پنجم، ص ٧٦٥ـ ٧٦٧ / محمود بيهقي، دائرةالمعارف بزرگ سبزوار، ج ٣، ص ٢٧١.
[٤٩]. محمود عباس عقاد، فاطمةالزهرا و الفاطميون، ترجمه سيدمحمد ثقفي، ص ١٥٤.
[٥٠]. همان ص، ١٥٦.
[٥١]. احمدبن علي مقريزيري، اتعاظ الحنفاء، ج١، ص٣٨.
[٥٢]. منظور همان شعري است که از سيد رضي نقل شد.
[٥٣]. عبدالرحمن ابنخلدون، همان، ج٢، ص٥٦٠.
[٥٤]. همان، ج٣، ص٤٢.
[٥٥]. سيداحمدرضا، خضري، همان، ج٢، ص ٨٣.
[٥٦]. حسنبن موسي نوبختي، فرق الشيعه، ص ٦١ و٦٢.
[٥٧]. محمدحسين مظفر، همان، ص٢٧٧- ٢٧٦.
[٥٨]. در اين خصوص در ادامه سخن گفته شده است.
[٥٩]. عبدالرحمنابن خلدون، ج٢، ص٥٥٣.
[٦٠]. همان.
[٦١]. همان، ص٦٠١.
[٦٢]. همان، ج٣، ص٣٣٣.
[٦٣]. فيصل سامر، دولت حمدانيان، ترجمه عليرضا ذکاوتي، ص ١١.
[٦٤]. محمدحسين مظفر، همان، ص ١٧٨ و ٢٢٣.
[٦٥]. قاضي نور الله شوشتري، همان، ج ٢، ص ٣١٤.
[٦٦]. ياقوت حموى، معجم البلدان، ج٢، ص ٢٨٣.
[٦٧]. حمدان عبدالمجيد الکبيسي، القائد سيفالدوله الحمداني، ص ١١.
[٦٨]. فيصل سامر، همان ص ٣٤.
[٦٩]. همان، ص ٢٣٣.
[٧٠]. عزالدين ابن اثير، الکامل في التاريخ، ج ٨، ص ٤٧٩.
[٧١]. ابوعلى مسکويه، تجارب الامم، ج ٦، ص٣٦٤.
[٧٢].عبدالرحمنبن خلدون، همان، ج٣، ص٣٣٣.
[٧٣]. ابو على مسکويه، همان، ج ٦، ص١٢١.
[٧٤]. همان.
[٧٥]. ابو على مسکويه، همان، ج٦، ص ١٢٢.
[٧٦]. همان.
[٧٧]. ابو على مسکويه، همان، ج ٦، ص١٢٥.
[٧٨]. همان، ص ١٣٩.
[٧٩]. فيصل سامر، همان، ص ١٤٨.
[٨٠]. ابو على مسکويه، همان، ج ٦، ص٢١٤.
[٨١]. فيصل سامر، همان، ص١٤٢.
[٨٢]. ابو على مسکويه، همان، ج٦، ص ٤٤٥.
[٨٣]. فيصل سامر، همان، ص ١٢.
[٨٤]. محمدبن احمد ذهبي، العبر، ج ٢، ص ١٧٩.
[٨٥]. عزالدين بن اثير، همان، ج ٨، ص ٧١٠.
[٨٦]. فيصل سامر، همان، ص ١٣.
[٨٧]. احمدبن علي مقريزي، الخطط، ج ١، ص ٣٥٢.
[٨٨]. همان.
[٨٩]. عطاءالله خضراحمد، علاقات الدوله الفاطميه بالدول الاسلاميه والاجنبيه، ص ١٤.
[٩٠]. خاشع المعاضيدي، عبدالامير دكسن، الحياه السياسيه في بلاد الشام خلال العصر الفاطمي، ص ٦٢.
[٩١]. فيصل سامر، همان، ص ١٦٢ـ١٦٧.
[٩٢]. محمود خواجه ميرزا، «فاطميان، آلبويه و تبليغات شيعي»، تاريخ اسلام، ش ٢٨، ص١٠٣.
[٩٣]. جوئل کرمر، همان، ص ١١٦.
[٩٤]. مفيزالله کبير، ماهيگيران تاجدار، ترجمه مهدي افشار، ص ٩٣و٩٤.
[٩٥]. يوسفبن تغري بردي، النجوم الزّاهره، ج ٤، ص ١٢٥.
[٩٦]. همان، ج ٤، ص ١٢٥.
[٩٧]. محمود خواجه ميرزا، همان، ص١٠٧.
[٩٨]. شهابالدين ابنالعباد الحنبلي، شذرات الذهب، ج ٣، ص ١٨٠؛ عبدالرحمنبن الجوزي، المنتظم، ج ١٤، ص ٢٦٨.
[٩٩]يوسفبن تغري، همان. ص١٢٥.
[١٠٠]. ابوسعيد حامد غنيم، العلاقات العربيه السياسيه في عهد البويهيين، ص ١١٢ـ١١٣.
[١٠١]. همان.
[١٠٢]. همان.
[١٠٣]. از فرقه مبارکيه(گروهي از اسماعيليه)دسته اي پديد آمد که به نام پيشواي خود« قرمطويه» که مردي نبطي و از مردم سواد (روستاها و نخلستان هاي عراق)بود «قرامطه» ناميده شدند. (ر. ک: حسنبن موسي نوبختي، فرق الشيعه، ص٦٤. )
[١٠٤]. خاشع المعاضيدي وعبدالامير دكسن، همان، ص ٦٢.
[١٠٥]. يوسفبن تغري، همان، ج٤، ص١٣٣.
[١٠٦]. عبدالقاهر بغدادي، الفرق بين الفرق در تاريخ مذاهب اسلام، ترجمه محمد جواد مشکور، ص ٢٠٨-٢٠٩.
[١٠٧]. عزالدينبن اثير، همان، ج ٩، ص ٣٩ـ٤٠.
[١٠٨]. يوسفبن تغري بردي، همان، ج٤، ص٢٢٧.
[١٠٩]. جوئل کرمر، همان، ص ٧٨-٨٠.
[١١٠]. کرخ در سمت غربي دجله واقع شده واز مناطق پرجمعيت در بغداد و مرکز تجاري (بازارهاي اصلي) شهر بوده است. (ابو القاسم محمد ابن حوقل، صورة الارض، ص ٢١٦ـ٢١٧). اين منطقه به وسيله شاپور دوم؛ پادشاه ساساني که بين سالهاي ٣٠٩. ٣٧٩ م سلطنت ميکرد ساخته شده است. (حمدالله مستوفي، نزهةالقلوب، ص٣٤. )
[١١١]. عبد الرحمنبن جوزي، همان، ج١٥، ص ٥٨و٥٩.
[١١٢]. عبد الرحمنبن جوزي، همان، ج ١٤، ص ١٤٠؛ اسماعيلبن عمربن کثير، البداية والنهاية، ج ٥، ص ٣٢٧.
[١١٣]. عبد الرحمنبن جوزي، همان، ج ١٤، ص ١٥٠؛ عزالدينبن اثير، همان، ج ٥، ص ٣٣١؛ شهابالدينبن العماد الحنبلي، همان، ج ٣، ص ١٠٤؛ عبدالرحمنبن خلدون، همان، ج ٢، ص ٦٥٨.
[١١٤]. شهابالدينبن العباد الحنبلي، همان، ج ٣، ص ١٠٤؛ عبد الرحمنبن الجوزي، همان، ج ١٥، ص ١٤؛ يوسفبن تغري بردي، همان، ج ٤، ص ٢٥.
[١١٥]. عبد الرحمنبن الجوزي، همان، ج ١٥، ص ١٤؛ شهابالدينبن العباد الحنبلي، همان، ج ٣، ص ٢٦٠.
[١١٦]. محمود خواجه ميرزا، همان، ص١٠٦.
[١١٧]. همان.
[١١٨]. يوسفبن تغري بردي، همان، ج ٤، ص ٣٢.
[١١٩]. شهابالدينبن العماد الحنبلي، همان، ج ٣، ص ٢٢٢.
[١٢٠]. همان، ص١٥١؛ عبد الرحمنبن الجوزي، همان، ج ١٤، ص ٢٣٥.
[١٢١]. شهابالدينبن العماد الحنبلي، همان، ج ٣، ص ٢٢٥.
[١٢٢]. عبد الرحمنبن الجوزي، همان، ج ١٥، ص ١٢٥– ١٢٦.
[١٢٣]. خواجه ميرزا، همان، ص ١٠٩.
[١٢٤]. يوسفبن تغري بردي، همان، ج ٤، ص ٢٢٩ـ٢٣٠.
[١٢٥]. پروين ترکمني آذر، «آلبويه، عباسيان و تشيع»، مجله تاريخ اسلام، ص ٩٢.
منابع
آشوري، داريوش، دانشنامه سياسي، تهران، مرواريد، ١٣٨٣ش.
ابن اثير، عزالدين، الكامل في التاريخ، بيروت، داراحياء التراث العربي، ١٩٨٩م.
ابن خلدون، عبدالرحمن، العبر، تاريخ ابن خلدون، ترجمه عبدالمحمد آيتى، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، ١٣٦٣ش.
ابنالجوزي، ابوالفرج عبدالرحمنبن علىبن محمد، المنتظم في تاريخ الملوك و الامم، تحقيق محمد عبد القادر عطا و مصطفى عبدالقادر عطا، بيروت، دار الكتب العلمية، ١٤١٢ق.
ابنطاووس، عليبن موسي، فرج المهموم في تاريخ علماء النجوم، قم، الشريف الرضي، ١٣٦٣ش.
ابنكثير، أبو الفداء اسماعيل بن عمر، البداية و النهاية، بيروت، دارالفكر، ١٤١٩ق.
ابنطقطقي، محمدبن عليبن طباطبا، تاريخ فخري، ترجمه محمد وحيد گلپايگاني، تهران، علمي و فرهنگي، ١٣٨٤.
ابن نديم، اسحاقبن محمد، الفهرست، بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤١٦ق.
ابن حوقل، ابو القاسم محمد، صورة الارض، بيروت، دارمكتبة الحياة، ١٩٧٩م.
ابنالعماد الحنبلي، شهابالدين، شذرات الذهب، بيروت، دارالكتب العلميه، ١٩٩٨م.
ابن تغري بردي، جمالالدين ابي المحاسن يوسف، النجوم الزّاهرة، مصر، دارالكتب المصريه، بيتا.
ابن منظور، محمدبن مكرم، لسان العرب، بيروت، دار صادر، ١٤٢٤ق.
اشپولر، برتولد، تاريخ ايران در قرون نخستين اسلامي، ترجمه جواد فلاطوري، تهران، علمي و فرهنگي، ١٣٦٢ش.
بغدادي، ابومنصور عبدالقاهر بغداد، الفرق بين الفرق (در تاريخ مذاهب اسلام)، ترجمه محمدجواد مشكور، تهران، اشراقي، ١٣٨٥ش.
بيرو، آلن، فرهنگ علوم اجتماعي، ترجمه باقر ساروخاني، تهران، كيهان، ١٣٧٠ش.
تركمني آذر، پروين، «آلبويه، عباسيان و تشيع»، تاريخ اسلام، ش ٢٥، بهار ١٣٨٥، ص٨٣-١٠٠.
دهخدا، علي اكبر، لغت نامه دهخدا، تهران، دانشگاه تهران، ١٣٧٣ش.
دفتري، فرهاد، تاريخ و عقايد اسماعيليه، ترجمه فريدون بدرهاي، تهران، فروزان، ١٣٧٥ش.
ذهبي، محمدبن احمد، العبر، به كوشش ابو هاجر محمد، بيروت، دارالكتب العربيه، ١٤٠٥ق.
ـــــ ، تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير و الأعلام، تحقيق عمر عبدالسلام تدمرى، بيروت، دار الكتاب العربى، ١٤١٣ق.
ـــــ ، جعفريان، رسول، تاريخ تشيع در ايران، قم، انصاريان، ١٣٨٠ ش.
جويني، شمسالدين محمد، تاريخ جهان گشاي جويني، تصحيح محمد بن عبدالوهاب قزويني، تهران، ارغوان، ١٣٧٦.
حامد غنيم، ابوسعيد، العلاقات العربية السياسية في عهد البويهيين، قاهره، بي نا، ١٩٧١ م.
حموى، شهابالدين ابوعبدالله ياقوت بن عبدالله، معجم البلدان، بيروت، صادر، ١٩٩٥م.
خضراحمد، عطاالله، علاقاتالدوله الفاطمية بالدول الاسلامية و الاجنبية، بيروت، دار ابن زيدون، بيتا.
خضري، سيداحمد رضا، تاريخ تشيع، قم، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، ١٣٨٦ش.
خواجه ميرزا، محمود، «فاطميان، آلبويه و تبليغات شيعي»، تاريخ اسلام، ش ٢٨، زمستان ٨٥، ص١٠١-١١٨.
خواند مير، غياثالدين بن همام الحسيني، تاريخ حبيب السير، زير نظر دكتر محمد دبير سياقي، تهران، خيام، ١٣٥٣.
سامر، فيصل، دولت حمدانيان، ترجمه عليرضا ذكاوتي، قم، پژوهشكده حوزه ودانشگاه، ١٣٨٠ش.
سجادي، صادق، دائرةالمعارف بزرگ اسلام، تهران، مركز دائرةالمعارف بزرگ اسلامي، ١٣٦٧ش.
شهرستاني، محمدبن عبدالكريم، الملل والنحل، مقدمه صدقي جميل العطار، بيروت، دارالفكر، ١٤٢٢ ق.
شيبي، كامل مصطفي، تشيع وتصوف، ترجمه عليرضا ذكاوتي قراگوزلو، تهران، امير كبير، ١٣٧٤ش.
شوشتري، قاضي نورالله، مجالس المومنين، تهران، كتابفروشي اسلاميه، ١٣٧٧ش.
صدوق، محمدبن علي، كمالالدين وتمام النعمة، تحقيق علياكبر غفاري، قم، موسسه النشر الاسلامي، ١٤٠٥ ق.
صنهاجي، ابيعبدالله محمد، اخبار ملوك بني عبيد و سيرتهم (تاريخ فاطميان)، ترجمه حجتالله جودكي، تهران، اميركبير، ١٣٧٨.
عقاد، محمود عباس، فاطمةالزهراء و الفاطميون، ترجمه سيدمحمد ثقفي، قم، علّامه طباطبايي، ١٣٨١.
فقيهي، علياصغر، تاريخ آلبويه، تهران، سمت، ١٣٨٦ش.
قرچانلو، حسين، جغرافياي تاريخي كشورهاي اسلامي، تهران، سمت، ١٣٨٢ش.
كبيسي، حمدان عبدالمجيد، القائد سيفالدوله الحمداني، بغداد، دارالشؤون الثقافيه العامه، ١٩٨٩ م.
كبير، مفيزالله، ماهيگيران تاجدار، ترجمه مهدي افشار، تهران، زرين، ١٣٦٢ش.
كرمر، جوئل، احياي فرهنگي در عهد آلبويه، ترجمه سعيد حنايي كاشاني، تهران، نشر دانشگاهي، ١٣٧٥.
مستوفي، حمدالله، تاريخ گزيده، به اهتمام دكتر عبدالحسين نوايي، تهران، اميركبير، ١٣٦٢ش.
ـــــ ، نزهةالقلوب، به كوشش دبير سياقي، تهران، كتابخانه طهوري، ١٣٣٦ش.
مسعودي، علي بن الحسين، مروج الذهب، بيروت، دارالاندلس، ١٣٨٥ق.
معاضيدي، خاشع عبدالامير دكسن، الحياة السياسيه في بلاد الشام خلال العصر الفاطمي، بيجا، دارالحريه، ١٩٧٦م.
مظفر، محمدحسين، تاريخ شيعه، ترجمه سيدمحمدباقرحجتي، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، ١٣٧٥ش.
مسكويه الرازى، ابو على، تجارب الأمم، تحقيق ابوالقاسم امامى، تهران، سروش، ١٣٧٩.
مقريزي، تقيالدين احمدبن علي، اتعاظ الحنفاء بأخبار الأئمة الفاطميين الخلفا، تحقيق جمال الدين الشيال، القاهره، مجلس الاعلي للشؤون الاسلاميه، ١٤١٦ق.
ـــــ ، الخطط المقريزية، قاهره، مكتبة الثقافية الدينية، بيتا.
مقدسي بشاري، محمدبن احمد، احسن التقاسيم في معرفة الاقاليم، هلند، ليدن، ١٩٠٦ م.
موسوي بجنوردي، كاظم، دايرة المعارف بزرگ اسلامي، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، ١٣٧٧ش.
نوبختي، حسنبن موسي، فرق الشيعه، ترجمه و تعليق محمد جواد مشكور، چ سوم، تهران، علمي و فرهنگي، ١٣٨٦.
نوذري، عزتاله، تاريخ اجتماعي ايران از آغاز تا مشروطيت، تهران، خجسته، ١٣٨١ش.
همداني، محمدبن عبدالملك، تكمله تاريخ الطبري، بيروت، مطبعه كاتولوكيه، ١٩٦١م.