تاریخ اسلام در آینه پژوهش - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٦ - بررسى كاربردهاىِ لقبِ «اميرالمونين» در بسترِ تاريخ اسلام (١) / حامد منتظرىمقدم
حامد منتظرىمقدم
عضو هيئت علمى مؤسسه آموزشى و پژوهشى امامخمينى قدسسره
چكيده
اين پژوهش، در بازشناسىِ كاربردهاى لقب اميرالمؤنين، مشتمل بر سه فصل: «بررسى واژگانى»، «نخستين كاربرد» و «گسترش كاربرد» است، كه در دو قسمت، در دو شماره پياپى از مجله، ارائه خواهد شد. قسمت نخست پژوهش كه در اين شماره تقديم مىشود، تا بخشى از آخرين فصل (گسترش كاربرد) را دربرمىگيرد، و ادامه آن فصل، انشاءاللّه در شماره بعدى تقديم خواهد شد. همچنين، نتيجهگيرى پژوهش، بهطور يكجا، در پايان قسمت دوم، ارائه خواهد شد.
واژگان كليدى: اميرالمؤنين، خلافت، واژهشناسى و تاريخ اسلام.
مقدمه
حكومت و امور مربوط به آن، از جمله مسائلى است كه در مطالعه تاريخ و تمدن جوامع گوناگون به آنها توجه مىشود. بر اين اساس، لقبهاى حكومتى و كاربردهاى آنها، كمابيش به دقت، شناسايى و در منابع تاريخى به ثبت رسيده است. در تاريخ اسلام نيز براى حاكمان ـ در ردههاى مختلف ـ لقبهايى گاه عام و گسترده و گاه خاص و محدود به زمانها و مكانهايى معيّن، شناخته شده است.
در دنياى اسلام، نخستين فرمانروا، حضرت محمد صلىاللهعليهوآله بود كه با لقب رسولاللّه بر مسلمانان فرمان راند. جانشينان او (خُلَفا) از لقبهايى چند، مانند اميرالمؤمنين بهره جُستند.
مسئله در اين نوشتار اين است كه «در تاريخ اسلام، لقب اميرالمؤمنين چه كاربردها و مفاهيمى داشته است؟»
در پژوهش حاضر كه رويكردى توصيفى ـ تحليلى دارد، ضمن پاسخگويى به مسئله ياد شده، كوشش مىشود تا چگونگى پيدايش اين لقب و نيز تداوم و تحول مفهومى آن در بستر تاريخ اسلام بازشناسى شود.
الف) بررسى واژگانى
اميرالمؤنين (امير مؤمنان) از اضافه واژه «امير» به واژه «مؤنين» ساخته شده است. به جُز تركيب ياد شده، واژه امير در تركيباتى، همچون اميرالحاج، اميرالبَحر (درياسالار)، اميرالاُمراء،١ امير لشكر،٢ امير داد،٣ امير مجلس٤ و اميرالمُسلمين[٥] به كار رفته است.
به منظور شناخت هرچه دقيقتر واژه تركيبى اميرالمؤنين، لازم است هر دو بخش اين تركيب (مضاف و مضافٌ اليه) شناسايى شود:
١. واژه امير (مضاف در تركيب) در اصل، لغتى سامى[٦] و عربى، از ريشه اَمر، به معناى دستور و فرمان است.[٧] بر اين اساس، به صاحبِ امر، امركننده و كسى كه فرمان او نافذ است، امير گفته مىشود.[٨] جمع واژه امير، اُمَرا، مؤث آن اَميره، و مصدرش به دو شكلِ اِمره و اِماره (اِمارت) است.[٩]
در فارسى، واژه امير معادل با واژههايى، همچون فرمانروا، شاه،[١٠] سردار و سپهسالار[١١] به كار رفته است. همچنين واژه آدميرال[١٢] در زبان انگليسى براى مقام نظامى درياسالار و دريابان به كار مىرود كه شكل تغييريافته اميرالبحر است.[١٣]شايان توجه آنكه در عربى، يكى از واژههاى به كار رفته براى فرمانده نيروى دريايى، «الاَميرال» است[١٤] كه به گمان، عربى شده آدميرال باشد.
در تاريخ اسلام از همان آغاز، واژه امير واژهاى شناخته شده و مورد استفاده بود، چنانكه مردم جاهليت (نامسلمانان)، پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله را به عنوان امير مكه و امير حجاز خطاب مىكردند.[١٥]
روى هم رفته در تاريخ اسلام واژه امير در نخستين كاربردها، بر فرمانده نظامى اطلاق مىشد، چنانكه كسانى را كه از سوى پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله وخلفا به فرماندهى مأموريتهاى جنگى منصوب مىشدند، امير مىگفتند.[١٦] همزمان، اين واژه براى حاكمان مناطق گوناگون نيز كاربرد يافت.[١٧] سپس واژه امير در نقش لقبى براى حاكمان استانها و مقامات عالىِ نظامى پذيرفته شد، چنانكه اين واژه، در دورههاى متأخرتر، از سوى فرمانروايانِ تعدادى از استانهاى آسياى ميانه برگزيده شد.[١٨]
٢. واژه مؤنين (مضافٌ اليه در تركيب)، جمع واژه مؤن،[١٩] به معناى ايمانآورندگان است. اين واژه در اصل، عربى و مصدر آن، كلمه ايمان ـ ضد كفر ـ است.[٢٠] ايمان مىتواند نسبت به امور گوناگون تحقق يابد، اما در فرهنگ اسلامى، مراد از ايمان، پذيرش آيين و شريعت اسلام و باور قلبى آن است.[٢١]
مؤمنين در نگرش اسلامى، جايگاه بسيار ارزشمندى دارند. دينداران تنها هنگامى كه به دينباورى برسند و دين با عبور از زبان، به قلب و جانشان راه يابد، مؤن به شمار مىآيند، وگرنه فقط مسلمان خواهند بود.[٢٢]
همچنين بر اساس آموزههاى قرآنى، مؤنان با يكديگر برادرند.[٢٣] برادرى و اخوّتِ ايمانى، اساسىترين پايه براى تحقق جامعه اسلامى و فراهم كننده زمينه آن است كه مؤنان با تكيه بر احساسى مشترك از پيوند دينىِ موجود در ميان خود، فراتر از مرزهاى جغرافيايى، قومى و زبانى، امت واحدى[٢٤] را شكل مىبخشند.
حال با توجه به آنچه درباره هر يك از دو جزء واژه تركيبىِ اميرالمؤنين گفته شد، درباره مفهومشناسىِ اين تركيب، به روشنى مىتوان به اين سه نكته دست يافت:
نخست، آنكه اميرالمؤنين، همچون هر امير ديگرى، جايگاه فرمانروايى (امارت) داشت. از اين رو، انتظار اين بود كه از سوى افراد تابعِ خود (مؤنين)، فرمانبردارى شود.[٢٥] بر همين اساس مىتوان ميان پيدايش اين واژه و دستور اطاعت از زمامداران (اُولُوا الْاَمر)[٢٦] در قرآن كريم ارتباط يافت.[٢٧]
برخوردارى از چنين مفهومى سبب مىشد تا در شرايط خاص، درباره برخى از افرادِ ملقّب به اميرالمؤنين، بر لقب امير (به تنهايى) تأكيد شود، چنانكه درباره عثمان بن عَفّان ـ پس از بروز مخالفتهاى عمومى ـ چنين گفته شد: «(او) امروز، امير شماست، حق او بر شما، شنودن و اطاعت است».[٢٨] امام على عليهالسلام نيز در اشاره به ناگزير شدنِ خود به پذيرش حكميّت (سال ٣٧ ق) چنين فرمود: «ديروز [پيش از اين] من امير بودم و امروز مأمور [فرمانبُردار] شدم...».[٢٩]
دوم، اينكه اميرالمؤنين بر مؤنين فرمانروايى مىيافت، و ـ چنانكه گذشت ـ با تكيه بر آموزههاى دينى، مؤنين، احساس مشتركى از پيوند دينىِ موجود در ميان خود داشتند. بر اين اساس، در دورههايى دراز از تاريخ اسلام، وجود چنين احساسى در ميان مسلمانان (مؤنان)، اين امكان را نيز فراهم مىساخت كه حاكمان جهان اسلام به نام اميرالمؤنين بر همه مسلمانان در سراسر قلمروى اسلامى (امت واحد)، امارت كنند[٣٠] و دستكم بر چنين قلمروى، نفوذ معنوى داشته باشند.
نكته سوم، و بىگمان مهمترين نكته اين است كه واژه مؤنين (مضافٌ اليه در تركيب)[٣١] چون دربردارنده مفهومى دينى بود، تركيب اميرالمؤنين را نيز از صبغهاى دينى برخوردار مىساخت.
از آنچه گذشت، روشن شد كه كلمه امير (بخش نخستِ اميرالمؤنين) واژه مستقل عربى است، از اين رو براى اعراب، پيش و پس از اسلام، آشنا و شناخته شده بود و در گفتوگوهاى ايشان بهكار مىرفت. با وجود اين، با توجه به مفهوم كلمه مؤنين (ايمان آورندگان به اسلام)، پيدايش تركيب اميرالمؤنين را بايد در دوران پس از اسلام بازشناخت.
ب) نخستين كاربرد
١. كاربرد درباره على بن ابىطالب عليهالسلام
ابتدا بايد دانست كه يكى از موارد اختلاف ميان شيعه و سنى،[٣٢] درباره نخستين كاربرد (پيدايش) واژه اميرالمؤنين است. بيشتر مورخان اهلسنت برآنند كه اين واژه براى نخستين بار درباره خليفه دوم، عمر بن خطاب (دوره خلافت ١٣ ـ ٢٣ ق) بهكار رفته است،[٣٣] اما شيعيان امامى بر اين باورند كه پيدايش اين واژه، در مورد على بن ابىطالب عليهالسلامو در اساس، لقبى بوده كه خداى تعالى به على عليهالسلام داده است و هيچ كسِ ديگر، چه قبل و چه بعد از او، برازنده اين لقب نيست.[٣٤] در حديث آمده است كه خدا، على عليهالسلام را اميرالمؤنين ناميده است و كسى ديگر به اين نام خوانده نمىشود، چنانكه حتى قائم آل محمد را نيز اميرالمؤنين نمىگويند و ايشان را بقيهاللّه خطاب مىكنند.[٣٥]
شيخ مفيد (م ٤١٣ ق) دانشمند نامدار امامى، در ردِّ فرقه زوال يافته شمطيّه كه به امامت محمد، فرزند امام جعفر صادق عليهالسلام معتقد بودند، مىنويسد:
محمد بن جعفر پس از پدرش قيام به شمشير كرد و اميرالمؤنين ناميده شد، و هيچ قيام كنندهاى از خاندان ابىطالب به اين لقب ناميده نشده است. و اماميه متفقاند بر اينكه هر كس پس از اميرالمؤنين (على عليهالسلام) بدين نام ناميده شود [و خود، نيز بپذيرد] به كارى منكر (حرام) ارتكاب يافته است.[٣٦]
بر اين اساس، حتى از نظر فقهى در ميان اماميه، سخن از حرمت كاربرد لقب اميرالمؤنين درباره هر فردى جُز على عليهالسلاممطرح است كه بنابر اين فرض، موارد كاربرد اميرالمؤنين درباره ايشان، حمل بر تقيه خواهد شد، چنانكه در منابع تاريخى، كاربرد لقب اميرالمؤمنين از سوى برخى امامان معصوم عليهمالسلام در خطاب به خلفاى وقت، گزارش شده است.[٣٧]
در اين باره، بايد دانست كه اين موضوع حتى فراتر از بُعد فقهى محض، به بُعد اعتقادى نيز راه يافته، نمايانكننده عقايد شيعيان امامى بوده است، چنانكه در سده سوم هجرى، حسن بن موسى نوبختى در بيان باورهاى شيعيان، از جمله بر اين باور كه پيامبر صلىاللهعليهوآلهبه «انعقاد اِمرهالمؤنين» براى على عليهالسلام پرداخت، تصريح كرده است.[٣٨] گرچه نوبختى درباره چند و چونِ انعقاد اين امر هيچگونه توضيحى نداده، اما گويا سخن وى ناظر به برنامه تبريك و سلام صحابه به على عليهالسلام به عنوان اميرالمؤنين پس از خطبه غدير است كه در ادامه به آن خواهيم پرداخت.
بىگمان، بخشى از متون كهن و معتبر شيعه، متونِ دعاها و مناجاتهاست كه بيانگر گرايشها و باورهاى ايشان است. حال در رويكرد به اين گونه متون، به ذكر اين نمونه بسنده مىشود كه در يكى از ادعيه اماميه (موسوم به عَشَرات) چنين آمده است: «... گواهى مىدهم كه على بن ابىطالب، حقّاً حقّاً اميرالمؤنين است».[٣٩]
همچنين در احوال اسماعيل بن محمد، معروف به سيد حِمْيَرى (١٠٥ ـ ١٧٣ ق) گزارش شده است كه هنگام وفات، در اَداى شهادت خويش، پس از شهادت به يگانگى خداوند و رسالت محمد صلىاللهعليهوآله، اينگونه گفت: «گواهى مىدهم كه على، حقّاً حقّاً اميرالمؤنين است».[٤٠] در اينجا، سخن درباره اصل گواهى و باورداشت اميرالمؤنين بودن ِ على عليهالسلاماست، اما كلمه حقاً (حقيقتاً) كه بر تأكيد دلالت مىكند، در ادامه، بررسى خواهد شد.
اكنون با صرف نظر از تفصيل سخن در ابعاد فقهى و كلامى، موضوع را در بُعد تاريخى پى مىگيريم.
روى هم رفته با توجه به سير تاريخى واژه (واژهشناسى: فيلولوژى)،[٤١] مىتواندريافت كه «پيدايش اين واژه در اساس، در همان عصر پيامبر صلىاللهعليهوآله، و درباره على بن ابىطالب عليهالسلام بوده است، سپس با منع خلافت از على عليهالسلام، عملاً واژه مزبور نيز از آن حضرت بازداشته شد و تا پيش از خلافتِ او (در سال ٣٥ ق)، درباره وى گستردگى نيافت. از آن سو، در دوران خلافت عمر بن خطاب، اين واژه درباره آن خليفه ـ در سطحى نسبتاً گسترده ـ بهكار برده شد». اكنون اين مسئله به تفصيل بررسى مىشود.
بر اساس برخى از گزارشهاى تاريخى شيعى، اعطاى لقب اميرالمؤنين به على بن ابىطالب عليهالسلام از سوى پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله در يك موضع كاملاً رسمى و علنى، در سال دهم هجرى در غديرخُم رخ داد. پيامبر صلىاللهعليهوآله در آنجا على عليهالسلام را در جايگاه جانشين خود و نيز مولا و سرور همه مسلمانان معرفى كرد و از همگان خواست تا با لقب اميرالمؤنين بر او سلام گويند. مسلمانان نيز فرمان بُردند، گروهگروه بر حضرت كه در خيمهاى بود، وارد شدند و بر او آنگونه كه رسولخدا صلىاللهعليهوآله فرموده بود، سلام دادند.[٤٢]
شيخ مفيد در كتاب الإرشاد فى معرفة حججاللّه علىالعباد، پس از گزارش ماجراى مزبور، بىدرنگ يادآور مىشود كه عمر بن خطاب در شادباشگويىِ به على عليهالسلام، سخن را به درازا كشانيد و اين جمله مشهور خود را بيان داشت: «بَه، بَه! اى على! تو مولاىِ من و مولاىِ همه مردان و زنانِ مؤن شدى».[٤٣] در اين سخن، تأكيد بر قيد مؤمن مىتواند به همان سلامِ ويژه به على عليهالسلام با لقب اميرالمؤنين، ناظر باشد.
همچنين شيخ مفيد فصلى از كتاب خود را به ذكر گزارشهايى اختصاص داده كه بيانگر ملقب شدن على عليهالسلام به لقب اميرالمؤنين در زمان حيات رسولاكرم صلىاللهعليهوآلهاست.[٤٤] شايان توجه است كه مفيد پس از بيان چند گزارش، در پايان فصل مزبور اذعان مىكند كه ذكر همه اينگونه اخبار، كتاب را به درازا مىكشد.[٤٥]
به هر روى، از محتواى اين فصل از كتاب الإرشاد فى معرفة حججاللّه علىالعباد، چنين برمىآيد كه نامگذارىِ على عليهالسلامبه اميرالمؤنين از سوى رسولاكرم صلىاللهعليهوآله، با استناد به برخى روايتهاى تاريخى، به جُز موضع علنى و همگانى پيشگفته (غدير خُم)، در چندين موضع ديگر نيز روى داده است. در اين ميان، شيخ مفيد درباره روايتى به نقل از بُرَيْدَة بن حُصَيب اَسْلَمى، تصريح مىكند كه در بين علما حديثى مشهور و معروف است كه بر اساس آن، پيامبراكرم صلىاللهعليهوآلهيكبار به هفت تن از اصحاب خود كه در ميان آنان كسانى چون ابوبكر، عمر، طلحه و زبير نيز حضور داشتند، فرمان داد تا بر على عليهالسلام با لقب اميرالمؤنين سلام گويند.[٤٦] همين روايت، به اجمال از ابن عُقْده كوفى (م ٣٣٢ ق) كه خود شيعه زيدى بوده،[٤٧] با استناد به سخن بُرَيْده ـ راوىِ مذكور در سندِ مفيد ـ چنين آمده است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله ايشان را فرمان داد كه بر على عليهالسلام به اِمرهالمؤنين سلام گويند.[٤٨]
همچنين مفيد گزارش كرده است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله با اشاره به على عليهالسلام، به اُمّ سَلَمه، يكى از همسران خود، اينگونه خطاب كرد: «بِشنو و گواهى دِه! اين، على، اميرالمؤنين و سيدالوصيين است».[٤٩]
در گزارشى ديگر، از اَنَس بن مالك، صحابى پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل شده است كه او در سراى امحبيبه، يكى ديگر از همسران حضرت، براى پيامبر صلىاللهعليهوآله آب آورد تا وضو سازد. در آن حال، حضرت بدو فرمود: «اكنون از اين در [درِ سراى] اميرالمؤنين و خيرالوصيّين... بر تو وارد خواهد شد». اَنَس اذعان كرده است كه با خود در اين انديشه بودم كه چنان كسى از قوم من باشد، اما ديرى نپاييد كه على بن ابىطالب از در وارد شد.[٥٠]
به رغم اينكه روايت انس بن مالك در برخى منابع اهلسنت نيز نقل شده،[٥١] اما رويكرد عمومى اهلسنت، معطوف به انكار و عدم پذيرش گزارشهايى است كه خبر از پيدايش واژه اميرالمؤنين درباره على عليهالسلام در زمان حيات پيامبر صلىاللهعليهوآلهدارد.
ابن ابىالحديد[٥٢] دانشمند معتزلى با چنين رويكردى مىنويسد:
شيعيان مىپندارند كه على بن ابىطالب در حيات رسول خدا عليهالسلام اميرالمؤنين ناميده شد، و بزرگان مهاجران و انصار، او را با اين لقب خطاب كردند، لكن، اين امر در اخبارِ محدّثان ثابت نشده است.[٥٣]
با اين حال، او در ادامه چنين مىنگارد:
البته محدّثان براى او لقبى را روايت كردهاند كه گرچه مشتمل بر آن لفظ [اميرالمؤمنين ]نيست، همان معنا را افاده مىكند.[٥٤]
ابن ابىالحديد در اشاره به چنين روايتى، اعطاى لقب يَعْسوبالمؤنين را از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآلهبه على عليهالسلام به نقل از منابع حديثىِ مورد قبول خود يادآور مىشود[٥٥] و تأكيد مىكند كه يعسوب به معناى اميرِ زنبورها و نَرِ (مذكّر) آنان است.[٥٦]
در اينجا، بايد يادآور شد كه رسولخدا صلىاللهعليهوآله با شناختى نزديك از على عليهالسلام، در اساس او را در جايگاه بلندى از امارت بر مؤمنان ـ گويا، براى هميشه تاريخ ـ معرفى كرده است، چنانكه به روايت عبداللّه بن عباس، حضرت فرمود:
خداوند هيچ آيهاى را كه در آن يا ايّهَا الّذين آمَنوا [خطاب به مؤنان] باشد، نازل نكرده، مگر آنكه على، رأس [سَر] و اميرِ آن آيه بوده است.[٥٧]
گفتنى است كه گاهى برخى از كاربران ِ لقب اميرالمؤمنين براى على عليهالسلام، كاربرد آن را با تعبير خاصِ حقّاً حقّاً، همراه مىكردند تا طبق عُرف رايج، شامل خليفه وقت نشود. شيخ مفيد گزارش كرده است كه در دوران خلافت عثمان (٢٣ ـ ٣٥ ق)، از ابوذر، صحابى بزرگ پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيدند كه به چه كسى وصيت كردهاى؟ در پاسخ گفت: «به اميرالمؤنين». دوباره پرسيدند: «آيا به عثمان؟» او پاسخ گفت: «نه، به اميرالمؤنين حقّاً (كسى كه حقيقتاً اميرالمؤنين است)، على بن ابىطالب...».[٥٨] همچنين از اين گزارش به روشنى معلوم مىشود كه پس از وفات رسولخدا صلىاللهعليهوآله، در دورانى كه اصل خلافت از على عليهالسلام باز داشته شد، برخى از شيعيان، همچنان على عليهالسلام را سزاوار اين لقب مىدانستند و گاهى چنين آشكارا، با رسم همگان كه خليفه وقت (در اينجا، عثمان) را بدين لقب مىخواندند، مخالفت مىورزيدند.
شايان توجه است كه حتى تأكيد و همراهسازىِ لقب اميرالمؤنين با عبارت حقّاً حقّاً درباره على عليهالسلام، در دوران خلافت او (٣٥ ـ ٤٠ ق) نيز بوده است. بَلاذُرى (م ٢٧٩ ق) گزارش كرده است كه حُذَيْفَة بن يَمان در مدائن[٥٩] هنگام همراهى با حسن بنعلى عليهماالسلام و عمار بن ياسر به منظور فراخوانِ نيرو براى حمايت از على عليهالسلام، اين گونه سخن گفت:
حسن و عمار آمدهاند تا شما را به حركت [و همراهى ]وادارَند، پس هر كس كه مىخواهد دعوتِ اميرالمؤنين حقّاً حقّاً (حقيقى) را لبّيك گويد، به سوى على بن ابىطالب برود.[٦٠]
حذيفه (م ٣٦ ق)، پيش از وفات خود نيز در حالى كه در بستر بيمارى بود، همچنان مىكوشيد تا ديگران را به پشتيبانى از على عليهالسلامبرانگيزد. بدين منظور، روى به كسانى كه در گرداگردِ او بودند، چنين گفت:
سوگند به آنكه جُز او، خدايى نيست، هر كس كه مىخواهد اميرالمؤنين حقّاً حقّاً (حقيقى) را ببيند، بايد به على بن ابىطالب بنگرد. [و سخن خود را اين گونه ادامه داد:] او را پشتيبانى كنيد، از او پيروى كنيد و يارىاش رسانيد.[٦١]
در اينجا نبايد ناگفته گذاشت كه در سده هفتم هجرى، دانشمند امامى سيد بن طاووس (٥٨٩ ـ ٦٦٤ ق) كتابى زير عنوان اليقين باختصاص مولانا على عليهالسلامباِمرة المؤنين[٦٢] به نگارش درآورده است كه هماينك ـ با تصحيح و تحقيق ـ در دسترس است.
او، در يكى از بخشهاى كتاب،[٦٣] در بيان انگيزه خود از تأليف، با اشاره به فرا رفتنِ سنّ خود از هفتاد سالگى، به صراحت گفته كه شنيده است يكى از اهلسنت در برخى از آثار خود، نامگذارىِ على عليهالسلام را به اميرالمؤنين در زمان حيات رسولخدا صلىاللهعليهوآله، انكار كرده است.[٦٤] با محاسبه سنّ ابن طاووس و دستيابى به محدوده زمانى تأليف، مىتوان دريافت كه منظور او، دانشمند سنّى معتزلى ابن ابىالحديد (٥٨٦ ـ ٦٥٦ ق) بوده كه با خودِ وى معاصر بوده است و ـ همان گونه كه پيشتر گذشت ـ در شرح نهج البلاغه چنين مطلبى نگاشته است.[٦٥]
بر اين اساس، سيد بن طاووس در اين كتاب،[٦٦] از يك سو بر آن است تا ثابت كند كه لقب اميرالمؤنين در زمان حيات پيامبر صلىاللهعليهوآلهدرباره على عليهالسلام به كار رفته، و از سوى ديگر، بنابر نگرش اماميه، درصدد اثبات اين نكته است كه آن لقب، ويژه على عليهالسلامبوده، چنانكه اين امر در نامگذارىِ كتاب نيز نمايان است.
شايان توجه است كه در جايى از كتاب، او، تعبير اشخاصى، همچون حذيفه كه لقب اميرالمؤنين را با تأكيد و همراه با عبارت حقّاً حقّاً درباره على عليهالسلام به كار مىبردند، اشاره به اين مىداند كه نامگذارى على عليهالسلام به اميرالمؤنين، از سوى خدا و رسول او بوده است، اما ديگران از جانب مردم اميرالمؤنين خوانده شدهاند.[٦٧]
حال در اينجا، به منظور تداوم سير تاريخى سخن، بار ديگر بر اين نكته اذعان مىشود كه گرچه بر اساس گزارشها ومستندات پيشگفته، نامگذارى على عليهالسلام به اميرالمؤنين در عصر پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله اتفاق افتاد، اما پس از وفات پيامبر صلىاللهعليهوآله، با بازداشت خلافت از على عليهالسلام، عملاً واژه مزبور نيز از او بازداشته شد و سرانجام، در دوران خلافت حضرت (٣٥ ـ ٤٠ ق)، دوباره آن واژه در سطح گستردهاى براى ايشان بهكار رفت.
در پايان اين بخش از نوشتار كه در آن، به «پيدايش واژه اميرالمؤنين (نخستين كاربرد)» توجه شد، نبايد ناگفته گذاشت كه بنابر گزارشى، در همان دوران حيات پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله در سريّه نخله (سال٢ ق)، به عبداللّه بن جحش[٦٨] كه در آن سريه فرماندهى داشت، اميرالمؤنين گفته شد.[٦٩]
چنانكه پيشتر نيز گذشت، در تاريخ صدر اسلام در مأموريتهاى نظامى به شخص فرمانده، امير گفته مىشد. حال در اينجا، درباره كاربرد لقب اميرالمؤنين درباره عبداللّه بن جحش بايد گفت كه اين كاربردِ خاص، بىگمان، به معناى لغوىِ آن ـ فرمانده مؤنان (حاضر در آن سريّه) ـ بود. اين سخن، بدين معناست كه كاربرانِ لقب در اين مورد، اين مفهوم را در نظر داشتهاند كه فرد نامبرده كسى است كه بر گروهى از مؤنان، فرماندهى نظامى ـ به طور محدود و معيّن ـ دارد، نه مفهومى فراتر از اين. به همين دليل، كاربرد اين واژه درباره وى هرگز تداوم نيافت و به گمان قوى، در دايره همان سريّه بود.
گواه اين سخن، آن است كه اين كاربرد، توجه مورخان را به خود جلب نكرده و هرگز سبب نشده است كه مورخى ميان اين كاربردِ خاص و كاربردهاى آن درباره خلفاى جهان اسلام، به اشتباه و خلط بيفتد و كندوكاوى كند، بلكه همگان بدون برداشتى خاص، از كنار آن گذشتهاند.
افزون بر اين، از كاربرد لقب اميرالمؤنين به مفهوم ياد شده، درباره سعد بن ابىوَقّاص (فاتح قادِسيّه در سال ١٤ ق) نيز سخن به ميان آمده است.[٧٠]
٢. كاربرد درباره عمر بن خطاب
در عصر خلفا، نخستين خليفهاى كه ملقب به اميرالمؤنين شد عمر بن خطاب بود، سپس اين عنوان، همچون يك رسم و سنّت درباره همه خلفا به كار رفت.[٧١]
ابوبكر كه قبل از عمر خليفه بود، خود را به عنوان خَليفةُ رسولاللّه (جانشين پيامبر خدا) معرفى كرده[٧٢] و به همان عنوان نيز شهرت يافته بود. بر اين اساس، هنگامى كه عمر خلافت يافت، وى را خليفةُ خليفةِ رسولاللّه (جانشينِ جانشينِ پيامبرخدا) لقب دادند، اما اين لقب، به علت تتابع اضافات و تعدد كلمات، سنگين شمرده شد. همچنين اگر اين رسم دوام مىيافت، اين اضافات در آينده پيوسته رو به فزونى مىرفت تا حدى كه به زشتى منتهى مىشد و بازشناختن آنها نيز به سبب درازى و فزونىِ اضافات دشوار مىگرديد و به هيچ روى، كسى نمىتوانست آنها را بشناسد.[٧٣] از اين رو، بايد چارهاى انديشيده مىشد.
عبدالرحمن بنخَلْدون (٧٣٢ ـ ٨٠٨ ق) بر آن است كه تركيب اميرالمؤنين، تركيبى مشابه و مناسب بوده است كه مردم آن را به جاى تركيب سنگين خليفةُ خليفةِ رسولاللّه درباره عمر بهكار بردند.[٧٤] وى، در اين باره مىنگارد:
از قضا، يكى از صحابه، عمر را «اى اميرالمؤنين» خطاب كرد، و مردم اين لقب را پسنديدند و تصويب كردند و او را بدان خواندند... گويند نخستين كسى كه عمر را بدين لقب ناميد عبدالله بن جحش بود،[٧٥] و برخى گفتهاند عمرو بن عاص، و گروهى گفتهاند مُغَيْرة بن شُعْبه او را بدين لقب خوانده است، و به قولى پيكى خبر فتح بعضى از لشگريان را آورد و همين كه داخل مدينه شد از عمر پرسيد و مىگفت: اميرالمؤنين كجاست؟ اصحاب عمر كه اين تركيب را شنيدند آن را نيكو شمردند و گفتند راست گفتى، به خداى سوگند، نام او است، وى به راستى اميرالمؤنين است. و از آن پس، وى را بدان خواندند، و در ميان مردم به منزله لقبى براى او تلقى گرديد.[٧٦]
احمد بن واضح يعقوبى (متوفاى پس از ٢٩٢ق) نيز نگاشته است كه براى نخستين بار، ابوموسى اشعرى با ارسال نامهاى براى عمر، وى را با عنوان اميرالمؤنين خطاب كرد. همچنين وى يادآور شده است كه بنا به قولى، مغيرة بن شعبه نخستين كسى بود كه بر عمر وارد شد و بدو چنين سلام داد: «السّلام عليك يا اميرالمؤنين؛ سلام بر تو اى امير مؤنان». عمر در پاسخ گفت: «بايد از آنچه گفتى، بپَرهيزى». مغيره پرسيد: «مگر ما (همه)، مسلمانان نيستيم؟» عمر جواب داد: «آرى». دوباره مغيره گفت: «و تو، اَمير مايى؟» عمر نيز گفت: «آرى».[٧٧]
در اين ميان، شايان توجه است كه يعقوبى، بهطور مشخص، تعيين كرده است كه در سال ١٨ ق، عمر اميرالمؤنين ناميده شد. وى، اذعان داشته است كه تا پيش از آن، وى خليفه خليفه رسولخدا خوانده مىشد.[٧٨] با وجود اين، در گزارشى كه از متن صلحنامه ميان مسلمانان و ساكنان بيتالمقدس ارائه شده است و تاريخ آن به سال ١٦ ق، دو سال پيشتر از تاريخِ ياد شده باز مىگردد، از عمر بن خطاب، فقط به نام (بدون لقب اميرالمؤنين و هر لقب ديگرى) ياد شده است.[٧٩]
همچنين، ديگر مورخ نامدار، على بن حسين مسعودى (م ٣٤٥ يا٣٤٦ ق) بر آن است كه عمر بن خطاب، نخستين كسى بود كه اميرالمؤنين ناميده شد. مسعودى اين نامگذارى را به عَدىّ بن حاتم نسبت داده و تأكيد كرده است كه جز او نيز مبتكر اين كار شناسايى شدهاند. مسعودى در ادامه گزارش خود، مغيرة بن شعبه را نخستين كسى دانسته كه بر عمر با اين لقب سلام داده، و ابوموسى اشعرى را اولين فردى به شمار آورده است كه هم روى منبر از عمر با اين لقب ياد و برايش دعا كرده، و هم در ارسال نامه بدو، نگاشته است: «به بنده خدا، عمر، اميرالمؤنين...».[٨٠]
بر اين اساس مىتوان دريافت كه اين نامگذارى در نگاه مسعودى، فراتر از اقدام يك يا دو فرد، يك فرايند بوده، و در چند مرحله و اقدام پياپى، تثبيت شده است.
بىگمان، اگر قبول و موافقت شخص ِخليفه دوم با اين فرايند همراه نمىشد، هرگز به نتيجه نمىرسيد. از گزارش يعقوبى كه كمى پيشتر نقل شد، چنين برمىآيد كه خليفه دوم، نخست، نسبت به كاربرد واژه اميرالمؤنين درباره خود، واكنش نشان داد، و از آن استقبال نكرد.
با اين حال، بنابر گزارشى از محمد بن جرير طبرى (٢٢٤ ـ ٣١٠ ق)، خليفه دوم نهتنها اين لقب را پذيرفت، بلكه خود نيز در كاربرد آن نقش داشت. در اينباره، طبرى نگاشته است:
چون عمر خلافت يافت، [در خطاب به او ]چنين گفته شد: اى خليفه خليفه پيامبر خدا. عمر گفت: اين امرى طولانى است، هرگاه خليفهاى ديگر آيد، خواهند گفت: اى خليفه خليفه خليفه پيامبر خدا، بلكه شما مؤنين هستيد و من اميرِ شمايم. آنگاه، وى اميرالمؤنين ناميده شد.[٨١]
زمانى نيز براى خليفه اموى، عمر بن عبدالعزيز (٦١ ـ ١٠١ ق) اين پرسش مطرح شد: «... نخستين خليفهاى كه [در صدر نامههاى خود] نوشت: «از اميرالمؤنين»،[٨٢] چه كسى بود؟» اين پرسش، خود مىتوانست درنگ درباره نامگذارىِ خلفا به اميرالمؤمنين، به شمار آيد. در اينجا ابوبكر بن سليمان بن ابىحَثْمَه، به تفصيل اين گونه به عمر بن عبدالعزيز پاسخ داد:
... ابوبكر [خليفه اول] مىنگاشت: از خليفه رسول خدا. و عمر [در آغاز ]مىنوشت: از خليفه خليفه رسول خدا، تا اينكه عمر به كارگزار خود در عراق نوشت كه دو مرد تيزهوش نزد وى بفرستد تا از عراق و اهل آن، از ايشان پرسش كند. او لبيد بن ربيعه و عدىّ بن حاتم را فرستاد. آن دو به مدينه آمدند و وارد مسجد شدند. در آنجا عمروعاص را يافتند و بدو گفتند: از اميرالمؤنين براى ما اجازه ملاقات بگير. عمرو گفت: به خدا سوگند، شما نام او (خليفه عمر) را درست به كار بُرديد. سپس، عمرو، خود بر عُمر وارد شد و بدو اين گونه سلام داد: «سلام بر تو، اى امير مؤمنان». عمر گفت: «چگونه اين نام بر تو آشكار شد؟ بايد از آنچه گفتى، به درآيى». عمرو، از ورود لبيد و عدىّ، و اينكه آن دو اين لقب را براى خليفه به كار بردهاند، خبر داد و [در تأكيد] رو به عمر گفت: «تو اميرى و ما مؤنان هستيم».
از آن زمان، اين لقب [كاربرد يافت] و نامههاى خلفا با آن همراه شد.[٨٣]
بنابر اين گزارش، عمروعاص از شنيدن واژه اميرالمؤنين درباره خليفه (عمر) بسيار خشنود شد و آن را لقبى درست به شمار آورد. بر اين اساس، مىتوان دريافت كه كاربرد لقب مرسوم (خليفه) كه درباره عُمر و ديگر خلفا بايد با تتابع اضافه (خليفه خليفه...) به كار مىرفت، خوشايند و پذيرفتنى نبود.
در اين ميان، شايان توجه است كه در تثبيت لقب اميرالمؤنين، سخنى كه كمى پيشتر، طبق گزارش طبرى از زبانِ خود خليفه عُمر بيان شد، دقيقاً تكرار همان سخنى است كه در گزارش اخير بر زبانِ عمروعاص جارى شد.
در اينجا نبايد ناگفته گذاشت كه به مرور زمان، عنوان خليفةُ رسولاللّه ـ و به اختصار، عنوان خليفه ـ بدون تتابع اضافات، در مورد همه خلفا كاربرد يافت، چنانكه قاضى ابويَعْلى فَرّاء (م ٤٥٨ ق) مىنگارد:
هركه به خلافت رسيد، روا باشد كه خليفه ناميده شود و نيز روا باشد كه خليفه رسولاللّه صلىاللهعليهوآله نام يابد.[٨٤]
ج) گسترش كاربرد
١. دوران سه خليفه: عمر، عثمان و على عليهالسلام
از نظر سير تاريخى، عمر بن خطاب نخستين خليفه بود كه لقب اميرالمؤنين درباره او به كار رفت. اين كاربرد درباره عُمَر، چندان گسترش يافت كه بنا به گفته ابن خلدون، خلفاى پس از عمر، اين لقب را به وراثت از وى گرفتند و آن را نشانهاى از خلافت شمردند.[٨٥] بدينسان، واژه ياد شده در كنار لقبهايى، چون خليفه و امام، در زمره القاب عمومى براى ولىِّ امر مسلمانان قرار گرفت.[٨٦]
بر اين اساس، پس از عمر بن خطاب، لقب اميرالمؤنين، همچون يك رسم و سنت درباره همه خلفا كاربرد يافت،[٨٧] چنانكه آنان در نامههاى رسمى، خود را اميرالمؤنين معرفى مىكردند، و نيز در گفتوگوها همين لقب درباره خلفا به كار مىرفت.[٨٨]
پس از عمر، عثمان بن عفّان، اميرالمؤنين خوانده شد. از اين رو ـ چنانكه پيش از اين بيان شد ـ در دوران خلافت او همين كه ابوذر گفت به اميرالمؤنين وصيت كرده است، ديگران كه از تيرگى روابط وى با عثمان آگاه بودند، با شگفتى پرسيدند: «آيا به عثمان وصيت كردهاى؟» البته ابوذر به عثمان وصيت نكرده بود و مقصود او نيز از اميرالمؤنين، عثمان نبود،[٨٩] اما چون لقب ياد شده درباره عثمان بسيار رواج يافته بود، ديگران از گفته ابوذر اينگونه برداشت كردند. گفتنى است كه حتى هنگام انتقاد به عملكرد عثمان، وى را با همين لقب، خطاب مىكردند.[٩٠]
پس از عثمان، در سال٣٥ ق، على بن ابىطالب عليهالسلام در حالى به خلافت رسيد كه بنابر ديدگاه شيعيان، پيشتر در عصر پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله، لقب اميرالمؤنين درباره او به كار رفته بود. اينك در دوران خلافت، در واقع، ديگر مَنعى بر آن نبود كه لقب ياد شده، درباره ايشان به كار رود و گسترش يابد. در اين ميان، شايان توجه است كه ايشان در نامهاى كه براى عثمان بن حُنَيْف، كارگزار خود در بصره فرستاد، با اشاره به كاربرد همين لقب، اين گونه نگاشت:
...آيا به همين رضايت دهم كه مرا اميرالمؤنين خوانند و در تلخىهاى روزگار با مردم شريك نباشم و در سختىهاى زندگى الگوى آنان [جلودارشان ]نگردم... .[٩١]
اين گزارش، به روشنى بيانگر اين واقعيت است كه در دوران خلافت على عليهالسلام، كاربرد لقب اميرالمؤنين درباره او، رايج و شايع بوده است.
در پايان جنگ جمل (سال ٣٦ ق)، با در هم شكسته شدن دشمنان على عليهالسلام، فردى از ايشان كه در حال جانباختن بود، ديگرى را به بهانهاى نزد خود خواند. سپس به تندى گوش وى را با دندان جدا ساخت و بدو گفت:
چون پيش مادرت رفتى و از تو پرسيد چه كسى با تو چنين كرد؟! در پاسخ بگو: عُمَير بن اَهْلَب ضَبّى فريب خورده زنى كه مىخواست اميرالمؤنين شود.[٩٢]
اين گزارش، صرف نظر از روشنگرى نسبت به انگيزههاى اصحاب جمل، به وضوح نشان مىدهد كه واژه اميرالمؤنين در آغاز خلافت على عليهالسلام براى ايشان ثابت بوده است تا آنجا كه اقدام در برابر حضرت، به اقدام براى اميرالمؤمنين شدن تفسير مىشد.
على عليهالسلام در نامهنگارى به معاويه، در صدر نامه خود نگاشت: «از بنده خدا، على، اميرالمؤنين، به معاويه...». پيك او نيز در دمشق، خود را فرستاده اميرالمؤنين على بن ابىطالب معرفى كرد.[٩٣] بىگمان، هم على عليهالسلام و هم پيكِ او توجه داشتند كه كاربرد واژه مورد سخن، نشانه و تأكيدى بر جايگاه خلافت است.
در برابر، مخالفان و مدعيان نيز مىكوشيدند تا از كاربرد آن جلوگيرى كنند، چنانكه در پايان جنگ صفين، در ماجراى حكميّت (سال ٣٧ ق) و هنگام نگارش پيمان داورى، كسانى چون معاويه و عمروعاص نپذيرفتند كه عنوان اميرالمؤنين در كنار نام على عليهالسلامقرار گيرد. در پايان، على عليهالسلام ناگزير ـ با وجود مخالفت برخى از يارانش ـ قبول كرد تا در متن پيماننامه، عنوان مزبور در كنار نامش نباشد. ايشان اين ماجرا را همانند ماجراىِ صلح حُدَيْبِيّه (سال ٧ ق) دانست كه موقع نگارش صلحنامه، پيامبر صلىاللهعليهوآله بر اثر پافشارى مشركان پذيرفت كه عنوان «رسولاللّه» از كنار نامش حذف شود.[٩٤]
در اينجا بايد اذعان كرد كه در ماجراى حديبيّه با وجود مخالفتهاى اوليهاى كه از سوى برخى از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآلهبا شدت ابراز شد، سرانجام كار به صلح انجاميد و آن مخالفتها نيز تداوم نيافت،[٩٥] اما در ماجراى حكميّت، در پىِ آن ماجرا، در اساس فرقه و جماعتى موسوم به خوارج برآمدند كه بر على عليهالسلام خروج كردند. شايان توجه است كه ايشان در نخستين موضعگيرىهاى خود براى ارتكاب به خروج، مهمترين دليل را اجازه على عليهالسلام به حذفِ واژه اميرالمؤنين از كنار نام خويش اعلام كردند.[٩٦]
بايد دانست با وجود همه دشوارىها و مخالفتها على عليهالسلام همچنان اميرالمؤنين خوانده مىشد. در واپسين لحظاتِ زندگانى، على عليهالسلام پس از ضربت خوردن به وسيله ابن ملجم، به اطرافيان خود اينگونه سفارش كرد:
اى فرزندان عبدالمطلب! از هر سو گردِ هم نياييد و بگوييد: اميرالمؤنين كشته شد، اميرالمؤنين كشته شد. مبادا اين مرد (ابن ملجم) را مُثله كنيد... .[٩٧]
بنابر اين گزارش، در هيجان عمومى نسبت به ضربت خوردن على عليهالسلام، همگان او را اميرالمؤنين مىخواندند. همچنين، پس از شهادت حضرت، ابوالاَسود دُئلى در مرثيهاى كه براى او سرود، همان لقب اميرالمؤنين را به كار بُرد.[٩٨]
معاوية بن ابىسفيان كه در دوران خلافت على عليهالسلام براى تصاحب خلافت،[٩٩] خونخواهىِ عثمان (خليفه سوم) را بهانه كرده بود، ميان حاميان خود كسانى را داشت كه وى را با لقب اميرالمؤنين خطاب كنند. مُصْعَب بن عبداللّه نامى در سروده خود در سوگ عثمان، معاويه را اين گونه خطاب كرد: «پس از عثمان، تو همان كسى هستى كه اميرالمؤنين خوانده مىشود».[١٠٠]
همچنين فردى به نام حَجّاج بن صَمّه كه براى نخستين بار بر معاويه به عنوان اميرالمؤنين خطاب كرده بود، بعداً در ميان اهالى شام، بر اين اقدام خود فخر مىورزيد.[١٠١]
در اين باره، اين سخن نيز مطرح است كه معاويه پس از ماجراى حكميّت، در شام (قلمرو حكومتى خود) اميرالمؤنين خوانده شد.[١٠٣] با وجود اين، نمىتوان اين سخن را بهطور كلى پذيرفت، زيرا به صراحت گفته شده است تا زمانى كه على عليهالسلامزنده بود، مردمانى كه زير فرمان معاويه ـ بهطور متمركز در قلمرو شام ـ به سر مىبردند، با او به عنوان امير بيعت كرده بودند و تنها پس از شهادت على عليهالسلام بود كه معاويه توانست ادعاى خلافت كند و در آن هنگام بود كه اين گروه از مردمان با وى به عنوان اميرالمؤنين بيعت كردند.[١٠٤]
منابع
١. ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، چاپ دوم: [بىجا]، دار احياء الكتب العربيه، ١٣٨٧ق / ١٩٦٧م.
٢. ابن اثير، عزالدين ابوالحسن على، اسدالغابه فى معرفة الصحابه، بيروت، دارالفكر، ١٤٠٩ ق / ١٩٨٩ م.
٣. ابن خلدون، عبدالرحمن، العِبَر: تاريخ ابن خلدون، ترجمه عبدالمحمد آيتى، تهران، چاپ اول مؤسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، ١٣٦٣.
٤. ، مقدمه ابن خلدون، ترجمه محمدپروين گنابادى، چاپ هفتم: تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٦٩.
٥. ابن طاووس (سيد)، على بن موسى حسينى، اليقين باختصاص مولانا على عليهالسلام باِمرة المؤنين ـ التحصين لأسرار مازاد من اخبار كتاب اليقين، تحقيق انصارى، چاپ اول: قم، مؤسه دارالكتاب (الجزائرى)، ١٤١٣ ق.
٦. ابن طقطقى، محمد بن على بن طباطبا، تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى، ترجمه محمدوحيد گلپايگانى، چاپ دوم: تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ١٣٦٠.
٧. ابن عساكر، تاريخ مدينه دمشق، تحقيق على شيرى، [بىجا]، دارالفكر، ١٤١٥ق.
٨. ابن عقده كوفى، فضائل اميرالمؤنين عليهالسلام، گردآورى عبدالرزاق محمد حسين حرزالدين، قم، انتشارات دليل، ١٣٧٩ / ١٤٢١ ق.
٩. ابن منظور، محمد بن مكرّم، لسان العرب، تصحيح امينمحمد عبدالوهاب و محمدصادق عبيدى، چاپ اول: بيروت، دار احياء التراث العربى و مؤسه التاريخ العربى، ١٤١٦ ق / ١٩٩٥ م.
١٠. ، مختصر تاريخ دمشق لاِبن عساكر، تحقيق مأمون الصاغرجى، چاپ اول: دمشق، دارالفكر، ١٤٠٩ ق / ١٩٨٩ م.
١١. ابنهشام، عبدالملك حميرى، السيرة النبويه، تحقيق مصطفى سقا، ابراهيم ابيارى و عبدالحفيظ شلبى، بيروت، دار المعرفه، [بىتا].
١٢. ابونعيم اصفهانى، احمد بن عبداللّه، حلية الاولياء و طبقات الاصفياء، چاپ پنجم: بيروت، دارالكتاب العربى ـ قاهره، دارالريان للتراث، ١٤٠٧ق / ١٩٨٧ م.
١٣. ابويوسف (قاضى)، يعقوب بن ابراهيم، كتاب الخَراج، تحقيق طه عبدالرّؤف سعد و سعد حسن محمد، قاهره، المكتبة الأزهريه للتراث، ١٤٢٠ ق / ١٩٩٩ م.
١٤. امينى نجفى، عبدالحسين احمد، الغدير فى الكتاب و السنة و الادب، چاپ دوم: تهران، دارالكتاب الاسلاميه، ١٣٦٦.
١٥. بحرانى، ميثم بن على، النجاة فى القيامة فى تحقيق امرالامامه، تحقيق محمدهادى يوسفى غروى، چاپ اول: قم، مجمع الفكر الاسلامى، ١٤١٧ ق.
١٦. برنجكار، رضا، آشنايى با فرق و مذاهب اسلامى، چاپ چهارم: قم، مؤسه فرهنگى طه، ١٣٨١.
١٧. بلاذرى، احمد بن يحيى، انسابالاشراف، تحقيق سهيل زكار و رياض زركلى، چاپ اول: بيروت، دارالفكر، ١٤١٧ق / ١٩٩٦م.
١٨. جبران مسعود، الرائد، فرهنگ الفبايى عربى ـ فارسى، ترجمه رضا انزابىنژاد، چاپ دوم: مشهد، مؤسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوى، ١٣٧٦.
١٩. جوهرى، اسماعيل بن حماد، الصحاح: تاج اللغة و صحاح العربيه، تحقيق احمد بن عبدالغفور عطار، چاپ دوم: بيروت، دارالعلم للملايين، ١٣٩٩ق / ١٩٧٩م.
٢٠. خواجه نظامالملك، سياستنامه (سيرالملوك)، به كوشش جعفر شعار، چاپ سوم: تهران، شركت سهامى كتابهاى جيبى، ١٣٦٤.
٢١. زبير بن بكّار، الاخبار الموفقيّات، تحقيق سامى مكّى العانى، افست، چاپ اول: قم، انتشارات شريف رضى، ١٣٧٤ / ١٤١٦ ق.
٢٢. زركلى، خيرالدين، الأعلام: قاموس تراجم لأشهر الرجال و النساء من العرب و المستعربين و المستشرقين، چاپ دوم: بيروت، دارالعلم للملايين، ١٩٨٩م.
٢٣. سيوطى، جلال الدين عبدالرحمن بن ابى بكر، الجامع الصغير، چاپ اول: بيروت، دارالفكر، ١٤٠١ ق.
٢٤. ، تاريخ الخلفاء، تحقيق محمد محيىالدين عبدالحميد، افست، چاپ اول: قم، انتشارات شريف رضى، ١٣٧٠ / ١٤١١ ق.
٢٥. صابى، ابوالحسين هلال بن مُحَسِّن، رسوم دارالخلافه، تحقيق ميخائيل عوّاد، چاپ دوم: بيروت، دارالرائد العربى، ١٤٠٦ ق / ١٩٨٦ م.
٢٦. صدر حاج سيد جوادى، احمد (زير نظر)، دائرهالمعارف تشيع، چاپ چهارم: تهران، نشر شهيد سعيد محبى، ١٣٨٠.
٢٧. طبرانى، سليمان بن احمد لخمى، المعجم الكبير، تحقيق حمدى عبدالمجيد سلفى، چاپ دوم: قاهره، مكتبة ابن تيميه، [بىتا].
٢٨. طبرى، محمد بن جرير، تاريخ الامم و الملوك (تاريخ الطبرى)، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، بيروت، روائع التراث العربى، [بىتا].
٢٩. طريحى، فخرالدين، مجمع البحرين، تحقيق سيداحمد حسينى، چاپ دوم: [بىجا]، مكتب نشر الثقافة الاسلاميه، ١٤٠٨ ق.
٣٠. طوسى، محمد بن حسن، الامالى، چاپ اول: قم، دارالثقافه، ١٤١٤ ق.
٣١. ، مصباح المتهجد، چاپ اول: بيروت، مؤسسة فقه الشيعه، ١٤١١ ق / ١٩٩١ م.
٣٢. فرّاء، ابويعلى محمد بن الحسين، الاحكام السلطانيه، تصحيح محمد حامد الفقى، [بىجا]، مكتب الاعلام الاسلامى، ١٤٠٦ق.
٣٣. قرشى، باقرشريف، نظام حكومتى و ادارى در اسلام، ترجمه عباسعلى سلطانى، چاپ سوم: مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى، ١٣٧٩.
٣٤. قلقشندى، احمد بن عبداللّه، مآثرالاِنافه فى معالم الخلافه، تحقيق عبدالستار احمد فراج، بيروت، عالم الكتب، [بىتا].
٣٥. لوئيس، برنارد، زبان سياسى اسلام، ترجمه غلامرضا بهروز لك، چاپ اول: قم، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، ١٣٧٨.
٣٦. متقى هندى، كنز العمّال، تحقيق شيخ بكرى حيانى و شيخ صفوة سقا، بيروت، مؤسة الرساله، [بىتا].
٣٧. مسعودى، ابوالحسن على بن حسين، مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقيق محمد محيىالدين عبدالحميد، بيروت، دارالمعرفه، ١٣٦٨ ق / ١٩٤٨ م.
٣٨. معين، محمد، فرهنگ فارسى، چاپ چهارم: تهران، اميركبير، ١٣٦٠.
٣٩. مفيد، محمد بن محمد بن نعمان، الارشاد فى معرفة حججالله على العباد، تحقيق مؤسة آلالبيت عليهمالسلاملاحياء التراث، چاپ اول: قم، المؤمر العالمى لالفية الشيخ المفيد، ١٤١٣ ق.
٤٠. ، الفصول المختاره، تحقيق سيد ميرعلى شريفى، بيروت، دارالمفيد، ١٤١٤ ق/١٩٩٣ م.
٤١. منقرى، نصر بن مزاحم، وقعة صفين، تحقيق عبدالسلام محمد هارون، چاپ دوم: قاهره، المؤسة العربية الحديثه، ١٣٨٢ ق.
٤٢. نرشخى، ابوبكر محمد بن جعفر، تاريخ بخارا، ترجمه ابونصر احمد بن محمد بن نصر قباوى، تلخيص محمد بن زفر بن عمر، تحقيق محمدتقى مدرس رضوى، چاپ دوم: تهران، توس، ١٣٦٣.
٤٣. نوبختى، حسن بن موسى، فرقالشيعه، تصحيح سيدمحمدصادق آلبحرالعلوم، نجف، المكتبة الرضويه، ١٣٥٥ق / ١٩٣٦م.
٤٤. نهجالبلاغه، به كوشش شريف رضى، تحقيق صبحى صالح، چاپ اول: بيروت، [بىنا]، ١٣٨٧ ق / ١٩٦٧ م.
٤٥. نهجالبلاغه، به كوشش شريف رضى، ترجمه محمد دشتى، چاپ بيست و ششم: قم، مؤسه فرهنگى تحقيقاتى اميرالمؤنين عليهالسلام، ١٣٨٤.
٤٦. واقدى، محمد بن عمر، المغازى، تحقيق مارسدن جونس، چاپ سوم: بيروت، مؤسة الأعلمى للمطبوعات، ١٤٠٩ ق / ١٩٨٩ م.
٤٧. يعقوبى، احمد بن واضح، تاريخ اليعقوبى، بيروت، دارصادر، [بىتا].
٤٨. Encyclopaedia Britannica, The U.S.A, ١٧٩١.
٤٩. The Encyclopaedia Of Islam, Leiden, E.J.Brill, ٦٨٩١.
٢. عنوان امير لشگر در نظام ايران تا ١٣١٣ ش معمول بود و از آن پس سرلشگر به جاى آن معمول گرديد معين، همان، ج ١، ص ٣٥٧.
٣. امير داد يا ميرداد عنوان كسى بود كه اجراى اوامر شاه در روز مظالم يا تصدى امور مظالم را به عهده داشت (معين، همان، ج ١، ص ٣٥٦).
٤. امير مجلس، عنوان منصبى در دربار سلجوقيان آسياى صغير و رئيس ديوان تشريفات بود معين، همان، ج ١، ص٣٥٧. در دولت مماليك مصر، امير مجلس به معناى صاحب شورا و همپايه اتابك و همرتبه او بود (ر. ك: ابن خلدون، تاريخ ابن خلدون، ج ٤، ص ٦٩٧).