تاریخ اسلام در آینه پژوهش - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٤ - انصار و اميرمومنان(ع) / سعيد طالقانى
سعيد طالقانى
كارشناس ارشد تاريخ اسلام
چكيده
انصار از ياران مخلص پيامبر صلىاللهعليهوآله و عموماً طرفدار اهلبيت عليهمالسلام و امام على عليهالسلامبودند و در ميان اصحاب رسولخدا صلىاللهعليهوآلهاكثريت ياران اهلبيت و امير مؤمنان عليهالسلام را تشكيل مىدادند. آنان اگرچه به علت وجود رقيب قدرتمندى چون قريش و وجود منافقان طرفدار قريش، نتوانستند در جريان سقيفه آنگونه كه لازم بود نقش خود را در دفاع آشكار از امير مؤمنان و اهلبيت عليهمالسلام به درستى ايفا كنند، ولى آنان همواره به اهلبيت و امام على عليهمالسلام علاقهمند بوده و با آنان دشمنى نداشتند. آنان به منظور جلوگيرى از تسلط قريش كه قصد محروم كردن اهلبيت را داشتند، در ماجراى سقيفه وارد شدند. در اين تحقيق رابطه انصار با امير مؤمنان عليهالسلام بررسى شده است.
واژگان كليدى: امير مؤمنان، سقيفه، انصار، اصحاب و تعامل انصار با امير مؤمنان عليهالسلام.
مقدمه
انصار، نامى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را براى اوس و خزرج برگزيد![١] آنان يمانىالاصل بودند و نسبشان به قبايل عرب قحطانى مىرسيد. آنها بعد از هجرت رسولخدا صلىاللهعليهوآلهبه مدينه، آن حضرت را در مقابل دشمنانش يارى كردند، و به همين دليل انصار نام گرفتند. خداوند متعال هم آنان را در قرآن بدين نام خوانده و فرموده است:
وَ السَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الأَنْصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَان رَضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّات تَجْرِي تَحْتَهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدَاً ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ؛[٢]
و پيشگامان نخستين از مهاجرين و انصار و كسانى كه به نيكوكارى از ايشان پيروى كردهاند، خداوند از آنان خشنود است و آنان نيز از او خشنودند. و براى آنان بوستانهايى آماده كرده است كه جويباران از فرودست آن جارى است و همواره جاودانه در آنند؛ اين رستگارى بزرگ است.
آنچه از ديرباز پيوسته مورد سؤال بوده اين است كه انصار در برابر خلافت امير مؤمنان چه ديدگاهى داشتند و چرا آنان كه از ياران مخلص و فداكار پيامبر صلىاللهعليهوآلهبودند، امام على عليهالسلام را در دستيابى به حقش يارى نكردند؟ چرا بعضى از آنها با جانبدارى از مهاجران، نقش مهمى را در غائله سقيفه (كه منجر به روى كار آمدن ابوبكر شد) ايفا نمودند؟
با نگرشى سطحى گفته شده است كه حركت آنان از جمله عوامل محروميت خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله از حقشان بوده، اين در حالى است كه در احاديث چنين چيزى به چشم نمىخورد و معصومان عليهمالسلام آنان را عامل اصلى محروميت خاندان خويش معرفى نمىكنند. از اين رو تحقيق و بررسى در اين مورد لازم و ضرورى به نظر مىرسد.
١. انصار در سقيفه
سقيفه در ناحيه شمال (غربى) مسجدالنبى و با فاصلهاى كمتر از يك كيلومتر از خانه پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار داشت و سايبانى بود كه جمعاً كمتر از يكصد نفر را در خود جا مىداد. آنجا محل اجتماع مردم مدينه، از جمله انصار و قبيله اوس و خزرج بود.[٣]
انصار پس از مشاهده اقدامات مشكوك چند نفر از مهاجران صحابى كه در آخرين سال و روزهاى حيات رسولخدا صلىاللهعليهوآلهدرصدد گرفتن خلافت بودند، نگران آينده خود و سرنوشت خلافت پس از رحلت پيامبر شدند. از اين رو پس از رحلت رسولخدا صلىاللهعليهوآله در سقيفه گرد آمده و تصميم گرفتند تا سعد بن عباده را به عنوان خليفه برگزينند و به همين دليل، او را در حال بيمارى به سقيفه آوردند.[٤] خزيمة بن ثابت ذوشهادتين يكى از سران انصار كه نخستين سخنران انصار در سقيفه بود، گفت:
اى انصار! شما اگر قريش را مقدم بداريد آنان تا قيامت بر شما مقدم خواهند بود، در كتاب خداى عزوجل شما انصار خوانده شدهايد و هجرت رسولخدا صلىاللهعليهوآله به سوى شما بود و قبر پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز در ميان شماست. بنابراين، حكومت را به مردى بسپاريد كه قريش از او بترسد يا مورد احترام قريش باشد و انصار نيز از او در امان باشد.
انصار گفته او را تأييد كردند و رضايت خود را از خلافت سعد بن عباده انصارى اعلام داشتند.[٥]
آن روز سعد بن عباده به علت بيمارى نمىتوانست با صداى بلند سخن گويد، از اين رو فرزند يا يكى از پسرعموهايش با صداى بلند سخنان او را براى حاضران تكرار مىكرد. سعد گفت:
اى انصار! هيچ كدام از قبايل عرب همانند شما در دين و برترى سابقهاى در اسلام ندارند. در حالى كه رسولخدا صلىاللهعليهوآلهبيش از ده سال در ميان قريش بود و آنان را به عبادت خداوند رحمان و ترك شرك و بتپرستى دعوت مىكرد، اما تنها در اين ميان، عده اندكى به او ايمان آوردند. آنان در اين مدت نتوانستند او را يارى كنند و به آيينش عزت بخشند و ظلم را از خود دور كنند، تا اينكه خداوند اين فضيلت و كرامت را نصيب شما انصار كرد و اين نعمت را به شما اختصاص داد... شما بيش از همه بر دشمنان رسولخدا صلىاللهعليهوآله سخت گرفتيد تا اينكه آنان تسليم امر خداوند شدند و رهبرى پيامبر صلىاللهعليهوآله را با خوارى پذيرفتند و خداوند به وسيله شما بسيارى از دشمنان رسولخدا صلىاللهعليهوآلهرا كشت. بنابراين، عرب با شمشيرهاى شما به اسلام نزديك شد. خداوند در حالى پيامبر صلىاللهعليهوآله را قبض روح كرد كه او از شما راضى بود و شما اى انصار نور چشم رسولخدا صلىاللهعليهوآله بوديد، پس خلافت را در دست خود بگيريد.[٦]
همه انصار گفتند:
رأى درستى آوردى و سخنى درست گفتى، ما هرگز رأى تو را رها نمىكنيم و حكومت را به تو مىسپاريم، چراكه مورد رضايت ما و صالح المؤنين هستى.
بنا به گزارش ابن اعثم پيش از آمدن مهاجران به سقيفه، انصار بحث و گفتوگوى فراوانى با خود داشتند، كسانى سعد بن عباده را پيشنهاد كردند، اما به دليل وجود رقابت ميان انصار، اسيد بن حضير اوسى گفت:
اى انصار! خداوند نعمت بزرگى به شما عنايت كرده، زيرا شما را انصار ناميده و هجرت پيامبر صلىاللهعليهوآله را به سوى شما قرار داده است. او پيامبر صلىاللهعليهوآله را در ميان شما قبض روح كرد. پس امر حكومت را براى خدا قرار دهيد، اين امر براى قريش است نه شما، بنابراين، آنان هر كس را مقدم داشتند، شما نيز او را مقدم داريد و هركه را پس انداختند شما نيز پس اندازيد. در اين هنگام عدهاى از انصار او را با سخنان تند خاموش كردند.[٧]
سپس بشير بن سعد انصارى از بزرگان انصار، به پا ايستاد و گفت:
اى انصار! موقعيت و وجود شما به سبب قريش است و موقعيت و وجود قريش نيز به سبب شماست. اگر ادعاى شما حق باشد، كسى از شما روىگردان نخواهد شد، اگر بگوييد ما قريش را پناه دادهايم و يارى رساندهايم، آنچه خداوند به آنان داده بهتر از آن چيزى است كه به شما داده است. همانند كسانى نباشيد كه نعمت خدا را به كفر مبدل ساختند و قوم خود را به ديار هلاكت رهسپار كردند.[٨]
سپس معن بن عدى انصارى ايستاد و گفت:
اى انصار! اگر اين امر براى شماست نه قريش، آنان را آگاه كنيد تا با شما بيعت كنند، و اگر براى آنان است نه شما، پس به آنان واگذاريد. به خدا سوگند، پيش از رحلت رسولخدا صلىاللهعليهوآله پشت سر ابوبكر نماز گزارديم و از اين دانستيم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به حكومت او بر ما راضى است، زيرا نماز ستون دين است.[٩]
بنا به قول ابن ابىالحديد اين سخن از عويم نيز ذكر شده است پس از اين سخن انصار با دشنام، او را از ميان خود بيرون كردند و عويم و معن نيز با سرعت خود را به ابوبكر و عمر رسانيدند و آنها را با شتاب به سقيفه آوردند تا كار از كار نگذرد.[١٠] انصار در حال گفتوگو بودند كه ابوبكر، عمر و ابوعبيده جرّاح، چند تن از مهاجران، رسيدند. در اين ميان، سعد بن عباده را به سبب بيمارى، در پارچهاى پيچيده بودند و عدهاى از انصار پيرامون وى راضى به جانشينىاش نبودند.[١١] همين كه مهاجران به سقيفه آمدند عمر، سعد بن عباده را نشان داد و گفت: «اين كيست؟» گفتند: «سعد بن عباده است».[١٢]
يكى از انصار ايستاد و پس از حمد و ثناى الهى گفت:
ما انصارِ خدا و ياران پيامبرش و پيشمرگان اسلام هستيم. اما شما اى قريش! گروهى كوچك در ميان ماييد كه اندكاندك به ديار ما ملحق شديد و حال آمدهايد حكومت را غصب كنيد.[١٣]
آنگاه ثابت بن قيس بن شماس انصارى (خطيب انصار) فضايل انصار را بيان كرد و گفت: «ما انصار خداونديم و امامت مردم با ماست».[١٤]
پس از سخنان انصار ابوبكر گفت: «خداوند محمد صلىاللهعليهوآله را به عنوان رسول خود، در ميان مردم، شاهدى بر امتش برانگيخت تا خدا را عبادت كنند و به وحدانيت او گواهى دهند، در حالى كه آنان بتپرست بودند. براى عرب، سنگين بود كه دين پدرانشان را كنار گذارند اما خداوند توفيق تصديق و ايمان به پيامبر صلىاللهعليهوآله و يارى رسانيدن به او را ويژه مهاجران نخستين از قوم او كرد و آنان در برابر آزار عرب، و تكذيبشان شكيبايى پيش گرفتند و همه مردم با آنان مخالف و بر سر خشم بودند. مهاجران با وجود كمى جمعيت و دشمنى مردم عليه آنان، هراسى به دل راه ندادند، آنان نخستين عبادت كنندگان خداوند در روى زمين و ايمان آورندگان به خدا و رسولاند. آنان از نزديكان و عشيره پيامبرند، از اين رو پس از پيامبر صلىاللهعليهوآلهشايستهترين مردم براى خلافتند و جز ستمگران با آنان نزاع نمىكنند.
اما شما اى انصار! كسانى هستيد كه فضليتتان در دين، و سابقه عظمتتان در اسلام انكارپذير نيست و پس از مهاجران نخست، كسى مقام و منزلت شما را ندارد، بنابراين، زمام امور در دست ماست و شما در مقام وزارت هستيد و در همه امور با شما مشورت مىكنيم و امور را بىشما اداره نمىكنيم».[١٥]
سپس حباب بن منذر برخاست و گفت:
«اى انصار! زمام امور را در دست گيريد، اينان در پناه شما و در سايه شمايند و هرگز كسى جرئت نمىكند با شما مخالفت كند، هرگز مردم بر خلاف نظر شما عمل نمىكنند. شما مردمى باعزت و ثروتمند؛ داراى شمارى بسيار، قدرت، تجربه و شجاعت هستيد و مردم تنها به تصميم شما نگاه مىكنند. با هم اختلاف نكنيد كه در اين صورت، انديشه شما تباه مىگردد و حكومت را از دست مىدهيد. اگر اين گروه حكومت شما را نپذيرفتند بايد اميرى از ما و اميرى از آنان تعيين شود».[١٦]
پس از سخنان حباب بن منذر عمر گفت: «اى حباب! سخنى درشت گفتى، دو شمشير در يك نيام نمىگنجد، در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآلهاز غير شماست، مردم عرب رضايت نمىدهند تا شما را امير كنند، بلكه حكومت را به كسانى مىسپارند كه نبوت در ميان آنان است...».[١٧] سپس حباب اعتراض كرد و گفت: «اى انصار! حكومت را در دست گيريد و به سخنان اين مرد و اطرافيانش گوش نكنيد كه نصيب شما را از حكومت خواهند گرفت و اگر به خواسته شما تن ندادند آنان را از اين سرزمين بيرون كنيد. به خدا سوگند شما نسبت به خلافت از اينان سزاوارتريد، زيرا با شمشيرهاى شما بود كه مردم به اين دين گرويدند».[١٨] عمر گفت: «اى حباب! خدا تو را بكشد». حباب جواب داد: «تو را بكشد اى عمر». سپس ابوعبيده گفت: «اى انصار! شما نخستين كسانى بوديد كه اسلام را يارى كرديد، پس نخستين كسانى نباشيد كه دين خدا را تغيير مىدهند».[١٩]
بشير بن سعد، از بزرگان انصار گفت: «اى انصار! به خدا سوگند اگرچه ما در جهاد با مشركان بافضيلتتريم و سابقه بيشترى در اسلام داريم... ولى بدانيد كه محمد صلىاللهعليهوآله از قريش است و قوم او به خلافت سزاوارترين مردم است. خدا را سوگند مىدهم روزى را نياورد كه با آنان در اين امر نزاع كنيم، از خدا بترسيد و با آنان نزاع نكنيد».[٢٠] سپس ابوبكر با بهرهگيرى از حسادت بشير بن سعد و نيز با استفاده از سوابق رقابت و حتى جنگهاى طولانى بين دو قبيله بزرگ انصار (اوس و خزرج) پيش از اسلام، افكار آماده شده انصار را براى خلافت يا امارت سعد بن عباده رئيس خزرج بر هم زد و با پيشنهاد به ظاهر ساختگى، گفت: «اين عمر و ابوعبيده با هر يك خواستيد بيعت كنيد» (چون مىدانست آن دو به ابوبكر پيشنهاد خواهند كرد). از اين رو، عمر و ابوعبيده گفتند: «اى ابوبكر! سزاوار نيست كه ما بر تو پيشى گيريم، تو همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله در غار بودى، بنابراين تو براى خلافت سزاوارترى».[٢١] آنان فوراً به طرف ابوبكر رفتند تا بيعت كنند، بشير بن سعد از آنان پيشى گرفت و با ابوبكر بيعت كرد.[٢٢] حباب بن منذر وقتى اين صحنه را ديد فرياد زد! اى بشير بن سعد! خويشاوندى را قطع كردى، چه نياز به اين كار داشتى؟ آيا در حكومت به پسرعمويت رشك مىبردى؟[٢٣]
وقتى مردان اوس، كار بشير بن سعد و خواسته قريش را ديدند و اينكه خزرج مىخواهند سعد بن عباده را به خلافت برگزينند، برخى از آنان از جمله اسيد بن حضير از بزرگان اوس به برخى ديگر گفتند: «به خدا سوگند، اگر خزرج بار ديگر حكومت را در دست گيرد، براى هميشه برترى خود را بر شما حفظ مىكند و هيچگاه بهرهاى از حكومت را نصيب شما نمىكند. پس برخيزيد و با ابوبكر بيعت كنيد».[٢٤] اين گونه اوسيان به رغم مخالفت حباب بن منذر انصارى و سعد بن عباده و ديگران، برخاستند و با ابوبكر بيعت كردند. پس از بيعت چند تن از حاضران با ابوبكر، همه يا برخى از انصار گفتند: «جز با على بيعت نمىكنيم».[٢٥] يعقوبى مىافزايد: انصار هيچ شكى درباره على نداشتند.[٢٦] و گروهى در همان اجتماع، بيعت نكردند و حتى عمر گفت: «بكشيد سعد را خدا او را بكشد».[٢٧] بنا به گزارشى ديگر، عمر بالاى سر سعد رفت و گفت: «مىخواهم چنان لگدمالت كنم كه ناقص شوى». قيس بن سعد فرزند او ريش عمر را گرفت و گفت: «به خدا سوگند، اگر يك موى از سر او كم شود، با دندان جلو برنمىگردى». ابوبكر گفت: «صبر كن اى عمر! در اين هنگام مدارا بهتر است، و عمر نيز از سعد دست برداشت».[٢٨] سعد بن عباده گفت: «به خدا سوگند، اگر مىتوانستم بلند شوم همانند شير چنان فريادى مىكشيدم كه با اطرافيانت به سوراخ روى و به خدا قسم تو را در ميان مردمى مىفرستادم كه زيردست باشى، نه اينكه از تو پيروى كنند».[٢٩] به روايت ابن قتيبه، حباب بن منذر پس از آنكه مشاهده كرد انصار بيعت مىكنند، دست به شمشير برد، اما آن را از دستش گرفتند. وقتى بيعت تمام شد او خطاب به انصار گفت: «اى انصار! سرانجام اين كار را انجام داديد، به خدا سوگند، بدانيد فرزندانتان را بر در خانههاى فرزندان مهاجران مىبينيم كه دست گدايى دراز مىكنند، ولى آنان حتى از دادن آب به فرزندانتان خوددارى مىكنند».[٣٠]
بنابراين با توجه به جوّ سياسى و اجتماعى و سوابق تاريخى حاكم بر سقيفه مىتوان گفت كه علت شكست انصار در سقيفه، حسادت و اختلاف ريشهدار ميان اوس و خزرج بود كه پيش از اسلام جنگهاى خونين ميان انصار جريان داشت گرچه بعد از هجرت پيامبر صلىاللهعليهوآله به مدينه اختلاف ميان آنان به ظاهر خاموش شده بود، ولى هيچ يك از آنها در باطن حاضر نبودند كه ديگرى رياست عامه و تامه بر آنها داشته باشد. علاوه بر اين بشير بن سعد، پدر نعمان بن بشير پسرعموى سعد بن عباده، به سعد حسادت مىورزيد و نمىخواست كه او رئيس و خليفه شود. وى منتظر فرصتى مناسب بود، به همين علت وقتى كه ابوبكر خلافت را به عمر و ابوعبيده تعارف كرد و آنها هم ابوبكر را مناسب دانستند، بشير بن سعد در بيعت با ابوبكر پيشگام شد و اوسيان نيز به سبب رقابت و همان كينههاى جاهلى به خزرج با ابوبكر بيعت كردند. اسيد بن حضير اوسى گفت: «اگر بيعت نكنيد خزرج بر شما برترى هميشگى خواهد يافت».[٣١] بنا به نقل يعقوبى اُسيد بن حُضَير اولين نفرى بود كه با ابوبكر بيعت كرد.[٣٢]
اين موضعگيرى بشير بن سعد و اُسيد بن حُضَير درباره خلافت سعد بن عباده و دفاع آنها از قريش پيش از آمدن مهاجران به سقيفه، شاهدى مناسب و روشن بر وجود اختلاف و حسادت ميان انصار مىباشد. اين رقابت براى مهاجران نيز شناخته شده بود و همين امر سبب شد كه انصار در سقيفه شكست بخورند و ابوبكر به خلافت رسد.
٢. انگيزه اجتماع انصار در سقيفه
انصار پس از رحلت رسولخدا صلىاللهعليهوآله در سقيفه بنىساعده گرد هم آمدند، اما انگيزه آنان از اين كار چه بود و آنها چگونه بلافاصله پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله جريان غديرخم و ولايت امير مؤنان عليهالسلام را فراموش كردند؟ آيا آنها كه از محبان پيامبر صلىاللهعليهوآلهو خاندان او بودند نيز مىخواستند اهلبيت عليهمالسلام را كنار بزنند؟
بررسى انگيزه اجتماع انصار در سقيفه گرچه مشكل است، ولى محال نيست، زيرا شواهد تاريخى و تحليل و بررسى دقيقتر حادثه سقيفه و سخنان انصار در آن روز نشان مىدهد كه هدف و انگيزه انصار از اين اقدام، خصومت با امير مؤنان عليهالسلامو رد خلافت آن حضرت نبوده است، بلكه عواملى آنان را وادار به اين كار كرده است كه به آنها اشاره مىكنيم:
الف ـ با وجود اينكه تمام انصار هيچ شك و ترديدى نداشتند كه پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله، على عليهالسلام خليفه و حاكم خواهد بود،[٣٣] حتى برخى از آنها پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواستند با امام على عليهالسلام بيعت كنند.[٣٤] ولى آنان با آگاهى از جريانات پشت پرده و پنهانى و تحركات مشكوك مهاجران در ماهها و روزهاى آخر حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله، بهخصوص پس از جريان غديرخم اين امر را مىدانستند كه مهاجران درصدد كنار زدن امام على عليهالسلام مىباشند و در اين كار تعمد دارند كه نگذارند نبوت و خلافت در خاندان بنىهاشم قرار گيرد.[٣٥] از اين رو براى انصار پس از مشاهده توطئه قريش در بازگشت از عرفه به مكه[٣٦] و تخلف آنان از دستورات و نص صريح و تأكيد فراوان پيامبر صلىاللهعليهوآله مبنى بر تجهيز و اعزام سپاه اسامه، و بعد از منع عمر از نامه نوشتن[٣٧] پيامبر صلىاللهعليهوآله اين امر مسلم و يقينى شده بود كه قريش به هر قيمتى كه باشد نخواهند گذاشت خلافت به امام على عليهالسلامبرسد. سخنان براء بن عازب و نگرانى او نشان مىدهد كه زمينهسازىهايى براى سلب خلافت از امام على عليهالسلام در ميان بوده است او مىگويد: «چون پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت، ترسيدم كه قريش حكومت را از بنىهاشم باز گيرند. از اين رو نگرانى و غم رحلت رسولخدا صلىاللهعليهوآله مرا فرا گرفت. ميان بنىهاشم كه در كنار بدن پيامبر بودند، در رفت و آمد بودم و در حالى كه سرشناسان قريش را زير نظر داشتم كه چكار مىكنند، ناگهان متوجه شدم كه عمر و ابوبكر نيستند به فاصله كمى شنيدم كه جريان سقيفه پيش آمده و ابوبكر را به خلافت برگزيدهاند».[٣٨]
همچنين از سخنان عويم بن ساعده يكى از كسانى كه ابوبكر و عمر را از اجتماع انصار با خبر كرد، مىتوان حدس زد كه وى از همفكران ابوبكر و عمر بوده و از تصميم آنها كه قصد سلب خلافت از على عليهالسلام را داشتند، آگاه بوده است. از اين رو پس از تصميمگيرى انصار براى جانشينى سعد بن عباده، عويم در اعتراض به اين تصميم گفت: «به خدا سوگند، پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا نرفت مگر اينكه ديديم ابوبكر را براى اقامه نماز با مردم تعيين كرد».[٣٩] بهخصوص كه عويم و معن بعد از اجتماع مردم با ابوبكر، مورد توجه و احترام دستگاه خلافت و هوادارانش قرار گرفتند، ولى انصار آنها را به سبب همراهى با ابوبكر سرزنش مىكردند.[٤٠] ديگر اينكه انصار در سقيفه گفتند: «وقتى خلافت را به على نمىدهند، پس صاحب ما سعد بن عباده از ديگران به خلافت سزاوارتر است».[٤١]
سعد بن عباده نيز در سقيفه گفت: «اى مردم به خدا سوگند، من خلافت را براى خود نمىخواستم، مگر زمانى كه ديدم آن را از على عليهالسلام برگردانيديد، لذا طالب خلافت شدم».[٤٢] اين سخنان انصار نشان مىدهد كه آنان چون يقين پيدا كرده بودند كه قريش نخواهند گذاشت خلافت به امير مؤمنان عليهالسلام برسد، از اين رو مصلحت ديدند كه پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله در سقيفه گرد هم آيند و در اين باره مشورت كنند.
ب ـ انصار از انتقام قريش و مهاجران وحشت داشتند، زيرا پدران و خويشاوندان بسيارى از آنان در جنگهاى بدر و احد به دست انصار يا با همكارى آنها به هلاكت رسيده بودند، چنانكه حباب بن منذر در پاسخ به ابوبكر و عمر گفت: «ما ترس داريم كسانى از شما به خلافت برسند كه ما پدرانشان را كشتهايم و آنها بخواهند از ما انتقام بگيرند».[٤٣] انصار مىدانستند كه اصولاً قريش مردم متعصبى هستند و اگر تسلط يابند آنان را از حقوقشان محروم كرده و مورد بازخواست قرار خواهند داد، از اين رو انصار، با توجه به پيشگويى پيامبر صلىاللهعليهوآله كه براى آنان در آينده گرفتاريهايى پيش خواهد آمد و به دليل ترسى كه از تسلط قريش داشتند، بىتوجه به بيعتى كه در غدير با امام على عليهالسلام كرده بودند، براى جلوگيرى از تسلط قريش، در سقيفه اجتماع كردند تا شخصى را از ميان خود به عنوان خليفه برگزينند. انگيزه انصار در سقيفه از اين اقدامشان مخالفت با امام على عليهالسلام و اهلبيت عليهمالسلام نبود؛ زيرا شواهد تاريخى و سخنان آنان نشان مىدهد كه انصار افراد فرصتطلبى نبودند كه خلافت را به زور از چنگ خاندان پيامبر بيرون آورند، بلكه قريش آنها را وادار به اين عمل كرده و اقدام آنها در مقابل قريش بود، نه در مقابل على عليهالسلام و اهلبيت عليهمالسلام.[٤٤] ديگر اينكه بسيارى از انصار پس از بيعت مردم با ابوبكر پشيمان شدند و برخى بعضى ديگر را سرزنش مىكردند و على بن ابىطالب عليهالسلام را ياد مىكردند و نام او را بلند بر زبان مىآوردند.[٤٥] بنابراين، موضع اصولى انصار در برابر قريش بود گرچه به دليل اختلاف داخلى، اين موضع اصولى خود را در سقيفه نشان ندادند، اما بعد از سقيفه اين موضع به سرعت آشكار شد كه انصار مخالف تسلط و حاكميت قريشاند. البته انصار در مقطع زمانى سقيفه آن گونه كه لازم بود نقش خود را در طرفدارى و دفاع آشكار از امير مؤنان و اهلبيت عليهمالسلام و حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلامبهدرستى ايفا نكردند و بر عهد و پيمانى كه با رسولخدا صلىاللهعليهوآله داشتند، عمل نكردند و نتوانستند از اين آزمايش به خوبى بيرون آيند! زيرا برخى از انصار در جريان سقيفه با امير مؤمنان عليهالسلامهمراهى نكردند. به گزارش ابن قتيبه بعد از جريان سقيفه و بيعت مردم با ابوبكر، حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام براى اتمام حجت تصميم گرفت به خانههاى انصار رفته و براى امام عليهالسلام بيعت گيرد. از اين رو، حضرت على عليهالسلامشبانه فاطمه زهرا عليهاالسلام را بر چهارپا سوار مىكرد و به خانهها و مجالس انصار مىبرد و حضرت زهرا عليهاالسلام از انصار براى خلافت امام على عليهالسلام يارى و نصرت مىطلبيد، اما آنان در جواب مىگفتند: اى دختر رسولخدا صلىاللهعليهوآلهكار از كار گذشته است و ما با اين مرد (ابىبكر) بيعت نمودهايم. اگر همسر و پسرعموى تو پيش از اين نزد ما مىآمد و از ما بيعت مىخواست، ما كسى غير از او را انتخاب نمىكرديم.[٤٦]
على عليهالسلام در جواب آنان مىفرمود: آيا من جنازه رسولخدا صلىاللهعليهوآله را در خانهاش روى زمين مىگذاشتم و دفن نكرده در پى حكومت آن حضرت به نزاع و دعوا برمىخاستم؟! صديقه طاهره نيز در تأييد امام على عليهالسلام مىفرمود: ابوالحسن كارى غير از آنچه سزاوار و مناسب او بود، انجام نداد. آنان نيز كارى كردند كه حسابشان با خداست و خداوند از آنها بازخواست خواهد نمود.[٤٧]
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: فاطمه زهرا عليهاالسلام به خانه معاذ بن جبل رفت و گفت: اى معاذ تو با پيامبر صلىاللهعليهوآله بيعت كردى كه اهلبيت و ذريه او را يارى كنى، حال مىبينى كه ابوبكر حق مرا غصب كرده و وكيل مرا از فدك بيرون نموده است؛ من آمدم تا مرا يارى كنى. اما معاذ بهانه آورد و حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام را يارى نكرد.[٤٨]
به هر حال، برخى از انصار به عهد و پيمانى كه با پيامبر صلىاللهعليهوآله داشتند وفا نكردند در اين باره امير مؤمنان عليهالسلام مىفرمايد: «گروهى از انصار به عهد و پيمانى كه با رسولخدا صلىاللهعليهوآله داشتهاند، وفا كردند و گروهى در اين مورد هلاك شدند».[٤٩]
سخنان زيادى از پيامبر و اهلبيت عليهمالسلام در منابع آمده كه انصار در آن، مورد ستايش و تمجيد قرار گرفتهاند. رسولخدا صلىاللهعليهوآلهمىفرمود: «محبوبترين مردم نزد من انصار است. من دوستِ دوستان انصار، و دشمن دشمنان آنها هستم؛ اگر هجرت نبود، من شخصى از انصار مىشدم و اگر مردم در وادىها و شعبههاى گوناگونى بروند، من به وادى انصار مىروم».[٥٠]
پيامبر مىفرمود: «دوست داشتن انصار نشانه ايمان، و دشمنى با آنها نشانه نفاق است. مؤن انصار را دوست مىدارد و منافق آنها را دشمن. هر كس آنها را دوست داشته باشد، خدا او را دوست مىدارد و هر كس آنها را دشمن بدارد خدا او را دشمن مىدارد. خدايا! انصار و فرزندان انصار و فرزندانِ فرزندان انصار و همسران آنها را ببخش و بيامرز. خدايا! انصار را كه دين به آنها قائم و استوار است، عزيز گردان و آنان را نخستين كسانى از امت من قرار ده كه وارد بهشت مىشوند». هر كس بر انصار حاكم شود، بايد سخن نيكانش را بپذيرد، و از جرم گناه كارانش بگذرد. گاهى مىفرمود: «من از انصار و از اولاد انصار هستم».[٥١]
امير مؤنان عليهالسلام هم به پيروى از رسولخدا صلىاللهعليهوآله انصار را تمجيد مىكرد. بر اين اساس، وقتى عمرو عاص در جريان سقيفه بر ضد انصار سخن گفت و امير مؤمنان عليهالسلام اين سخنان را شنيد، ناراحت شد و فرمود: آنان خدا و پيامبر را آزار دادهاند سپس به مسجد رفت و فرمود: اى گروه قريش! همانا دوست داشتن انصار از ايمان، و كينهتوزى با آنان از نفاق است. آنان آنچه بر عهده داشتند انجام دادند و آنچه بر عهده شماست باقى مانده است و به ياد آوريد كه خداوند پيامبر صلىاللهعليهوآلهشما را از مكه به مدينه منتقل نمود و اقامت با قريش را براى او خوش نداشت و او را كنار انصار آورد. سپس پيش انصار و كنار خانههاىشان آمديم آنان اموال خود را با ما قسمت كردند و از عهده كار برآمدند و ما ميان آنان چنان بوديم كه ثروتمندانشان بر ما مىبخشيدند و بينوايانشان نسبت به ما ايثار مىكردند و چون مردم با ما جنگ كردند انصار با نثار جانهايشان ما را حفظ كردند و خداوند درباره آنان آيهاى از قرآن نازل فرمود كه در آن، پنج نعمت را برايشان جمع كرده و چنين گفته است: «آنان كه پيش از مهاجران در اين سرا (مدينه) و سراى ايمان جاى گرفتند و هر كس را به سوى ايشان هجرت كرده است دوست مىدارند و در دلهاى خود نسبت به آنچه به آنان داده شده احساس حاجتى نمىكنند و اگر نيازمند هم باشند آنان را بر خود مقدم مىدارند و كسانى كه از بخل و نفس خويش باز داشته شوند همانا ايشان رستگارانند».[٥٢] حضرت در ادامه فرمود: «هر كس خدا و پيامبرش را دوست مىدارد انصار را هم دوست مىدارد».[٥٣]
در جاى ديگر على عليهالسلام خطاب به قريش فرمود: اى گروه قريش! همانا خداوند انصار را انصار قرار داده و در قرآن آنان را ستوده است. بدانيد كه پس از انصار ميان شما خيرى نيست. همانا فرومايگان قريش سخنان زشت بر زبان مىآورند و از انصار به بدى ياد مىكنند. از خدا بترسيد و حق انصار را رعايت كنيد. به خدا سوگند، انصار به هر راهى رود من هم همراهشان خواهم بود كه رسولخدا صلىاللهعليهوآلهبه آنان فرموده است: «هر كجا برويد همراه شما خواهم بود».[٥٤]
امير مؤنان عليهالسلام انصار را اين گونه ستايش مىكند، ولى در مقابل، بارها قريش را نكوهش مىكند و حتى آنها را نفرين هم مىكند.[٥٥] اين ستايش امام على عليهالسلامنشان مىدهد كه موضع انصار نسبت به امام على و بنىهاشم از قريش بهتر بوده و انگيزه آنها از اقدام سقيفه، مخالفت با امام على عليهالسلام نبوده است، بلكه انصار عموما طرفدار امام على عليهالسلام بودند و بعد از سقيفه على عليهالسلام را تعظيم مىكردند و آشكارا نام او را براى خلافت بر زبان مىآوردند[٥٦] و بسيارى از بزرگان انصار به وصايت حضرت على عليهالسلام معتقد بودند. آنان در دوران خلافت آن حضرت با حضور و همراهى پرشور خود در كنار امير مؤمنان عليهالسلاماين مطلب را ثابت كردند.
٣. رابطه انصار با امير مؤنان عليهالسلام
همان گونه كه ذكر شد، انصار پس از جريان سقيفه از صحنه سياست خارج شدند و كارگزاران اصلى صحنه سياست، قريش بودند. انصار بعد از شكست در سقيفه، در مشاجرات خود با قريش اولويت على عليهالسلام را مطرح مىكردند و حتى در جريان سقيفه بنىساعده نيز وقتى ابوبكر و عمر و ابوعبيده جراح خلافت را به يكديگر تعارف مىكردند، انصار مىگفتند: «ما جز با على با كسى ديگر بيعت نمىكنيم».[٥٧] پس از به خلافت رسيدن ابوبكر نيز عدهاى از سران و بزرگان انصار، همچون ابوالهيثم بن تيهان، سهل بن حنيف و عثمان بن حنيف، خزيمة بن ثابت ذوشهادتين، ابىّ بن كعب، ابوايوب انصارى،[٥٨] عبادة بن صامت و فروة بن عمرو قيس بن سعد، قيس بن صرمه، مالك بن نويره و نعمان بن عجلان انصارى از مخالفان بيعت با ابوبكر بودند، به طورى كه عدهاى از آنها خواهان كنارهگيرى وى شدند. آنان در مسجد رسولخدا صلىاللهعليهوآله او را استيضاح نموده و به صراحت با خلافت ابوبكر مخالفت كردند. برخى از آنها سخنان بسيارى درباره حقانيت امير مؤنان عليهالسلام براى خلافت در حضور مردم بيان نمودند.[٥٩] عدهاى نيز آمدند و به امام على عليهالسلام در صورت قيام براى گرفتن حق خود، وعده يارى دادند.[٦٠]
انصار، على بن ابىطالب عليهالسلام را به خلافت سزاوار مىدانستند و برخى از آنان به وصايت حضرت على عليهالسلام نيز معتقد بودند.[٦١] از اين رو بعد از قتل عثمان و در آستانه انتخاب حضرت على عليهالسلام به خلافت، عدهاى از انصار و اصحاب راستين پيامبر صلىاللهعليهوآلهبه ذكر فضايل امير مؤنان عليهالسلام در ميان مردم پرداخته و سابقه و قرابت آن حضرت را با رسولخدا صلىاللهعليهوآلهيادآور شدند تا زمينه را براى بيعت با امام آماده كنند.[٦٢]
بنا به نقل شيخ مفيد، ابوالهيثم بن تيهان و عدهاى از انصار با امام على عليهالسلام بيعت كردند و تعهد نمودند كه از بقيه مردم نيز بيعت بگيرند و حمايت و بيعت مردم و انصار را نيز جلب كنند. از اين رو، ابوالهيثم به سوى انصار رفت و با يادآورى موقعيت خود نزد رسولخدا صلىاللهعليهوآله، از انصار خواست تا از او پيروى نموده و امام على عليهالسلام را يارى كنند، انصار نيز همگى پاسخ مثبت دادند.[٦٣]
ابن ابىالحديد مىگويد: بعد از قتل عثمان وقتى اصحاب در مسجد رسولخدا صلىاللهعليهوآلهجمع شدند تا درباره امر خلافت گفتوگو كنند، ابوالهيثم بن تيهان همراه رفاعة بن رافع و مالك بن عجلان و ابوايوب انصارى و عمار ياسر (سخنگوى تعدادى از مهاجران) گفتند كه بايد على، امام باشد. آنان امير مؤمنان عليهالسلام را براى خلافت نيز مطرح كردند. سپس ابوالهيثم بن تيهان انصارى طى سخنانى، برترى و سابقه و قرابت امير مؤنان عليهالسلام را با پيامبر صلىاللهعليهوآله يادآورى كرد تا زمينه بيعت را براى امام فراهم كنند.[٦٤]
ابن اعثم نيز از نقش انصار در بيعت گرفتن براى امام على عليهالسلام سخن مىگويد: «آنگاه كه نمايندگان انصار در مسجد براى مردمى كه عدهاى از آنان مهاجران عراقى و مصرى بودند، سخن گفتند، مردم هم گفتند: «شما انصار خدا و رسولش هستيد و هرچه بگوييد ما خواهيم پذيرفت» و آنان نيز على عليهالسلام را براى خلافت معرفى نمودند و مردم نيز با فريادهاى خود، آنها را تأييد كردند».[٦٥]
اين همدلى و همراهى انصار و مردم بومىِ مدينه كه طرفدار امام على عليهالسلامبودند، سبب شد تا زمينه بيعت براى امير مؤنان عليهالسلامفراهم شود. حمايت انصار از امام به حدى بود كه اجازه بروز و ظهور به كسانى كه هواى خلافت در سر مىپروراندند، نداد، از اين رو آنان كه هيچ زمينهاى براى خود نمىديدند، به بيعت با امام راضى شدند تا از اين طريق، در حكومت جديد جايى براى خود دست و پا كنند. اما انصار به همراه مردم با شور و اشتياق به سمت خانه امام هجوم برده، و در حالى كه اظهار مىكردند على عليهالسلام خليفه است، از آن حضرت مىخواستند تا دست خود را براى بيعت به سوى آنان دراز كند.
به روايت ابن اعثم، امير مؤنان عليهالسلام در برابر اصرار صحابه رسولخدا صلىاللهعليهوآله، در آغاز از بيعت خوددارى كرد و فرمود: «من كار را آنچنان متشتت مىبينم كه قلبها بر آن آرام نگرفته و عقلها بر آن ثبات ندارند، به سراغ ديگران برويد».[٦٦] اما پس از آنكه امام احساس كرد كه از او دستبردار نيستند، در برابر اصرار زياد مردم خلافت را پذيرفت و فرمود: «بيعت بايد در مسجد صورت بگيرد». ابن عباس مىگويد: «ترس از آن داشتم كه مبادا در مسجد، مشكلى پيش آيد».[٦٧]
وقتى امام به مسجد رفت، تمام انصار و مهاجران كه به مسجد آمده بودند با رغبت و اشتياق، خواهان بيعت با امير مؤنان عليهالسلامبودند و او را بر تمام افراد ديگر مقدم مىدانستند و خواهان هيچ كس ديگرى نبودند.[٦٨] به اين ترتيب، امير مؤنان عليهالسلام خلافت را پذيرفت، انصار با اشتياق از آن استقبال كردند و خطبا و نمايندگان آنان به طرفدارى از امام، خطبهها و سخنرانىهاى شورانگيزى ايراد كردند. به روايت شيخ مفيد، در روز بيعت با امير مؤنان عليهالسلامابوالهيثم بن تيهان انصارى از جمله كسانى بود كه به طرفدارى از آن حضرت سخن مىگفت و مردم را نيز تشويق مىكرد. او به على عليهالسلام گفت: «خلافت اسلامى به فساد كشيده شد و ديدى كه عثمان چه كرد و چگونه بر خلاف كتاب و سنت رفتار كرد؛ دستت را بده تا با تو بيعت كنيم تا كار امت اصلاح شود».[٦٩]
بنا به نقل يعقوبى، ثابت بن قيس بن شماس[٧٠] نخستين خطيب انصار بود كه برخاست و سخنرانى كرد و سخنان او حاكى از رضايت و رغبت و اشتياق آنها به خلافت امام على عليهالسلام بود. او طى سخنانى گفت: «به خدا سوگند يا على! اگر آنها در زمامدارى از تو پيش افتادند، ولى در دين نتوانستند از تو جلو بيفتند اگر ديروز از تو سبقت جستند امروز به آنها رسيدى... آنان در آنچه نمىدانستند به تو محتاج بودند، ولى تو با علمى كه دارى به هيچ كس نياز ندارى».[٧١]
همچنين خزيمة بن ثابت انصارى كه معروف به «ذوشهادتين» بود، برخاست و گفت: «يا امير مؤنان عليهالسلام ما براى اين كار جز تو را شايسته نمىدانيم اگر قلبمان به ما راست گفته باشد. اين امر تنها از آن توست و تو نخستين ايمان آورنده و داناترين مردم به خدا و سزاوارترين آنها به رسولخدا صلىاللهعليهوآله هستى و چيزى را كه آنها دارند تو نيز دارى، ولى آنچه تو دارى آنها ندارند».[٧٢] در منبع ديگر آمده است كه او پس از بيعت با امام عليهالسلام مىگفت: «ما كسى را برگزيديم كه رسولخدا صلىاللهعليهوآله او را براى ما برگزيد».[٧٣]
اين سخنان انصار نشان مىدهد كه آنها امام على عليهالسلام را به عنوان امامى كه از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله معرفى شده بود مىشناختند، آنان حقانيت امام را به سبب وصى بودن او از سوى رسولخدا صلىاللهعليهوآله دانسته و از ديگران مىخواستند كه از او به عنوان وصى رسولخدا پيروى كنند.
بدين ترتيب، همه انصار و مهاجرانى كه در بيعت عقبه و جنگ بدر شركت كرده و همه مؤنانى كه در راه دين اسلام فداكارى نموده و از پيشگامان تشرف به اسلام بودند و همچنين گروهى از مردم مصر و عراق كه از صحابه و تابعين بودند و در مدينه حضور داشتند، با امير مؤنان عليهالسلام بيعت كردند و اين بيعت با رضايت مؤنان انصار و مهاجران صورت گرفت.[٧٤]
بنا به نقل ابن اعثم در آغاز، طلحه كه دستش شل بود، بيعت كرد، و برخى، اين را به فال بد گرفتند! آنگاه زبير بيعت كرد، بعد از او انصار، مهاجران و تمام كسانى كه در مدينه حضور داشتند بيعت كردند.[٧٥]
اين بيعت، نمودى از رغبت و رضايت عمومى انصار و مردم به حكومت امام على عليهالسلام بود. آن حضرت، شور و اشتياق مردم به بيعت با خود را چنين توصيف كرده است: «خشنودى مردمان در بيعت با من بدانجا رسيد كه كودكان به وجد آمده، بيماران با كمك ديگران بدانجا آمده و دختران نورس نيز از خود بىخود شد، سر برهنه حاضر شده بودند».[٧٦]
آن حضرت در جاى ديگر مىفرمايد: «شما دستم را براى بيعت مىگشوديد و من مىبستم، و شما دستم را به سوى خود مىكشيديد و من آن را به عقب مىكشيدم،[٧٧] ناچار با شما بيعت كردم و مردم را به بيعت خود فرا خواندم، هر كس با ميل و رغبت خود بيعت كرد، از او پذيرفتم و هر كس نخواست مجبورش نكردم، در حالى كه ميان كسانى كه با من بيعت كردند، طلحه و زبير هم بودند، اگر نمىخواستند بيعت كنند، من به زور وادارشان نمىكردم، نه آنان را و نه ديگران را،[٧٨] بيعت شما با من ناگهانى نبود و كار من و شما يكسان نيست، من شما را براى خدا مىخواهم و شما مرا براى خود مىخواهيد».[٧٩]
اين سخنان امام، بيانگر رضايت و اشتياق انصار و ديگران درباره انتخاب امير مؤنان عليهالسلام به رهبرى جامعهاى اسلامى مىباشد.
به گفته جرج جرداق: «در روز بيعت همه انصار و مردم بنابر فطرت خود، به نام على عليهالسلام شعار مىدادند، زيرا كسى را به زمامدارى برگزيده بودند كه از نيازهايشان آگاه بود، به حقوقشان ايمان داشت و به آنها دلسوز بود. از اين رو مردم بسيار خوشحال بودند كه امام خلافت را پذيرفتهاند».[٨٠]
انصار كه اكثريت اهل مدينه را تشكيل مىدادند، طرفدار امير مؤنان عليهالسلامبودند. ميان آنها و بنىهاشم روابط خوبى وجود داشت، از اين رو مدينه محل تجمع بنىهاشم شد. قيس بن سعد انصارى بزرگ و رئيس انصار كه از ياران مخلص و فداكار آن حضرت به شمار مىآمد، از نخستين كسانى بود كه با امام على عليهالسلام بيعت كرد.
بنابراين آنچه از گزارشهاى تاريخى به دست مىآيد، انصار همگى با امام على عليهالسلامبيعت كردند، ولى آن افرادى كه از انصار به عنوان مخالف از آنها در منابع نامبرده شده است كسانى بودند، كه همگى عثمانى بودند. ابن خلدون مىگويد: «انصار با امير مؤنان عليهالسلامبيعت كردند و عدهاى نيز در بيعت تأخير كردند، از جمله نعمان بن بشير به شام رفت».[٨١]
بنا به گفته يعقوبى همه مردم با امام بيعت نمودند، جز سه نفر از قريش كه آنها نيز بعداً با آن حضرت بيعت كردند.[٨٢] طبرى مىگويد: «تا آنجا كه ما مىدانيم احدى از انصار از بيعت با على عليهالسلام تخلف نكرد».[٨٣]
حاكم نيشابورى مىگويد: «كسانى كه گمان مىبرند متخلفان، افرادى هستند كه از بيعت با امام على عليهالسلام خوددارى كردهاند، در حقيقت واقعيتها را ناديده گرفتهاند، زيرا آنان با امير مؤنان عليهالسلام بيعت كردند، ولى بنا به دلايلى او را در جنگها همراهى نكردند و اين امر موجب شد كه بعضى تصور كنند آنان با اين بيعت، مخالف بودهاند».[٨٤]
بنابراين، محتمل است مخالفان و كسانى كه با على عليهالسلام بيعت نكردند، همان كسانى باشند كه بعدها در جنگ جمل و صفين و نهروان شركت نكردند. عذر و بهانهجويى آنان نيز مؤد اين مطلب است كه آنها از يارى امام و شركت در جنگ خوددارى نموده و بهانهتراشى مىكردند.[٨٥]
قدر مسلم هم اين است كه آنان از همراهى امام در جنگهاى دوران خلافتش خوددارى كردند، نه آنكه در اصل خلافت نيز با امام على عليهالسلام بيعت نكرده باشند، زيرا بر اساس روايات تاريخى تمامى كسانى كه در جنگ بدر شركت كرده و تا آن زمان زنده بودند، با امام على عليهالسلام بيعت كردند.[٨٦] البته بايد توجه داشت كه امام هيچ كس را براى بيعت با خود مجبور نكرد.[٨٧]
از جمله كسانى كه از انصار با امير مؤمنان عليهالسلام بيعت كرده بودند عبارتاند از: ابوايوب انصارى، خالد بن زيد، خزيمة بن ثابت معروف به ذوشهادتين، ابوسعيد خدرى، عبادة بن صامت، سهل و عثمان فرزندان حنيف و ابوعباس رازقى سواركار شجاع پيامبر صلىاللهعليهوآله در جنگ احد و زيد بن ارقم، سعيد و قيس پسران سعد بن عباده، جابربن عبداللّه انصارى، مسعود بن اسلم، عامر بن جبل، سهل بن سعيد، نعمان بن عجلان، سعد بن زياد، رفاعة بن سعد، مخلد و خالد پسران ابىخلف، ضرار بن صامت، مسعود بن قيس، عمر بن بلال، عمار بن اوس، مره ساعدى، رفاعة بن مالك، جبلة بن عمرو ساعدى، عمر بن حزم، سهل بن سعد ساعدى، و گروهى ديگر از انصار كه در هر دو بيعت عقبه و رضوان شركت كرده بودند و در قرآن نيز از آنها تمجيد شده است و مورد ستايش رسولخدا صلىاللهعليهوآله نيز بودهاند، همگى با حضرت على عليهالسلام بيعت كردند.[٨٨]
انصار، عموماً به اهلبيت پيامبر صلىاللهعليهوآله علاقهمند بودند و جز عده انگشتشمارى از آنان، همگى با امير مؤنان عليهالسلام بيعت كردند و همواره آنان در كنار امام على عليهالسلامبودند و در صحنههاى سياسى و نظامى آن حضرت را يارى مىدادند. انصار در روى كار آمدن امام على عليهالسلام نقش عمدهاى داشتند، زيرا اكثريت اهل مدينه را آنان تشكيل مىدادند، از اين رو آنان بعد از قتل عثمان براى تقويت زمينه خلافت و نشر فضايل امير مؤنان عليهالسلام در ميان مردم بسيار تلاش نمودند تا حقانيت و اولويت امام را براى خلافت بيان كنند، حتى ـ چنانكه گذشت ـ برخى از انصار متصدى گرفتن بيعت از مردم براى امام بودند.[٨٩]
اين همراهى و همسويى انصار با امير مؤنان عليهالسلام بود كه زمينه بيعت و روى كار آمدن آن حضرت را فراهم نمود. انصار به حدى خواهان خلافت و حكومت امام على عليهالسلام بودند كه هيچ شخص ديگرى را لايق و سزاوار اين مقام نمىدانستند. به هر حال، حمايت و طرفدارى انصار از امام، آن اندازه نيرومند و قوى بود كه اجازه بروز و ظهور به كسانى كه هواى خلافت در سر داشتند نداد.
انصار كه از علاقهمندان امير مؤمنان عليهالسلام و ياران مخلص و فداكار رسولخدا صلىاللهعليهوآلهبودند در جنگهاى دوران امام على عليهالسلامحضورى فعال و چشمگير داشتند و عموما همراه امير مؤمنان بودند و از خلافت آن حضرت با تمام قوا در برابر مخالفان و دشمنان حمايت مىنمودند.
آنگونه كه از منابع تاريخى به دست مىآيد انصار در جنگ جمل، صفين و نهروان نقش فعال داشتند و از خود رشادتها نشان دادند و افرادى همچون ابوايوب انصارى ميزبان پيامبر صلىاللهعليهوآله و خزيمة بن ثابت انصارى و سهل بن حنيف انصارى، قيس بن سعد انصارى از فرماندهان و پرچمداران سپاه امام على عليهالسلامبودند و انحراف مخالفان امام على را يادآور مىشدند و از آنان مىخواستند به اطاعت امام روى آورند.
اين همراهى و فداكارى و رشادتهاى انصار به حدى دشمنان امير مؤمنان را ناراحت مىكرد كه آنان مىكوشيدند تا انصار را به مخالفت امام وادار كنند، ولى انصار چنان عقيده محكم به اسلام و امام على عليهالسلام داشتند كه جز دو نفر، احدى از آنان فريب دشمنان و مخالفان امير مؤمنان را نخوردند و تا آخر از خلافت آن حضرت دفاع كردند و حامى امام بودند[٩١] و عدهاى از آنها در راه دفاع و حمايت از ولايت على عليهالسلام به درجه شهادت رسيدند.
٤. رابطه امير مؤنان عليهالسلام با انصار
آنگونه كه اشاره شد انصار با امير مؤنان عليهالسلام رابطه و تعامل خوبى داشتند و تا آخر از خلافت آن حضرت در مقابل دشمنانش حمايت كردند. از سوى ديگر، امير مؤنان عليهالسلام هم پشتيبان و مدافع انصار بود. بعد از جريان سقيفه وقتى انصار از صحنه سياست كنار گذاشته شدند، آنان نهتنها از مناصب دولتى محروم شدند، بلكه از نظر تقسيم بيتالمال نيز مورد تبعيض قرار گرفتند و اين امر سبب محروميت انصار شد.[٩٢] اين محروميت آنان بعد از رحلت رسولخدا صلىاللهعليهوآلهآغاز شد و در زمان خلفا شدت يافت. با وجود اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله سفارش انصار را به مردم كرده بود،[٩٣] اما خلفا چندان توجهى به انصار نداشتند و آنها را از حقوق و امتيازاتى كه در زمان رسولخدا صلىاللهعليهوآله از آن برخوردار بودند محروم كردند. در اين ميان تنها بنىهاشم و حضرت على عليهالسلام به انصار رسيدگى مىكردند و نيازهاى آنان را برآورده مىساختند و از آنها دفاع مىكردند.
پس از سقيفه و آنگاه كه درگيرى و اختلافات ميان انصار و قريش اوج گرفت و خطبا و شاعران قريش عليه انصار شعر و خطبه ايراد مىكردند و خواهان انتقام كشتگان بدر و احد بودند، امير مؤنان عليهالسلام به دفاع از انصار برخاست و به پسرعموى خويش فضل بن عباس دستور داد تا در دفاع از انصار شعر بگويد و آنان را مدح و تمجيد كند.[٩٤] در زمان عثمان هم وقتى محروميت انصار بيشتر شد حضرت على دو نقطه داراى چاه و مزرعه به نامهاى «ابونيزر» و «بغيبه» را احداث و به محرومان و فقراى انصار وقف كرد.[٩٥]
آن حضرت بعد از قتل عثمان و زمانى كه به خلافت رسيد، انصار را به صحنه آورد و به آنها بها و ارزش داد و آنان را مثل زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد صحنه سياست كرد، به گونهاى كه بسيارى از رجال سياسى و نظامى حكومت آن حضرت از انصار بودند، حتى حكومت بعضى از شهرها را نيز به آنان واگذار كرد.
آنگونه كه در منابع آمده است، امير مؤنان عليهالسلام بعد از عزل خالد بن عباس بن هشام از حكمرانى مكه، ابوقتاده انصارى را والى مكه قرار داد. ابوقتاده در تمام جنگها همراه على عليهالسلام شركت داشت و در ايام خلافت حضرت درگذشت و امام بر جنازه او نماز خواند.[٩٦] آن حضرت ثابت بن قيس را كه (در تمام جنگها همراه امام بود) در مدائن والى قرار داد. وى همچنان والى مدائن بود تا اينكه مغيرة بن شعبه از جانب معاويه حاكم كوفه شد و او را عزل نمود.[٩٧] همچنين امير مؤنان عليهالسلام سهل بن حنيف را به عنوان والى به سوى شام فرستاد، ولى امويان مانع ورودش شدند و در غائله جمل امام او را در مدينه جانشين خود قرار داد.[٩٨] بنا به گفته ابن اثير بعد از جنگ صفين امام او را به عنوان كارگزار فارس منصوب نمود، اما به وى اجازه ورود ندادند.[٩٩] امام على عليهالسلام عثمان بن حنيف برادر سهل بن حنيف را نيز در سال ٣٦ ق به عنوان والى به بصره فرستاد، او هم در بصره مستقر شد و كنترل آنجا را به دست گرفت.[١٠٠] قرظة بن كعب انصارى يكى ديگر از انصار بود كه على عليهالسلام بعد از عزل ابوموسى اشعرى از كوفه، او را به عنوان والى آنجا منصوب نمود. او در جنگ صفين و نهروان همراه امام حضور داشت. همچنين زمانى كه امام در كوفه مستقر شد او را بر بهقباذات گماشت[١٠١] و بنا به نقل ابن ابىالحديد «وى بعد از اينكه از بهقباذات عزل شد مسئول جمعآورى ماليات عينالتمر بود و در آستانه نبرد نهروان او از جانب امام حاكم نواحى سواد بود».[١٠٢]
همينطور نعمان بن عجلان انصارى از جانب امام على عليهالسلام كارگزار بحرين بود و امير مؤنان عليهالسلامدر جريان حكميت، او را شاهد صلحنامه قرار داد. وى در زمان خلافت امام حسن مجتبى عليهالسلام از دنيا رفت.[١٠٣]
همچنين على عليهالسلام ابوايوب انصارى را كه از مسلمانان نخستين و ميزبان رسولخدا صلىاللهعليهوآله در مدينه بود و در همه جنگهاى دوران امير مؤنان عليهالسلامحضور داشت، بعد از جنگ نهروان او را به عنوان والى مدينه منصوب نمود تا اينكه در حمله بسر بن ارطاة (از فرماندهان نظامى معاويه) به مدينه، به دليل نداشتن نيرو آنجا را ترك نموده، نزد امام به كوفه رفت.[١٠٤]
در جريان نبرد صفين زمانى كه امير مؤنان عليهالسلام عازم جنگ شد، ابا مسعودى انصارى را در كوفه جانشين خويش قرار داد. همچنين امام عليهالسلام حكومت مصر را كه بخشى از قلمروى دولت اسلامى بود، به قيس بن سعد انصارى واگذار كرد. او در سال ٣٦ ق به عنوان والى از جانب امام رهسپار مصر گرديد. بدين گونه مصر و شهرهاى آن، حكومت او را پذيرا شدند و تمام مردم با او بيعت كردند. قيس نيز كارگزاران خود را به تمام نقاط مختلف مصر فرستاد و در اين ميان فقط منطقه خربتا، با او بيعت نكرد، ولى قيس بر اساس مصلحت با آنها از راه آشتى و سازش درآمد.[١٠٥] او همچنان حاكم مصر بود تا اينكه حضور قيس بن سعد انصارى در مصر براى معاويه گران و غير قابل تحمل شد، از اين رو، مصمم شد او را به طرف خود جذب كند. آنگونه كه در منابع آمده است چندين نامه بين قيس و معاويه رد و بدل شد، اما قيس بن سعد انصارى با زيركى و دورانديشى و تدبير و داشتن عقيده محكم به اسلام و رهبرش امام على عليهالسلام در هيچ شرايطى و زمانى فريب معاويه را نخورد.[١٠٦]
وقتى معاويه از قيس مأيوس شد، دست به خدعه زد و نامهاى مبنى بر سازش قيس بن سعد با خودش جعل كرد. نيروهاى اطلاعاتى امام اين خبر و شايعه را به امام گزارش دادند. بعد از شايعهپراكنى معاويه، امير مؤنان عليهالسلام قيس بن سعد را از روى مصلحت عزل نمود و به جاى او محمد بن ابىبكر را فرستاد، قيس به مدينه رفت و سپس همراه سهل بن حنيف به كوفه، مقر حكومت امام رفت.[١٠٧] وى همچنان در كنار امير مؤنان عليهالسلام بود تا اينكه امير مؤمنان بعد از جنگ صفين او را به عنوان والى به آذربايجان فرستاد.[١٠٨] برادر قيس، سعيد بن سعد بن عباده انصارى نيز والى يمن بود.[١٠٩]
بدين ترتيب، امير مؤنان عليهالسلام انصار را در سياست و حكومت شريك ساخت و در امور نظامى هم مانند رسولخدا صلىاللهعليهوآلهاز آنان استفاده مىكرد و مأموريتهاى حساس را به آنها واگذار مىنمود. از ميان انصار افرادى همچون قيس بن سعد و سهل بن حنيف، ابوقتاده انصارى، ابوايوب انصارى... از جانب امام على عليهالسلامفرماندهى لشكر را نيز به عهده داشتند.
نتيجه
انصار در سقيفه به سبب اختلافات داخلى شكست خوردند و ابوبكر به خلافت رسيد، اما انگيزه انصار از اين اقدام در سقيفه مخالفت با اهلبيت عليهمالسلام و محروم كردن آنها از حقشان نبود، زيرا سخنان انصار در سقيفه نشان مىدهد كه آنان پس از آگاهى از نقشه قريش براى محروم كردن اهلبيت عليهمالسلام از خلافت، دست به اجتماع در سقيفه زدند تا از تسلط قريش جلوگيرى به عمل آورند و اقدام آنها در مقابل اهلبيت عليهمالسلام و خصومت با امير مؤنان عليهالسلام و رد خلافت آن حضرت نبوده است.
شواهد مسلم تاريخى نشان مىدهد كه اقدام انصار در مقابل قريش بود كه قصد سلب خلافت از امام على عليهالسلام و محروم كردن اهلبيت عليهمالسلام را داشتند، نه در برابر اهلبيت عليهمالسلام، زيرا انصار افرادى حسود و فرصتطلب نبودند كه خلافت را به زور از چنگ خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله بيرون آورند، بلكه انصار طرفدار اهلبيت عليهمالسلام بودند و به همين دليل، آنان در روز سقيفه اعلام نمودند كه ما جز با على عليهالسلامبا كس ديگر بيعت نمىكنيم، اگرچه انصار نتوانستند در جريان سقيفه دفاع كاملى از حق على عليهالسلامكنند.
انصار كه طرفدار اهلبيت عليهمالسلام و امير مؤنان عليهالسلام بودند، در مشاجرات خود با قريش آن حضرت را مطرح مىساختند و شايستگىهاى امام را براى خلافت در حضور مردم بيان مىكردند. بسيارى از آنها به وصايت امير مؤنان عليهالسلام نيز معتقد بودند بدين سبب بعد از قتل عثمان براى فراهم نمودن زمينه خلافت و روى كار آمدن امام تلاشهاى فراوان نمودند و در واقع، اين همراهى و همدلى انصار و مردم بومى مدينه بود كه زمينه بيعت با امام را فراهم نمود. انصار با شور و اشتياق از خلافت آن حضرت استقبال نمودند و نمايندگان انصار به طرفدارى از امام على عليهالسلامسخنرانىهاى پرشورى ايراد كردند و حتى بعضى از آنان متصدى گرفتن بيعت از مردم براى آن حضرت بودند و نقش اساسى را در روى كار آمدن امام داشتند. انصار همگى با امير مؤنان عليهالسلام بيعت نمودند و بعد از بيعت مىگفتند: «ما كسى را برگزيدهايم كه رسولخدا صلىاللهعليهوآله او را براى ما برگزيد». انصار كه از علاقهمندان اهلبيت عليهمالسلام بودند پس از بيعت همواره در كنار امير مؤنان بودند و در صحنههاى سياسى و نظامى حضورى فعال داشتند و با تمام قوا امام را در برابر دشمنان و مخالفانش حمايت مىنمودند. تعدادى از رجال سياسى و نظامى حكومت امام را آنان تشكيل مىدادند. زمانى كه حسدورزان و دنياطلبان به مخالفت با آن حضرت برخاستند و موانع زيادى را در برابر حكومت عدالتگستر على عليهالسلام به وجود آوردند نيز انصار با تمام توان در مقابل آنان ايستادند و در اين صحنهها در كنار امام بودند و در جنگهاى جمل، صفين و نهروان حضورى فعال و نقش شايان توجهى داشتند. اين در حالى بود كه دشمنان على عليهالسلاماز همراهى انصار با آن حضرت ناراحت بودند، از اين رو بسيار كوشيدند تا انصار را به مخالفت وادار كنند، اما انصار چنان عقيده محكمى به اسلام و رهبرش امام على عليهالسلام داشتند كه جز دو نفر احدى از آنان فريب دشمن را نخوردند و تا آخر در كنار امير مؤنان عليهالسلامبودند و از خلافت آن حضرت دفاع مىكردند. از سوى ديگر، امير مؤنان عليهالسلام نيز مدافع و پشتيبان انصار بود و نيازهاى آنان را برآورده كرد و آنان را وارد صحنه سياست نمود و حكومت بعضى از شهرها را به آنان واگذار كرد و در امور نظامى نيز به آنها مأموريتهاى حساسى داد. عدهاى از انصار در راه دفاع از اهلبيت عليهمالسلام و امير مؤنان عليهالسلام به شهادت رسيدند. اگرچه نمىتوان گفت كه عقيده تشيع در ميان انصار تفكر غالب بود، ولى بسيارى از بزرگان انصار جزو سابقين و در شمار ياران شيعه امير مؤنان عليهالسلامبودند و تعامل خوبى با حضرت داشتند.
منابع
١. قرآن كريم.
٢. نهج البلاغه.
٣. ابن ابىالحديد، شرح نهج البلاغه، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، چاپ دوم: بيروت، دار الاحياء التراث العربى، ١٣٨٥ ق.
٤. ابن اثير جزرى، ابى الحسن على بن محمد، الكامل فى التاريخ، بيروت، دارالفكر، ١٣٩٨ق.
٥. ، اسدالغابة فى معرفة الصحابه، چاپ اول: بيروت، دارالفكر، ١٤٢٣ ق.
٦. ابن اعثم، ابىمحمد، الفتوح، چاپ اول: بيروت، دارالندوة الجديد، [بىتا].
٧. ابن حجر عسقلانى، حافظ احمد بن على، الاصابه فى تمييز الصحابه، چاپ دوم: بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤٢٣ ق.
٨. ابن خلدون، عبدالرحمن، العبر و ديوان المبتدأ و الخبر، دارالكتاب اللبنانى و مكتبة المدرسه، ١٩٨٦ م.
٩. ابن سعد محمد، الطبقات الكبرى، چاپ اول: بيروت، دارالفكر، ١٤٢٤ ق.
١٠. ابن طاووس حسنى، على بن موسى بن جعفر، كشف المحجه لثمرة المهجه، نجف، منشورات الحسنية، ١٣٧٠ ق.
١١. اسكافى، محمد بن عبداللّه، المعيار والموازنه، تحقيق محمدباقر محمودى، چاپ اول: بيروت، ١٤٠٢ ق.
١٢. امين، سيدمحسن، اعيان الشيعه، چاپ پنجم: بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، ١٤١٨ ق.
١٣. امينى، عبدالحسين، الغدير، چاپ اول: قم، مركز الغدير للدرسات الاسلامية، ١٤١٦ ق.
١٤. بلاذرى، احمد بن يحيى بن جابر، انساب الاشراف، چاپ دوم: بيروت، دارالفكر، ١٤٢٤ق.
١٥. ثقفى، تحقيق: محمدباقر محمودى، چاپ اول: تهران، مؤسة الطباعة والنشر، ١٤٠٨ ق.
١٦. ثقفى كوفى، ابراهيم بن محمد، الغارات، تحقيق سيدجلالالدين المحدث، چاپ دوم: تهران، انتشارات انجمن آثار ملى، ١٣٩٥ق.
١٧. جرج جرداق، الامام على صوت العدالة الانسانيه، چاپ اول: بحرين، مكتبة صعصعه، ١٤٢٣ق.
١٨. حاكم نيشابورى، محمد بن عبداللّه، المستدرك على الصحيحين، چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلمية، ١٤١١ ق.
١٩. حموى، ياقوت، معجم البلدان، بيروت، داراحياء التراث العربى، چاپ جديد.
٢٠. خويى، ميرزا حبيباللّه، منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغه، چاپ دوم: بيروت، مؤسة الوفاء، ١٤٠٣ق.
٢١. ديار بكرى، شيخ محمدحسين، تاريخ الخميس، بيروت، دار صادر، [بىتا].
٢٢. دينورى، ابن قتيبه، ابىمحمد عبداللّه بن مسلم، الامامه والسياسه، چاپ اول: بيروت، دارالمنتظر، ١٤٠٥ ق.
٢٣. دينورى، ابوحنيفه احمد بن داود، الاخبارالطوال، چاپ دوم: قم، مكتبة الحيدريه، ١٣٧٩ ق.
٢٤. زبير بكار، اخبار الموفقيّات، تحقيق سامى مكى عانى، بغداد، احياء التراث الاسلامى، مطبعة العانى، ١٣٩٢ ق / ١٩٧٢ م.
٢٥. سليم بن قيس هلالى، اسرار آل محمد، تحقيق محمدباقر انصارى، چاپ اول: قم، منشورات دليل ما، ١٤٢٢ ق.
٢٦. سيوطى، جلالالدين، تاريخ الخلفاء، چاپ اول: مصر، مطبعة السعاده، ١٣٧١ ق.
٢٧. سيوطى، عبدالرحمن بن ابىبكر، التوشيح على الجامع الصحيح (صحيح بخارى)، چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤٢٠ق.
٢٨. شرفالدين، سيدعبدالحسين، الفصول المهمه، چاپ دوم: ايران، اداره نشر مطبوعات، ١٤٢٣ ق.
٢٩. طبرسى، احمدبن على بن ابىطالب، الاحتجاج، نجف، مطبعة النعمان، ١٣٨٦ ق.
٣٠. طبرى، ابوجعفر محمد بن جرير، تاريخ الطبرى، بيروت مؤسة الاعلمى للمطبوعات، ١٤٠٩ ق.
٣١. كاندهلوى، محمديوسف، حياة الصحابه، بيروت، دارالفكر، ١٤٢٣ ق.
٣٢. مبرد، ابىالعباس محمد بن يزيد، الكامل فى الأدب، دمشق، منشورات دارالحكمة، [بىتا].
٣٣. مجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، چاپ دوم: بيروت، مؤسة الوفاء، ١٤٠٣ق.
٣٤. مسعودى، على بن الحسين، مروج الذهب، چاپ اول: بيروت، دار احياء التراث العربى، ١٤٢٢ق.
٣٥. مفيد، محمد بن نعمان، الجمل، چاپ دوم: قم، مكتبة الاسلامى، ١٤١٦ ق.
٣٦. ، الاختصاص، قم، منشورات جامعه مدرسين حوزه.
٣٧. يعقوبى، احمد بن واضح، تاريخ اليعقوبى، قم، مكتبة الحيدرية، ١٤٢٥ ق.
[٢]. توبه٩، آيه ١٠٠.
[٣]. ياقوت حموى، معجم البلدان، ج ٥، ص ٥٢.
[٤]. محمد بن جرير طبرى، تاريخ الأمم و الملوك، ج ٢، ص ٤٤٦؛ ابناثير جزرى، الكامل فى التاريخ، ج ٢، ص ٢٢٢؛ احمد بن على بن ابىطالب طبرسى، الاحتجاج، ج ١، ص ٩١ و ابن ابىالحديد، شرح نهج البلاغه، ج ٢، ص ٣٧ ـ ٣٨.
[٥]. ابن اعثم، الفتوح، ج ١، ص ٣.
[٦]. ابن اثير جزرى، الكامل فى التاريخ، ج ٢، ص ٢٢٢.
[٧]. ابن اعثم، همان، ج١، ص٤.
[٨]. طبرسى، همان، ج ١، ص ٩١؛ ابن قتيبه دينورى، الامامه و السياسه، ج ١، ص ١٦.
[٩]. ابن اعثم، همان، ج١، ص ٤ ـ ٥.
[١٠]. ابن ابىالحديد، همان، ج٦، ص١٩.
[١١]. ابن اعثم، همان، ص ٣ـ٥.
[١٢]. محمد بن جرير طبرى، همان، ج٢، ص٤٤٦؛ ابن اثير جزرى، الكامل فى التاريخ، ج ٢، ص ٢٢١.
[١٣]. محمد بن جرير طبرى، همان؛ ابن اثير جزرى، همان؛ ابن ابىالحديد، همان، ج ٢، ص٢٤.
[١٤]. يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ج ٢، ص١٢٣.
[١٥]. ابن اثير جزرى، الكامل فى التاريخ، ج ٢، ص ٢٢٣.
[١٦]. ابن قتيبه دينورى، همان، ج ١، ص ١٥؛ ميرزا حبيباللّه خويى، منهاج البراعه فى شرح نهج البلاغه، ج ٣، ص ٥.
[١٧]. ابن اثير جزرى، همان.
[١٨]. ابن ابىالحديد، همان، ج ٢، ص ٣٨ـ٣٩.
[١٩]. همان، ص ٣٩.
[٢٠]. همان.
[٢١]. طبرسى، همان، ص ٩٣.
[٢٢]. ابن قتيبه دينورى، همان، ج ١، ص ١٦.
[٢٣]. ابن ابىالحديد، همان، ج ٢، ص ٣٩؛ ابن اثير جزرى، الكامل فى التاريخ، ج ٢، ص ٢٢٤.
[٢٤]. همان و ابن قتيبه دينورى، همان، ج ١، ص ١٦.
[٢٥]. ابن اثير جزرى، الكامل فى التاريخ، ج ٢، ص ٢٢٤؛ طبرى، همان، ج ٢، ص ٤٤٣.
[٢٦]. يعقوبى، همان، ج ٢،ص ١٢٤.
[٢٧]. طبرى، همان، ج ٢، ص ٤٤٧.
[٢٨]. طبرسى، همان، ص ٩٣؛ حبيباللّه خويى، منهاج البراعه فى شرح نهج البلاغه، ج ٣، ص ٦ و محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج ٢٨، ص ١٨٢.
[٢٩]. طبرسى، همان، ص ٩٣؛ ابن قتيبه دينورى، همان، ص ١٧.
[٣٠]. ابن قتيبه دينورى، همان، ص ١٦ـ١٧.
[٣١]. ابن اثير جزرى، الكامل فى التاريخ، ج ٢، ص ٢٢٤.
[٣٢]. يعقوبى، همان، ج ٢، ص ١٢٤.
[٣٣]. ابن ابىالحديد، همان، ج ٦، ص ٢١.
[٣٤]. همان، ص ٤٦.
[٣٥]. همان، ج ١، ص ٥١؛ محمد بن جرير طبرى، همان، ج ٣، ص ٢٨٩.
[٣٦]. عدهاى از قريش در سايه كعبه تعهد كردند كه اگر پيامبر بميرد يا كشته شود، امر خلافت را از اهلبيت عليهمالسلام و امام على عليهالسلام بگيرند سليم بن قيس هلالى، اسرار آل محمد، ص ١٥٥ و محمدباقر مجلسى، همان، ج ٢٨، ص ١٠١ـ١٠٣.
[٣٧]. ابن اثير جزرى، الكامل فى التاريخ، ج ٣، ص ٢١٧.
[٣٨]. سليم بن قيس هلالى، همان، ص ١٣٨ـ١٣٩؛ ابن ابىالحديد، همان، ج ١، ص ٢١٩.
[٣٩]. ابن اعثم، الفتوح، ج ١، ص ٤ ـ ٥؛ ابن ابىالحديد، همان، ج ٥، ص ١٩.
[٤٠]. زبير بن بكار، الاخبار الموفقيات، ص ٥٨٧.
[٤١]. ابن طاووس حسنى، كشف المحجه لثمرة المهجه، ص ١٧٦.
[٤٢]. همان، ص ١٧٧.
[٤٣]. بلاذرى، انساب الاشراف، ص ٢٦٠؛ ابن ابىالحديد، همان، ج ٢، ص ٣٨.
[٤٤]. يعقوبى، همان، ج ٢، ص ١٢٤؛ ابن ابىالحديد، همان، ج ٥، ص ٢١.
[٤٥]. ابن ابىالحديد، همان، ج ٦، ص ٢٣.
[٤٦]. ابن قتيبه دينورى، همان، ج ١، ص ١٩.
[٤٧]. ابن ابىالحديد، همان، ج ٦، ص ١٣.
[٤٨]. شيخ مفيد، الاختصاص، ص ١٨٤. ولى ابن سعد مىگويد: معاذ بن جبل در جريان سقيفه و زمانى كه ابوبكر به خلافت رسيد در يمن بود. شايد وى بعد از جريان سقيفه به مدينه بازگشته باشد محمد بن سعد، الطبقات الكبرى، ج ٢، ص ٤٥٠.
[٤٩]. ابن ابىالحديد، همان، ج ٦، ص ٤٤.
[٥٠]. عبدالرحمن بن ابىبكر سيوطى، التوشح على الجامع، ج ٣، ص ٤٥٤.
[٥١]. محمد يوسف كاندهلوى، حياة الصحابه، ج ١، ص ٣٥٨.
[٥٢]. حشر٥٩، آيه ٩.
[٥٣]. ابن ابىالحديد، همان، ج ٦، ص ٣٣ـ٣٤.
[٥٤]. همان، ص ٣٦.
[٥٥]. ثقفى كوفى، الغارات، ص ٢٩٧.
[٥٦]. ابن ابىالحديد، همان، ص ٣٣.
[٥٧]. ابن اثير جزرى، الكامل فى التاريخ، ج ٢، ص ٢٢٠.
[٥٨]. ميرزا حبيباللّه خويى، همان، ج ٣، ص ١٠؛ طبرسى، همان، ج ١، ص ١٠٢ـ١٠٣.
[٥٩]. طبرسى، همان.
[٦٠]. يعقوبى، همان، ج ٢، ص ١٢٦.
[٦١]. همان.
[٦٢]. همان.
[٦٣]. شيخ مفيد، الجمل، ص ١٢٩.
[٦٤]. ابن ابىالحديد، همان، ج ٤، ص ٨؛ ج ٧، ص ٣٦.
[٦٥]. ابن اعثم، همان، ج ٢، ص ٢٤٥.
[٦٦]. همان، ص ٢٤٤.
[٦٧]. اسكافى، المعيار والموازنه، ص ٥٠.
[٦٨]. محمد بن جرير طبرى، همان، ج ٣، ص ٤٥٦.
[٦٩]. شيخ مفيد، الجمل، ص ١٢٨.
[٧٠]. حاكم نيشابورى مىگويد: ثابت بن قيس بن شماس در جنگ مسيلمه كذاب كشته شد. بنابراين به نظر مىرسد كه يعقوبى، ثابت بن قيس بن خطيم را با ثابت بن قيس بن شماس خلط كرده باشد. در واقع، سخنران انصار آن روز ثابت بن قيس بن خطيم بوده است (حاكم نيشابورى، المستدرك على الصحيحين، ج ٣، ص ٢٦).
[٧١]. يعقوبى، همان، ج ٢، ص ١٧٩.
[٧٢]. همان.
[٧٣]. اسكافى، همان، ص ٥١.
[٧٤]. شيخ مفيد، الجمل، ص ١٠٩.
[٧٥]. ابن اعثم، همان، ج ٢، ص ٢٤٦.
[٧٦]. ابن ابىالحديد، همان، ج ١٣، ص ٣.
[٧٧]. همان.
[٧٨]. ثقفى كوفى، همان، ج ١، ص ٣١٠.
[٧٩]. ابن ابىالحديد، همان، ج ٩، ص ٣١.
[٨٠]. جرج جرداق، الامام على صوت العدالة الانسانيه، ج ٤، ص ١٩٤.
[٨١]. ابن خلدون، العبر و ديوان المبتدأ و الخبر، ج ٤، ص ١٠٥٥.
[٨٢]. يعقوبى، همان، ج ٢، ص ١٧٨.
[٨٣]. محمد بن جرير طبرى، همان، ج ٣، ص ٤٥٤.
[٨٤]. حاكم نيشابورى، همان، ج ٣، ص ١٢٤.
[٨٥]. ابوحنيفه دينورى، الاخبار الطوال، ص ١٤٢ ـ ١٤٣.
[٨٦]. محمد حسين دياربكرى، تاريخ الخميس، ص ٢٧٦ ـ ٢٧٧.
[٨٧]. اسكافى، همان، ص ٥٢؛ جلالالدين سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص ١٧٤.
[٨٨]. شيخ مفيد، الجمل، ص ١٠٥ ـ ١٠٦.
[٨٩]. همان، ص ١٢٩.
[٩١]. يعقوبى، همان، ج ٢، ص ١٨٨.
[٩٢]. يعقوبى، همان، ص ١٥٣؛ ابن اثير جزرى، اسدالغابة فى معرفة الصحابه، ج ٢، ص ٣٥٠ـ٣٥١.
[٩٣]. محمد بن جرير طبرى، همان، ج ٢، ص ٤٣٧؛ ابن اثير، الكامل فىالتاريخ، ص ٢١٦.
[٩٤]. يعقوبى، همان، ص ١٢٨.
[٩٥]. محمد بن يزيد مبرد، الكامل فى الادب، ص ٤٥ـ٤٦.
[٩٦]. محمد بن سعد، همان، ج ٤، ص ٢٩٨؛ ابن اثير جزرى، اسدالغابه، ج٥، ص ٢٥١ـ٢٥٢ و ابن حجر عسقلانى، الاصابه فى تمييز الصحابه، ج ٧، ص ٢٧٤.
[٩٧]. ابن اثير، اسدالغابه، ج ١، ص ٣٣٩؛ ابن حجر عسقلانى، همان، ج ١، ص ٥١٠.
[٩٨]. احمد بن يحيى بن جابر بلاذرى، همان، ج ٣، ص ٢٩.
[٩٩]. ابن اثير جزرى، اسدالغابه، ج ٢، ص ٣٣٦.
[١٠٠]. سيدمحسن امين، اعيان الشيعه، ج ٢، ص ٢٠٣؛ ابن اثير جزرى، الكامل فى التاريخ، ج ٣، ص ١٠٣.
[١٠١]. بلاذرى، همان، ج ٣، ص ٣٣؛ مسعودى، مروج الذهب، ج ٢، ص ٥٠٣.
[١٠٢]. ابن ابىالحديد، همان، ج ٢، ص ٣٠٢؛ بلاذرى، همان.
[١٠٣]. ابن اثير جزرى، همان، ج ٥، ص ٣٤٩ و ٣٥٠؛ ابن حجر عسقلانى، همان، ج ٦، ص ٣٥١ـ٣٥٢.
[١٠٤]. سيدمحسن امين، همان، ج ٢، ص ٣١٨.
[١٠٥]. محمد بن جرير طبرى، همان، ج ٣، ص ٥٥٧؛ ابن ابىالحديد، همان، ج ١٦، ص ٥٧ ـ ٥٨.
[١٠٦]. عبدالحسين امينى، الغدير، ج ٢، ص ١٥٤ و ١٥٨.
[١٠٧]. ابن ابىالحديد، همان، ج ٥، ص ٦٤.
[١٠٨]. يعقوبى، همان، ج ٢، ص ٢٠٢.
[١٠٩]. سيد عبدالحسين شرفالدين، الفصول المهمه، ص ٢٨٥.