علوم سیاسی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - روش شناسى در حوزه انديشه سياسى - منوچهری عباس

روش شناسى در حوزه انديشه سياسى
منوچهری عباس

اشاره:


آنچه فرا روى شماست گفت وگويى است با دكتر عباس منوچهرى, در باره ((روش شناسى در حوزه انديشه سياسى)) كه در ((واحد انديشه سياسى)) دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم انجام گرفته است.

با تشكر از شركت جنابعالى در اين مصاحبه, خواهشمنديم ابتدا, جايگاه فلسفه علم, جامعه شناسى علم و روش شناسى را تبيين نماييد و نسبت بين آنها را توضيح دهيد.
دكتر منوچهرى: به نظر من تقدم و تإخر اصطلاحات مربوطه بدين شكل است:
١ ـ فلسفه دانشPhilosophy of Knowledge) );
٢ ـ فلسفه علمPhilosophy of Science) );
٣ ـ جامعه شناسى معرفتSociology of Knowledge) );
٤ ـ جامعه شناسى علمSociology of Science) );
٥ ـ روش شناسىMethodololgy) );
٦ ـ روش تحقيقResearch Method) ).
پس مى توان گفت كه آنچه به نام فلسفه علم وجود دارد, فلسفه علم تجربى Science)) است, نه مطلق دانشKnowledge) ).
دكتر منوچهرى: برخى صاحب نظران معتقدند كه روشهاى علوم تجربى اعتبار تام دارند; اما اين بحث به وجود آمد كه آيا علوم انسانى, بايد روشهاى علوم تجربى را اخذ كند يا خير؟e
مكاتب مختلف فلسفه علم و روش شناسى را از جهات مختلف مى توان تقسيم نمود. اگر امكان دارد, ابتدا سيرى تاريخى از اين مكاتب و گرايشهاى مختلف ترسيم نماييد.
دكتر منوچهرى: من مباحث خود را در بحث روش شناسى از كانت شروع مى كنم; چرا كه ارتباطى وثيق بين روش شناسى و معرفت شناسى وجود دارد.
در علوم اجتماعى مى توان پوزيتويسم را در نظرات دوركيم پى گرفت. شيوه تفهمى وبر, گرايشى نوكانتى است. همچنين مى توان از وينچ و مباحث زبان شناسى در علوم اجتماعى نام برد.
بعد از كانت, سه گرايش كلى وجود دارد: فنوماليست ها, فنومالوژيست ها, و نوكانتى ها. دسته اول, پديده گراها هستند كه معتقدند آنچه مى بينيم اصالت دارد. در نهايت, اين گرايش به حلقه وين, رآليسم, رفتارگرايى و پوپر مى رسد. دسته دوم, پديدار شناسانى همچون هوسرل را در بر مى گيرد. هدف آنها, شناخت پديده هاست. هگل, حالتى بينابين دارد; چون به ديالكتيك معتقد است. بر اين اساس, آنچه الان ناپايدار, بعد مى تواند پديدار باشد.
گرايش نوكانتى, در آراى ديلتاى, بروز جدى پيدا مى كند. ديلتاى با اتكا به شيوه معرفت شناسى كانت, سعى كرد به پديده هاى انسانى ـ اجتماعى بپردازد. روش تفهمى وبر و سپس سير تفكر هرمنوتيكى, ادامه اين راه بوده است.
لطفا توضيح دهيد كه ارتباط بين گرايشها و مكاتب مختلف, شكل خطى دارد يا چند بعدى است؟
دكتر منوچهرى: ابدا نمى توان گفت كه يك متفكر يا يك مكتب, تنها از يك جريان سيراب شده است. به طور مثال, پوزيتويسم منطقى, هم از پوزيتويسم و ساختارگرايى متإثر است و هم از ويتگنشتاين متقدم. وينچ هم از يك طرف, متإثر از ويتگنشتاين متإخر است و از طرف ديگر, متإثر از وبر. ((مكتب واقعيت سازى اجتماعى)) Social Construction of Reality)) نيز از وبر و ويتگنشتاين و دوركيم تإثير پذيرفته است. پست مدرنيزم نيز از گرايشهاى فكرى متفاوتى, همچون: زيمل, نيچه, هايدگر (و ديلتاى و وبر) و ويتگنشتاين متإثر مى باشد. بنابراين, به هيچ وجه نمى توان سير تحول انديشه در فلسفه علم و روش شناسى را خطى دانست.
مقصود از ((واقعيت سازى اجتماعى)) چيست؟
دكتر منوچهرى: ابتدا لازم مى دانم به دو نكته اشاره نمايم: اولا, مقصود از ساخت در اينجا, ساختنConstruction) ) است, نه ساختارStructure) ). ثانيا, اين مكتب را به اشتباه, به ((ساخت اجتماعى واقعيت)) ترجمه كرده اند. از نظر دستور زبانى, ابتداconstruction به مضاف اليه خود اضافه مى شود و سپس, موصوف به صفت اجتماعى social)) مى گردد, نه اينكه ابتدا موصوف واقع گشته و سپس اضافه شود.
بنابراين, عنوان صحيح, ((واقعيت سازى اجتماعى)) است: بدين معنا كه ((واقعيت)), محصول فرايند حيات اجتماعى است و در نتيجه تبادلات حاصل از روابط انسان با محيط پيرامون وى و روابط ما بين افراد ساخته مى شود, تداوم مى يابد و تغيير مى كند.
به هر حال, لب اين نظريه كه در افكار برگر, لاكمن, شيلر و مانهايم قابل مشاهده است, اين نكته مى باشد كه باورها بايد در ارتباط با حيات اجتماعى مورد تفسير قرار گيرند. باورها محصول فرايند اجتماعى و حاصل ارتباط انسانها هستند.
همان گونه كه مى دانيم, مكتب ساختار گرايى به دو دسته تقسيم مى شود. در گرايش فرانسوى, مقصود, ساختارهاى زبانى است و در گرايش آلمانى, ساختارهاى اجتماعى. با عنايت به اين نكته, شباهتى بين ساختار گرايى به معناى دوم و جامعه شناسى معرفت برگر و لاكمن به چشم مى خورد; چون در مكتب اول, تإكيد بر اين نكته است كه ساختهاى زبانى, شكل دهنده انديشه هستند, و در مكتب دوم, تإكيد بر اين است كه ارتباط وثيقى بين باورها و فرايندهاى اجتماعى وجود دارد.
دكتر منوچهرى: در عين حال, تفاوتى عميق بين اين دو مكتب وجود دارد. وقتى مى گوييم ساختهاى اجتماعى بر انديشه تإثير دارند, به اين معناست كه انديشه, مولود ساختارهاى اجتماعى است.
ماركس و آلتوسر معتقدند; انديشه, محصول ساختارهاى اقتصادى است. در جامعه شناسى معرفت, بحث بر سر اين است كه باورها, محصول فرايندهاى اجتماعى و ارتباط انسانها هستند, نه اينكه مستقيما توسط ساختارهاى اقتصادى به وجود مىآيند. جامعه شناسى معرفت, به دنبال مبانى اجتماعى شكل گيرى انديشه است.
نظريه سيستمها و تحليل سيستميك, روشى جداگانه در روشهاى علوم اجتماعى است, يا در زير مجموعه روشهاى عمده ديگر قرار مى گيرد؟
دكتر منوچهرى: تذكر اين نكته اهميت دارد كه نظريه سيستمها در علوم سياسى, عنوانى مستقل دارد; به اين معنا كه روشى جداگانه محسوب مى شود; ولى در جامعه شناسى, نظريه سيستمها بخشى از كاركردگرايى ساختارى است و تحت آن عنوان, مطرح مى گردد. پس در علوم سياسى, نظريه سيستمها عنوانى مستقل دارد; هر چند پشتوانه اش, همان كاركردگرايى ساختارى است. بديهى است كه بين كاركردگرايى ساختى Structural Funtionalism) )و مكتب ساختارگرايىStructuralism) ), تفاوت وجود دارد. به اعتقاد پارسونز, ((ساخت)), عبارت است از: روشهاى عمل نهادينه شده.

سيبرنتيك, روشهايى در علوم اجتماعى به ارمغان آورده است. به طور مثال, در جامعه شناسى سياسى, از سيبرنتيك و روشهاى آن استفاده مى شود. به نظر جنابعالى آيا از سيبرنتيك مى توان در روش شناسى علوم سياسى بهره برد؟
دكتر منوچهرى: استفاده از علوم سيبرنتيك در روش شناسى بعيد به نظر مى رسد و كسى را سراغ ندارم كه چنين بحثى را طرح كرده باشد.
آيا از سرمشق (پارادايم) كوهن و ((برنامه هاى پژوهشى)) لاكاتوش, مى توان الگويى در روش شناسى (علوم سياسى) اخذ نمود؟
دكتر منوچهرى: بايد توجه داشت كه مباحث كوهن و لاكاتوش حائز اهميت بوده و در حوزه فلسفه علم طرح مى شوند. اگر چه بحث آنها در ارتباط با چيستى علم است; اما با تكيه بر آنها, مى توان دست به تدوين روش شناسى زد.
هايدگر, آراى مهمى در باب معرفت شناسى دارد. آيا مى توان روش شناسى خاصى به او نسبت داد؟
دكتر منوچهرى: به اعتقاد هايدگر, سوژه(ذهن), ابژه(عين) را مملوك خود مى كند و هويت ابژه در اين ميان گم مى شود. ما فكر مى كنيم كه عين را شناخته ايم; در حالى كه چنين نيست. حقيقت بايد براى ما مكشوف شود, نه اينكه ما سعى كنيم ابژه ها را مملوك خود سازيم. به همين دليل است كه هيچ نوشتارى نمى تواند كاملا بيان كننده حقيقت باشد.
در معرفت شناسى و روش شناسى هرمنوتيكى, آراى گادامر (كه البته به روش اعتنايى نداشت), هابرماس و پل ريكور, شديدا متإثر از مباحث هايدگرى است; بخصوص بحث تاريخ مندى هايدگر, يعنى مقيد بودن انسان به آنچه از پيش براى وى تعيين شده است.
دريدا, كه در بين پست مدرنها شديدا از هايدگر متإثر است, نيز مى گويد; ذهن و عين, مفروضه هاى ما در شناخت هستند; در حالى كه بنيادى براى آنها وجود ندارد. زبان و واژه ها, معنا را تحديد و تهديد مى كنند. واژه ها قرار بود نشانه باشند و ما را به واقعيت برسانند; ولى در واقع نشانها مانده اند و مدلولها فراموش شده اند. زبان, ابزار تفكر نيست; بلكه تفكر از طريق زبان صورت مى گيرد. به عبارت ديگر, به تعبير, هايدگر ساختار زبان است كه بر واقعيت تحميل مى شود.
پس آيا شالوده شكنىDeconstruction) ) را نيز نوعى روش مى توان تلقى كرد؟
دكتر منوچهرى: بله. شالوده شكنى دريدا هر چند ضد هويت است; ولى خودش, روش تلقى مى شود. بر اين اساس, پيوندها را بايد گسست و به فرايند شكل گيرى خود انديشه بايد عطف نظر نمود. اگر پيوندهاى زبان شكسته شود, ماهيت انديشه پديدار مى گردد. شالوده شكنى, اصالت ايده را زير سئوال مى برد. پس چيزى در پس واژه ها وجود ندارد. به همين دليل است كه مى گويند, پست مدرنيسم, شكل سلبى دارد.
همان گونه كه مستحضريد, مكاتب و گرايشهاى متفاوتى در بحث روش شناسى وجود دارد. به طور مثال, مى توان به اثبات گرايى, استقراگرايى, تإويل و هرمنوتيك, پديدارشناسى, فلسفه تحليل زبان, كاركردگرايى ساختى و ديرينه شناسى اشاره نمود. طبقه بندى اين مكاتب, از آن جهت اهميت دارد كه جايگاه هر يك از آنها مشخص مى شود. در اينجا مى توان به تقسيم بندى هابرماس اشاره نمود:
١ ـ تجربى ـ تحليلى: كه هدف آن, پيش بينى و مهار است.
٢ ـ تفسيرى (هرمنوتيك): كه هدف آن, فهم است.
٣ ـ نقدى (يا ديالكتيكى): كه هدف آن, رهايى است.
ژولين فروند, طبقه بندى ديگرى دارد:
١ ـ تاريخى; مثل: پوختا, هگل و ماركس.
٢ ـ تإويلى; مثل: شلاير ماخر, بوكه و درويزن.
٣ ـ تحصلى, مثل: اگوست كنت.
٤ ـ راههايى كه از تعارضات مى گذرند; مثل: هوسرل (پديدارشناسى), كاسيرر و هايك.
دانيل ليتل نيز تقسيمى دوگانه دارد (روش سوم او, اهميت كمترى دارد.):
١ ـ تبيينى (علت كاوى): كه شامل روشهاى آمارى, خدمتى (كاركردى), ساختارى و مادى ـ معيشتى مى شود.
٢ ـ تفسيرى (معنا كاوى): كه شامل هرمنوتيك و ساختارگرايى زبان شناختى (مثل اشتراوس و چامسكى) مى شود.
در نهايت مى توان به تقسيم سه گانه ديگرى نيز اشاره نمود:
١ ـ روشهاى تك عاملى; مثل: روش تحصيلى و عرفانى.
٢ ـ روشهاى چند عاملى; مثل: ساخت ـ كاركردى و نوكاركردى.
٣ ـ روشهاى معنا كاوى; مثل: تاريخ گرايى, پديدارشناسى, تفهمى و هرمنوتيك.
به نظر جنابعالى كدام يك از طبقه بندىهاى فوق, مقرون به صحت است؟
دكتر منوچهرى: به نظر من, طبقه بندى, امرى اعتبارى است و ما در عرض هم, مى توانيم طبقه بنديهاى مختلفى داشته باشيم. به بيان ديگر, همه تقسيم بنديهاى فوق, از منظرى خاص مى توانند صحيح باشند.
در يكى از شماره هاى مجله اطلاعات سياسى ـ اقتصادى, شما از مفاهيم اوليه و ثانويه بحث كرده بوديد. اگر امكان دارد, توضيحى نسبت به اين بحث ارائه فرماييد.
دكتر منوچهرى: من در مطالعه مفاهيم سياسى, به اين نتيجه رسيدم كه آنها در دو دسته جداگانه قابل طبقه بندى هستند. در دسته اول كه آن را ((مفاهيم اوليه)) ناميده ام; تنها, پرسشى خاص مطرح مى گردد. مفاهيمى چون: قدرت, انسان, سعادت, معرفت و پراكسيس فقط پرسش هستند. بر عكس, ((مفاهيم ثانويه)), نوعى پاسخ براى سوالات مى باشند. عدالت, آزادى, قانون و امثال آن, پاسخهايى به مفاهيم اوليه مى باشند. به طور مثال, آزادى و عدالت, پاسخ ليبرالها و سوسياليستها به موضوع قدرت است. تملك و آزادى نيز نوعى پاسخ به سوال سعادت مى باشند. اين تقسيم بندى, به ما كمك مى كند كه جايگاه هر يك از مفاهيم سياسى را پيدا كنيم.
به عنوان آخرين سوال, لطفا بفرماييد كاربرد هر يك از نظريات و مكاتب مختلف علوم اجتماعى (كليه مكاتب تبيينى و تفهمى), در مبحث روش شناسى انديشه سياسى چيست؟
دكتر منوچهرى: به نظر من, اگر بخواهيم بحث روش شناسى را به حوزه انديشه سياسى بكشانيم, به چهار گرايش عمده مى توان اشاره نمود:
١ ـ شيوه سنتى: در اين روش, منطق درونى و برونى انديشه سياسى به شكل جداگانه مورد بررسى قرار مى گيرد. مقصود از منطق درونى, ساختار درونى انديشه سياسى خاص مى باشد. مراد از منطق برونى, مجموعه عواملى است كه مى تواند از بيرون بر انديشه تإثير گذارد. در منطق درونى, ممكن است از روشهايى مثل: هرمنوتيك, و در منطق برونى از روشهايى مثل: جامعه شناسى معرفت بهره برد.
٢ ـ ساختارگرايى (چه به شكل ساختارگرايى اجتماعى در انديشه امثال ماركس و آلتوسر, و چه به شكل ساختار گرايى زبانى).
٣ ـ هرمنوتيك (سنتى و انتقادى).
٤ ـ پست مدرنيسم.
اثبات گرايى كه نهايتا به رفتارگرايى ختم شد, در انديشه سياسى كاربرد چندانى ندارد.
ما در مباحث خود, بين روش شناسى انديشه سياسى و روش فهم انديشه سياسى متفكران تمايز قائل شده ايم. در ((روش شناسى انديشه سياسى)), بحث بر سر اين است كه براى تفكر در حوزه انديشه سياسى, چه گامهايى بايد برداشت. به طور مثال, براى رسيدن به نقطه مشخصى در مبحث عدالت در فلسفه سياسى, چگونه بايد تفكر فلسفى كرد؟ در ((روش فهم انديشه سياسى متفكران)), بحث بر اين است كه چه روشهايى براى فهم انديشه ديگران وجود دارد. مثلا, فارابى را با روش هرمنوتيك بهتر مى توان شناخت يا با روشهاى سنتى؟
دكتر منوچهرى: اين تفكيك كاملا به جاست. در اولى, بحث, شكل درونى دارد و گفته مى شود كه اين راهها با اين محدوديتها وجود دارد. در دومى كه حالت بيرونى دارد, مى خواهيم ببينيم چه عناصرى در شكل گيرى يك انديشه خاص موثر بوده است. براى كاربردى شدن بحث, مى توان به اين مسإله اشاره كرد كه هرمنوتيك, هم روش تفكر و انديشه است و هم, روش فهم انديشه ديگران. مباحث هرش و اسكينر در حوزه دوم است; در حالى كه هايدگر و گادامر در هر دو حوزه بحث دارند. بحث زيست ـ جهان گادامر در حوزه اول است و ربطى به فهم انديشه (سياسى) ديگران ندارد. مى توان به اولى, عنوان ((روشهاى انديشيدن)), و به دومى, عنوان ((روشهاى فهم انديشه)) داد.
روش تفهمى وبر, يكى از روشهاى مطرح در علوم اجتماعى است. از اين روش چگونه در علوم و انديشه سياسى مى توان بهره برد؟
دكتر منوچهرى: نكته دوم, توجه به اين نكته است كه روش تفهمى وبر, مربوط به كنشها و روابط اجتماعى است, نه انديشه سياسى. او از معانى اى كه در ذهن فرد است و دست به كارى مى زند, بحث مى كند. كنش فردى و جمعى, بر اساس يك سرى معانى كه در پس آن كنشها وجود دارد, صورت مى پذيرد. پس, وبر به ايده ها و انديشه ها نمى پردازد. آنچه براى او مهم است, ارتباط بين الاذهانى است; چرا كه هر كنش گرى در ذهن خود, براى ديگرى افقى باز مى كند. شخص ((الف)), به دليل دركى كه از شخص ((ب)) دارد, رفتارى نسبت به او بروز مى دهد. بنابراين, مكاتب و مباحث انديشه اى را نمى توان به وسيله روش تفهمى وبر فهم كرد. هرمنوتيك ديلتاى و پيروان او (كه سه نفر شاخص آنها هرش و اسكينر هستند) با انديشه مرتبط است. هرمنوتيك آنها, برداشتى در مقابل هرمنوتيك هايدگر و گادامر است.
در مورد هرمنوتيك, لطفا توضيح دهيد كه چه تفاوتى بين نحله هاى مختلف وجود دارد. هرمنوتيك به عنوان روش چيست؟ و چگونه از آن, در مباحث انديشه اى مى توان سخن گفت؟
دكتر منوچهرى: در ارتباط با انديشه, سه نوع هرمنوتيك وجود دارد: ديلتايى, هايدگرى ـ گادامرى, و هرمنوتيك انتقادى هابرماس. نكته قابل ذكر, اين است كه هابرماس, روش تفهم وبر را در روش انديشه شناسانه ديلتاى تلفيق مى كند و يك بعد انتقادى هم به آن اضافه مى نمايد. پس, هرمنوتيك انتقادى هابرماس, هم در حوزه كنش است و هم, در حوزه انديشه. در اهميت اين بحث, همين قدر كافى است كه گفته شود هيچ روشى به اندازه روش هرمنوتيك در انديشه سياسى كارايى ندارد. هرمنوتيك; ماهيتا از اول نوعى انديشه سياسى بود, و بعد وارد حوزه هاى ديگر شده است. البته هرمنوتيك به عنوان روش, ماهيتا مربوط به انديشه سياسى نيست.
بحث شلاير ماخر و ديلتاى, فهم متون بوده است. درست است كه آنها, انديشه به معناى اعم را بحث نمى كردند; ولى به هر حال, هدف آنها, نزديك شدن به متن بوده است. ديلتاى كه از هرمنوتيك, به عنوان يك روش سخن مى گويد, مدعى است هنر و وظيفه هرمنوتيك, صرفا پرداختن به متون نيست; بلكه هرگونه تجلى وجود (مثل يك ساختمان, يا يك قرار داد, يا يك شورش اجتماعى) مى تواند موضوع مطالعه هرمنوتيكى باشد. او بدين لحاظ, پايه گذار علوم انسانى در مقابل علوم تجربى بوده است. در واقع, هرمنوتيك, با ديلتاى حوزه وسيعى پيدا كرد. بعد از اين گستردگى, انشعابى داريم:
الف) هرمنوتيك به عنوان روش: همانند ديگر روشهاى تحقيق, هرمنوتيك مى تواند روشى براى شناخت باشد و فهم (نسبتا) منطبق با واقع داشته باشد. خود اين شاخه, دو قسم شد: شاخه و برى (در حوزه جامعه شناسى تفهمى) و شاخه دوم, كه به انديشه مى پرداخت (هرش و اسكينر).
ب) هرمنوتيك هايدگرى: اين شاخه تحت تإثير هوسرل بود. هايدگر, هرمنوتيك را وارد حوزه انتولوژى و مباحث بنيادى كرد. او, حلقه اتصال پديدارشناسى و هرمنوتيك تلقى مى شود. هوسرل و ديلتاى از هم تإثير پذيرفتند; اما اين هايدگر بود كه هوسرل را باز شناساند. عنصر مشترك هر دو, جهان زيستlebens welt) آلمانى يا life - world انگليسى) بود كه به اشتباه, زيست ـ جهان ترجمه كرده اند. هايدگر اين مسإله را به شكل پيچيده اى مطرح مى كند. به اعتقاد او, موضوع هرمنوتيك, بودن انسان در جهان است; يعنى كل فلسفه, هرمنوتيكى مى شود. او مى گويد; انسان در فهم خود و رابطه اش با جهان, سه چيز را بايد بپذيرد: زبان مندى, زمان مندى, و واقعيت مندى.
واقعيت مندى از نظر وى دو وجه دارد:
الف ـ ما وارد جهانى مى شويم كه از پيش تعيين شده است;
ب ـ در مقابل ما, حدى هست كه از كنترل ما خارج مى باشد و آن, مفهوم مرگ است.
افلاطون, مفهوم مرگ را با عشق (امكان فرا رفتن اختيارى) يكى مى گيرد. هايدگر, از مرگ اختيارى بحث مى كند. افلاطون, مرگ را امكان فرار رفتن از حيات جسمانى مى داند.
شبيه ((موتوا قبل ان تموتوا))؟
دكتر منوچهرى: بله. او مى گويد; انسان, در حال حيات, بايد بتواند از قيودات جسمانى جدا شود. حكيم در ديدگاه افلاطون, از غار بايد خارج شود تا از دنياى سايه ها به نور برسد.
هرمنوتيك گادامر, چه اضافاتى بر هرمنوتيك هايدگر دارد؟
دكتر منوچهرى: با گادامر است كه فهم انسانى (همانند شناخت در حوزه انديشه سياسى), موضوع فلسفيدن مى شود. سه وجه عمده در هرمنوتيك گادامرى عبارت است از:
الف ـ تقديم زبان بر انسان; زبان بر انسان مقدم است و اين زبان است كه از طريق انسان سخن مى گويد; ساختار زبان, خودش را به ساختار معنا تحميل مى كند. تفكر وجود دارد; ولى متفكرى در كار نيست.(پايه هاى پست مدرنيسم كه به نفى سوژه مى رسد) البته در هرمنوتيك گادامرى, نفى مطلق سوژه نيست: در ديلتاى سوژه به طور جدى مطرح بود.
ب ـ بين الاذهانيت; اصالت در شناخت با بين الاذهانيت است, نه ذهن فردى. بر اين اساس, هرمنوتيك نمى تواند نيت نويسنده را كشف كند; چرا كه ذهن فردى, اصالت ندارد. ذهن فردى شامل دو گونه تعامل است; يكى, تعاملهايى كه از پيش پذيرفته شده و ناخودآگاهانهDiachronic) ) است. و ديگر, تعامل با دنياى پيرامونSynchronic) ). اولى; يعنى تعاملاتى كه از پيش بر ذهن فرد تحميل مى شود; چون ما در خلإ دنيا نمىآييم. دومى, در حال حاضر با توجه به دنياى پيرامون, حاصل مى شود. شايد بتوان اولى را طولى, و دومى را عرضى ترجمه كرد. پس, ما نمى توانيم از مواضع فردى به شناخت برسيم. ساختارگرايى و فرويد روى بعد ناخودآگاه بحث كردند.
بين انسان و فرد بايد تمايز قائل شد. انسان, فرد نيست. عناصر زيادى در انسان دخيل هستند كه يكى از آنها, فرد است. ساختارگرايان تحت تإثير دوركهايم معتقدند كه انسان از جمع تإثير مى گيرد.
نتيجه اصل دوم گادامر, اين است كه هميشه معناى يك متن, از نويسنده آن فراتر مى رودSurpass) يعنى فراتر رفتن). به عبارت ديگر, معناى متن بر نويسنده غالب است.
ج ـ عدم وجود نقطه شروع مطلق; اينجا بحث از رابطه جزء و كل است (حلقه هرمنوتيكى). در اينجا لازم مى دانم اشتباه احتمالى كه در كتاب ((حلقه انتقادى)) از نظر ترجمه وجود دارد, توضيح دهمCritical . داراى دو معناست; انتقادى و حساس. اينجا شايد مقصود, ((حساس)) باشد; چرا كه حلقه هر منوتيكى, رابطه ظريف و حساسى دارد; چون نه كل مقدم بر جزء است, و نه جزء مقدم بر كل. به اشتباه, اين كلمه به معناى ((انتقادى)) ترجمه شده است. به اعتقاد گادامر, ذهن انسانى و فهم زمانه, هر يك به نحوى تقدم دارند. در اينجا اصلا بحث ((انتقاد)) نيست!
قبلا از هرمنوتيك هرش و بتى سخن گفته كه نوعى روش تحقيق است.
دكتر منوچهرى: هرمنوتيك آن دو, به خود نويسنده هم مى پردازد و دنبال كشف معناى پس ذهن نويسنده است. اين فهم به ما كمك مى كند كه معنا و مقصود انديشه ابراز شده را بهتر بفهميم. در بتى و هرش و ديلتاى, هرمنوتيك به عنوان روش تحقيق مطرح است; يعنى روش فهم انديشه ها, نه روش پردازش انديشه ها.
آيا مى توان گفت كه هرمنوتيك پل ريكورهم روشى است؟
دكتر منوچهرى: ريكور هرمنوتيسين است در عين حال مى گويد, نيچه و فرويد و ماركس هم هرمنوتيك شكاكانه داشته اند. وى, قائل به وجود انديشه سازى هرمنوتيكى در آن سه نفر است. پس او, هم به پردازش انديشه توسط هرمنوتيك معتقد است و هم, آنها را با روش هرمنوتيكى مطالعه مى كند.
اجازه دهيد وارد بحث پست مدرنيسم شويم. اگر لازم مى دانيد مقدمه اى براى ورود به بحث بفرمائيد تا بعد به مبحث روش شناسى در پست مدرنيسم بپردازيم.
دكتر منوچهرى: سه نفر به شكل خاص مقدمات بحث پست مدرنيسم را پى ريزى كردند كه عبارتند از: نيچه و هايدگر و وبر. دو نفر ديگر را نيز مى توان در درجه بعد به اين ليست اضافه كرد; زيمل و دوركهايم. در پست مدرنيسم, چهار مبحث اساسى نفى مى شود. بازنمايى, سوژه, فراروايت, عقلايى شدن.بحث سوژه و عقلايى شدن (عمدتا بحث وبر, يعنى غلبه عقلانيت ابزارى بر سير حيات انسانى و روابط اجتماعى) را اشاره كرديم. مقصود از بحث نفى بازنمايى, اين است كه حقيقت چيزى نيست كه بتوان آن را يافت. البته افلاطون نيز مى گويد; ما بايد مثل آئينه شويم تا نور به آن بتابد. در پست مدرنيسم, از نفى باز نمايى بحث مى شود. به اعتقاد آنها, باز نمايى واقعيت, ممكن نيست. منشإ اين بحث در تفكر هايدگر است; هر چند آنها بينش عرفانى (و حقيقت هايدگرى) را ندارند. دريدا و گادامر, هر يك به نحوى تحت تإثير هايدگر هستند.
نيچه و هايدگر بحث ((فرا روايت)) را طرح كرده اند. سيستمهاى فكرى, روايتهايى هستند كه ضرورتا ارتباطى با حقايق امور ندارند; بلكه مثل افسانه اند. اين روايتهاى كلان, در بر گيرنده همه چيز (انسان و تاريخ و...) هستند. دريدا مى گويد:
((خواندن, بايد هميشه معطوف به رابطه اى معين باشد كه توسط نويسنده درك نشده است; يعنى رابطه آنچه در زبان مورد استفاده نويسنده تحت فرمان اوست, با آنچه از فرمان او خارج است. اين رابطه, يك توزيع كمى معين سايه و روشن, يا ضعف و قدرت نيست; بلكه ساختار دلالتى است كه خواندن انتقادى بايد توليد كند. در واسازى, سوال اين نيست كه اين گفته به چه معناست; بلكه پرسش, اين است كه اين متن از كجا ساخته شده است, مفروض آن چيست, و... .))
پس پست مدرنها فرا روايت را رد مى كنند. از نظر آنها, روايتها به خودشان رجوع مى كنند.
با اين مقدمه مى توان وارد روش شناسى هاى پست مدرن (بالاخص درباره انديشه سياسى) شد.
دكتر منوچهرى: گرايشهاى عمده پست مدرن در چهار نفر متجلى است. فوكو, دريدا, ليوتار و بودريار. دريدا فيلسوف بود, و فوكو انديشه شناس. اگر از بحث شناخت انديشه سياسى پست مدرن صرف نظر كنيم و بخواهيم به سوال شما جواب دهيم. بايد به شيوه ها و روشهايى اشاره كنيم كه پست مدرنيسم براى انديشيدن و انديشه ديگران در اختيار ما مى گذارد. در اين خصوص, به سه روش مى توان اشاره كرد:
شالوده شكنى (دريدا), ديرينه شناسى (فوكو) و تبارشناسى(فوكو).
شالوده شكنى به عنوان روشى در انديشيدن و فهم انديشه (روش تحقيق), دوگام اساسى دارد:
١ ـ زبان, چونان شبكه اى از روابط است كه از هر كاربرد موردى ديگر, بزرگتر است و هميشه فراتر از كنترل استفاده كننده فردى است. زبان, بر هر چيز تقدم دارد. در شناخت انديشه, كار اصلى اين است كه مفروضات ضمنى را كه متن مورد نظر, بر آن مبتنى است, آشكار كنيم. اين كار, فراتر از مباحث هرمنوتيك است.
٢ ـ واژگون سازى تقابلهاى دو قطبى; انديشيدن در انديشه غربى تحت تإثير دو قطبى ها بوده است: خير و شر, وجود و عدم, حضور و غيبت, صحت و كذب, يكسانى و تفاوت, فكر و موضوع, مرد و زن, روح و جسم, زندگى و مرگ, طبيعت و فرهنگ, فرد و جمع, گفتار و نوشتار و... . در غرب, هميشه قسمت دوم اين جفتها مورد نفى و تنزل و به حاشيه راندن بوده است.
ديرينه شناسى, مربوط به مهمترين متفكر پست مدرن; يعنى فوكو است, او سه تم اصلى در ديرينه شناسى دارد:
١ ـ تإكيد بروجود قاعده مندى در گفتارها و گفتمانها; گفتمان همچون نظامى ظاهر مى شود و هميشه ساختار دارد.
٢ ـ وجود گسست به جاى تداوم;
٣ ـ اصل برگرداندنReversal Principle) ); او مى خواهد آنهايى را كه با عنوان ايده هاى منحرف كننده به حاشيه رانده شده اند, به كانون برگرداند, و آنهايى را كه در كانون جاى گرفته اند, به حاشيه ببرد; انجام اين كار, مشخص مى شود كه عاملى كه باعث شده آنها در قانون قرار گيرند, قدرت بوده است. قدرت, عنصر و مبناى انديشه است.
اين سه تم كه درباره ديرينه شناسى برشمرديد, مربوط به انديشيدن سياسى است يا شناخت انديشه هاى سياسى؟
دكتر منوچهرى: مربوط به شناخت انديشه هاست. قبلا گفتيم كه تخصص فوكو, تاريخ انديشه بوده است و روشهايى كه ارائه مى دهد, براى شناخت تاريخ انديشه هاست.
با توجه به اينكه گفتمان نزد فوكو و هابرماس, دو چيز كاملا متفاوت است, لطفا. تعاريف مشخصى از آنها ارائه فرمائيد؟
دكتر منوچهرى: گفتمان از نظر لغوى در تاريخ انديشه, به معناى ((نظريه و عقيده)) كاربرد داشته است, مثل: گفتار در باب روش]Discourse of Method] . از اين معنا كه بگذريم, امروزه دو معناى مقابل هم دارد; نزد هابرماس, به معناى گفت و گو است. (اخلاق گفت و گويى) و نزد فوكو, به معناى مجموعه به هم تنيده گزاره هاست. اين مجموعه ساختار و مفروضات خاصى دارد, تضمين كننده منافع خاصى است, و با قدرت عجين شده است. منظور فوكو از تحليل گفتمانى, همان ديرينه شناسى و تبارشناسى است. هر دوره, يك گفتمان غالب دارد كه با قدرت عجين است. هابرماس بر خلاف فوكو, تحليل گفتمانى ندارد و تنها, نظريه اى سياسى تجويز مى كند. به اعتقاد او, عقل انسانى سه وجه دارد: فهم(دنياى بيرون), تعقل(اصول اخلاقى كه عقل آن را مى سازد) و زيبايى شناسى(حوزه قضاوت). به اعتقاد وى, عقل اجتماعى و گفت و گويى, مى تواند به اينها برسد. پس معرفت شناسى او, گفت و گويىDiscursive) ) است. وى از حوزه معرفت شناسى وارد حوزه انديشه مى شود, مثل كانت كه اخلاق را از منطق استعلايى استخراج مى كرد. به عقيده كانت, قانونگذارى بايد توسط عقل قطعى باشد. مقصود هابرماس ازPragmatics , مطالعه كنش بيانىspeech Act) ) در دل وضعيت اجتماعى ـ فرهنگى است. پس Pragmatics, بخشى از گفتمان است. گفتمان براى هابر ماس, يك نظريه سياسى است و به هيچ وجه براى او, روش فهم انديشه مطرح نمى باشد. هابر ماس در واقع بر روش تكيه مى كند; ولى از آن فراتر مى رود و نظريه مى دهد. بر عكس, فوكو, دغدغه ارزشى و انتقادى داشته و قصد تحليل انديشه ها و از حاشيه بيرون آوردن رانده شده ها را دارد.
گفتمان فوكو شباهت زيادى به پارادايم كوهن دارد. به نظر شما, تفاوت آنها در چيست؟
دكتر منوچهرى: پارادايم يعنى شيوه پرداختن به موضوع و يافتن راههاى تفحص و چارچوبها; اما گفتمان شكبه ساختارى گزاره هاست. پارادايم مربوط به مباحث تحقيقى و شيوه انديشيدن و تفحص است و چراغ راهنمايى براى اهل تحقيق محسوب مى شود. پارادايم بر خلاف گفتمان (فوكويى), آگاهانه است. پارادايم نيوتنى, يعنى اشتراكات آگاهانه بسيارى از انديشمندان فيزيكدان در ارتباط با آن مسإله خاص. گفتمان فوكويى معمولا ناآگاهانه و ساختارى است و به همين دليل رنگ سوژه در آن بسيار كم مى شود. پاراديم, قالب مشتركى است كه اذهان را به هم مرتبط مى كند; مثلا مى توان گفت كه در فلسفه مشإ, پارادايم ارسطويى حاكم است. پارادايم, قالب مشترك متفكرين خاصى است كه از شيوه اى واحدها مثل شيوه ارسطويى) پيروى مى كنند. در گفتمان, بر خلاف پارادايم, يك سرى عقايد نهفته است; مثلا ايده و عنصر ترقى و طبيعت گرايى در گفتمان مدرن وجود دارد. گفتمان از موضوعات تعريف دارد, براى آنها پاسخ ارائه مى كند, داراى ساختار قاعده مند است. گفتمان, محتواى فكر را ارائه مى دهد ـ و پارادايم, يك نوع قالب انديشه و شيوه فكر را. پارادايم, به شيوه نگريستن مى پردازد; هر چند هر متفكرى ممكن است. به تبع چار چوب خود, محتوا را تغيير دهد. پارادايم, ((چگونه گفتن)) است و گفتمان (فوكويى), ((چه گفتن)). اولى, قالب است و دومى, محتوا.
با تشكر از جنابعالى, اولين سوال بعد در خصوص شالوده شكنى آغاز مى كنيم. قبلا به دو گام در شالوده شكنى اشاره كرديد: تقدم زبان, و واژگون سازى تقابلهاى دو قطبى. اگر ممكن است توضيحات بيشترى در اين ارتباط بفرماييد.
دكتر منوچهرى: بحث اصلى شالوده شكنى, اين است كه ساختار زبانى, بر انديشيدن و هر بازتابى كه انديشه دارد (چه در قالب بيان و چه در قالب نوشتار) تقدم دارد. شالوده شكنى دريدا, سه مفهوم اساسى دارد و ديدگاهى انتقادى نسبت به تفكر در غرب محسوب مى شود:
١ ـ نقد لوگوس محورىlogocentrism) ) و به تعبيرى, نقد سوژه محورى. هميشه در سنت فلسفى غرب, محوريت با سوژه انسانى بوده; در حالى كه عملا, سوژه, محصولى است از رابطه بين دالهاSignifiers) ) و مدلولهاSignifieds) ). قبلا توضيح داديم كه در انديشه غرب, تقابلهاى دوتايىBinary Oppisition) ) وجود دارد. تقابل دوتايى, سه اصل دارد: (١) اصل اين ـ همانىIdentity) ); يعنى الف, الف است. (٢) اصل نفى ضديت, يعنى ((الف)), نمى تواند ((غير الف)) باشد. و (٣) حذف حالت ميانى; حقيقت يا الف است يا غير الف. دريدا مى گويد; هم ممكن است چيزى غير اينها باشد, هم مى تواند با هم باشد[ يعنى جمع و رفع آنها ممكن است].
٢ ـ رابطه دال و مدلول, رابطه بى پايانى استDessemination) ). او مى گويد; فقط دال داريم و مدلولى وجود ندارد.
٣ ـ تفاوتDifferance) ), اين كلمه دو معنا دارد: تمايز و به تعويق انداختن. هايدگر, مفهومDifferance در بحث تشبيه و يكسانى به كار مى برد و مرادش است اين كه تا مى گوئيم وجود, عدم به ذهن مىآيد. هگل هم, چنين چيزى را مى گفت. دريدا مى گويد; پس به هيچ كدام از دو طرف نمى توان متكى بود. هر دالى را بگيريم, دال ديگرى كه متمايز از دال اول است ظاهر ميشود. اين واژه كه مى تواند به غير بدل شود, در اختيار ما نيست. سوژه انسانى هم محصولى است از ساختار زبانى.
دريدا, مبانى مباحث زبانى خود را از دو سو سور مى گيرد. دو سو سور بين زبان Language)) و سخنSpeech) ) تفاوت قائل بود. زبان, مجموعه اى از قواعد عام و غير زمانىTimeless) ) و ناخودآگاه است كه غالبا حالت نهانى دارد; در حالى كه سخن, خاص, زمانى, و خودآگاه است. سخن در دل زبان انجام مى گيرد و مقيد به آن است. زبان, خود كفا و به خود مرجوعSelf - Refrential) ) است; يعنى موجوديت بيرونى ندارد, ابزار هم نيست. رابطه نشانه گرها (دالها) ساختارى را ايجاد مى كند كه فكر و انديشه نمى تواند خارج از آن صورت گيرد.
نسبت پست مدرنيسم با پديدارشناسى, ساخت گرايى و نظريه انتقادى چيست؟
دكتر منوچهرى: اگر بخواهيم حركتها و جريانهاى فكرى مهم بعد از جنگ جهانى دوم را برشماريم, بايد به پديدارشناسى, ساخت گرايى, هرمنوتيك و نظريه انتقادى اشاره كنيم. اين جريانات گاهى به هم نزديك, و گاهى از هم دور شده اند. مقصود از ساخت گرايى در اينجا عمدتا وجه زبانى آن است. پست مدرنيسم از همه اينها, ملغمه اى دارد. آلتوسر ساخت گرا, زمينه نفى سوژه را فراهم كرد و بر پساساختارگرايانى مثل, لويناس و دريدا تإثير گذاشت. پست مدرنيسم آنها از نوع فلسفى است. در شالوده شكنى, ساخت گرايى و پديدارشناسى, هم نزديك شده اند. در نظريه انتقادى, هرمنوتيك و پديدارشناسى به هم نزديك شده اند. هرمنوتيك پست مدرن نداريم. تحليل گفتمانى در فوكو, دريدا, لاكان و رولاند بارت ديده مى شود.
چرخش زبانىLiguistic Turn) ) بين همه مشترك است; هر چند با هم متفاوتند. دقت شود كه مقصود از آن, رفتن به سمت مباحث زبانى است, نه وارونه شدن و باز گشت! دريدا و گادامر هر دو شاگر هايدگر هستند; ولى به دو جهت متفاوت رفته اند. هايدگر, چرخش زبانى را وارد فلسفه كرد و گادامر, آن را به هرمنوتيك فلسفى كشاند.
تقسيم كلى ترى هم وجود دارد و آن, تقسيم به فلسفه سوژه محورI _ Philosophy) ) و فلسفه نفى سوژه است. پديدارشناسى و نظريه انتقادى, مربوط به اولى و ساختارگرايى, مربوط به دومى مى شود. مباحث سمانتيك در انديشه سياسى, قائم به خود نيست و نيازى ندريم آن را به شكل جداگانه بحث كنيم; زيرا همواره زير مجموعه مباحث ديگرى مثل پست مدرنيسم و ساختارگرايى مطرح مى شود. پس كاربرد اصلى آن در زبان شناسى است و به شكل غير مستقيم وارد انديشه شده است.
با توضيحاتى كه ارائه كرديد, بفرمائيد از پست مدرنيسم در مباحث انديشه اى و روشى چه استفاده اى مى توان برد؟
دكتر منوچهرى: فوكو از طريق تحليل گفتمانى نتايجى مى گيرد كه به نوعى انديشه و نظريه تبديل شده است. همين طور است شالوده شكنى دريدا; چرا كه هم روش است, هم مكتب و نظريه فلسفى شده است. بنابراين, در پاسخ سوال شما, بايد بگوييم انديشه سياسى پست مدرن بسيار وسيع است و در اينجا نمى توان به آن پرداخت. آنچه به روش شناسى مربوط مى شود, در شالوده شكنى, ديرينه شناسى و تبارشناسى خلاصه مى شود.
اگر بخواهيم از مباحث پست مدرنيستى براى جامعه خود استفاده كنيم و به قول معروف, آنها را بومى سازيم, چه تدابيرى بايد انديشيده شود؟
دكتر منوچهرى: ابتدا بايد به اين نكته اشاره كرد كه روشهاى فوق, در مورد انديشه سياسى غرب كار برد داشته و در درجه اول, مى توانيم با شناخت صحيح كارايى و محدوديتهاى اين روشها, آنها را در مورد انديشه سياسى اسلامى و متفكرين اسلامى به كار بريم. به طور مثال, با روش شالوده شكنى, مى توان هر متفكرى را تحليل كرد و ساختار پس ذهن او را مطالعه نمود. اگر منطق موجود در انديشه سياسى اسلامى مشابهتى با انديشه سياسى غرب دارد, نقدهاى دريدا در مورد آن نيز صادق است.
فوكو مى گويد; گفتمانها ممكن است غالب يا مغلوب باشند. گفتمانهاى مغلوب به حاشيه رفته اند و اجازه انديشيدن به آنها داده نشده است. شايد بر اين اساس بتوان گفت كه در عصر مدرن, گفتمان اسلامى به حاشيه رانده شده است و سخن اسلام و ايران نيز بايد شنيده شود.
شايد هم بتوان گفت; در دل تفكرات اسلامى, انديشه هايى مغلوب شده اند و بايد آنها را احيا كرد. مقصود شريعتى از ((استخراج)), همين مسإله است و به مباحث فوكو, شبيه مى باشد.
در مورد ساختارگرايى باز سوالى براى ما باقى مانده است. چگونه مى توان به شكل مشخص از ساختارگرايى ماركسيستى و زبانى (فرانسوى) روشهايى استخراج كرد كه در انديشيدن سياسى يا فهم انديشه هاى سياسى, موثر افتد؟
دكتر منوچهرى: در مورد ساختارگرايى زبانى توضيحاتى داده شد. هايدگر, از منظرى متفاوت از دو سو سور, چرخش زبانى را مطرح كرد. به عقيده او, اين ما هستيم كه ساختار زبان را به واقعيت تحميل مى كنيم. دو سو سور مباحثى راجع به نحوه انديشيدن دارد و در آنجا خاطر نشان مى سازد كه ساختارهاى زبانى به شكل ناخودآگاه در به كارگيرى واژه ها و مفاهيم دخالت كرده و ما را محدود مى نمايند. او به نشانه شناسىSemiology) ) هم اشاره دارد. هايدگر بر خلاف او, مباحث را از منظر وجودشناسى پى گيرد. اومتإثر از نيچه بود و به اين سوال پاسخ مى داد كه انسان چگونه زبان را خلق مى كند.
ساختارگرايى بارت, به نقد شيوه تفكر و فرهنگ در غرب مى پردازد و اصالت محصولات فرهنگى و باورها و مفروضات موجود در غرب را زير سوال مى برد. پس, از ساختارگرايى به عنوان روش, اين استفاده را مى توان كرد عناصر ناخودآگاهى در پردازش متون و تإثير ساختار زبانى در فهم متن تإثير دارند و آنها بر معناكاوى مقدم هستند. برخى تحليلها در اين باب به اين نتيجه مى رسد كه اصولا معنايى در كار نيست.
همين سوال راجع به پديدارشناسى هم وجود دارد. آيا اصولا پديدارشناسى مى تواند روشى مشخص براى انديشيدن و فهم انديشه هاى سياسى ارائه كند؟
دكتر منوچهرى: مى توان هايدگر را پديدارشناس هم دانست. دريداهم كارهاى او را ادامه داده است. عمده ترين تإثير پديدارشناسى, در فهم شرايط فرهنگى و اجتماعى و تإثير آن بر روند تفكر بوده است. در مباحث جامعه شناسى, فرهنگ عمومى و آگاهى فردى و جمعى و به اصطلاح, روش قوم نگارىEthno - methodologhy) ) مطرح مى شود كه به جامعه شناسى معرفت مربوط است و توسط كسانى مثل شوتز ارائه شده است. بحث پديدار شناسى, به انديشه به معناى خاص آن نمى پردازد. البته اشخاصى مثل پل ريكور هستند كه هم پديدار شناسند, هم هرمنوتيسين. وى سعى كرده موضع فلسفى و روشى را به هم نزديك كند و از اين جهت, براى بحث روش شناسى در انديشه سياسى حائز اهميت مى باشد.