علوم سیاسی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢ - ضرورت حكومت و انواع آن از ديدگاه فيض كاشانى - خالقى على

ضرورت حكومت و انواع آن از ديدگاه فيض كاشانى
خالقى على




فيض كاشانى به تبع ديگر حكماى اسلامى, انسان را محتاج به زندگى اجتماعى و تعاون و تمدن مى داند و معتقد است كه انسان به صورت فردى قادر به ادامه حيات نبوده و به تنهايى نمى تواند تدبير امورات مختلف خود را متولى گردد. به عبارت ديگر, انسان بسيارى از حاجات خود را بدون معاونت و همكارى همنوعانش, نمى تواند بر طرف سازد.
علاوه بر اينكه انسان براى برطرف ساختن نيازهاى مادى خود ـ كه فيض آنها را نيازهاى ((عارضه نفع عاجل و لذت زايل)) مى خواند ـ به زندگى اجتماعى نيازمند است, براى برطرف ساختن نيازهاى معنوى خود نيز ـ كه فيض از آنها به ((ارتباط روحانى و اتحاد جانى)) ياد مى كند ـ به زندگى جمعى علاقه مند مى باشد.(١)
آنچنان كه فيض بيان داشته است, در حقيقت, كمال انسان نيز در همين زندگى اجتماعى نهفته است; چرا كه به تعبير او, كمال هر چيزى در ظهور خاصيت آن مى باشد و چون انس طبيعى از خواص انسان است, پس كمال او نيز در اظهار اين خاصيت با ابناى نوع خود است. و اين خاصيت در انسان مبدإ نوعى محبت كه به مقتضاى تإليف و تمدن است كه در نزد عقل و شرع, هر دو مستحسن است.(٢)
منشإ ضرورت حيات اجتماعى انسان چه بر حسب جبلى ذات او بوده باشد, چه به خاطر ساختن نيازهاى مادى زود گذر دنيوى, آنچه مسلم است, اين است كه انسان همواره به زندگى در اجتماع نيازمند است. اما زندگى اجتماعى انسانها بدون وجود يك قانون و تشكيلات اجرايى ميسر نخواهد شد; زيرا كه هر كدام از افراد انسانى ذاتا به دنبال منافع شخصى خود مى باشند و با هر كس كه مزاحم تلقى شود, به مقابله و منازعه بر مى خيزند. بنابراين, قانونى در اجتماع لازم است كه محل رجوع همه افراد اجتماع باشد و به سبب آن, عدالت در ميان افراد برقرار گردد. اين قانون از نظر فيض, همان ((شرع)) مى باشد.(٣)
اما مى دانيم كه صرف وجود قانون ـ اگر چه اين قانون شرع الهى باشد ـ نمى تواند زندگى اجتماعى انسانها را از هرج و مرج نجات دهد مگر اينكه مجرا داشته شود و به تعبير امروز, ضمانت اجرا داشته باشد. و لذا فيض نيز با توجه به اين واقعيت, تاكيد مى نمايد كه لابد بايد شارعى نيز وجود داشته باشد تا اين قانون و شرع الهى را براى مردم تعيين كرده و با اجراى آن, معيشت آنان را در دنيا انتظام بخشيده و آنها را در رسيدن به كمال مطلوب يارى رساند. و امورات زندگى اجتماعى آنها را تدبير نموده و آنها را به سوى خير و سعادت رهنمون گردد.(٤)
بر اين اساس, قرار دادن چنين قانون و مجريانى, مقتضاى لطف الهى نيز مى باشد, زيرا كه خداوند متعال همان طور كه در نظام عالم, باران و رحمت خود را براى رفع نيازهاى انسان قرار داده, قانون شرع و مجريان آن در ميان مردم را نيز قرار داده است. تا به واسطه آن, انسانها صلاح دنيا و آخرت خود را دريابند. به تعبير فيض, خداوندى كه از روياندن ابروان, براى زينت صورت انسان, غافل نمانده است, پس چگونه جامعه انسانى را بدون قانون و رئيس رها مى كند; در حالى كه نفع چنين قانون و مجريانى, در زندگى اجتماعى انسانها عاجل بوده و خير دنيا و آخرت آنان را در بر دارد. و چگونه خداوند, انسانها را بدون رهبر و رئيس رها مى سازد; در حالى كه هيچ كدام از جوارح و حواس وجودى او را بدون رئيس قرار نداده است؟(٥)
بنابر اين, از نظر فيض كاشانى, براى اقامه امر و دوام بخشيدن به نوع بشر و حفظ بلاد و هدايت و تربيت بندگان در جهت صلاحيت كمالى آنها, شرع و قانون و حكومت يك ضرورت غير قابل اجتناب است. و بدون چنين امرى, همه امور هستى عبث و هبإ منثورا خواهد بود; زيرا كه ايشان به غايت و عاقبتى كه بايد برسد, دست نخواهد يافت.(٦)
بنابراين, اگر غايت اصلى از آفرينش انسان, آن است كه نفس ناطقه او آهسته آهسته ترقى كرده و به كمالى برسد كه لايق اوست, و اين مقصود حاصل نمى شود مگر در حيات دنيوى, پس بايد كه دنياى او ـ كه شامل حفظ نفوس و اموال انسان مى گردد ـ در كنار حفظ حيات معنوى ضرورى پنداشته شود.(٧) و به تعبير فيض, اين مسإله از اين جهت بوده است كه خداوند نيز دو نوع رسالت براى انبيا و فرستادگان خود قرار داده است. به اين معنا كه غرض اصلى از بعثت آنها را تقويت جنبه عالى انسان و استخدام عالم ملك در جهت عالم ملكوت قرار داده است; ليكن حفظ اجتماع ضرورى انسانها را نيز بر عهده انبيا نهاده است و لذا آنها متصدى سياست و حفظ اجتماع ضرورت انسانها نيز مى باشند.(٨) پس از انبيا نيز اين دو رسالت بر عهده جانشينان آنها قرار داده شده و به همين دليل است. كه مى گوييم: ((وجوب امامت همواره مركوز در فطرت عالم است; زيرا دواعى خلايق در هر شهر و روستايى و اجتماعى متعدد و مختلف است, پس بايد رئيسى داشته باشند تا بدو مراجعه نمايند و همه تحت امر او باشند))(٩)
در عصر غيبت امامان معصوم(ع) كه خليفه منصوب از سوى خدا و رسول بودند نيز همين دو نياز; يعنى حفظ اجتماع ضرورى انسانها و تقويت جنبه عالى آنها همچنان باقى است: و از اين روست كه فيض وجود چنين حكومتى را در اين عصر نيز ضرورى دانسته و معتقد است; هيچ لابدى از حكومت و سلطنت در عصر نيز حاضر نيست, اگر چه آن حكومت و سلطنت به تغلب و نحو آن بر سر كار آمده باشد.(١٠) البته وى تلاش مى كند كه چنين حكومت هايى را نيز مقيد به رعايت شرع و قوانين الهى نمايد تا جنبه عالى زندگى انسانها نيز تإمين گردد.
پس از بيان ضرورت حكومت در حيات اجتماعى انسانها, سوال بعدى اين است كه انواع حكومت از نظر فيض كاشانى چيست و چه نوع حاكمان و يا حكومتى مى تواند ضرورت مورد نظر اينان را به انجام رسانند؟

انواع حكومت
به اعتقاد فيض كاشانى ((دولت ابدى و سلطنت سرمدى))(١١) در درجه اول خداى متعال را رواست و بس. غير او, هيچ كس از نظر تكوينى بر بندگان خدا تسلط و ولايتى ندارد و ولايت تكوينى خداوند بدون هيچ واسطه اى بر مخلوقاتش جارى است.(١٢)
((انما إمره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون))(١٣)
از نظر تشريعى نيز ولايت و حكومت بر جامعه انسانى, به تصريح آيه مباركه: ((انما وليكم الله و رسوله و الذين امنوا الذين يقيمون الصلوه و يوتون الزكوه و هم راكعون))(١٤) از آن خداو رسول خدا و مومنين (به خدا و رسول) مى باشد; زيرا كه همچنان كه فيض بيان داشته است; ((انما وليكم)) يعنى آنها اولى به شما هستند و اين به معناى آن است كه آنها احق به شما و امورات شما از نفستان گرفته تا اموالتان هستند.(١٥)
بنابراين, فيض كاشانى با الهام از آيات الهى, حكومت بر جامعه انسانى را بر چند نوع تقسيم كرده و بهترين نوع آن را حكومت انبيا و اوليا دانسته و معتقد است آنها ((براى مومنين اولى از انفسشان))(١٦) هستند; چرا كه آنها علاوه بر اينكه قادر به ((سياست دنيوى)) يعنى ((حفظ اجتماع ضرورى)) انسانها مى باشند, مى توانند ((عالم ملك را نيز در خدمت عالم ملكوت در آورده و انسانها را به سوى خداوند متعال سوق دهند, و تمامى شهوات را در خدمت عقول قرار داده و دنيا را به آخرت ارجاع دهند و بدين وسيله خلايق را از عذاب آخرت و وبال و وخامت عافيت و سوء مآل نجات داده, آنها را به سعادت قصوى برسانند.))(١٧)
در زمانى كه چنين حكومت و حاكمانى قابل دسترس نباشند, فيض جوامع مسلمين را ملزم به پيروى از حكومتى مى داند كه حد اقل به سياست دنيوى; يعنى حفظ اجتماع ضرورى آنها بپردازد; چرا كه هر اجتماعى ناچار از پذيرش حكومتى است كه جمعيت ايشان را نظم و انتظام بخشد و اسباب معيشت ايشان را فراهم سازد.(١٨) اينجاست كه وى, حكومت و سلطنت سلاطين را نيز به عنوان يك نوع از حكومت, مشروعيت مى بخشد.
علاوه بر حكومت انبيا و اوليا(ع) و حكومت سلاطين, فيض كاشانى ولايت عالمان فقيه و حكيم را نيز مطرح ساخته و برخلاف غزالى كه آنها را تنها خدمت گذار سلطان در معرفت طريق سياست دانسته, براى آنها مقام نيابت از امام معصوم(ع) را قائل شده و مى گويد: منشإ خطاى غزالى از آنجاست كه وى بين خلافت نبوى حقه و سلطنت متغلبه فرق نگذاشته است. در حالى كه بين آن دو فرق است و در خلافت نبوى كه به اعتقاد فيض در عصر غيبت, به نائبان امام عصر (عج) تعلق دارد, رعايت قلوب رعيت و اصلاح آن از سوى امام داعى معتبر است; درحالى كه در سلطنت متغلبه, چنين امرى معتبر نيست.(١٩)
بنابراين, شكل سومى نيز در عصر غيبت براى حكومت قابل ترسيم است كه اگر چه امكان شكل گيرى آن در عصر فيض ميسر نبوده است; ولى به هر حال علماى شيعه از نظر وى, نه موظف به ارائه طريق سياست به سلطان; بلكه مإمور به ((افاده علم و تعليم حق و ارشاد سبيل و برانگيختن مردم به اطاعت خدا و باز داشتن آنها از معصيت))(٢٠) و افتا و اقامه حدود و ساير سياسات دينيه هستند و اگر قدرت بيابند به واسطه ((حق نيابت از امام(ع))) بايد به همه اين امور بپردازند; زيرا تنها آنها هستند كه سوى امام(ع) مإذون به انجام اين سياسات دينى, قضا, افتا و غيره مى باشند.(٢١)
بنابراين, مى توان گفت از نظر فيض, حكومت در جوامع اسلامى با توجه به عاملان آن به چهار نوع قابل تقسيم است:
١ ـ حكومت نبوى; ٢ ـ حكومت امامان معصوم(ع); ٣ ـ حكومت سلاطين; ٤ ـ حكومت عالمان دين.

١ ـ حكومت نبوى:
نبى, مدل اعلاى انسان كامل در منظر عرفانى فيض مى باشد. اين انسان كامل در نگاه عرفانى او, به منزله ((روح عالم)) است و عالم جسد آن محسوب مى شود. پس, همچنان كه روح, به تدبير و تصرف جسد مى پردازد, انسان كامل نيز به تدبير عالم و تصرف آن مى پردازد.(٢٢) فيض براى اين انسان كامل دو نوع نبوت قائل است:
الف ـ نبوت مطلقه, كه به نظر فيض, نبوت حقيقى حاصل در ازل و باقى تا ابد همين نبوت است و دارنده اين مقام براستعداد جميع موجودات از حيث ذات و لوازمش اطلاع دارد و بر حسب استعداد آنها, حق هر كدام را ادا مى كند. اين مقام نبى, حاصل از انبإ ذاتى و تعليم حقيقى ازلى است كه به گفته فيض, از آن به ((ربوبيت عظمى)) و ((سلطنت كبرى)) و از دارنده آن مقام به ((خليفه اعظم)), ((قطب اقطاب)), ((انسان كبير)), ((آدم حقيقى)), ((قلم اعلى)), ((عقل اول)) و ((روح اعظم)) تعبير مى شود. به اعتقاد فيض, همه علوم و اعمال و همه مراتب و مقامات چه نبى باشد يا ولى, چه رسول باشد چه وصى, به اين مقام منتهى مى شود و باطن چنين نبوتى فناى عبد در حق تعالى است.(٢٣)
ب ـ نبوت مقيده, كه به نظر فيض عبارت است از اخبار از حقايق الهيه مانند معرفت ذات حق تعالى و اسمإ و صفات و احكام خداى متعال كه اگر با تبليغ احكام و تإديب اخلاق و تعليم و حكمت و قيام به سياست نيز همراه شود, ((نبوت تشريعيه)) ناميده مى شود كه مختص به مقام رسالت مى باشد.(٢٤) اين نوع نبوت به اعتقاد فيض, از جزئيات نبوت مطلقه مى باشد كه غايت آن به تدريج كامل مى گردد. يعنى اصل آن به حضرت آدم (ع) برمى گردد كه بعد از ايشان بانبوت انبياى ديگر تكميل گرديده و در نهايت با نبوت پيامبر اكرم(ص) به كمال رسيده است.(٢٥)
غرض اصلى از انبعاث اين نبوت تشريعيه از نظر فيض, آن است كه ((عالم ملك در خدمت عالم ملكوت قرار گيرد, مخلوقات به سوى خداى متعال سوق پيدا كنند, شهوات در خدمت عقول قرار گيرد, دنيا به سوى آخرت ارجاع يابد, انسانها به جانب اين امور انگيخته شوند و از مخالف آن باز داشته شوند تا از عذاب آخرت و وبال ووخامت عاقبت و سوء مآل نجات يابند و به قدر استعدادشان به سعادت قصوى دست يابند)). (٢٦)
بنابراين, بهترين و ايده آل ترين نوع حكومت از نظر فيض, حكومتى است كه نبى (انسان كامل) در رإس آن قرار گرفته باشد, زيرا كه او كسى است كه از هر جهت براى سياست دنيوى و اعتلاى جنبه معنوى و اخروى انسانها اولويت دارد. و تنها نبى است كه از ميان حكام پنج گانه حاكم بر وجود انسان, از عقل كامل و شرع الهى و عرف و طبع و عادت سالم برخوردار است. نبى در واقع مصداق حقيقى عقل كامل محسوب مى شود و از آنجا كه عقل كامل در ميان احكام ديگر از همه مقدم به حكومت بر انسان است,(٢٧) پس نبى از هر كسى برحكومت بر انسانها اولى است و تنها اوست كه علاوه بر ((سياست دنيوى)) يعنى ((حفظ اجتماع ضرورى انسانها)), قادر به تدبير امور معنوى و اخروى آنهاست.(٢٨) لذاست كه در كلام الهى نيز آمده است: ((النبى اولى بالمومنين من انفسهم)), پيامبر اولى به مومنين است در همه امور, يعنى جميع امور دينى و دنيوى. اما در امور دينى, به خاطر اينكه هر نبى ايى, پدر امتش تلقى مى شود, از اين حيث كه او اساس آن چيزى است كه حيات ابدى آنها به آن زنده است. و لذا پيامبراكرم(ص) مى فرمود: ((انا و على ابوان هذه الامه)), اما در امور دنيوى, بخاطر اينكه خداوند متعال آنان را ملزم داشته تا به موونه مردم و تربيت ايتام و محجورين آنها پرداخته و معيشت آنان را تإمين نمايند.(٢٩)
بنابراين, حكومت پيامبر گرامى اسلام(ص) كه خاتم نبوت مطلقه و نبوت مقيده است, از نظر فيض كاملترين نوع حكومت است, زيرا كه پيامبر(ص) ((خردمندترين مردم عالم)) و شرع و آئين او ((بهترين و برترين شرايع)) مى باشد و خداى متعال او را مإمور رسالت خويش ساخته و كتاب خود را به توسط ايشان فرو فرستاده و او را براى ((اقامه عدل و داد)) برگماشته است.(٣٠)

٢ ـ امامت معصوم(ع):
پس از ختم نبوت, جامعه اسلامى بدون حكومت و امامت سامان نخواهد يافت. از اين رو, به جز گروهى از مسلمانان (خوارج), همه فرق اسلامى در اصل ضرورت امامت و حكومت در جامعه اسلامى اتفاق نظر دارند و آنچه محل اختلاف آنهاست, تعيين مصداق حكومت كنندگان بوده است.
فيض كاشانى نيز برضرورت خلافت و امامت پس از پيامبر اكرم(ص) تإكيد ورزيده و معتقد است; هر آنچه نبوت پيامبر اكرم(ص) را ضرورت مى ساخت, ولايت جانشينان وى را نيز ثابت مى كند, زيرا كه احتياج به پيامبر و جانشينان وى اختصاص به زمانى خاص ندارد, بلكه در هر حالتى و در هر زمانى مسلمانان علاوه بر كتاب و شريعت, نيازمند كسى هستند كه عالم به كتاب و شريعت بوده و به اقامه دين در جامعه بپردازد.(٣١)
بنابراين, به اعتقاد فيض, ضرورت امامت همواره در فطرت عالم نهفته است; چرا كه:
١ ـ دواعى مردمان متفاوت است و نيازمند كسى هستند كه ميان آنها حاكم بوده و آنها تحت اوامر او باشند.(٣٢) و نوع آنها به واسطه او حفظ شود و مرزهاى بلادشان ايمن گردد.(٣٣)
٢ ـ اقامه دين در جامعه فقط با وجود امام عادل ميسر است.(٣٤) و به واسطه اوست كه مردمان هدايت مى يابند(٣٥) و صلاح دنيا و آخرت خويش را شناخته و به سعادت قصوى نايل مى شوند.
به همين جهت بوده است كه پيامبر اكرم(ص) نيز همواره در همه سريه ها براى لشكريان اميرى قرار مى دادند; اگر چه آنها دو نفر مى بودند. و مى فرمود كسى كه بميرد و امام زمان خود را نشناسد, مثل زمان جاهليت مرده و گويى كه اسلام را درك نكرده است.(٣٦)
بنابراين, امامت كه عبارت است از رياست برعامه مردم در همه امور دينى و مصالح دنيوى آنها(٣٧) از نظر فيض, تداوم مدل اعلاى مديريت و هدايت جامعه توسط انبياست.
و آن طور كه فيض از امام رضا(ع) نقل كرده است, امامت در واقع ((خلافت خداوند و خلافت حضرت رسول اكرم(ص))) در روى زمين است و ((امام زمامدار دين و نظام مسلمين و تإمين كننده صلاح دنيا و عز مومنين)) است و به واسطه اوست كه ((نماز و روزه و زكات و حج و جهاد و جمع آورى فئى و صدقات و امضاى حدود و حفظ مرزهاى مسلمين)) تحقق مى يابد.(٣٨)
چنين امامى از نظر فيض نمى تواند هر كسى بوده باشد; زيرا ((همان طور كه, واجب است پيامبر منزه از همه ناپاكى ها و ذمائم اخلاقى مانند بد خلقى, حسد و بخل و... بوده و معصوم از همه گناهان باشد, تا مردم از پيامبر تنفر نداشته و با طيب خاطر و از روى رغبت از او اطاعت كنند))(٣٩), جانشينان او نيز بايد همه آن صفات را داشته باشند مگر نبوت. پس خليفه جانشين پيامبر نمى تواند مانند ساير آحاد مردم باشد; بلكه او بايد در قول و عمل به دور از هر گونه خطا و زلل بوده و عالم به كتاب الله تعالى و سنت رسول اكرم(ص) بوده و فقيه در دين باشد و به حكم رسول خدا حكم نمايد; چرا كه او مثل پيامبر است, مگر در نبوت و لذا امام صادق(ع) مى فرمايند:
كل ما كان لرسول الله(ص) فلنا مثله الا النبوه و الازواج))(٤٠)
با توجه به شرايطى كه فيض براى جانشين پيامبر(ص) ذكر مى كند, به طور حتم چنين فردى نيز از نظر او نمى تواند به انتخاب مردم وانهاده شده باشد و لذا وى مى نويسد: ((و لايوصل الى معرفه هذه الحضال المحموده و الخلال المعدوده الا بوحى الله سبحانه الى رسوله لامتناع الاطلاع على البواطن و لذا اوحى الله تعالى الى نبينا(ص) فى على(ع) بآيه ((انما وليكم الله)) و آيه ((بلغ ما انزل اليك)) و غيرهما))(٤١)
به اين معنا كه چون آگاهى از اين صفات محموده و معايب برشمرده شده در اشخاص به دليل عدم دسترسى بر باطن افراد, غير ممكن است, بنابراين, تنها از طريق وحى و نص الهى مى توان نسبت به چنين اشخاصى اطلاع پيدا كرد. و لذا خداوند از طريق وحى به رسولش, چنين اشخاص را شناسايى كرده و به پيامبر(ص) و امت او معرفى نموده است. و بر اين اساس, پيامبر نيز به نص الهى, به تعيين جانشينان خود قولا و عملا اقدام كرده است. عقل و نقل نيز مويد ضرورت اين اقدام پيامبر(ص) مى باشد.
اما عقل, پيامبر اكرم(ص) كمال شفقت, مهربانى و رإفت را نسبت به امت خود داشته تا آنجا كه آداب خلوت را نيز به آنان تعليم داده است; تا چه رسد به امور ديگر بنابر اين, هيچ عقلى باور نمى كند كه منصب خلافت نبوى كه بناى ثبات اركان ايمان و قاعده استوارى و استمرار مراسم بر آن است, مهمل و معطل شده, به تعيين امت واگذاشته شده باشد, با اين اختلاف إراكه مردمان دارند تا به حدى كه دو كس نادر يافت مى شود كه از امرى از امور سهل با هم بسازند, حاشا و كلا))(٤٢)
اما اگر كسى بگويد: وجود شريعت و كتاب پيامبر در ميان امت براى هدايت آنها در همه امور كافى است, در پاسخ مى گويم, صرف بقاى كتب و شرايع پيامبر ـ بدون كسانى كه عالم به آن شريعت بوده و آن را در ميان امت به اجرا بگذارد ـ امت را كفايت نمى كند; زيرا بدون چنين كسانى, آنها به فرق مختلفى تقسيم شده و هر كدام به دليل جهل به شريعت و كتاب الهى آن را به گونه اى متفاوت از ديگران تفسير و معنا نموده و در نتيجه دچار تشتت مى گردند. و لذاست كه خداوند هر نبى مرسلى را واجب ساخته كه براى خود, وصى و جانشينى تعيين كند تا او در ميان امت, حجت باشد و مردم در كتاب و شريعت الهى تصرف ننمايند و لذا حضرت آدم(ع), شيث را و حضرت نوح, سام را و حضرت ابراهيم, اسحاق را و حضرت موسى, يوشع را و حضرت عيسى شمعون را و پيامبر اسلام(ص), على(ع) را جانشين و وصى خود قرار دادند.(٤٣)
علاوه بر آنچه بيان شد, نصب امام از سوى خدا و رسول, مقتضاى لطف الهى نيز مى باشد, زيرا با وجود چنين امامى است كه پس از پيامبر, امت او از پراكندگى, به اجتماع و از تفرق, به اتحاد مى گرايند. حقوق ضعفا از اقويا و فقرا از اغنيا باز ستانده مى شود. جاهلان را علم و غافلان را بيدارى حاصل مى گردد.
در حالى كه اگر چنين امامى از سوى خدا و رسول تعيين نشود, بيشتر احكام دين و اركان اسلام; از جمله: جهاد, امر به معروف و نهى از منكر تعطيل گرديده و مقصود از وضع احكام, منتفى مى گردد. پس بر پيامبر اكرم(ص) به امر الهى واجب است كه امام معصوم عادلى را خليفه خود ساخته و به اين امر تصريح نموده باشد كه پيامبر اسلام(ص) نيز چنين كرده است.(٤٤)
اما نقل, كقول رسول الله(ص) ((من كنت مولاه, فهذا على مولاه)) و قوله: ((معاشر اصحابى ان على بن ابى طالب وصيى و خليفتى عليكم فى حياتى و مماتى, و هو الصديق الاكبر و الفاروق الاعظم, الذى يفرق بين الحق و الباطل و هو باب الله الذى يوتى منه و هو السبيل اليه, و الدليل عليه, من عرفه فقد غرفنى, و من انكره فقد إنكرنى و من تبعه فقد تبعنى))(٤٥)
بنابراين, از نظر فيض, خليفه و امام پس از رسول خدا(ص), تنها, كسانى هستند كه خلافت و امامت آنها منصوص از سوى خدا و رسول بوده باشد و آنان نيستند مگر ائمه اثناعشر(ع).(٤٦)

٣ ـ حكومت علماى دين:
فيض كاشانى همچون غزالى, يكى ديگر از عاملان سياست به معناى استصلاح جامعه را علماى دين دانسته است; با اين تفاوت كه غزالى سياست و استصلاح جامعه را از امور دنيوى قرار داده و علما و فقها را نيز به علماى دنيا الحاق كرده و وظيفه آنها را علم به قوانين و طريق سياست دانسته و معتقد است كه آنها در واقع معلم سلطان و مرشد او به طريق سياست خلق در ضبط و انتظام آنها, مى باشند.(٤٧) در حالى كه فيض كاشانى اولا, سياست و استصلاح جامعه را نيز از امور دينى قرار داده و معتقد است كه سياست و استصلاح صحيح جامعه را نيز از امور دينى قرار داده و معتقد است كه سياست و استصلاح صحيح جامعه نيز از طريق نبوت و امامت و خلافت بر حقه آنان ميسر است; چرا كه بدون شريعت و قوانين الهى و مجريان آن, هر گونه سياستى ناقص خواهد بود.(٤٨) ثانيا, فقه نيز آن چيزى نيست كه غزالى بيان داشته است, بلكه علم فقه, علمى شريف, الهى, نبوى, و مستفاد از وحى است براى سوق دادن انسانها به سوى خداى متعال, و به واسطه آن است كه عبد به مقام شايسته مى رسد; زيرا كه تحصيل اخلاق پسنديده از طريق انجام اعمال بر طبق شريعت ميسر مى گردد و حتى علم مكاشفه نيز با تهذيب اخلاق و تنوير قلب به نور شرع و عقل ممكن مى شود, كه همه اينها, از طريق علم به چيزهايى كه انسان را به خدا نزديك مى سازد يعنى طاعت برگرفته از وحى, و علم به چيزهايى كه انسان را از خدا دور مى سازد يعنى معاصى, حاصل مى شود. و اگر چنين است, چگونه فقه از علوم آخرت نباشد و چگونه مى توان فقها را به علماى دنيا ملحق كرد.(٤٩) ثانيا, غزالى بين ((خلافت حقه نبوى)) كه در آن, اصلاح و رعايت قلوب مردمان معتبر است و ((سلطنت متغلب جائر)) كه در آن, چنين چيزى معتبر نيست, تفاوت قائل نشده است; در حالى كه بين آنها تفاوت وجود دارد.(٥٠) سلطنت, تنها به اصلاح جمعيت نفوس جزئيه و نظام اسباب معيشت ايشان مى پردازد تا در دنيا باشند و بس, در صورتى كه خلافت بر حق نبوى و امامان معصوم, به اصلاح جمعيت كل و نظام مجموع دنيا و آخرت با هم بابقاى صلاح هر يك در هر يك مى پردازند(٥١) و اين در عصر غيبت, تنها از عهده كسانى بر مىآيد كه علم به باطن و علم به ظاهر داشته و قادر به تفقه در دين بوده و مسائل دينى, علمى و عملى و ظاهرى و باطنى متعلق به عبادات و معاملات و ساير آداب اسلامى را استنباط نمايند.(٥٢) پس نتيجه اينكه, سياست و استصلاح صحيح جامعه, تنها از طريق شريعت و قانون الهى ميسر است و فقه, علم به اين شريعت و قانون الهى است و لذاست كه عالمان فقيه جامع الشرايط در عصر غيبت, به عنوان ورثه الانبيإ و نايبان منصوب از سوى امام معصوم(ع) در جميع امور نيابت پذير, از سوى آنها نيابت يافته اند(٥٣) و به واسطه حق نيابت از امام معصوم(ع), مى توانند به اقامه حدود و تعزيرات و ساير سياسات دينيه بپردازند, به شرطى كه ايمن از خطر بر نفس خود و ديگر مسلمانان باشند.(٥٤)
در واقع از نظر فيض, عالمان و فقيهان جامع الشرايط, تنها كسانى هستند كه در عصر حاضر جانشينان بر حق انبيا و ائمه(ع) بوده و از سوى آنها به اين سمت منصوب شده و اذن يافته اند تا در اداره امور عمومى مردمان تصرف نموده و جامعه آنها را به سوى صلاح و رستگارى هدايت نمايند.(٥٥)
البته اين حرف بدان معنا نيست كه فيض اين عالمان را به ايجاد حكومتى دينى فرا خوانده باشد; بلكه وى اين امر را مشروط به اين دانسته است كه اولا, علما ايمن از خطر باشند و اين اقدام آنها براى خود آنها و ديگر مسلمانان ضررى نداشته باشد. ثانيا, اين امر موجب به هم خوردن نظم و نظام اجتماعى و به وجود آمدن فتنه و بلوا نگردد.(٥٦) و چون در زمان حيات فيض, هر دوى اين خطرات وجود داشت, وى حكومتهاى وقت را به عنوان سلاطين ذى شوكت, مشروعيت مى بخشيد.

٤ ـ حكومت سلاطين:
همچنان كه بيان شد, اگر چه حكومت مطلوب دينى از نظر فيض كاشانى, حكومتى است كه حاكمان عالم به شريعت و عادل, در رإس آن قرار گرفته باشد و ليكن به دليل فراهم نبودن شرايط حاكميت چنين اشخاصى, وى حكومت سلاطين وقت يعنى پادشاهان صفوى را نيز در جامعه اسلامى پذيرفته و اطاعت از آنان را مشروع و حتى واجب قلمداد كرده است.
يكى از دلايل پذيرش حكومت اين سلاطين از نظر او, آن است كه به هر دليل, اين سلاطين, قدرت را بالفعل در دست داشتند و به تعبير او, ذى شوكت بودند. بنابراين, حال كه به تعبير فيض ((استقامت احوال مملكت و استيصال اعداى دولت بى سفارت كرز و تير و وساطت رمح شمشير به وجهى متنظم است كه مزيدى بر آن متصور نيست.)),(٥٧) بايد كه چنين دولت ذى شوكت و قدرت را اطاعت كرد; چرا كه استبدال آن, مستلزم بى نظمى و تفرقه و انشقاق در اجتماع مسلمين خواهد بود. وى در صدر اسلام نيز براى چنين سازشى با حكومت وقت و لو متغلب شاهدى جسته و مى نويسد: آيا نمى بينيد كه اميرالمومنين(ع) زمانى كه نتوانست در برابر قوم مقاومت كند, امر حكومت را به خليفه اول تسليم كرد تا نظام اسلام و مسلمين حفظ گرديده و تفرق و انشقاق در ميان امت حاصل نشود و اجتماع آنان برقرار گرديده و احكام دين به اجرا در آيد.(٥٨) دليل ديگر فيض براى مشروعيت بخشيدن به سلطنت پادشاهان صفوى, اين بود كه به تعبير وى, سلاطين صفوى ((به مقتضاى الملك و الدين توإمان استقرار قواعد ملك را به استمرار دين منوط, ساخته بودند(٥٩) و دإب آنها را ترويج دين و تعظيم شعائر الهى در ميان مسلمانان بود.))(٦٠)
با چنين استدلالى بود كه فيض در عمل سياسى خود نيز به همكارى با سلاطين صفوى پرداخت و از سوى آنها, امامت جمعه اصفهان را پذيرفت تا به تعبير خود بدين وسيله ((به دستيارى رفيق دولت و پايمردى توفيق و نصرت به ترويج دين قويم و رهبرى صراط مستقيم و باز ايستادن منكرات و نواهى)) بپردازد.(٦١)

پى نوشتها: ١. فيض كاشانى, علم اليقين, (بى جا: انتشارات بيدار, ١٣٥٨) ج ١, صص ٣٣٨ ـ ٣٣٩. ٢. فيض كاشانى, رساله ((الفت نامه)), ده رساله, صص ٢٠٧ ـ ٢٠٨. ٣. فيض كاشانى, علم اليقين, پيشين, ج ١, صص ٣٣٨ ـ ٣٣٩. ٤. فيض كاشانى, الوافى, (اصفهان: المكتبه اميرالمومنين, ١٣٦٨ ه'.) ج ٣, ص ٦٥٧. ٥. فيض كاشانى, علم اليقين, پيشين, ج١, ص ٣٤٠. ٦. فيض كاشانى, علم اليقين, پيشين, ج ١, صص ٣٧٨ ـ ٣٨٦. ٧. همان, صص ٣٤٦ ـ ٣٤٧. ٨. فيض كاشانى, علم اليقين, پيشين, ج١, ص ٣٧٨ و ضيإ القلب, ص ١٧٨. ٩. فيض كاشانى, كلمات مكنونه(من علوم اهل الحكمه و المعرفه), (تهران: انتشارات فراهانى, بى تا) ص ٢٠٥. ١٠. فيض كاشانى, رساله ضيإ القلب, چاپ سنگى به همراه صد رساله ديگر, ص ١٧٦. ١١. فيض كاشانى, رساله ((هيئت بهشت يا ترجمه الصلاه)), (تبريز, كتابفروشى صابرى, ١٣٤١) ص ٣. ١٢. فيض كاشانى, كلمات مكنونه, پيشين, ص٩٩. ١٣. يس, / ٨٢. ١٤. مائده,/ ٥٥. ١٥. فيض كاشانى, الصافى, (مشهد: دارالنشرللمرتضى, ١٤٠٢,) ص ٤٤. ١٦. فيض كاشانى, صافى, پيشين, ج٤, صص ١٦٤ ـ ١٦٥. ١٧. فيض كاشانى, علم اليقين, ج١, ص ٣٤٩. ١٨. فيض كاشانى, رساله آئينه شاهى, ده رساله, ص ١٦٠. ١٩. فيض كاشانى, المحجه البيضإ فى تهذيب الاحيإ, (قم: انتشارات جامعه مدرسين, بى تا), ج ١, ص ٥٩. ٢٠. فيض كاشانى, الوافى, ج ١, ص ١٧٤. ٢١. فيض كاشانى, مفاتيح الشرايع, (قم: انتشارات خيان, ١٤٠١) ج ٢, ص ٥٠. ٢٢. فيض كاشانى, الكلمات المكنونه, پيشين, ص ١٢٠ ـ ١٢١. ٢٣. همان, ص ١٨٦. ٢٤. وى بين نبى و رسول و نبوت و رسالت فرق قائل شده و مى گويد: ((النبى من اوحى اليه بالعمل و الرسول من اوحى اليه بالعمل و التبليغ)) مراجعه شود به علم اليقين, پيشين, ج١, ص ٣٦٦ ـ ٣٦٧. ٢٥. فيض كاشانى, الكلمات المكنونه, پيشين, صص ١٨٦ ـ ١٨٧. ٢٦. فيض كاشانى, علم اليقين, پيشين, ج ١, ص ٣٤٩. ٢٧. فيض كاشانى, رساله ضيإ القلب, پيشين, ص ١٧٩. ٢٨. فيض كاشانى, علم اليقين, پيشين, ج١, ص ٣٧٨. ٢٩. فيض كاشانى, صافى, پيشين, ج٤, ص ١٦٤ ـ ١٦٥. ٣٠. فيض كاشانى, آئينه شاهى, پيشين, ص ١٥١, و ضيإ القلب, پيشين, ص ١٧٤, و حقايق در اخلاق و سير و سلوك انشارات علميه اسلامى, ص ٧٩, و المهجه البيضإ فى تهذيب الاحيإ, پيشين, ص ١٨٩. ٣١. فيض كاشانى, المحجه البيضإ فى تهذيب الاحيإ, پيشين, ج١, ص ٢٣٠, و علم اليقين, پيشين, ج١, ص ٣٧٥, و منهاج النجاه, چاپ سنگى, به شماره ١٤٠٧٩٢ در كتابخانه آيت الله مرعشى, صص ٧ ـ ٨. ٣٢. فيض كاشانى, كلمات مكنونه, پيشين, ص ٢٠٥. ٣٣. فيض كاشانى, علم اليقين, پيشين, ج١, ص ٣٨٦. ٣٤. فيض كاشانى, كلمات مكنونه, ص ٢٠٥. ٣٥. فيض كاشانى, علم اليقين, ص ٣٨٦. ٣٦. فيض كاشانى, كلمات مكنونه, ص ٢٠٥. ٣٧. فيض كاشانى, الوافى, پيشين, ج ٨, ص ١١٧٤. ٣٨. فيض كاشانى, المحجه البيضإ فى تهذيب الاحيإ, پيشين, ج ٤, ص ١٧٦. ٣٩. فيض كاشانى, همان, ج١, ص ٢٢٥, و علم اليقين, پيشين, ج١, صص ٣٥٤ ـ ٣٥٧. ٤٠. فيض كاشانى, الوافى, پيشين, ج٢, ص ٣٩, و المحجه البيضإ فى تهذيب الاحيإ, پيشين, ج١, صص ٢٣٢ ـ ٢٣٣, و منهاج النجاه, ص ٨. ٤١. فيض كاشانى, المحجه البيضإ فى تهذيب الاحيإ, پيشين, ج١, ص ٢٣٣. ٤٢. فيض كاشانى, پاسخ به سوالات اهل مولتان, ده رساله, پيشين, ص ٢٢٦, و كلمات مكنونه, پيشين, ص ٢٠٦, و قره العيون, (تهران: مكتبه الاسلاميه, ١٣٧٨ ه'. ق) ص ٤٢١. ٤٣. فيض كاشانى, المحجه البيضإ فى تهذيب الحيإ, پيشين, ج ١, ص ٢٣٠, و بشاره الشيعه, ص ١١٩, و علم اليقين, پيشين, ج١, ص ٣٧٥. ٤٤. فيض كاشانى, المحجه البيضإ فى تهذيب الحيإ, پيشين , , صص ٢٣٠ ـ ٢٣٢, و علم اليقين, ج١, صص ٣٧٥ و ٣٧٦, و منهاج النجاه, صص ٧ ـ ٨, و بشاره الشيعه, ص ١١٩. ٤٥. فيض كاشانى, المحجه البيضإ فى تهذيب الاحيإ, پيشين, ج١, ص ٢٣٣. ٤٦. همان, صص ١٩٧ ـ ١٩٨. ٤٧. فيض كاشانى, المحجه البيضإ فى تهذيب الاحيإ, پيشين, ج١, صص ٥٤ ـ ٥٦. ٤٨. فيض كاشانى, آئينه شاهى, پيشين, ص ١٦١. ٤٩. فيض كاشانى, المحجه البيضإ فى تهذيب الاحيإ, پيشين, ج١, ص ٥٩. ٥٠. همان. ٥١. فيض كاشانى, آئينه شاهى, پيشين, صص ١٦٠ ـ ١٦١. ٥٢. فيض كاشانى, حقايق در اخلاق و سير سلوك, پيشين, ص ٣٥. ٥٣. فيض كاشانى, شهاب الثاقب فى وجوب صلاه الجمعه العينى, (لبنان: موسسه الاعلمى, ١٤٠١), ص ٦٦, و مفاتيح الشرايع, پيشين, ج ١, ص٣. ٥٤. همان, ج ٢, ص ٥٠. ٥٥. فيض كاشانى, مفاتيح الشرايع, ج ٢, ص ٥٠. ٥٦. فيض كاشانى, المحجه البيضإ فى تهذيب الاحيإ, پيشين, ج٣, ص ٢٤٩. ٥٧. فيض كاشانى, رساله شرح صدر, پيشين, ص ٦٦ ـ ٦٧. ٥٨. فيض كاشانى, رساله الاعتذار, ده رساله, پيشين, ص ٢٨٥. ٥٩. فيض كاشانى, رساله شرح صدر, پيشين, ص ٦٦. ٦٠. فيض كاشانى, رساله الاعتذار, پيشين, ص ٢٨٢. ٦١. فيض كاشانى, رساله شرح صدر, ص ٦٧.