علوم سیاسی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨
نقد و معرفي كتاب «هرمنوتيك و سياست»
ضابط پور غلامرضا
كتاب هرمنوتيك و سياست (مروري بر نتايج سياسي هرمنوتيك فلسفي هانس گئورگ گادامر) توسط مهدي رهبري با يك مقدمه، سه فصل و سخن پاياني در ٢٨٠ صفحه تنظيم و از طريق نشر كوير در سال ١٣٨٥ منتشر شده است.
مدعاي اصلي نويسنده كتاب، اين است كه رويكرد هرمنوتيكي گادامر، داراي نتايج سياسي خاص است و ميتواند پايههاي معرفتي قدرت سياسي مبتني بر كثرت را فراهم آورد. نويسنده معتقد است نظامهاي معرفتي و سياسي گوناگون در دوران مختلف در ارتباط با يكديگر ظهور يافتهاند. از همان ابتدا شناخت و فهم انساني به شكل معرفت و دانشي منسجم يا نظام شناختي خاص از طريق ارائه قواعد و روشهايي مشخص براي نيل به معني و حقيقت هستي درآمد كه در پيوند با سياست، سبب شكلگيري نظامهاي سياسي خاصي شد. به اين ترتيب، ميان معرفت و شناخت بشري با سياست، پيوندي همبسته برقرار شد كه به منظور دستيابي به آن چه سعادت ناميده ميشد و با هدف تنظيم و هدايت واقعيت، اشكال نظام وار مختلفي به خود گرفت.
چنين پيوندي ميان معرفت و سياست، نتايج پرشماري داشته است كه از جمله مهمترين آنها شكلگيري نظامهاي مختلف سياسي با ساختار و اشكال مختلف قدرت بود كه از توتاليتر تا دموكراتيك را در بر ميگيرد و آنها را ميتوان در يك دستهبندي كلي به نظامهاي سياسي كثرتگرا و غير كثرتگرا يا جوامع باز و جوامع بسته تقسيم كرد.
نويسنده معتقد است، با توجه به اين فرض كه رابطه ميان معرفت و قدرت، رابطهاي هم بسته است وهر قدرتي جلوه معرفتي خاصي به شمار ميرود، ميتوان گفت پايههاي تشكيل دهنده نظامهاي سياسي را نيز بايد در نظامهاي شناختي جستوجو كرد. به عبارت ديگر، اتخاذ هرگونه روش و رهيافتي از جمله براي سياست، نتايج سياسي خاصي در پي خواهد داشت.
بدين سان به نظر ميرسد كه رويكرد هرمنوتيكي گادامر، داراي نتايج سياسي خاص بوده و ميتواند پايههاي معرفتي قدرت سياسي مبتني بر كثرت را فراهم سازد. مهدي رهبري با هدف بررسي اين مسأله و جهت ورود به مباحث هرمنوتيكي گادامر، در آغاز به نحوه پيدايش اين نحله و سير تحول هرمنوتيك به طور عام اشاره نموده و سرانجام ضمن بيان انديشههاي گادامر، نسبت آن را با كثرتگرايي سياسي بررسي مينمايد.
فصل اول: هرمنوتيك، چارچوب نظري
در اين فصل، مسئله هرمنوتيك از دو زاويه و نگرش متفاوت بررسي شده است. نگرش اول، از زاويه معناشناسي به هرمنوتيك پرداخته و نظرات متفكراني بررسي شده كه تلاشهايشان به تدريج، راه را براي مباحث هرمنوتيك فلسفي گشوده و منتهي به تكوين رويكرد فلسفي به هرمنوتيك شده است. در نگرش دوم، از زاويه فرايند شناسي به مسئله هرمنوتيك پرداخته شده است. در اين قسمت اگر چه به فرايند هرمنوتيك از ابتدا، يعني دوران اوليه اشاره نموده است، ولي معتقد است كه هرمنوتيك به عنوان يك دانش تا عصر رنسانس، يعني قرن شانزدهم هنوز تحقق عيني نداشت، بلكه با پيدايش اختلاف بر سر تفسير متون مذهبي در اين دوره است كه هرمنوتيك به عنوان يك فن و دانش ظهور مييابد. از نظر او از قرن هفدهم به بعد با به كارگيري واژه هرمنوتيك براي نخستين بار توسط دانهاور در سال ١٦٥٤ در كتاب هرمنوتيك قدسي يا روش تفسير متون مقدس، دانشي تحت اين عنوان پايه ريزي شد. پس از وي هرمنوتيك روششناسانه يا متدولوژيك توسط شلايرماخر بنيانگذارده شد كه منظور از آن همان اتخاذ روشهاي خاص تفسير متون است تا بدين وسيله بتوان به نيت مؤلف دست يافت.
نويسنده در پايان اين قسمت به نظريه ويلهلم، ديلتاي ميپردازد و مينويسد: از نظر او علوم انساني و علوم طبيعي به اعتبار ماهيت موضوع، دو گانهاند. ديلتاي به جاي وحدت علم از دو گانگي آن سخن ميگفت و موضوعات علوم انساني را روحاني و فرهنگي قلمداد مينمود. از اين رو به نظر او، مفسر و عالم علوم انساني از طريق همدلي ميتواند به شناخت و فهم عيني از پديدههاي تاريخي و اجتماعي نائل شود كه به موجب آن، مفسر و مورخ، خود را از غوطهور شدن در تاريخ، بيرون ميكشد و توان آن را مييابد كه به درون حيات و زندگي ديگران راه يابد.
فصل دوم: هرمنوتيك فلسفي
نويسنده، شكلگيري واقعي هرمنوتيك فلسفي گادامر را مديون تفكرات دو انديشمند بزرگ سدة بيستم، يعني ادموند هوسرل و مارتين و هايدگر دانست. از اين رو ابتدا نظريات دو انديشمند مزبور را تبيين، سپس هرمنوتيك فلسفي گادامر را توضيح ميدهد.
به نظر نويسنده، هوسرل نخستين كسي بود كه معنا و شناخت را موضوع انديشه متعالي و فرا رونده قرار داده است. انديشهاي كه حد اصلي و مقدم بر شناخت شناسي را مطرح ميكند وتمامي عناصري را كه جنبه حاشيهاي دارند كنار ميگذارد تا به جنبه ناب (خلوص) خود چيزها برسد. از اين رو پديدار شناسي تأثير عميقي بر هرمنوتيك نهاد. او انديشه مدرن را با اين حقيقت آشنا كرد كه هر پرسشي درباره هستي، پرسشي است در مورد شناخت هستي و مسئله عينيت را از اعتبار انداخت و نشان داد كه عينيت، بدون بازگشت به كنشهاي متعالي آگاهي بيمعناست.
مارتين هايدگر، حقيقت هرمنوتيك را قوه ظهور وجود در تفهم و تفسير ميداند. چيزي كه به واسطه آن، حقايق اشيا و در مآل، قواي وجودي خود دازاين ظاهر ميشود. وي توجه خود را از معرفت شناسي برداشته و به هستي شناسي روي آورده است. همين طور وجهه روش شناختي اسلاف را ترك كرده و به حقيقت و نحوه خاص ظهور و خفاي آن در يك عصر تاريخي توجه كرده است.
در ادامه اين فصل، به طور اجمال به انديشه گادامر ميپردازد و مينويسد: مخالفت با روش وتوجه به هستي شناسي فهم و همچنين اعتقاد به عدم امكان دسترسي به فهم عيني و نهايي و نقش مفسر در تفسير متن از اصول هرمنوتيك فلسفي هايدگر و گادامر به شمار ميرود؛ با اين تفاوت كه هايدگر، هدف فلسفه راستين و حقيقي را پاسخ به پرسش از معناي هستي ميداند؛ در حالي كه گادامر، هرگز در صدد شناخت حقيقت هستي نيست، بلكه هستي شناسي مورد نظر وي، هستي شناسي فهم است و از آن جا كه فهم را دائماً تفسيري ميداند، در ماهيت تفسير تأمل ميكند. به نظر گادامر، ما در سنت به سر ميبريم و از آن متأثريم و فهم و درك ما نسبت به همه امور، متأثر از تاريخ و سنت است. پس ما نميتوانيم از سنت بيرون بياييم و آن را همچون موضوع و ايده بنگريم و از آن به فهمي عيني و خالي از تأثيرات تاريخي برسيم.
فصل سوم: هرمنوتيك فلسفي گادامر و كثرتگرايي
به اعتقاد نويسنده اگر چه گادامر وارد مقولههاي سياسي نشده و در باب قدرت، اظهار نظري ننموده، اما رويكرد او داراي نتايج سياسي عمدهاي است. از اين رو تلاش نموده از طريق مرتبط نمودن مقوله قدرت با سه مقوله مهم در انديشه گادامر، يعني حقيقت، تفهم و گفتوگو به اين پرسش پاسخ دهد كه تفكرات فلسفي گادامر، داراي چه عناصري است كه برخلاف بسياري از تفكرات رايج به كثرت ميانجامد.
در مقوله حقيقت و رابطه آن با قدرت به مباحثي از انديشه گادامر از جمله مخالفت وي با روش، جهت كسب معرفت و حقيقت، حقيقت به مثابه آشكار شدگي (يعني هر فهمي را حقيقت ميپندارد؛ زيرا در هر فهمي، چيزي آشكار شده است) ونيز نقد آگاهي زيبايي شناسي از مباحث كتاب حقيقت و روش ميپردازد.
در مقوله تفهم و رابطه آن با قدرت به مباحثي چون تفسيرمندي فهم، كثرت مندي فهم، واقعه مندي فهم، كاربرد مندي فهم، تاريخ مندي فهم، استعاره مندي فهم و زبان مندي فهم پرداخته است.
و در مقوله گفت و گو و رابطه آن با قدرت به مباحثي چون منطق گفت و گو، ديالكتيك پرسش و پاسخ و امتزاج افقها و عقلانيت معطوف به گفت و گو ميپردازد.
نقد و ارزيابي
كتاب هرمنوتيك و سياست از يك سري ويژگيهاي برجستهاي برخوردار است كه عبارتند:
١. استفاده از منابع غني و كافي كه تلاش و جديت نويسنده را در تأليف كتاب به نمايش ميگذارد؛
٢. رواني و گويايي متن از امتيازات ديگر اين اثر محسوب ميشود؛
٣. گشودن افق جديدي از رابطه هرمنوتيك فلسفي گادامر و پلوراليسم سياسي؛
اما عليرغم ويژگيهاي متعددي كه به بعضي از آنها اشاره شد، ميتوان به برخي از ملاحظات ضروري اشاره كرد.
١. به رغم آن كه نويسنده در صدد است تا مباحث هرمنوتيك فلسفي گادامر را با سياست و پلوراليسم سياسي مرتبط سازد، ولي در چارچوب نظري، اشارهاي به هرمنوتيك فلسفي گادامر نكرده است، بلكه پس از اشاره اجمالي در فصل دوم به هرمنوتيك فلسفي گادامر، در فصل سوم تلاش كرده است تا همراه با توضيح انديشه گادامر به آزمون فرضيه خود كه ارتباط هرمنوتيك فلسفي گادامر با پلوراليسم سياسي بود، بپردازد.
٢. هر چند نويسنده تلاش نموده تا افقي جديد از رابطه هرمنوتيك فلسفي گادامر و پلوراليسم سياسي و نيز پايههاي معرفتي قدرت سياسي مبتني بر كثرت دست پيدا كند، ولي به جز اشاره كوتاه در مقدمه و سخن پاياني كتاب به ارتباط مذكور، آن چنان كه بايد و شايد نتوانسته است به اثبات مدعاي خود بپردازد. از اين رو اگر واژه سياست را از كتاب هرمنوتيك و سياست حذف كنيم، به نظر ميرسد خللي به كتاب وارد نشود. چون خواننده احساس ميكند كتاب، صرفاً ديدگاه گادامر را درباره هرمنوتيك فلسفي بيان ميكند.
٣. نويسنده در بخش كثرت مندي فهم، چنين نتيجهگيري ميكند. «عمل تفسير متن، عملي پايان ناپذير است؛ زيرا امتزاج افقهاي متعدد و توافقهاي بيپايان ميان موقعيت هرمنوتيكي مفسر با افق معنايي متن، امكان پذير است، اگر بپذيريم كه فهم متن، چيزي جز پاسخ به پرسشهاي مفسر نيست و از سوي ديگر بپذيريم كه محدوديتي براي دخالت پيش داوري و طرح پرسش از سوي ديگر وجود ندارد، در اين صورت بيپايان بودن عمل فهم، طبيعي مينمايد. از اين رو هيچگاه نميتوان ادعا نمود كه به فهم كامل، نهايي و يگانهاي از متن رسيدهايم».[١]
و حال اين كه واقعيت آن است كه انسانها به رغم تفاوتهاي فردي، داراي ذهنيت و عواطف مشترك، ساختار رواني و وجودي مشترك هستند كه اين ذهنيت و عواطف مشترك، پيوند بنيادي ميان آنها به وجود ميآورد، يعني چنين نيست كه پديدهها مستقل، مجزا، بيارتباط و گسيخته از هم باشند كه هر يك، فهم خاص خود را داشته وهيچ گونه زمينه مشتركي با ديگر موجودات انساني نداشته باشند. از سوي ديگر، اين واقعيت كه ميان انسانها سطوح مختلف فهم وجود دارد، نفي كننده فهم مشترك نيست؛ آن چنان كه امكان تفسيرهاي مختلف از يك متن، نفي كننده فهم مشترك از آن متن نيست.
٤. نويسنده معتقد است ميان معرفت و قدرت (سياست) رابطهاي هم بسته وجود دارد و هر قدرتي، جلوه معرفتي خاص به شمار ميرود. نتايج چنين پيوندي، شكلگيري نظامهاي مختلف سياسي با ساختار و اشكال مختلف قدرت از توتاليتر تا دموكراتيك را به دنبال ميآورد؛ از اين رو وي هرمنوتيك فلسفي گادامر را در برابر ديدگاه فلسفي تقليلگرايانهاي قرار ميدهد كه ميتوان زمينههاي آن را در متافيزيك و خردباوري مدرن مشاهده نمود. از ديدگاه وي، تقليلگرا در تمامي اشكال خود ـ چه در قالب نظام سازيهاي انتزاعي تفكر سنتي و چه يكتا انگاري علم مدرن ـ متضمن نوعي توتاليتاريسم معرفتي است و از اين جا با فرهنگ متصلب و جامعه بسته، نسبتي پيدا ميكند. تقليلگرايي به منزله ايمان به اصل مركزي، يكه و نهايي و باور به ايده دانش مطلق است؛ دانشي كه قادر است با توسل به تقليل، تكثر ديدگاهها و چندگانگي تفسيرها را به وحدتي فروكاهد و به يك كل تبديل كند. اين در واقع، همان چيزي است كه از سوي متفكران هرمنوتيك كلاسيك دنبال شده، ولي مخالفت هرمنوتيك فلسفي را برانگيخته است.
در ادامه مينويسد: جامعه متكثر كه به صورت غير قابل تقليلي، كثرتگرا و چند مركزي است، با هستي شناسي هرمنوتيكي گادامر همچون فلسفه چند گانگي تقليل ناپذير چشماندازها و آواها بستگي پيدا ميكند. مركز زدايي از حقيقت و تفسير و همچنين آموزههاي هرمنوتيكي معطوف به گفتوگو، خاستگاه هرمنوتيكي براي جامعه باز فراهم مينمايد.[٢]
نقد: در اين جا سؤالي كه از آقاي رهبري بايد كرد آن است كه ما در پلوراليسم سياسي، كدام يك از راهها را بايد برگزينيم و يا اين كه كدام راه معتبر است؟ آيا همه راهها به يك اندازه معتبر ميباشند؟ ممكن است افراد معدودي بر اين عقيده باشند كه تمام راهها به يك اندازه معتبرند، ولي معمولاً اين نوع نسبيتگرايي فراگير درباره شيوههاي معرفتي پذيرفتني نيست. با اين حال بايد ديد كه چه چيزي، يك شناخت را بهتر از ديگري ميسازد و چگونه بايد بگوييم كه كدام نظام استدلالي بهتر است. اينها سؤالات مهمي است كه بايد در حوزه معرفت شناسي پاسخ داده شود؛ در حالي آقاي رهبري به اين مباحث اشارهاي نكرده است.
پلوراليسم معرفتي كه آقاي رهبري از هرمنوتيك فلسفي گادامر استنباط كرده است، شكلي از نسبيتگرايي معرفت شناختي است. چون معتقد است هيچ تفسير عيني و نهايي وجود ندارد و ما نميتوانيم مطمئن شويم كه تفسير ما صحيح يا بهتر از تفسيرهاي قبلي است.
نقد اساسي كه به نسبيگرايي معرفتي وارد است، اين است كه دفاع از آن مستلزم انكار آن است. يعني نسبيگرايي از امكان تعيين صدق و از جمله تعيين صدق خودش ناتوان است؛ زيرا براساس چنين ديدگاهي نميتوان هيچ ادعايي را به عنوان كاذب، غير موجه يا غير عقلايي رد كرد. واز اين رهگذر، تمايز بين اعتقادات درست و معتبر و نادرست و نامعتبر از بين ميرود. در اين صورت، خود نسبيگرايي نيز مشمول اين قاعده ميشود و راهي براي صحت آن وجود ندارد. از اين رو در صورت صحت نسبي گرايي، مفهوم درست و صدق، متزلزل ميشود و خود اين امر براي نسبي گرايي آسيبي به شمار ميرود؛ چرا كه ملاكي براي صحت آن وجود ندارد.
٥. با توجه به برداشت آقاي رهبري از هرمنوتيك فلسفي گادامر، لازمهاش اين است كه راه نقد و انتقاد تفاسير، بسته باشد؛ زيرا هر كس براساس نسبتي كه از ودايع، مواريث فرهنگي، انتظارات، پيش فرضها و پرسشها دارد، به تفسير متون و آثار هنري ميپردازد و ارزش صحت و سقم تمام آنها يكسان است و حتي تفسير صحيح و كامل نزد گادامر بيمعناست؛ در حالي كه با بداهت تحقق انتقادهاي فراوان به تفاسير گوناگون را مشاهده ميكنيم. برخي نقدها به روشها و پارهاي نيز به خود فهمهاست و اين نقدها علاوه بر تفاسير، دامن سنتها، ودايع فرهنگي، انتظارات و پيش فرضها را نيز ميگيرد. تنها معرفتهاي بديهي و يا شناختهاي نظري كه به بديهيات منتهي ميشوند از نقد مصون ميباشند.
٦. آقاي رهبري در برابر پرسش اساسي رابطه ميان هرمنوتيك فلسفي گادامر با جامعه باز و متكثر و يا نحوه ارتباط ميان معرفت و قدرت، دو فرضيه را مطرح كرده است. فرضيه اصلي وي آن است كه ميان معرفت و قدرت در هر عصر، پيوندي متقابل برقرار است كه در ايجاد و بقاي يكديگر مؤثرند. و فرضيه رقيب وي آن است كه به باور برخي از متفكران و فلاسفه سياسي همچون ريچارد رورتي كه معتقدند از ميان اشكال مختلف قدرت و نظامهاي سياسي، پلوراليسم و دموكراسي، تنها نظام سياسي مطلوب محسوب گشته كه در طول تاريخ، كارآمدي آن به اثبات رسيده و از اين رو به سبب نتايج عملي آن كه همانا چرخش مداوم قدرت و آزادي و تحقق بهتر عدالت است، نيازمند توجيه نظري و معرفتي نيز نميباشند. با توجه به فرضيه رقيب ميتوان گفت:
الف) نويسنده فقط در سخن پاياني به فرضيه رقيب اشاره ميكند و در طول كتاب هيچ توضيحي درباره ريچارد رورتي و ديدگاه او كه به عنوان فرضيه رقيب مطرح كرده است، داده نشده است كه بهتر آن بود كه حداقل يك فصل را به نقد و ابرام ديدگاه ريچارد رورتي كه جزء فرضيه رقيب وي محسوب ميگشت، اختصاص ميدادند.
ب) نكته دوم، اين كه قرار دادن ريچارد رورتي به عنوان فرضيه رقيب، صحيح به نظر نميرسد، چون هر دو (گادامر و ريچارد رورتي) به يك نقطه ميرسند.
فيلسوف امريكايي، ريچارد رورتي كه در ابتدا فيلسوفي تحليلي به شمار ميرفت، در دهه هفتاد ميلادي تحت تأثير هرمنوتيك فلسفي هايدگر و گادامر، دچار چرخش فلسفي شد و گونهاي پراگماتيسم نسبي گرايانه را تدارك ديد كه بازتاب آن در حوزه نظريه پردازي سياسي، اعتقاد به قطع پيوند ميان مباحث ارزشي و توصيهاي با مباني عقلاني و فلسفي است. او در چارچوب يك رويكرد كاملاً ضد مبناگرايانه بر آن است كه ليبراليسم به عنوان يك نظام سياسي ـ اجتماعي مطلوب بر هيچ بنيان فلسفي ـ اخلاقي خاصي استوار نيست و تلاش براي توجيه فلسفي ـ عقلاني اين نظريه سياسي (و هر نظريه سياسي ديگر) ميراث عصر روشنگري است كه روشنفكري جديد كه در آثار فيلسوفاني نظير هايدگر و گادامر و كواين و ديويد سن متبلور است، با آن سر سازگاري ندارد. متفكران عصر روشنگري در جستوجوي حقيقت، از طريق تنقيح روش مناسب هر مقوله علمي بودند؛ حال آن كه در رويكردهاي متأخر، رابطه حقيقت با روش دچار گسست شده است و اعتبار و موجه شدن يك نظريه سياسي يا اخلاقي، وامدار توجيه عقلاني و اثبات فلسفي حقانيت آن نظريه نميباشد.[٣]
از اين رو فلسفههاي معاصر غرب چه در سطح قارهاي و چه در كشورهاي انگليسي زبان، شاهد ظهور چهرههايي است كه خود را از قبول برخي پيش فرضها و بنيانهاي كهن معرفت شناسي و متافيزيك رها كردهاند. از مهمترين اين بنيانها تلقي سنتي و موسوم از حقيقت است. گادامر و ريچارد رورتي در زمره افراد شاخص اين چرخش فكري محسوب ميشوند؛ با اين تفاوت كه تفسير گادامر از حقيقت در مقابل ريچارد رورتي قرار ميگيرد.[٤]
تلقي سنتي و مرسوم، حقيقت را وصف انديشه وتصديق و قضيه ميداند. هر قضيه و تصديق ممكن است حق و صادق يا باطل و خطا باشد.
گادامر به تبع استادش هايدگر در مقابل اين سنت غالب در تفسير حقيقت ميايستد و به جاي اين كه آن را ويژگي قضيه يا انديشه بداند، وصف خود اشياء ميداند. وي معتقد است خود ارائه كنندگي هستي حقيقي اثر هنري است و هر چه به فهم در ميآيد در واقع حقيقت خويش را اظهار كرده است. بنابراين فهميدن، ملازم با حقيقت است، يعني هر جا واقعه فهم اتفاق افتد. حقيقت هستي خاص آشكار شده است. گادامر، ميان فهم صواب و ناصواب فرق نميگذارد، بلكه هر فهمي را حقيقت ميپندارد. زيرا در هر فهم، چيزي آشكار شده است.
ريچارد رورتي نيز رويكرد سنتي و غالب در فلسفه سياسي را مورد انكار قرار ميدهد. رويكرد سنتي در فلسفه سياسي به اين صورت است كه هر نظريه سياسي، داراي پايهها و بنيانهاي فلسفي و معرفت شناختي خاص خويش است كه ممكن است حضور و بروز اين مباني در فرهنگ سياسي و عمومي جامعه مشهود نباشد.
همان طور كه ملاحظه شد، گادامر و رورتي كاركرد فلسفه سياسي را به شدت محدود ميكنند و رويكرد متداول در اين شاخههاي معرفتي را از اساس بيفرجام ميشمارد. اعتبار و موجه شدن هر نظريه سياسي، منوط به تناسب و سازگاري با فرهنگ عمومي و عناصر ارزشي فرهنگ سياسي آن جامعه تصور ميشود و ديگر تفاوتي نميكند كه آن جامعه به چه دلايل موجه يا ناموجهي به آن ارزشها و اصول گراييده است.
٧. از مقايسه كتاب هرمنوتيك و سياست با كتابهايي نظير «درآمدي بر هرمنوتيك»[٥] «منطق و مبحث علم هرمنوتيك»[٦] «هرمنوتيك تطبيقي»[٧] روش شناسي علوم سياسي[٨] و... چنين ميتوان نتيجه گرفت كه كتاب هرمنوتيك و سياست، حاوي مطالب جديد نميباشد. ضمن آن كه كتابهاي مذكور، علاوه بر تبيين ديدگاه هرمنوتيك فلسفي گادامر به نقد و بررسي ديدگاه نيز پرداختند كه كتاب هرمنوتيك و سياست، فاقد نقد و بررسي است.