علوم سیاسی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩

اتحاد ملي، انسجام اسلامي؛ از شعار تا واقعيت
نقیب زاده احمد

پيشنهاد مركز (پژوهشكده علوم و انديشه سياسي) براى بحث، موضوعى است كه مطابق روز و مشكلات آن مي‌باشد. بنده ‌درخصوص برخى از مسائلى كه در كشور جريان دارد، حساسيت‌هاى خاصى دارم؛ از جمله اين‌كه در كشور، مدارسى تأسيس مى‌شوند كه براى ثبت‌نام، چند ميليون پول مى‌گيرند و بر سردرشان ‌نوشته شده است: مدرسه غير انتفاعى؛ در حالى‌كه مدرسه، كاملاً انتفاعى است. اغلب اوقات، شعارها يا مفاهيمى در جامعه مطرح شده و سپس رها مى‌شوند٠ غربى‌ها هر موضوعى را كه مطرح مى‌كنند راهكارش را هم به دنبال آن نشان مى‌دهند و وارد عمل مى‌شوند، اما چرا چنين چيزى در كشور ما اتفاق نمى‌افتد؟
هم‌اكنون ‌يكى از خطراتي كه جامعه را تهديد مي‌كند، مسئله وحدت ملى، تفرقه‌هاى موجود در بدنه جامعه و ديدگاه‌هايى است كه در سطح نخبگان وجود دارد و همه اينها، جامعه را به سمت يافتن راه‌حلى مى‌كشاند. شايد با مقايسه تطبيقى در ايران و غرب، راه‌ حلى پيدا شود. در غرب، مدرنيته از سدة هيجدهم شكل گرفت و مبنايى را پايه‌ريزى كرد كه يك پايه آن، عقلانيت و پايه ديگرش پيشرفت بود؛ هم‌چنين براى هر چيزى ‌الگوى خاصى را به ‌وجود آورد كه البته در حال حاضر، اين مدرنيته در حال فروپاشى است و ناخود آگاه دامن ما را هم خواهد گرفت و علت آن اين است كه علم و عقل، زير سؤال ‌رفته است و توجهى به سوي آن نيست. شايد اين دوره بگذرد و دوره ديگرى بيايد كه بازگشتى به ‌سوى ‌عقل و علم باشد، اما به ‌هر شكل، خود دانشمندان، خصوصاً علم را زير پا گذاشتند؛ آن علمى كه در دوره ‌مدرنيته بود مبنى بر اين‌كه انسان بر حسب نيازهايى كه در يك دوره خاص دارد، نظريه‌هايى را ابداع و بعد هم با آن زندگى مى‌كند و اين نهايتاً به خود انسان و تفسيرى كه از زندگى به ‌دست مى‌دهد، مى‌رسد و اين همان ‌واقعيتى است كه مى‌توان روى آن تأكيد كرد؛ يعنى آن فرم‌هايى كه در دوره مدرنيته به‌صورت نمونه آرمانى‌شكل مى‌گرفت و همه در آن خط حركت مى‌كردند. براي مثال، دولت ‌ملى، يك واحد سياسي عقلايي بود كه مرزها و اتباعش كاملاً مشخص، و يك حاكميت ملى هم داشت؛ در نتيجه، يك رابطه ديالكتيكى بين‌ بدنه جامعه و سيستم سياسى شكل گرفت؛ بنابراين همه به‌دنبال اين رفتند كه خود را در دولت ملى، مجهز كنند و همه معتقدند كه راه، همين است و بايد رفت، اما امروزه اين‌طور نيست و خيلى‌ها راه ‌حل‌هايى را ارائه ‌مى‌دهند كه معناى آن، نوعى اباحه‌گرى و سلب مسئوليت تلقى مى‌شود، ولى به‌هر صورت هست، مثلاً ريچارد‌ رورتى مى‌گويد: علم چيست؟ علم را چند بار زير سؤال برده‌ايد؛ بنابراين ديگر نمى‌توان مردم را به پيروى ‌از اين علم دعوت كرد و بايد آنها را به سمت آن چيزى كه دل‌شان مى‌خواهد فرا خواند؛ چون علم، خيلى مهم‌تر از عقل است؛ پس دموكراسى همراه با آزادى‌هاى وسيع فردى خيلى خوب است؛ چون هر كس هر كارى را كه ‌دلش بخواهد، انجام مى‌دهد و تصور مى‌شود كه مخاطب اين حرف‌ها بيشتر، كشورهاى جهان سوم هستند وكشورهاى غربى را تهديد نمى‌كند؛ چون اين مرحله؛ به‌ خصوص مرحلة وحدت ملى را پشت ‌سر گذاشته‌اند، درصورتى
‌كه ما اين مرحله را پيش‌رو داريم و اين قضيه ما را تهديد مى‌كند و در اشكال مختلفى مى‌تواند به ظهور برسد، اما اين قضيه، چند سالى است كه دامن خود اروپايى‌ها را هم گرفته و بنابراين اين سيلى است فراتر از برنامه‌هاى دولت‌هاى بزرگ كه آنها خودشان هم اسير اين موج شده‌اند، مثلاً ايرلند عليه انگلستان، باسك عليه ‌اسپانيا و فرانسه، ايالت كاتولس اسپانيا عليه دولت مركزى اسپانيا، سوئيسى‌ها كه با وجود سه زبان مختلف ‌به ‌عنوان دولت متمدن و متحد مشهور بودند، دچار نوعى تفرقه شده‌اند و هر زبان به سمتى رفته است؛ هم‌چنين بلژيك كه يك كشور كوچك است و هم ‌اكنون بين فرانسوى زبان‌ها و فنلاندى‌ها اختلاف هست و شش‌ماه بود كه دولت و حكومتى نداشتند؛ پس اينها نشان مى‌دهد كه قضيه، خيلى جدى‌تر است و بايد فكرى كرد. اختلاف عظيمى بين نگرش شرقى اسلامى و غربى مسيحى وجود دارد و علت اين‌كه آنها توانستند پاره‌اى از بحران‌ها را سريع‌تر بگذرانند، مربوط به اين نگرش است و با آمدن اين نگرش، خيلى چيزها عوض مى‌شود؛ هم‌ چنين ممكن است به ارزش‌ها و سيستم ارزشى صدماتى برساند؛ مگر اين ‌كه خوب مهندسى بشود؛ هم‌چنين ‌قسمت‌هاى عملى‌اش گرفته شود و در قسمت‌هاى ايدئولوژيك آن نوعى سلب به ‌وجود آيد. به ‌هر صورت اين‌ وحدت ملى و انسجام اسلامى هم مطرح شده است و ملاحظه مى‌شود كه هيچ كارى عملى صورت نگرفته كه ‌اين ‌هم به ‌نوعى نگرش شرقى كه بايد آنها را شناخت و از هم تفكيك كرد، مربوط مى‌شود. در غرب، اصل بر مظهر اقتدار و تاريك ‌انديشى بود؛ يعنى برعكس اسلام، كه پيوسته بر عقل و تعقلون تأكيد دارد، در مسيحيت، ‌انسان از فكر كردن منع مى‌شود و اين تحت يك دوره‌اى با عنوان تاريخ غرب قرار گرفت. مبارزاتى در اروپا عليه ‌سيستم كليسايى شروع شد و اروپايى‌ها علم را با زور به ‌دست آورند؛ چون ممكن بود خيلى از دانشمندان را در آتش بسوزانند و در سدة هيجدهم با توجه به اصل تجدد، آراى كانت روى غربى‌ها خيلى تأثيرگذار بود و كانت ‌آن‌چه را در كتاب نقد خرد محض گفته بود، خيلى با گفته‌هاى اسلامى فرق نداشته است؛ چون يك ‌نوع تفسيرى ‌از «ما اوتيتُم مِن علم الا قليلا» است، منتها اين علم در اين‌جا حد و مرزى ندارد. كانت مى‌خواهد آن‌ را محدود كند و آن اين است كه شناختى كه از پيرامون خود به ‌دست مى‌آيد از طريق حواس است و چاره ديگرى هم‌ ندارد. اين ‌طور نيست كه بيرون از حواس و ادراك ما چيزى وجود ندارد و اين‌كه ما قادر به شناخت آن نيستيم؛ بنابراين قسمتى را كه قادر به شناخت آن هستيم مى‌گيريم و آن تصويرى است كه در ذهن از طريق حواس شكل مي‌گيرد و حالا ممكن است ادراكات ما دفورمه شده باشد. چون خيلى‌ها ديدند اگر پنج ريالى را جلوى چشم ‌قورباغه كه وضع خاصى دارد بگيريد، ديگر نمى‌بيند و بنابراين مى‌گويد از كجا معلوم كه چشم ما اين‌طور نباشد، شايد درخت‌ها معكوس هستند و راست نشان داده مى‌شود، به ‌هر صورت، شكلى ايجاد كرد كه باعث ‌شد به‌ طور كلى، خيلى‌ها از تفكر نسبت به ذات و حقيقت اشيا بپرهيزند و به سمت اين‌كه چگونه مى‌توان ‌زندگى را ساخت، بروند؛ بنابراين به عقل ابزارى روى آورده و پيش رفتند. حالا اين‌كه اين نظام دچار بحران شده ‌است، مسئله‌اى ديگر است، ولى اين‌كه اينها دويست سال، خوب حكومت كردند و ما و كشورهاى ديگر را به ‌پيروى از اين نظريه مجبور كردند، مسئله ديگرى است؛ يعنى حداقل آنها در تحقق خواسته‌هاى خود موفق ‌بودند. با ورود اين نگرش در علم سياست و علم‌الاجتماع، بايد انسان و جامعه را شناخت و ديد كه چگونه ‌انسان‌ها دور هم جمع مى‌شوند و جامعه‌اى را به ‌وجود مى‌آورند و نهايتاً حكومت دموكراتيك برقرار شد كه‌ مردم هم حتماً بايد درگير باشند، بلافاصله كميته يا انجمن‌هايى از خود دانشمندان به ‌وجود آمد كه تحقق اين ‌مسئله را مورد بررسى قرار دهد و پُلى را براى اين انديشه و عمل به ‌وجود آورند و انصافاً در اين زمينه بسيار قوى عمل كردند؛ يعنى آراى روسو و حتى منتسكيو را به سادگى نمى‌توان تحقق بخشيد و اينها بايد با پيدا ‌كردن راه‌حل، سيستم نمايندگى‌شان دموكراسى شود و اين نماينده در آن‌جا نماينده كل كشور و جامعه است نه ‌نماينده آن بخشى را كه انتخاب كردند و به اين ترتيب راهى را براى ايجاد دموكراسى ايجاد كردند كه هم‌اكنون از دو زاويه به شدت مورد حمله قرار مى‌گيرد كه عبارتند از: ١. ماركسيست؛ كه اساساً دموكراسى ليبرال غربى را قبول ندارند؛ ٢. حقوق؛ اين‌كه اين سيستم نمايندگى كه وضع شده است به هيچ وجه آن حالت قرارداد اجتماعى را بين نماينده و يك قسمت از جامعه ندارد و بنابراين از نظر حقوقى هم داراى پايه‌هاى لنگى است و بالاخره از نظر دست‌آورد اين سيستم، زندانى براى انسان ايجاد كردند؛ زندانى با ديوارهاى عقل ابزارى و علم ‌ابزارى؛ بنابراين در اين جامعه، انسان خوشبخت نيست؛ يعنى با توجه به آمارى كه گرفتند ٨٠% جمعيت ‌شهرهايى مثل پاريس و لندن شب‌ها الزاماً با قرص خواب مى‌خوابند؛ يعنى استرس، نگرانى، دلهره و بدتر از همه، شكاف اقتصادى بين دو طبقه بسيار ثروت‌مند و فقير، اين وضع را به وجود آورده است، ولى طورى اين‌ قضيه را سامان داده‌اند كه كسى حق اعتراض به خودش را نمى‌دهد و فكر نمى‌كند كه اين سيستم؛ عيبى داشته‌باشد و اگر هم عيبى باشد به خود نسبت مى‌دادند، ولى به ‌تدريج مشخص شد كه اين‌طور نيست و كسانى‌كه اين‌سيستم را طراحى كرده‌اند، تقصير دارند كه خود در بالا قرار مى‌گيرند و بقيه در پايين، البته آنهايى كه در پايين‌ هستند فكر مى‌كنند آزادند، اين دست‌آورد از زواياى مختلف مورد نقد قرار گرفت از جمله: نقد مكتب ‌فرانكفورت، و بعد نقدهايى كه در اعصار پست‌مدرنيته انجام شد، كه عليه علم و عقل وارد عمل شدند و بحث ‌هرمنوتيك و تفسير به ميان آمد و در نتيجه، آن سنت آلمانى در جامعه‌شناسى كه بر اساس آن ذهنيت فرد بسيار مهم است، به ‌وجود آمد؛ يعنى انسان، چيزهايى را درك مى‌كند و بر اساس انديشه و تأملى كه انجام مى‌دهد دست به حركت مى‌زند؛ برخلاف سنت فرانسوى كه مى‌خواست جامعه را چيزى بيرون از خود تصور كند كه‌، داراى قانون دو دو تا چهارتاست، مانند قانون رياضيات، ولى در سنت آلمانى اين‌گونه نيست؛ سنت آلمانى، ‌سنت تفهمى است و بايد فهم مى‌كرديد كه فاكتور يا بازيگر جامعه كه همين افراد هستند، چه فكرى مى‌كنند و براى رسيدن به خواسته خود چه ابزارهايى را به ‌دست مى‌آورند. به ‌هر صورت، جهان موقعى معنا پيدا مى‌كند كه ‌به آن معنا بدهيد و تفسيرى كه از جهان به عمل مى‌آوريد، بسيار اهميت دارد. حال اين‌كه در غرب بعد از اين ‌چه پيش خواهد آمد، واقعاً نمى‌توان پيش‌بينى كرد.
به شرق بر مى‌گرديم تا ببينيم در اين دويست سال چه كار كرده‌اند، در كشور ما جهان در ارتباط با آخرت تفسير مى‌شود و بر فرض اين‌كه انديشه اسلامى يا تشيع غلبه پيدا كرد و انديشة كوچك‌تر در حاشيه قرار گرفت، زندگى اين‌گونه تفسير پيدا مى‌كند؛ هم‌چنين مى‌خواهيم به ذات و جوهر اشيا دست پيدا كنيم و شناخت‌مان شناخت جوهرى باشد كه در كنار اين راهكارهايى را ابداع مى‌كنيم‌ مثل وعظ؛ يعنى موعظه و تذكر كه از طريق تذكر، وجدان‌هاى خفته، بيدار و آگاه شود و بعد وارد عمل شوند كه ‌اين خود، يك سيستم است؛ يعنى مى‌تواند خوب عمل كند، اما در جهان امروز، الزاماً بايد رفتارهاى عينى‌ترى ‌به اميد اين‌كه موعظه و تذكر روى انسان‌ها اثر گذارد، پيدا كنيد. دليل اصلى حل نشدن كامل پاره‌اى از مشكلات ‌طى اين چند سال و آماده نكردن جامعه براى حركت به سوى آينده تا حدى به اين تفسيرها بر مى‌گردد و در اين‌جا نگرشى در تفكر اروپايى از مسيحيت گرفته كه اساساً ذات انسان گناه‌كار است؛ يعنى همان داستان هبوط آدم را به همه ابناى بشر تسرى مى‌دهند؛ به اين‌كه آدم وسوسه مى‌شود، وجود دارد، انسان دروغ مى‌گويد؛ بنابراين بايد با پيدا كردن راه‌حل‌هايى، اينها را به حداقل رساند.
از جمله با تذكر به او كه وقتى كسى شما را استخدام مى‌كند به شما خواهد گفت كه از شما اين چيزها را مى‌خواهيم و اگر خلافى از شما سر بزند اين‌گونه محاكمه و تنبيه خواهيد شد، اما در نگرش اسلامى چنين‌ چيزى وجود ندارد كه ذات انسان شرير باشد كه اگر ذات انسان را خوب شمارند نوعى ايده‌آليست تصور مى‌شود كه ره به جايى نمى‌برد؛ بنابراين از آن زاويه وارد شدند كه ذات انسان شرير است و هميشه بايد راهكارهايى را در جلوى آن گذاشت و او را كنترل كرد تا اين مسائل پيش نيايد. در روزگار معاصر، حرف‌هاى ‌بسيار خوبى زده مى‌شود، براى نمونه، گفت‌وگوى تمدن‌هاى خاتمى واقعاً موضوع بسيار جالبى بود و پاسخ‌ خوبى هم از سوى جهان دريافت كرد، ولى در پايان چه شد؟ هيچ! و تمام شد. البته بر اساس فرمايشات رهبر معظم ‌انقلاب اگر واقعاً بخواهيم اينها تحقق پيدا ‌كنند، بايد كميته‌اى تشكيل شود و اينها بررسى ‌شوند؛ هم‌چنين راهكارهايى ايجاد شود كه البته در اين زمينه مى‌لنگيم، اما غرب از نظر برقرار ساختن انديشه و امكانات، بسيار جلوتر و با تجربه‌تر است، حال بايد ديد چه مشكلى وجود دارد و آيا اين وحدت ملى شكسته يا از بين رفته و بودن و نبودن آن چه تأثيرى مى‌گذارد. حكايت، حكايت دولت مدرن است؛ دولت مدرنى كه در اروپا مستقر شد، مرزها را با سرسوزن اندازه‌گيرى مى‌كند؛ يعنى ميخ‌كوبى مى‌كند و خط مى‌كشد و تك‌تك ‌انسان‌ها بايد شناسنامه داشته باشند؛ شناسنامه سياسى؛ يعنى دولت به فرد مى‌گويد كه تو تابع من هستى و من ‌بايد بدانم كه چه وقت به دنيا مى‌آيى، كى ازدواج مى‌كنى، كى طلاق مى‌گيرى، كى به سربازى مى‌روى و كى ‌مى‌ميرى، بعد به زور، يكپارچگى را مورد نظر قرار دادند، به گونه‌اي كه كشورهايى كه در اروپا وجود دارند، همه آنها تكه‌تكه بودند. براى نمونه، فرانسه از چهار پنج كشور، انگلستان به‌طور مشخص از سه كشور و آلمان هم به همين ترتيب تشكيل مى‌شد. در كشور ايران بعضى از اين كارها صورت گرفته و بعضى هم نگرفته است. مثلاً در دوره ‌صفويه، وحدت مذهبى مورد توجه قرار گرفت، ولى وحدت زبانى براى آنها مسئله نبود. اساساً براى ‌شرقى‌ها شايد وحدت زبانى مسئله نبود، البته در هند، گاهى گويش‌هاى مختلف به جان هم مى‌افتند و هزاران‌كشته بر جاى مى‌گذارند، ولى به‌طور كلى بعد از صفويه يك گسيختگى به ‌وجود آمد كه در حقيقت، شكست ‌تمدنى در مقابل غرب بود، غربى‌ها به سرعت پيش مى‌رفتند، ولى با وجود آمدن تفرقه در اين‌جا كشور صد سال، عقب افتاد و زمانى به ‌فكر افتاديم كه غرب كاملاً خود را گرفته بود و در حوزه‌هاى بى‌شمارى از سياست، اقتصاد، نظامى‌گرى و همه اينها از ما جلو زده بود و به اين صورت ما تمدن غربى و فرم آن را از طريق جنگ از غربى‌ها گرفتيم؛ يعنى اولين برخورد ما با جهان غرب از طريق رويارويى نظامى بود و بسيارى از دانشمندان‌ معتقدند كه نوع ذهنيت نسبت به دولت در برخورد اول شكل مى‌گيرد و آن تصور هم‌چنان همراه آن دولت‌ مى‌ماند، در اين صورت هميشه نگاه و برخورد ما نسبت به غرب جنگ‌جويانه است. حال اگر با تجار غربى ‌برخورد شده بود، يقيناً طرز فكرى تجارى در ما بيشتر شكل مى‌گرفت. خلاصه پس از گرفتن تمدن از غرب بايد بقيه الزامات را يكى پس از ديگرى پذيرفت و آن اين است كه همان اتفاقاتى كه در غرب افتاد در اين‌جا هم بيفتد و جايى هم كه آن اتفاق نيفتد بايد انسان، توجيهى براى آن داشته باشد و در نتيجه، تمام گسيخت‌هاى افولى‌ موجود در جامعة غرب مثل گويش‌هاى زبانى، مذهبى و ايل و تبار، تبديل به يك خط عمودى شد؛ به اين معنا كه ابتدا يكپارچگى ملت به ‌وجود آمد و بعد در احزاب مختلفى كه سراسر كشور را پوشش مى‌داد، تقسيم ‌شدند، به اين صورت كه هر كس عضو يك حزبى شد و فرم دولت ملى و نظام حزبى با هم گره خورد، آن‌ وقت ‌در ايران با اين‌كه در دوره صفويه، مذهب و انسجام مذهبى به‌وجود آمده بود، در دوره انقلاب مشروطه بسيارى ‌از آن دست‌آوردها باعث شد كه كشور، تجزيه نشود، ولى در دوران‌هاى بعد براى اين عمل از نظامى‌گرى ‌استفاده مى‌شود؛ يعنى رويارويى رضاشاه با ايلات و عشاير و نكات ديگرى كه در آن دوره مطرح بود.
حال، مسئله اين است كه به هر صورت دولت غربى را پذيرفته‌ايم و به ناچار بايد پاره‌اى از چيزها را حفظ كنيم، از جمله وحدت ملى كه مفهوم اين وحدت با نگاه اسلامى با وحدت ملى كه در غرب وجود داشت تفاوت زيادى ‌دارد و همين تفاوت شديد است كه ما را با چالش‌هاى جديدى روبه‌رو مى‌كند و هم‌اكنون به دنبال اين هستيم ‌كه مردم، بيشتر جنبه اخلاقى قضيه را در نظر گيرند و راجع به اين نكته فكر كنند كه به‌هر صورت ما مسلمانيم و بايد دست اتحاد به يك‌ديگر دهيم و اين با آن‌چه كه در دويست سال گذشته گرفتيم، مقدارى نامتناسب است؛ به ‌اين معنا كه دولت غربى را كه راهكار آن، دنبال كردن تحقق اهداف از طريق مكانيسم‌هاى عينى و نه از طريق‌ مكانيسم اخلاقى و اعتقادى است، اخذ كرديم، ولى در حال حاضر، مردم در زندگى اجتماعى خود دچار مشكل ‌هستند و فكر آنها يكسان نيست؛ يعنى ممكن است فردى در جايى هدف از اخوت اسلامى يا وحدت ملى را خوب بداند و عده ديگرى اصلاً در بند آن نباشند؛ بنابراين انسان براى اين‌كه متضرر نشود بايد هر دو راه را انتخاب كند، يعنى هم از طرق موعظه پيش رود و هم از طريق عينى. و مطمئن باشيد كه در سال‌هاى آينده با مسئله تفرقه ملى روبه‌رو خواهيم شد و لازم بود وقتى اين شعار در جامعه مطرح شد، هيئت متخصصى تشكيل ‌شود و راهكارهاى لازم را پيدا كند. هم‌اكنون نقشه‌هاى رنگارنگى توسط مخالفان در خارج از ايران كشيده ‌مى‌شود، مثل موزامبيك كه اقوام كوچك و بزرگى در يك سرزمين وسيع هستند و هيچ انسجامى ندارند. هم‌چنين استفاده از فضاى فعلى براى تفرقه در هر كشور متصورى، بسيار فضاى مناسبى است؛ چنان‌كه ‌كشورى مثل يوگسلاوى چگونه متلاشى و به چند كشور تبديل شده است و مطمئن باشيد كه به سراغ ديگركشورها هم خواهند رفت و البته اين امر، دلايل مشخصى دارد، مثل كشور اسرائيل كه در منطقه كوچك‌ترى است ‌و از كشور بزرگ‌تر خوشش نمى‌آيد، حتى از تركيه كه با دولت هم نزديك هستند و براى او هم، چنين نقشه‌هايى‌كه آينده چه كار كند، را مى‌كشد و اگر وضعيت به همين منوال پيش رود به يقين اين اتفاق مى‌افتد و چالش آن به ‌سراغ كشور ما هم خواهد آمد، البته ايران با يوگسلاوى، تفاوت‌هاى زيادى دارد. يوگسلاوى، كشورى بود كه درسال ١٩١٩م شكل گرفت. حدود ٨٠ الى ٩٠ سال از عمرش مى‌گذرد؛ در حالى‌كه اقوام ايرانى بيشتر از دو سه ‌هزار سال در كنار هم زندگى كردند؛ هم ‌چنين يوگسلاوى‌ها ملت‌هايى هستند كه جرأت خوب بيان كردن تاريخ ‌خود را ندارند؛ مثل تركيه نسبت به كردها، ولى ايران، جنبه بر عكس دارد؛ به اين صورت كه تمام اقوام، مدت‌هاى ‌مديدى در اين‌جا با صلح و صفا زندگى كردند. نكته ديگر اين ‌كه ايران براى هويت آينده‌اش، چون بحث اتحاد ملى و هويت ملى با هم كاملاً گره مى‌خورد، در آينده يك كشمكش اساسى خواهد داشت؛ مگر اين‌كه ‌راه ‌حل‌هايى صورت گيرد. بحث هويت در همه جوامع، موضوع بسيار بنيادى است، براى مثال، فيلمى كه درتلويزيون‌هاى اروپايى نشان دادند كه بيان‌گر هم مسئله فردى و هم مسئله جمعى بود، اين است كه در زمان ‌جنگ ويتنام يا جنگ كره؛ بچه‌هاى زيادى كه بى‌خانمان شده و پدر و مادر خود را از دست داده بودند را سوار بر كشتى كردند و به اروپا آورده و به خانواده‌هاى مختلف اروپايى دادند و به همين ترتيب بزرگ شده، ازدواج كرده ‌و بچه‌دار شدند و بعد از آن به سمت سرزمين‌هاى خود رفتند تا پدر و مادر خود را پيدا كنند و چون پيدا نكردند قسمتى از هويت خود را ناتمام دانستند و اگر ملتى وجود داشته باشد، هم ‌اكنون اين هويت از سه موضع به ‌چالش طلبيده مى‌شود: ١.از طرف عصر جهانى شدن، ارتباطات و اينترنت؛ ٢.از طرف ارزش‌هاى آمريكايى كه‌به طور خاص تبليغ مى‌شود؛ چون اينها قبول كرده بودند كه هر كجا مى‌روند كوكاكولا بخورند و شلوار جين ‌بپوشند؛ ٣.كه اين موضع بسيار خطرناك‌تر است؛ چون نسبت به گذشته‌اش در حال شك و ترديد است كه آيا من ايرانى هستم، يعنى چه و ايرانيت چه ويژگى‌هايى مى‌تواند داشته باشد؟ حال در اين عصر كه دولت و حاكميت ملى در حال زيرسؤال رفتن و كم‌رنگ شدن هستند و مرزها از حالت عبور ناپذيرى خود خارج ‌مى‌شوند و امواج به داخل فرستاده مى‌شود؛ هم‌چنين افراد در حال رفت‌وآمد هستند؛ پس به ناچار ايران بايد با جهان در ارتباط باشد، ولى اين در ارتباط بودن بايد به همراه مواظبت از خودش باشد؛ زيرا در غير اين صورت‌، بحث بى‌هويتى افراد را به سمت ديگرى كه هم‌ اكنون ديده مى‌شود، مى‌كشد، براى مثال در اروپا صحبت از جوانان ايران است كه مسيحى شده‌اند، البته بيشتر آن جوانان فرانسوى هستند كه مسلمان شده‌اند، بالاخره ‌هويت ايرانى در عصر جهانى شدن به چالش كشيده شده است و اركان اين هويت عبارتند از: ١.ملى؛ ٢.مذهبى و اگر هويت كسى هم ملى و هم مذهبى است، تضعيف هر يك از اين‌ دو به تضعيف ديگرى خواهد انجاميد. ار
وپايى‌ها براى حفظ هويت خود و رخ ندادن بحران هويت به دنبال مراسم ملى هستند و در كشورى‌ مثل ايران، اين مراسم ملى وجود دارد و حفظ آنها يك وظيفه ملى است و هيچ ضررى ندارد، مثل عيد نوروز، شب يلدا و اگر اينها تضعيف شوند مطمئن باشيد كه چيزهاى ديگرى جاى آن ‌را پر خواهد كرد، مثلاً شب نوئل‌كه آن مراسم دقيقاً از ايرانى‌ها با ٥ روز فاصله با شب يلدا كه بسيار فراگير بود، گرفته شده است و علت كار آنها هم اين بود كه دين مانويت تا شمال آفريقا پيش رفته بود و كليسا، گروه‌هايى كه در سده‌هاي ١١ و ١٢ به ‌وجود آمده ‌بودند را با تفتيش عقايد پيدا مى‌كرد و به نحو ناجوانمردانه‌اى مى‌كشت و نفوذ زيادى داشت؛ در نتيجه، خود كليسا در پى جانشين‌كردن نوئل با ٥ روز فاصله با شب يلدا برآمد. حال اگر ما شب يلدا را پاس نداريم، به‌طور قطع، نوئل جاى آن‌ را خواهد گرفت؛ هم‌چنين در فرانسه بر سر دولت مى‌كوبند كه چرا لائيك هستند؛ چون يك‌خلاء مذهبى به‌ وجود مى‌آيد كه اسلام و بوديسم، در حال پر كردن اين خلاء هستند كه درست هم است، مثلا ًوقتى شما با قطار در يك مسيرى برويد حداقل چند بودايى را كه زرد رنگ هستند در وسط جنگل‌ها مى‌بينيد كه ‌اينها فوراً اين خلاء را پر مى‌كنند؛ در نتيجه كار خيلى خراب‌تر و سنگين‌تر مى‌شود. به هر صورت، ما در گنجينة ‌تمدن خود، مسائل مهمى براى مطرح كردن داريم؛ از جمله، راجع به آب و كمبود آن‌كه در دنيا مسئله مهمى ‌است، احترام به طبيعت و مسئله اكولوژى؛ پس اتحاد ملى در كشور ما يك مسئله واقعاً جدى است ونگرانى‌هايى را در پى دارد؛ در نتيجه بايد روى آن كارهاى فرهنگى شود؛ به‌خصوص توجه به قشر جوان كه ‌ديگر نه مولوى و نه رستم را مى‌شناسد، ولى مى‌داند كه هركول يا هرى‌پاتر چه كسى است و اينها جلوه‌هاى‌ جهانى شدن است كه هنوز كتابى در آمريكا بيرون نيامده، در اين‌جا ترجمه مى‌شود و جوان‌ها آن را مى‌خوانند و براى حفظ اين جوان‌ها بايد كميته‌اى تشكيل شود و وضعيت، مورد بررسى قرار گيرد تا قضيه از اين خراب‌تر و بحرانى‌تر نشود.

پرسش‌ها و پاسخ‌ها

گمان مى‌كنم بحث شما راجع به اين بود كه براى هويت آينده، كشمكش اساسى وجود خواهد داشت، سپس وارد چالش‌هاى هويت شديد و بحث‌تان را ادامه نداديد.

دكتر نقيب‌زاده: بايد با واقع‌بينى، راه‌حل‌هايى را پيدا كرد و به‌كار گرفت؛ به اين‌صورت كه بايد انديشه‌ها را رها كرد و به دنبال كار فرهنگى و مديريتى دربارة اين قضيه بود و بالاخره چيزهايى را هم پذيرفت، مثلاً صحبت كردن مردم‌ با زبان محلى مشكلى ندارد، ولى در كنار آن مى‌توانند يك زبان ملى هم داشته باشند، چون يك‌چيزى كه در جامعه ما خيلى مفقود است، زمان و مقدار است، مثلاً يك شعارى كه مى‌دهيم فكر مى‌كنيم آن ‌شعار، ابدى و ازلى است؛ در حالى‌كه يك چيزهايى است كه در دوره خاصى مضر هستند، ولى بعد از گذشت ‌ده سال لزومى ندارد نسبت به آن حساسيت نشان داد، مثلاً رابطه با آمريكا كه در موقعى بُردن اسم آن ممكن ‌نبود، حالا مطرح است. يا برنامه سياست خارجى كه بستن برنامه چهار ساله و پنج ساله فقط در حوزه اقتصاد نيست و مى‌توان محدوده‌ها را مشخص كرد و حد قرمز را هم گذاشت تا بتوان با جديت جلوى آن ‌را گرفت؛ يعنى اگر كسى مى‌خواهد با زبان محلى خود صحبت كند، در روزنامه منتشر و در مدارس تدريس كند، ولى در آن ‌طرف اگر آن هويت تجزيه شد، طبعاً بايد مقررات سخت‌ترى براى صورت نگرفتن اين كار وضع شود و دركشف اين هويت يا هم‌ بستگى، شناخت تاريخ و فرهنگ ايرانى، بسيار مهم است.

نسبت انديشه‌هاى كانت با تحولات اجتماعى چگونه بوده است؟ آيا اين‌كه ما به پديده‌هاى اجتماعى هم ‌يك قالب عقلانى ببخشيم؛ يعنى امر موجود را با يك عقلانيتى كه لزوماً از تجربه خارجى گرفته نمى‌شود، بلكه ‌تقدم بر آن دارد، به تأويل برده، تصحيح يا هدايت كنيم. با توجه به اين‌كه مطالعات مستقلى در رابطه با نسبت ‌انديشه كانت با انقلاب فرانسه و تأثيراتى كه بعدها در انقلاب فرانسه گذاشت، صورت گرفته، احتمالاً نظر شما اين است كه ما كميته‌هاى علمى براى اتحاد ملى و انسجام اسلامى درست كنيم تا اين كميته‌ها راهكارهاى‌ جدى‌ترى را پيش پاى ما بگذارند كه البته اين فكر و ايده خوبى است.
حال اگر چنين كميته‌هايى تشكيل شد نظر، پيشنهاد و ايده‌هاى شما چيست؟ به‌طور كلى ١.نسبت ‌انديشه‌هاى كانت با تحولات اجتماعى چگونه است؟ ٢.پيشنهاد شما در مورد ايده‌هاى نظرى و مبانى خاص ‌براى هويت آينده ايرانى و يا اتحاد ملى و انسجام اسلامى چيست تا مورد ترغيب كميته‌هاى مسئول قرار گيرد؟
دكتر نقيب‌زاده: نسبت انديشه‌هاى فيلسوف با آن‌چه كه در واقعيات اجتماعى شكل مى‌گيرد، كار ساده‌اى ‌نيست، ولى در عين حال مى‌توان از يك تحول فكرى و منطقه‌اى در برهه زمانى خاص نام برد و مثل اين‌كه تنها كانت هم اين‌طور نبوده و اگر بود شايد كسى كه فلسفه مى‌دانست كانت را مى‌خواند و در اين زمينه تحول فكرى، به‌ طور كلى به ‌وجود آمده و در رابطه با روشن‌فكران و عامه مردم بوده است و اين تحول، چيزى است كه در جامعه ما هيچ ‌وقت به اين صورت، شكل نگرفته بود؛ يعنى اين‌كه در سده هيجدهم، روشن‌فكران مستقيماً با مردم صحبت مى‌كردند، اما در كشور ما به دليل اين‌كه تاريخ آن به‌طور كلى با غرب متفاوت است و اسلام، آن ‌ويژگى كليسايى را پيدا كرده بود، البته نه مسيحيت از اول اين ويژگى‌ها را داشت و نه مشكلات، مشكلاتى بود كه آنها در اروپا داشتند؛ بنابراين در مجموع، اين انديشه براى پيشرفت و پرداختن به عينيات در اروپا شكل‌گرفته بود كه يك بخشى از آن، كانت بود و بخش ديگر آن مى‌توانست افكار منتسكيو باشد كه راه‌هاى عملى را هم نشان مى‌داد و اينها خيلى مهم است.

اين قسمت‌ها ضرورتى نداشت كه به ايران سرايت بكند و همين كه دولت يا فرم‌هاى سياسى را بپذيريد به‌دنبال آن، اين چيزها مى‌آيد و چاره‌اى هم نيست. حالا در مورد هويت ايرانى؛ پديده‌اى نيست كه شما به وجود بياوريد، بلكه شما بايد آن را تقويت كنيد؛ يعنى كسى كه مى‌گويد من ايرانى هستم، ايرانى بودن او از مجموعه ‌چيزهايى كه در ايران بوده، از نوروز، تمام آداب و رسومى كه در مورد ريشه‌ها، ميوه‌ها و آشپزى به‌جا مى‌آورند، تشكيل مى‌شود كه اگر بى‌توجهى شود، فردا بايد جواب‌گوى نسل جوانِ سركش و بى‌توجه بود كه به صورت‌ خيلى وحشتناكى به هويت غربى پناه مى‌برد و مسئوليت دولت، اين است كه نسبت به فرهنگ ملى، اسلامى،كوتاهى و قصور صورت نگيرد وگرنه اين مصيبت، سرِ ما هم خواهد آمد.
و اما در مورد كميته، مقصود اين نبود كه حتماً كميته خاصى شكل بگيرد و خب! اين شعار براى چه داده ‌مى‌شود، اين‌كه در قسمت‌هايى از شهر مثلاً در اتوبان‌ها مطرح شود و مردم، آن را ببينند و فقط يك راهكارهايى ‌را نشان دهد؛ چون آن راهكارها باز هم مذهبى و اسلامى هستند، ولى يك جاهايى را نمى‌توان از نظر مذهبى ‌تغذيه كرد؛ براى اين‌كه سُنى هستند و يك جاهايى را هم از نظر ملى نمى‌توان تقويت كرد؛ چون عرب هستند يا اين‌كه مليت ديگرى دارند؛ بنابراين اين دو ابزار را خيلى جاها مى‌شود به‌طور واحد و گاهى هم همراه هم به‌كار گرفت و مشكل را حل كرد؛ زيرا اگر جامعه ما دچار جنگ داخلى شود، تمام دست‌آوردها اعم از ملى و مذهبى‌ از بين خواهد رفت.
با توجه به اين ‌كه گفتيد در اروپا جريانى پيدا شده كه به سمت شكل گرفتن هويت‌هاى كوچك و مستقل‌ پيش مى‌رود؛ هم‌چنين جريان كلان‌ترى؛ يعنى همان اتحاديه اروپا، مشاهده مى‌شود كه قطعاً با اين گستردگى در طولانى مدت، اثر خود را مى‌گذارد و مى‌تواند يك عامل انسجام و ايجاد همگونى باشد. حال، سؤال اين است‌كه آيا امكان اين هست كه از اين اتحاد با وجود اختلاف‌ها و تفرقه‌هايى كه نهادينه شده، رمزگشايى شده و عامل ‌اتحاد و انسجام آنها مشخص شود.

ديگر اين‌كه آيا امكان اقتباس ما از آن وجود دارد؛ يعنى با اين گستردگى، كپى‌بردارى و بومى شود؟

دكتر نقيب‌زاده: اگر يك‌سرى تشكل در نظر گرفته شود كه يكى محلى، قومى و داخلى، يكى ملى و ديگرى ‌بين‌المللى است، جنبه ملى‌اش تضعيف مى‌شود و محلى و جهانى‌اش مقدارى تندتر مى‌شود و حالا اين‌ منطقه‌گرايى در اروپا به زعم خيلى از افراد، مقدمه‌اى براى جهانى شدن است و خود اين اتحاديه‌ها هم، جهانى ‌شدن را تشويق مى‌كنند، حتى محلات خاص، كميته‌اى به‌نام كميته مناطق دارند كه مستقيماً در اتحاديه اروپا مى‌آيند و صحبت مى‌كنند، مثلاً بارسلون، اين اجازه را دارد كه نماينده‌اى به پارلمان، حوزه نظارت و دولت ‌اسپانيا بفرستد، در اين صورت دولت ملى ديگر نمى‌ترسد؛ چون تضادى كه بين كاتولونى‌ها و دولت مركزى ‌وجود داشته، تضعيف مى‌شود و به طرف مى‌گويند در عين‌حال كه جزء اسپانيا است، در اتحاديه اروپا هم ‌عضو است و مشاركت دارد. آنها مى‌خواستند با موفقيت‌هايى كه كسب كردند، دولت‌ها و مرزها به كلى برداشته ‌شود و دولت‌ها به نحوى درهم ادغام شوند كه خيلى‌ها معتقدند اين‌كار، شدنى نيست و نهايتِ آن اين است كه ‌الان به آن دست يافتند؛ به اين صورت كه پول و ويزاى واحدى دارند و علت موفقيت آنها اين بود كه ‌اقتصادشان، مكمل يك‌ديگر بود؛ هم‌ چنين زيربناى آنها يكى بود: مسيحى و اروپايى. از نظر سياسى، اسم ‌رژيم‌ها دموكراسى و ليبرال غربى است كه هركس، غير از اين باشد نمى‌تواند بيايد و بايد لائيك باشد. در اتحاديه اروپا نوعى از محلى‌گرايى ديده مى‌شود؛ چون هويت بزرگ براى فرد، خيلى زياد است و هنوز زبان‌ها و روش‌هاى مختلفى هست كه تأثيرگذار است و اشتباهى هم كه در ايران صورت گرفت، همين مسئله بود، يعنى‌اين بحث كه چون اسلام هست، ديگر مسئله ايران حل است و آدم‌ها به يك هم‌بستگى ديگرى در سطح ملى وپايين‌تر تا سطح منطقه‌اى احتياج ندارند تا بتوانند خود را حفظ كند؛ بنابراين جريان جهانى شدن، دو جريان ‌متخالف است؛ يعنى زير مسئله كوچك، قوميت‌هاست و روى آن ‌را با يك زبان واحد اينترنتى و رايانه‌اى ‌پوشش مى‌دهد و انسان‌ها را در تماس با يك‌ديگر قرار مى‌دهد و اين مسئله، دورانى را طى كرده است تا خطرى‌ آنها را تهديد نكند و اما اين موضوع در مورد ما صدق نمى‌كند و به مجردى كه در كشورهاى جهان سوم بخواهد موج شود، به اين تفرقه دامن زده مى‌شود؛ چون آنها دويست، سى‌صد سال روى مسئله اتحاد ملى به آن شكل، كار منسجم كردند، ولى اين‌كار از سوى ما سر نگرفته است.
با نگاه به اروپا ديده مى‌شود كه آنها از دويست سال قبل، ايدئولوژى خود را از زندگى اجتماعى جدا كردند، دو حوزه‌اى كه به اصطلاح، عقايد و باورها را در اين‌كه زندگى ما را در كنار هم قرار بدهد، خيلى دخالت ‌نمى‌دهد و همين باعث مى‌شود با نگاه اعتقادى كه حقيقت را تكثير مى‌دهد و از اين جهت مشكلى ندارد، حقيقت‌هاى مختلف در كنار هم زندگى كنند، اما در شرق يا جهان اسلام، قدرى متفاوت است؛ يعنى به‌عنوان ‌يك اساس، مبناى هم‌گرايى يا مبناى انسجام حقيقت در اين‌جا اين‌طور نيست كه پراكندگى به رسميت شناخته ‌شود و به دنبال اين هستيم كه حقيقت، واحد است يا اين‌كه در نگاه به حقايق، كمتر بايد با هم متفاوت باشد تا بتوان در كنار هم به يك اتحاد و انسجام دست يافت؛ بنابراين بحث تقريب مذاهب پيش مى‌آيد و همين بحث ‌انسجام اسلامى است كه كار را سخت مى‌كند كه چه‌طور بين باورها و عقايد، نزديكى ايجاد شود وگرنه در زندگى اجتماعى و مسائل عينى و عملى، انسان همان روالى را مى‌رود كه غربى‌ها طى مى‌كنند و نيازها را يكسان مى‌كنند؛ در نتيجه، پاسخ‌ها يكسان مى‌شوند و نوعى اتحاد و همگونى در حيات عينى و مادى شكل ‌مى‌گيرد كه راه‌گشاى مشكل است، اما در مورد باورها كه پشت ‌صحنه زندگى اجتماعى است، مشكل پيدا مى‌شود، حال بايد چه كار كرد تا به يك انسجام اسلامى در زندگى منطقه‌اى و جهانى دست يافت؟
آيا مى‌شود اين باورها و عقايد را به هم نزديك كرد؛ همان‌طور كه بعضى‌ها معتقدند براى ايجاد انسجام در عقايد، بايد به يك عقيده پاى‌بند شد؛ در حالى‌كه اين باور تأييد نمى‌شود؛ يعنى گفته مى‌شود انسجام اسلامي، حفظ پاى‌بندى‌هاى شخصى با در كنار هم قرار گرفتن است و اين مشكل ديگرى است كه راه‌حل‌هاى اساسى و بزرگ مى‌خواهد و استفاده از اينها مقدارى، تبيين‌پذير است.
دكتر نقيب‌زاده: تجربيات ايران كه بعضى وقت‌ها در سازمان ارتباطات اسلامى به صورت بروشورهايى از كارهاى انجام شده، به دست مى‌آيد، اين است كه در گذشته، يكى از مسئولين مى‌گفت هنگامى‌كه حكومت ‌مركزى مى‌خواست سيستان و بلوچستان را اداره كند، در ابتدا با خوانين آنها رابطه‌اى برقرار مى‌كرد و با بقيه ‌كارى نداشت و نسبتاً هم موفق‌تر بود. گاهى يك تشكل‌هايى وجود دارد و در رأس آن، آدم‌هايى قرار دارند كه ‌به ‌جاى اين‌كه با تك‌تك آن تشكل، بحث و گفت‌وگو شود، با برقرارى ارتباط با رياست، اين تغييرات ممكن ‌است صورت بگيرد و اين نشان مى‌دهد كه علما خيلى تأثيرگذار هستند. به‌طور مثال در همين سيستان و بلوچستان يكى از علما مى‌گفت وقتى كه رهبر دينى ما شيعه شد، همه شيعه شدند و اين نشان‌گر اعتماد مردم ‌به رهبر دينى‌شان است كه اين امر، فقط از طريق روحانيون و مراجع امكان‌پذير است و در كشورهاى ديگر پشت اين نيرو، نيروى ديگرى براى تفرقه وجود دارد، مثل منطقه خاورميانه كه هم زبان عربى دارد و هم مذهب ‌اسلام و اگر قرار باشد اينها به يك ‌ديگر نزديك باشند، يك نيروى عظيمى ايجاد مى‌شود. در عين‌حال در زمينه‌هاى اقتصادى، اقتصاد ما مكمل يك ‌ديگر نيست و نوعى ناسيوناليسم عربى و فارسى در منطقه وجود دارند و اينها يك‌سرى هستند و بيان اينها براى اين بود كه بدانيد دغدغه آدم‌هايى كه در كوچه و بازار زندگى ‌مى‌كنند چيزهاى ديگرى است و با وسايل ديگرى از جمله اعياد ملى و مذهبى مى‌شود آنها را نگه داشت. بنابراين مسئوليت ‌ما فقط در حوزه نخبه‌گى نيست كه فقط كارهايى را انجام داده و آنها را ناديده بگيريم و اين نيرو هميشه درقسمت توده‌هاست، ولى خوش بختانه در باورها، به عكس است؛ يعنى نگاه آنها هم به دست شماست كه چه‌ مى‌خواهيد و چه مى‌گوييد و بايد از همين راه وارد شد، البته خيلى از حكومت‌هاى موجود به شدت با اين ‌وضعيت، مبارزه مى‌كنند تا چنين كارى صورت نگيرد. بنده معتقدم جمهورى اسلامى فقط مى‌بايست به ايران‌ توجه كند تا هم از نظر عمران و آبادى و هم از نظر مسائل سياسى الگو شود. فكر و انديشه ايران در حد هيچ ‌كشورى نيست و حتى براى امريكا هم اگر بخواهد همه كشورها را تغيير دهد، امكان‌پذير نيست و بنابراين، بودن در آن كشور، هدر دادن انرژى است؛ يعنى انرژى كه در كشور مى‌توانست خيلى كارها را بكند به بيرون‌ مى‌فرستيم و اين باعث گرفتارى‌ها و ناتوانى‌هاى زياد مى‌شود؛ در نتيجه مورد انتقاد قرار مى‌گيريم. با توجه به ‌اين فكر و واقعيت، جمهورى اسلامى يك دولت ملى است؛ يعنى در منطقه جغرافيايى ويژه اتباع خاصى كار مى‌كنند. مسلماً وقتى كشورى آباد شد و اقتصاد مشخص و صنعت پيشرفته‌اى داشت، براى ساير كشورها الگو مى‌شود و به جاى اين‌كه در كشورهاى ديگر اينها را پيدا كنيد، مطمئناً خود آنها مى‌آيند و همان تِز ام‌القرايى كه آقاى لاريجانى مطرح كردند، تا حدى درست است؛ چون به‌طور قطع، وظيفه شما در ايران بيشتر از وظيفه‌اى است كه در خارج داريد، حالا يك وقت، سياست اقتضا مى‌كند آن كارها را دولت انجام ‌دهد و اگر نكرد در اين‌جا واجب‌تر است. در حال حاضر در خيلى از جاها نسبت به ايرانى‌ها، ديدگاه‌هاى خوبى ‌وجود دارد، مصر، ايران را به چشم خيلى محترمانه نگاه مى‌كند، اما در سوريه به اين شكل نيست و در كشورهاى اروپايى، مثل روسيه از زاويه مبارزه با امپرياليسم به ايران نگاه مى‌كنند، به ‌هر صورت در خيلى ازكشورها اين ديد مثبت نسبت به ايران وجود دارد و حالا ذره ذره در حال از بين رفتن است و نتيجه اين امر اين‌است كه يك روزنامه‌ نگار فرانسوى به من مى‌گفت: جوان‌هايى كه به اسلام روى مى‌آورند، اغلب، تسنن را اختيار مى‌كنند و اين معضلى است كه بايد جلوى آن گرفته شود؛ چون گرايش آنها به اسلام، يك‌گونه ضرر مى‌زند و اگر مسلمان سنى شوند باز يك ضرر ديگر است و با وابستگى فرهنگى مى‌شد خيلى از اينها را جذب ‌كرد كه نكردند و بنده گفتم بعد از موج ١١ سپتامبر، گرايش به اسلام زياد شد، ولى انگار خوابيد كه ايشان گفتند اصلاً نخوابيد و الآن هم اين جريان وجود دارد، ولى به ما دستور داده‌اند كه اكيداً در روزنامه ننويسيد و بعد در جهت تخريب چهره‌هاى اسلامى مسلمانان، تبليغات وسيعى را انجام دادند.
به نظر من اتحاد ملى و انسجام اسلامى از شعار تا شعار شده است؛ يعنى در ايران يك چيزى گفته مى‌شود و سپس رها مى‌شود. اگر بحث اتحاد ملى در دو سطح ملت سازى و دولت سازى پى‌گيرى شود و بخواهيم اين ‌فرآيند را نشان دهيم؛ يعنى بحث كميته‌ها را مطرح نكنيم، بلكه ده يا بيست كميته تشكيل دهيم و آنها اين كار را انجام دهند و نه بحث زيربنايى موجود در بحث جامعه ‌شناسى شما، بحث فرهنگ ‌سازى يا بحث فرهنگى را مطرح كرد، چه فرايندى را در حوزه ملت ‌سازى بايد طى كرد؛ يعنى اتحاد ملى، در حوزه ملت‌سازى دچار چالش شده و حالا مى‌خواهيم اين چالش را حذف كرده و يا از بين ببريم و به آن اتحاد برسيم يا در انسجام ‌اسلامى در حوزه دولت سازى حتماً مشكلى وجود دارد، در حوزه ملت سازى، در يكى از مقالات شما به‌جاى‌ در اولويت قرار دادن بحث انسجام اسلامى، بحث گرايش به كشور تاجيكستان و كشورهاى زبان فارسى را داريد كه اگر به اين سمت برويم، بيشتر موفق هستيم و بايد به اين كشورهاى اسلامى توجه داشت، حال مى‌خواستم ‌ببينم بحث در حوزه ملت سازى و دولت سازى مشكل است و براى اين‌كه از شعار تا شعار باقى نمانده، وكلى‌گويى هم نكرده و به سمت نهاد سازى پيش برويم؛ يعنى منطبق با واقعيت و هم‌چنين دوباره از نقطه صفر شروع نكنيم، چه كارى را بايد انجام دهيم؟
دكتر نقيب‌زاده: يك راه‌حلى را اروپايى‌ها پشت‌سر گذاشتند؛ منتها موقعى كه آنها اين ‌كار را مى‌كردند هيچ ‌نيروى بين‌المللى نبود كه بر آنها فشار بياورد و اين‌كار هم شدنى بود؛ به اين شكل كه يك موقعى اروپايى‌ها به ‌زور متوسل شدند و هيچ نيروى بين‌المللى هم نبود كه به آنها فشار بياورد، به اين صورت كه پادشاه فرانسه شب‌ خوابيد و صبح كه بلند شد گفت من ديروز پروتستان بودم، اما امروز كاتوليك شده‌ام و مذهب ملى هم همين ‌است و حدى هم ندارد؛ در نتيجه خيلى از فرانسوى‌ها از وطن رفتند، البته آن موقع در ايران دوره صفويه مى‌شد اين‌كارها را كرد، ولى الان به هيچ وجه شدنى نيست و به مجرد اين‌كه بخواهيد اين كارها را بكنيد، پاى عفو بين‌الملل و حقوق‌ بشر وسط مى‌آيد و قضيه از اين بدتر شده و فايده‌بخش هم نيست؛ پس يكى شناخت تاريخ‌ ايران؛ خيلى مهم است كه چه هستيم و ديگرى تبعيض كه نكته‌اى است كه خيلى دل‌خورى مى‌آورد وآزادى‌هاى اوليه مثل حرف زدن به زبان مادرى در همين حد كه جمهورى اسلامى دارد و در قانون اساسى ‌است، كفايت مى‌كند. سخن ‌شما درست است؛ يعنى هر كه مى‌خواهد، بايد راه‌حل‌هاى عملى نشان دهد و حركت كند و اين راه‌حل‌ها هم ‌بايد هم ‌زمان، اقتصادى، اجتماعى، سياسى و فرهنگى باشد تا اين پيوستگى به ‌وجود آيد و هم ‌چنين حقوق ‌اقليت‌ها هم به رسميت شناخته شود، منتها خط قرمزها هم بايد مشخص باشد كه اگر كسى پايش را آن‌طرف‌تر گذاشت، مجازات سنگين داشته باشد. بنده هيچ ‌وقت فكر نمى‌كردم كه روزى ملت ايران در پشت ماشين‌كمربند ببندند، ولى الان اين‌كار را مى‌كنند؛ بنابراين الان عصرى است كه با وضع قوانين مساعد مى‌توان از طريق قوانين، كاركردها و محروميت‌ها را رفع كرد كه البته الان واقعاً رفع محروميت مضاعفى وجود ندارد، بعضى ‌از دوستان گله مى‌كنند كه مثلاً كرمان خيلى خوب پيشرفت كرده، ولى اين‌جا نه، در صورتى‌كه آن‌جا هم ‌دهاتى‌هاى بسيار فقيرى دارند و حتى نه در دوره قاجار و پهلوى، كه در دوره جمهورى اسلامى هم هيچ ظلم ‌ملى نبوده است. مقاله آقاى اميراحمدى در امريكا كه يكى از دانشجويان به آن استناد كرده بود كه آمار در مورد ستم به اقليت‌هاى ملى، توسعه كرمان دوم، ولى توسعه تبريز، دوازده بود؛ يعنى حتى از اصفهان هم بيشتر بود و اين آمار و ارقام عليه آن‌ چه كه او فكر مى‌كرد، گواهى مى‌داد؛ در نتيجه الان با وضع قوانين و به رسميت شنا
ختن‌حقوق اساسى مى‌توان اين كار را كرد؛ چون اگر شما نكنيد، ديگران به زور و يا از طريق تبليغات، اين‌كار را خواهند كرد يا وعده، وعيدى خواهند داد كه مى‌تواند بسيار مخرب باشد؛ بنابراين اول بايد شناخت و بعد كميته‌اى را در همه زمينه‌ها ايجاد كرد كه اين كار را بكنند تا واقعاً وحدت، حفظ شود؛ زيرا خيلى‌ها در تلاش‌اند كه با استفاده از موقعيت و خيلى خرج‌ها اين وحدت را از هم بپاشند؛ پس چيزهايى كه در گذشته به زور بوده، الان لازم نيست و مى‌توان از طريق وضع قوانين و مشخص كردن خط قرمزها، كارها را به خوبى پيش برد.
در مورد وضع قوانين، مثال كمربند را زديد. بعضى از جامعه شناسان معتقدند كه اگر قانونى و تجويزى‌ شود و پشت آن توصيه‌اى نباشد يا توصيه‌اى باشد، اما پشت آن تجويزى نباشد، اصلاً اجرا پذير نيست، مثلاً قانون‌گذارى در بحث حجاب با بحث كمربند بستن خيلى فرق مى‌كند. و در طى ٢٨سال، كتاب ابتدايى را عوض كرده، به بچه‌ها چيزهاى ديگرى ياد داديم، مثلاً اين‌كه ماندن در دهات خوب است و بنابراين سرود ملى ‌به آنها ياد داديم تا به اتحاد ملى برسند كه البته با اين وضع در اين ٢٨سال باز هم به آن وحدت نرسيديم؛ پس ‌كجاى كار چالش دارد، حتى اگر در نظر تئوريك هم باشد، باز مشكل كجاست و اين فقط در حوزه عمل نيست،حتى در بحث زبان و توطئه‌هاى بين‌المللى كه وجود دارد اجازه نمى‌دهند زبان محلى را اهميت بدهيم و بنابراين از دو طرف مشكل وجود دارد؛ حال با اين شك و ترديد چه بايد كرد؟
دكتر نقيب‌زاده: اگر در حد قانون اساسى باشد؛ يعنى بيشتر وضع شوند و خود آنها هم پاى آن را امضا كنند، به ‌تدريج قابل حل است. آنها مى‌گويند اصل ١١٥ كه مربوط به زبان‌هاى محلى است را چرا اجرا نمى‌كنيد كه ‌معناى آن اين است كه در دوره‌هاى ابتدايى با زبان محلى خود شروع كرده و به آهستگى پيش رويد. اين نكته‌خيلى مهم است كه قانونى وضع بشود و كسى به آن اعتنا نكند و چاره ‌انديشى اين مسئله اين است كه ‌سياست‌مدارانى كه قانون را وضع مى‌كنند و آنهايى كه مى‌خواهند آن ‌را اجرا كنند، بايد اين روشن ‌انديشى را داشته باشند و به آينده فكر كنند. حدود ده سال پيش بود كه من اين نكته را به يكي از مسؤولين گوشزد كردم كه ‌ايشان گفتند سرى كه درد نمى‌كند را چرا آدم دستمال ببندد كه بنده گفتم سر، درد مى‌گيرد و خواهيد ديد كه‌اين‌طور نيست؛ چون خبرهايى از بيرون مى‌آيد و بنابراين بايد اين‌كار را جدى گرفت و تا وقتى كه مشكل را قبول ‌نداشته باشيد نمى‌دانيد در دوره مشكل و بحران چگونه توان خود را به كار گيريد و بنابراين هر چه قانون هم‌ وضع كنيد؛ چون به اين مسئله توجهى نيست، هيچ مسئله‌اى حل نخواهد شد، به‌ هر صورت يك قسمت‌ سياست، هنر است و قسمت ديگر آن علم. اگر يكى از قسمت‌ها را بدون ديگرى داشته باشيم، باز يك پايه‌ خواهد لنگيد، مثلاً بعضى از سياست‌مداران كه برخى از حرف‌ها را نبايد بزنند و مى‌زنند و برعكس و از آن‌طرف هم به ‌هر صورت خرج مى‌كنند كه اين هويت‌هاى محلى را بزرگ كنند كه حالا يا از ايران باج بگيرند؛ يا آن‌را به تعليم مجبور كنند.
تأكيد شما روى وابستگى‌هاى فرهنگى از قبيل شب يلدا، مراسم نوروز، و حتى از فرهنگ غربى، نوشابه و همبرگر، زياد است و اين مثال‌ها نشان دهنده اين است كه شما نمونه‌هاى وابستگى فرهنگى را در اين سطح معنا مى‌كنيد؛ در صورتى كه اين به جهت اين است كه انسان‌ها هويت مشتركى احساس كنند، از اين‌كه مراسم يا تيم ‌مشتركى دارند و احساس هم‌بستگى بيشترى با يك‌ديگر كنند. حال، سؤال اين است كه آيا احساس هم‌بستگى و هويت مشترك بيشتر با رفتارهاى مشترك حاصل مى‌شود يا با اهداف مشترك؛ يعنى اين‌كه مثلاً من و شما ديروز هر دو دلمه يا همبرگر خورده باشيم، بيشتر احساس قرابت و نزديكى مى‌كنيم يا اين‌كه اگر هدف مشتركى داشته ‌باشيم، حتى اگر شما دُلمه خورده باشيد و من همبرگر؟ در بعضى از فيلم‌ها تفاهم زوج‌هاى جوان در اين‌كه ازچه رنگى خوششان مى‌آيد، است؛ مثلاً يكى از آنها مى‌گويد تو از چه رنگى خوش‌ات مى‌آيد؟ مى‌گويد سبز، بعد او مى‌گويد من هم از رنگ سبز خوشم مى‌آيد. حال هم‌بستگى با اين رفتارهاى مشترك بى‌هدف يا با آن ‌اهداف مشترك هويت حاصل مى‌شود؟
به‌نظر مى‌رسد براى رفع تفرقه‌هاى قومى نبايد به دنبال دامن زدن به شب يلدا بود كه اين‌هم به ‌جاى خود، يك نوع احساس مشترك است، ولى شما اگر در كشور غربى در شب يلدا آنها را در حال هندوانه خوردن ببينيد به آنها احساس نزديكى بيشترى مى‌كنيد يا اين‌كه با ورود به كشور غربى صداى اذان را بشنويد و احساس كنيد آنها مسلمان هستند، آرمان و هدف مشتركى با شما دارند؛ پس براى رفع تفرقه‌هاى قومى بايد به پارامترهاى‌درجه اول توجه كرد، مثلاً اين‌كه در تفرقه‌هاى سياسى تحت يك قانون اساسى مشترك باشيم تا در مقابل يك ‌دشمن واحد، تحت يك قانون واحد، احساس هم‌بستگى كنيم و نزاع، كشمكش و بداخلاقى‌هاى سياسى را كنارگذاشته، حتى با وجود اين‌ كه از اقوام، زبان‌ها و فرهنگ‌هاى مختلفى هستيم، تا به وحدت برسيم.
دكتر نقيب‌زاده: شما اگر به يك همبرگرى جلوى پارك ملت در ولى‌عصر نگاه كنيد تيپ‌هايى را در آن‌جا مى‌بينيد كه نبايد اينها را دست‌كم گرفت. من نگفتم شب يلدا حتماً جاى همه چيز را مى‌گيرد و شما مى‌دانيد كه‌ در حقيقت، هم‌بستگى مذهبى در خيلى از نقاط كشور، ايجاد هم‌بستگى در گذشته بوده و جاهايى كمبود اين ‌عامل باعث تفرقه شده است.
هيچ شكى نيست كه همه ما دچار يك‌جور اتن سانتراسيم شده‌ايم؛ يعنى دانشجويان ما به يك شكل فكر مى‌كنند و شما طورى ديگر كه بايد از اين صورت خارج شد و شخصى كه حكومت را در دست مى‌گيرد بايد به ‌فكر آن راننده‌اى كه شب تا صبح دنده عوض مى‌كند، باشد كه چه ترانه‌اى دوست دارد تا جاى ديگرى نرود وحكومت كردن، در همين مسائل ريز و درشت است، نه اين‌كه اگر كسى شب يلدا در فرانسه هندوانه خورد، باعث هم‌بستگى مى‌شود. در مورد احترام گذاشتن به قانون كه مقوله‌اى فرهنگى است، به اين صورت كه در خارج، وقتى فرد به سر چهارراه مى‌رسد و علامت ايست هست، با اين‌كه هيچ پرنده‌اى پر نمى‌زند حتماً پاى‌ خود را روى ترمز مى‌گذارد و اين طرف و آن‌طرف را نگاه مى‌كند و بعد حركت مى‌كند؛ كه اگر اين در كشور ما جا بيفتد مى‌توان خيلى كارها كرد؛ پس فرهنگ‌سازى فقط از طريق رفتارها نيست، بلكه از طريق چيزهاى عقيدتى‌كه به ‌خصوص جنبه مذهبى هم دارد، مى‌باشد و اينها بايد تقويت شوند. هم‌چنين براى ده، بيست ميليون ‌بى‌سواد بايد برنامه‌اى رفتارى ريخت و جنبه‌هاى فرهنگى آن ‌را تحكيم بخشيد. در واقع، حفظ عامل مذهب كه ‌بسيار مؤثر است، مستلزم كارهاى فرهنگى و حفظ اسطوره‌هاست؛ اسطوره‌ها در خيلى از جاها به‌ عنوان حق و اساس جامعه هستند؛ چون جامعه را نگه مى‌دارند. براى مثال در قضيه عاشورا چه ‌قدر اسطوره‌ سازى شده، از آمدن شير تا حضور فرنگى كه يزيد را نصيحت مى‌كند كه همه اينها صحت نداشته، ولى وارد شده است و عامه ‌مردم از همين طريق با فلسفه دين آشنا شده‌اند و اين به معناى فراموش كردن يكى و چسبيدن به ديگرى نيست، بلكه بخشى از افكار عمومى، زيربنايى و قسمتى از آن روبنايى است كه زيربنايى به مذهب و فرهنگ و روبنايى ‌به رفتار، كردار و گفتارها بر مى‌گردد.

نتيجه‌گيرى‌

اگر گروه علوم سياسى نسبت به مردم، آينده كشور و اسلام دغدغه دارد، بايد به يك‌سرى مسائل توجه ‌بيشترى داشته باشد، مثلاً در مورد تفرقه در بحث اتحاد اقوام، مطمئناً در خارج از كشور نمى‌توان تأثيرگذار بود و بايد براى هر انديشه، فرمول جديدى يافت. در مقايسه بين شرق و غرب، غربى‌ها با اين‌كه به عمق مسئله ‌توجه نمى‌كنند، راهكارهايشان را پيدا مى‌كنند، ولى ما با اين‌كه عميق‌تر فكر مى‌كنيم، نسبت به خيلى از موضوعات، بى‌تفاوت هستيم تا زمانى كه به يك معضل اساسى تبديل مى‌شود.

پی نوشت ها:
* اين نشست در تاريخ ١٩/٨/٨٦ در گروه علوم سياسي پژوهشكده علوم و انديشه سياسي برگزار شد و توسط سيد جواد ميرخليلي بازنويسي و ويرايش شد.
** استاد روابط بين‌الملل دانشگاه تهران.