علوم سیاسی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - طبقه متوسط جديد و تأثيرات آن در دوره پس از انقلاب اسلامي - عراقی غلامرضا

طبقه متوسط جديد و تأثيرات آن در دوره پس از انقلاب اسلامي
عراقی غلامرضا

١. مفهوم طبقه: مفاهيم و مؤلفه‌ها

طبقه از سده ١٩ و براي نخستين بار توسط آدام اسميت در کتاب ثروت ملل به کار برده شد. اين اصطلاح با ظهور کارل مارکس معناي ويژه‌اي يافت و به يکي از مفاهيم بنيادي در علوم اجتماعي معاصر تبديل شد. به طور کلي، دو ديدگاه در رابطه با مفهوم طبقه وجود دارد:[١] الف) ديدگاه اول، طبقه را در برابر کاست، گروه‌هاي منزلت، صنف و... قرار مي‌دهد و آن را مختص جامعه صنعتي مي‌داند؛ ب) ديدگاه دوم، ميان ظهور طبقات و جامعه صنعتي ملازمه‌اي نمي‌بيند و بر اين باور است که در همه جوامع، طبقات وجود دارند و انحصار خصلت طبقاتي به جوامع صنعتي، حقيقت را پنهان مي‌کند. طرف‌داران ديدگاه دوم به دو دسته تحليل روي آوردند: نخست، تحليل اقتصادي توسط مارکس و شارحين مارکسيسم؛ آنها شالوده اصلي طبقات اجتماعي را مالکيت يا عدم مالکيت بر وسايل توليد مي‌دانند. دوم، کساني که طبقه را بر پايه معيارهاي ديگر ارزيابي مي‌کنند، مثل تحليل ماکس وبر از مفهوم طبقه.

در انديشه مارکس، طبقه‌اي که ابزار توليد در هر چهار شيوه توليدي، يعني شيوه توليد آسيايي، باستاني، فئودالي و بورژوايي را در کنترل خود دارد طبقه حاکم ناميده مي‌شود. قانون، هنر، ادبيات، سياست، دين و فلسفه در هر عصري از تاريخ بشر در خدمت منافع طبقه حاکم قرار داشته است و در حقيقت محصول شيوه توليد مسلط در هر عصر به شمار مي‌رود. به قول مارکس در هر عصري، دو طبقه اصلي وجود دارد. ملاک تعيين دو طبقه در رابطه با مالکيت و عدم مالکيت، نسبت به وسايل توليد است. در جامعه سرمايه‌داري، علاوه بر طبقه سرمايه‌داري و کارگر، يک قشر ديگر اجتماعي نيز وجود دارد که مارکس آن را خرده بورژوازي يا طبقه متوسط مي‌نامد، يعني کساني که وسايل توليد گسترده ندارند و از نيروي کار خودشان هم استفاده مي‌کنند. مارکس اين طبقه را طبقه انتقالي مي‌داند که شامل صاحبان مشاغل آزاد، پيشه‌وران، کسبه و مديران کارگاه‌هاي کوچک صنعتي هستند.[٢]
ماکس وبر درباره قشربندي اجتماعي، نظريه مارکس را تا حدودي تغيير داده است. دو تفاوت اساسي ميان نظريه وي با مارکس وجود دارد: نخست، اين که وبر، نظريه مارکس را مي‌پذيرد که طبقه، بر پايه شرايط اقتصادي تعيين شده است، اما عوامل اقتصادي مختلف ديگري را نسبت به آن چه مارکس شناخته است، در شکل‌گيري طبقه، مهم مي‌داند. بنابراين از نظر وبر تقسيمات طبقاتي، نه تنها از طريق کنترل يا فقدان کنترل وسايل توليد، بلکه از اختلافات اقتصادي که هيچ رابطه‌اي با دارايي ندارد ناشي مي‌شود.[٣] دوم، اين که وبر اعتقاد دارد طبقه اجتماعي، مجموعه افرادي است که فرصت‌هاي مشترکي در روابط بازاري دارند، يعني از منظر خريد، درآمد و مصرف، وضعيت مشابهي دارند. وبر برخلاف مارکس براي تقسيم‌بندي گروه اجتماعي سه گروه اجتماعي را معرفي مي‌کند: طبقه، شأن و حزب. وي معتقد است که يک منزلت اجتماعي مي‌تواند متضمن چند طبقه اجتماعي، و يک طبقه اجتماعي ديگر هم مي‌تواند متضمن چند منزلت اجتماعي باشد. اين نظريه انفصال وبري است، يعني انفصال گروه‌هاي اجتماعي از يک ديگر که به سه نوع قشربندي اجتماعي از هم تفکيک‌پذيرند: ١. طبقه اجتماعي به معناي خاص؛ ٢. سلسله مراتب منزلت‌هاي اجتماعي؛ ٣. سلسله مراتب قدرت‌هاي سياسي.

٢. الگوي مناسب در توضيح طبقه متوسط جديد در ايران سده بيستم

در جامعه‌شناسي سياسي ايران، مطالعه نيروهاي اجتماعي و صف‌بندي‌هاي سياسي، مطابق الگو و نظريه مارکسيستي ـ که هر نيروي اجتماعي و سياسي را به پايگاه اجتماعي‌شان تقليل مي‌دهد ـ کارساز نيست؛ از آن جمله، طبقه متوسط جديد که نمي‌توان آن را بر پايه خاستگاه اقتصادي تعريف و تبيين کرد. اعضاي اين طبقه داراي منزلت و موقعيت‌هاي اجتماعي متعددي هستند که صرفاً بر شرايط اقتصادي آنها دلالت ندارند، بلکه موقعيت شغلي، فرهنگي و اداري در کنار موقعيت اقتصادي، وجه مشخصه طبقه متوسط جديد است؛ از اين رو به نظر مي‌رسد الگوي قشربندي اجتماعي ماکس وبر در عرصه جامعه‌شناسي سياسي ايران از بسياري جهات کارسازتر است؛ اما جهت انسجام هر چه بيشتر مفهوم طبقه در جامعه ايران لازم است الگوي آبراهاميان و تقسيم‌بندي وي از طبقات اجتماعي در ايران ـ که بر پايه تلفيق آراي وبر و مارکس با شرايط بومي ايران تهيه شده است ـ مورد استفاده قرار گيرد. آبراهاميان در مقدمه کتاب جامعه‌شناسي سياسي در ايران، دو نوع نيروي اجتماعي را معرفي مي‌کند: گروه‌هاي قومي و طبقات اجتماعي. گروه‌هاي قومي به گروه‌هايي اطلاق مي‌شود که داراي پيوندهاي زباني، اجداد و قبيله‌اي و مذهب مشترک هستند. طبقه اجتماعي نيز، لايه اجتماعي وسيع‌تري است که افراد را با ارتباطات مشترک و ابزار توليد، اثرات متقابل مشترک با روش اجرايي در يک محيط توسعه‌يافته و نيز نظرياتي مشترک درباره توسعه سياسي، اقتصادي و اجتماعي در بر دارد. آبراهاميان، گروه‌هاي اجتماعي را بر اساس موقعيت‌هاي اقتصادي، فرهنگي و منزلت‌هاي اجتماعي، به شکل منسجم و متمرکزي تقسيم‌بندي کرده است.
طبقه‌بندي وي در خصوص طبقه متوسط جديد به شرح ذيل است:
حرفه‌مندان، کارمندان دولت، کارکنان اداري، دانشجويان دانشگاهي، هنرمندان، نويسندگان و ساير روشن‌فکران.[٤]

٣. طبقه متوسط جديد: مفاهيم و مؤلفه‌ها

اصطلاح طبقه متوسط جديد نخستين بار، توسط اميل لدرر، جامعه‌شناس آلماني در مقاله‌اي با عنوان «مشکل کارمندانِ جديد حقوق بگير و پايه‌هاي نظري و آماري آن» به کار رفت. وي مهم‌ترين ويژگي اين طبقه را در شيوه زندگي و حقوق اعضاي طبقه مي‌ديد که وجه تمايز آنها دريافت حقوق است. سي رايت ميلز هم در اثر خود به نام «white collar»، طبقه متوسط جديد را کارکنان اداري و دفتري مي‌داند. وي معتقد است اين طبقه، يا حامي طبقه حاکم مي‌شود يا به ياري توده مردم بر مي‌خيزد. به طور کلي تعاريفي که از سوي پژوهش‌گران اجتماعي غربي در رابطه با طبقه متوسط جديد مطرح شده، حاکي از عدم وجود اتفاق نظر ميان آنهاست. در تعيين طبقه متوسط، ملاک‌هاي مختلفي چون: ميزان تحصيل، شيوه زندگي، شغل، شرايط سکونت، آگاهي طبقاتي، ضرورت‌هاي ناشي از بافت جوامع صنعتي و منزلت و موقعيت اجتماعي لحاظ شده است. در جهان سوم عده‌اي سعي کرده‌اند تا نوسازي را ـ که از مفروضات اين مقاله نيز به حساب مي‌آيد ـ عامل ايجاد اين طبقه معرفي کنند. مور برگر معتقد است در کشورهاي خاورميانه، طبقه متوسط، نيروي اصلي تحولات سياسي به شمار مي‌رود و اگر قدرت سياسي در اختيار اين طبقه قرار گيرد کشور را به سوي نوگرايي هدايت مي‌کند؛ از اين رو نقش طبقات متوسط جديد در ايجاد نوسازي اجتماعي ـ اقتصادي از سوي عمده پژوهش‌گران، حائز اهميت است. دکتر احمد اشرف نيز از همين منظر، طبقه متوسط جديد در ايران را مورد کاوش قرار داده است. وي در مقاله «مطالعه طبقه متوسط جديد ايران» مي‌گويد: طبقه متوسط جديد از نسل نوين خانواده‌هاي سنتي، حرفه‌مندان آزاد و تحصيل‌کردگان بوروکرات تشکيل شده است. وي اعتقاد دارد که عامل تحصيلات در تحرک اجتماعي از طبقه پايين جامعه به طبقه متوسط جديد نقش مهمي دارد. مطالعاتي که در زمينه منشأ اجتماعي دانشجويان ايراني صورت گرفت نشان مي‌دهد که اکثر دانشجويان به طبقه متوسط سنتي و جديد تعلق داشتند. در حالي که تقريباً به خانواده‌هاي طبقه متوسط و فقط به خانواده‌هاي دهقانان و کارگران نسبتاً مرفه تعلق داشتند.[٥] احمد اشرف در رابطه با خط مشي سياسي و گروه‌بندي اعضاي طبقه متوسط جديد، معتقد است که بررسي دقيق نهضت‌هاي اجتماعي ـ سياسي سده اخير، وجود دو گرايش اصلي را در جهت‌گيري ايدئولوژي اعضاي طبقه متوسط جديد آشکار مي‌سازد که عبارتند از:
١. افزايش مستمر در نقش اين طبقه در راه‌اندازي تظاهرات و رهبري جنبش‌هاي سياسي ـ اجتماعي؛
٢. حرکت دايمي از ايدئولوژي ملي‌گرايي متعادل يا افراطي به سوي ايدئولوژي چپ و افراطي.

حرفه‌مندان آزاد از قبيل وکلاي دادگستري، قضات، پزشکان، مهندسان و استادان دانشگاه در رهبري نهضت‌هاي سياسي ـ اجتماعي و نيز هدايت نيروهاي ضد جنبش، نقش فزآينده‌اي به عهده مي‌گيرند.[٦]
کساني که در گروه‌بندي اعضاي طبقه متوسط جديد، سياسي نيستند و با دستگاه همکاري دارند در رديف اول قرار دارند، اما اينها از وضعيت اجتماعي ـ سياسي حاضر انتقاد و نسبت به دستگاه، اظهار بدبيني و بي‌اعتمادي مي‌نمايند.
اين گروه اکثريت، طبقه‌اي را تشکيل مي‌دهند که در حال ظهورند. گروه دوم، فرصت‌طلبان هستند که براي بهره‌مندي بيشتر از شرايط، به صورت فعال در سياست دخالت دارند و با گروه‌هاي حاکم ارتباط دارند. گروه سوم، از حرفه‌مندان و روشن‌فکران انتقادي تشکيل مي‌شود که تعداد آنها اندک است. تفاوت بين گروه اول و سوم در اين است که گروه اول، آن ايدئولوژي خاصي را ندارند که در ميان دانشجويان، معلمان و گروه‌هاي پايين طبقه متوسط، کشش ايجاد مي‌کند؛ در حالي که گروه سوم در ميان اين گروه‌ها نفوذ زيادي دارند.[٧]

حضور قشر روشن‌فکر و تحصيل کرده ايراني در ميان اين طبقه و تأثيرات آن بر ساير گروه‌هاي اين طبقه، به حدي است که آل احمد، طبقه متوسط جديد در ايران را از آنِ روشن‌فکران مي‌داند و معتقد است که خواسته يا ناخواسته در خدمت رژيم پهلوي بوده‌اند. وي براي روشن‌فکران، مفهوم حداقل و حداکثر قائل است. حداقل، کار فکري مي‌کنند و حداکثر کساني هستند که کمر به همت افراد محروم بسته و به مسئوليت زمانه آگاه هستند؛[٨] از اين رو بعضي از اهل قلم، طبقه متوسط جديد را همان روشن‌فکران مي‌دانند. به گفته سعيد برزين، اصطلاح روشن‌فکران اشاره به تحصيل کرده‌هاي مدارس جديد دارد که هم منصب‌هاي تخصصي، آموزشي و اداري کشور را در دست دارند و هم به جهت نگاه توسعه‌گرايانه‌شان همواره در برابر دولت استقامت مي‌کنند.[٩] جيمز بيل نيز در تعريف طبقه متوسط در ايران، از سه مفهوم: اينتليجنسيا، بوروکرات و حرفه‌اي استفاده مي‌کند و اعضاي تحصيل کرده و مؤسس دانشگاه تهران را مرکز ثقل طبقه متوسط جديد به حساب مي‌آورد. وي خصايص اساسي طبقه مذکور در ايران را به شرح ذيل مي‌داند:
١. اعضاي بخشِ رو به رشد اين طبقه از پذيرش مناسبات قدرت سنتي که جامعه ايران را زير سلطه دارد روي‌گردان است؛
٢. اعضاي اينتليجنسيا داراي تحصيلات عالي مي‌باشند يا در مرتبه کسب آن هستند؛
٣. اصولاً قدرت اعضاي اين طبقه از مهارت و فنوني ناشي مي‌شود که در نتيجه تحصيلات رسمي کسب کرده‌اند؛
٤. اعضاي طبقه متوسط جديد در سطوح مختلف با افکار و فلسفه‌هاي غربي آشنا هستند؛
٥. اعضاي اين طبقه از هر نوع جزم ديني يا پرسش کورکورانه تاريخِ گذشته، آزادند.[١٠]
توجه به تعاريفي که از طبقه متوسط جديد، در ايران معاصر شده است ما را به اين نکته رهنمون مي‌کند که اين طبقه به گروهي از جامعه اطلاق مي‌شود که در نتيجه پديده نوسازي پا به عرصه وجود نهاده است و هسته اصلي اين بخش را جامعه روشن‌فکري تشکيل مي‌دهد؛ از اين رو به عقيده محسن ميلاني، اصطلاح طبقه‌بندي متوسط جديد به گروه‌هايي از جامعه اطلاق مي‌گردد که رسالت ويژه آنها تفسير جهان براي اجتماعي است که در آن زندگي مي‌کنند.[١١]
اين تعريف مانهايمي[mannheimian] نخبگان (دانشجويان، اساتيد دانشگاه، معلمان، نويسندگان و شاعران) و نيز روشن‌فکران ديوان سالاري حرفه‌اي[Professional bureaucratic intellagensia] (پزشکان، قضات، تکنوکرات‌ها و بوروکرات‌ها) را شامل مي‌شود.

٤. شکل‌گيري و تکوين طبقه متوسط جديد

اگر اين مفروضه را بپذيريم که ظهور طبقه متوسط جديد (نه سنتي)، محصول نوسازي در ايران است؛ براي فهم چگونگي شکل‌گيري و تکوين آن بايد به دوره‌اي برگرديم که نوسازي در آن دوره، آغاز شده است. گر چه تجدد در دوره ناصرالدين شاه وارد ايران شد، اما ورود آن به مثابه آغاز نوسازي در اين مرز و بوم نبود، بلکه نوسازي در مفهوم کاملاً مدرن آن متعلق به دوره رضاخان و بعد است. در واقع آن چه که در اوان ورود تجدد به ايران به وقوع پيوست نشانه‌ها و تکانه‌هايي از فرو ريختگي اپيستمه سخت در مواجهه با اپيستمه جديد بود که رفته رفته تمام وجوه خود را بر ما عيان و تحميل کرد. البته اين، به مفهوم علوم تکوين طبقه متوسط جديد در اين دوره (تا نهضت مشروطيت) نيست، بلکه بدين مفهوم است که اولاً ساختارهاي سياسي ـ اجتماعي سنتي آن قدر متصلب‌اند که اجازه فعاليت و مشارکت به اين گروه را نمي‌دهد، ثانياً به علت نو پا بودن و قلت عددي اين طبقه، هم چنان طبقه متوسط سنتي يکه تاز تحولات اجتماعي ـ سياسي به شمار مي‌رود. به همين دليل عده‌اي معتقدند که اين طبقه از زمان رضاشاه شکل گرفته است و از برجسته‌ترين تحولات اين عصر به شمار مي‌رود؛ هر چند که رضاشاه امکان مشارکت سياسي ـ اجتماعي اين طبقه را سلب کرده بود. نيکي کدي از طرف‌داران اين نظريه مي‌گويد: نطفه طبقه متوسط در دوران رضاشاه بسته شد، يعني تعداد شاغلان ادارات جديد، به خصوص سازمانهاي ارتش رو به رشد گذاشت و طبقه جديدي از افسران ارتش، پزشکان، وکلا، معلمان، مهندسان، روزنامه‌نگاران، نويسندگان و صاحبان جديد سرمايه به وجود آمد.[١٢] شکل‌گيري ارتش نوين و يک نظام اداري متمرکز از جمله عوامل بنيادي بود که به منزله پايه‌هاي اصلي طبقه متوسط جديد در ايران به شمار مي‌رفت و مورد توجه و برنامه‌ريزي تصميم‌گيراني قرار گرفت که بعد از دوران قاجار روي کار آمدند.[١٣] در ايران سده نوزدهم، کاسب‌کاران، ميرزاها، تجار بزرگ صاحبان مقام و مستوفيان، شبکه‌هاي خانوادگي تشکيل مي‌دادند، ولي يک طبقه اجتماعي نبودند. ارتش در دوره رضاشاه (٠٠٠/٤٠ نفر در ١٩٢٥ و ٠٠٠/١٢٥ نفر در ١٩٤١) بيش از تشکيلات دولتي در تشکيل طبقه متوسط نقش داشت. ارتش بدون آن که مانند ارتش ترکيه در آن زمان، نقش اجتماعي ايفا کند جايگاه تعيين کننده‌اي در پيدايش نيروهاي وابسته به دولت و تأکيد بر برتري شهرها بر قدرت روستاها داشت.[١٤] رهبري ارتش که قبلاً در دست گروه‌هايي بود که يا قزاق بودند و با آموزش‌هاي نظامي روسي تربيت شده بودند يا ژاندارم‌هايي بودند که با آموزش‌هاي نظامي سوئدي داشتند، در دوران رضاشاه به تدريج در دست گروهي از افسران بومي قرار گرفت که در آکادمي‌هاي نظامي اروپايي تعليم ديده بودند و همين در رشد و گسترش ارتش نقش بسزايي آفريد.[١٥] در امتداد توسعه کمي و کيفي ارتش، شکل‌گيري يک نظام اداري متمرکز نيز پي‌ريزي شد. رشد ديوان سالاري، تقاضاي روز افزون براي تربيت تکنيسين و مدير در سطوح مختلف بخش‌هاي عمومي و خصوصي و نيز گسترش سريع آموزش به سبک غربي به پيدايش طبقه متوسط غير کارفرما منجر شد که اين، متخصصان آزاد، کارمندان پرسنل نظامي، شاغلان يقه سفيد و تکنيسين در بخش خصوصي و روشن‌فکران را در بر مي‌گرفت. اعضاي اصلي اين طبقه، کارگزاران اصلي دولت‌سازي و نوسازي دوره پهلوي بودند. افزايش مشاغل حقوق بگير تغيير اساسي در جامعه به شمار مي‌رفت که روابط اجتماعي به طور سنتي در چهارچوب دوران پيش از صنعتي شدن يا فئوداليته قرار داشت. شمار کارمندان دولتي ـ که به گفته يان ايشار در کتاب ايران قرن بيستم[١٦] به صورت پايه‌اي در آمدند که طبقه متوسط جديد بر روي آن قرار گرفته بود ـ پس از انفجار درآمدهاي دولت، در ١٩٦٦ تنها ٠٠٠/٦٦٢ نفر بود (٦/٩ درصد جمعيت فعال کشور) در ١٩٧٦ به ٠٠٠/٦٧٣/١ (١٩% از جمعيت فعال) و سپس در ١٩٨٦ پس از آن که جمهوري اسلامي، دستگاه نظارت و مديريت بسيار متمرکزي به وجود آورد به ٥/٣ ميليون نفر رسيد.[١٧] در تهران در سال ١٣٠٧ حدود ٢٤٠٠٠ کارمند وجود داشت که نيمي از آنان برخوردار از پايگاه طبقه متوسط بودند.[١٨] در راستاي چنين شرايط اجتماعي، رضاشاه در حمايت از شکل‌گيري طبقه متوسط، اقدام به تقويت سرمايه‌داري متمرکز و تضعيف طبقه متوسط سنتي نمود. ويولت کونالي در اين باره معتقد است در نتيجه شرايط تجارت جهاني و خط مشي دولت، طبقه تجار در ايران عملاً تباه شده و فعاليت مراکز تجاري بزرگ قبلي مثل: تبريز، اصفهان و سلطان آباد نيز فلج شد.[١٩] سياست تقويت طبقه متوسط جديد و تضعيف طبقه متوسط سنتي در دوره پهلوي دوم نيز ادامه يافت و بر کميت و کيفيت آن افزوده شد. طبق آمار موجود، تعداد افراد فعال اين طبقه تا يک سال قبل از انقلاب اسلامي حدود ٨/١ ميليون نفر و حدود ٦/٢٠% کل نيروي کار بود.[٢٠]
با اين وجود در عصر پهلوي دوم، شرايط اجتماعي ـ سياسي دولت در تحولات ساختاري آن تأثير بسزايي داشته است. شرايط ساختاري نئوپاتريمونياليستي (پدر شاهي نوين) رژيم محمدرضاشاه باعث شد تا از سازمان‌دهي و مشارکت گروه‌ها و طبقات اجتماعي در فعاليت‌هاي سياسي جلوگيري به عمل آيد و طبقات اجتماعي به گونه‌اي خودجوش و تحت تأثير شرايط اجتماعي تکامل يابند. مشارکت اعضايي که مي‌بايست از طريق نهادهاي مدني انجام پذيرد عملاً ناممکن بود و همه گروه‌هاي اجتماعي، تحت کنترل و اعمال نظارت حکومت قرار داشتند. در دوران محمدرضاشاه، دو عامل عمده، روند شکل‌گيري طبقات اجتماعي را تحت تأثير خود داشت: اول، تلاش رژيم براي حفظ نظام سياسي که عملاً با مشارکت طبقات اجتماعي تنافي داشت و دوم، شرايط خاص بين‌المللي و ورود اکثر کشورهاي جهان در عرصه نوسازي که موجب برانگيختگي احساس مشارکت جمعي طبقه متوسط جديد گرديد. شرايط دوگانه سياسي ـ اجتماعي در فرايند طبقه‌سازي، رژيم را با معضلات خاصي مواجه ساخت و عملاً حکومت را وادار نمود تا در برخورد با طبقات اجتماعي، سياست دوگانه‌اي اتخاذ کند و بر مبناي حفظ نظام سلطنتي به مهار و کنترل طبقات اجتماعي اقدام نمايد. به همين دليل در دوره محمدرضاشاه، سياست‌هاي دولت از طبقه متوسط سنتي و از طبقه متوسط جديد، هيچ گاه به يک پايگاه اجتماعي مطمئني براي رژيم تبديل نشد. بحران طبقات اجتماعي در فرايند طبقه‌سازي از مشخصات جامعه سياسي دوران محمدرضاشاه به حساب مي‌آيد؛ به طوري که حتي طبقات وابسته به دولت نيز از حداقل قدرت سياسي برخوردار بودند و رژيم شاه به طور جدي نتوانسته بود در بين اين گروه‌ها پايگاه مطمئني براي خود دست و پا کند. شاه، اعضاي طبقات وابسته درباري را در مقابل يک ديگر قرار داده بود. مديران رده بالا، طراحان و متخصصين مورد توجه شاه، ضعيف و فاقد قدرت بودند. طبقات متوسط جديد عليرغم وابستگي مالي آنها به دولت، از نظر سياسي رانده شده بودند. پس از کودتاي ٢٨ مرداد که آخرين اميدهاي طبقه متوسط جهت تقليل استبداد از بين رفت و دولت با چهره سرکوب‌گرانه‌تري مجدداً به قدرت بازگشت، شمار زيادي از نويسندگان، شاعران، استادان، وکلا، پزشکان، مهندسان و دانشجويان به مخالفت با رژيم پرداختند. از اين دوره سرشت روابط دولت با طبقات اجتماعي دگرگون شد. طبقه متوسط به علت دسترسي به آموزش‌هاي غربي، چه در ايران و چه در خارج
از کشور، قوياً جذب مفاهيم سياسي غرب از قبيل: دموکراسي، آزادي و ناسيوناليسم، و هواخواه اصلاحات ريشه‌اي سياسي، اقتصادي و بعضاً طرف‌دار جنگ مسلحانه و اقدامات براندازانه شد و طبقه متوسط سنتي (روحانيون و بازاريان و تجار قديمي) نيز پس از سال‌ها سکوت و انزوا به رهبري امام خميني به تدريج، پروسه اصلاحات تا انقلاب را سپري کرد و به ياري طبقه متوسط جديد، رژيم پهلوي را سرنگون نمود. بدين سان انقلاب ١٩٧٩ به دست توده انبوه حقوق بگيران، تکنوکرات‌ها و روشن‌فکران صورت گرفت. تصادفي نيست که قلب انقلاب اسلامي، مسجد شاه در جوار بازار تهران نبود؛ بلکه دانشگاه تهران بود که در خياباني واقع شده بود که نام رضاشاه بسيار ضدمذهبي و متجدد را داشت.[٢١] در دوره جمهوري اسلامي، طبقه متوسط، هم چنان که بعداً از آن سخن خواهيم گفت: به علت رشد جمعيت به ويژه در دهه اول انقلاب و نيز گسترش سوادآموزي و توسعه مراکز آموزش عالي در سرتاسر کشور، در مقايسه با دوره پهلوي رشد چشم‌گيري داشت. با اين وجود در طول اين سال‌ها، طبقه متوسط جديد روابطي بسيار مبهم با جمهوري اسلامي داشت. مقررات سخت‌گيرانه اخلاقي و کنترل شديد پوشش و ظواهر اسلامي، اختلاف شديد بر سر کنترل قدرت، حذف نيروهاي ليبرال، موجب تأثير منفي بر روشن‌فکران نوپايي که وابستگي زيادي با روحانيون نداشتند، گذاشت. تعطيلي دانشگاه‌ها به مدت دو سال به نام انقلاب فرهنگي، اين طبقه اجتماعي را از منشأ و نيروي خود محروم ساخت. جنگ تحميلي عراق عليه ايران سبب شد تا هزاران جوان براي ادامه تحصيل يا عدم شرکت در جنگ به ترکيه و هند بروند؛ تنها اقليتي توانستند در اروپا، کانادا و ايالت متحده مستقر شوند.[٢٢] با اين وجود بسياري از افراد اين طبقه در ايران ماندند و در غياب تعدادي ديگر از افراد اين طبقه، به راحتي جذب قدرت شدند. آنها با انتخاب هاشمي رفسنجاني اميدوار بودند که پس از سالها تحمل سختي، دولت را از حال و هواي سال‌هاي اوليه انقلاب به سمت دولتي مدرن هدايت کنند، اما شدت يافتن بحران اقتصادي، عدم تحول فرهنگي و به خصوص اعطاي مشاغل پرمسئوليت به يک گروه سياسي محدود، به زودي به بلند پروازي‌هاي تکنوکرات‌ها پايان داد. اما با روي کار آمدن محمد خاتمي هم چنان اميدوار ماندند و به اميد روزي نشستند که از مسير او به آرزوهايشان دست يابند، اما بحران‌ها و مشکلات به وجود آمده در دوره وي نيز مانع از شفاف شدن روابط اين طبقه با نظام سياسي شد.
در ذيل به ساخت سياسي ـ اجتماعي دولت و جايگاه طبقات اجتماعي در دوره معاصر اشاره مي‌کنيم:

ساختار اجتماعي و سياسي ايران پيش از مشروطه(١)

شاه
مشاوران
دربار، کابينه
تجار، روحانيون، نظاميان، ملاکين
توده روستايي و شهري سازمان نيافته

ساختار اجتماعي - سياسي ايران از مشروطه تا پايان رضاخان(٢)

شاه
مشاوران
دربار، کابينه
تکنوکرات‌ها، ارتش،تجار، ملاکين
طبقه کوچک متوسط
توده روستايي و شهري سازمان نيافته

ساختار اجتماعي - سياسي ايران عصر محمدرضاشاه(٣)

شاه
مشاوران
دربار، کابينه
تجار، ارتش، تکنوکرات‌ها
طبقه متوسط
توده روستايي و شهري سازمان نيافته

ساختار اجتماعي - سياسي عصر جمهوري اسلامي (٤)

ولايت فقيه
بيوتات،روحانيون
نمادهاي حکومتي کابينه
نظاميان، سپاه، تکنوکرات‌ها، روحانيون، بازاري‌ها
طبقه متوسط
توده روستايي و شهري سازمان نيافته

٥. جمهوري اسلامي و سياست‌هاي ناخواسته منتهي به گسترش طبقه متوسط جديد

هم چنان که قبلاً گفته شد افزايش رشد جمعيت، بالارفتن سطح سواد و گسترش مراکز آموزشي در عصر جمهوري اسلامي، تأثيرات عميقي بر تحولات سياسي و اقتصادي اخير ايران نهاده است و در دهه‌هاي آينده نيز تأثيرات بيشتري خواهد داشت. همان گونه که حرکت وسيع جوانان روستايي به مناطق شهري، انقلاب اجتماعي ٧٨ـ١٩٧٩ را متأثر ساخت؛ جوان بودن جمعيت نيز ظهور جنبش اصلاح‌طلبي دموکراتيک، با رياست جمهوري محمد خاتمي را زمينه‌ساز شد. در رابطه با ميزان جمعيت پس از انقلاب ٥٧ با دو استدلال: تبليغات رسمي و غيررسمي جهت افزايش جمعيت صورت گرفت. دليل اول بنابر تفسيري بود که از ديدگاه‌هاي مذهبي نسبت به امر زاد و ولد وجود داشت. بر اساس اين تفسير[٢٣] جلوگيري از زاد و ولد، عملي غيرمذهبي و موجب کاهش تعداد مسلمانان در مقابل غيرمسلمانان مي‌گردد. دليل دوم، شرايط زماني خاص به ويژه وقوع جنگ تحميلي بود. بر اين اساس بود که داشتن جمعيت زياد موجب قدرت‌مند شدن هر چه بيشتر شده و خواهد توانست تهديدات امنيتي را دفع کند. در آن مقطع تا قبل از جنگ اول خليج فارس (١٩٩١) تهديدات بيشتر از نوع سخت‌افزاري، مستقيم و نظامي بود، لذا جمعيت زياد به عنوان يک پارامتر مثبت در دفع اين نوع از تهديدات تلقي مي‌شد. بر همين اساس، سن ازدواج به ٩ سال براي دختران پايين آورده شد و همه، مردم را تشويق به بچه‌دار‌شدن مي‌کردند. تشويق رشد جمعيت که به ازدياد شيعيان در ميان کثرت سنيان و نيز تقويت مقدم الجيش لشکر اسلام در قبال دارالکفر منجر مي‌شد به جايي رسيد که اکنون حداقل ٤٥% از جمعيت کشور را جوانان زير ١٧ سال تشکيل مي‌دهند. از اين رو علي‌رغم بالا بودن رشد جمعيت در سال‌هاي پيش از انقلاب، جمهوري اسلامي، سياست‌هاي کنترل جمعيت را به کنار نهاد و بعضاً تدابير تشويق در جهت رشد جمعيت اعمال گرديد. براي مثال، واگذاري مسکن يا زمين به خانواده‌هاي هفت نفر به بالا در اولويت قرار گرفت. اين موانع در کنار ملاحظات ايدئولوژيک و انقلابي به رشد جمعيت منجر شد و عمده سياست‌هاي بهداشتي و درماني، جزء تأثير شاخصه‌هاي ايدئولوژيک قرار گرفت. شايد مخالفت با رژيم گذشته در تمام ابعاد، در اين امر دخيل باشد.

١٣٥٥ ¬ ٣٣٧٠٨٧٤٤
١٣٦٥ ¬ ٤٩٤٤٥٠٠٨
١٣٧٠ ¬ ٥٥٨٣٧١٦٤
١٣٧٥ ¬ ٦٠٠٥٥٤٨٨

(منبع: مجموعه آماري سري زماني آمارهاي اجتماعي تا سال ١٣٧٥، تيرماه ١٣٧٦ ص ٥٥)

همان گونه که آمار فوق نشان مي‌دهد جمعيت کشور در طول مدت نزديک به دو دهه، تقريباً دو برابر شده و به حدود ٦٠ ميليون نفر در سال ١٣٧٥ رسيده است. آن چه در تحول جمعيتي کشور اهميت دارد، نحوه توزيع سني و سهم جوانان در ترکيب آن است (٦٠% جمعيت کشور در سال ١٣٧٥ زير ٢٥ سال است). اين حادثه که به انقلاب جمعيتي يا گسست نسل‌ها معروف مي‌باشد، به جمهوري اسلامي چنين فرصتي را نداده است تا در يک فرايند آرام و طبيعي، ارزش‌هاي گذشته را به نسل جديد منتقل سازد. اين حادثه که دو قشر طبقه متوسط (دانش‌آموزان که به گفته هانتينگتون، منسجم و مؤثرترين نيروهاي انقلابي در درون جامعه روشن‌فکري‌اند و دانشجويان که مهد مقاملات فرهنگي طبقه متوسط قرار دارند) تأثيرات عميقي نهاده و آنها را در وضعيتي قرار داده است که اساساً با افتخارات گذشته هيچ احساس عاطفي مشترکي ندارند و با نگاهي نو به دنياي خود، آينده‌اي با برداشت‌ها و ارزشهاي مخصوص به خود را طلب مي‌نمايند.
علاوه بر اين، توزيع مکاني جمعيت نيز در طول اين سال‌ها بر رشد طبقه متوسط جديد ـ شهري تأثير نهاده است. براي اولين بار در تاريخ ايران در سال ١٣٦٥ ضريب شهرنشيني با ٣/٥٤ درصد بالاتر از ضريب روستانشيني قرار گرفت.

سال كل جمعيت شهرنشيني روستانشيني ضريب شهرنشني ضريب روستانشيني
١٣٥٥ ٣٣٧٠٨ ١٥٨٥٥ ١٧٨٥٤ ٤٧ ٥٣
١٣٦٥ ٤٩٤٤٤٥ ٢٦٨٤٥ ٢٢٦٠٠ ٣/٥٤ ٧/٤٥
١٣٧٠ ٥٥٨٣٧ ٣١٨٣٥ ٢٤٠٠٠ ٥٧ ٤٣
١٣٧٥ ٦٠٠٥٥ ٣٦٨١٨ ٢٣٢٣٨ ٣/٦١ ٧/٣٨