علوم سیاسی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - درآمدي بر شناخت انديشه سياسي جديد - شاکري سيد رضا

درآمدي بر شناخت انديشه سياسي جديد
شاکري سيد رضا

تاريخ دريافت: ٩/٨/٨٥
تاريخ تأييد: ٢٤/٤/٨٦ شناخت انديشه سياسي جديد در گرو آماده کردن مقدمات و کسب شرايط بحث از اين مقوله براي پژوهنده اين حوزه است. تاريخ مفهومي سياست به حدود سه هزار سال پيش، يعني به يونان که به گونه‌اي زادگاه انديشه سياسي است، باز مي‌گردد. به تدريج و در طي دوره‌هاي تاريخي، سنت انديشه سياسي در پرتو تحولات، دگرديسي يافته است و انديشه سياسي در عصر جديد با پيدايش و مرجعيت روش علمي به مثابه عامل اثرگذار، عميقاً از آن متأثر شده است. فهم نسبت ميان شناخت و سياست و درک منطق سنت‌هاي انديشه سياسي با رعايت دو اصلِ شناخت اصيل از سياست و توجه به نسبت ميان قديم و جديد امکان‌پذير است.

واژه‌هاي كليدي: انديشه سياسي جديد، مفاهيم سياسي، تمهيدات، سياست، شناخت.
مقدمه
سابقه تأمل در عنوان مقاله به بيش از يکسال پيش باز مي‌گردد. پرسش مهم اين بود که ميان سياست به منزل? يک عمل ـ که در زمانه اتفاق مي‌افتد ـ و شناخت ما از آن، چه نسبتي مي‌تواند برقرار باشد؟ انسان در صدد شناخت امور است و بدين منظور، اهدافي از اين کار در سر دارد؛ به کنجکاوي‌هاي دروني خود پاسخ مي‌دهد، به طبيعت امر سياست آشنا مي‌شود و مي‌کوشد تا از طريق شناخت و گفت و گويي که در آن است، بهبودي عمل سياسي که در رفتار حکومت ظاهر مي‌شود و کاهش آسيب‌هاي آن عمل، سهيم گردد. بر اين فرض مقدر است که شناخت ما از سياست، به تکوين و تدوين مجموعه معارف ما در باره سياست مي‌انجامد؛ مجموعه‌اي که در گونه‌هاي مختلف، تکثير و در قالب سنت‌هاي گوناگون در طول تاريخ انباشته شده‌اند. تأمل در اين سنت‌ها و ميراث باقيمانده نشان مي‌دهد که از ترکيب واژه «سياسي» با واژه‌هايي که جنبه‌هاي معرفتي دارند، اصطلاحاتي به دست مي‌آيد که در نگاه نخست، هر کدام گوياي وجهي از نسبت سياست و شناخت در معناي عام آن هستند.
لئواشتراوس در مقاله مشهور خود، «فلسفه سياسي چيست؟» ده ترکيب زباني رايج را از واژه سياسي مي‌آورد و به نوعي وارسي مي‌کند.[١] اين ترکيب‌ها شامل فلسفه سياسي، رأي سياسي، نظريه سياسي، کلام سياسي، علوم سياسي، دانش سياسي، حکمت سياسي، گمان سياسي، فهم سياسي و مقوله سياسي مي‌شود. او اينها را معرفت يا معارف سياسي مي‌نامد.[٢] در ادبيات رايج ما علاوه بر موارد بالا، الفاظي مانند خرد سياسي، فقه سياسي، تأملات سياسي، درک سياسي و تحليل سياسي نيز رايج است که به نظر مي‌رسد کمتر صبغه معرفتي اصيل دارند. اگر بپذيريم که همه ترکيب‌هاي از اين قبيل، مي‌توانند نسبتي از شناخت سياست را داشته باشند، در اين‌صورت، بي‌گمان شناخت واقعي سياست مشکل خواهد گرديد. شايد هم فراوان بودن اين الفاظ و اصطلاحات، دليلي بر نارسايي‌هاي جدي در اين زمينه باشد.
از سوي ديگر، ما در شناخت امور با چيزي به نام «قديم و جديد» مرتبط هستيم که بي‌توجهي به آن، شناخت را به بيراهه مي‌برد. هر قومي در زمانه خود واقع است. آگاهي از اين واقعيت در گرو شناخت گذشته آن است. در فرآيند درک نسبت جديد و قديم، به تفاوت‌هاي شناخت در قديم و جديد و احياناً نقاط متمايز آنها از يک‌ديگر نائل مي‌شويم.

از جنبه سومي هم که به شناخت نگاه مي‌کنيم، متوجه مي‌شويم که شناخت ما از سياست تا چه ميزان در معرض شرايط اجتماعي و فرهنگي‌اي است که در درون آنها زيست مي‌کنيم و اين شناخت، ناخواسته متأثر از ساير وجوه حيات در يک اجتماع خاص است. در واقع در اين جا مسئله اصالت شناخت از سياست مطرح مي‌شود که به اين منظور بايد سنجه‌ها و ترازهايي براي دست‌يابي و آگاهي به شناخت اصيل سياست داشته باشيم و تا حد امکان از افتادن در گرداب منازعات سياسي و منازعات اجتماعي در پوشش شناخت جلوگيري کنيم، يا دست کم به خطرات و آسيب‌هاي اين وضع آگاه شويم.
سه منشأ فوق، يعني ضرورت شناخت سياست، تعيين کنندگي «قديم و جديد» و اصالت شناخت ما از سياست، سرانجام به اين نقطه انجاميد که نياز ما به معرفت، نسبت به سياست بيش از آن که به محتوا مرتبط باشد، در مقدمات است. اگر مقدمات و روش‌هاي درستي در پيش نگيريم، چه بسا به بيراهه رفته و حتي به توهم معرفت به سياست گرفتار آييم و در اين صورت تمرين و تکرار در چنين وضعيتي به تعبير ابن خلدون نوعي «طبيعت ثانوي» در ما ايجاد مي‌کند که خود در اثر مرور زمان، سخت و متصلب شده، جاي شناخت اصيل را مي‌گيرد و در نتيجه به نوعي جهل مرکب دچار مي‌شويم. عنوان نخستين نوشتار «الزام‌هاي روش‌شناسانه در انديشه سياسي جديد» بود که به تدريج در طي مطالعه، ضرورت اختيارِ عنوان مناسب‌تر بر نگارنده آشکار شد. ويرايشي از انديشه سياسي جديد
منظور از تمهيدات[Prolegomena ] در اين مقاله در معناي کانتي آن، نوعي آمادگي ذهني و مقدماتي در باب کسب شناخت درست و در اين جا از «انديشه سياسي جديد» است که خود، مايه تضمين درست ورود ما به اين موضوع است. از سوي ديگر، تأمل در باب وضعيت انديشه سياسي در ايرانِ امروز، نشان از نارسايي‌هاي فراوان معرفتي و روشي در متون اين حوزه در حدود يک و نيم دهه اخير کشور دارد که به تدريج آثار سياسي بر همين نسق و بدون روش و مباني بر هم افزوده شده است و ادبيات و سنت نادرستي را شکل داده است. اين وضعيت به تعبير خلدوني آن، باعث پديد آمدن «طبيعت ثانوي» شده است که گاه در برابر طبيعت واقعي و اصيل «شناخت به سياست» هم چون اصلي بروز کرده و ما را نسبت به معرفتِ درست به سياست دچار توهم کرده است.
تمهيدات در معناي عام آن، نوعي کسب اهليت در موضوع است. پژوهنده انديشه سياسي بايد آگاهي نظري و ديدگاه نقادانه نسبت به حدود و ثغور معرفت خود کسب کند. منابع شناخت خود و ميزان موجه بودن آنها را وارسي نمايد و به سنت‌هاي انديشه سياسي و منطق دروني آنها وقوف يابد. منظور از تميهدات، در واقع پيشه کردن نوعي روش سقراطي و کوشش براي علم و جهل در باب «انديشه سياسي» است. علم به جهل جز به مدد شناخت اصيل سياست از منابع نخستين و معتبر معارف سياسي حاصل نمي‌شود. کانت در «نقد عقل محض» فرازي دارد که از منظر نوشتار ما مفيد است. او در امر اشتياق عقل انساني به ساختن بناهاي بلند فکري، بيم مي‌دهد که ما بايد نخست، پي اين بنا را تا آن جا که ممکن است عميق و مطمئن برداريم و مصالح ساختمان را وارسي کنيم تا ببينيم که تکافوي ساختن چه ساختماني با چه بلندا و چه استحکامي را مي‌دهد.[٣] چنان که واژه پرولو گومنا را نيز به معناي «پيش ملاحظات» دانسته‌اند. در اين جا هم، ما قصد داريم که «پيش ملاحظات» ضروري در فهم انديشه سياسي مدرن را تا حدودي مرور نماييم. ابتدا اين کار را با فهرستي از پرسش‌ها ـ که ما البته در پي يافتن پاسخ براي آنها نيستيم ـ آغاز مي‌کنيم؛ پرسش‌هايي که براي تحرک ذهن نسبت به مسئله اصلي مقاله، يعني نسبت سياست و شناخت ما از آن تدارک ديده شده‌اند.
شايد با جرأت بتوان ادعا کرد که دو واژه «سياست» و «سياسي» در دوره پس از انقلاب اسلامي ايران، بيشترين استعمال را در اقوال خاص و عام داشته و همگان نيز مدعي سهم داشتن در اين امور هستند. عبارت «انديشه سياسي» به طرز وحشتناکي در پيشاني مقالات، کتاب‌ها، پژوهش‌ها و پايان نامه‌هاي دانشجويي در اين چند سال اخير، تکثير و انباشت شده و اين در حالي است که سياست در عمل مستقل و متفاوت راه خود را پيموده است. نقطه آغاز بحث ما دقيقاً همين دو واژه و پرسش از چيستي «سياست» و چيستي «سياسي» است. هرگز نمي‌پرسم که اين دو کلمه چگونه پيدا و منظور از آنها چيست؟ چه چيزي مي‌تواند صفت سياسي بگيرد و اصولاً چه چيزي سياسي است؟ معيارها و شاخص‌هاي سياسي بودن کدامند؟ حدود و ثغور ترکيبات فراوانِ حاصل از پسوند «سياسي» کجاست؟ به راستي وقتي عالمي در حد فاصل گسترده دو ترکيب متضاد «حيات سياسي» و «خودکشي سياسي» نهفته است، نبايد در ساخت و کاربرد اين ترکيب‌ها و سپس جاي داد آنها در گزاره‌ها و قضايا و بعد در مقالات و نوشته‌ها احتياط کرد؟ شناخت «سياسي» مستلزم چيست؟ و چه الزام‌ها و لوازمي دارد؟
گذشته از اينها وقتي يک پله بالاتر از فضاي بسيار عامل زباني بايستيم و مثلاً به حوزه ترکيب‌هاي واژ? سياسي با واژه‌هاي داراي مضمونِ دانستن و به نوعي از جنس معرفت بپردازيم، چه ضابطه‌ها و قواعدي پيدا مي‌شوند؟ براي مثال، ترکيب‌هايي مانند معرفت سياسي، دانش سياسي، فلسفه سياسي، انديشه سياسي، تفکر سياسي، آراي سياسي، نظريه سياسي، کلام سياسي، علوم سياسي، حکمت سياسي و تحليل سياسي چه معنايي دارند؟ روابط و نسبت آنها، همپوشاني‌ها و ناهمساني‌هاي آنها کدام‌اند؟ چه تمايزها و تفاوت‌هايي با هم‌ديگر دارند و اهداف هر يک چيست؟

در سطحي دورتر از نظر و دانش و در هم نشيني با عمل و اقدام، وقتي که واژه «سياسي» در ترکيب‌هايي هم چون استراتژي سياسي، ايدئولوژي سياسي، اصول سياسي، هنر سياسي، فقه سياسي، برنامه سياسي، خط‌مشي سياسي، توسعه سياسي و مشارکت سياسي ديده مي‌شود، تکليف ما چيست؟ چگونه مي‌توان ترکيب‌هاي معطوف به نظر و موارد معطوف به عمل را از يک ديگر بازشناخت؟ و در سطح سوم که بحث افزارمندي و لوازم عمل در سياست مد نظر است و براي مثال با ترکيب‌هايي مانند تاکتيک سياسي، احزاب سياسي، نهاد سياسي، زبان سياسي، ماشين سياسي و رابطه سياسي سر و کار داريم چه بايد بکنيم؟ چرا برخي ترکيب‌هاي حاصل از واژه سياسي را در عرصه‌هايي، مثل اقتصاد، فرهنگ و يا اجتماع نداريم؟ مثلاً زنداني سياسي، کلام سياسي، فرهنگ سياسي و... .
فهرست کردن اين مجموعه پرسش‌ها به معناي جست و جوي پاسخي براي آنها نيست، بلکه هدف، نشان دادن پيچيدگي موضوع و نمايان‌گر شدن مسئله مورد بحث است. گاه حتي سنت‌هاي علمي و معرفتي به دليل رسوب روش‌ها و بي‌توجهي به شرايط متحول زندگي جمعي بشر و دگرگوني‌هاي جوامع، آن قدر به خود خو مي‌کند که توان درک درست مسائل را نداشته، قدرت تميز مقوله‌ها را از حيث عملي و نظري از دست مي‌دهند. ژولين فروند معتقد است که سنت‌هاي افلاطوني، اعم از کهنه و نو، اعتبار پيدا کردن علم جديد، منزلت يافتن روشن‌فکران و رشد و توسعه مراکز علمي و پژوهشي در باب سياست، خود موجب پوشيده شدن سرشت سياست مي‌شوند.[٤] اگر بپذيريم که سرشت سياست عمل است.[٥] چه نيازي به شناخت آن پيدا مي‌کنيم؟ تاريخ مفهومي سياست
واقعيت نشان داد که شناخت سياست، دست کم نزديک به سه هزار سال قدمت دارد و کوشش‌هاي ارزش‌مند زيادي در اين راه انجام شده است. پرسش از چرايي تفکر درباره «سياست» در واقع معطوف به همان عمل است. چگونه آن عمل، درک و مفهوم گردد تا بتوان براي تحقق صورت بهتر عمل همواره طرح و نقشه داشت. سياست که عملي در جهت خير است، بي‌گمان، هم در شناخت «خير» و هم شناخت چگونگي عمل، نياز به تفکر و انديشيدن دارد. براي آغاز از تعريف و شناخت «سياست» بايد به تاريخ تفکر و زبان باز گرديم. در تفکر غربي، زادگاه واژه سياست يونان است و در شرق يا محدودتر، در قلمرو تمدن اسلامي و نيز تاريخ ايران، زادگاه واقعي اين واژه مشخص نيست. قطعي‌ اين است که سياست را در مشهور اقوال به معناي رام کردن اسب وحشي دانسته‌اند؛ مضموني که داراي بعد تربيتي و پرورش و هدايت هم است. در مواردي هم پاسداري از ملک و حکم راندن بر رعيت، قهر کردن، هيبت نمودن و ضبط کردن مردم از نتق به ترسانيدن و زدن آمده است.[٦] انديشه سياسي کوشش‌ها براي شناخت «سياست»، آغاز مي‌گردد. اما با اين وجود نمي‌توان گفت «انديشه سياسي» در معناي اصطلاحي آن از همين زمان پديد آمده باشد. به همين دليل نمي‌توان با لئواشتراوس همراه شد که با گفتن واژه «پدر» در نزد اولين کودک، انديشه سياسي آغاز گشته و گوينده، نخستين انديشمند سياسي باشد.[٧]
به هر تقدير مدعي نيستيم که در نظام‌هاي معرفتي و تمدن‌هاي غير غربي، تعريفي از سياست وجود ندارد، اما شايد بتوان به گونه‌اي استدلال کرد که آن، اجماع و پيوستگي را که «سياست» به لحاظ نظري در تمدن غرب از يونان تا کنون طي کرده است، در جاي ديگري مشاهده نمي‌کنيم. به تدريج و در اثر تکامل معرفت سياسي در مغرب زمين اصطلاحات ديگري پديدار شدند که شناخت علت و فلسفه وجودي اين «برساخته‌هاي» جديد بايد در درون سنت‌هاي علمي دوره خاص خودشان بررسي گردد. تعريف سياست از يونان آغاز گرديد و سقراط که به نحوي بنيان‌گذار فلسفه سياسي است، به دليل ضرورت تأمل نظري در سياست از همان فعاليت سياسي مختصري هم که داشت، دست کشيد. او در واپسين سفارش‌هاي خود به آتنيان از آنان مي‌خواهد پيش از آن که به امور دولتي بپردازند، در انديشه خود دولت باشند.[٨] امري از دو کتاب «جمهور» افلاطون و «سياست» ارسطو بنيادهاي صورتي خاص از انديشيدن در باب سياست، يعني فلسفه سياسي کلاسيک را استوار ساختند. بعدها در طول تاريخ غرب، متفکران بزرگ سياسي به توسعه شناخت خود از سياست در هيئت‌هاي گوناگون پرداخته، هويت مستقلي براي آن فراهم آمد.
يکي از موضوع‌هاي گيرا براي فيلسوفان علم، شناخت آغازهاي دانش است. فيلسوف علم از اين روي به اين نخستين گام‌ها علاقه‌مند است که در آن، رابطه ميان سخن و معرفت را در مي‌يابد. اختراع خط از همين ديدگاه است که اهميتي به اندازه کشف آتش دارد. خط در حکم پايان مرجعيت حافظه بشري و سنت نقل «سينه به سينه» و درنتيجه ثبت و ضبط سنت‌هاي شفاهي چونان نخستين منبع دانش هم هست؛ «اين امر [يعني پيدايش خط] اثري انقلابي داشت، زيرا دروازه‌هاي دانش و ادعاهاي دانشي را به روي امکانات وارسي، مقايسه و انتقاد گشود».[٩] اشاره ليندبرگ در اين جا بسيار مهم است؛ زيرا وارسي، مقايسه و نقد هر سه في‌نفسه، اموري متعلق به فکر و دانش هستند که عملاً با اختراع خط، هم چون امکاناتي جديد که در سرشت آدمي است، تحقق مي‌يابند. آن چه از اين اشاره ليندبرگ استفاده مي‌کنيم اين است که انديشيدن، تنها در فرهنگي مکتوب، معناي واقعي پيدا مي‌کند و راز اين که انديشه و فلسفه سياسي در يونان تولد يافت، ناشي از همين اختراع خط بود. خط به مثابه ابزاري که در انحصار خدمت به اشراف بود، آزاد و در دسترس عموم قرار گرفت. پيدايش خط به نوعي باعث پيدايش رابطه سخن و سياست و در نتيجه پيدايش انديشه سياسي شد. رابطه سخن و سياست در تاريخ، ابتدا در يونان اتفاق افتاد؛ بدين صورت که با فروپاشي نظام موکناي در يونان ـ در اثر يورش دُري‌ها ـ نوشتن از انحصار دبيران و خدمت به پادشاهان بيرون آمد و در اختيار همگان و به تدريج وجوه زندگي سياسي و اجتماعي در معرض نگاه عموم قرار گرفت و اين امر به تدريج باعث شد که طي بيش از يک صد سال رابطه سخن و سياست در پرتو پيدايش فضاي عمومي[Agora] قوام بندد و در نتيجه زمينه براي تفکر سياسي فراهم آيد.[١٠]
آن چه در ميراث دانش يونانيان درباره سياست وجود داشت، با تولد فلسفه سياسي وارد مرحله تازه‌اي شد و به تدريج در تاريخ غرب، پيوستگي خود را حفظ کرد. سياست، هم چون خير عمومي و مشترک که از ارسطو و افلاطون آغاز گرديد، تا به امروز معروف‌ترين اجماع مفهومي خود را حفظ کرده است. آن چه مهم است همين پيوستگي است که تداوم سنت‌ها و بازانديشي و احياي آنها را در پرتو شرايط دوره‌هاي بعدي ممکن مي‌سازد. ظهور معناي اصطلاحي و تاريخ مفهومي واژه‌ها در درون سنت‌هاي فکري و عملي امکان‌پذير مي‌شود. در اين ديدگاه «هر لفظ و کلمه‌اي ضرورتاً رابطه‌ ذاتي با معنايي که مي‌رساند، ندارد و رابطه آن دو هميشه قراردادي است، با اين حال وقتي که اين قرارداد، سابقه تاريخي و طولاني پيدا مي‌کند، ديگر اين خود قرارداد نيست که معنا را مي‌رساند، بلکه آن سنت فکري و تاريخي است که دلالت بر معنا مي‌کند».[١١] مطالعه در تاريخ انديشه سياسي يونان باستان به خوبي نشان مي‌دهد که اين سنت فکري به تدريج بر هم انباشته شده و به گونه‌اي به دوران‌هاي مسيحيت، قرون وسطي و عصر جديد و حتي دوران معاصر انتقال يافته است. انباشت دانش چنان که ليندبرگ اشاره داشت به وارسي، مقايسه و نقد مي‌انجامد و باز در نهايت، آن چه حاصل مي‌شود، خود باعث تکامل و رونق انديشه مي‌گردد و اين فرآيند موجبات ثبات مفاهيم را فراهم آورده، مانع از پراکندگي‌هاي ذهني و آشفتگي‌هاي فکري مي‌گردد.
در سنت انديشه سياسي، ظهور فلسفه سياسي يک نقطه عطف به شمار مي‌رود؛ زيرا فلسفه به عنوان فعاليتي اصيل، مستقل از اساطير و اديان، متکي بر فرد و تعقل انساني به سياست پرداخت و در نتيجه مرجعيتي مستقل براي مفاهيم و واژه‌هاي حوز? سياست تدوين کرد. در واقع، فلسفه سياسي به سرشت خود به تأسيس پرداخت. جاناتان ولف[Jonathan wlof] معتقد است که گرانيگاه و عنصر متمايز کننده فلسفه سياسي از ساير دانش‌هاي مشابه، تجويزي بودن آن است که به تأسيس هنجارها (قواعد و شاخص‌ها) مي‌انجامد.[١٢] عنصر مهم و اصلي در تعريف ولف، «تأسيس» است که فعاليتي مستقل براي فلسفه سياسي مي‌باشد. اين فعاليت به رهايي واژه‌هايي مانند عدالت، برابري و آزادي از چنبره اساطير و اديان و در نتيجه گرد آمدن آنها در سپهر انديشه سياسي که قانون در مرکز آن قرار دارد انجاميد. «با توليد و مرجعيت انديشه سياسي، قانون در مرکز انديشه سياسي قرار مي‌گيرد و حتي موضوعي مثل عدالت با قانون معنا پيدا مي‌کند؛ زيرا عدالت، امري گسترده و نهفته در هستي امور و از لحاظ ديني «وضع شيء در موضعش بود»؛ در حالي که عدالت که بر مبناي آن قانون است، به معناي برابري در برابر [همان] قانون است». اين عدالت منافع عمومي شهر را مورد توجه قرار مي‌دهد و به معناي مصلحت عمومي مي‌باشد.[١٣] برابري که مبنايي قانوني دارد، معيار و ملاکي اساسي در سياسي بودن مفاهيم است. ارسطو آن جا که «حکومت» به معناي عامش، يعني فرمان‌روايي را تنها در صورتي که بر مردان برابر و آزاد باشد، سياسي مي‌دانست، در واقع به همين قانون نظر دارد.[١٤] از سوي ديگر چنين برابري‌اي بر مبناي قانون، خود به معناي امکان دست يابي شهروند به قدرت است[١٥] و چيستي شهروندي به آن است که شهروند بر فرمان‌روايي توانا و به فرمان‌بري خرسند باشد. ملاک سياسي بودن اجتماع، تناوب و گردش قدرت بر مبناي قانون است.[١٦] سقراط در جلد اول دوره آثار افلاطون در رساله دوم، به کريتون يکي از يارانش که در يک شب مانده به اعدام از او مي‌خواهد از زندان گريخته و آتن را ترک کند، به زيبايي در ميان گفت و گو با وي، نوعي گفت‌وگو با قوانين را هم طرح مي‌کند. از نظر سقراط و از زبان قوانين، وطن انسان از مادر و پدر، گرامي‌تر و قوانين از جان و فرزندان آدمي ارزش‌مندترند.[١٧] با اين شرايط است که در پرتو قوانين و در سرزميني به نام ميهن، فضيلت به عنوان غايت جامعه سياسي درافق تدبير امور عمومي پديدار مي‌گردد.
چنان که در ابتداي بحث گفتيم واژه سياست و شناختِ آن ـ که مبدأ و اساس تأمل درباره واژه «سياسي» و ترکيب‌هاي پرشمار حاصل از آن است ـ همواره در سنت‌هاي انديشه غربي، اصالت و مرکزيت ثقل خود را به عنوان «تدبير امور عمومي» حفظ کرده است. هدفِ سياست، خير کل اجتماع است. اصحاب الهيات، به پيروي از توماس قديس، خير مشترک را هدف سياست دانسته بودند. در قرون وسطي، منشور شهرها از «امور عمومي» سخن گفته‌اند. هابز اغلب رستگاري عام را به کار بسته است و روسو از منافع مشترک، هگل از خير دولت و توکويل از خير کشور سخن رانده‌اند. نوعي هم آهنگي، اجماع و انسجام بر سر معناي سياست و هدف و غايت آن از صدر تا ذيل سنت‌هاي انديشه غربي، البته در مجموع، وجود دارد. مايه‌هاي اصلي انديشه سياسي ارسطو ـ که سياست را تدبير امور عمومي و عموميت يا همگاني بودن را ملاک عمل حکومت مي‌دانست[١٨] ـ حتي در آخرين تکاپوهاي مربوط به علم سياست جديد هم کم و بيش به چشم مي‌خورد. براي مثال، کارل دويچ که از صاحب نظران علم سياست و فن حکومت است، عنوان فرعي کتاب مهم خود، «حکومت» را «چگونگي تصميم‌گيري مردم درباره سرنوشت خودشان»[“How people decide their faite”] انتخاب کرده است.[١٩]

آن چه در مجموع مي‌توان گفت اين است که سنت‌هاي انديشه سياسي در غرب در طي نزديک به سه هزار سال، درکي نسبتاً پيوسته و مورد اتفاق و وفاق از سياست داشته و همين، راز تداوم انديشه سياسي در مغرب زمين است. در درون انديشه سياسي، واژه‌ها، اصطلاحات و ترکيب‌ها صورت مفهومي پيدا کرده و جاي درست خود را به دست مي‌آورند. مفاهيمي، مانند دولت، قانون، قدرت، نظام سياسي، شهروندي و حکومت در معناي تقريباً مشترک و مورد اجماع به کار مي‌روند و آشفتگي و آشوب در کاربرد اين مفاهيم در انديشه سياسي غرب قديم و جديد چندان مشاهده نمي‌شود. انديشه سياسي جديد
با پيدايش تجدد و به ويژه سر برآوردن علم جديد، استوار بر شالوده‌هاي فلسفي يونان و نيز سده‌هاي وسطي، انديشه سياسي جديد غرب از درون سنت‌هاي پيشين و با غايات و هيئتي تازه پديدار گرديد. مفاهيم سياسي وضوح بيشتري يافته و دولت در مرکزيت سياست قرار گرفته، ساير مفاهيم، حول آن مي‌چرخند. پيدايش و تکوين علم جديد و سنت‌هاي جديد علمي، باعث تحرک جدي انديشه سياسي گرديد. نظريه سياسي در پرتو روش، نظريه‌ها و اصول علم جديد، متولد گرديد و از درون نظريه‌هاي سياسي، نظام‌هاي سياسي جديد سر بر آوردند. دولت در چنين فضايي به عنوان مرجع بلامنازع اقتدار در انديشه سياسي مدرن ظاهر گرديد. وقتي در سرشت انديشه‌هاي سياسي جديد غرب تأمل مي‌کنيم، آثار و اثربخشي‌هاي علم جديد را در انتخاب واژه‌ها، گزاره‌ها و مفاهيم به خوبي در مي‌يابيم. الفاظي در سنت انديشه سياسي به کار مي‌روند که پيش‌تر سابقه نداشتند. در واقع، سخن از اصول، قواعد، نظم، الگو، نظام، تبيين و توضيح، تجزيه و تحليل و ترکيب، آثار ظهور علم جديد (علوم دقيقه) است که انديشه سياسي را از خود متأثر ساخته و به گونه‌اي، روش را که با دکارت جايگاه دقيقي پيدا کرد، در سنت‌هاي بعدي انديشه سياسي مرجعيت مي‌بخشند. کافي است در فرازي از کتاب « نظريه‌هاي نظام سياسي» (بلوم) دقت کنيم تا به تأثيرگذاري علم جديد در آن واقف شويم. «مفروض‌هاي فلسفي نظريه‌پرداز، بديهيات اساسي ارگانون يا روش فيلسوف را براي درک جهان سياسي تشکيل مي‌دهند. در پرتو همين بديهيات است که نظريه‌پرداز چهارچوبِ مفهومي خويش را دنبال مي‌کند و متغيرهاي مهم نظام سياسي را تعيين مي‌نمايد».[٢٠] «نظريه‌پردازان درصدد کشف نظم عمومي و الگوي حقايق سياسي و توضيح (دادن) اين حقايق به صورتي مناسب و تدوين قواعد اقدام و عمل سياسي بر مبناي اين تحليل‌اند».[٢١] اين دو فرازِ کتاب بلوم، به خوبي عناصر نوپديد سنت‌هاي انديشه سياسي جديد را نشان مي‌دهد. روش در اين جا اهميت فراواني داشته و عناصر روشي، مثل داشتن نظريه، چهارچوب مفهومي، اصول، کشف، تبيين و «شناسايي معتبر» در پيوند با فلسفه سياسي، نشان از ورود و نهادينه شدن قواعد علم جديد و تفکر دکارتي و کانتي در انديشه سياسي جديد دارد. ضرورت تبيين که در انديشه سياسي جديد و علم سياست اهميتي بسزا يافته، در واقع از علم جديد نشأت مي‌گيرد. تبيين، مبتني بر قوانين است[٢٢] و مجموعه قوانين
پايه تبيين علمي هستند. موضوع دشوار بودن تبيين در علوم اجتماعي و انساني، کمبود قوانين است. کار علم، کشف قوانين و کاربرد آنها در تبيين است.[٢٣] در نهايت، بلوم اجزاي روش‌شناسانه تحليل و پژوهش متون سياسي را اينها مي‌داند:
«١. احکام فلسفي در مورد ماهيت واقعيت، خوبي و يا ناکامي‌هاي معرفتي انسان؛
٢. چهارچوب مفهومي که آگاهانه يا ناآگاهانه از رشته مفروض‌هاي مربوط به خوب، واقعي و شيوه‌هاي شناخت آنها ناشي مي‌شود؛
٣. شيوه‌هاي جمع‌آوري و تحليل و ارايه داده‌ها».[٢٤]
از نظر بلوم، اجزاي روش‌شناسانه در انديشه‌هاي لاک، هيوم، ميل و ديگر نويسندگان کلاسيک دوره جديد، اهميت بسياري داشت.
حادثه مهم ديگري که متأثر از سنت‌هاي علم جديد در انديشه سياسي رخ داد، انتقال حکومت و قدرت از شخص به سازمان و در نتيجه، پيدايش تدريجي نهادهاي سياسي مدرن است. وقوف به اين امر و تأکيد بر آن، حاصل آگاهي ما به مسئله پيش گفته «قديم و جديد» است و در واقع پژوهنده‌اي که به اين امر، توجه کافي نداشته باشد، تمايزهاي اساسي سياست جديد را از سياست در دوران قديم (باستان و قرون وسطي) در نخواهد يافت. اين حادثه، چندان کوچک نيست که بتوانيم امري عادي بپنداريم، بلکه داراي پشتوانه‌هاي عظيم فلسفي و نظري است که زمينه‌هاي پيدايش و مرجعيت يافتن دولت مدرن را فراهم آورد. در بازشناسي ريشه‌هاي فکري علم جديد و تجزيه و تحليل نظام انديشگي يونان متوجه مي‌شويم که چگونه و در طي فرآيندي طولاني، علايق جهان‌شناسي کنار مي‌رود. سقراط، مظهر تغيير تفکر از علايق جهان‌شناسي به مسائل سياسي و اخلاقي است. افلاطون در رساله تيمائوس، به نقد و مخالفت با فيلسوفان طبيعت‌گرا که جهان را از الوهيت تهي کرده بودند، مي‌پردازد. نظم در نزد آنان، دروني بود نه بيروني؛ اما در نزد افلاطون سرچشمه نظم در درون طبيعت نيست، بلکه در بيرون، يعني ذهن انسان و فکر اوست. طبيعت، جهان آشوب[Ehaos] است و نظمِ معقول انساني، همان کاسموس است که از خارج بر مواد سرکش تحميل مي‌گردد. سده‌ها طول کشيد تا اين نگاه افلاطوني در هيئتي کاملاً جديد در مدرنيته تحقق يابد. ديگر انسان جديد در برابر انسان قديم، قانع و مأنوس با آرامش حاصل از هم نشيني با طبيعت و نظم مندرج در ناموس هستي نيست، بلکه در هيئت موجودي خودبينانه و داراي قدرت فاعليت، قانون‌گذاري و خلاق ظاهر مي‌گردد. فرد در نظام فکري جديد غرب به معماري جهان خود اهتمام مي‌کند؛ زيرا انسان، ديگر جهان را مسافرخانه و سراي فاني نمي‌داند. او جهان را محل زندگي خويش و داراي مشکلات بسيار مي‌داند و به همين دليل در پي استقرار محل زيست خود و کاهش دشواري‌هاي آن بر مي‌آيد. اين وضعيت را از حيث انديشه سياسي در نزد هابز شاهديم. لوياتان در واقع، اوج قدرت فاعليت بشر در ايجاد يک موجود صناعي به نام دولت است که مرجعيت اصلي را در سياست، احراز مي‌کند. با هابز و ماکياولي است که حوزه جديدي از دانش سياسي، يعني نظريه سياست مدرن آغاز مي‌گردد. اساس اين نظريه، نظمي است که در سازمان تحقق مي‌يابد. عناصر علم جديد مانند ماده، حرکت و انرژي در ت
فکر هابز و تأسيس لوياتان به خوبي مشهود است و براي اولين بار، هابز از دولت به عنوان ماشين ياد مي‌کند. تفکر مادي مکانيکي در مابعدالطبيعه هابز باعث شد که وي: اولاً به انگيزه‌هاي روان‌شناختي قدرت بپردازد و ثانياً به حرکت فيزيکي و قوانين آن که خاص جهان ماده است اهميت داده و در نهايت به جاي مدينه فاضله، يک ماشين سياسي به نام لوياتان را ـ که بر اساس قوانين فيزيک حرکت و تغيير مي‌کند ـ ايجاد نمايد. به همين دليل، موضوع دولت‌سازي[State-building] (از مباحث مهم علم سياست) در سده بيستم و حتي در حال حاضر مورد توجه صاحب نظران است و اين مقوله به نوعي تأسيس لوياتان به شمار مي‌رود؛ تجربه‌اي که در هر جامعه جديد به ضرورت در حکم موردي خاص اتفاق مي‌افتد. در اين ديدگاه، نظريه سياسي، ساختماني است که دولت در آن مستقر مي‌شود؛ هر چند دولت خود به نحوي، زير بناي اين ساختمان هم است.
در حقيقت، منظور اين است که بستگي به رويکرد ما به دولت دارد. به همين دليل، کريستوفر پيرسون معتقد است اين رويکرد ماست که نشان دهنده توجه ما به زير بنا يا مصالح ساختمان است. هر رويکردي، پرسش‌هاي خاص خود را دارد. رويکرد زير بنايي، پرسشي از چيستي دولت و اين که چه بايد باشد را مطرح مي‌کند. اين نگاه، ارزش‌گذارانه و متعلق به فيلسوفان سياسي است. بررسي نظري شرايط پيشيني و مقدماتي تأسيس دولت و حفظ اقتدار سياسي ـ که خود متضمن رابطه‌اي خاص ميان دولت و اعضاي آن [شهروندان] است ـ در نزد فيلسوفان سياسي به عنوان امور زير بنايي بررسي مي‌شود. رويکرد دوم که عينيّت محور است، پرسش‌هاي تجربي مانند چگونگي واقعيت دولت را مطرح مي‌کند. اين رويکرد از آنِ دانشمندان علوم سياسي و جامعه‌شناسان سياسي است. بنابر اين دولت سکه‌اي با دو رو است.[٢٥] نظام به معناي آن است که تا پيش از آن ترتيبات همانندش در طبيعت و هستي نبوده و بايد تأسيس گردد. چنين امري در انديشه سياسي کلاسيک وجود نداشته است؛ زيرا در دنياي باستان مسيحيت، طبيعت، ملاک و معيار است. «تمامي موجودات زنده براي رسيدن به غايتي خلق شده‌اند که اين غايت کمالي است که طبيعت آنها اقتضا مي‌کند. براي هر طبيعت يا ماهيتي خاص، کمالي ويژه وجود دارد و براي انسان نيز کمال خاص است. اين طبيعت است که معيار و ملاک را ارايه مي‌دهد؛ معياري که کاملاً مستقل از اراده آدمي است». مفاهيم اصلي و محوري انديشه سياسي مانند: دولت، حاکميت، نظام سياسي، قدرت، حکومت، قانون، اطاعت، اقتدار و آمريت در فضاي تجدد بازخواني و در منظومه انديشه سياسي چيده مي‌شوند. به تعبير پيرسون، دولت مدرن در مدرنيته جاي مي‌گيرد. براي مثال، حقوق جاي خود را به قانون که امري وضع شدني است مي‌دهد. ديگر، احکام ديني و يا قوانين طبيعي ملاک نيستند. جنبه سازماني و تکنيکي قدرت برجسته مي‌شود و حکومت و تصدي‌گري‌هاي آن در نزد اشخاص، شديداً غيرشخصي مي‌گردد. مفاهيم متأثر از روش‌هاي علم جديد از هم ديگر تفکيک شده، وضوح مي‌يابند. براي مثال، دو مفهوم دولت و حکومت، بدين گونه از هم متمايز مي‌شوند که اولي به دومي شأنيت مي‌بخشد. «حکومت، مجري و حامل اقتدار دولت است و اين اقتدار فراتر از احکام و اتباع بوده، به سازمان سياسي (کشور) تداوم و هم بستگي مي‌بخشد». در اين معنا ديگر، رفت و آمد حکومت‌ها و ظهور و سقوط نخبگان سياسي به معناي تغيير دولت نيست. از اين جاست که معناي ثبات، اساس دولت واقع مي‌شود. در مقاله تحقيقي و دقيقي که اسکينر از واژه دولت[State] در تاريخ فرهنگ غرب به عمل آورده نشان مي‌دهد که معاني ثبات، وضع، استواري و عدم دگرگوني در اين مفهوم پيوستگي داشته است. عنصر استواري و ثبات در مفهوم دولت از سد? چهاردهم نضج گرفته و به تدريج در سنت جمهوري‌خواهي ايتالياي پس از رنسانس ظاهر مي‌شود. استقلال در اين دگرديسي به مهم‌ترين مميّزه دولت تبديل شده که خود البته از خير عمومي که به تعبير ارسطو، جوهره اجتماع سياسي است سرچشمه مي‌گيرد. «در اين سنت فکري است که ما براي نخستين بار با دفاعي از اين باور رو به رو مي‌شويم که شکل متمايزي از مرجعيت مدني يا سياسي وجود دارد که کلاً خود مختار است. براي تنظيم امور عمومي يک اجتماع، مستقل است و هيچ رقيبي را به عنوان منشأ قدرت قهريه در شهر يا امور عمومي تحمل نمي‌کند... اين جاست که ما براي اولين بار با درک رايج از دولت به عنوان انحصارگر قدرت مشروع رو به رو مي‌شويم».[٢٦] سياست در سازمان متجلي مي‌شود و حاکم در هر سلسله مراتبي از قدرت در نظام منحل مي‌شود. ديگر مردم و حکومت در اختيار او نيستند، بلکه او در خدمت دولت و کار حکم‌رانان، حفظ اقتدار دولت در حکم تنها راه صيانت از خير عمومي است. استارکي از نظريه‌پردازان جمهوري در اين باب معتقد است «تنها راه تحقق خير عمومي واقعي و حقيقي اين است که همه، اعم از حکومت کنندگان و حکومت شوندگان در يابند و بپذيرند که تحت فرمان يک حکومت[State] هستند».[٢٧]
دولت، کمال مطلوبي است که ارزش‌ها، اصول و غايات در آن قرار دارند و فلسفه سياسي، پشتوانه مشروعيت و اقتدار دولت است. شناخت اين پديد? پيچيده ساده نيست، بلکه بايد در قالب نظريه سياسي مدرن در پس زمينه تاريخي و ملهم از سنت فلسفه سياسي بررسي و مفهوم گردد. شناخت دولت، صرفاً رد گيري تحول تاريخي آن در اشکال حکومت‌ها نيست، بلکه پي بردن به ماهيت قدرت آن است که در نظريه سياسي اتفاق مي‌افتد. دولت در درجه اول، وجه و صورتي از زيستن خود، مجموعه پيچيده‌اي از ارزش‌هاست. هر چند مجموعه‌اي از نهادها نيز است؛ از اين روي درک مقوله دولت نه از طريق تاريخ، بلکه از طريق نظريه و فلسفه حاصل مي‌شود. شايد دولت مدرن در حقيقت مظهري از مرجعيت يافتن سياست در انديشه افلاطون و ارسطو، يعني بنيان‌گذاران فلسفه سياسي باشد. ارسطو در کتاب اخلاق نيکو ماخس از علم سياست به عنوان علم (فن) فائق[State] نام مي‌برد؛ سياستي که في نفسه، متضّمن قانون‌گذاري هم است و اين قانون در هيچ جاي ديگري وجود ندارد. در مجموع مي‌توان گفت که در تاريخ تحولات سياسي غرب، واژه دولت در کنار واژه «نظام»، هم زمان به تکميل يک ديگر پرداخته و به نحوي وجه سازماني دولت به ابداع نظام سياسي انجاميده است. از حيث محتوايي، دولت همان محتوايي را دارد که در فلسفه سياسي براي کل سياست لحاظ شده و به معناي خير عمومي است. خير عمومي در ذيل امر عمومي[Respublique] معنا مي‌دهد و تنها شکل حکومت براي حفظ ثبات شهر،[State] يعني همان جمهوري است. بدين ترتيب محتوا و شکل حکومت با حفظ دولت با هم منطبق مي‌شوند.
در پرتو انديشه سياسي مدرن و به ويژه نظريه سياسي است که مفاهيم سياسي، متأثر از استقلال و اقتدار دولت جايگاه جديدي يافته و علاوه بر اين که نوعي شأنيت در ترتيبات امور عمومي پيدا مي‌کنند، راه خود را از تفکر سياسي ديني (کلام) جدا مي‌سازند. مفاهيمي مثل: اطاعت، حقوق، شهروند، آزادي، عدالت، مشروعيت و... از قيمومت و تيول اشخاص و حکم‌رانان جدا و نسبت وثيقي با سازمان پيدا مي‌کنند. نتيجه‌گيري
منظور از «درآمدي بر انديشه سياسي جديد» در اين نوشتار، وقوف درست به آغازهاي شناخت از سياست در دوران جديد و لوازم و شرايط ورود به بحث انديشه سياسي بود. وجه تاريخي اين بررسي آن جاست که متفکران سياسي مغرب زمين، همواره نوعي از اجماع و وفاق دربار? تعريف از «سياست» را در ميان خود پاس داشته و محوريت داده‌اند و اين محوريت در طول تاريخ، در پرتو تحولات حفظ شده است.

با تمرکز بر تمهيدات انديشه سياسي جديد است که ما به نحوي آمادگي بحث از سياست را کسب کرده و به محدوديت‌ها و نيز عمق و ژرفاي شناخت خود آگاه مي‌شويم؛ شناختي که علاوه بر محدوديت‌هاي دروني، در معرض آسيب‌ها و صدمات بيروني ناشي از وضع فرهنگي و اجتماعي قرار مي‌گيرد. در اين جا سخن از تمهيدات به تعبيري بحث از «شرايط بحث» در انديشه سياسي جديد است که به تعبير ژان لاکوست، في نفسه جد و جهدي فلسفي است. بر اين اساس آيا تأمل در «انديشه سياسي»، هم زمان متضمن اين نيست که بدانيم از کدام چيزها نبايد سخن به ميان آوريم؟ به محدوديت‌هاي ماجرا آگاه شويم و روش درست انديشيدن سياسي را در دوره‌اي که علم، مرجعيتي غيرقابل انکار و تأثيرگذار در معارف ما پيدا کرده است، تمرين کنيم؟ آيا توصيف واقعيت‌هاي سياسي به ما کمک نمي‌کنند که دريابيم بر اساس شناخت حاصل از آنها، به تجويزهايي نيز دست پيدا کنيم؟ يعني علم سياست، نظريه سياسي و فلسفه سياسي به نحوي به هم نشيني برسند؟ آيا آگاهي از نحوه و رابطه واقعيت و ارزش در عرصه سياست با نظر به نظريه سياسي در تأسيس نوع نظام سياسي اثر نمي‌گذارد؟پي‌نوشت‌ها: * دکتراي علوم سياسي و عضو هيأت علمي پژوهشگاه علوم انساني، فرهنگ و مطالعات اجتماعي جهاد دانشگاهي. ١. البته وارسي‌هاي اشتراوس ـ به دليل تعلق خاطر نسبتاً زياد به فلسفه سياسي کلاسيک ـ در برخي موارد حالت دفاعيه پيدا کرده و به سود فلسفه سياسي باستان، انديشه سياسي و معارف جديد سياسي را نکوهش مي‌کند. ٢. لئواشتراوس، فلسفه سياسي چيست؟ ترجمه فرهنگ رجايي (تهران: انتشارات علمي و فرهنگي، ١٣٧٣) ص ١٢ـ١. ٣. ماکس آپل، شرحي بر تمهيدات کانت، ترجمه محمدرضا حسيني بهشتي (تهران: مرکز نشر دانشگاهي، ١٣٧٥) ص ١٠. ٤. ژولين فروند، سياست چيست؟ ترجمه عبدالوهاب احمدي (تهران: انتشارات آگه، ١٣٨٤) ص١٦. ٥. همان، ص ١٦. ٦. علي‌اصغر حلبي، مباني انديشه‌هاي سياسي در ايران و جهان اسلام (تهران: انتشارات زوار، ١٣٨٢) ص ٤٠و٤١. ٧. لئواشتراوس، پيشين، ص ٥. ٨. افلاطون، دوره آثارـ جلد اول، ترجمه محمدحسن لطفي و رضا کاوياني (تهران: خوارزمي، سوم، ١٣٨٠) ص ٤٠. ژان لاکوست (١٣٨٤) «فلسفه در قرن بيستم» ترجمه رضا داوري، تهران، سمت. ٩. ديويد سي. ليندبرگ، سرآغازهاي علم در غرب، فريدون بدره‌اي (تهران: ١٣٧٧) ص ١٧. ١٠. سيد جواد طباطبايي، زوال انديشه سياسي در ايران، (تهران: کوير، ١٣٧٧) ص ١٧و٢٠. ١١. کريم مجتهدي، پديدارشناسي بر حسب نظر هگل (تهران: انتشارات علمي و فرهنگي، دوم، ١٣٨٠) ص ٢٣. ١٢. Jonathan wolf, political philosophy, oxford university press,١٩٩٦,p.٢. ١٣. سيد جواد طباطبايي، پيشين، ص ٧١. ١٤. ارسطو، سياست، ترجمه حميد عنايت (تهران: آموزش انقلاب اسلامي، چاپ ششم، ١٣٧١) ص ١٦. ــــــ (١٣٦٨) اخلاق نيکوماخس، ج دوم، ترجمه ابوالقاسم حسيني، دانشگاه تهران. ١٥. همان، ص ١١٠. ١٦. همان، ص ١٣٧. ١٧. افلاطون، پيشين، ص ٦٢و٦٥.. ١٨. ارسطو، سياست، پيشين، ص ١٤٩. ١٩. Karl W.Deutch, politics and government, Miflin, USA, ١٩٧٠, p. ٢٠. ويليام ت بلوم، نظريه‌هاي نظام سياسي، ترجمه احمد تدين (تهران: ١٣٧٣) ج ١، ص ٢٩. ٢١. همان، ص ٣٢. ٢٢. روزنبرگ، ١٣٨٤، ص ٥٧. ٢٣. همان، ص ٥٨ ٢٤. بلوم، پيشين، ص ٤٠. ٢٥. Grstopher pierson, the modern state, Newyork, ١٩٩٦. p. ٧. ٢٦. کوئينتن اسکينر و ديگران، دولت و جامعه، ترجمه موسي اکرمي (تهران: کتاب جمهوري، ١٣٨١) ص ٢٤. ٢٧. همان، ص ٣٠.