علوم سیاسی
(١)
چكيده پاياننامههاى رشته علوم سياسى موسسه آموزش عالى باقرالعلوم عليه السلام -
١ ص
(٢)
ملخص المقالات -
٢ ص
(٣)
Abstracts -
٣ ص
(٤)
فلسفه سياسى بوعلى سينا - بهشتی احمد
٤ ص
(٥)
ولايت فقيه و پيش نويس قانون اساسى - بيارجمندى حسن
٥ ص
(٦)
اسلام و دموكراسى - وحيدى منش حمزه على
٦ ص
(٧)
نسبت سنجى عرفان و سياست - باقرىفرد سعيده
٧ ص
(٨)
قدرت نرم آمريكا و ايران - شرف الدين سيد حسين
٨ ص
(٩)
بررسى ادبيات سياسى ايران در دوره پهلوى اول - حسنى باقرى شريفآباد مهدى
٩ ص
(١٠)
ملتى برآمده از ملتهاى متعدد1 - توحيدى ام البنين
١٠ ص
(١١)
فرايند بحران سلطه در ايران معاصر - افخمى اردکانى حسن
١١ ص
(١٢)
مسائل هستهاى ايران و مشكلات فراروى آن - خرم على
١٢ ص
(١٣)
سيره سياسى امام على عليه السلام - نصيرى على
١٣ ص
(١٤)
اجتهاد و تقليد در انديشه عالمان شيعه - آل سيد غفور سيد محسن
١٤ ص
(١٥)
فكر سياسى امام موسى صدربخش سوم - لک زايى شريف
١٥ ص
(١٦)
سازمان آيسسكو؛ بسترى براى تشكيل امت واحد اسلامى - کريمى غلامرضا
١٦ ص
(١٧)
يهود از ديدگاه مولانا - فاضلى قادر
١٧ ص
(١٨)
نقد و معرفى «قدرت، گفتمان و زبان» - نباتيان محمداسماعيل
١٨ ص
علوم سیاسی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - فلسفه سياسى بوعلى سينا - بهشتی احمد
فلسفه سياسى بوعلى سينا
بهشتی احمد
تاريخ دريافت: ٢٤/١١/٨٣
تاريخ تأييد: ٢٨/١/٨٤
اين نوشتار نخست مسلمانى شيخ الرئيس را از مسلمات دانسته، سپس به بررسى اعتقاد او پرداخته است. از آن جا كه خاندان او اسماعيلى بودهاند، برخى مدعى شدهاند كه او شيعه اسماعيلى بوده است، ولى اظهارات مستقيم و غير مستقيم او به ويژه در مسائل اعتقادى و انديشه سياسى ثابت مىكند كه او شيعه اثنا عشرى بوده است.
واژههاى كليدى: حكمت نظرى و عملى، دين و مذهب، سياست، خلافت، امامت، نص، اجماع.
طرح مسألهابن سينا نابغه بزرگى است كه دانش و فلسفهاش شرق و غرب را در نورديده و پس از قريب هزار سال، همچنان افكار و ديدگاههايش مورد توجّه انديشمندان است. درباره عقيده او، چه در زمان حيات و چه بعد از ممات، آراى مختلفى بر سر زبانها بوده است؛ برخى او را كافر و برخى مسلمان دانستهاند.٢ البته رأى دوم غالب است و همان طورى كه خودش در رباعى زير بيان كرده است، كفر و الحاد او را بايد از محالات شمرد:
كفر چو منى گزاف و آسان نبود
محكمتر از ايمان من ايمان نبود
در دهر يكى چون من و آن هم كافر
پس در همه دهر يك مسلمان نبود٣
به گفته قاضى نورالله شوشترى، بيشتر كسانى كه به او نسبت كفر دادهاند، از فقهاى اهل سنت و جماعت بودهاند.٤
اما كسانى كه او را مسلمان خواندهاند، برخى او را سنّى مذهب، برخى شيعه زيدى٥، بعضى با توجه به شيعه اسماعيلى بودن خاندانش٦ او را شيعه اسماعيلى٧ و برخى نيز شيعه امامى اثناعشرى شناختهاند.٨ شواهد و قراين
از آن جا كه بررسى فلسفه سياسى شيخ الرئيس و استنباط آراى سياسى او مستلزم شناخت دقيق اعتقادات دينى و مذهبى اوست، پىگيرى اين مسئله، بسيار اهميت دارد. با عنايت به انكار ناپذيرى و مسلّم بودن مسلمانى شيخ الرئيس، در اينجا نخست به اثبات تشيع او و سپس تبيين مذهب او مىپردازيم.
بى شك انديشه سياسى شيخ الرئيس بر مبناى انديشه فلسفى اوست و محال است كه او در حكمت عملى از حكمت نظرى خود بريده باشد و برخلاف مقتضاى آن، نظر داده باشد؛ ولى مگر مىشود دين و مذهب او را از فلسفه او و فلسفه او را از مذهب و اعتقادات دينى او جدا كرد؟ او پيش از آن كه يك فيلسوف مشّائى باشد، يك فيلسوف مسلمان است و پيش از آن كه تحت تأثير آراى فلسفى و سياسى معلم اوّل باشد، تحت تأثير معلم بزرگ بشر حضرت محمدصلى الله عليه وآله وسلم است و همچون مسلمانان ديگر پيرو يكى از مذاهب اسلامى است، از اين رو محال است كه انديشه سياسى و فلسفى خود را در چارچوب مذهب مورد اعتقاد خود قرار ندهد و در تعقلات و تفكرات، بلكه كشفيات خود، از آن چارچوب خارج شود. از تأثير دين بر انديشه ابن سينا همين بس كه چون عقل خود را از اثبات معاد جسمانى قاصر يافت اعلام كرد كه تنها راه اثبات آن، شريعت و تصديق خبر نبوت است. در همين جاست كه از حضرت محمدصلى الله عليه وآله وسلم با عنوان پيامبر و آقا و مولايمان ياد مىكند٩ و ذكر واژه «مولا» با آن بار معنوى و سياسىاى كه دارد، جرقهاى از انديشه سياسى اوست.
به اين نكته بايد توجه داشت كه كلام خدا و انبيا و اوصيا ظاهر و باطنى دارد؛ ظاهر آن، همان معانى عرفى و باطن آن، معانى عميق و دقيقى است كه در وراى حجاب ظاهر پنهان است و همگان به آن دسترسى ندارند. به بيان امام خمينىرحمهم الله، «قرآن الآن در حجاب است، مستور است... كه گرچه بشر يا فلاسفه يا عرفا تا يك حدودى در موردش صحبتها كردند، لكن آنى كه بايد باشد، نشده است و نمىشود».١٠
على بن فضل اللَّه گيلانى معتقد است فقها به استنباط احكام از ظواهر و حكما به استنباط حقايق از بواطن و عرفا به هر دو طريق عمل مىكنند و اگر كلام حكما از رموز كلام انبيا و از مشكلات آثار اوصيا استنباط نشده باشد، حكمت نيست، بلكه گمراهى است.١١ عرفان عارف نيز بايد جلوه بى چون و چراى حقايق نهفته در باطن كتاب و سنت باشد، وگرنه بايد به ديوار زده شود. ظاهر كتاب و سنت، پرده اول و باطن يا بواطن آنها پرده يا پردههاى بعد است كه اگر از برابر ديده دل و عقل برداشته شوند، به جز معانى عرفى حقايقى عالى و عميق ظاهر مىشود و اگر فقيه و عارف و فيلسوف، روشمندانه عمل كنند، هرگز با يكديگر اختلاف پيدا نمىكنند.
شيخ الرئيس كسى نيست كه به باطنى گرى١٢ اسماعيلى دل بسته باشد و تأويلات بى ضابطه آنها را ارج نهد و بدون توجّه به ظواهر آيات قرآنى، بلكه نصوص آن، معاد را منحصر در معاد روحانى١٣ كند. او با قاطعيّت خود را ملزم به شريعت و تصديق خبر نبوت اعلام كرده و به معاد جسمانى معتقد شده است. او مطلع بود كه اسماعيليه، على رغم اين كه قرآن پيامبر بزرگ اسلام را پيامبر خاتم و دين او را جهانى و جاودانى و براى همه عالميان معرفى كرده است١٤، به نسخ شريعت آن بزرگوار اعتقاد دارند و معتقدند عبادات براى عوام است و فلاسفه يونان از پيامبران عاقلتر و عالمتر بودهاند١٥. آنان برخلاف روايات نبوى معتبر كه امامان را با اسم و رسم، دوازده تن معرفى كردهاند، گفتهاند: «امامان هفت تن مىباشند و هفتمى آنها به همه اسرار و رموز دين آگاهى دارد و پيامبران نيز هفت تن مىباشند كه هر كدام آنها شريعت قبل از خود را نسخ كرده و مىكند».١٦
گروهى از اسماعيليه، قرمطيان بودند كه خط مشى سياسى آنها قتل و غارت و اجحاف بود؛ آنان در موسم حج به شهر مكه حمله بردند و هزاران نفر را كشتند و حجرالاسود را از جايگاه مقدس خود خارج كردند و به يغما بردند؛ اما سرانجام راه زوال پيمودند و حجرالاسود هم به جايگاه اصلى خود باز گردانده شد.١٧
اسماعيليه معتقد بودند امام اگر ظاهر و مبسوطاليد باشد، ممكن است كه حجتش مستور باشد و اگر مستور باشد بايد حجتش ظاهر و آشكار باشد. منظور از حجت، داعيان و مبلغان مذهب است.١٨
مقام شيخ الرئيس برتر از اين است كه سنى مذهب يا اسماعيليه مذهب باشد؛ چگونه ممكن است كه شخصيتى به آن عظمت، به لحاظ اعتقادى و انديشه سياسى به كمتر از تشيّع اثناعشرى خود را قانع و راضى بيابد؟ او به نقل ابن ابى اصيبعه در عيون الانبياء فى طبقات الأطبّاء مىگويد:
پدرم داعى مصريان را اجابت كرده و از اسماعيليه شمرده مىشد. پدرم درباره نفس و عقل از آنها مطالبى شنيده بود و همين طور برادرم كه گاهى با يكديگر گفت و گو مىكردند و من سخن آنها را مىشنيدم و مطالب آنها را مىفهميدم؛ ولى قلبم آنها را نمىپذيرفت.١٩
او على رغم دعوت پدر و برادر و شايد اصرار آنها بر گرويدن وى به اسماعيليه، هرگز پيرو مذهب اسماعيلى نگرديد٢٠، چرا كه گمشده خود را جاى ديگر يافته بود.
شهرزورى و بيهقى نوشتهاند كه پدرش رسائل اخوان الصفا را مطالعه مىكرد و او نيز از آنها بهره مىبرد.٢١ اخوان الصفا، كه هرگز نام و نشان خود را به كسى نگفتند، با نوشتن ٥١ رساله فلسفى و عرفانى و دينى - به عدد فرايض و نوافل يوميه - افكار خود را براى آيندگان تبيين كردند و امروز درباره اين كه مذهب آنها شيعه اثناعشرى بوده است، ترديدى نيست.٢٢
معاصر شيخ الرئيس در قرن چهارم و اوايل قرن پنجم، دولت سامانيان بر اريكه قدرت بودند كه زعامت و خلافت عباسيان را گردن نمىنهادند و سر سپرده تشيع علوى بودند. پدر او در خرميشن از كارگزاران نوح بن منصور سامانى بود.٢٣ آيا در چنين شرايطى ممكن است كه شخصيت آزاده و فيلسوف نوجوانى چون او به جز پيروى ائمه اثناعشر راه ديگرى برگزيند. در حقيقت، جوّ سياسى حاكم، جوّ تشيّع بود، آن هم نه تشيع اسماعيلى كه پيامش را به وسيله داعيان از خارج مرزها و از مصر مىرساند، بلكه تشيّع اثناعشرى كه امواجش محيط زندگى او را فرا گرفته بود. البته او روح تقليد نداشت و الّا راه خانواده و به خصوص پدر و برادر را انتخاب مىكرد. او فرزند محيط بلكه فرزند خودش بود و با آزادى و آگاهى و هوشيارى راه حق را پيدا كرده بود. خود او مىگويد:
تا باده عشق در قدح ريختهاند
وندر پى عشق عاشق انگيختهاند
با جان و روان بوعلى عشق على
چون شير و شكر به هم در آميختهاند ***
بر صفحه چهرهها خط لم يزلى
معكوس نوشته است نام دو على
يك لام و دو عين با دو ياء معكوس
از حاجب وانف و عين با خط جلى
بينش فكرى و فلسفى و آزاد انديشى و ذهن صاف و تكاپوى انديشه و معنويت و صفا و تعبد ابنسينا در برابر صاحب شريعت، عوامل گرايش اين فيلسوف بزرگ مسلمان ايرانى به سوى تشيع علوى و فاطمى و اثناعشرى بودند و او را به مذاهب حدّاقلى، دل بسته نمىكردند و از آيه اكمال دين و اتمام نعمت٢٤ كه لطيفترين توحيد و عالىترين ايمان و برترين راه و رسم سياسى پيش پايش مىگذاشت، متخلّف نمىشد. او در سرودههاى نابش چنين مىگويد:
از قعر گل سياه تا اوج زحل
كردم همه مشكلات گيتى را حل
بيرون جستم زقيد هر مكروحيل
هر بند گشاده شد مگر بند اجل ***
دل گرچه در اين باديه بسيار شتافت
يك موى ندانست ولى موى شكافت
اندر دل من هزار خورشيد بتافت
آخر به كمال ذرهاى راه نيافت٢٥
او عالمى گوهر شناس و فيلسوفى ژرف انديش و گريزان از هواهاى نفسانى است و گفتار و نوشتار و عمل او به حكم وظيفه و مسؤوليتى بود كه تشخيص داده بود. او مىخواهد به حرم كبريا برسد. او نازنين جهان است؛ نازنينها همراهى سلمان و ابوذر را بر همراهى معاويه و عمروعاص و خالدبن وليد و ابوعبيده جرّاح و سالم ترجيح مىدهند؛ به خصوص كه دانشمندى بزرگ و فيلسوفى سترك هم باشند. او مىگفت:
ز منزلات هوس گر برون نهى قدمى
نزول در حرم كبريا توانى كرد
وليك اين عمل رهروان چالاك است
تو نازنين جهانى كجا توانى كرد٢٦
چگونه ممكن است او به كسانى روى آورد كه پس از خطبه حضرت زهرا، جمله توهينآميز و بسيار جسورانه «انّما هو ثعالة شهيدُهَ ذنبَهُ» را درباره اميرالمؤمنين و حضرت زهراعليهما السلام به كار بردند؟!
او در رساله «معراجيه» على را - به حق - اميرالمؤمنين مىشناسد و از او به «مركز حكمت و فلك حقيقت و خزانه عقل»٢٧ تعبير مىكند و مىگويد: «او در سياست خلق چنان بود كه معقول در ميان محسوس».٢٨ او چنين آورده است كه «امير جهان بان، على گفت: قدر آدمى و شرف مردمى جز در دانش نيست. فاَنظُر وَ أنصِف من كانَ وصفُهُ معقولاً مع من كانَ وصفُهُ محسوساً، كيفَ النّسبةُ بينهما».٢٩ آيا ممكن است كسى كه على را وجود معقول و عقل مجرد كه در عقل و عقلانيت در پرتو مشكات محمدىصلى الله عليه وآله وسلم به اوج كمال رسيده ديگران را وجود محسوس و عارى از نور و فروغ مىشناسد، به بيراهه رود و دنباله رو كسانى شود كه عزيزترين بندگان خدا را با آن تشبيه زشت يا آن استعاره لِفت و آن كنايُه كِنفِت، ياد مىكنند؟! اگر او پيرو تشيّع علوى و مذهب جعفرى و آيين اثناعشرى نبود، چرا هنگام بحث درباره خلافت و امامت و وجوب اطاعت خليفه و امام و راه و رسم سياست مدارى و اداره جامعه و اخلاق فردى و حكومتى، مىگويد: «فى الخليفة و الامامِ و الاشارةِ الى السّياسات و المعاملاتِ و الأخلاق».٣٠ اگر او به امامت مورد اعتقاد شيعه، نظر ندارد، چه لزومى دارد كه پس از خليفه، امام را ذكر كند؟ آيا ذكر امام بعد از خليفه، اشاره لطيفى به ديدگاه مذهبى و سياسى او ندارد؟ اهل سنت به خلافت معتقدند، نه امامت، و شيعه به آن خلافتى ارج مىنهد كه همراه با مقام والاى امامت باشد. سه خليفه اول و خلفاى اموى و عباسى عنوان خلافت پيامبر را مصادره كردند، ولى عنوان امامت براى اهلش محفوظ ماند و تا قيامت هم محفوظ است. جالب اين كه در دوران خلافت سه خليفه نخست، آنها خلافت مىكردند و على بر آنها امامت مىكرد و اگر نبود امامت و رهبرى آن بزرگوار، آنها ناكام مىشدند، همان گونه كه خليفه سوم به خاطر نافرمانى و سركشى از رهنمودهاى علوى ناكام ماند و كشته شد. وانگهى در عبارت فوق، چرا او سياسات را بر معاملات و اخلاق مقدّم داشت؟ آيا او دنباله رو شيوه حكما در حكمت عملى است كه سياست را فرع بر اخلاق و معاملات قرار دادهاند، يا دنباله رو تشيّع ناب علوى است كه اخلاق و معامله را فرع بر سياست مىداند، زيرا امام را از نظر ذات و صفات كامل مىشناسد و اوست كه بايد نخست امام سياست و حكومت را به دست گيرد و سپس به تكميل اخلاق و تنظيم روابط مردم و تسجيل معاملات پردازد؟ اگر او با اخلاص و آگاهى ب
ه تشيّع اثناعشرى نگرويده، چرا مىگويد: «و أن لايكون الاستخلاف الّا من جهته؛٣١ بايد انتخاب خليفه، فقط از جانب پيامبر باشد»؛ حال آن كه اهل سنت معتقدند پيامبر اكرم هرگز چنين كارى نكرده و در اين زمينه - بلكه در هيچ زمينهاى - وصيّتى نكرده است.٣٢
شيخ الرئيس به دنبال جمله فوق كه استخلاف را منحصر در نص نبوى كرده است، مىگويد: «أو بإجماع من اهل السابقة...»٣٣ و بنابراين، به صورت ترديد گفته است كه رهبرى امت يا به استخلاف مقام نبوت است يا به اجماع اهل سابقه. او نمىخواهد امامت و رهبرى انتصابى را با ترديد فوق نفى كند، بلكه از امامت، در صورت دسترسى نداشتن به امام منصوب - همانند عصر غيبت كبرا - سخن مىگويد: در حقيقت مىخواهد رهبرى امت را پس از پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله وسلم منحصر در انتصاب و انتخاب كند، آن هم انتخابى كه به اجماع اهل سابقه باشد؛ البته بر حسب معيارهايى كه او براى انتخاب بيان كرده است.٣٤ شيخ الرئيس رهبرى امت اسلامى را حق فرد منصوب از طرف پيامبر مىداند و اگر چنين رهبرى حضور نداشته باشد، منتخب مردم مىتواند رهبر باشد. مردم بايد بر سر انتخاب چنين رهبرى اتفاق كنند و اگر اتفاق نظر حاصل نشود، چنان كه سيره عقلايى است، بايد اكثريت مردم او را بپذيرند. اين اكثريت، يا به انتخاب مستقيم رو مىآورد و يا به انتخاب غير مستقيم. البته در صورت دوم، بهترين راه، انتخاب همانهايى است كه سابقه دارند و در سياست و مديريت اسلامى و شناخت اشخاص لايق، خبرهاند؛ همان گونه كه اكنون در جمهورى اسلامى عمل مىشود، يعنى مردم خبرگان را انتخاب مىكنند و خبرگان رهبر را.
بنابراين انتخاب مردم يا خبرگان سابقه دار، در صورتى است كه دسترسى به رهبر منصوب نباشد. به همين دليل است كه شيخ الرئيس با جمله «يجب أن يفرض السّانَّ طاعة من يخلفه»٣٥ نصب رهبر را از وظايف پيامبر مىشناسد؛ البته معتقد است او به وظيفه خود عمل كرده است، چرا كه او عصمت پيامبران خدا را به قدرى جامع و گسترده مىشناسد كه حتى سهو و خطا و نسيان را بر آنها جايز نمىشمارد.٣٦
در اين جا لازم است درنگ و تأمل كرد و از كنار مسئله به سادگى نگذشت و الّا در شناخت مذهب اعتقادى و فلسفه سياسى ابن سينا دچار لغزش خواهيم شد؛ از اين رو بيان دو نكته زير ضرورى است:
١- او در تبيين مسئله عصمت انبيا، مطابق عقيده اماميّه سخن گفته است، چرا كه معتزله گناهان صغيره را بر پيامبران جايز شمردهاند و اشعريه و حشويه، تنها كفر و دروغ را بر آنها تجويز نكردهاند.٣٧ و امّا اسماعيليه - كه ممكن است در ذهن بعضى شيخ الرئيس متهم به پيروى از كيش آنها باشد - معتقدند پيامبران آنچه گفتهاند، براى جذب توده مردم بوده و خود به آنچه تعليم دادهاند معتقد نبودهاند و فلاسفه يونان از آنها عاقلتر و عالمتر بودهاند.٣٨ در اين صورت، چگونه مىتوان شيخ الرئيس را سنّى معتزلى يا اشعرى يا حشوى يا شيعه اسماعيلى معرفى كرد؟! او در مسأله عصمت انبيا دقيقاً مطابق عقيده اماميّه سخن گفته است.
٢- اهل سنت در مسأله خلافت، نه معتقد به انتصاباند و نه معتقد به انتخاب و اجماع. اين كه به انتصاب معتقد نيستند، روشن است و امّا دليل عدم اعتقاد آنها به انتخاب و اجماع اهل حلّ و عقد و به تعبير شيخ الرئيس اهل سابقه، اين است كه در هيچ دورانى براى هيچ خليفهاى چنين امرى محقق نشد جز براى اميرالمؤمنينعليه السلام كه آن بزرگوار، علاوه بر اين كه به نصّ پيامبر، رهبر سياسى امّت بود، مردم نيز با شوق و رغبت به سوى او هجوم بردند و با او بيعت كردند؛ چنان كه خود در نامه به اهل كوفه، به هنگام عزيمت به بصره براى سركوب ناكثان بى حميت و شكنندگان بيعت، نوشت:
بايَعَنىِ النّاسُ غيرَ مستكرَهينَ ولامجبَرينَ بَل طائعينَ مخيَّرينَ؛٣٩ مردم بدون اكراه و اجبار، بلكه از روى طوع و رغبت و اختيار با من بيعت كردهاند.
ماوردى شافعى و ابويعلى حنبلى گفتهاند: در خلافت ابوبكر اجماعى در كار نبود.٤٠ قرطبى در تفسير خود آورده است كه در انتخاب خليفه نيازى به اجماع اهل حل و عقد نيست، زيرا خلافت ابوبكر، تنها با بيعت عمر تحقق يافت.٤١ امام الحرمين، استاد غزالى نيز همين عقيده را دارد.٤٢ عضدالدين ايجى نيز لزوم اجماع اهل حلّ و عقد را فاقد پشتوانه دليل عقلى و نقلى شمرده و گفته است: بيعت يك يا دو نفر از اهل حل و عقد كافى است، چنان كه خلافت ابوبكر با بيعت عمر و خلافت عثمان با بيعت عبدالرحمان بن عوف، قوام يافت.٤٣
پس معلوم شد كه خلافت خليفه اول و سوم نه به نصب بوده و نه به اجماع اهل سابقه. خلافت خليفه دوم هم تنها به وصيت خليفه اول بود و بس، و بنابراين شيخ الرئيس در بعد سياست و حاكميت امّت، راه هايى برگزيده كه جز به مذاق شيعه اماميّه، استوار نيست چرا كه هيچ فرقهاى از فرق شيعه، به آنچه وى مىگويد، نه معتقد بوده و نه پاى بندى داشته است. اسماعيليه معتقد بودند هر كدام از پيامبران - يعنى آدم و نوح و ابراهيم و موسى و عيسى و محمدصلى الله عليه وآله وسلم - بعد از خود هفت امام برگزيدهاند و امامان بعد از پيامبر اسلام عبارتند از: امام على، امام حسن، امام حسين، امام سجاد، امام باقر، امام صادق و اسماعيل كه قبل از پدر مرد٤٤ و شيخ الرئيس - چنان كه ديديم - از مذهب اسماعيليه تبرى جست.پىنوشتها ١. دكتر بهشتى استاد گروه فلسفه و كلام مؤسسه آموزش عالى باقرالعلومعليه السلام و دانشگاه تهران.٢. ر. ك: توفيق التطبيق فى اثبات أنّ الشيخ الرئيس من الاماميّة الاثنى عشريه، ص ٣.٣. على اكبر دهخدا، لغتنامه، ج ٣، ص ٦٥٢، واژه ابوعلى.٤. ر. ك: همان.٥. ر. ك: توفيق التطبيق، ص ٢.٦. ر. ك: على اكبر دهخدا، پيشين، ج ٣، ص ٦٥٩، واژه ابوعلى سينا.٧. ر. ك: توفيق التطبيق، مقدمه محمد مصطفى حلمى، ص ٧.٨. ر. ك: همان.٩. ر. ك: الشفا، الالهيات، مقاله ٩، فصل ٧، ص ٤٢٣.١٠. ر. ك: احمد بهشتى، «وحيانيت و عقلانيت عرفان»، مجموعه امام خمينى و انديشههاى اخلاقى - عرفانى، مجموعه آثار: ٥، مقالات عرفانى ٢، ص ٩١.١١. توفيق التطبيق، ص ٢٩.١٢. ر. ك: دائرة المعارف القرن العشرين، ج ١، ص ٣٤٨.١٣. ر. ك: بحوث فى الملل و النحل، ج ٨، ص ٢٢٨.١٤. «ولكن رسول الله و خاتم النّبييّن» احزاب، آيه ٤٢، «و ما ارسلناك الّا كافّة للناس» (سبا، آيه ٢٨) و «و ما ارسلناك الارحمة للعالمين» (انبياء، آيه ١٠٨).١٥. دائرة المعارف القرن العشرين، ج ١، ص ٣٤٩.١٦. ر. ك: همان.١٧. ر. ك: همان، ص ٣٥٠.١٨. ر. ك: همان، ص ٣٤٨.١٩. توفيق التطبيق، ص ١٠، مقدمه مصحح.٢٠. همان، ص ٩، مقدمه مصحح.٢١. همان.٢٢. ر. ك: همان، ص ٨، مقدمه مصحح.٢٣. ر. ك: همان.٢٤. على اكبر دهخدا، پيشين، ج ٣، ص ٦٥٢.٢٥. «اليومَ اكملتُ لكم دينكم و اتممتُ عليكم نعمتى و رضيتُ لكم الاسلامَ ديناً» المائده(٥) آيه ٤.٢٦. على اكبر دهخدا، پيشين، ج ٣، ص ٦٥٣ و ٦٥٤.٢٧. على اكبر دهخدا، ج ٣، ص ٦٥٣.٢٨. توفيق التطبيق، ص ٥٦.٢٩. همان.٣٠. همان، ص ٥٧.٣١. الشفاء، الالهيات، مقاله ١٠، فصل ٥، ص ٤٥١.٣٢. عايشه مىگفت: پيامبر خدا نه درهم و دينارى بر جاى گذاشت و نه گوسفندى از او به جاى ماند و نه وصيّت كرد سنن النسائى، ج ٦، ص ٢٤٠. اين قول در حالى است كه آن حضرت به ديگران سفارش كرده است كه وصيت كنند و عبداللَّه عمر مىگويد: از وقتى كه اين سخن را از آن بزرگوار شنيدم، هيچ شبى بدون وصيت نخوابيدم. صحيح مسلم، ج ٥، ص ٧٠. طلحة بن مصرف به عبداللَّه بن اوفى مىگويد: آيا پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم وصيت كرد؟ او پاسخ مىدهد: نه وى مىپرسد: چرا مؤمنان را سفارش كرد كه وصيت كنند و خود وصيت نكرد؟ پرسش شونده از فرط درماندگى و شرمندگى مىگويد: به كتاب خدا وصيت كرد. صحيح البخارى، ج ٣، ص١٨٦.٣٣. الشفاء، الالهيات، مقاله ١٠، فصل ٥، ص ٤٥١.٣٤. معيارها را به يارى حق در بحث جداگانهاى مطرح مىكنيم.٣٥. الشفاء، الالهيات، مقاله ١٠، فصل ٥، ص ٤٥١.٣٦. «الانبياء الذين لايؤتون من جهة غلطا أوسهوا»، همان، مقاله ١، فصل ٨، ص ٥١.٣٧. علامه حلى، كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد، تصحيح حسن حسن زاده آملى، مقصد ٤، ص ٣٤٩. مسأله ٣.٣٨. دائرة المعارف القرن العشرين، ج ١، ص ٣٤٩.٣٩. نهج البلاغه، نامه اول.٤٠. ابوالحسن ماوردى، الاحكام السلطانيه، ص ٣٣.٤١. ر. ك: جامع احكام القرآن، ج ١، ص ٢٦٩ - ٢٧٢.٤٢. ر. ك: الارشاد فىالكلام، باب فىالاختيار و صفته و ذكر ما تنعقد به الامامه، ص ٤٢٤.٤٣. ر. ك: شرح المواقف، ج ٨، ص ٢٥١.٤٤. بحوث فى الملل و النحل، ج ٨، ص ١١.