علوم سیاسی
(١)
چكيده پايان نامه ها -
١ ص
(٢)
دين و دانش سياسى -
٢ ص
(٣)
خلاصه مقالات -
٣ ص
(٤)
ملخص المقالات -
٤ ص
(٥)
Abstracts -
٥ ص
(٦)
تاريخ اقتصاد سياسى ايران - امجد محمد
٦ ص
(٧)
عقل و رابطه آن با دين و عرفان1 - احمدی احمد
٧ ص
(٨)
مبانى انديشه سياسى در آيات مكى قرآن - تيجانى عبدالقادر حامد
٨ ص
(٩)
زوال دولت در فلسفه سياسى فارابى - مهاجرنيا محسن
٩ ص
(١٠)
وفاق اجتماعى و توسعه در جمهورى اسلامى ايران - موثقى سيد احمد
١٠ ص
(١١)
انتفاضه مسجد الاقصى ؛ دلايل و پيامدها - حاجى يوسفى امير محمد
١١ ص
(١٢)
اركان علم مدنى در ديدگاه فارابى - صدرا على رضا
١٢ ص
(١٣)
نگاهى به كتاب انديشه هاى سياسى در اسلام و ايران - لک زايى نجف
١٣ ص
(١٤)
رويكرد گفت و گوى تمدن ها - متقي ابراهيم
١٤ ص
(١٥)
حقوق سياسى مردم در انديشه محقق نائينى - شريعتمدار جزائرى سيد نور الدين
١٥ ص
(١٦)
گزيده رساله الفت نامه فيض كاشانى - خالقى على
١٦ ص
(١٧)
انديشه سياسى كشفى در بوته نقد - پزشکى محمد
١٧ ص
(١٨)
فرهنگ سازى در نهج البلاغه - ماندگار محمدمهدى
١٨ ص

علوم سیاسی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - عقل و رابطه آن با دين و عرفان١ - احمدی احمد

عقل و رابطه آن با دين و عرفان١
احمدی احمد

گزارش هاى علمى  
ابتدا جشن فارغ التحصيلى دانشجويان عزيز را تبريك عرض مى كنم و خوشحالم از اين كه زمينه اى فراهم شد تا دقايقى در خدمت برادران و خواهران ارجمند باشم. در فرصتى كه هست, مايلم مطلبى را كه فكر مى كنم براى ما طلبه ها اساسى است و شايد حاصل سال ها تإمل و تعمق و درگير شدن با موضوع باشد, خدمت شما عزيزان مطرح كنم و گمان مى كنم تا حدى بتواند بر سرگذر گاه ها حداقل ما را به تإمل وادارد و شايد هم مشكل گشا باشد.
خوب اطلاع داريد كه كتاب هاى فراوانى در مورد عقل و نقل يا عقل و دين نوشته شده است. يك كتاب خوبى ابن تيميه دارد به نام درء تعارض العقل والنقل. من يك جلد اين كتاب را قبلا در دانشكده الهيات دانشگاه تهران ديده بودم; ولى در كتابخانه دانشگاه اردن دوره يازده جلدى آن را ديدم كه ظاهرا مبسوطش باشد كه به خوبى روى آن كار كرده اند. درء تعارض العقل و النقل; يعنى دفع تعارض عقل و نقل. من حدود سال هاى ٤٣ و ٤٤ مقدارى روى قسمت هايى از اين كتاب كار كرده بودم. همچنين كتاب هاى زيادى در فلسفه و در آثار مرحوم علامه طباطبايى ـ رضوان الله تعالى عليه ـ و همين طور فلاسفه خودمان از جمله مرحوم ملا صدرا و ديگران وجود دارد. حتما مى دانيد امروز هم اين بحث عقل و دين و يا فلسفه و دين يا فلسفه و كلام و دين و نظير اينها يك بحث اساسى است كه اصولا عقل با وحى, با عرفان, و به اصطلاح با نقل و كشف و شهود چه رابطه اى دارد؟ آيا بين آنها دعوا و درگيرى و ناسازگارى وجود دارد و يا اين كه يك جاهايى همديگر را تإييد مى كنند و يك جاهايى هم با يكديگر ناسازگارند؟ يك معركه اى است. بالاخره عقل اصلا مى خواهد چه بگويد؟ اين (كل ما حكم به العقل حكم به الشرع), يعنى چه؟ مرحوم صاحب قوانين در مورد اين مطلب, يك بحث مفصلى دارد كه اصلا معناى اين, چيست؟ نمى دانم كه در رسائل و كفايه هم آيا اين بحث مطرح شده است يا نه؟ من فراموش كرده ام. به هر حال اصلا عقل چيست و دعوايش با نقل و وحى و دين در كجاست؟ من اول مى خواهم عقل را معنا كنم, ببينيد خود عقل يعنى چه؟ خوب, مى دانيد كه مشائين براى عقل يك جايگاه خيلى بالايى قائل هستند. افلوطين براى عقل يا براى (اينتلكت) يك جايگاه انتولوژى يعنى وجودشناختى رفيعى قائل شده است. (اول ما خلق الله العقل) را هم اگر به اين معنا بگيريم كه خيلى ها هم به همين معنا گرفته اند; بدين معنا است كه عقل همان صادر اول; يعنى موجود عينى اى است كه اولين صادر از خداوند است. درحقيقت اس و اساس اين مسإله را كتاب (اثولوجيا) بيان كرده است; و حتما اطلاع داريد بعدها اثولوجيا را به جاى مولف واقعى ش افلوطين يا شيخ يونانى, به ارسطو نسبت دادند و همين مسإله براى مرحوم ملاصدرا و براى خيلى ها مشكل زيادى ايجاد كرد, زيرا مبانى اين كتاب با مبانى ارسطو نمى سازد. اما بعدها كه بررسى كردند, ديدند نه, اين كتاب اصلا از افلوطين است و نه از ارسطو تا آن تعارض ها پيش بيايد. ظاهرا بوعلى اين كتاب را از ارسطو نمى دانسته است و به همين جهت, خيلى دچار مشكل نشده است; ولى ملا صدرا اين كتاب را حداقل با يك احتمال قوى, از ارسطو مى دانسته و مشكل داشته است.
در هر صورت, آن جا بحث عقل مطرح است. البته اكنون فرصت نيست كه بخواهيم توضيح بدهيم كه نظر دكارت راجع به داده هاى عقلى و چيزهايى كه از تجربه به دست نمىآيد, چيست. از اينها رد مى شوم. اما آنچه كه از آيات و روايات بر مىآيد ـ البته نه رواياتى كه مربوط به هستى شناسى است; مانند: (اول ما خلق الله العقل) و يا بعضى از روايات كه مى فرمايد: (اول ما خلق الله نور نبيك يا جابر) و يا (اول ما خلق الله نورى) ـ اين است كه اصولا عقل در آيات قرآن كريم به معناى فهم است: لايعقلون, يعنى لايفهمون; من بعد ما عقلوه, يعنى من بعد ما فهموه. بايد تإكيد كنم كه من در اين جا به هيچ وجه نمى خواهم جايگاه عقل را پايين بياورم. عمرى است كه با مباحث فلسفى و استدلالى كار مى كنيم; نمى خواهيم از مقام عقل بكاهيم; ولى اگر در آيات قرآن دقت بفرماييد, هميشه عقل به معناى فهم است. در ترجمه هاى انگليسى هم, افرادى مثل آربرى (عقلوه) و يا (يعقلون) را به معناى فهميدن يا Understand معنا كرده اند. عقل به معناى فهم در آغاز كتاب احيإ العلوم غزالى و در كتاب مفردات راغب آمده است. مرحوم مجلسى هم در جلد اول بحار شش معنا از عقل نموده است و مرحوم صدرا هم در جلد سوم اسفار عقل را به چند معنا گرفته, كه گذشته از معناى هستى شناختى مهم ترين معناى آن همان معناى فهميدن است. اين اصل و لب معناى عقل است. گاهى هم به معناى نتيجه فهم و يا حاصل فهم يعنى آن كاربرد فهم يا عقل است. مانند العقل ما عبد به الرحمال ـ كه ناظر به نتيجه و محصول واقعى عقل است.
اما آيا اين عقل اگر به عالم حس برخورد نكند, از خودش يك داده هايى دارد؟ يعنى آيا اين فهم, اين قوه و اين استعداد, چيزى از درون خودش دارد يا ندارد؟ اين, اول دعوا است. دكارت و گروهى از عقل گرايان معتقدند كه عقل يك دسته مفاهيم فطرى دارد. مفاهيم فطرى از قبيل: مفهوم عدد, وحدت, امتداد, زمان و حتى مفهوم خدا. آنها معتقدند كه عقل ذاتا يك چنين مفاهيمى از خودش دارد. حتى وقتى به آنها اعتراض مى شود كه اگر چنين است, چرا بسيارى از اين امر غافلند؟ اگر چنين باشد بايد آدميان از دوران جنينى از آن آگاه باشند با آن كه چنين نيست و فقط در زمان خاصى براى گروهى نمودار مى شود.
پاسخ مى دهند كه ببينند در بعضى از خانواده ها, بيمارى نقرس; يعنى درد مفاصل ارثى اما نهفته است. بچه هايى كه در اين خانواده ها به دنيا مىآيند, وقتى بزرگ مى شوند, درد مفاصل در آنها ظاهر مى شود. اين موضوع هم همين طور است. همان طور كه آدم رشد مى كند, اين مفاهيم خود به خود, مثل ميوه اى كه برسد, مثل پوستى كه سفت بشود, مثل چيزهاى طبيعى, اينها هم همين طور خود به خود بروز و ظهور پيدا مى كنند; بدون اين كه با عالم بيرون, برخوردى داشته باشد.
نظر ديگر كه مقابل اين نظر است و بيشتر فلاسفه ما هم اين را پذيرفته اند و حتى به آيه شريفه (والله اخرجكم من بطون امهاتكم لاتعلمون شيئا) استناد كرده اند; اين است كه ذهن آدمى, مثل يك لوح نانوشته اى است, مثل چك سفيد و به اصطلاح مثلBlank چك نانوشته است; اين ذهن بايد با اشيإ و با ابژه ها برخورد بكند, تا اثر اين اشيإ در آن پديد بيايد و معلومات پيدا بكند. اگر آدمى با اشيإ برخورد نكند و يك تصويرى و يا تصورى و يا اثرى از آنها در اين ذهن باقى نماند; ذهن هيچ چيزى بلد نخواهد شد. منتها اينجا يك نكته خيلى اساسى وجود دارد و آن اينكه, آيا ما هر چه دريافت مى كنيم, از همين عالم بيرون است; يعنى فقط از حواس پنجگانه دريافت مى كنم; مثل تجربه گرايان انگليسى از قبيل هيوم ولاك و امثال اينها; يا نه, ما ممكن است از درون هم يك چيزهايى دريافت كنيم؟ مانند بسيارى از يافته هاى آدميان در روياى صادق, شهودها و كشف ها, عارفان ما هيچ دليلى نداريم كه وجود ما منحصر به همين هيكل محسوس باشد و از درون, چيزهايى در نيابيم. اين يافت درونى اجمالا حتى در كفار, آدم هاى فاسق هم وجود دارد; ولى البته در بين دينداران و پارسايان بيشتر است. خود فرعون گفت; (انى ارى سبع بقرات سمان يإكلهن سبع عجاف); معلوم است كه فرعون نماز شب نمى خوانده; اما به هر حال رويايى صادق ديده است; يعنى يك جايى هست كه يك خبرى از آينده مى توانند پيدا بكنند و لو به صورت اجمال. پس براى آدم هاى غيرديندار هم يك راهى مثل رويا براى آگاه شدن از وراى اين ظاهر وجود دارد. كشف هاى عرفانى و فراتر از همه, وحى الهى هم هست و اين يافته هاى غيرحسى (غيب به معناى عام كلمه) آن قدر زياد است كه هيچ كسى نمى تواند آنها را از بيخ و بن انكار بكند و اگر كسى هم انكار كند, بعد از مدتى مى بيند كه خودش را فريب داده است. من يك بار به دانشجويان مقطع ليسانس و دكترى گفتم كه شما بياييد در شهرستان هايى مثل: دليجان, محلات و ايذه و در روستاهاى بزرگ و كوچك جست و جو كنيد و از مردم عادى بپرسيد كه در زندگى شما چه حوادثى رخ داده كه با اين داده هاى حسى و عقل نشإت گرفته از اين داده ها و يا مبتنى بر آنها قابل تبيين نيستند. اگر چنين تحقيقى صورت بگيرد, معلوم خواهد شد كه صدها حادثه اتفاق افتاده كه به هيچ وجه با اين امور حسى و با اين عقل قابل تبيين نيست. مرحوم حاج شيخ عباس (صاحب مفاتيح) براى اعمال شب ٢٧ رجب از ابن بطوطه نقل مى كند كه او گفته است كه به نجف وارد شديم, همه مردم اين شهر رافضى اند و بيماران شب ٢٧ رجب به اميرالمومنين(ع) متوسل مى شوند و شفا مى گيرند و بعد هم, خود مرحوم حاج شيخ عباس مى فرمايد كه در همين امسال كه ١٣٤٣ هجرى قمرى است, سه نفر از بانوان بيمارى كه همه پزشكان از درمانشان نااميد شده بودند, در حرم امام رضا(ع) شفا يافتند. و بعد هم آن سخن مرحوم شيخ حر عاملى را نقل مى كند كه بله ما در اين مدت ٢٠ سال مجاورتمان در اينجا, با چشم خودمان, افراد زيادى را ديده ايم كه شفا گرفته اند. و سپس دو بيت او را هم نقل مى كند كه:
و ما بدا من بركات مشهده
فى كل يوم امسه مثل غده
و كشفا العمى والمرضى به
اجابه الدعإ فى اعقابه
كه درست آن (و كشفإ العمى و المرضى به) است, عمى جمع اعمى است نه عمى به معنى اسم مصدر و كشفا را هم بايد كشفإ با همزه خواند تا وزن شعر درست باشد.
به هر حال اين مسائل يكى دو تا نيست. اينقدر فراوان است كه توجيه آنها با اين حواس عادى, قابل قبول نيست. خوب پس اگر ما پذيرفتيم كه يك استعدادى داريم به نام استعداد فهم; اين استعداد گاهى از بيرون تغذيه مى شود و گاهى از درون, اين داده ها گاهى از بيرون مىآيد و گاهى هم از درون. يا روياست و يا درك هاى عرفانى است و يا ارتباطاتى است با ارواح پاك. محى الدين در آغاز فتوحات مى گويد كه معرفت چند نوع است: رياضيات داريم, استدلال داريم و حالات يا مدركات حسى, اينها را بگذاريم, من با اينها كار ندارم, اينها را هم قبول دارم, اما من مى خواهم معرفتى فراتر از اينها به شما ياد بدهم و آن بحث عرفان است. در واقع منكر معارف رايج نيست; اينها را مى پذيرد, منتها مى خواهد به يك چيزى فراتر از اينها اشاره كند. و در جاى فتوحات و آثار ديگرش, روياهاى صادق و دريافت هايى را نقل مى كند كه فراتر از حوزه حس و استدلال است. البته تصريح مى كند كه يكى از خصوصيات بارز درك عرفانى, عدم مخالفت آن با شريعت است. اين مسإله را ما بارها از مرحوم علامه طباطبايى(ره) هم شنيده ايم كه اين كشف هاى عرفانى اگر با شريعت مخالف باشد. قبول نيست.
پس يك چيزهايى داريم كه فراتر از حوزه حواس است و همان طور كه گفتم, هر كس اين را انكار بكند واقعا مكابره جدى داشته است. بنابراين, اگر عقل به معناى استعداد فهم باشد ـ البته نه به معناى جوهر مجرد افلوطين كه واقعيتى است انتولوژيك ـ و هم از بيرون تغذيه بشود و هم از درون, در اين صورت, كار عقل اين مى شود كه يك چيزهايى به دست بيارد و روى همان ها تجزيه و تحليل كند. به عنوان مثال وقتى اين دو تا شىء را ديد, مى بيند يكى از اين دو, از ديگرى بزرگ تر است. و مثلا اين ليوان نسبت به ليوان ديگر, گنجايش چه حجمى از آب را دارد; و همين طور سرما و گرما و نظير اينها. عقل كارش اين است كه يافته هاى خود را تحليل كند و نيز در خدمت عواطف و اميال و خواسته هاى خويش باشد, اين در مورد يافته هاى بيرونى, و وقتى به درون رفتيم و يك سلسله حقايق را از درون يافتيم, عقل يا فهم دوباره مى ايستد و آنها را در حوزه خودشان تجزيه و تحليل مى كند.
حتما مى دانيد كه يكى از بزرگ ترين فلاسفه مغرب زمين (كانت) است كه به تمام معنا معتقد به اصالت عقل است. يك نفرى هم معاصر و هم روزگار كانت بوده است به نام سوئدنبرگ, وى معتقد بود كه يك چيزهاى ديگرى هم براى ما, بجز آنچه از طريق حواس به دست مىآوريم, وجود دارد و كتاب بزرگ, شش جلدى در باب همين حوادث نوشته است. از جمله حوادثى كه در آن زمان اتفاق افتاد, حريقى بود در شهر ديگرى به فاصله ٤٠٠ كيلومتر از آنجا كه بيننده قرار داشت. آن وقت هم كه وسائل ارتباط فعلى نبود. يك دفعه گفت حريقى در آن شهر اتفاق افتاده; از كجا شروع شد و خانه ها را اين طورى دارد مى سوزاند, آمد تا فلان جا و همين طور روند جزئيات اين آتش سوزى را تشريح كرد تا اين كه اضطرابش بيشتر شد و گفت كه آتش به خانه خودم نزديك شده و الان هم نزديك است كه خانه من هم آتش بگيرد. بعد گفت كه نه, آمدند حريق را خاموش كردند و خانه من و همسايه هاى نزديكم آسيب نديد.
خوب اين يك چيزى بود كه با داده هاى حسى متداول, قابل تبيين نبود. كانت وقتى اين موضوع را شنيد. بسيار بر آشفت; و سوئدنبرگ را مسخره كرد و كتابى نوشت به نام (روياهاى يك اشباح بين) و به اين مرد دانشمند كه اكتشافات علمى هم داشت پرخاش كرد. اما به هرحال بايد بپذيرند و بپذيريم كه اين مسائل يكى دو تا نيست. كاش در هر منطقه اى كسى پيدا مى شد و اين يافته ها را ضبط مى كرد. من يك بار به يكى از وزراى سابق كه جراح زبردستى است گفتم; شما جراحيد و با بيماران صعب العلاج كه اميد درمان به آنها نيست سر و كار داريد آيا براى شما مواردى پيش آمده است كه دست مريض و اطرافيان وى و پزشك از همه جا كوتاه بوده و حادثه اى اتفاق افتاده باشد كه با اين امور عادى طبيعى قابل تبيين نباشد؟ گفت: آرى. من موارد فراوانى نوشته ام و هم اكنون دارم كه همه از بيمار قطع اميد كرده بوديم ولى ناگهان ديديم از راهى غيرعادى بيمار از آن مرگ حتمى نجات پيدا كرد. حال يا يك كسى برايش دعا كرده و يا خودش توسلى داشته و يا دست غيبى او را نجات داده و يا يك چيزى كه بالاخره با اين معيارهاى عادى, قابل تبيين نيست.
اين جا نكته خيلى مهمى است كه گفتم جاى تإمل دارد. آيا ما مثل كانت بايد يك معيار واحد و يك پيمانه اى در نظر بگيريم و همه چيز را به انطباق با اين معيار فرا بخوانيم. بگوئيم معيار ما براى سنجش, اين است. وحى بايد خودش را با من منطبق بكند. فهم عارف بايد خودش را با من انطباق دهد. آن كسى كه مى گويد من دعا كردم و مريضم شفا يافت, بايد خودش را با من منطبق كند. من اينها را قبول ندارم. اينها با اين معيار من سازگار نيستند. در واقع ما يك پيمانه اى درست كرديم و مى خواهيم همه چيز را با آن بسنجيم. و هر چه را كه با اين پيمانه جور در نيابد, نفى مى كنيم. يا مثلا يك باسكول بزرگ داريم و هر وقت مى خواهيم دارويى را با اين باسكول توزين كنيم وقابل توزين نيست, مى گوئيم اين دارو اصلا قابل وزن كردن نيست و اصلا انگارش مى كنيم. لب مطلب اين نست كه آيا مى توانيم از آنچه از اين ظواهر و از اين محسوسات به دست آورديم, يك معيارى درست بكنيم و به دست عقل بدهيم و بگوئيم تو هر چى بافتى, ادراكات عرفانى و وحيانى, معجزات و كرامات, حقايق ما بعدالطبيه; همه اينها را با اين معيار بسنج. هر چه با آن قابل سنجش بود, بپذير و چه سازگار نشد, رهايش كن؟ به قول هيوم يك چنگالى برداريد و يك آتشى هم روشن كنيد هر چه را كه با عقل و تجربه جور در نيامد, برداريد به آتش بيندازيد و در آتش بسوزانيد و ما بعد الطبيعه هم چون با اين معيارهاى تجربى قابل اثبات نيست; بنابراين برداريد و به آتش بسپاريد تا بسوزد.
اين يك ديدگاه, ديدگاه ديگر اين كه از درون شروع كنيم. بگوئيم هر كالايى بايد ترازوى خاص خودش را داشته باشد, ترازوى داروخانه براى داروهايى كه آن قدر ظرافت دارد كه اگر يك ذره دزش فرق بكند, آدم را مى كشد و يا ناقص مى كند. و يا اثر مطلوب را ندارد. باسكول هم براى وزن كردن تريلر شصت تنى و هفتاد تنى نه باسكول مى تواند داروى داروخانه را توزين كند و نه ترازوى داروخانه به درد توزين اين تريلر مى خورد. هر كدام براى خودشان, ابزاروادوات خاصى بايد داشته باشند, فهم عرفانى ابزار و ادواتش خودش است, يعنى خود او ـ نه عقل فلسفى ـ بايد بيايد بيان كند. مولوى مى گويد:
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
هم حديث عشق و عاشق عشق گفت
حتما مى دانيد مولوى يك جا عقل را ستايش مى كند. يك جا هم آن را سخت مى كوبد و مى گويد عقل مثل موش كورى است كه در عمق تاريك زمين براى خود لانه اى ساخته و همه چيز را با آن خانه تاريك و با آن دانش محدود اندازه مى گيرد.
هم در آن سوراخ بنائى گرفت
در خور سوراخ دانايى گرفت
و نيز مى گويد:
بند معقولات آمد فلسفى
شهسوار عقل عقل آمد صفى
عقل عقلت مغز و عقل تو است پوست
معده حيوان هميشه پوست جواست
ويا
فلسفى گويد ز معقولات دون
عقل از دهليز مى ماند برون
فلسفى منكر شود در فكر و ظن
گو برو سر را بر آن ديوار زن
فلسفى كو مكر حنانه است
حواس اوليإ بيگانه است
استن حنانه از هجر رسول
ناله ها مى زد چو ارباب عقول
عقل اين را نمى فهمد و اگر محتاط باشد توقف مى كند و اگر گستاخ باشد مى گويد دروغ است. مولانا مى گويد نه, حد عقل تو به اندازه اى است كه از حواس به دست آورده است. عقلى كه براى درك عرفانى و تبيين و توضيح آن است, بايد مناسب خودش باشد. شما مى خواهيد با يك پيمانه حسى, امور عرفانى و وحيانى را توزين بكنيد; خوب معلوم است كه نمى توانيد اما آن عقل يا فهم عرفانى وقتى مى خواهد تبيين و توزين كند, او خودش معيار دارد. قبلا گفتم كه خود محى الدين مى گويد اين يافته ها را بايد با شريعت بسنجيد, ببينيد درست است يا نه; اگر موافق بود, بپذيريد و اگر موافق شريعت نبود, نپذيريد. در موارد فراوان مى گويد: يافته ها و كشفهاى عارف ـ چه رسد به رسول خدا ـ وراى طور عقل است. حال اين حواسى كه ما داريم. با اين محدوديت, آيا اينها مى توانند وحى و حقايق وحيانى را پيمانه بزنند يا نه. خدا رفعت مقام بدهد به مرحوم علامه طباطبايى, اين تفسير الميزان او را كه واقعا تفسير بى نظير و نادرى است, ببينيد آيا يك جا تإويل باردى دارد؟ مسإله معاد جسمانى را بدون تإويل باقى گذاشته است. يك بار هم من در اين مورد از ايشان سوال كردم فرمود; آقا اين همه آيات را با اين صراحتى كه در مسإله معاد جسمانى وجود دارد آدم نمى توان تإويل كند. اين معناى دين و تقوى است كه صاحب آن تا پايش به جايى بند نباشد و يك دستاويز محكمى نداشته باشد, حرف نمى زند يعنى بدون حجت روشن به تإويل نمى پردازد و اين كار بسيار مهمى است كه صادقانه بگوئيم اين ترازو براى توزين و سنجش اين مسإله نيست, اين ترازو توان خاصى دارد و بيشتر از اين توان توزين ندارد. برادران و خواهران گرامى اگر اين را بپذيريم يك حدود و مرزهايى براى عقل به دست مىآيد; و معلوم مى شود كه عقل خودش هيچ چيزى ندارد. آن اصالت عقل دكارت و پيروان او هم حرف سنجيده اى نبود. اگر فرصت داشتم بيشتر از يك ساعت بايد توضيح مى دادم; چون به هر حال فلسفه دكارت در دست من مثل موم است و مى دانم كه سخن او سخن درستى نيست. بايد از بيرون يك چيزى به ما داده شود. ما از خودمان هيچ چيزى نداريم و آن بيرون هم اعم است از حواس و يا راههاى درونى, مثل همان راههاى عرفان و شهود و امثال اينها و بالاتر از همه, وحى الهى.
اگر خاطر شريفتان باشد, امام رضوان الله عليه در مورد مسائل عرفانى بارها مى فرمودند كه انكار نكنيد و حتى از استادشان, مرحوم شاه آبادى نقل مى كردند كه آقا, انكار نكنيد. معناى انكار اين است كه شما يك ترازويى درست كرده ايد و هر چه كه با اين ترازو جور در نمىآيد, آن را رد مى كنيد, اين كار درستى نيست. پس داده هاى حسى, ترازوى خودش را دارد و ما تا يك چيزى از بيرون در نيابيم و يك تجربه جديد نداشته باشيم, در واقع بر همان داده هاى قبلى باقى مانده ايم. تا وقتى كه افلاك بطلميوسى بود; مى گفتيم همان درست است و كلى مشكل داشتيم; چرا؟ چون غير از آن راهى نبود. يك تلسكوپ درست شد. گاليله نشان داد كه ماه پستى و بلندى دارد و سياره مشترى چهار تا قمر دارد كه بعدها معلوم شد بيشتر هم هستند, اين شد يك داده جديد. قبلا تصور اين بود كه آن طرف درياى مديترانه, يك دنياى اسرارآميزى است. كريستف كلمب رفت آن طرف اقيانوس اطلس و ديد كه نه, يك قاره جديد است همين طور اين روند ادامه دارد و ما در حال به دست آوردن چيزهاى جديد هستيم و اين مى شود داده هاى حسى جديد.
اگر يك كسى هم از آن طرف ماده و عالم ظواهر يك چيزهاى تازه اى بدست آورد, اين هم معيار و مقياس خاص خودش را دارد. آن مقياس, آن ترازو و آن پيمانه محسوسات هر وقت بخواهد اينها را پيمانه بزند, باز مى ماند, همان طور كه آن عارف و يا كسى كه از راه كشف چيزى به دست آورده است, هم نبايد كار خود را با پيمانه و معيار محسوسات بسنجد, كه اين هم كار درستى نيست. وحى هم همينطور است, آن هم معيار خاص خودش را دارد. عالم بعد از مرگ, ثواب, عقاب, حشر, نشر, صراط و ميزان, آنها, همه حقايقى است كه بدست آوردن كنه آنها و تفاصيل و جزئيات آنها با موازين حس و عقل فلسفى مقدور نيست. ما كه درون اين عالم را نشكافته ايم تا ببينيم كه همه اين عالم, همين ماده اى است كه ما داريم اين طور لمسش مى كنيم. تازه, مگر اين لمس ما چقدر واقعيت را به ما نشان مى دهد؟ ابن سينا در تعليقات مى گويد كه ما از اشيإ عالم, جوهر را تجربه نمى كنيم, فقط عرض را با تجربه حسى مى يابيم, كنه اعراض را هم درك نمى كنيم. وقتى شما حتى نمى توانيد كنه اعراض مثل: سرخى, سفيدى, زردى, مزه ها, بوها و امثال اينها را درك بكنيد, چطور مى توانيد با يك چنين پيمانه ضعيفى, يك اقيانوس آن طرفى را پيمانه بزنيد. اين جاست كه ديگر نبايد تإويل كرد. مولوى مى گويد:
چون كه تإويل است وا داد عطا
ز آن كه مى بيند حقيقت را خطا
تإويل كردن; يعنى عطاى خدا را پس دادن. همين هرمنوتيك و نظير اينهاست يعنى مى خواهى آن يافته ماورائى را بياورى و درون اين پيمانه جا بدهى, نمى شود و در نتيجه بسيار از انكارها و بدفهميها و مانند اينهاايجاد مى شود. اين كار خطايى است كه بخواهيم پيمانه را از اين طرف بگيريم و همه آن طرف را با اين بسنجيم. بعضى از آقايان گاهى مى گويند: آقا! خدا در مسائل اجتماعى ما را به عقل عرفى واگذار كرده است. كدام عقل عرفى؟ شما نگاه كنيد; در هندوستان هفتصد, هشتصد ميليون نفر بت مى پرستند. من رفته ام و بتكده هاى آنها را ديده ام. آمريكا يك طور است; چين هم يك طور است; ژاپن هم يك طور است. كدام عقل عرفى؟ ارث و ازدواج با محارم و هزار تا مسإله است كه عقل عرفى كجا مى تواند اينها را تشخيص بدهد.
اگر كسى معتقد به دين و وحى خداست; بايد به او گفت شما چه حقى داريد كه قرآن و دين را تكه پاره كنيد و بگوئيد كه اين قسمتش را قبول داريم و آن قسمتش را قبول نداريم; چون براى عصر عربهاى جاهلى بوده و الان ديگر وقتش گذشته است. مگر شراب و گوشت گراز زمان پيغمبر و زمان ابوسفيان با شراب و گوشت گراز زمان ما تفاوت دارد كه آن وقت حرام بوده و حالا حلال شده است و يا خيلى چيزهاى ديگر. اينها واقعا در بسيارى از موارد, به كفر صريح مى انجامد. اگر حوزه فعاليت, و در واقع موضوع هر علم كاملا تحديد و تعريف شود, ترازو و پيمانه خاص آن هم معلوم خواهد شد, و ديگر, علمى وارد حوزه و قلمرو علم ديگر نمى شود. كلام, عرفان, تاريخ, تفسير, فقه, روانشناسى و... حد و مرز هر كدام تعيين خواهد شد و مثلا فلسفه وارد حوزه طبيعيات نمى شود, زيرا فلسفه مبتنى بر بديهيات عقلى است كه حالا اينجا جاى بحث آن نيست. اما فيلسوف وقتى آمد هيئت بطلميوسى را وارد قلمرو فلسفه كرد در گردابى فرو افتاد كه از آن بيرون نيامد. بوعى در كتاب شفا ٥٥ فلك را ثابت مى كند براى اينكه بتواند آن هيإت بطلميوسى را تبيين كندواين ربطى به فيلسوف به عنوان فيلسوف,ندارد. مى بينيم در بدايه الحكمه و نهايه الحكمه ديگر نه بحث فلك هست و نه طبيعا بحث تعداد و عقول عشر. مرحوم علامه طباطبايى مى فرمودند طرح عقول عشر براى توجيه آن هيإت بطلميوسى بوده است. و در واقع طبيعيات آمده و وارد فلسفه شده و مشكلاتى با خود به همراه آورده است.
در پايان, اين نكته اساسى را خواهران و برادران ارجمند بدانند كه دين و حقايق دينى يعنى مجموعه عقائد و احكام, يك كل بهم پيوسته اى است و نمى شود يك بخشى از آن را جدا كرد و گفت كه عبادتش و احكام فرديش پذيرفتنى است اما احكام اجتماعى اش راعقل ما خودش مى فهمد و نيازى به دين ندارد. سوال بنده اين است كه كدام عقل؟ كسى حق ندارد چنين كارى بكند زيرا عقل عرفى را پيمانه پيمايش بخش اعظم دين قرار داده است و اين كارى است ناصواب. با مراعات اين نكته بسيارى از اين مشكلاتى كه امروز براى ما در دين شناسى, جامعه شناسى, روان شناسى, فلسفه و در خيلى از جاها پيش آمده, رهايى خواهيم يافت. و اينها همه چيز را با هم مخلوط كردند و در بسيارى از موارد هم بسيارى از واقعيات را به كلى انكار كردند, زيرا كه با اين پيمانه شان نخوانده است. و همه اينها به خاطر اين است كه نتوانستيم جايگاه هر كدام از واقعيت ها و يا داده ها را معلوم بكنيم و در واقع حد عقل را نشناخته ايم. ان شإ الله كه خدا به شما و ما توفيق بدهد و هدايتمان بكند كه جايگاه دين را, جايگاه وحى الهى را, جايگاه قرآن كريم و داده هاى دينى را آنچنان كه هست, بشناسيم و نگذاريم براى سنجيدن آنها معيارهاى ناصواب بكار برود كه در اين صورت, دچار خبط و خطاى بسيار سنگين خواهيم شد و خدا انشإالله همه ما را از اين خبط و خطاها نجات بدهد.
والسلام عليكم
١ـ سخنرانى فوق در تاريخ ٢٦ / ٧ / ٧٩, به دعوت معاونت پژوهشى موسسه در سالن اجتماعات موسسه آموزش عالى باقرالعلوم(ع) برگزار شد. ٢ـ عضو هيإت موسس و هيإت امناى موسسه آموزش عالى باقرالعلوم(ع) و عضو شوراى انقلاب فرهنگى.