معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣٦ - چرخنامه(٢) سفر به روستاهاي غرب ايران - عابدینی عدالت
چرخنامه(٢): سفر به روستاهاي غرب ايران
عابدینی عدالت
«قسمت چهارم»
روستاي سنگستان
مقصد بعديام روستاي «سنگستان» است که از چندين روستاي قبل، تعريفش را به خاطر چشمههاي آبش شنيدهام. حوالي غروب است که به آنجا ميرسم. در ورودي روستا چند جوان را ميبينم. از آنها سراغ دهيار و رييس شورا را ميگيرم. ميگويند اين روستا دهياري و شورا ندارد! تعجب ميکنم! چارهاي نيست بايد راهم را ادامه بدهم به روستاي ديگر. از آنها خداحافظي ميکنم و برميگردم که بروم، در اين هنگام يکي از آن جوانها بلند ميگويد: »کجا؟»
جوان بلندقامت و موبور که نامش «مسيح» است با لبخند به خانهيشان که در آن نزديکي است، اشاره ميکند و ميگويد: «دوچرخهات رو بذار توي خونه! استراحتي کن، بعد بريم از ديدنيهاي روستا عکسبرداري کن!»
تشکر ميکنم و به سمت خانه که در همان نزديکي است، ميرويم. خانه دروازهي بزرگي دارد. ميگويم وقتي براي استراحت نيست. بايد تا آسمان روشن است، از ديدنيهاي روستا ديدن کنم. او هم زياد اصرار نميکند. سپس از يکي ديگر از جوانهاي موتورسوار که آنجاست ميخواهد که مرا به ديدن چشمههاي روستا ببرد. دوچرخه را ميگذاريم خانه و با موتور حرکت ميکنيم. مسيح هم گفت در خانه منتظر است تا برگرديم.
از قسمت بالاي روستا که در دامنهي کوه قرار دارد، حرکت ميکنيم. کمي پس از خروج از روستا به چشمههاي آب سنگستان ميرسيم که يک سمتش کوه است و سمت ديگر رودخانهاي نسبتاً خروشان. البته اين روستا، دو چشمهي پرآب دارد که آبي بسيار زلال و گوارا از دل سنگ بيرون ميآيد و آن سوتر ميتوان درختان متعدد ميوه را ديد. به همين دليل در ايام بهار و تابستان مسافران زيادي براي استراحت به اين مکان خوش آب و هوا ميآيند.
پس از بازديد، به روستا برميگرديم و به خانهي پدري مسيح ميروم. خانه از دو بافت، سنتي و قديمي و بافت جديد تشکيل شده است.
شب ميهمان دارند و سفرهي بلندي را پهن ميکنند. با ميهمانانشان آشنا ميشوم و تا ديروقت با آنها همصحبت ميشوم. صبح که برميخيزم به بالاي کوه کمارتفاعي که در کنار روستاست ميروم.
محصولات اين روستا گردو، هلو، زردآلو، تمشک وحشي، انگور، گيلاس، آلبالو، آلوچه، گندم، جو و عدس است. جالب اينکه در اين روستا نوعي گياه است که مصرف مقدار خيلي کم از آن، تحمل آدمي را در برابر سرما افزايش ميدهد و حتي از آن براي دور کردن حيوانات گزندهاي چون عقرب، مار و... از خانه استفاده ميکنند و يکي از نامهاي آن «قاسني» است.
از سوغات اين روستا ميتوان به «باسلوق» اشاره کرد. طرز تهيهي باسلوق به اين صورت است که سوزني را با نخي محکم از ميان گردو عبور ميدهند و سپس با شيرهاي مخصوص روي آن را لعاب ميکنند و پس از سفت شدن، آن را مورد استفاده قرار ميدهند.
پس از بازگشتن و کسب اطلاعات بيشتر از اين روستا، به سمت روستاي بعدي حرکت ميکنم. روستايي که سه کيلومتر بيشتر از اين روستا فاصله ندارد و مسير آن کاملاً خاکي است.
در بين راه فضاي بسيار آرامي را پيدا ميکنم و زير باد شديد، يک ساعتي به خوابي عميق ميروم. امروز کمترين فاصله را در طول سفرهاي دوچرخهايام رکاب زدم.
به روستاي «ياتان»ميرسم و مستقيم به سمت دهيار اين روستا، آقاي شناور ميروم.
روستاي ياتان
اين روستا در ١٨ کيلومتري بخش نوبران ساوه است و مرکز دهستان کوهپايه است. رودخانهي اين روستا «مزلقان چاي» است که گفته ميشود از «مزدک» گرفته شده است.
آقاي شناور که ٣٤ سال دارد، ٩ سال است که دهيار اين روستاست. آرام و شمرده صحبت ميکند. اطلاعاتش به قدري جامع است که گويي با فرد پا به سن گذاشتهاي همصحبتم.
نام اين روستا يعني «ياتان» که واژهاي ترکي است به معناي «خوابيده» است و داراي چند وجه تسميه است. اول اينکه اين روستا، قسمتي از جادهي ابريشم بوده که بازرگانان براي استراحت به کنار رودخانهي پرآب و درخت آن ميرفتند و استراحت ميکردند و از اين رو «ياتان» ناميده شده است. دوم اينکه نام اصلي ياتان، «پايان» بوده است که به واقع پايان سفرهاي بازرگانان بوده و بعدها به ياتان تغييرنام يافته است. سوم اينکه نام شاهزادهاي بوده است.
از نامهاي محلي اين روستا «آگيردک»، «فطير»، «گندنه»، «يرآلماچورکي» (نان سيبزميني) بوده است. عروسيهاي آدمهاي متمول هفت روز طول ميکشيده که اصطلاحاً به آن «قرقي» ميگفتند.
بعد از صحبتهاي نسبتاً مفصلي که با هم ميکنيم، سوار ماشين ميشويم و گشتي در روستا و اطراف آن ميزنيم. جالب اينکه اولين روستايي بود که ديدم سطل زباله در خيابانهاي آن گذاشته شده است و آقاي شناور هفتهاي دو بار با ماشين ميرود و با اتفاق يک شخص زبالههاي روستا را جمعآوري ميکند. اين عملش واقعاً تحسينبرانگيز است.
روستاي شاهحنجرين
صبح روز بعد حرکتم را ادامه ميدهم. پس از طي مسافت طولاني و پرباد به روستاي «شاه حنجرين» ميرسم که جزء استان همدان است؛ روستاي نسبتاً بزرگ و پررونق. مردم زيادي در خيابانهاي آن در رفت و آمدند.
مستقيماً به سمت ماشين نيروي انتظامي ميروم و سراغ دهيار آنجا را ميگيرم. مأموري داخل ماشين نشسته از من کارت شناسايي ميخواهد و من کارت شناساييام را نشان ميدهم. ميگويد: «منظورم مجوز است.» از تعجب کم مانده شاخ دربياورم. با لبخندي ميگويم: «مگر گردشگري هم نياز به مجوز دارد؟» با ترديد ميگويد: «بله!» و من توضيح ميدهم که چندين سال است که رکاب ميزنم و اولينبار است که به چنين موردي برميخورم.
گويي حرفهاي من بيفايده است و بعد با فرماندهاش تماس ميگيرد! ميگويد که بايد به پاسگاه برويم. خستهي راه شدهام و حالا بايد بروم به اينها جواب پس بدهم. حرکت ميکنيم به سمت پاسگاه.
به پاسگاه ميرسيم. مستقيماً نزد مسئول آنجا ميرويم. شخص فهيمده و عاقلي است. از چند و چون کارم ميپرسد و من برايش توضيح ميدهم. همانطور که در مورد سفر و هدفم ميگويم ساکت به سخنانم گوش ميدهد و هر از چند گاه از روي کنجکاوي سؤالهايي هم ميپرسد.
دستور ميدهد با شيريني و چاي از من پذيرايي کنند و راهنمايي هم ميکند که در ادامه براي بازديد از چه مکانهايي بازديد کنم؛ اما افسوس که ديگر خيلي دير شده است!
از آنها خداحافظي ميکنم و مسيرم را ادامه ميدهم تا به روستاي نظامآباد ميرسم و در آنجا ميهمان رييس شورا ميشوم؛ ولي چون ديگر خيلي دير شده است، عملاً امکان تهيهي گزارش برايم فراهم نميشود.?