معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - نيايش - احمدی دوستدار ساناز
نيايش
احمدی دوستدار ساناز
دلم درياست اگر باشي
وقتي در برهوت تنهايي قدم ميزنم، جز نام لطيف تو هيچ چيز ديگري مرا به باران نميرساند.
دلتنگ كه ميشوم تو مثل يک اتفاق آبي مهربان، بر من ميباري.
دلواپس که ميشوم تو به صبر دست بر شانهام ميگذاري و من تمام دلواپسيهايم را فراموش ميکنم.
نامت در کوچههاي خاموش فراموشي، چراغي است ابدي، و من بيچراغ نامت در بيراهههاي سرگردان زندگي گم ميشوم.
اي خوب من! محبوب من! معبود من!
دلم درياست اگر باشي. نه از موجي ميترسم نه از بادي؛ نه گردبادي و طوفاني. وقتي باشي همه چيز عالي است؛ مثل آسمان؛ مثل هواي دلچسب بعد از باران. وقتي باشي، مهرباني تمامقد ميايستد در اتاق. وقتي باشي همهي پنجرهها پُرند از تماشا و هيچ ساعتي ثانيههايش بوي دلواپسي نميدهد.
تو هميشه هستي. فقط نميدانم من بيحواس، چرا گاهي ميان دلمشغوليهاي زمين، ميان روزمرگيهاي سردرگم، گمت ميکنم. نميدانم چرا ناگهان ابر فراموشي تمام ذهنم را ميگيرد؛ قلبم را نيز.
خدايا! ميترسم از اينکه دستم از ضريح يادت براي حتي ثانيهاي جدا شود. ميترسم از اينکه باد ميان من و تو به قدر ذرهاي فاصله بيندازد. ميترسم کوچههاي بيچراغ، مرا به تاريکترين نقطهي زمين برسانند. ميترسم آينهي نگاهم بيتماشاي تو تيره شود.
مبادا نخواهي مرا!
مبادا رهايم کني ميان دلشورههاي گيج زندگي؛ ميان اين همه حرف و سکوت و آينه و درخت و دريا. من فقط تو را ميخواهم؛ تو را. اي خداي بيهمتا.