معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٥ - صورتي پر از لبخند - هاشمی سید ناصر
صورتي پر از لبخند
هاشمی سید ناصر
- تو بيجا ميکني! هرکاري که من ميگم بايد بکني و هرچي من ميگم بايد بگي چشم! اگه نميخواي، جل و پلاست را جمع کن و برو خونهي بابات...
- واقعاً که حميد!... فکر نميکردم اخلاقت اينطوري باشد. من اگر ميخواستم برم خونهي بابام زندگي کنم، چرا ازدواج کردم؟ چند وقته خيلي حساس شدي، اخلاقت عوض شده.
- همين که گفتم...!
صداي بوق ماشيني مرا از افکار آشفتهام بيرون آورد. نزديک غروب بود. باران نمنم ميباريد. خيلي دلم گرفته بود. بيهدف توي خيابانها قدم ميزدم. دوست داشتم بروم جايي که هيچکس نباشد. ذهنم پر از حرف بود. سرم داشت منفجر ميشد. چند وقتي بود که زود عصباني ميشدم. نميدانم براي فشار کاريام بود يا به خاطر بيماري. سر کوچکترين موضوعي عصباني ميشدم:
- چرا غذا شور شده؟ بعد از ده سال زندگي هنوز آشپزي ياد نگرفتي؟
- چرا لباسامو اُتو نکردي؟ بس که پاي تلفن با آبجيت حرف ميزني، ديگه وقتي برات نميمونه.
سر سمانه دخترم هم زياد داد ميزدم. او هم هر دفعه گريه ميکرد و سعي ميکرد زياد جلوي چشم من نباشد. امروز هم به خاطر اينکه غذا سرد بود، با سحر حرفم شد و بشقاب غذا را پرت کردم طرفش. سحر و سمانه با همديگر زدند زير گريه، حوصلهيشان را نداشتم. از خانه زدم بيرون. آنقدر توي خيابانها گشتم که هوا تاريک شد. حوصلهي خانه رفتن را نداشتم. سر راه ساندويچي خوردم و تا ديروقت توي خيابانها چرخيدم. وقتي آمدم خانه، سحر و سمانه خواب بودند.
***
از خواب پريدم و چند بار پلک زدم. گيج بودم. نميدانستم کجا هستم. کمي دور و اطرافم را نگاه کردم. خانه بودم، توي اتاق خوابمان. خدايا اين چه خوابي بود ديدم؟ از ليوان کنار دستم کمي آب خوردم. ساعت چهار بود. ديگر خوابم نبرد. آنقدر توي جايم غلت زدم که صداي اذان بلند شد. نماز خواندم و بدون صبحانه از خانه زدم بيرون. توي اداره حواسم به خواب ديشب بود. مدام تصويرش جلوي چشمم رژه ميرفت.
«يک جايي مثل قبرستان بود. يک سياهپوش آمد جلو و چيزي به عربي خواند و به من اشارهاي کرد. ناگهان تعداد سياهپوشها زياد شدند. من داد زدم و فرار کردم. آمدند جلو و دست و پايم را گرفتند و مرا به داخل چاهي انداختند...»
دوست داشتم يک معبِّر پيدا ميکردم تا خوابم را تعبير کند. از فکرم خندهام گرفت. معبّر کجا بود. خيلي ذهنم درگير بود. اصلاً دست و دلم به کار نميرفت؛ دور از چشم بقيهي همکارانم، رفتم سراغ تنها کامپيوتر اتاقمان و توي اينترنت دنبال همان آيه يا حديث توي خوابم گشتم. چند کلمهاش را يادم مانده بود. طولي نکشيد که پيدايش کردم؛ حديثي از پيامبر بود: «الا خيرکم خيرکم نسائه؛ بهترين شما کسي است که با همسرش خوشرفتار باشد.»
خدايا!... يعني من با همسرم خوشرفتار نبودم؛ يعني مستحق عذابم؟ اعصابم به هم ريخته بود؛ يعني آن سياهپوشها به خاطر بداخلاقيهايم مرا در چاه ميانداختند؟ گرمم شده بود. بيقرار بودم. حوصله نداشتم توي اداره بمانم. مرخصي گرفتم و از اداره زدم بيرون. خدايا! اشتباه از کي بود؟ از من يا سحر؟ ولي من که اين همه تلاش ميکردم براي خانوادهام. آنقدر راه رفتم که صداي اذان را شنيدم. همانجا مسجدي پيدا کردم و نمازم را خواندم. دلم شکسته بود. کسي با صداي بلند دعا ميخواند؛ صدايش خيلي دلنشين و سوزناک بود. گريهام گرفت. از مسجد که درآمدم، رفتم بازار کمي خرت و پرت خريدم؛ با يک کادو براي سحر و يک عروسک براي سمانه. چهقدر دلم برايش تنگ شده بود. نميدانستم چهطوري با آنها روبهرو شوم بعد از اين همه دعوا و قهر. حالا بروم چه بگويم. بايد زودتر ميرفتم دکتر تا مشکلم را حل کنم. کاش بتوانم بچههايم را يک مسافرت هم ببرم! براي هر سهتايمان لازم بود. رسيدم خانه. از وقت ناهار کلي گذشته بود. حتماً بچهها هم ناهارشان را خورده و خوابيده بودند. يواش کليد انداختم و در را باز کردم. سمانه توي حياط بود و داشت کنار باغچه بازي ميکرد. مرا که ديد، ترسيد بيايد جلو؛ حتي سلام هم نکرد. خدايا! چهقدر از هم دور شده بوديم. خنديدم و عروسک را نشانش دادم. وقتي شيريني، عروسک و لبخندم را ديد، دويد آمد جلو و پريد توي بغلم. واي چند وقت بود دخترم را بغل نکرده بودم. صورتش را بوسيدم. سمانه عروسکش را گرفت و گفت: «بابايي ديگر با ما قهر نيستي؟» جوابش را ندادم. دستي به سرش کشيدم و خنديدم. نگاهم به پنجرهي آشپزخانه افتاد. سحر داشت از پشت پنجره نگاهمان ميکرد. صورتش پر از لبخند بود.