معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢٨ - در رثاي حضرت عبّاس بن علي ماه بنيهاشم(ع)
در رثاي حضرت عبّاس بن علي ماه بنيهاشم(ع)
مرحوم ملامحمدرضا وصاف بيدگلي کاشاني
ميکند از دل و جان، ورد زبان، غمزده «وصّاف» حزين، وصف مهين، يکّهسوار فَرَس شيردلي، فارِسِ ميدان يَلي، زادهي سلطان ولي، حضرت عبّاس علي، ماه بنيهاشم و سقاي شهيدان ز وفا، صفدر ميدان بلا، شير صف معرکهي کربوبلا، مير و سپهدار برادر، که شه تشنهلبان را همهجا يار و ظهير است، به هر کار مشير است، گه بزم، وزير است، گه رزم، چو شير است، به رخسار، منير است، به پيکار، دلير است، زهي قُوّت بازو و زهي قدرت نيرو، که به پيکار عدو چون فَرَس عزم برون تاخت و چون بال برافراخت و شمشير همي آخت، ز سهم غضبش شير فَلَک زَهرهي خود باخت، ز هول سَخَطش گاو زمين ناف بينداخت، دليري که اگر روي زمين يکسره لشکر شود و پشت به هم در دهد و بهر جدالش بستيزند، به پيکار ز يک حملهي او جمله گريزند، ز يک نعرهي او زَهره بريزند، اميري که اگر تيغ شرربار برون آورد از قهر، کند حمله به کفّار، تپد گُردهي گُردان و بَرَد زَهره ز شيران و رمد مرد ز ميدان و پَرَد طاير هوش از سر عُدوان و فتد رعشه در اندام دليران و يلان از صف حربش، همه از صدمهي ضربش، بهراسند و گريزند از آن قوّت و شوکت بنگر، بهر برادر به صف کربوبلا تا به چه حد برد به سر، شرط وفا را.
***
ديد چون حال شه تشنهي بييار، جگرگوشه و آرام دل احمد مختار، سُرور جگر حيدر کرّار، در آن وادي خونخوار، که بُد بيکس و بييار و نه يار و نه مددکار، بهجز عابد بيمار، بهجز عترت اطهار، همه تشنهلب و زار، همه خسته و افگار، ز يک سوي دگر لشکر کفّار، همه فرقهي اشرار، همه کافر و خونخوار، ستمگستر و جرّار، جفاپيشه و غدّار، ستمکيش و دلآزار، کشيد آه شرربار، فرو ريخت به رخ اشک چو از ديدهي خونبار، که ناگاه سکينه گل گلزار برادر، زگلستان سراپرده چو بلبل به نوا آمد و چون دُرّ يتيم از صدف خيمه برون شد، به روي دست يکي مَشک تَهي زآب، لبش تشنه و بيتاب، رُخش غيرت مهتاب، همي لعل لبش خشک. به او گفت که اي عمّ وفادار، تو سقّاي سپاهي، پسر شير خدايي، فلک رتبه و جاهي، همه را پشت و پناهي، به نَسَب زادهي شاهي، به حَسَب غيرت ماهي، چه شود گر به من از مهر نگاهي کني از راه کرم، بهر حرم، جرعهي آب آري و سيراب کني تشنهلبان حرم آلعبا را؟
***
چو اباالفضل، نهنگ يم غيرت، اسد بيشهي همّت، قمر برج فتوّت، گُهر درج مروّت، سمک بحر شهادت، يل ميدان شجاعت، بشنيد اين سخن از طفل عزيز پسر شافع امّت، چو يکي قُلزُم زخّار، به جوش آمد و چون ضيغم غرّان به خروش آمد و بگرفت از او مَشک، فروبست به فتراک، چنان شير غضبناک، عرين گشت و مکين بر زبر زين و يکي بانگ به مرکب زد و هي زد، به سمندي که گرش سست عنان سازد و خواهد که به يک لحظهاش از حيطهي امکان بجهاند، به جهان دگرش باز رساند که جهان هيچ نماند، به دو صد شوکت و فر، مير دلاور، چو غضنفر به عدو تاختن آورد دليران و يلان سپه از صولت آن شير رميدند، طمع از خويش بريدند، ره چاره به جز مرگ نديدند، اباالفضل سوي شطّ فرات آمد و پر کرد از آن مشک به رخ کرد روان اشک، ربود آب که خود را ز عطش سازد سيراب، بناگاه به ياد آمدش از تشنگي اهل حريم پسر ساقي کوثر، ز لب تشنهي اطفال برادر، همه چون طاير بيپر، همه دلخسته و مُضطر، به جوانمردي آن شير دلاور، بنگر هيچ ننوشيد، چو يم باز بجوشيد، و چو ضيغم بخروشيد و بکوشيد و چو از دجله برون آمد و گفتا به تکاور، که تو اي اسب نکوفر، که چو برقي و چو صرصر، هله امروز بود نوبت امداد، ببايد که به تک بگذري از باد، کني خاطر ناشاد مرا شاد، مرا کامروا سازي و گفت اين و به مرکب زده مهميز که ناگه پسر سعد دغا، از ره بيداد و جفا، بانگ برآورد که اي فرقهي بيغيرت ترسنده سراپا، ز چه از يک تن تنها، بهراسيد؟ چرا تاب نياريد؟ نه آخر همه گُردان و يلانيد؟ شجاعان جهانيد، دليران زمانيد، تمامي همه با اسلحه و تيغ و سنانيد، فَرَسها بدوانيد، دليرانه برانيد، بگيريد سر راه بر آن شاه زِبَردست، که يابيد بر او دست، نه عبّاس در اين معرکه گيرم همه شير است، زبردست و دلير است، بِلا مثل و نظير است، ولي يک تن تنهاست، ميان صف هيجا، چه کند قطره به دريا، گرتان زهره و ياراي برابر شدنش نيست، مر اين وحشت و بيچارگي از چيست؟ به جنگيدنش ار تاب نياريد، به يکباره بر او تير بباريد، ز پايش به در آريد. به هر حيله که باشد نگذاريد، بَرَد جان و خورد آب چو آن لشکر غدّار، ز سردار خود اين حرف شنيدند، عنان باز کشيدند، چو سيلاب، سپه جانب آن شاه دويدند، چو دريا که زند موج، زِ هَر خيل و زِ هَر فوج، بباريد بر او بارش پيکان و نناليد ابالفضل ز انبوهي عدوان و همي يکتنه ميتاخت به ميدان، و خود ازکشتهيشان پشته هميساخت، که ناگاه لعيني ز کمينگاه برون تاخت، بر او تيغ چنان آخت، که دستش ز سوي راست بينداخت، ولي حضرت عبّاس، چو مرغي که به يک بال برد دانه سوي لانه به منقار، به دست چپ او تيغ شرربار، گرفت مشک به دندان، و بدرّيد ز عدوان، زره و جوشن و خفتان، که به ناگاه لعيني دگر از آل زنا، دست چپش ساخت جدا، شه به رکاب هنر از کوشش و تا کرد لعينان دغا از بَرِ خود دور، بُد او خرّم و مسرور، که شايد ببرد آب، بَرِ کودک بيتاب، سکينه که بُوَد بهجت و آرام دل باب، که ناگاه دغايي ز قفا تير رها کرد بر آن مشک، فرو ريخته شد آب، نياورد دگر تاب سواري و به زاري شه دين از زِبَر زين به زمين گشت نگون، دست ز جان شست و به يکباره بناليد و بزاريد، که اي جان برادر، چه شود گر به دَم بازپسين شاد کني خاطر ناشادم و از مهر کني يادم و سر وقت من آيي، که سرم شقه شد از ضربت شمشير، ببيني که بود ديدهام آماج، گه تير، فتاده ز تنم دست، بيا تا که هنوزم به تن اندر رمقي هست، که فرصت رود از دست، مگو غمزده «وصّاف» اَلَمهاي اباالفضل، علمدار شه کربوبلا را.