معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - گزيدهاى از پژوهشهاى ارسالى شماره ٦٨ موضوع پژوهش ١

گزيده‌اى از پژوهشهاى ارسالى شماره ٦٨ موضوع پژوهش ١


پيشواى ششم در يك نگاه بهجت صفرنورالله، شماره اشتراك ٩٠٦٩، از نجف آباد امام صادق (ع)، امام ششم شيعيان است، نام پدر بزرگوارش امام باقر (ع) و نام مادرش فاطمه (ام فروه)، دختر قاسم بن محمد بن ابى بكر مىباشد. صادق، مصدّق، كاشف الحقايق، فاضل، طاهر، قائم، منجى و صابر از القاب آن حضرت، و عبدالله، ابو اسماعيل و ابو موسى از كنيههاى وى است. امام صادق (ع) در روز هفدهم ربيع الاول سال ٨٣ هجرى در روز جمعه يا دوشنبه (بنابر اختلاف) در شهر مدينه به دنيا آمد و در سن ٦٥ سالگى پس از ٣٤ سال خلافت، به دست منصور دوانيقى به شهادت رسيد. در تاريخ شهادت آن حضرت اختلاف است. بعضى ٢٥ شوّال سال ١٤٨ هجرى و بعضى ديگر ٢٥ رجب آن سال را ذكر كرده‌اند، كه معروف و مشهور ٢٥ شوّال است. امام صادق (ع) شاگردان بسيارى داشت كه هر يك از اعاظم علماى اسلام و دانشمندان بزرگ دوره خود به شمار مي‌روند. نامگذارى امام ششم به صادق محمدحسين مردانى، شماره اشتراك ٢٩٢٩، از گرگان ابى خالد مىگويد: از امام چهارم (ع) سؤال كردم امام بعد از شما كيست؟ فرمود: فرزندم محمد كه شكافنده علوم است، پس از او جعفر كه نام او نزد اهل آسمان، صادق است. عرض كردم: با اينكه همه شما ائمه صادق هستيد چرا فقط نام او صادق است؟ فرمود: پدرم از پدرش خبر داد كه رسول خدا (ص) فرمود: «هرگاه فرزندم جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب تولد يافت، نام او را صادق بگذاريد، براى اينكه پنجمين نفر از فرزندان او كسى است كه نام وى جعفر است و به دليل گستاخى و بىشرمى و نترسيدن از خدا و دروغ به پروردگار، ادعاى امامت مىكند و به همين دليل نزد خدا به جعفر كذّاب مشهور مىباشد. مكارم اخلاقى امام صادق (ع) امام صادق (ع) در كليه صفات حسنه و سجاياى اخلاقى مانند نياكان خود سرآمد روزگار و منحصر به فرد بوده است. وى هميشه در يكى از اين سه حال بود: يا روزه‌دار بود، يا قائم به نماز و يا مشغول ذكر خدا بود، و در هر حال در برابر عظمت خداوند دلى خاشع داشت. مالك بن انس مىگويد: «او مظهر تقوا و پارسايى و مجسّمه زهد و پرهيزكارى و درياى علم و حكمت و داراى نفوذ كلام و قدرت بيان بود كه همه را مجذوب كلام خود مىساخت. همچنين درحلم و حُسن خلق و تحمل و بردبارى در برابر ناملايمات و مصايب روزگار چون كوهى آهنين، استوار و پا برجا بود.» امام صادق (ع) در احسان و انفاق و اجابت تقاضاى نيازمندان مانند اجداد خود رفتار مىكرد. صدقات سرّى را در تاريكى شب به خانه مستمندان مىبرد و به صورت ناشناس به آنان غذا و پوشاك مي‌داد، بدون اينكه خود را معرفى كند. عاطفه و گذشت امام (ع) به حدى بود كه اوهام بشرى گنجايش تصور چنان بزرگوارى را ندارد. مردى خدمت آن حضرت آمد و عرض كرد: پسر عمّ شما هر چه دلش خواست به شما ناسزا گفت. حضرت به جاى اينكه خشمگين شود به كنيز خود فرمود: آب وضو حاضر كن، آنگاه وضو گرفته و مشغول نماز شد. راوى مىگويد: من پيش خود فكر كردم آن حضرت پس از خواندن نماز، شخص ناسزاگو را نفرين خواهد نمود، لكن پس از خواندن نماز، عرض كرد: پروردگارا! اين، حق من بود بخشيدم، ولى جود و كرم تو از من بيشتر است، تو هم او را ببخش و به كردارش كيفر مفرما. ابو ايوب روايت مىكند: «هنگامى كه امام باقر (ع) و امام صادق (ع) مشغول نماز مىشدند، رنگ چهره آنها گاهى سرخ و گاهى زرد مىشد، به گونه‌اى كه گويا شخصى را مىنگرند و با او محرمانه سخن مىگويند.» معاوية بن وهب مىگويد: همراه امام صادق (ع) بودم، آن حضرت سوار بر مركب بود، در مسير راه پياده شد و سجده طولانى انجام داد. پس از سجده، از علت آن پرسيدم، فرمود: «به ياد نعمتى افتادم، از اين‌رو سجده (شكر) به جا آوردم.» مذهب اماميه به اين علت به نام امام صادق (ع) جعفرى ناميده شده كه علوم بسيارى از او منتشر گشته است، به اندازه‌اى كه اكثر احاديث موجود در كتابهاى شيعه از روايات امام صادق (ع) مىباشد، بلكه روايات او منحصر به روايات شيعه نيست و بزرگانى از معاصر اهل سنّت نيز از او حديث شنيده و روايت كرده‌اند. از اين گذشته، اصولاً انتساب شيعه اماميه به آن حضرت و نامگذارى آنان به نام جعفرى، در عصر خود امام صورت گرفته است. ايشان در ضمن وصيتهايش به اصحاب خود چنين فرمود: «هر كدام از شما تقوا و پرهيزگارى پيشه كنيد و متديّن و راستگو و درستكار و خوش اخلاق و نيكو رفتار باشيد، مردم مىگويند او جعفرى است و من خوشحال مىشوم؛ اما اگر چنين نباشيد، ننگ و عارتان متوجه من است و مردم مىگويند: اينگونه است تربيت جعفر!.» اخلاق امام صادق (ع) حسن ميرزايى، شماره اشتراك ٢٧٧٤، از رشت نمىتوان زندگى امام صادق (ع) را در مقاله‌اى نوشت و از ابعاد شخصيتى برجسته ايشان نام برد، ولى از اخلاق و رفتار و سلوك اسلامى و الهي‌اش چيزى به قلم نياورد، چرا كه ائمه اطهار (عليهم السلام) پيرو سنّت جدشان پيامبر اكرم (ص) قبل از اينكه با علم امامت مردم را هدايت كنند، با اخلاق و رفتار و عمل به آموزههاى اسلامى، بشر را هدايت مىنمودند؛ آنگونه كه خود آن حضرت به پيروانش مىفرمودند: «كونوا دعاة الناس بغير السنتكم؛ مردم را به غير زبانتان (با عملتان) دعوت كنيد.» به يك نمونه از مكارم اخلاقى امام صادق (ع) توجه نماييد: حلم و بردبارى از حَفص بن ابى عايشه روايت شده كه فرمود: روزى امام صادق (ع) خدمتكار خود را دنبال كارى فرستاد، ولى چون دير كرد خود آن حضرت در پى آن كار رفت. غلام را ديد كه در گوشه‌اى خفته، بر بالين او نشست و مشغول باد زدن به او شد. وقتى غلام بيدار شد، امام (ع) به او فقط اين جمله را فرمود: «سزاوار نيست كه هم روز بخوابى و هم شب، شب براى خودت ولى روز براى ما.» مقام علمى امام صادق (ع) اگر زندگى بعضى از امامان معصوم (ع) از جنبههايى مثل: شجاعت، شهادتطلبى، اخلاق، عبادت و... نزد افكار عمومى جهانيان به خصوص شيعيان و نيز اهل تسنّن، اشتهار و برجستگى بيشترى داشته است زندگى امام جعفر صادق (ع) از جنبه علمى و مقام فقهى، آنچنان درخشندگى و برجستگى دارد كه بسيارى از دانشمندان و نويسندگان غير شيعه نيز به آن اعتراف دارند. درباره عظمت علمى امام صادق (ع) همين بس كه دانشمندان تشيّع و تسنّن جايگاه علمى او را قبول داشتند و در برابر آن سر تعظيم فرود مي‌آوردند و برترى علمى او را مىستودند. ابوحنيفه ـ پيشواى حنفىهاى اهل سنّت ـ مىگويد: من فقيهتر از جعفر بن محمد، نديده‌ام. روزى طبق دستور منصور، چهل مسئله مهم فقهى آماده كردم تا در جلسه‌اى با حضور خليفه از آن حضرت سؤال كنم. پس از طرح سؤالات، امام (ع) يكايك آنها و موارد اختلاف را آنچنان كامل پاسخ داد كه همگان اعتراف كردند آن حضرت دانشمندترين و آگاهترين مردم به موارد اختلاف آرا مىباشد. مالك بن انس ـ يكى از چهار پيشواى اهل سنّت ـ مىگويد: «هرگز چشمى مانند جعفر بن محمد را نديده، و گوشى نظير او را نشينده، و بر قلب انسانى برتر از جعفر بن محمد، از نظر دانش و عبادت و پرهيزگارى، خطور نكرده است.» عصر امام صادق (ع) و ظهور مذاهب گوناگون حسينعلى متقىنيا، شماره اشتراك ١٧٥١، از سارى ايام امامت حضرت صادق (ع) روزگار بسيار عجيبى بود. در دوران ٢٣ سال نبوت پيامبر اكرم (ص) قرآن نازل شد و آن حضرت با تلاش فراوان و با يارى امام على (ع) و ياران با وفاى ايشان توانستند اسلام را توسعه و نشر بدهند. پس از رحلت پيامبر (ص) خلافت را غصب كردند و امامت را از امام اول شيعيان به ظاهر گرفتند و او را خانهنشين كردند. بعد از امام على (ع)، امام حسن (ع) امامت مردم را بر عهده گرفت و اين دوران هم‌زمان بود با خلافت غاصبانه امويان. بعد از آن حضرت، امام حسين (ع) به امامت جامعه اسلامى رسيد، اما افسوس كه مردم حقيقت را نمي‌ديدند، شكمهايشان از مال حرام پر شده بود و باطل را جاىگزين حق كرده بودند. تا جايى كه فقط شهادت امام حسين (ع) و ياران با وفايش مىتوانست تلنگرى بر اين مردم غفلت‌زده و خيانتكار باشد. پس از آن، امام سجاد (ع) حكومت اسلامى را به دست گرفت، اما او هم نتوانست با ظلم و ستم خاندان آل اميّه مبارزه كند و به ناچار مبارزه با ستمكاران را در قالب دعا و راز و نياز به درگاه الهى پى گرفت. اما فرزند او امام باقر (ع) براى نشر و ترويج اسلام توانست حركت جديدى را آغاز كند، زيرا در دوران او بنى اميّه و بنى عباس بر سر خلافت به جنگ و نزاع برخاسته و سرگرم هم بودند و امام باقر (ع) از اين فرصت تاريخى استفاده كرد و روح تازه‌اى به كالبد مردم دميد. همين شيوه در زمان امام صادق (ع) هم ادامه داشت، اما در زمان او انواع افكار و عقايد و شبهات جديد ظهور پيدا كرد؛ چنانكه در حديث نبوى هم تأييد شده است. بارزترين فرقهها در عصر امام صادق (ع) چهار فرقه بودند: ١ ـ مرجئه :از فرقه اهل تسنّن بودند و اعتقاد داشتند كه امام على (ع) از درجه اولى به درجه رابعه نزول يافته و چهارمين خليفه است. ٢ ـ معتزله :اين طبقه در عصر امام صادق (ع) پديد آمد و عمر بن عبيد و واصل بن عطاء، در حوزه حسن بصرى عزلت گرفتند و ملقّب به معتزله شدند. ٣ ـ خوارج :اين فرقه از حكميتِ صفّين پديد آمدند. برخى از آنها غلوّ كردند، بعضى به طرف معاويه رفتند و گروهى از هر دو برگشتند. همين فرقه بودند كه اميرالمؤمنين (ع) را شهيد كردند. ٤ ـ شيعه :شيعه از زمان پيامبر (ص) به وجود آمد و برخى از صحابه را شيعه مىگفتند؛ مثل: سلمان، مقداد، ابوذر و... . امام صادق و گسترش علم حامد طاهرى، شماره اشتراك ١١٠٢٧، از ايوانغرب علم و دانش، علت مبقيه زندگى، بقاى نفسانى و روحانيت آدمى است. با علم، سعادت فردى و اجتماعى تأمين مىگردد و رشد عقلى و رفاه اجتماعى حاصل مىشود. عالم، دستى به عوالم نشئه طبيعت و محيط ماورا دارد و حيوان از اين مقام آدميت خبر ندارد. ديده، دوربين عالم و دانشمند است كه از اعماق زمين و اوج آسمان ديدن مىكند. براى افراد انسان هيچ چيزى بيشتر از علم و دانش، الزامى نيست. با دانش مىتوان به اسرار وجود راه يافت و بر تمام موجودات عالم و عناصر وجود و مواليد عالم طبع، احاطه داشت. بقا و جاودانى براى انسان فقط به وسيله علم و دانش ميسّر مىشود و فاقد علم از همه مزاياى زندگى، محروم است. در قرآن و حديث بيش از هر چيز به علم آموختن توجه شده است. اسلام، ادب و آداب آموزش و پرورش را بهتر از هر ملت و قومى بيان كرده است. اين علم و دانش مخصوص علم دين است و از دين جدا نيست، چرا كه علم دين را هم بايد از مكتب ربوبى به وسيله نبى و اوصيايش فرا گرفت. در دوران امامت حضرت على (ع) و فرزندانش تا امام محمد باقر (ع) فرصتى براى نشر علم ايجاد نشد، اما در زمان امام پنجم (ع) زمينه‌اى فراهم گرديد تا افكار عمومى را به قلم و دانش جلب كند. پس از وى امام صادق (ع) از مقتضيات زمان و مكان استفاده كرده، مكتب جعفرى را بنيان نهاد و حقايق علمى را به مردم آموخت. مدرسه علميه و دانشگاه جعفريه كه در نيمه قرن دوم تأسيس شد، سيزده قرن است ادامه دارد و حوزه علميه آن به صدها شهر منشعب شده است. اهميت مكتب جعفرى در اين بود كه شاگردان خود را اول تربيت مىكرد و آنگاه تعليم مىنمود و همه را چنين آموخت كه علم را براى عمل بخوانند و دانش را براى خدمت و حفظ شرافتِ نفس فرا گيرند. امام صادق (ع) فرمودند: «هر كس علم را به غير از اين هدف فرا گيرد، از آن دور مىشود.» امام صادق (ع) و تأسيس مذهب جعفرى مرضيه ولىپور، شماره اشتراك ٨٠٤٤، از اهر عصر امام صادق (ع)، يكى از طوفانىترين دورههاى تاريخ اسلام است. از طرفى، جامعه اسلامى دستخوش اغتشاشها و انقلابهاى پياپى از جانب گروههاى مختلف بود و از طرف ديگر، عصر برخورد مكتبها و ايدئولوژىها و تضاد افكار فلسفى و كلامىِ مختلف بود كه از برخورد امت اسلام با مردم كشورهاى فتح شده و نيز روابط مراكز اسلامى با دنياى خارج، به وجود آمده و در مسلمانان نيز شور و هيجانى براى فهميدن و پژوهش پديد آورده بود. زمان امام صادق (ع)، زمان تزلزل حكومت بنى اميّه و فزونى قدرت بنى عباس بود و اين دو گروه مدتى در حال كشمكش و مبارزه با يك‌ديگر بودند. بنى اميّه در اين مدت، گرفتار مشكلات سياسى فراوانى بودند، لذا فرصت فشار و سختگيرى بر شيعيان نداشتند. عباسيان نيز چون از دستيابى به قدرت در پوشش شعار طرفدارى از خاندان پيامبر و گرفتن انتقام خون آنان عمل مىكردند، فشارى از طرف آنان مطرح نبود. از اين‌رو اين دوران، دوران آرامش و آزادى نسبى امام صادق (ع) و شيعيان بود. لذا آن حضرت از اين فرصت استفاده كرده و تلاش فرهنگى وسيعى را آغاز كرد. درگيرى شديد بين بنى عباس و بنى اميّه، آنان را آنچنان به خود مشغول كرده بود كه فرصتى طلايى براى امام صادق (ع) و يارانش به دست آمد. آن حضرت با استفاده از اين فرصت، به بازسازى و نوسازى فرهنگ ناب اسلام پرداخت و شيفتگان مكتب حق، از نقاط مختلف به سوى مدينه سرازير شدند و گرد شمع وجود امام صادق (ع) تجمع كردند. امام در چنين دورانى به فكر نجات افكار توده مسلمان از الحاد و بدبينى افتاد. به همين دليل از انحراف اصول و معارف اسلامى از مسير راستين خود و نيز توجيهات غلط و وارونه دستورات دين كه به وسيله خلفاى وقت صورت مىگرفت، جلوگيرى مىكرد. امام صادق (ع) در ظلمت بحرانها و آشوبها، دنياى شيعه را به فروغ تعاليم خويش روشنى بخشيد و حقيقت اسلام را از آلايش انحرافات و گزند فريبكاران حفظ نمود. او آنقدر فقه و دانش اهل بيت را گسترش داد و زمينه ترويج احكام و بسط كلام شيعى را فراهم ساخت كه مذهب شيعه به نام او با عنوان «مذهب جعفرى» شهرت يافت. آن اندازه كه دانشمندان و راويان از دانش امام بهره برده و از ايشان حرف و حديث نقل كرده‌اند، از هيچ يك از ديگر ائمه نقل نكرده‌اند. ليكن طولى نكشيد كه بنى عباس پس از تحكيم پايههاى حكومت و نفوذ خود، همان شيوه ستمگرى بنى اميّه را در پيش گرفتند و حتى از آنان هم گوى سبقت را ربودند. امام صادق (ع) كه همواره مبارزى نستوه و خستگىناپذير در ميدان فكر و عمل بود، كارى كه امام حسين (ع) به صورت قيام خونين انجام داد، وى در لباس تدريس و تأسيس مكتب پى گرفت و جهادى راستين كرد. روشن است كه در طول تاريخ بشر، همانند مدرسه امام صادق، مدرسه‌اى نمىتوان يافت كه بتواند نسلهاى متوالى را تحت تأثير خود قرار دهد و اصول و افكار خويش را بر آنها حاكم سازد و مردمى متمدّن و فرهيخته با كيان و موجوديّتى يگانه، بنيان نهد. دست‌آوردهاى اين مدرسه فقط محدود به معاصرانش نيست كه در آن به تحصيل و آموختن علم پرداختند، بلكه دست‌آوردهاى آن در انديشههايى است كه در جامعه ايجاد كرده و در مردان پرورش يافته‌اى است كه سيماى تاريخ و سيماى مسلمانان را دگرگون ساختند و تمدّنى را پديد آوردند كه تا قرنهاى طولانى پايدار و پا بر جا بوده و هست. بزرگانى از اهل سنّت همچون: مالك بن انس، ابوحنيفه، سفيان ثورى، ابن جريح، روح بن قاسم و...، از جمله ريزهخواران دانش بىكران امام صادق (ع) بودند. ابوحنيفه كه دو سال شاگرد امام بود، اين دوره را پايه علوم و دانش خود معرفى كرده و مىگويد: اگر آن دو سال نبود «نعمان» از بين رفته بود. مورّخ مشهور، ابو نعيم اصفهانى در اين باره گفته است: شمارى از تابعان از امام صادق (ع) روايت نقل كرده‌اند؛ از جمله: يحيى بن سعيد انصارى، ايوب سجستانى، ابان بن تغلب، ابو عمرو بن علاء و يزيد بن عبدالله بن هاد. همچنين پيشوايان برجسته نيز از او نقل حديث كرده‌اند؛ كسانى همچون: مالك بن انس، شعبة بن الحجّاج، سفيان ثورى، ابن جريح، عبدالله بن عمر، روح بن قاسم، سفيان بن عيينه، سليمان بن بلال، اسماعيل بن جعفر، حاتم بن اسماعيل، عبدالعزيز بن مختار، وهب بن خالد و ابراهيم بن طهمان. مسلم بن حجّاج در صحيح خود به احاديث نقل شده از آن حضرت (ع) احتجاج كرده است. در دوره امامت امام صادق (ع) مسلمانان بيش از پيش به علم و دانش روى آوردند و در بيشتر شهرهاى قلمرو اسلام، به ويژه در مدينه، مكه، كوفه، بصره و... مجالس درس و مناظرههاى علمى داير گرديد. در اين زمان با استفاده از فرصت به دست آمده، امام صادق (ع) توانست نهضت علمى و فرهنگى پدرش امام باقر (ع) را ادامه داده، علوم و معارف اهل بيت را بيان كرده و در همه جا منتشر كند. برخورد وى با گروههاى مختلف مردم سبب شد كه آوازه شهرتش در دانش و بينش دينى، علم و تقوا، سخاوت و كرم و... در تمام قلمرو اسلام طنين‌انداز شود و مردم از هر سو براى استفاده از دانش بىكران وى رو سوى او كنند. در اين دوره، علوم و فلسفه ايرانى، هندى و يونانى به حوزه اسلامى راه يافت و بازار ترجمه علوم گوناگون از زبانهاى مختلف به زبان عربى، گرم و پر رونق گرديد. همچنين مكتبهاى كلامى و فرقههاى مذهبى و فقهى در اين عصر پايهگذارى شد. امام صادق (ع) با تمام جريانهاى فكرى و عقيدتى آن روز برخورد كرده، موضوع اسلام و تشيّع را در برابر آنها روشن ساخته و برترى بينش اسلام تشيّعى را ثابت كرده است. محمد بن مسلم، از آن حضرت ١٦٠٠٠ حديث در علوم گوناگون روايت كرده است. فعاليتهاى اجتماعى و سياسى امام صادق (ع) نصرت جعفرى، شماره اشتراك ١٩٥٧، از سيريز ـ كرمان در زمان امام صادق (ع) خلافت از دودمان اموى به دودمان عباسى منتقل شد. عباسيان از بنىهاشم‌اند و عموزادگان علويان به شمار مي‌روند. در اواخر عهد امويان كه كار مروان بن محمد، آخرين خليفه اموى به عللى سست شد، گروهى از عباسيان و علويان به تبليغ روى آوردند. علويان خود دو دسته بودند: بنى الحسن كه اولاد امام مجتبى (ع) بودند و بنى الحسين كه اولاد سيدالشهدا (ع) بودند. غالب افراد دسته بنى الحسين كه در رأسشان حضرت امام صادق (ع) بود، از فعاليت ابا كردند، با اينكه بارها از ايشان دعوت شد. عباسيان به ظاهر به نفع علويان تبليغ مىكردند، سفّاح و منصور و برادر بزرگشان ابراهيم الامام با محمد بن عبدالله بن الحسن بن الحسن، معروف به نفس زكيّه، بيعت كردند، حتى منصور هم بيعت كرد كه مدتى بعد قاتل همين محمد شد. در آغاز كار، ركاب عبدالله بن حسن را مىگرفت و مانند يك خدمتكار، جامه او را روى زين اسب مرتب مىكرد. عباسيان مي‌دانستند كه زمينه و محبوبيت، از آن علويان است. آنان مردمى نبودند كه دلشان به حال دين سوخته باشد؛ هدفشان دنيا بود و چيزى جز رياست و خلافت نمىخواستند. حضرت صادق (ع) از همان ابتدا از همكارى با عباسيان امتناع ورزيد. دوره امامت امام صادق (ع) در زمانى واقع شد كه علاوه بر حوادث سياسى، يك سلسله حوادث اجتماعى و مسائل فكرى و روحى پيدا شده بود و لازم بود امام صادق (ع) جهاد خود را در اين جبهه آغاز كند. مقتضيات زمان امام صادق (ع) كه در نيمه قرن دوم مي‌زيست با زمان سيدالشهدا (ع) كه در حدود نيمه قرن اول بود، بسيار تفاوت داشت. در نيمه قرن اول در مقابل مردانى كه مىخواستند به اسلام خدمت كنند يك جبهه بيشتر وجود نداشت و آن هم جبهه مبارزه با دستگاه فاسد خلافت بود. اگر جبهه مخالفى هم بود اهميتى پيدا نكرده بود. همه مردم از حيث فكرى و روحى هنوز به سادگى صدر اسلام زندگى مىكردند. بعدها جبهههاى ديگر به وجود آمد و تا زمان امام صادق (ع) كه يك نهضت علمى و فكرى و فرهنگى عظيم در ميان مسلمانان آغاز شد و نحلهها و مذهبها در اصول دين و فروع دين پيدا شدند. به قول يكى از مورّخان، مسلمانان در اين زمان، از ميدان جنگ و لشكركشى، متوجه فتح دروازههاى علم و فرهنگ شدند. در زمان امام صادق (ع) از يك طرف زد و خورد اموىها و عباسىها فترتى به وجود آورد و مانع بيان حقايق را تا حدى از بين برد و از طرف ديگر، در ميان مسلمانان يك شور و هيجان خاصى براى فهميدن و تحقيق پيدا شد. از اين‌رو لازم بود شخصى مثل امام صادق (ع)، اين جبهه را رهبرى كند و بساط تعليم و ارشاد خود را بگستراند و به حل معضلات علمى در معارف و احكام و اخلاق بپردازد. در تاريخ زندگى امام صادق (ع) مىبينيم عده‌اى مي‌آيند و با آن حضرت محاجّه مىكنند و جوابهاى كافى مىگيرند. كسانى همچون: عمرو بن عبيد و واصل بن عطاء كه افرادى متفكر بودند، مي‌آمدند و در مسائل الهى يا مسائل اجتماعى سؤال و جواب مىكردند و مي‌رفتند. در جاى ديگر فقهاى بزرگ آن عصر را مىبينيم كه يا شاگردان آن حضرتند يا بعضى از آنها مي‌آمدند و از آن حضرت سؤالاتى مىكردند و جواب دريافت مىنمودند. عصر امام صادق (ع) حمزه نظرپور، شماره اشتراك ١٧٢٥، از مسجدسليمان امام صادق (ع) در روزگارى مي‌زيست كه هواهاى نفسانى با هم درگير بودند و آشفتگى فكرى پديد آمده بود. مردم با سخنچينى و لو دادن يك‌ديگر و متهم كردن اين و آن، به زمام‌داران نزديك مىشدند. نه جان افراد، حرمتى داشت و نه ديانت، ارزشى. نه تنها جامعه نظم نداشت، بلكه بىنظمى بر همه جا حاكم بود و زمام‌داران خود كامه فرمان مي‌دادند و مردم در راه اغراض و اهدافشان ـ همانند امروز ـ بازيچه‌اى بيش نبودند. در اين ميان، بيشترين سختى نصيب شيعيان بود. دشمنان آنان دشنامگويى به على (ع) را سنّت قرار داده بودند و نمازهايشان را با آن به پايان مىبردند. هيچ كس به مسجد يا معبد يا محفل و يا حوزه علمى وارد نمىشد، مگر اينكه كلماتى مىشنيد كه از تباهى و پليدى درونى گويندگان آنها خبر مي‌داد، سخنوران، واعظان و قصّاص، سخنانشان را جز با دشنام به على (ع) آغاز نمىكردند. پيروان ائمه اين مشكلات را با دلهاى آرامش يافته ـ كه خداوند به صابران وعده داده است ـ تحمل نموده و پذيرا شدند. امام صادق (ع) همه اين حوادث را در مراحل رشد خود ديد و يا آنها را بى پيرايه و مستند از پدرش شنيد. رشد و تربيت امام صادق (ع) با خشونت و سختىها و بلايا همراه بود؛ مشكلاتى كه از طرف زمام‌دارانِ تباه كننده حق و ستمگر بر مردم و بندگان شهوت، پديد آمده بود. با وجود اين، مصايب و مشكلات باعث نشدند كه امام (ع) حقّ را اظهار نكند و از ارشاد مردم دست بردارد و آنان را از آميختن با ستمگران بر حذر ندارد. آن حضرت مردم را از ارجاع اختلافاتشان به محاكم قضايىِ ستمگران باز داشته و از آميزش و يارى رساندن به آنان و پذيرفتن هر نوع مسئوليتى از طرف آنان، نهى مىنمود. در روزگار امام صادق (ع) بود كه «زيد بن على» در كوفه قيام كرد و هنگامى كه وى به شهادت رسيد، امام با سخنان بليغى براى او طلب رحمت كرد و به قاتلش نفرين فرستاد. اين حادثه در زمان «هشام بن عبدالملك» روى داد. وى مردى ستمگر بود و لذا پس از شهادت زيد به كارگزارانش دستور داد تا بر علويان سخت بگيرند و نام آنان را از ديوان حذف كرده و زندانها را از آنان انباشته سازند. از جمله به نماينده‌اش در مدينه نامه نوشت كه زبان و دست «كُميت بن زيد اسدى» را به جرم مرثيهسرايى براى زيد، قطع كنند. توصيف اوضاع حاكم بر زمان امام صادق (ع) الف) سياست حاكمان امام (ع) در طول دوران امامت خود با خلفايى سفّاك و هتّاك، هم‌زمان بود، كه پنج تن از آنان از خلفاى اموى و دو تن از آنها از خلفاى عباسى بودند. اين افراد گروهى بودند كه براى حفظ ظاهر، شمارى فقيه، واعظ، صوفى و متكلّم را نيز تدارك ديده بودند تا در يك جامعه دينى دستشان از همه چيز خالى نباشد و عضو فرهنگى هم داشته باشند. همانگونه كه مىبينبم سالهاى انتهايى عمر امام (ع) در دوران قدرتمندان خون‌ريز گذشت؛ كسانى كه در اصل شمشير را مىشناختند، ولى از حربههاى سياسى و فرهنگى نيز غافل نبودند. به همين دليل مساجد را از عده‌اى فقيه و مفسّر دربارى، مدارس را از عده‌اى متكلّم تأثيرپذير از فرهنگ بيگانه، خانقاهها را از صوفيه و زندانها را از سادات آل محمد (ص) انباشته بودند. ب) فقه وابسته اين فقاهت، بدين منظور پديد آمد و مورد تكريم خلفا واقع شد كه مردم را از رجوع به اهل بيت (ع) در فهم فقه قرآنى و عمل به احكام واقعى شرع، بىنياز سازد. وظيفه اهل بيت در برخورد با اين پديده تا اندازه‌اى سنگين مىشود، به خصوص مقابله با فقاهتى كه قدرت جبّار مسلّط، آن را به رسميت شناخته، غير قابل تصوّر است. اين موضوع تا بدان حدّ است كه منصور ـ با وجود حضور امام صادق (ع) ـ به يكى از افراد گفت كه كتاب «الموطأ» (فقه آسان) را بنويسد تا مردم و قضات دادگاهها بدان مراجعه نمايند. ت) حديث و محدّثان موضوع محدّثانِ وابسته به مذهبِ حاكم نيز مشكل ديگرى بود. اين افراد برخى از روى جهل و برخى از روى عمد و به سود سياست، احاديثى را به پيامبر اكرم (ص) نسبت مي‌دادند كه يا اصلاً درست نبود و يا تحريف شده بود. حتى گفته شده است كه برخى از محدّثان و منتسبان به حديث، جعل حديث را براى ترويج مذهب خود، داراى ثواب مي‌دانستند. ث) قرآن و مفسّران پيامبر اكرم (ص) بارها اعلام كرده بود كه علوم قرآنى و رموز وحيانى را به امام (ع) آموخته است و امت بايد تفسير قرآن را از على و اولاد وى فرا گيرند. اما اين حالت به زيان حاكميت بود، چرا كه هرگونه رجوع به ائمه، مردم را متوجه آنان مىساخت و نظام خلافت را متزلزل مىكرد. از اين‌رو قدرت حاكم، جريانى را به نام «مفسّران قرآن» پديد آورد تا اين خلأ را نيز پر كند. ج) ايجاد استحاله فرهنگى ايجاد استحاله فرهنگى با ترجمه فلسفههاى گوناگون و عرفانهاى متعدّد و متلوّن ،آغاز شد. عباسيان به كمك تعدادى از مسيحيان و يهوديان و... طرحى را براى حذف فرهنگى ائمه (ع) ـ بعد از حذف سياسى ـ پى ريختند. فرهنگ ناب قرآنى كه مي‌رفت تا با دستان پر توان ائمه (ع) همه ساحتهاى فكرى بشرى را تسخير كند و امت با كتاب علمى قرآن دست به تجربه بزنند، مقهور هجوم فلسفههاى بيگانه گشت و ذهنيتهاى اختلافى يا به تعبير فيلسوف بزرگ خواجه نصير طوسى، مخلوطى از عقل و اوهام، جاى تعاليم وحيانى را غصب نمود و قدرت حاكم، آزاد انديشى را از ميان برد و امامان را مسموم و شهيد كرد. علامه طباطبائى (قدّس سرّه) مىنويسد: «در اين برهه از زمان، علوم، اوايل... به زبان عربى ترجمه شد... و صدها كتاب از يونانى و رومى و ايرانى و سريانى به زبان عربى در آمد.» ح) غُلوّ و مبارزه با غاليان انحراف غلوّ، انحراف عميقى بود كه اساس دين را تخطئه كرده و مورد تهديد قرار داده بود. آنگونه كه غُلات مي‌انديشيدند، هيچ امرى از دين، از تحريف و تغيير ايمن نمىماند. اما به ظاهر، گرايش غلوّ حاوى نوعى گرايش عرفانى بود كه برخى افراد را فريب داده و تحت تأثير جاذبههاى خاصّ خود قرار مي‌داد. جريان غالى از جهاتى براى تشيّع خطرناك بود، زيرا نه تنها از درون سبب ايجاد آشفتگى در عقايد شيعه شده و آن را منزوى مىكرد، كه شيعه را در نظر ديگران انسانهاى بىقيد و بند نسبت به فروعات دين نشان مي‌داد. چرايى پاسخ منفى امام به دعوت سران نهضت نرجس اصغرنيا، شماره اشتراك ١٢٩٥٤، از بابل توجه به اين نكته لازم است كه بنى عباس دو مبلّغ مهم داشتند كه بسيار تأثيرگذار بودند: ابومسلم در خراسان و ابوسلمه در عراق. ابومسلم به ابوسلمه حسادت مي‌ورزيد و مىخواست او را از سر راه خود بردارد. به دنبال گسترش دعوت عباسيان در شرق ايران، مردم آن سرزمين با يك‌ديگر متحد شدند و مخالفت با مروانيان را آشكار ساختند و با حاكم دست نشانده مروان به جدال برخاستند. ابومسلم، نصر سيّار، حاكم خراسان را گريزاند و قحطبه، پسر شيب از جانب او براى سركوبى لشكر مروان بن محمد كه متوجه خراسان بودند، فرستاده شد. در جنگى كه در كنار فرات در گرفت قحطبه كشته شد و لشكريان با پسر او، حسن بيعت كردند. قحطبه پيش از آنكه بميرد لشكريان خود را گفت: چون وارد كوفه شديد نزد ابوسلمه خلال برويد و گفته او را اطاعت كنيد. حسن با لشكريان خود در محرّم سال ١٣٠ به كوفه در آمد. در اين روزگار ابراهيم الامام، داعى عباسيان در زندان در گذشته بود. او پيش از مرگ گفته بود: پيروان او به كوفه بروند و در طاعت ابوالعباس سفّاح باشند. ابوالعباس در ماه صفر سال ١٣٢ با خاندان خود به كوفه در آمد. ابوسلمه آنان را در خانه وليد بن سعد كه از موالى بنى هاشم بود جاى داد و به مدت چهل روز آنان را از مردم پنهان داشت. ابوسلمه خلال چون بعد از مرگ ابراهيم الامام، اوضاع را به زيان خود مي‌ديد بر آن شد كه خلافت را از آل عباس به آل ابوطالب باز گرداند. لذا به سه تن از بزرگان علويان: جعفر بن محمد صادق (ع)، عبدالله بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب (عبدالله محض) و عمر الاشرف بن زين العابدين (ع) نامه نوشت و آن را به يكى از دوستان ايشان سپرد و به او گفت: اول نزد جعفر بن محمد صادق (ع) برو، اگر وى پذيرفت دو نامه ديگر را از ميان ببر و اگر او نپذيرفت عبدالله محض را ملاقات كن، اگر او هم قبول نكرد، نزد عمر رهسپار شو. فرستاده ابوسلمه در ابتدا نزد امام جعفر صادق (ع) رفت و نامه ابوسلمه را به امام تسليم كرد. حضرت صادق (ع) فرمود: مرا با ابوسلمه كه شيعه و پيرو ديگران است چه كار؟ فرستاده ابوسلمه گفت: نامه را بخوانيد، امام (ع) به خادم خود گفت: چراغ را نزديك بياور. آنگاه نامه را در آتش انداخت و آن را سوزانيد. پيك پرسيد: جواب آن را نمي‌دهى؟ امام فرمود: جوابش همين بود كه ديدى! سپس پيك نزد عبدالله محض رفت و نامه او را به دستش داد، چون عبدالله نامه را خواند آن را بوسيد و فوراً نزد امام صادق (ع) رفت و به حضرت عرض كرد: اين نامه اكنون به وسيله يكى از شيعيان ما در خراسان رسيده است كه مرا به خلافت دعوت كرده است. حضرت به عبدالله گفت: از چه وقت مردم خراسان شيعه تو شده‌اند؟ آيا تو ابومسلم را پيش آنها فرستاده‌اى؟ آيا تو كسى از آنان را مىشناسى؟ در اين صورت كه نه تو آنها را مىشناسى و نه ايشان تو را مىشناسند، چگونه شيعه تو هستند!؟ عبدالله گفت: سخن تو اينگونه مىنماياند كه خود به اين كار نظر دارى! امام فرمود: خدا مي‌داند كه من خير انديشى را در مورد هر مسلمانى بر خود واجب مي‌دانم، چگونه آن را در مورد تو روا ندارم؟ اى عبدالله! اين آرزوهاى باطل را از خود دور كن و بدان كه اين دولت از آن بنى عباس خواهد بود. مانند همين نامه براى من نيز آمده است. عبدالله در پاسخ نامه اينگونه نوشت: من پيرى سالخورده هستم، پسرم محمد به اين كار سزاوارتر است و به كسان خود پيام فرستاد با پسرم محمد بيعت كنيد. عمر بن زين العابدين نيز با نامه ابوسلمه برخورد منفى داشت. وى نامه را رد كرد و گفت: من صاحب نامه را نمىشناسم كه پاسخش را بدهم. هنگامى كه پرچمهاى پيروزى به اهتزاز در آمد و نشانههاى فتح نمايان شد، ابوسلمه مجدّداً نامه‌اى به امام صادق (ع) نوشت: «هفتاد هزار جنگجو در ركاب ما آماده هستند، اكنون موضع خود را روشن كن». امام (ع) باز همان جواب قبلى را داد. بر پايه آنچه گفته شد، مىتوان واكنش امام (ع) را اينگونه بررسى كرد كه آن حضرت با توجه به عملكرد رهبران نهضت مي‌دانست كه اينها هدفى جز رسيدن به قدرت ندارند و هيچ خلوصى در كارشان نيست؛ چنانكه اين عدم خلوص در رفتار ابوسلمه بسيار روشن و آشكار است. افزون بر آن، گزارشهاى تاريخى گواه بر اين است كه «ابوسلمه خلال» پس از رسيدن نيروهاى خراسانى به كوفه، زمام امور سياسى را در دست گرفته، شروع به توزيع مناصب سياسى و نظامى در ميان اطرافيان خود كرده بود. او مىخواست با برگزيدن يك خليفه علوى در حد يك مقام ظاهرى و تشريفاتى، در واقع خود گرداننده اصلى حكومت باشد. امام (ع) مي‌دانست كه ابومسلم و ابوسلمه، خواهان بهرهبردارى از شخصيت او در راه اهداف شوم خود هستند و به امامت ايشان اعتقادى ندارند، وگرنه معنا نداشت كه سه نامه به يك مضمون به سه شخصيت از خاندان پيامبر بنويسند. امام صادق (ع) مي‌دانست كه طراح اصلى قيام، عباسيان هستند و آنها هدفى جز حكمرانى و سلطهجويى ندارند و افرادى مانند ابومسلم و ابوسلمه فقط آلت دست آنهايند. در واقع آنان فريب خورده بودند و در خط مستقيم اسلام و اهل بيت نبودند. لذا امام به هيچ عنوان حاضر به همكارى با آنان نبود و به اقداماتشان مشروعيت نبخشيد، چرا كه آنها مردان مكتب او نبودند و در عرصه انتقامجويى و كسب قدرت و اعمال خشونت چنان راه افراط را در پيش گرفتند كه هيچ مسلمان متعهّدى آن را پذيرا نيست. يك پرسش مهم قيامهايى كه بدان اشاره شد، نمايانگر يك فرصت مناسب سياسى در عصر امام صادق (ع) است. پرسش مهم اينجاست كه چرا امام (ع) خود از اين فرصت استفاده نكرد و قيام نفرمود؟ در پاسخ به اين پرسش مهم بايد به دو امر اساسى توجه داشت: اول اينكه، امام (ع) وضع و حال امت را از حيث فكرى و عملى مي‌دانست و به شرايط سياسى و اجتماعى آگاه بود و محدوديت قدرت و امكانات خويش را مىشناخت، از اين‌رو قيام به شمشير و پيروزى مسلحانه و فورى را براى بر پا داشتن حكومت اسلامى كافى نمي‌ديد، چه براى تشكيل حكومت خالص اسلامى، تنها آماده كردن قوا براى حمله نظامى كافى نبود، بلكه پيش از آن بايستى سپاهى عقيدتى فراهم مي‌آمد كه به امام و عصمت او ايمان و معرفت كامل داشته باشد و هدفهاى بزرگ او را درك كند و در زمينه حكومت از برنامه او پشتيبانى كرده و دست‌آوردهايى را كه براى امت حاصل مىگرديد، پاسدارى نمايد. گفت و گوى امام صادق (ع) با يكى از ياران خود اهميت اين امر را روشن مىسازد. سدير صيرفى مىگويد: بر امام صادق (ع) وارد شدم و به او گفتم: به خدا، بر تو روا نيست كه قيام نكنى! ـ امام (ع): چرا؟ ـ سدير: چون شما دوستان و شيعيان بسيارى دارى. به خدا، اگر على (ع) به اندازه تو شيعه و دوست‌دار داشت حق او را نمىگرفتند. ـ امام (ع) پرسيد: سدير! شمار آنان به چند تن مي‌رسد؟ ـ سدير: صد هزار. ـ امام (ع): صد هزار!؟ ـ سدير: آرى و بلكه دويست هزار. ـ امام (ع): دويست هزار!؟ ـ سدير: آرى و شايد نيم جهان. به دنبال اين گفت و گو، امام همراه سدير به ينبع رفت و در آنجا گله بزغاله‌اى را ديد و فرمود: اى سدير! اگر شمار ياران و پيروان ما به تعداد اين بزغالهها رسيده بود ما بر جاى نمىنشستيم. سدير مىگويد: بزها را شمردم و ديدم كه هفده رأس بود. بنابراين پى مىبريم كه در منطق امام (ع) تنها در دست گرفتن حكومت، كافى نيست و تا زمانى كه حكومت از سوى نيروهايى آگاه پشتيبانى نشود، برنامه دگرگون سازى و اصلاح اسلامى صورت نمىپذيرد؛ نيروهايى كه هدفهاى حكومت را بدانند و آنها را باور داشته باشند و ديدگاههاى حكومت را براى مردم تشريح نمايند و در برابر گردبادهاى حوادث، پايدارى و ايستادگى به خرج دهند. لذا امام (ع) قيام مسلحانه را برنتافتند، چون ياران با وفايى نداشتند كه بر آنها تكيه كنند. حتى اگر افرادى پيدا مىشدند كه ايشان را در اين قيام همراهى كنند اميدى به همراهى آنها پس از پيروزى مسلحانه بر دشمن نمي‌رفت تا هدفهاى اسلام را محقق سازد، چرا كه آن پختگى ايمانى در آنها وجود نداشت و چه بسا پس از اين پيروزى، عليه امام مىشدند و دستورات او را بر نمىتابيدند، چونان كه در حكومت امام على (ع) اين مسئله خودنمايى مىكند. نقش مناظرات امام صادق (ع) در حفظ شيعه معصومه آبگار، شماره اشتراك ٩١٠٧، از خرمدره نور جمال صادق چون از افق بر آمد شد صبح عالم آرا بر شام تيره فائق تن پيكر فضايل، جان گوهر معانى دل مظهر حقيقت، رخ مطلع شوارق از شرق و غرب بگذشت نور فضايل او چون آفتاب فضلش طالع شد از مشارق امام صادق (ع) همچون ساير ائمه، به مبارزه با ستمگران و هدايت ياران حق و دين مىپرداخت و تا حد امكان، در آن دورانِ محدوديتها و مراقبتهاى بنى اميّه، اسلام راستين را عرضه مي‌داشت. آن امام معصوم، با سلاحِ نفوذِ كلام و قدرت بيان و گسترش نهضت علمى ـ مذهبى خود توانست به احياى دين و تجديد احكام شرع بپردازد. مالك بن انس گويد: «او مظهر تقوا و پارسايى و مجسمه زهد و پرهيزكارى و درياى علم و حكمت و داراى نفوذ كلام و قدرت بيان بود كه همه را مجذوب كلام خود مىساخت... .» البته انتخاب روش مبارزه با ستمگران از سوى ائمه، بستگى به عوامل مختلف از جمله شرايط حاكم در آن زمان دارد. «تنها روش صحيح و عاقلانه همان بود كه حضرت صادق (ع) اتخاذ فرموده و مأموريت وى نيز از جانب خداوند جز اين نبوده است كه در مدت ٣٤ سال دوران امامت خود، به تجديد احكام شرعِ انور پرداخته و حقايق دين را از زوال و اضمحلال نجات بخشيد و مكتب جعفرى را براى هميشه پديد آورد.» مولاى مكرّم، با تابش نور احياگر علوم خود، اسلام را زنده گردانيد، به طورى كه فوران انوار معرفت، بر نسلهاى بعدى نيز مؤثّر بود. «ما جعفرى مذهبيم و به اين نسبت افتخار مىكنيم، چرا كه اگر اسلام، اسلام محمد (ص) است، پيام آن را در خون حسين (ع) و بيان آن را در آموزش جعفر صادق (ع) بايد ديد... .» سفره گسترده فيض امام، چنان همهگير و عام بود كه نه تنها پيروان كه حتى مخالفان نيز از آن بهرهمند گرديدند. در مكتب صادق آل محمد (ص) مردان نام‌آورى در علوم گوناگون تربيت شدند كه هر يك در تاريخ معارف اسلامى چهره‌اى درخشان به شمار مي‌روند: زراره و محمد بن مسلم در فقه، هشام و مؤمن الطاق در فلسفه و كلام، مفضّل و صفوان در معارف و عرفان، جابر بن حيان در رياضى و علوم تجربى... و بسيارى مردان افتخار آفرين ديگر كه هر يك از پايهگذاران علوم و فنون اسلامى به شمار مي‌روند. فيضان علوم خدايى امام صادق (ع) چنان خيره كننده و چشمگير است كه پس از سيزده قرن، دانشمندان اروپا به تفكر و تعمّق در تعليمات علمى او پرداخته و كتابها نگاشته‌اند و اينها همه از نظر ما گوشه‌اى از فضايل امام است. نمونه‌اى از مناظرات امام صادق (ع) امام صادق (ع) در ميدان علم و دانش، با مناظرات دقيق و علمى خود با دانشمندان گروههاى مختلف، هميشه پيروزى را از آن خود كرده و در دعوت و جذب آنها به سوى تفكر شيعى موفق مىشدند. نمونه‌اى از مناظرات ايشان به شرح زير مىباشد. ١ ـ مسلمان شدن عبدالله ديصانى در پرتو كلام امام عبدالله ديصانى، از دانشمندان عصر امام صادق (ع) بود، ولى طبيعى مسلك بود و اعتقاد به وجود خدا نداشت. او نام امام صادق (ع) را شنيده بود، روزى با راهنمايى دوستانش نزد آن حضرت آمد و گفت: مرا به معبودم راهنمايى كن. امام (ع) به جايى اشاره كرد و فرمود: در آنجا بنشين. عبدالله نشست، در همين هنگام يكى از كودكان امام كه تخم مرغى در دست داشت و با آن بازى مىكرد به آنجا آمد. امام فرمود: آن تخم مرغ را به من بده. كودك تخم مرغ را به امام داد. حضرت صادق (ع) آن را در دست گرفت و به عبدالله نشان داد و فرمود: «اى ديصانى! اين تخم مرغ را نگاه كن كه از چند لايه پوشيده است: ١ ـ پوست كلفت؛ ٢ ـ پوست نازك كه در زير پوست كلفت قرار دارد؛ ٣ ـ سفيده كه زير آن پوست نازك قرار دارد و همچون نقره، روان است؛ ٤ ـ زرده كه به صورت طلايى آب شده است، كه نه با آن نقره روان بياميزد و نه آن نقره روان با آن طلاى روان مخلوط گردد، و به همين وضع باقى است؛ نه سامان دهنده‌اى از ميان آن بيرون آمده كه بگويد من آن را ساخته‌ام و نه تباه كننده‌اى از بيرون به درونش رفته كه بگويد من آن را تباه كرده‌ام. روشن نيست كه براى توليد «فرزند نر» درست شده يا براى توليد «فرزند ماده». ناگاه پس از مدتى شكافته مىشود و پرنده‌اى مانند طاووس از آن بيرون مي‌آيد. آيا به نظر تو چنين تشكيلات ظريفى داراى تدبير كننده‌اى نيست؟ عبدالله ديصانى در برابر اين سؤال مدتى سر به زير افكند، سپس در حالى كه نور ايمان بر قلبش تابيده بود سر بلند كرد و گفت: گواهى مي‌دهم كه معبودى جز خداى يكتا نيست. ٢ ـ اعتراف طبيب هندى به عظمت علمى امام صادق (ع) روزى امام صادق (ع) در مجلس منصور دوانيقى حضور يافت. در آنجا يك دانشمند هندى، كتابهاى طبّ را مىخواند و امام صادق (ع) گوش مي‌داد. پس از فراغت از آن به امام صادق (ع) عرض كرد: آيا از آنچه كه از علم طبّ در نزد من است مىخواهى به تو بياموزم؟ امام صادق (ع) پاسخ داد: نه، زيرا آنچه در نزد من از علم طبّ وجود دارد بهتر است از آنچه در نزد توست. او گفت: در نزد تو چيست؟ امام صادق (ع) فرمود: گرمى را با سردى، سردى را با گرمى، خشكى را با ترى و ترى را با خشكى، با توكل بر خداوند متعال درمان مىكنم و سخن پيامبر اسلام (ص) را انجام مي‌دهم كه فرمود: معده، خانه درد است و مراقبت و پرهيز در غذا خوردن، همان دواست، و با بدن بر اساس عادتش رفتار مىنمايم. دانشمند هندى گفت: آيا علم طبّ، غير از اين است؟ سپس امام صادق (ع) سؤالهاى طبّى از او كرد و او از پاسخ آنها درمانده شد. اما آن حضرت به تمام پرسشهاى او پاسخ داد. در پايان، دانشمند هندى كه تحت تأثير شديد بيانات طبّى امام قرار گرفته بود، عرض كرد: اين علم را از كجا فرا گرفته‌اى؟ امام صادق (ع) فرمود: از پدرانم و آنها از رسول خدا (ص) و او از جبرئيل و او از ذات پاك خداى متعال. دانشمند هندى همان دم به حقانيت اسلام پى برد و گواهى به يكتايى خدا و رسالت پيامبر اسلام داد. سپس به امام صادق (ع) عرض كرد: همانا تو آگاهترين مردم زمانت هستى. شيوههاى ناب در حيات امام صادق (ع) شاهحسين مطهرىفرد، شماره اشتراك ١٥٥٠، از رشت باطل كردن مدعاى فرد با استفاده از كلام خصم ابوشاكر ديصانى، از دانشمندان معروف عصر امام صادق (ع) و بنيانگذار مكتب ديصانيّه بود. وى در صف منكران توحيد قرار داشت و معتقد به خداى نور و ظلمت بود و همواره مىكوشيد تا با بحثهاى كلامى، عقيده خود را ثابت كند و اسلام را نقض نمايد. از هشام بن حكم روايت شده كه گفت: ابوشاكر ديصانى گفت: در قرآن آيه‌اى است كه ديدگاه ما را تقويت مىكند. گفتم: كدام آيه؟ گفت: آيه‌اى كه مىگويد: «و او كسى است كه در آسمان الله است و در زمين الله است». بنابر اين، آسمان معبودى دارد و زمين هم معبودى. من پاسخش را ندانستم تا به حج رفتم و امام صادق (ع) را از آن آگاه ساختم و امام فرمود: اين سخن زنديقىِ خبيث است! هر گاه به سوى او بازگشتى به او بگو: نام تو در كوفه چيست؟ او مىگويد: فلان. بگو نام تو در بصره چيست؟ او مىگويد: فلان. آنگاه بگو: پروردگار ما نيز به اينگونه است، هم در آسمان الله ناميده مىشود و هم در زمين و هم در دريا. او در همه مكانها الله ناميده مىشود. هشام گويد: بازگشتم و نزد ابوشاكر رفتم و آگاهش ساختم و او گفت: اين پاسخ از حجاز به اينجا رسيده است. قرار گرفتن در مقام پرسشگر امام صادق (ع) در برابر شبهاتى كه زنادقه ايجاد مىكردند، به جاى بحث و استدلالهاى پيچيده، با طرح سؤالاتى ساده و بيدار كننده، مخاطب را به عجز مىكشاند و اين همان چيزى است كه در شيوه مناظرات حضرت ابراهيم (ع) در برخورد با نمرود مشاهده مىشود. گاهى خود حضرت به سؤال كردن از افراد، ابتدا مىكرد. هر كس ادعاهايى داشت، با سؤالاتى كه از او مىپرسيد آنها را متقاعد كرده و به جهل خودشان آگاه مىنمود و آنان را آماده شنيدن حقيقت مىكرد؛ يعنى آنها را از مرحله انكار به مرحله شك مي‌رساند و در اين زمان آماده شنيدن حقايق مىشدند. گاهى حضرت در مورد مسئوليتهايى كه بر عهده افراد بود، سؤال مىكردند تا خود افراد متوجه شوند كه طبق سنّت و كتاب و سيره ائمه عمل نمىكنند؛ مثلاً برخورد با ابن ابى ليلى كه از زنادقه متكلم بود و سمت قضاوت را در حكومت بنى عباس بر عهده داشت. پاسخهاى كوبنده از حفص بن غياث روايت شده كه روزى به مسجد الحرام وارد شدم. در آن اثنا ديدم كه ابن ابى العوجا از امام صادق (ع) در مورد قول خداوند تعالى سؤال كرد كه فرمود: «كلّما نضجت جلودهم بدّلناهم جلودا غيرها ليذوقوا العذاب؛ هر چه پوستهايشان پخته شود، به جاى آنها پوستهاى ديگر آوريم تا عذاب را بچشند»؛ پوست جديد چه گناهى دارد كه خداوند آن را عذاب مىنمايد؟ حضرت در پاسخ به او مىگويد: «ويحك؛ واى بر تو». اين پوست همان پوست اول است كه چون پوست اولى سوزانده شده، خداوند لايه دوم پوست را بر او مىپوشاند. از حسن بن محبوب روايت شده كه از سماعه شنيدم ابوحنيفه به خدمت امام صادق (ع) رسيد و پرسيد: مسافت ميان شرق و غرب چه مقدار است؟ حضرت پاسخ دادند: مسافت ميان مشرق و مغرب، سير يك روز آفتاب است، بلكه كمتر از آن. وى گفت: اين امرى بس عظيم و عجيب است. حضرت فرمودند: اى عاجز، اين آفتاب از مشرق طالع گردد و در مغرب غروب كند. احمد بن عمرو بن المقدام الرازى مىگويد: مگسى بر منصور نشست، منصور آن را پراند، مگس مجدداً بر منصور نشست و او دوباره آن را پراند تا اينكه به تنگ آمد. ناگهان امام صادق (ع) وارد مجلس شد، منصور از امام سؤال كرد: خداوند مگس را براى چه خلق كرده است؟ امام پاسخ داد: تا ستمگران را ذليل كند. رد قياس و رأى با استناد به آيه قرآن و احاديث پس از آنكه اسلام گسترش يافت، گروههاى مختلف در مواجه با افكار و پيچيدگىهايى كه در اذهان به وجود مي‌آمد و از نصوص رسيده راه حلى براى آن وجود نداشت، به ناچار به دلايل و وسايل ديگر از قبيل: استحسان و قياس و انواع ادله اجتهادى رجوع مىكردند. اين امر باعث شد كه ذوق و اخلاقيات شخصى نيز وارد قانونگذارى شود. از اين‌رو در عصر امام باقر و امام صادق (عليهما السلام) فعاليتهايى آغاز شد و مدارسى توسعه و گسترش يافت كه به «رأى» و گاهى «قياس و استحسان» تكيه داشتند. اما اهل بيت (عليهم السلام) با پاسخگويى به كژىهاى فكرى، خصوصيات و ويژگىهاى مذهب آنان را باطل مىكردند. ابوحنيفه و پيروان مكتب او چندين قاعده به نامهاى قياس، استحسان و مصالح مرسله، براى استخراج احكام تعيين نمودند كه حقيقت آنها عمل كردن به رأى انسان بود. آنان اين قاعدهها را مانند كتاب خدا و سنّت پيامبر (ص)، مدرك احكام قرار مي‌دادند و آن كس كه احكام را استخراج مىكرد «مجتهد» و كار او را «اجتهاد» مىناميدند. امام صادق (ع) در مقام مقابله با آنها و عقايدشان، از كتاب و سنّت كمك مىگرفت و آنان را شكست مي‌داد. داستان زير يك نمونه از اين مناظرات است. ابن جمع مىگويد: به جعفر بن محمد وارد شده، ابن ابى ليلى و ابوحنيفه نيز با من بودند. حضرت به ابن ابى ليلى گفت: اين مرد كيست؟ جواب داد: او مردى است كه در دين، بينا و با نفوذ است. امام (ع) فرمود: شايد به رأى خود قياس مىكند؟ سپس رو به ابوحنيفه كرد و فرمود: اى نعمان، پدرم از جدم روايت كرد كه رسول خدا (ص) فرمود: «نخستين كسى كه امر دين را به رأى خود قياس كرد، ابليس بود و خداوند متعال هر كسى را كه به رأى خود، در دين قياس كند، در روز قيامت با ابليس قرين خواهد كرد، زيرا شيطان به قياس عمل نمود.» سپس امام جعفر صادق (ع) از ابوحنيفه مىپرسد: مىتوانى بدنت را قياس كنى؟ ابوحنيفه گفت: نه. حضرت فرمودند: پس مي‌دانى كه چرا خداوند شورى را در دو چشم، تلخى را در گوشها، خنكى را در بينى و گوارايى را در لبها قرار داده است؟ ابوحنيفه گفت: نه، نمي‌دانم. امام صادق (ع) فرمودند: خداوند متعال به لطف و فضل خودش بر فرزندان آدم (ع) چشمها را به صورت پيه آفريده و نمك و شورى را در آن دو قرار داد تا پيه، ديده را نبندد، و تلخى را در گوشها قرار داده تا اينكه حشرات و حيوانات در گوش نروند كه از مغز آن بخورند، و آب را در بينى قرار داده تا اينكه نفس را بالا و پايين ببرد و رايحه نيكو را بيابد، و گوارايى را در لبها گذاشته تا اينكه انسان، لذت طعام و نوشيدني‌اش را درك كند. سپس از ابوحنيفه در مورد كلمه‌اى پرسيد كه اولش شرك و آخرش ايمان است و او در پاسخ گفت: نمي‌دانم. حضرت فرمود: «لا اله الا اللّه». سپس فرمود: كدام يك نزد خداوند تعالى عظيمتر است: قتل يا زنا؟ ابوحنيفه پاسخ داد: قتل نفس. امام (ع) فرمود: خداوند متعال در مورد قتل دو شاهد قرار داد و در زنا جز به چهار شاهد، راضى نمىشود. در ادامه اين مناظره، امام صادق (ع) سؤالات ديگرى در مورد احكام از ابوحنيفه پرسيدند كه وى آنها را به مانند سؤالات قبل با رأى و قياس پاسخ داد. محسوس نمودن امور معقول «جعد بن درهم» در عصر امام صادق (ع) به بدعتگذارى و مخالفت با اسلام پرداخت و جمعى نيز طرف‌دار پيدا كرد و سرانجام در روز عيد قربان، اعدام شد. او روزى مقدارى خاك و آب در داخل شيشه‌اى ريخت و پس از چند روز، حشرات و كرمهايى در داخل آن، توليد شدند. آنگاه به ميان مردم آمد و چنين ادعا كرد: من اين حشرات و كرمها را آفريدم، زيرا سبب پيدايش آنها شدم، بنابر اين آفريدگار آنها من هستم. گروهى از مسلمانان اين موضوع را به امام صادق (ع) خبر دادند، آن حضرت فرمود: به او بگوييد: تعداد حشرات داخل شيشه چقدر است؟ تعداد نر و ماده آنها چقدر است؟ وزن آنها چه مقدار است؟ سپس از او بخواهيد كه آنها را به شكل ديگرى تغيير دهد، زيرا كسى كه خالق آنهاست توانايى تغيير آنها را نيز خواهد داشت. آن گروه با طرح همين پرسشها با جعد بن درهم مناظره كردند، او از پاسخ در ماند و به اين ترتيب نقشه‌اش نقش بر آب گرديد. مورد خطاب قرار دادن افراد با صفات نيكو و رعايت ادب حضرت امام صادق (ع) در خلال گفت و گوهايش با گروههاى مختلف، از واژههاى مؤدّبانه و احترام‌آميز استفاده مىكرد؛ مثلاً هنگامى كه زنديقى از مصر براى مناظره با حضرت به مدينه و بعد از آن به مكه آمده بود، حضرت او را چنين خطاب مىكند: اى برادر مصرى. نتيجه اين مناظره آن بود كه زنديق ايمان مي‌آورد و امام (ع) نيز يكى از اصحاب خود به نام هشام بن حكم را مأمور تعليم آداب و شرايع اسلام به او مىنمايد. نمونه‌اى از مناظرات امام حبيب قاضي‌زاده، شماره اشتراك ١٢٨٠٤، از ايوانغرب يكى ديگر از مناظرات امام صادق (ع)، گفت و گوى علمى او با دانشمند مصرى است كه پس از مناظره، به دين اسلام گرويد. وى پسرى داشت به اسم عبدالله كه به او «ابو عبدالله» مىگفتند. او منكر خدا بود و اعتقاد داشت كه جهان هستى خود به خود آفريده شده است. براى اثبات سخن خود به جست و جوى امام صادق (ع) پرداخت و دانست كه آن حضرت در مدينه زندگى مىكند، لذا به مدينه مسافرت كرد. وقتى به مدينه رسيد سراغ امام صادق (ع) را گرفت، گفتند: براى انجام مراسم حج به مكه رفته است. از اين‌رو به مكه رهسپار شد، كنار كعبه رفت و مشاهده كرد امام صادق (ع) مشغول طواف كعبه است. وارد صفوف طواف كنندگان گرديد و (از روى عناد) به امام صادق (ع) تنه زد. امام با كمال ملايمت به او فرمود: نامت چيست؟ گفت: عبدالملك (بنده سلطان). امام (ع) فرمود: كنيه تو چيست؟ گفت: ابوعبدالله (پدر بنده خدا). امام (ع) فرمود: اين ملكى كه تو بنده او هستى از حاكمان زمين است يا آسمان؟ و پسرت كه بنده خداست آيا بنده خداى آسمان است يا خداى زمين؟ هر پاسخى بدهى محكوم مىگردى، عبدالملك چيزى نگفت، و از سخن امام قيافه‌اش در هم شد. امام (ع) فرمود: آيا قبول دارى كه اين زمين زير و رو و ظاهر و باطن دارد. گفت: آرى. امام (ع) فرمود: آيا زير زمين رفته‌اى؟ گفت: نه. امام (ع): پس چه مي‌دانى كه در زيرزمين چه خبر است؟ گفت: چيزى از زمين نمي‌دانم، ولى گمان مىكنم كه در زير زمين چيزى وجود ندارد. امام (ع) فرمود: گمان و شك، يك نوع درماندگى است. آنگاه امام به او فرمود: آيا به آسمان بالا رفته‌اى؟ گفت: نه. امام (ع): عجبا! تو كه نه به مشرق رفته‌اى و نه به مغرب، نه به داخل زمين فرو رفته‌اى و نه به آسمان بالا رفته‌اى، با آن همه جهل و ناآگاهى، باز منكر خدايى. آيا شخص عاقل چيزى را كه نمي‌داند انكار مىكند؟! گفت: تاكنون هيچ كس با من اينگونه سخن نگفته (و مرا چنين در تنگناى سخن قرار نداده است). امام (ع) فرمود: بنابر اين تو شك دارى كه شايد چيزهايى در بالاى آسمان و درون زمين باشد يا نباشد؟ گفت: آرى، شايد چنين باشد (به اين ترتيب منكر خدا از مرحله انكار به مرحله شك و ترديد رسيد). امام (ع) فرمود: كسى كه آگاهى ندارد، بر كسى كه آگاهى دارد، نمىتواند برهان و دليل بياورد. اى برادر مصرى! مگر تو خورشيد و ماه و شب و روز را نمىبينى كه در صفحه افق آشكار مىشوند و به ناچار در مسير تعيين شده خود گردش كرده و سپس باز مىگردند. اگر خورشيد و ماه نيروى رفتن دارند، پس چرا بر مىگردند و اگر مجبور به حركت در مسير خود نيستند، پس چرا شب، روز نمىشود و به عكس، روز شب نمىگردد؟ امام (ع): به خدا سوگند، آنها در حركت و مسير خود مجبورند و كسى كه آنها را مجبور كرده از آنها فرمانرواتر و استوارتر است. وقتى كه گفتارها و استدلالهاى محكم امام (ع) به اينجا رسيد، عبدالملك از مرحله شك به مرحله ايمان رسيد و در حضور امام (ع) ايمان آورد و گواهى به يكتايى خدا و حقانيت او و اسلام داد و آشكارا گفت: آن خداست كه پروردگار و حكمفرماى زمين و آسمانهاست و آنها را نگه داشته است.